• کارگاه یک روزه ریزکسب

    من در روز پنجشنبه، پنجم مرداد ماه، کارگاهی با عنوان “ریزکسب” یا Micro-Business خواهم داشت.

    کارگاه ریزکسب

    برای دریافت بروشور کارگاه و ثبت نام بر روی تصویر فوق کلیک کنید

     

    پیام اصلی این کارگاه اینست که کارآفرینی به ویژه کارآفرینی فردی در آینده نه چندان دور، بیشتر یک ضرورت اجتناب ناپذیر خواهد بود تا یک امر سلیقه ای یا انتخابی. برای ما که در عصر انقلاب اطلاعات (این را یک میلیون بار تا به حال تکرار کرده ام!) زندگی می کنیم، فرصتهای بی نظیری برای راه اندازی یک کسب (Business) وجود دارد که شاید تا همین چند سال پیش وجود نداشت. این فرصت طلایی در عین حال برای خیلی ها به معنای بیکار شدن و بیکار ماندن است.

    اگر شما هم مثل خیلی های دیگر همیشه دوست داشته اید که برای خودتان کار کنید، اگر از انجام کار تکراری و بی معنی خسته شده اید، اگر درآمد ثابت و حقوق آخر ماه راضیتان نمی کند و اگر می توانید باور کنید که بدون

    سرمایه زیاد،MBA ، شرکای توانمند، رانت، شانس، نمایندگی انحصاری، بازاریابی هرمی،

    کلاهبرداری، قاچاق، فیزیک کوانتوم، تصویرسازی ذهنی یا قورت دادن قورباغه

    می توان کسب موفقی را راه اندازی کرد، شرکت در کارگاه ریزکسب برایتان مفید خواهد بود.

    کارگاه یک روزه ریزکسب در تاریخ پنجم مرداد ماه برگزار می شود و ظرفیت آن پانزده نفر است. اگر می خواهید در این کارگاه شرکت کنید توصیه می کنم که قبل از هشتم تیرماه و با تخفیف چهل درصدی ثبت نام کنید.

     

     

  • ز گهواره تا گور باید جواب درست را یاد بگیری

    در آزمایش مشهور میلگرم (Milgram Experiment) یک معلم (T) زیر نظر یک آزمایشگر (E) سعی می کند زوج کلماتی را به یادگیرنده (L) آموزش بدهد. معلم لیستی از زوج کلمات را برای یادگیرنده می خواند و سپس با دادن کلمه اول و خواندن چهار گزینه برای یادگیرنده، از او می خواهد که با فشار دادن یک دکمه،  کلمه یا گزینه صحیح را انتخاب بکند. اگر پاسخ صحیح باشد، معلم کلمه بعدی را می خواند و اگر اشتباه باشد با فشار دادن یک دکمه یک شوک الکتریکی به یادگیرنده وارد می کند. شوکی که با هر اشتباه 15 ولت افزایش می یابد. در این آزمایش برخلاف دنیای واقعی، آزمایشگر و یادگیرنده همکار هستند و شوک ها هم واقعی نیستند. ولی معلم که در حقیقت موضوع اصلی این آزمایش است، از این موضوع خبر ندارد و کارش را زیر نظر آزمایشگر با جدیت تمام انجام می دهد.


    بین معلم و یادگیرنده دیواری است که صدا از آن عبور می کند. یادگیرنده هر بار که شوکی دریافت می کند نوار ضبط شده ای از جیغ و فریاد پخش می کند و یا با مشت روی دیوار می کوبد و از معلم می خواهد که آزمایش را متوقف کند. زمانی که معلم از آزمایشگر تقاضا می کند که آزمایش متوقف شود به او چهار دستور(بعد از هر تقاضا) با ترتیب زیر داده می شود:

    • لطفا ادامه بدهید.
    • برای این آزمایش لازم است که ادامه بدهید.
    • ادامه کار شما واقعا ضروری است.
    • انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید.

    بعد از اینکه معلم این چهار دستور را دریافت می کند و بعد از اینکه سه بار به یادگیرنده شوک کشنده 450 ولتی (حداکثر ولتاژ شوک در این آزمایش) را وارد می کند، آزمایش متوقف می شود.

    میلگرم اولین بار این آزمایش را در یک دانشگاه و بر روی افراد آن جامعه انجام داد. افراد زیادی بعد از او آزمایشات مشابهی را در جوامع مختلف و حتی در کشورهای دیگری انجام دادند. نتایج همه آزمایشها شبیه به هم بود. صرف نظر از زمان و مکان انجام آزمایش یا جامعه مورد آزمایش، 61 تا 66 درصد معلمها یا آزمایش شوندگان حاضر بودند تا آخرین مرحله (وارد کردن سه شوک کشنده 450 ولت به یادگیرنده) کار تدریسشان را انجام بدهند.

    دریافت شوک برای آموختن جواب صحیح فقط به اتاق آزمایش میلگرم و شوک الکتریکی صوری آن محدود نمی شود. یکی از دوستان من امروز بر روی فیس بوک نوشته بود که بسیاری از مطالبی که بر روی فیس بوک نوشته می شود سطحی و بی ارزش است و از دیگران خواسته بود که دقت کنند که مطالبی که می نویسند با ارزش و آموزنده باشد.

    مادر، پدر، معلم، بقیه اعضای خانواده، دوست و آشنا، گوینده اخبار، گزارشگر فوتبال و اصولا هر کسی که صدایش را چه مستقیم و چه غیر مستقیم می شنویم، کلیدی در دست دارد که در صورت نشنیدن جواب درست از ما، شوکی را به ما وارد می کند. یا حداقل ما اینطور فکر می کنیم. ما خودآگاه یا ناخودآگاه می ترسیم. نگران می شویم. غمگین می شویم. با یک نظر مخالف. یا کسی که به ما می گوید حرف بی ارزش نزنیم. یا فلان کار را نکنیم. یا فلان لباس را نپوشیم. یا با فلانی معاشرت نکنیم. یا شعر نگوییم. و الخ.

