بایگانی دسته: گشادی

وصیت نامه اینجانب

اینکه من می توانم بعد از مرگم، از بازماندگان، درخواستی داشته باشم و اینکه بعد از مرگم ممکن است کسانی پیدا بشوند که وصیت نامه من را بخوانند و به آن عمل کنند، هم عجیب است و هم وسوسه کننده.

عجیب است که من می توانم یک درخواست یک طرفه از شما داشته باشم.

شما زمانی با درخواستهای من روبرو خواهید شد که حتی نمی توانید نظر خود را درباره آنها به من بگویید یا درباره غیر عملی بودن یا احمقانه بودنشان با من بحث کنید. اگر درخواست من عملی است و در حیطه اختیار و منابع من، چرا به جای وصیت کردنش همین حالا خودم آنرا اجرا نمی کنم؟ اگر خودم در زمان زنده بودنم قادر به انجامش نیستم چطور می توانم انجام آنرا از آدمهای دیگر آن هم بعد از مرگم – یعنی وقتی زنده نیستم که کمی هم خودم کمک کنم- انتظار داشته باشم؟

همه چیزهایی که از من بجا می ماند از جمله اعضای بدنم به کسانی می رسد که می توانند/می خواهند آنها را – به طریق قانونی یا غیر قانونی – تصاحب کنند. اگر چیزی را تا زمان مرگم برای خودم نگه داشتم معنیش این بوده است که نمی خواستم مال شما باشد. منظورم را می فهمید؟ وقتی زنده بودم فکر می کردم خودم آنها را لازم دارم یا یک روزی ممکن است به آنها نیاز پیدا کنم. مثل این همه لباس که توی کمد لباسم دارم و سالی یکبار هم آنها را نمی پوشم. یا مثل دو کلیه ام که ظاهرا یکی از آنها هم کار را راه می اندازد.

مطمئن باشید وقتی زنده بودم همه تلاشم را برای همراه کردن شما و انجام کارهایی که در این وصیت نامه لیست نمی شود، بکار گرفتم. شاهد این مدعا تک تک خزعبلاتی است که روی وبلاگم نوشته ام.

هر چیزی که لازم بود به شما بگویم در زمان حیاتم به شما گفتم. شاید به اندازه کافی از زحماتی که برایم کشیدید قدردانی نکردم. عجیب است که همین حالا که این وصیت نامه را دارم می نویسم می توانم به شما تلفن کنم و به اندازه کافی تشکر کنم. یا جواب کامنتهای شما را بدهم. ولی این کار را نمی کنم. شاید به اندازه کافی بابت اشتباهاتم یا حرفها یا کارهایم که باعث ناراحتی شما شد از شما معذرت نخواستم. عجیب است که هنوز فرصت برای این کار وجود دارد.

من در حالی این وصیت نامه را می نویسم که از صحت و سلامت نسبی عقلانی  و جسمانی برخوردار هستم و اعتراف می کنم این میل در من وجود دارد که قسمتی از کارهایم را – زمانیکه دیگر در میان شما حضور ندارم – به گردن شما بیندازم. برای من به طرز عجیبی وسوسه انگیز است که در زمان فقدانم بتوانم هنوز در تصمیم گیریهای شما نقشی داشته باشم.

علی سخاوتی

آذر 1394

گشادی منطقی

من یک ایده داشتم. ایده ام این بود که به مدت دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از چیزهایی را که در ساعت دوازده ظهر تجربه می کنم بنویسم. حدود یک ساعت با اشتیاق به این ایده و ابعاد مختلفش فکر کردم. بعد ناگهان ایده دیگری به ذهنم رسید. ایده جدید این بود که البته که دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از تجربیات ساعت دوازده ظهرم را نمی نویسم. لحظه ای که این ایده جدید به ذهنم رسید با تمام وجود می دانستم که ایده واقعی اینست. این را هم مطمئن بودم که تنها چیزی که مانع من برای اجرای ایده اولیه شده بود فقط همین فکر بود. چیزی مثل یک منع قانونی یا نقص مدارک.

جامعه جهانی گسترش گشادی

اگر به اصول زیر پایبند هستید:

 

1- من باور دارم که اگر کاری ارزش انجام دادن داشت تا به حال انجام شده بود.

