• قلیان

    در پارک قدم می زنم

    روی نیمکتها یا زیر آلاچیقها دو سه جوانی نشسته اند

    یا خانواده ای

    بیشترشان قلیان دارند

    یکی یا بیشتر

    در رنگها و اندازه ها و اشکال مختلف

    و آنرا می کشند با طعمهای مختلف

    هلو، سیب، نعنا، هندوانه، آناناس، خیار

    دود بخار مانند طعم آگینش زیاد

    قل قل آبش با صفا

    و سرخی زغالش خالص و خیره کننده است

    به پاس سنتهای چند هزار ساله

    مشتی زغال در یک توری به دور سرها می چرخد

    در پارک قدم می زنم

    خیره به قلیانی کوچک و ظریف

    با جعبه ای چوبی شبیه به جعبه آلات موسیقی

    خیره به زغالهای کوچک و سرخ

    خیره به نوای قل قلی یکنواخت

    جوانکی به من می گوید

    داداش بفرما

  • از شستشو تا بنباران مغزی

    دیروز گوینده اخبار از توی رادیوی تاکسی داشت می گفت که تقریبا 180 هزار نفر در آزمون دکترای غیر پزشکی (پی. اچ. دی.) شرکت کرده اند. با 35 درصد رشد نسبت به سال قبل. 180 هزار نفر رقابت می کنند که با کنکور و انتخاب رشته بر اساس نتیجه آن دکترا بخوانند. دو دقیقه به این موضوع فکر کنید.

    180 هزار نفر با مدرک کارشناسی ارشد را تصور کنید که حاضرند بر اساس نتیجه یک مسابقه تصمیم بگیرند که دو سه چهار سال آینده عمرشان را به تحصیل چه رشته ای و کسب مدرک دکترایش بگذرانند. بقیه عمرشان را که امیدوارند به تدریس آن رشته بگذرانند بماند. در کدام دانشگاه و زیر نظر کدام اساتید بماند. تعداد این آدمها خیلی زیاد است. کاری هم که انجام می دهند به شکل خیره کننده ای غیر منطقی و حتی غیر اقتصادی به نظر می رسد. سؤال اینست که چرا این همه آدم (به آنها شرکت کنندگان آزمونهای مقاطع پایینتر و بالاتر را هم اضافه کنید) هر ساله و با یک رشد 35 درصدی دست به چنین کاری می زنند؟

    مسلما جواب این سؤال “ز گهواره تا گور دانش بجوی” نیست. چرا؟ چون یکی از دانشجویان من در مقطع کارشناسی ارشد در ورقه امتحانیش به جای بمباران نوشته بود بنباران. دلیلم سطحی و غیر قانع کننده است؟ دلایل زیر چطور؟

    • میزان دانشی که در دانشگاه جسته می شود هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با وقت و انرژی و هزینه ای که برایش صرف می شود ندارد. جستن دانش فقط و فقط و فقط و فقط (این کلمه را باز هم بنا به سلیقه خودتان تکرار کنید) یک چیز لازم دارد. اهمیت دادن به کسب آن. مؤلفه ای که فقدانش در جای جای سیستم آموزش عمومی به راحتی قابل مشاهده است.
    • به دلیل وجود اینترنت. دانشی که از طریق اینترنت قابل جستن است از نظر حجم، تازگی، کیفیت، تنوع، سرعت، هزینه، زمان و غیره برای جوینده دانش امکانی را فراهم کرده است که هیچ دانشگاهی فراهم نمی کند. کنکور هم لازم ندارد. رقابتی هم در کار نیست. استرس امتحان و دادن جواب درست هم ندارد. زمان ما با زمان امیرکبیر یا دکتر حسابی یک فرق اساسی دارد. بوعلی سینا اگر دسترسی به کتابخانه فلان شاه نداشت شاید بوعلی سینا نمی شد. خوشبختانه ما آن دوران را پشت سر گذاشته ایم. البته اگر با اینترنت ملی به آن برنگردیم.

     

    حالا من به شما می گویم که چرا سالانه چند صد هزار نفر (یک میلیون و چند صد هزار نفر) در کنکورهای مختلف شرکت می کنند. دلیلش حتی مدرک گرایی هم نیست. توجیه قضیه با مدرک گرایی فقط ساده سازی مسئله و یک توضیح عامیانه است. به علاوه اتلاف وقت در مراکز آموزش عالی به کشور ما محدود نمی شود. این بیماری در خیلی از ممالک مترقیه هم شیوع دارد.