    اگر بپذیریم که انسان حیوانی اجتماعی است و بالفطره می خواهد که تعداد آدمهای زیادی، کارها و حرفهایش را تایید کنند، همچنین باید بپذیریم که این حیوان اجتماعی با هر رابطه جدید (حتی یک رابطه سست و سطحی بر روی فیس بوک با کسی که تا به حال ندیده و شاید هرگز هم نبیند) خودش را در معرض دریافت شوکهای متعددی قرار می دهد. شناسایی معلم (T) و یادگیرنده (L) بیشتر وقتها کار سختی نیست. هر چند که بیشتر آدمها مسافت بین نقشهای معلم و یادگیرنده را به طرز خستگی ناپذیری و به کرات طی می کنند. در این میان شناسایی آزمایشگر (E) معمولا کاری است دشوارتر یا حتی غیر ممکن.

     

    مطالب مرتبط:

    معماری اطلاعاتی آغازگری

    مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران

    در نکوهش فعل امری

  • منیفستوی (مرام نامه) آزادی یا یک مهمانی آزاد

    من و چند تن از رفقا قرار شد که یک مهمانی بگیریم در فضای آزاد، در یک پارک

    یک مهمانی آزاد

    که بچه ها بتوانند برای خودشان بازی کنند

    که هر که هر کاری دوست داشت بکند

    بدون نیاز به زل زدن به تلویزیون یا پذیرایی کردن یا پذیرایی شدن یا توجه به بچه ها

    که هر که هر وقت خواست بیاید، هر وقت دوست داشت برود

    که هر که هر چیز خواست بخورد، هر چیز که خودش آورده است

    که هر که هر که را خواست با خودش همراه بیاورد

    یک مهمانی آزاد در پارک

    ابوالفضل هادی گفت هر پارک

    که هر که هر پارکی خواست برود، یا نرود

    آزاد، یک مهمانی آزاد

    قرار شد منیفستوی آزادی را امروز عصر دو نفر قرائت کنند، یا نکنند

    یا یکی بکند و یکی نکند، هر که هر کاری دوست داشت

    آزاد، یک مهمانی آزاد

    همه آزاد، جز دشمنان آزادی و دشمن شماره یک کوروش

    بدون حق هیچ دخل و تصرف در منیفستوی آزادی یا قرائت آن یا حتی اظهار نظر درباره آن

    آزاد، یک مهمانی آزاد

     

  • در باب مرده پرستی و مورد توجه و دوست داشتن واقع شدن

    شش نفر از اعضای خانواده به صورت تلفنی یا حضوری، دو نفر از دوستان با پیامک، حدود سی نفر از دوستان و آشنایان بر روی فیس بوک (از حدود 240 دوست و آشنا) و یک خواننده وبلاگم، امسال تولدم را به من تبریک گفتند. نسبت به پارسال رشد خوبی داشته ام. برای آدمی مثل من که حدس می زنم اسپرگر داشته باشم و مهارتهای ارتباطیم در حد صفر است، رشد قابل ملاحظه ای محسوب می شود. به نظر می رسد امسال آدمهای بیشتری من را دوست دارند و به من توجه می کنند.

    همه آدمها (به جز موارد استثنا) به اندازه خودشان از اینکه مورد توجه و محبت دیگران باشند لذت می برند. خیلی ها معتقدند که انسان یک حیوان اجتماعی است و مورد توجه و محبت دیگران بودن یک نیاز ذاتی در او محسوب می شود. حالا این سؤال مطرح می شود که چگونه این نیاز فطری بشری (با فرض صحت نظریه فوق) را می توان برآورده کرد؟ چکار باید کرد که دیگران ما را دوست داشته باشند؟

    الف- مردن. مرده پرستی به فرهنگ و جامعه ما محدود نمی شود. همه جا وقتی کسی می میرد، یاد و خاطره اش زنده می شود. البته یاد و خاطرات خوبش. از او به نیکی یاد می کنند. کارهای خوبی که انجام داده پر رنگ و کارهای بدش نادیده گرفته می شوند. شاید به این دلیل که کسی که مرده، از رقابت و بازی زنده ها خارج شده است. دیگر برای بازماندگان خطری محسوب نمی شود. شاید با رفتنش جای بازماندگان را بازتر کرده است. شاید بعد از رفتنش ارث و میراثی به جا گذاشته است. شاید با مردنش باری از دوش کسی برداشته است. شاید با مرگش خیال کسی راحت شده است. و الخ. خلاصه مرگ، آدم را عزیز می کند.

    ب- بی توجهی. خیلی وقتها وقتی به کسی بی توجهی می کنید، عزیز می شوید. هیچ کسی دوست ندارد مورد بی توجهی قرار بگیرد. آن شخص هم به دلیل مشابه، دوست دارد که مورد توجه و محبت قرار بگیرد ولی چون شما اینها را از او دریغ می کنید، سعی می کند رفتارش را با شما عوض کند. سعی می کند شما را بیشتر دوست داشته باشد. به شما بیشتر محبت و توجه بکند.

    ج- پیدا کردن یک چیز جدید. هر روز. تمرین روزانه به ما کمک می کند که در چهار بعد فیزیکی، احساسی، روحی و ذهنی هر روز یک چیز جدید پیدا بکنیم. یک آدم را می توان به یک حفاری باستان شناسی تشبیه کرد. یک شهر باستانی چند هزار ساله را با بیل و کلنگ و یک روزه از زیر خاک بیرون نمی کشند. باستان شناسان با ابزار خیلی ظریف و در حد میلی متر و سانتی متر شروع به حفاری و خاک برداری می کنند. ماهها و شاید سالها طول می کشد تا آن شهر به تدریج نمایان بشود.

    آدمی که گوهر وجودش را با تمرین روزانه و با کند و کاو لایه به لایه ابعاد وجودیش از زیر خاک همرنگی با جماعت بیرون می کشد، بعد از مدتی مورد توجه و محبت دیگران واقع خواهد شد.