2- من هرگز به سرعت حرکت نخواهم کرد مگر برای اجتناب از کار یا یافتن بهانه.

3- هرگز بدون عمری تامل دست به کاری نخواهم زد.

4- I shall meet all of my deadlines directly in proportion to the amount of bodily injury I could expect to receive from missing them.

5- من به شدت باور دارم که فردا آبستن فناوریهای جدید، کشفیات خیره کننده و یک راه فرار از تعهدات من است.

6- من واقعا باور دارم که همه ضرب العجلها صرف نظر از میزان زمان داده شده، غیر منطقی هستند.

7- من نباید فراموش کنم که احتمال وقوع یک معجزه،  هر چند بسیار ناچیز، دقیقا مساوی صفر نیست.

8- اگر با اولین تلاش موفق نشوم سال بعدی هم هست.

9- باشد که همواره تصمیم بگیرم که تصمیم نگیرم، مگر اینکه تصمیم بگیرم نظرم را عوض کنم.

10- من همیشه زمانی آغاز به کاری می کنم، قدم اول را بر می دارم و/یا اولین کلمه را می نویسم که راهی برای اجتناب از آن یافته باشم.

11- من از قانون بهانه معکوس پیروی می کنم که می گوید: هرچه کار پیش رو بزرگتر باشد، آماده سازی برای آغاز آن ناچیزتر خواهد بود.

12- من می دانم که چرخه انجام کار نه “برنامه ریزی/آغاز/پایان” بلکه “انتظار/برنامه ریزی/برنامه ریزی” است.

13- من کاری را که می توانم برای همیشه فراموش بکنم به فردا نمی اندازم.

14- I will become a member of the ancient Order of Two-Headed Turtles (the Procrastinator’s Society) if they ever get it organized.

شما هم می توانید به جامعه جهانی گسترش گشادی بپیوندید.

 

مطالب مرتبط

گشادی درد بی درمان گشادی

کار فردا را به امروز میفکن

و دیگر مطالب برچسب خورده با گشادی

برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

 

علف هرز

Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

جواب من: “فعلا هیچی.”

اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

“مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

 

داروما سان

از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

“در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

می توان هیچ کاری نکرد.

 

پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

 

 

مطالب مرتبط

ده دلیل برای ترک کار

مطالب مرتبط آینده

سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

 

یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

1- کار فردا را به امروز میفکن.

2- سخت کوشی فضیلت نیست. زندگی سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش. بیشتر از آنچه بدست می آوری، انرژی مصرف نکن.

3- نشستن یا دراز کشیدن در خلوت و اندیشیدن استراتژیک را به کرات ولی برای مدتی کوتاه انجام بده.

4- نگاه کن ببین بقیه چکار می کنند، تو خلاف آنرا انجام بده یا حداقل آنرا انجام نده.

5- دهنت را ببند. همه حرفها قبلا زده شده است. جملاتت را حداقل یکی در میان حذف کن.

6- به خطاهایت (یا ترسهایت یا ضعفهای شخصیتی یا فیزیکیت) مباهات کن و آنها را در جمع با آب و تاب بازگو کن. هیچ چیز را جدی مگیر.

7- تعداد مؤلفه های زندگیت را کمینه کن. و روابط بین آنها را بیشینه.

8- جستجوهایت را در مرزها متمرکز کن. به جای عبور از مرزها به یافتن مرزهای جدید بیندیش. هر مرزی انباشته از منابعی است که تلاش می کنند از یکسو به سوی دیگر مهاجرت کنند. فرصتهای بسیار برای تو.

9- تا می توانی به مدرسه نرو و گوش به حرفهای معلم مسپار. از درخت بیاموز یا از گربه دم در یا از سریال حریم سلطان. اگر از شستشو داده شدن مغزت جلوگیری کنی نیاز به هیچ عادت دیگری نخواهی داشت.

10- هرگز و تحت هیچ شرایطی به موفقیت میندیش. از آدمهای موفق و هر چیزی مرتبط با موفقیت برحذر باش.