    زندگی یک آدم را به سه دوره عمده می توان تقسیم کرد. دوره بچگی. دوره بزرگسالی. دوره کهنسالی. دوره بچگی دوره ای است که پدر و مادر از بچه مراقبت می کنند. هزینه هایش را می پردازند. مسئولیتهایش را به عهده می گیرند. دوره کهنسالی هم اگرچه نه برای همه ولی برای خیلی ها مشابهت هایی با دوره بچگی دارد. همه این کارها را یا خانواده یا یک سیستم اجتماعی مثل بیمه یا بازنشستگی برای آدم کهنسال انجام می دهند.

    دوره بزرگسالی دوره ای است که آدم قرار است در آن دیگر بزرگ شده باشد. به او می گویند “تو دیگه بزرگ شدی!” این یعنی اینکه خودش باید بتواند از پس مسئولیتهای زندگیش برآید. خرج خودش را خودش دربیاورد. تصمیم های زندگیش را خودش بگیرد. خوب و بد نتیجه تصمیماتش را بپذیرد. چیزهایی را که لازم دارد یاد بگیرد تشخیص بدهد و آنها را یاد بگیرد. سؤالهای زندگیش و جوابشان را خودش پیدا کند. شکست را تجربه کند. با صورت زمین بخورد. بلند شود. زندگی واقعی، روابط واقعی، پول درآوردن واقعی و همه چیز واقعی را در یک محیط واقعی تجربه کند.

    همه اینها برای خیلی ها ترسناک یا حداقل ناخوشایند است و ترجیح می دهند که تا حد امکان آن را به تعویق بیاندازند. دانشگاه و ادامه تحصیل در یک محیط آزمایشگاهی (آکادمیک) بهترین فرصت و بهانه برای به تعویق انداختن زندگی بزرگسالی است. برای بزرگ شدن. برای مواجهه با موارد فوق.

    برادرزاده ده ساله من چند شب پیش داشت می گفت که درس جغرافیا برایش خیلی سخت است و او نمی تواند اسامی قاره ها را با همه جلگه ها و فلات ها و رودها و رشته کوه ها و کشورها و پایتخت هایشان حفظ کند. من به او گفتم که “خوب حفظ نکن.” طوری واکنش نشان داد که گویی به او گفته باشم که خودت را از طبقه چهارم پرت کن پایین. به مادرش تلفن کرد و پیشنهاد من را به او گفت. مادرش با حرف من مخالفت کرد طوری که انگار پیشنهاد من را شوخی گرفته باشد. ولی من کاملا جدی بودم. برادرزاده من دوباره با زجر و مشقت  به حفظ کردن جغرافیا ادامه داد. کار عبث و احمقانه ای که خود من سی سال پیش مجبور بودم ( فکر می کردم مجبورم) بکنم. برادرزاده من می خواهد فوق تخصص کودکان بگیرد!!! و دارد خودش را از الان برای بیست و چهار سال تحصیل آماده می کند. طبیعی است که روز به روز علاقه اش به یادگیری کمتر می شود. استرس امتحان پیدا می کند. کنجکاوی کودکانه اش فدای حفظ کردن خزعبلاتی می شود که توی کتابهای درسی چپانده اند. مغزش شستشو داده می شود. او برای سالهای مدیدی فرصتهای زندگی کردن را در انتظار فوق تخصص گرفتن برای آغاز دوره زندگی بزرگسالیش از دست خواهد داد. شاید او هم روزی فوق تخصص کودکان بشود و به جای نوزاد بنویسد موزاد.

     

    مطالب مرتبط

    من این توپو نداشتم

    مطالب مرتبط آینده

    جغرافیایی که در مدرسه به بچه ها یاد نمی دهند

  • دلایل مهجور بودن وبلاگ من

    یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

    البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

    • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
    • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
    • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
    • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
    • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
    • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

    کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

    “هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

    اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

    اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

    تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

    طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

    ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

    لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

  • به روی ماشینها

    باز بهار شد و باز می گشایم پنجره ام را

    به روی ماشینها

    و استارتشان

    و دزدگیرشان

    و گاز و گوزشان

    و گرد و خاکی که بلند می شود از زیرشان

    و بوقشان

    و موسیقی زشتشان

    و زرزر بچه هایی که پیاده می شوند ازشان

    رهگذری می گفت اگر تف کنی حتما می افتد

    به روی ماشینها

    باز بهار شد و باز می گشایم پنجره ام را

    به روی ماشینها

    و آواز پرنده هایی که می رینند بی پروا

    به روی ماشینها

     

  • من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

    می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

    از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

    از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

    ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

    خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

    آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

    آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

    پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

    حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

    “آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

    کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

    این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

  • چه خبر؟

    کیو هه یو – فرمانروای سرزمین وی – مردی را به سراغ کونگ تسو فرستاد تا از اخبار او مطلع شود. کونگ تسو مرد را کنار خود نشاند و از او پرسید: “اربابت چه کارمی کند؟” مرد پیامرسان با احترام پاسخ داد: “ارباب من می خواهد تعداد خطاهایش را کم کند ولی نمی تواند آنها را کلا از بین ببرد.” وقتی مرد رفت، آن فیلسوف با خودش گفت: “عجب پیام رسان ارزشمندی، عجب پیام رسان ارزشمندی!”