    د- گوش کردن. همه آدمها کسی را که از روی حسن نیت و بدون قصد و غرض به حرفشان گوش می دهد، دوست دارند. من یک شب، سه ساعت تمام به حرفهای یک راننده تاکسی گوش دادم. به علاوه گوش کردن تنها روش باهوش شدن است. گوش کردن ابزاری است برای کند و کاو و بیرون کشیدن آن شهر باستانی از زیر خاک. از آنجاییکه این مهارت خیلی کمیاب است، کسی که می تواند به حرفهای دیگران گوش کند خیلی زود مورد توجه و محبتشان واقع می شود.

    ه- سکوت. دهنتو ببند. بیش از اینها می توان خاموش ماند. خیلی وقتها سکوت نشانه خوب بودن وضعیت یک رابطه است. کسی که توانایی سکوت کردن (البته نه به معنای سیاسیش!) دارد شانس بیشتری برای محبوب و مورد توجه واقع شدن دارد. تنها کسی که می تواند سکوت کند، می تواند به حرفهای دیگری گوش بدهد. تنها کسی که سکوت می کند قادر خواهد بود چیزهای جدید پیدا بکند.

    و- صمیمیت. منظورم از صمیمیت در میان گذاشتن بعضی چیزهای خصوصی با طرف مقابل است. من به تو داستان دزدیم را می گویم، تو به من داستان خیانتت را. تو به من می گویی که از چه کسی متنفری، من به تو می گویم که چه کسی از من متنفر است. تو به من قضیه اعتیادت را می گویی، من هم به تو مال خودم را می گویم. همه ما در اعماق وجودمان شبیه یکدیگر هستیم. همه ما در آفرینش ز یک گوهریم. زمانی که این چیزهای خصوصی و صمیمانه را با هم در میان می گذاریم، به هم نزدیک تر می شویم و همدیگر را بیشتر دوست خواهیم داشت.

    ز- صداقت. اگرچه هر آدمی بزرگترین دروغگوست ولی هیچ کس، آدم دروغگو را دوست ندارد! آدمها دیر یا زود به دروغ پی می برند. فرقی نمی کند که دروغ گفته شده، دروغ بزرگی باشد یا یک دروغ کوچک مصلحتی. هیچ کسی دوست ندارد که دروغ بشنود. دروغ شنیدن به معنای همه چیزهای بدی است که آدمها از آن گریزانند. به معنای تنهایی، خیانت، بی توجهی، نفرت، فقر، گرسنگی، نداشتن سکس، جنگ، مرگ و الخ.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    چرا گوگل را همه دوست دارند؟

  • بیا شمعها را روشن کن

    من بچه که بودم از تماشای ابری که موتور جت هواپیماها پشت سرشان درست می کردند لذت می بردم. هنوز هم لذت می برم. ابری که نشان می دهد هواپیمایی در آسمان در حال پرواز است. ابری که از یک سر و به آهستگی به آسمان و ابدیت می پیوندد و از سر دیگر به هواپیمایی که می رود تا در جایی در دوردست فرود بیاید. جایی ناشناخته برای من. جایی خارجی. من بچه که بودم به مسافرهای هواپیمایی که ابر می ساخت، حسادت می کردم.

    سی و هفت سال گذشت. هواپیمای زندگی من سی و هفت سال است که در آسمان زندگی در حال پرواز است. هنوز نمی دانم این هواپیما دقیقا چقدر مسافت طی کرده است و یا اگر فرود بیاید کجا خواهد نشست. یا اگر سقوط بکند. چیزی که برای من مهم است ابری است که پشت سرش به جا می گذارد. حرفهایی که می زنم. چیزهایی که می نویسم. پروژه هایی که آغاز می کنم. آیا باعث می شوند که کسی به آسمان زندگی نگاه کند؟ آیا الهام بخش حرکتی خواهند شد؟ حداقل آیا حکایت از این دارد که من حرکت می کنم؟

    آیا کیک تولد من می تواند بستر خوبی برای روشن کردن سی و هفت عدد شمع باشد؟ من براستی چه شمعهایی برافروخته ام؟

    در سی و هفت سالگی:

    کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    134 مطلب بر روی این وبلاگ

    و مقدار زیادی خزعبلات دیگر در قالب ایمیل، نوشته های فیس بوک و حرفهایی که در کسری از ثانیه به ابدیت میلیاردها میلیارد حرفهای گفته شده در تاریخ پیوسته است. اقیانوسی بی کران از صداهای خاموش. انرژیهایی که کسی نمی داند از شکل صدا به کدام شکل از انرژی یا ماده تبدیل شده اند. آیا آنها هم مثل بقایای جانوران در چند میلیون سال بعد، برای نسلهای آن زمان، نفت یا انرژی مشابهی تولید خواهند کرد؟ من شک دارم.

    به همین دلیل “دهنتو ببند” به نظر خودم یکی از بهترین مطالبی است که در سی و هفت سالگی نوشتم. دهنتو ببند نصیحتی ( یا حداقل پیشنهادی) است که خودم بیشتر از هر کسی به عمل کردن به آن نیازمندم. بیشتر حرفهایی که می زنیم بیشتر وقتها به جای اینکه ابری و اثری در آسمان ایجاد بکند، جلوی دیده شدنش را می گیرد. مثل دود یا مثل عینک.

    تمرین روزانه به من کمک کرد که در سی و هفت سالگی کمتر حرف بزنم و بیشتر عمل کنم. تمرین روزانه به ما کمک می کند که هر روز به آسمان زندگی نگاه کنیم. به تصویری واقعی و فتوشاپ نشده مثل عکس زیر. آسمانی که با دود و ابر و غبار حرفهای تکراری و خزعبلات بی فایده کدر نشده است. در هر روزی که تمرین روزانه را انجام می دهیم، دوباره متولد می شویم. با انجام هر بار تمرین روزانه شمعی روشن می کنیم. شمعی که ممکن است خیلی زود خاموش بشود. ویا تا مدتها بسوزد و اطرافش را روشن کند.