11- آدمهایی که عادتهای 1 تا 10 را دارند جستجو کن و با آنها همسفر شو.

 

کنسل می کنم پس هستم

دیروز یکی از شاگردهایم جلسه انگلیسی روزانه اش را با پیامک کنسل کرد. به دلیل آماده نبودن. من امروز یک قرار ملاقات را به دلیل کمی تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم. از اینها جالبتر اینکه من این مطلب را می خواستم دیروز بنویسم ولی بعد از نوشتن اولین پاراگراف، نوشتن بقیه اش را کنسل کردم. شاید به این دلیل که فکر می کردم ایده خوبی نیست. شاید هم بدون هیچ دلیل خاصی.

کنسل کردن یکی از بزرگترین ابداعات بشر مدرن محسوب می شود. همه چیز را می توان کنسل کرد. قرار ملاقات، بلیط هواپیما، جلسه کلاس، نوشتن یک مطلب، تولید یک محصول جدید، قرارداد همکاری و هر قول و قراری را که ممکن است بین دو نفر یا حتی یک نفر با خودش رد و بدل بشود. مثل تصمیم برای ترک سیگار.

کنسل کردن را اصولا به دو دسته یا نوع کلی می توان تقسیم کرد. کنسل کردن از روی گشادی و کنسل کردن از روی تغییر. کنسل کردن از روی تغییر موضوع این نوشته نیست. کنسل کردن هایی به دلیل گران شدن دلار یا بچه دار شدن یا تصادف یا پدیده هایی که در قراردادها در بند فورس ماژور قرار می گیرند. من حدس می زنم که این نوع از کنسل کردن نسبت به نوع دیگر از قدمت بیشتری برخوردار است. به عبارت دیگر بشر کنسل کردن از روی گشادی را مدتها پس از ابداع کنسل کردن از روی تغییر ابداع کرده است.

ذکر این نکته ضروری است که کنسل کردن با پشت گوش انداختن یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که کنسل کردن معمولا خنثی کردن اتفاقی است که قرار بوده بیفتد. مثل خنثی کردن یک مین. بدون انتظار خاصی از وقوع آن در آینده. شما هم می توانید وقت آرایشگاه خود را کنسل کنید و هم می توانید وقت گرفتن از آرایشگاه برای کوتاه کردن موهایتان را پشت گوش بیندازید، این دو با هم تفاوت ماهیتی دارند. وقتی کاری را پشت گوش می اندازیم به این معنی است که هنوز یک تصمیم قطعی برای انجام آن در یک زمان مشخص نگرفته ایم ولی کنسل کردن در حقیقت لغو کردن یک تصمیم قطعی است که در گذشته گرفته ایم.

حالا سؤال اینست که چرا از روی گشادی کنسل می کنیم؟ به دلایل مختلف.

برای مثال چون از روی گشادی تصمیم گرفته ایم. یعنی بدون داشتن اطلاعات کافی و سنجیدن حدود و صغور آن. دور هم جمع بوده ایم، غذای خوبی خورده ایم، آب و هوا هم خوب بوده است. هورمونهای مغزمان هم در بهترین وضعیتشان قرار داشته اند. در این وضعیت تصمیمی گرفته ایم و قولی داده ایم بدون اینکه به لحظه عمل به آن با جزئیاتش فکر کرده باشیم. مثل لحظه بیدار شدن ساعت پنج صبح و بیرون رفتن از خانه در سرما و تاریکی یک صبح زمستان.