     

  • جوان ناکام، سقراط و آغازگری

    اعلامیه ای روی دیوار همسایه روبرویی ما چسبانده شده است که از دنیا رفتن جوانی ناکام را اعلام می کند. عکس اعلامیه پسری نوزده بیست ساله را نشان می دهد. عبارت “ناکام” پررنگ و با حروف بزرگ بر روی اعلامیه چاپ شده است. گویی که ناکام بودن، مرگ را بزرگتر جلوه می دهد، یا سخت تر، یا غمناک تر یا غیر طبیعی تر. حتی تراژیک تر از “مرگ نابهنگام” یا مرگ “زود هنگام”. یعنی مرگ جوانی نوزده ساله یک هفته پس از ازدواجش. هنگام یا نابهنگامی مرگ باشد برای نوشته ای دیگر، فعلا می خواهم بپردازم به کام و ناکام.

    طبق چیزی که من از فرهنگ عامه می دانم جوان ناکام به کسی می گویند که در جوانی (زیر سی سال؟) و قبل از اینکه ازدواج کرده باشد بمیرد. جوان بودن و ازدواج نکردن دو عامل تعیین کننده برای ناکام بودن هستند. به عبارت دیگر اگر کسی در نوزده سالگی با کوله باری از تجربه لذت جنسی یا تجربه های خوب دیگر بمیرد باز هم جوان ناکام محسوب می شود. اگر کسی در شصت سالگی و باکره بمیرد ناکام از دنیا نرفته است. ولی واقعا کام چیست؟ کامروا یا ناکام چه کسی است؟ و از همه مهمتر اینکه چطور می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

    فرهنگ فارسی عمید کام را مراد و مقصود و آرزو معنی می کند. کامروا هم طبق این تعریف کسی است که به مراد و مقصود و آرزویش رسیده است. کامروا در یک کلمه یعنی آدم خوشبخت. قاعدتا ناکام هم باید کسی باشد که به مراد و آرزویش نرسیده است. آیا پسر همسایه ما به مراد و آرزویش نرسیده بود؟ اصلا مراد و آرزوی او چه بوده است؟ خیلی کنجکاو هستم که زنگ خانه شان را بزنم و این سؤال را از پدر و مادرش بپرسم ولی می ترسم باعث ناراحتی بیشترشان بشوم.

    جستجو به دنبال جواب این پرسش که کامروا یا خوشبخت چه کسی است شاید به قدمت تاریخ بشر باشد. جستجویی که همواره توجه مورخین، فلاسفه و اخیرا روانشناسان، اقتصاد دانان و جامعه شناسان را به خود جلب کرده است.  در مقدمه کتاب تاریخ هرودوت که بسیاری آنرا اولین نوشته تاریخی غرب می دانند ، جستجوی خوشبختی را از ابتدا می توان تنیده در ثبت وقایع انسانی یافت. کروئسوس پادشاه ثروتمند لیدیا در قرن ششم پیش از میلاد از عالم فرزانه آتن آن زمان، سولون، می پرسد که خوشبخت ترین مرد جهان چه کسی است. کروئسوس که گمان می کند خوشبخت ترین مرد، خودش است جوابی برخلاف انتظار از سولون دریافت می کند: تلاس پدری از آتن که در جوانی در جنگ کشته شده است. سولون مکانهای بعدی را به دو برادر (جوان و مجرد) یعنی کلئوبیس و بیتون که آنها نیز در اوج جوانی و سلامت مرده اند، می دهد.

    ویژگی هر سه مرد اینست که در اوج سلامت ، ثروت و جوانی مرده اند ، مرگی که سولون آن را مرگ نیک می نامد، بهترین چیزی که می تواند نصیب  یک انسان شود.  سولون می گوید مردان و زنان همان چیزی هستند که برایشان اتفاق می افتد، قطعیتی که برای دارا و ندار یکسان است. اگرچه ثروت به برآورده کردن نیازهایمان یا کم کردن بعضی دردها کمک می کند ولی درنهایت در برابر بخت بد یا خشم خدایان هیچ کاری نمی تواند بکند. مدت کوتاهی پس از ترک سولون، پسر کروئسوس در حادثه ای دلخراش کشته می شود و امپراطوریش به آتش سپاه ایران می سوزد. کروئسوس که به خرد سولون و حماقت خود پی برده است، اعتراف می کند که هیچ آدم زنده ای خوشبخت نیست و نام سولون را سه بار فریاد می زند.