     

    حرف و گفت و صوت را بر هم زنم —– تا که بی این هر سه با تو دم زنم

    ~ مولوی

  • هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

    “جالب بود اما تو کشور ما خیلی باید روحیه قوی داشته باشی تا برخلاف موج حرکت کنی. تو این مسیر مردم با حرفشون داغونت می کنن. شاید تو سن 30 حرف مردم مهم نباشه، اما تو 18 سالگی مهمه. تازه اگر پدر و مادرت حمایتت کنن. من فکر می کنم این کتابو بیشتر پدر و مادرها باید بخونن که ذهنشون عوض بشه و بتونن به بچه هاشونم یاد بدن.”

    این نظر یکی از دوستانم بود درباره کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید، می توانید آنرا از اینجا به رایگان دریافت نمایید.

    صاحب نظر فوق را دیشب به خاطر پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیر کردند و به کلانتری وزرا بردند. صاحب نظر فوق حاضر نشد برگه تعهدنامه نپوشیدن مانتو کوتاه را امضا کند. صاحب نظر فوق بلافاصله آزاد شد. صاجب نظر فوق با یک تاکسی و در حالیکه همان مانتوی اولیه تنش بود، بعد از دو ساعت به محل دستگیریش یعنی بام تهران برگشت.

    “نباید اینکارو بکنی” یا “نمی تونی اینکارو بکنی”

    تقریبا همه چیزهایی که از بچگی یاد می گیریم در این دو جمله خلاصه می شود. پدر و مادر، معلمها، ماموران نیروی انتظامی، رئیس، دوستان، همسایه، مشتری، فروشنده و اصولا هر آدمی که با ما تعامل پیدا می کند، همه سعی خودش (خودآگاه یا ناخودآگاه) را می کند که این دو جمله را عمیقتر و وسیعتر توی مغز ما حک بکند. ما از بچگی یاد می گیریم که فرمانبردار باشیم. فرمانبردار تعداد زیادی از آدمها و سازمانها و مفاهیم و عقاید و باورها و حدسیات و قوانین نوشته و نانوشته. آیا قد مجاز مانتو در قانون اساسی نوشته شده است؟ (لطفا قضیه را سیاسی نکنید، موارد مشابه در خیلی از کشورهای دیگر هم پیدا می شود) مامور دیگری در کلانتری وزرا به دوست من گفته بود که اگر او به جای مامور اول می بود، دوست من را دستگیر نمی کرد چون به نظر او مانتوی دوست من کوتاه نبود.

    باید فرمانبردار جریان رودخانه باشیم وگرنه عواقب کوچک و بزرگی در انتظار ما خواهد بود. تنبیه می شویم. یا خیلی ها از ما متنفر می شوند. خیلی از دوستان نزدیک ما با ما قطع رابطه می کنند. یا خیلی هاشان فکر می کنند که ما دبوانه هستیم. (بارها شنیده ام که پشت سر یا جلوی روی خودم به من لقب دیوانه یا معادل رایجترش …خول داده اند.)

    خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من نمی دانم سازنده این ضرب المثل در چه حال و هوایی و برای چه کاربردی آنرا ساخته است ولی با همه درست بودنش، به طرز غیر قابل وصفی چندش آور و ناآغازگرانه است. آدمهای زیادی فکر می کنند که من قوانین بسیاری را زیر پا گذاشته ام. من حتی موقع تایپ کردن “نیم فاصله” را رعایت نمی کنم و یکی از خوانندگان کتابم زحمت کشیده بود و آنها را برایم اصلاح کرده بود. معلوم نیست من تا به امروز چند هزار نفر را به دلیل رعایت نکردن قوانین ریز و درشتشان از خودم رنجانده ام. من حتی چند سال پیش به اتهام داشتن روابط نامشروط یک شب را در کلانتری وزرا گذراندرم که البته روز بعدش در دادگاه تبرئه شدم. من می ترسم. از مرگ تدریجی در سلول تنگ و تاریک همرنگ جماعت شدن در حالیکه دست و پایم با زنجیر قوانین دست ساز جماعت بسته شده است، می ترسم. قوانینی که ممکن است صد و هشتاد درجه تغییر کنند ولی هرگز تعدادشان کم نمی شود. آزادی در همرنگ جماعت نشدن است. در خلاف جهت آب شنا کردن. شاید از همین روست که به ماهی ای که اینکار را می کند ماهی آزاد می گویند.

    حالا اگر رسوایی را بپذیری و نخواهی که همرنگ جماعت بشوی چه کار باید بکنی؟

    الف- عکسش رو انجام بده. خلاف جهت رودخانه شنا کن. پدر یکی از دوستان من در بچگی به او گفته بود که: “ببین بقیه چی کار می کنن تو عکسش رو انجام بده.” این بهترین نصیحتی است که یک پدر می تواند به فرزندش بکند. بودا به جای پادشاه شدن، فقیرترین و گرسنه ترین گدای روی کره زمین شدن را انتخاب کرد.

    برای استاد شدن در این کار هم تمرین لازم است. هر کاری که امروز باید انجام بدهی عکسش را انجام بده. اگر باید بروی شمال برو به جنوب. اگر باید بروی به عروسی برو به بهشت زهرا. اگر باید بروی به فلان جلسه برو پارک. اگر باید تلفنها را جواب بدهی، سیم تلفن را بکش. اگر باید به دانشگاه بروی به دانشگاه نرو. لزومی ندارد که حتما عکس همه کارهای روزمره ات را انجام بدهی، حداقل به انجام آنها فکر کن.

    ب- دور و بری هایت را شگفت زده(سورپریز) کن. سورپریز کردن نوعی نافرمانبرداری متمدنانه است. وقتی انتظار دارند داد بزنی، سکوت اختیار کن. وقتی انتظار دارند دمکرات باشی از دیکتاتوری حمایت کن. وقتی انتظار دارند مانتوی کوتاه بپوشی چادر سر کن. وقتی انتظار دارند تیم فوتبال ایران را تشویق کنی تیم ملی عربستان را تشویق کن. وقتی انتظار دارند مؤدب باشی چندتا جک بالای هجده سال تعریف کن.