دلیل دیگر اینست که بعد از تصمیم گرفتن و قول دادن شروع می کنیم به ارزیابی کردن درستی تصمیمی که گرفته ایم و حدس زدن خروجی یا عواقب حاصل از عمل به آن. من امروز به یک نفر قول دادم که فردا به همراه او در یک همایش غذای سالم شرکت کنم. درست بعد از اینکه تلفن را قطع کردم شک من نسبت به این تصمیم شروع شد. اصلا من را چه به همایش غذای سالم؟ آنهم ساعت سه بعد از ظهر یک روز زیبای پائیزی. لیستی هم از کارهای جایگزینی که در آن سه ساعت می شود کرد نوشته ام. تا حالا دو سه تا سناریو هم برای کنسل کردن قرار توی ذهن خودم مرور کرده ام. تصویر خسته کننده ای از یک عده آدم بی درد که می خواهند درباره محصولات ارگانیک و چای سبز و این جور چیزها حرف بزنند و در یک نمایشگاه جانبی بروشورهای سبزرنگ پخش کنند، انگیزه من را برای رفتن به این همایش کمرنگ و کمرنگ تر می کند. ولی مشکل اینجاست که این آقا همان کسی است که قرار امروزم را با او به دلیل تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم (هوا خیلی خوب بود.) شاید می خواستم با قرار فردا به نوعی جبران کنم. ولی به هر صورت برای کنسل کردن قرار فردا به سناریوی آبرومندانه ای نیاز دارم. چیزی متفاوت با یک بیماری ناگهانی یا مرگ یکی از نزدیکان یا بهانه های مشابه کلیشه ای.

بدیهی است که قبل از اینکه نوشتن این مطلب را تمام کنم و دکمه publish را بزنم چند باری به ذهنم رسید که نوشتن و انتشارش را کلا کنسل کنم و به کار دیگری بپردازم. کاش کارهایی را که در طول زندگیم کنسل کرده ام جایی یادداشت کرده بودم و می توانستم یک چیزی مثل “کنسل گرافی” برای خودم درست کنم. شاید کنسل گرافی من برای خوانندگان وبلاگم جالبتر از این مطلب می توانست باشد. شاید چنین لیستی به من کمک می کرد که الگوهای کنسل کردن خودم را کشف کنم و تصمیم های بهتری بگیرم یا کمتر به دیگران وعده های تو خالی بدهم. گشادی درد بی درمان گشادی.

مطالب مرتبط:

حالشو ندارم

هفت روش مؤثر در غلبه بر گشادی در صعود به قله های مرتفع

 

 

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

طرح یک بیماری

بری بری (beriberi) یک بیماری سیستم عصبی است که به دلیل کمبود ویتامین ب یک در رژیم غذایی بیمار بوجود می آید. پزشکان مدتها تصور می کردند که عامل بوجود آورنده این بیماری هم مثل خیلی از بیماریهای شناخته شده در آن زمان یک عامل آلوده کننده (پاتوژن) است و به همین دلیل مدتها سعی می کردند که چنین عاملی را برای درمان بیماری بری بری کشف کنند. تلاشی که هرگز به موفقیت نرسید. تا اینکه یک پزشک ژاپنی به نام تاکاکی کانه هیرو با مطالعه خدمه دون پایه یک کشتی نیروی دریایی ژاپن توانست عامل این بیماری را در رژیم غذایی خاص آن افراد که محدود به برنج بدون سبوس بود شناسایی کند. بری بری به زبان سینگالی (Sinhalese) به معنای “ضعیف ضعیف” یا ” نمی توانم نمی توانم” می باشد. تکرار برای تاکید بیشتر است.

علم زدگی هم یک بیماری است دقیقا شبیه بری بری. بیمار مبتلا به علم زدگی باور دارد که “نمی تواند نمی تواند”. مگر آنکه به فلان دانشگاه برود. یا فلان مدرک را بگیرد. و چون برای درمان بیماری “نمی توانم نمی توانم”ش به اشتباه دنبال عاملی که وجود خارجی ندارد می گردد، هرگز آنرا پیدا نمی کند. مبتلا به علم زدگی بعد از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک باز هم نمی تواند نمی تواند. باز هم نیاز به گذراندن فلان دوره را دارد. یا بهمان سمینار را . یا certificate  از فلان مؤسسه. یا شنیدن سخنرانی فلان دکتر از فلان کشور.

آدم علم زده باور کرده است که چیزی هست که او نمی داند و اگر آن چیز را یاد بگیرد بیماریش برطرف خواهد شد. از اینرو آدم علم زده تا زمانیکه عامل اصلی بیماریش را نشناخته و یا کلا از درمان آن ناامید نشده است، به دنبال خرده علم می گردد. چیزی شبیه یک فرمول معجزه آسا. هر چه سهل الوصول تر بهتر. چیزی در حد کتاب راز. آدم علم زده اگر پیش روانشناس هم می رود بیشتر به فکر ارزیابی مدرک یارو است تا به فکر حل مشکلات خودش.