    هرودوت و معاصرانش عقیده داشتند که خوشبختی یک احساس یا وضعیت ذهنی نیست،  بلکه مشخصه تمامیت یک زندگی است که تنها در زمان مرگ می تواند درک بشود. اینکه کسی را قبل از مرگش خوشبخت بدانیم توهمی بیش نیست. چراکه زندگی غیرقابل پیش بینی و خارج از کنترل ما می باشد. مفهومی که فردوسی در تباه شدن روزگار جمشید به دست ضحاک اینگونه می سراید:

    یکی نغز بازی برون آورد      بدلت اندر از درد خون آورد

    طبق این تعریف پسر همسایه ما که حدس می زنم در یک حادثه رانندگی در مسافرتهای نوروزی کشته شده باشد، نه تنها ناکام نمرده بلکه یکی از خوشبخت ترین (کامرواترین) آدمها محسوب می شود.

    خوشبختی چیزی است که برای ما اتفاق می افتد و ما هیچ کنترلی بر آن نداریم. اگرچه این ایده در میان تمدنهای مصر، یونان و ایران ( و احتمالا بقیه تمدنهای ریز و درشت آن زمان) قرن پنجم قبل از میلاد مشترک بوده و توسط هرودوت و تراژدی نویسان یونانی به اشکال مختلف بیان شده است ولی در همان زمان نگرشی جدید به خوشبختی در حال شکل گیری بود که در ابتدایی ترین شکل خود معتقد بود انسانها باید به تاثیر اعمال و رفتار خود بر روی سرنوشتشان امیدوار باشند.

    هر چه باشد تاریخ هرودوت حکایت پیروزی قهرمانانه یونانی ها بر لشکر ایران است و مورخ تمام سعی خود را برای نشان دادن عشق یونانی ها به آزادی، بکار گرفته است. شکست دادن دشمنی که برای به بردگی کشاندنشان آمده شاید حاصل اراده جمعی نبود ولی شیوه زندگی در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد احتمالا می توانسته از این اراده نشات گرفته باشد. در این نقطه مهم تاریخی است که یونانیها سیستم جدیدی از حکومت یعنی دموکراسی یا قدرت مردمی را  برای زندگیشان ابداع می کنند. ناوگان کشتیرانی یونان که با سربازان مقدونی برای شکست سپاه ایران متحد شده بود پس از جنگ تبدیل به خطوط کشتیرانی تجاری می شود که ارمغان آن عصری طلایی برای یونانیان است، ملتی ثروتمند و آزاد که حالا علاوه بر تاریخ و تراژدی، به شعر ، هنر و فلسفه نیز علاقه نشان می دهد.

    بسیاری معتقدند که سقراط ، فیلسوف بد قیافه ای که در بین سالهای 470 تا 399 قبل از میلاد مسیح پرسشهای سخت و بی جواب زیادی را پرسیده است، اولین کسی بود که سؤال اساسی خوشبختی را نیز مطرح کرد، این پرسش که شرایط لازم برای خوشبختی چیست؟ از اینرو می توان سقراط را در تاریخ خوشبختی نیز همانند تاریخ فلسفه چهره ای بسیار مهم دانست. تاریخ خوشبختی یا همان بیراهه ای که نیچه معتقد است فلسفه، بشر را برای قرنها به آن هدایت کرده و آغازگر این جستجوی خیالی هم کسی نیست جز سقراط.

    فیلسوفی که جوانان را منحرف می کرد

    سقراط به شدت بر اهمیت رفتار انسان پافشاری می کند و این سؤال را مطرح می کند که بهترین شیوه زندگی چیست؟ سقراط خواست بشر برای خوشبخت بودن را امری مسلم می داند و تنها اینکه چگونه می توانیم خوشبخت باشیم، پرسش بزرگ اوست. به نظر من این نکته مهمی است که جهت گیری بسیاری از فلاسفه و متفکرین دیگر در این زمینه تحت تاثیر آن بوده است و تا قرنها پس از او کسی در اینکه آیا آدمها واقعا می خواهند که خوشبخت باشند یا نه و یا اینکه اصلا چیزی به نام خوشبختی در طبیعت بشر وجود دارد یا نه، شک نکرد.