    ج- فقط یک چیز را تغییر بده. لری پیج برای ساختن گوگل فقط یک چیز را در موتورهای جستجو که سالها قبل از گوگل وجود داشتند، تغییر داد. شرکت اپل فقط یک چیز را در آی پاد یا همان mp3 player که سالها قبل از آی پاد وجود داشت، تغییر داد. یک چیز را در کباب کوبیده تغییر بده. کباب کوبیده مرغ همینجوری اختراع شد! یا در آش رشته. یا در موسیقی سنتی. یا در مانتو. هزاران چیز هست که یک چیز را در آنها می توان تغییر داد. لازم نیست چرخ را از اول اختراع بکنی، بیشتر وقتها تغییر یک چیز به تنهایی کافی است تا نتیجه قابل توجهی ایجاد بکند.

    د- بدزد. من بیشتر ایده هایی که بر روی وبلاگم می نویسم را از دیگران دزدیده ام. Steal Like an Artist. دیگرانی که آنها هم ایده هایشانرا از کسان دیگری دزدیده اند. مارک تواین معتقد بود تنها کسی که می تواند ادعا کند حرفی را برای اولین بار گفته حضرت آدم است. حضرت آدم(یا حوا؟) هم به روایت انجیل برخلاف دستور خداوند سیب دانش را از باغ بهشت دزدید! اولین نافرمانبرداری در تاریخ بشریت! بیشتر کتابها، بیشتر آهنگها، بیشتر فیلمها، بیشتر نقاشی ها، بیشتر چیزها ایده های اولیه شان از کتابها، آهنگها، فیلمها، نقاشی ها و چیزهای دیگری دزدیده شده است.

    ه- ترکیب دو چیز. یک طراح لباس، روسری و مانتو را به هم وصل کرده و آنها را به شکل سر هم می فروشد. همه غذاها اینجوری به وجود آمده اند. خدا می داند چند سال طول کشید تا بشر بفهمد روی بیسکوئیت ساقه طلایی یک لایه شکلات می توان کشید. یا علاوه بر آب طالبی و شیر موز و آب هویج، شیر هویج پسته انبه توت فرنگی کرفس بستنی هندوانه را هم می توان به عنوان آب میوه نوش جان کرد. نمونه بارز و افراطی این پدیده این روزها در نمای ساختمان ها مشاهده می شود. معماران نوظهور تقریبا از هر چیزی که دم دستشان برسد به صورت ترکیبی برای چسباندن به دیوار یک ساختمان کوچک استفاده می کنند. من دکترای هنرهای زیبا دارم.

    و- زیر سؤال بردن همه چیز. اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم. این از آن مهارتهایی است که از هر مهارت دیگری بیشتر به تمرین نیاز دارد. ماشین قدرتمند شستشوی مغزی تمام سعی خودش را می کند که ما توان پرسشگری خود را از سن کم از دست بدهیم. من باید دانشگاه بروم، چرا؟ من باید ازدواج کنم، چرا؟ من باید استخدام بشوم، چرا؟ من باید بچه دار بشوم، چرا؟ من باید آرایش کنم، چرا؟ من باید در قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه شرکت کنم، چرا؟ من باید دماغمو عمل کنم، چرا؟ من باید به اسم خلیج فارس اهمیت بدهم، چرا؟ من باید ماشین (خودرو) بخرم، چرا؟ من باید کلاس زبان بروم، چرا؟ و الخ. سؤال پرسیدن تنها راه  و اولین قدم برای رهایی از غل و زنجیر همرنگی با جماعت است.

    ز- نشنیده گرفتن “تو نمی تونی” و “تو نباید” آدمهایی که به تو می گویند نباید اینکارو بکنی معمولا همانهایی هستند که به خودشان می گویند “ایکاش این کارو کرده بودم” ولی تو نمی خواهی یکی از آنها باشی. تو تصمیم گرفته ای که رسوا بشوی!

    ح- صداقت. راستگویی بزرگترین نافرمانبرداری است. بیشتر آدمها دروغ می گویند. کسی که حرف راست می زند رسوای خاص و عام می شود. دوستانش ترکش می کنند. اعضای خانواده اش طردش می کنند. جامعه تبعیدش می کند. در جامعه ای که به آن تبعید می شود، منزوی می شود. من اینجا درس اخلاق نمی دهم که دروغگویی کار زشتی است و دروغگو به جهنم می رود. منظور من از راستگویی تمرین روزانه برای رسیدن به نوری است که شاید به اجداد ما در صد و پنجاه هزار سال قبل می تابید و دل و جانشان را روشن می کرد. نوری که بیرون از سلول همرنگی با جماعت می تابد و گه گداری اشعه های آن را از لابلای میله های قوانین عرفی- اجتماعی-اخلاقی- علمی- جهانی- منطقه ای- مذهبی- اقتصادی- خانواده ای- قبیله ای- سنتی بر روی پوست خود حس می کنیم.

    ط- تداوم. فردوسی سی سال رنج برد تا بتواند شاهنامه را بنوسید و به هدفش یعنی زنده کردن عجم دست پیدا بکند. کتاب هری پاتر قبل از انتشار و شهرت یافتن، بارها و بارها توسط ناشران مختلف  رد شد. ادیسون قبل از اختراع لامپ هزار بار تلاشهایش با شکست مواجه شد. زکریای رازی هم قاعدتا با اولین آزمایش الکل را کشف نکرد. ونگوگ تا آخر عمرش در فقر و گرسنگی نافرنمانبردارانه نقاشی می کشید.

    آدم نافرمانبردار رسوا می شود و تنبیه می شود و طرد می شود و گرسنگی می کشد و به صلیب مصائب اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود. ولی اگر صادق باشد و در کارش متداوم، اگر تمرین روزانه اش را انجام بدهد و خلاف جهت آب شنا کند، مثل ماهیهای آزاد روزی به اقیانوس بزرگ آزادی خواهد رسید. جاییکه مرزهای قوانین دست و پاگیر “تو نمی تونی” و ” تو نباید” در آن به چشم نمی خورد.