ویتامین ب یک در بیماری علم زدگی، عمل است. عامل بوجود آورنده بیماری علم زدگی کمبود عمل در رژیم رفتاری روزانه بیمار است. گشادی درد بی درمان گشادی. علم زده بجای اینکه ورزش کند و غذای سالم بخورد ترجیح می دهد که به سخنرانی یک متخصص تغذیه گوش کند. به جای اینکه چیزی بفروشد ترجیح می دهد که در کارگاه فروش و بازاریابی فلان دکتر شرکت کند. به جای اینکه کسب و کاری راه بیندازد ترجیح می دهد که ام. بی. ای. بخواند. به جای اینکه آغاز کند ترجیح می دهد که در کارگاه خلاقیت شرکت کند. به جای اینکه برنامه نویسی کند ترجیح می دهد که لیسانس کامپیوتر بگیرد. به جای اینکه زندگی کند ترجیح می دهد که در کلاسهای مهارتهای زندگی شرکت کند یا کتابهایش را بخواند. و الخ.

آدم علم زده نمی تواند باور کند که ونگوگ با نقاشی کشیدن نقاش خوبی شد نه با دانشگاه رفتن. موتزارت با آهنگ ساختن آهنگساز خوبی شد. سعدی با شعر گفتن شاعر خوبی شد. بوعلی سینا با طبابت کردن پزشک خوبی شد. آدم علم زده برداشت وارونه ای از “زگهواره تا گور دانش بجوی” پیدا کرده است. جستجوی دانش بر اساس نیاز عملی که در حال انجام است از جنس و مقوله دیگری است. دانش هیچ ارتباط مستقیمی با اطلاعات ندارد. دانش در حقیقت درک و برداشت ما از خود و دنیای اطرافمان است. برای کسب دانش اگر اطلاعاتی هم جستجو و کسب می کنیم در راستای وسعت بخشیدن به این درک است. علم زدگی جستجوی اطلاعات است بدون داشتن هیچ عملی یا هیچ کاربردی برای آن اطلاعات. حفظ کردن اطلاعاتی است که هیچ کاربردی ندارد و خیلی هم زود فراموش می شود.

آدم علم زده بر این باور است که دلیل فلج بودن و ناتوانی حرکتیش، ندانستن است. دلیل اینکه نمی تواند کتاب بنویسد. یا کسب و کاری داشته باشد. یا ازدواج بکند. یا نقاشی بکشد. یا مسافرت برود. یا حتی از همینی که هست راضی باشد و از زندگیش لذت ببرد.

“Life isn’t about finding yourself. Life is about creating yourself.” ~ George Bernard Shaw

پانوشت

1- واژه علم زدگی را من برای اولین بار اینجا به کار نبرده ام. هدف و برداشت دیگران از واژه علم زدگی را می توانید بر روی گوگل جستجو کنید. بیشتر از هفتصد هزار نتیجه بر می گرداند.

2- استفاده از واژه “اطلاعات زدگی” شاید بهتر و دقیقتر بود ولی به نظر من علم زدگی خوش آهنگتر است. قافیه رو بچسب!

مطلب مرتبط بعدی:

تنها روش برای درمان علم زدگی

 

تنها شرط موفقیت در کسب و کار

چند روز پیش در جلسه ای یک نفر معتقد بود ایده ای دارد که می تواند میلیاردها تومان در ماه درامد ایجاد کند. جزئیات ایده مهم نیست ولی کلیاتش این بود که به سه میلیون بیننده فلان برنامه پر بیننده تلویزیونی یک کالای 5000 تومانی بفروشیم و با پیامک در یک قرعه کشی بزرگ شرکت کنند و الخ.

همینجا صبر کنید. یک سؤال که باید به تناوب از خود پرسید.