    خوشبختی ای که سقراط از آن صحبت می کند و آنرا در دسترس بشر می داند خوشبختی ای فراتر از تمایلات وسوسه کننده مانند ثروت ، لذت ، قدرت ، شهرت و حتی سلامت یا عشق در چارچوب خانواده است. در عوض سقراط هدایت درست روح  و کنترل شهوات را تضمین رسیدن به غایت نهایی یعنی خوشبختی می داند. از آنجاییکه سقراط بارها تاکید می کند که عاشق واقعی خرد، همانقدر که به سختیهای زندگی تسلیم نمی شود، به بخت و اقبال نیز وقعی نمی گذارد،  دنباله رو سقراط بودن یعنی پشت سر گذاشتن جهانی که در آن خوشبختی یک فرد را شانس یا سرنوشت تعیین می کنند. سقراط به دلیل احترام نگذاشتن به خدایان و منحرف کردن جوانان شهر به مرگی محکوم می شود که در محاکمه خودش دلیل آنرا نشان دادن واقعیت خوشبختی به مردم توصیف می کند.

    به نظر من تعداد آدمهایی که ناکام می میرند خیلی بیشتر از کسانی است که در جوانی و تجرد یا بکارت، دار فانی را وداع می کنند. اگر قبول ندارید این سؤال کلیشه هالیوودی را از خودتان و اطرافیانتان بپرسید: “اگه بهت خبر بدن که یه ماه (یا یک هفته یا یک روز) دیگه می میری، تو این یه ماه باقی مونده چه جوری زندگی می کنی؟” کسی که کامروا زندگی می کند و کامروا می میرد به این سؤال اینگونه جواب می دهد: “اگه بفهمم که یه ماه دیگه می میرم هیچ کار متفاوتی با کاری که امروز انجام می دم، نمی کنم.”

    اگر کسی نمی تواند این جمله را هر روز با خودش تکرار کند، حتما دلیلی دارد. شاید کارش برایش خسته کننده و تکراری است. شاید از همسر یا بچه یا دوستانش متنفر است. شاید از جایی که در آن زندگی می کند بدش می آید. شاید غذایی را که هر روز می خورد دوست ندارد. شاید سکس خوبی ندارد. شاید هر روز به خودش و دیگران دروغ می گوید. شاید از چیزی می ترسد. شاید نگران چیزی است. و الخ.

    چگونه می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

    تهیه لیستی از اهدافی که آدم ناکام را به گفتن روزانه جمله فوق نزدیک کند. و بعد آغاز آنها.

    ماه پایانی زندگی شاید سوژه خوبی برای یک فیلم سینمایی باشد ولی زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

     

    مطالب مرتبط:

    ده دلیل برای ترک کار

    What Socrates teaches us

    راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

     

  • بزرگان ایران زمین، تاثیر آنها و نیمه خالی لیوان

    بی بی سی فارسی نوروز امسال برنامه ای پخش کرد با عنوان “بزرگان ایران زمین” که در آن سعی شده بود با نظر مردم و کارشناسان برنامه شش نفر از بزرگان ایران به عنوان کسانی که بیشترین تاثیر را در ایران امروز و زندگی مردمش داشته اند، انتخاب شوند و زندگی و تاثیر آنها در شش برنامه کوتاه به نمایش و گفتگو و نظرسنجی گذاشته شود.

    این شش نفر عبارت بودند از: حافظ، زرتشت، مصدق، کوروش، بوعلی سینا و فردوسی. و حالا قرار است که یک نفر به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران از بین این شش نفر انتخاب شود. من قبل از اینکه این اتفاق بیفتد می خواهم حدس خود را به همراه چیزهای دیگری اینجا بنویسم.

    با شنیدن عنوان برنامه به طور اتفاقی، اولین نکته ای که به ذهن من رسید این بود که چطور می توان تاثیر و تاثیرگذاری یک شخصیت را که در 2500 سال یا 900 سال یا 90 سال قبل زندگی می کرده است، به دقت تعریف و اندازه گیری کرد. شکی در این نیست که همه این شخصیتها انسانهای بزرگی بوده اند، حداقل با این ملاک که نامشان تا به امروز باقی مانده است و بهانه ای شده برای تحقیق و ساختن برنامه فوق الذکر. ولی سؤال اصلی اندازه گیری میزان تاثیر هریک از آنها در زندگی امروز ما به عنوان یک فرد یا به عنوان یک ملت است. از آن سخت تر مقایسه این تاثیرات با همدیگر می باشد. مثلا اگر کوروش نبود ما امروز چطور زندگی می کردیم؟ اگر بوعلی سینا نبود چطور؟ چه کسی می تواند با منطق و استدلال علمی ثابت کند که زندگی ما با نبودن هریک از آنها امروز شکل بدتر ( یا بهتری) داشت و با چه کیفیتی؟ پاسکال جمله معروفی دارد که می گوید “اگر بینی کلئوپاترا کوچکتر بود جهان کلا شکل متفاوتی می داشت.” این جمله قاعدتا در مورد شخصیت های بزرگ ما هم صدق می کند. ولی سؤال اینست که جهان ما بدون آنها امروزچه تفاوتی می داشت؟