  • خبرزدگی، گشادی خبری و خبر بی خبر شدن من

    اعتراف می کنم که من برخلاف همه شعارهایی که می دهم و توصیه هایی که درباب گوش نکردن به اخبار به دیگران می کنم، اینبار هم اخبار مربوط به مذاکرات هسته ای را دنبال کردم. لطفا من را ببخشید. دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. قول می دهم که از این به بعد دیگر هیچ خبری را دنبال نکنم. حتی اخبار مربوط به مذاکرات هسته ای در مسکو یا مذاکرات هسته ای بعدی در کشورهای دیگررا . لطفا من را ببخشید و توصیه ام را درباب گوش نکردن به اخبار جدی بگیرید.

    خبر چیست؟ خبر بازگویی اتفاقی است که در گذشته و البته در بیشتر مواقع خارج از کنترل ما اتفاق افتاده است. خبر روایتی مخدوش از واقعیت است، روایتی مطابق سلیقه و میل و سیاست و نفع رسانه و اربابانش. به جز موارد استثنا که آن موارد استثنا هم قطعا خواننده وبلاگ من نیستند، آگاه شدن از اخبار هیچ کاربرد عملی و یا نظری برای هیچ کسی ندارد. چه آگاه شدن از اصل واقعه چه آگاه شدن از روایت مخدوشش. با وجود این میلیونها نفر هر ساعت اخبار را دنبال می کنند. با خریدن روزنامه. با روشن کردن تلویزیون. با چک کردن سایتهای خبری. با پیامک! می توانید باور کنید که بعضی ها پول می دهند که خبرهای مهم را از طریق پیامک دریافت کنند! ولی چرا؟

    الف- اخبار توجیه کننده گشادی است. اوضاع خراب است و همه اخبار دنیا هم بر آن دلالت می کند. اوضاع هم در ایران خراب است هم در آمریکا. اوضاع هم در افغانستان خراب است هم در یونان. هم در اسپانیا هم در سومالی. همه جا اوضاع خراب است. مذاکرات 5+1 هم که فعلا به نتیجه نرسیده است. قیمت دلار هم که ثبات ندارد. پس فعلا هیچ کاری نمی شود کرد. همه کسانی که از اخبار دنیا آگاه هستند با جمله فوق موافقت خواهند کرد. فعلا زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

    ب- اخبار به آدمهایی که چیزی برای گفتن ندارند چیزی برای گفتن می دهد. حضار یک مهمانی را تصور کنید که حرفی برای گفتن ندارند یا مهارتهای ارتباطی و پرسشگری و کنجکاویشان در حد صفر است. آنها حتی نمی توانند درباره دستپخت زن صاحبخانه یک مکالمه پانزده دقیقه ای داشته باشند. چه رسد به آخرین کتابی که نخوانده اند یا آخرین فیلمی که ندیده اند. یا آخرین سفری که اگر هم رفته باشند بلد نیستند چطور درباره آن حرف بزنند یا به حرفهای دیگری گوش بدهند. خبر و حواشی آن حضار را از سکوت نجات می دهد. لباس خانم کاترین اشتون و تغییرات آن را می شود نیم ساعت مسخره کرد. گرانی دلار و بنزین را هم همینطور.

    ج- دنبال کردن اخبار برای کسی که کاری و هدفی و زندگی ای برای خودش ندارد به تنهایی فعالیتی معنادار محسوب می شود. “چی کار داری می کنی؟” “دارم خبرهای مذاکرات هسته ای رو می خونم.” “خوب پس هر وقت کارت تموم شد ببین بچه چرا گریه می کنه!” دفعه بعد به قیافه های جدی پیرمردهای بازنشسته ای که کنار دکه های روزنامه فروشی مشغول خریدن روزنامه هستند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

    د- خبر، امید کاذب ایجاد می کند. توهمی بی پایان. اگر در این مذاکرات، 5+1 با 1 به توافق برسند، من از اینجا به آنجا خواهم رسید. اگر قیمت دلار 500 تومن بشود من امسال می توانم در فستیوال برزیل شرکت کنم. اگر قیمت دلار 5000 تومان بشود و تحریمها هم برداشته شود و گوگل هم خلیج فارس را به رسمیت بشناسد من می توانم برای بازارهای جهانی نرم افزار تولید کنم. مثل چک کردن لیست برنده شدگان لاتاری یا حسابهای قرض الحسنه. من اگر یک میلیون دلار برنده بشوم به آنجا خواهم رسید. من از اینجا متنفرم!

    باد می وزد. روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد. شکم من سیر است. پرنده ها می خوانند. حتی گچ دستم هم اذیتم نمی کند. بلندگوی وانت-سمساری ها هم همینطور. همینجا که هستم خوب است. همین الان. من از اینجا به آنجا نمی خواهم برسم. من دیگر هیچ خبری را دنبال نخواهم کرد. قول می دهم.

     

    مطلب مرتبط بعدی:

    آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

  • رساله صد دست

    1- بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید

    2- دست بالای دست بسیار است

    3- اینقدر دست دست نکن

    4- به دستاویز آن پیغام واهی به دالان بردمش خواهی نخواهی

    5- دستت درد نکنه

    6- دست گرفتنت

    7- دست مالی نکن

    8- با دست پس میزنه با پا پیش میکشه

    9- دست و دلم به کار نمیره

    10- دست از این کارات بردار

    11- یارو خیلی دست و دل بازه

    12- دست شکسته وبال گردنه

    13- دست از پا خطا نکن

    14- با هر دست بدی با همون دستم میگیری

    15- دست رو دلم نذار

    16- چنان از هول گشتم دستپاچه که دستم رفت از پاچین به پاچه

    17- یه دست صدا نداره

    18- دست دشمن از آستین دوست بیرون اومده

    19- یک دستی زدم

    20- دست و پای اینکارو نداری

    21- دستم تنگه

    22- دستگیر شدم

    23- دست و بالم بستس

    24- از دور دستی بر آتش داری

    25- دستکش بپوش

    26- دست مریزاد

    27- دست سازه

    28- دست پرورده خودمه

    29- دست آموزه

    30- این غذا دست نخوردس

    31- دستش کجه

    32- دستفروشی که عار نیست

    33- یارو دستش خوبه

    34- بشکنه این دست که نمک نداره

    35- دست و صورتتو شستی؟

    36- داری یه کم به من دستی بدی؟

    37- یه دستی به سر و روش بکش

    38- دست فرمونش حرف نداره

    39- به بانک دستبرد زدن

    40- براش دست بزنین

    41- دستی بکش

    42- دست و پا چلفتی

    43- دستگیره رو ول کن

    44- صنایع دستی ایران معروفه

    45- با دست حساب کن

    46- دستکت بوسم بمالم پایکت

    47- دستی دستی خودمو انداختم تو هچل

    48- دست نزن بهش

    49- دست به هر چی میزنه طلا میشه

    50- یه دستنوشته بده

    51- این میوه ها رو خودم دستچین کردم

    52- دستشو بذار تو دستم

    53- مردونه دست بده

    54- دست ما رو گذاشت تو پوست گردو

    55- دست از طلب مدار

    56- دست خالی نرو جایی

    57- نمی خواستم دستمو جلوی کسی دراز کنم

    58- دست به سیاه و سفید نمی زنه

    59- مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

    60- پشت دستمو داغ میذارم

    61- تهی دستی عیب نیست

    62- زود دستش رو شد

    63- باید با هر دستی بتونی بازی کنی

    64- به فرودستان کمک کنید

    65- دستمال کاغذی داری؟

    66- دست پخت منو دوست نداری؟

    67- دستبوس شماس

    68- از دست تو

    69- من چیزی برای از دست دادن ندارم

    70- یه دست کامل کله پاچه خوردیم

    71- کنار دستش نشسته بودم

    72- ولی بهش دست نزدم

    73- دستتو بنداز

    74- دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

    75- دستم به دامنت

    76- دستاوردهای دولت بیستم زیاد خواهد بود

    77- دستگاههای دولتی هر کاری از دستشان بربیاد میکنن

    78- اینقدر دست و پا نزن

    79- دستشو به هر خس و خاشاکی بند میکنه

    80- برای نوشتن دستمایه ندارم

    81- دستنبو گیاهی نام آشناست

    82- من خودم دستم تو کاره

    83- مگه دستم بهت نرسه

    84- با یه دست چندتا هندونه می خوای بلند کنی؟

    85- دولت رو واردات دست گذاشته

    86- دست بردارم نیست

    87- دست محبت به سوی او دراز نمی شود

    88- گشاده دستی یک فضیلت است

    89- شوهرش دست بزن داره

    90- بخش خصوصی با دست اندازهای زیادی مواجه است

    91- دست افشانی و پایکوبی باعث شادی و حال خوش می شود

    92- بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

    93- دستش به خون خیلیا آلودس

    94- یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

    95- دست بعدی حتما می برمت

    96- دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

    97- فلانی دست راست منه

    98- این دستگاه رو دستکاری کردن

    99- دستت درد نکنه خوب دستمزدمو دادی

    دوست عزیزم کورش تلفن کرده بود که حال دست من را بپرسد که ناخواسته سر ساختن جملات با کلمه “دست” کل درگرفت. کار به جایی رسید که درصد ادبیات کنکور من را هم پرسید و من هم مال او را. بسیاری از جملات فوق را کوروش پیشنهاد داد و الهام بخش رساله صد دست کسی نیست جز خود او.

    100- از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدر آید

     

    مطالب مرتبط:

    تمرین روزانه

  • دست فداکار

    دست من می خواست جلوی ضربه ای را بگیرد

    جلوی حادثه ای را، جلوی فاجعه ای را

    دست من، دست راست من

    وقتی پرت شدم

    قبل از صورتم به زمین رسید

    او الان زندانی است

    زندانی گچی سنگین، گچی سوراخ، گچی ناجور

    کارمند بیمه از روی تجربه می گفت اینجوری دست چپم قوی تر خواهد شد

    حق با اوست. راست که زندانی باشد چپ قوی تر می شود و یا برعکس

    راست یا چپ

    هر دو در خدمت عضوی ضعیف تر، عضوی شکننده تر، عضوی ترسوتر

    عضوی معمولا در میانه، مثل صورت یا عضو پایین تر

    دست من زندانی است

    زندانی گچی سنگین، گچی سوراخ، گچی ناجور

  • کار فردا را به امروز میفکن

    من قرار بود یک برنامه برای ثبت صورتجلسات بنویسم. به عنوان اولین کار جدی ام در یک سازمان دولتی بزرگ. کاری که بابت آن پول دریافت می کردم. من نه تنها برنامه نویسی بلد نبودم (برنامه نویسی هم یکی از دهها چیزی است که توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند) بلکه کوچکترین علاقه ای به نوشتن یک برنامه برای ثبت صورتجلسات نداشتم. احتملا فکر می کردم ثبت جلساتی که نود و نه درصد آنها به خمیازه کشیدن و چای خوردن و تکرار خزعبلات غیر عملی می گذرد، هیچ فایده ای برای هیچ کس ندارد. یا حداقل پشت گوش انداختن خودم را اینجوری توجیه می کردم.

    از طرف دیگر کار اولم بود و جذابیتهایی هم داشت. مثل نهار خوردن توی رستوران سازمان. آقای مهندس خطاب شدن در زمان دانشجویی و از همه مهمتر حقوق سر ماه که اینقدر بود که سبک زندگی دانشجویی من را متحول کند.  حیفم می آمد چنین کار راحتی را آنهم در آن شرایط از دست بدهم. تا جایی که می شد خودم را با کارهای دیگر سرگرم می کردم. کتاب می خواندم. پروژه پایان نامه ام را انجام می دادم البته آنرا هم با کلی پشت گوش انداختن. با همکارهایم حرف می زدم. دیر می آمدم. زود می رفتم. و خلاصه هر چیزی که توجه من را از نوشتن برنامه ثبت صورتجلسات منحرف می کرد.