یکی از بدترین ایده ها برای آغاز یک کسب و کار ایده ای است که موفقیتش نیاز به میلیونها مخاطب داشته باشد. هر وقت خودتان را در حال ضرب و تقسیم اعداد بزرگ برای راه اندازی کسب و کاری یافتید، بدانید و آگاه باشید و مطمئن باشید که در توهم محض به سر می برید. در شروع یک کسب و کار و حتی مدتها پس از آن عملگرهای ریاضی محدود به جمع و تفریق هستند و ضرب و تقسیم در معادلات آن کاربردی ندارد!

و اما بهترین ایده برای راه اندازی یک کسب و کار چیست؟ یا چه ایده هایی برای کسب و کار خوب هستند؟

بگذارید خیالتان را راحت کنم. ایده چیزی است که همه دارند. ایده دو ریال نمی ارزد. شاید بتوان گفت که چه ایده هایی خیلی بد هستند. مثلا ایده ای که اگر به مادر بزرگتان بگویید نفهمد. یا ایده ای که از ترس لو رفتنش سعی کنید مخفی نگهش دارید. یا ایده ای که نیاز به چند میلیون مشتری دارد. یا ایده ای که به سود رسیدنش چندین سال طول می کشد. اینها ایده هایی هستند که خیلی بد هستند. ولی ایده های خوب؟ هزاران ایده خوب وجود دارد. با هر آدمی که صحبت کنید دهها ایده خوب برای راه اندازی یک کسب و کار دارد. از راننده تاکسی گرفته تا مادربزرگ من. ولی چرا کسی این همه ایده خوب را اجرا نمی کند؟

کسی ممکن است بگوید که اجرای یک ایده بسیار مهمتر از خود ایده است. من از روی تجربه به شما می گویم که اجرای خوب هم در درجه اول اهمیت قرار ندارد. تنها چیزی که یک کسب و کار خوب را از بقیه متمایز می کند داشتن مشتری است.

داشتن مشتری از روز اول یعنی اینکه شما موفق به درست کردن چیزی شده اید که یک نفر حاضر است بابت آن پول بدهد. و از اینجاست که کسب و کار شما آغاز می شود. شما businessman می شوید! یاد گرفتن این فرمول ساده برای خود من سالها طول کشید و هزینه هنگفتنی بابت آن پرداخت کردم. ای کاش یک نفر این فرمول ساده را ده سال پیش به من آموخته بود.

حالا سؤال اینست که چرا این اصل ساده را خیلی ها رعایت نمی کنند و پول و انرژی و وقتشان به فنا می رود؟ برای اینکه در کسب و کار، از پیدا کردن مشتری و فروختن به او کارهای راحتتری هم هست. مثل ثبت شرکت. اجاره و تجهیز یک دفتر کار. ساختن یک وب سایت. چاپ بروشور. استخدام منشی. شرکت در کلاسهای بازاریابی. شرکت در سمینارهای تخصصی. برقراری جلسات مختلف. و الخ. همه این کارها که به امید پیدا کردن مشتری انجام می شود، پیدا کردن مشتری را به تعویق می اندازد. گشادی بیزنسی! گشادی درد بی درمان گشادی. آدم ترجیح می دهد کاری که سخت است را بعد از بقیه کارها انجام دهد. در کسب و کار این گشادی می تواند به معنی از دست دادن سرمایه، شکست و بازگشت به پشت میز کارمندی یا فرمان پراید باشد.

بعضی ها این کار را به طور طبیعی انجام می دهند ولی برای من پیدا کردن مشتری و فروختن به او کار بسیار سختی است. هیچ چیز را به هیچ کس نمی توانم بفروشم. می ترسم که یارو بگوید نه. ترجیح می دهم خودم را با تیر بزنم تا اینکه جواب نه از کسی بشنوم. شاید کمی اغراق کنم ولی باور کنید خیلی وقتها دقیقا همینطوری است. به هر حال مهمترین چیز در آغاز یک کسب و کار و ادامه آن داشتن مشتری و داشتن درآمد از روز اول است.

دو قانون سرمایه گذاری آقای وارن بافت، ثروتمندترین مرد جهان و موفقترین سرمایه گذار تاریخ را هم به خاطر بسپارید:

قانون اول: هرگز ضرر ندهید.

قانون دوم: هرگز قانون اول را فراموش نکنید.

 

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

گشادی درد بی درمان گشادی