    مثلا اگر زرتشت نبود ما امروز پندار، گفتار و رفتارمان چقدر بدتر از اینکه هست می بود؟ اگر کوروش نبود ما چقدر کمتر در این کشور به حقوق بشر یا همان انسان احترام می گذاشتیم و یا به آداب و رسوم و افکار و مذاهب و نگرشهای متفاوت با آنچه که خودمان داریم؟ اگر بوعلی سینا نبود چقدر بیشتر به سلامت خودمان اهمیت می دادیم و جسم و جانمان را چگونه در می یافتیم؟ اگر او نبود ما چقدر بیشتر یا کمتر تشنه علم بودیم و علوم مختلف را در کنار هم می توانستیم فرا بگیریم. مثلا فلسفه و طب را با هم؟ اگر حافظ نبود زاهد چقدر کمتر در خلوت آن کار دیگر را می کرد؟ اگر فردوسی نبود تعداد کلمات غیر فارسی که من در این نوشته استفاده کرده ام چند درصد بیشتر یا کمتر می بود؟ اگر مصدق نبود، نفت ما امروز به چه شکلی فروخته می شد و به چه مصرفی می رسید؟

    اینها فقط بعضی از تاثیراتی است که من حدس می زنم شخصیتهای فوق با آنها شناخته می شوند. شما می توانید با تاثیراتی که خودتان برای این شخصیتها قائل هستید، سؤالهای فوق را تغییر دهید.

    متاسفانه دانش بسیار محدود من از تاریخ کشورم به من اجازه نمی دهد جواب هیچ یک از سؤالهای فوق یا سؤالهای مشابه را پیدا کنم. من همیشه از درس تاریخ بدم می آمد. شاید به این دلیل که باید کتاب قطوری را حفظ می کردیم. اطلاعات زیادی درباره ظهور فلان سلسله یا سقوط فلان طایفه. با تاریخ و اسمهای عجیب و غریب. من هیچ چیز از درس تاریخ نمی فهمیدم. شاید چون معلم تاریخ ما کارش را بد انجام می داد. شاید چون نویسنده کتاب درسیمان کارش را بد انجام داده بود. شاید مورخین کارشان را بد انجام داده بودند. به هر صورت دانش من از تاریخ کشورم محدود شد به اطلاعاتی که بعدا بیشتر جنبه احساسات و “تفاخر و تخرخر” (به قول جلال آل احمد) به خودش گرفت. کوروش پادشاهی بزرگ و عادل بود که برای اولین بار منشور حقوق بشر را نوشت. بوعلی سینا دانشمندی نابغه و باهوش بود. و الخ. و از همه اینها نتیجه گرفتم که ایران سرزمین بزرگی بوده است که آدمهای بزرگ بسیاری در آن زندگی می کرده اند. آدمهایی که هر چه پندار و گفتار و رفتار زندگی روزمره ما با پندار و گفتار و رفتار آنها تفاوت بیشتری پیدا می کند برایمان بزرگتر جلوه می کنند. شاید مثل ثروت ثروتمندی که هر چه فقیرتر باشی بیشتر به چشمت می آید.

    پدربزرگ من که یک کشاورز بی سواد بود همیشه برای من و برادرم و بقیه نوه هایش اشعار شاهنامه را از بر و با آب و تاب خاصی می خواند. برای ما تعریف می کرد که وقتی بچه بوده، شبهای زمستان که خانواده کشاورزها که بیکار بوده اند دور هم جمع می شده اند و تفریحشان این بوده که یک نفر داستانهای شاهنامه را برایشان بخواند و آنها اینجوری سرگرم می شده اند. او اینجوری شعرهای فردوسی را یاد گرفته بود. من را هم همینجوری به شاهنامه علاقه مند کرد. ده سالم که بود از خاله ام خواهش کردم کادوی تولد برایم شاهنامه بخرد. او هم خرید. کتابی بزرگ، هم در اندازه و هم در محتوا. من هیچ وقت نتوانستم بیشتر از چند بیت از اشعار فردوسی را حفظ کنم یا از این کتاب عظیم چیزی بیشتر از داستان رستم و سهراب یاد بگیرم. امشب بعد از سالها به بهانه نوشتن این مطب به کتاب شاهنامه ام نگاهی انداختم. گشادی درد بی درمان گشادی. به همین ترتیب اعتراف می کنم که نسبت به زرتشت، کوروش، بوعلی سینا، حافظ و مصدق هم جهل تاریخی اختیار کرده ام و هرگز در پی این برنیامدم که فراتر از چیزی که از کتابهای درسی برای امتحان مجبور بودم حفظ کنم یا چیزی که در بعضی سریالهای تلویزیونی دیده ام، از این شخصیت های بزرگ یا شخصیت های بزرگ دیگر ایران یا حتی شخصیت های بزرگ کشورهای دیگر چیزی یاد بگیرم و زندگیم را متاثر از یافته ها و آموزه های آنها بکنم.