    بعد از چند ماه یک روز در یک جلسه رسمی که چند نفر از همکاران هم حضور داشتند مدیرم که مرد میان سال و جا افتاده ای بود و در آن سازمان بزرگ پست نسبتا بالایی داشت از من درباره پیشرفت کار برنامه ثبت صورتجلسات پرسید. من در جواب فقط گفتم که “پروژه شکست خورد!” چند هفته بعد مدیرم یعنی آقای ت من را اخراج کرد. (البته بدون اینکه سرنوشتم را تباه بکند)

    هنوزم کارهای زیادی هست که پشت گوش می اندازم. به جای اینکه آن کارها را انجام بدهم ایمیلم را چک می کنم. یا صفحه فیس بوکم را. بعد دوباره ایمیلم را. آمار بازدید کنندگان وبلاگم را. یا آمار کسانی که برای دریافت کتاب جدیدم، امکان ثبت نام کرده اند. چند تا مطلب روی وبلاگهای مورد علاقه ام می خوانم. چند تا کتاب جدید پیدا می کنم و خلاصه آنها را می خوانم. همه این کارها را از اول دوباره انجام میدهم. تا جایی که می شود انجام آن کار را پشت گوش می اندازم.

    پشت گوش انداختن لزوما هم بد نیست و می تواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد:

    الف- پشت گوش انداختن باعث می شود که کارهایی را که واقعا دوست داریم انجام بدهیم. شما وقتی انجام کاری را به تعویق می اندازید قاعتا به جای آن کاری را انجام می دهید که از انجامش لذت می برید. مثلا بازی می کنید. یا فیلم تماشا می کنید. یا کتاب می خوانید. اگر کارمند فلان اداره انجام یک کار ساده را ماهها پشت گوش می اندازد، دلیلش لزوما فساد مالی اداری و طلب رشوه نیست. شاید یارو واقعا از انجام آن کار خوشش نمی آید!

    ب- پشت گوش انداختن باعث می شود که ایده های بد را کشف کنیم. بیشتر ایده هایی که داریم به هزار و یک دلیل ایده هایی خوبی نیستند. دلایلی مثل امکان مجاور یا توهم یا تفاوت شخصیتی. زمانی که اجرای ایده ای را پشت گوش می اندازیم ذهن و بدن ما می خواهند به ما بگوید که آن ایده، ایده خوبی نیست. باید یاد بگیریم که به ذهن و بدن خود گوش بدهیم. چون چیزی که آنها به ما می گویند باعث هدر نرفتن انرژی و در نتیجه سالم و خوشحالتر شدن ما می شود. آنها خیلی باهوش تر از ما هستند!

    پ- پشت گوش انداختن به ما کمک می کند که یاد بگیریم هر کاری را خودمان انجام ندهیم. که یاد بگیریم انجام آن کارها را به دیگران واگذار بکنیم. مثلا من همیشه هرگونه کار حسابداری را تا آخرین قطره خونم پشت گوش می انداختم و همین باعث می شد که شرکت من اصولا چیزی به نام اطلاعات حسابداری نداشته باشد. تا اینکه یاد گرفتم این کار را کلا به شخص دیگری واگذار بکنم.

    ت- پشت گوش انداختن باعث می شود که به کاری که دوستش نداریم، خواسته یا ناخواسته خاتمه بدهیم. پشت گوش انداختن باعث شد که آقای ت من را اخراج کند و یک بار دیگر همین پشت گوش انداختن باعث شد که من از دومین و آخرین کار برنامه نویسی ام بعد از یک ماه استعفا بدهم. پشت گوش انداختن را هم می توانید به ده دلیل برای ترک کار اضافه کنید.

    ث- پشت گوش انداختن بهترین فرصت برای ایده پراکنی است. یا بارش فکری (brainstorm) یا هر چیزی که اسمش را می گذارید. وقتی که نمی خواهید آن برنامه لعنتی را بنویسید. یا وقتی که نمی خواهید به فلان جلسه بروید. یا وقتی که نمی خواهید فلان تماس تلفنی را بگیرید. این زمان بهترین وقت برای نوشتن کارهایی است که دوست دارید انجام بدهید.

    به پشت گوش انداختن خودتان بیشتر دقت دارید. به احتمال زیاد پیامی برای شما دارد. پشت گوش انداختن لزوما ربطی به گشادی ندارد. کاری که دوست ندارید را انجام ندهید. زندگی کوتاه است و شما قرار است فقط یک بار زندگی کنید. (جدی؟!) شاید انجام آن کار را باید به شخص دیگری بسپارید. شاید ایده بدی را می خواهید اجرا کنید. نود و نه درصد ایده هایی که ما داریم ایده های بد هستند. ایده های خوب از کجا می آیند؟

     

    پانوشت:

    من نوشتن این مطلب را چند هفته ای بود که پشت گوش می انداختم تا اینکه امروز یک اتفاق، هر گونه احساس پشت گوش اندازی برای نوشتن آنرا از بین برد. من به دلایل غیر قابل عرضی داشتم نوار درزگیر پنجره آشپزخانه را عوض می کردم که از روی صندلی پرت شدم و با صورت زمین خوردم. خیلی محکم و درست با استخوان زیر گونه راستم. لازم به گفتن نیست که من عوض کردن نوار درزگیر را تا جایی که می شد (شاید بیشتر هم می شد) پشت گوش انداخته بودم. لازم به گفتن نیست که من اصلا از عوض کردن نوار درزگیر خوشم نمی آید. لازم به گفتن نیست که من انجام این کار را می توانستم به شخص دیگری بسپارم. شدت ضربه به قدری بود که هنوز از خرد نشدن استخوان فکم و همچنین بیرون نریختن دندانهایم به شدت احساس شعف و قدردانی دارم. کار فردا را به امروز میفکن.