    برگردیم به صورت مسئله اصلی و اینکه من می خواهم حدس بزنم کدامیک از این شش شخصیت بیشتر از شخصیتهای دیگر در ایران امروز تاثیرگذار است. واضح است که این کار را می خواهم به صورت غیر علمی و با ارائه نظر شخصی خودم انجام بدهم.

    به نظر من حافظ تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران است. ولی چرا؟

    1- (حداقل) یک جلد دیوان حافظ تقریبا در خانه هر فارسی زبانی پیدا می شود.

    2- فارسی زبانها و به خصوص ایرانی ها این کتاب را بیشتر از هر کتاب دیگری و به تکرار و تناوب می خوانند.

    3- فال حافظ را هم بچه های دستفروش سر چهارره ها در پاکتهای دویست تومنی می فروشند، هم دوست من که مدیر فناوری اطلاعات یک سازمان بزرگ در کاناداست به صورت یک برنامه (app) فال حافظ برای گوشی آی فون و بعد هم گوشی های اندرویید نوشته است و آنرا بر روی app store  می فروشد. بماند که هر کسی هم به طور فردی یا جمعی در زمانها و مکانهای مختلف مجانی فال حافظ می گیرد.

    4- غزلیات حافظ در انتشارات دیگر مانند سررسید یا خیلی از روزنامه ها و مجله ها درج می شود. بعضی از گویندگان رادیو و تلویزیون هم خیلی وقتها برنامه شان را با یکی دو بیت از حافظ شروع می کنند.

    5- فال حافظ از طریق سرویسهای مختلف تلفنی، ایمیل و اس. ام. اس. قابل دریافت است.

    6- یقه هر آدم فارسی زبانی را که بگیرید حداقل چند بیتی از غزلیات حافظ می تواند برای شما از بر بخواند.

    7- بسیاری از اشعار حافظ را می توان حتی به صورت یک تک مصراع یا یک تک بیت از ابتدا، میانه و یا انتهای یک غزل، در محاوره های امروزه فارسی استفاده کرد. در ابتدا، میانه یا انتهای یک جمله، یا به صورت یک جمله مستقل. کاری که خیلی ها می کنند.

    8- اشعار حافظ امید بخش است. چیزی که بسیاری از مخاطبینش بسیار زیاد و به کرات در شبانه روز به آن نیازمندند.

    9- اشعار حافظ برخلاف اشعار فردوسی یا مولانا کوتاه، قابل هضم، سرگرم کننده و لذتبخش است. از این نظر حافظ را می توان با توئیتر (tweeter)  مقایسه کرد. شاید یکی از دلایل محبوبیت و همه پسند بودنش هم همین موضوع باشد.

    10- اشعار حافظ به خصوص زمانی که به صورت فال خوانده می شوند، کاربرد مشاوره دارند. حافظ خواننده اش را بر سر یک دو راهی یا تصمیم گیری سخت زندگی راهنمایی می کند. چطور؟ من نمی دانم.

    11- اشعار حافظ را خوانندگان مختلف با سبکهای مختلف خوانده اند و می خوانند. حافظ بین موسیقی سنتی، پاپ، جاز، راک یا حتی رپ تبعیض قائل نمی شود.

    12- در بسیاری از اشعار حافظ، خواننده تشویق می شود که گر ز دستش برآید دست به کاری بزند که غصه سرآید. وضعیتی که قرنهاست برای خواننده فارسی زبان، آشنا و معنی دار می باشد.

    13- خیلی وقتها وسط یک مکالمه، فارسی زبانان به جای توضیح دادن درباره یک موضوع یا توجیه کاری که کرده اند(یا نکرده اند) یا مطرح کردن ایده ای که دارند، چند بیت از اشعار حافظ را می خوانند و طرف مقابل هم معمولا می پذیرد.

    چیزی که برای من از موارد فوق جالب تر است اینست که حافظ در بسیاری از اشعارش از یک شخصیت ریاکار به نام “زاهد” در برابر شخصیتی خوب به نام “رند” انتقاد می کند که همین باعث شده خیلی ها حافظ را منتقد سیاسی اجتماعی زمان خودش بدانند. حال شما ملتی را در نظر بگیرید که چندین قرن است که به طور روزانه به بهانه تفال یا هر بهانه دیگری چنین انتقادی را در قالب اشعاری بسیار زیبا می خواند. قاعدتا می توان حدس زد که دروغ و فریب و ریاکاری در میان فارسی زبانان باید از ملتهای دیگری که به اشعار حافظ دسترسی ندارند، کمتر باشد. چه تاثیری بزرگتر و بالاتر از این؟

    اشعار حافظ مملو از استعاره و تشبیه و کنایه است. ابهام خاص و مثبت گرایانه ای در سراسر غزلیات حافظ حس می شود. حافظ بر خلاف سعدی یا مولانا معمولا از زندگی روزمره و یا تجربیات عینی شخص خودش سخن نمی گوید. راهکار عینی و عملی هم پیش پای خواننده قرار نمی دهد. من حدس می زنم اینها هم از دیگر دلایل محبوبیت اشعار حافظ است. مفاهیم جذابی مانند عشق، می، میکده، وصال، دوست، زلف او، شراب، بوس او، شمع رویت، لب شیرین، نظربازی، عاشق مفلس، سیمین بناگوش، شیرین دهنان و صدها ترکیب دیگر در اشعار حافظ را از زمین تا آسمان می توان به برداشتهای مختلف تعبیر کرد. کاری که من حدس می زنم خوانندگان اشعارش بسته به حال و هوایی که دارند و جا و مکانی که در آن واقع شده اند و کاری که به آن مشغولند، می کنند و در عین حال از اشعار لسان الغیب هم حظ وافی را می برند.

    بعد از خواندن یک غزل از حافظ معمولا (نه همیشه) لازم نیست که درسی بگیری یا کاری انجام بدهی یا تغییری بکنی یا حتی تاثیری بپذیری. به عبارت دیگر اشعار حافظ بیشتر با احساس سروکار دارند تا با عمل و فکر و منطق. شاید این هم دلیل دیگری باشد که فارسی زبانان که به احساسی بودن معروفند از اشعار حافظ استقبال ویژه ای در طول تاریخ نموده اند.

    اگر محبوبیت و شهرت دیوان حافظ را به عنوان یک کتاب و بر اساس تعداد نسخه فروش رفته با کتابهای پر فروش جهان مقایسه کنیم، خواهیم دید که به راحتی می توان آنرا در لیست کتابهای بسیار پرفروش جهان (بین ده تا صد میلیون نسخه) قرار داد. بنابراین به هزار و یک دلیل من حافظ را تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران زمین می دانم.

     

    مطالب مرتبط:

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    همه شما از امروز به بعد آزادی بیان خواهید داشت

    مطالب مرتبط آینده:

    شخصیتهای بزرگ چه کسانی هستند، چگونه آنها را پیدا کنیم و چگونه از آنها چیزی یاد بگیریم؟

     

     

  • شيشليك – شعري ديگر

    سالن بزرگ رستوران پر بود
    از آدمهايي كه بيشترشان لباسهاي ارزان و كفشهاي خاك گرفته پوشيده بودند
    كسي پيانوي بزرگ وسط سالن را مي نواخت
    گل سنگم يا جواد معروفي
    همه در سكوت مؤدبانه اي مشغول خوردن بودند
    صد نفر يا دويست نفر يا شايد هم بيشتر
    سالاد و ماست چكيده وترشي و زيتون و سوپ و نان داغ
    هر چقدر كه بتواني بخوري
    قبل از اينكه غذاي اصلي را بياورند
    سيخ دراز كباب و ديس بزرگ برنج را
    حجم زياد هميشه قيمت را توجيه مي كند
    طنين پيانوي ارزان قيمت فضا را پر مي كرد
    گل سنگم
    هيچ كس نمي خنديد
    گويي همه بدون اينكه خودشان خبر داشته باشند به مجلس ختم ناشناسي دعوت شده بودند
    ساكت و مؤدب و گرسنه
    ساعت ده و نيم شب
    سيخ دراز كباب ديس بزرگ برنج
    كه به نيمه رسيد
    دختري با يك دوربين حرفه اي و لنزي بيست سانتي متري مي پرسد كه آيا دوست داريم عكس يادگاري بگيريم
    شايد از سيخ دراز و استخوانهاي به دندان كشيده شده
    مثل يك شكارچي
    ما تقاضاي دختر را رد مي كنيم
    رستوران واحد بزرگي به نام عكاسخانه هم دارد
    و جايي به نام لمكده
    خيلي ها دوربينشان را هم آورده اند و عكس مي گيرند
    مؤدبانه و در سكوت
    هنوز حس مي كنم
    شكوه و سنگيني ماندگار شيشليك را

  • چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

    خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

    چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

    چرا؟

    چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

    در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

    قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

    متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

    راه حل چیست؟

    معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

    اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

     

    مطالب مرتبط:

    دفترچه آغازگری

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

    ز گهواره تا گور دانش بجوی

    من این توپو نداشتم