• بحران میانسالی و قول و قرارهای می نی مالیستی من برای سال نو

    زندگی یک آدم را به چند قسمت می توان تقسیم کرد (یا نکرد). خیلی ها آن را به دو قسمت تقسیم می کنند. نیمه اول و نیمه دوم. شوپنهاور معتقد بود که آدم در نیمه اول مثل کسی است که از سراشیبی کوهی در حال بالا رفتن است و مرگ را که در پایین کوه ولی در سمت دیگر قرار دارد، نمی بیند. نیمه دوم هم مثل سرازیر شدن از قله از سوی دیگر است. مرگ پیش رو و در دیدرس. در نیمه اول آدم در حال خرج کردن سود پولی است که در بانک گذاشته و در نیمه دوم در حال خرج کردن اصل پول.

    ولی کسی از کجا می تواند بفهمد که عمرش به نیمه رسیده است؟ آیا این یک حس درونی است یا کم و بیش به طور استاندارد از روی سن و سال فرد می توان حدس زد؟ 35 سال؟ 40 سال؟ بعضی ها در این نقطه یا در این حدود از عمرشان دچار عارضه ای به نام “بحران میانسالی” یا midlife crisis می شوند. بحرانی که ممکن است با جرقه عوامل خارجی مثل از دست دادن پدر و مادر، از دست دادن کار یا بی معنی شدن آن و یا مبتلا شدن به یک بیماری، آغاز شود. فرد با آغاز این بحران خورشید جوانیش را رو به غروب می بیند و شروع می کند به شک و تردید در بعضی چیزها. در معنی زندگی. در اهدافش. عشقش. رابطه اش با دیگران. چیزهایی که واقعا می خواهد یا چیزهایی که واقعا نمی خواهد. جایی که زندگی می کند. کاری که می کند. والخ.

    خیلی ها در این بحران شروع می کنند به اندازه گیری دستاوردهایشان و مقایسه اش با دستاوردهای اطرافیان و دوستان و آشناها. مثل مسابقه ای که داور سوت نیمه اول را زده باشد. حالا وقت نگاه کردن به تابلوی نتایج است. و این سوت می تواند آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی باشد. با شلیک توپ، همه کسانی که کاندیدای میانسالی هستند (بنا به حس خودشان) به رختکن می روند و یکی دو هفته فرصت دارند که علاوه بر استراحت، خودشان را هم ارزیابی کنند. خانه و ماشینشان را هم همینطور. هوش و استعداد و تربیت فرزندانشان را هم همینطور. حساب بانکی و سرمایه شان را هم همینطور. زیبایی، عشق و وفاداری همسرشان را هم همینطور. تعداد کشورهایی که سفر کرده اند، تعداد چیزهایی را که داشته اند و یا دارند هم همینطور. هر چیز را که بتوان به حساب آورد و مقایسه کرد. بعضی وقتها هم حتی چیزهایی که نمی توان به حساب آورد و یا مقایسه کرد. سؤالهایی مثل “آمدنم بهر چه بود؟” و “یا چه بودست مراد وی از این ساختنم؟”

    آدمی را در نظر بگیرید که خودش را در آستانه شروع نیمه دوم می بیند. سوت را زده اند. زمین بازی باید عوض شود. در زمین جدید مرگ (پایان بازی) نمایان است. نیمه دوم، نیمه آخر است. آدم (و شاید هم دیگران) از خودش انتظار دارد که در نیمه دوم جبران کند. او به احتمال زیاد (مخصوصا در صورت مقایسه با دیگران) از نتایج نیمه اول راضی نیست. چند روزی فرصت برای استراحت یا شاید فکر کردن هست. به این فرصت تعطیلات نوروز(سال نو) می گویند. در این فرصت آدمی که می خواهد نیمه عمرش را عوض کند به خودش ممکن است یک سری قول بدهد. کارهایی که در سال جدید انجام خواهد داد. تغییراتی که در سال جدید در زندگیش پیاده خواهد کرد. چیزهایی که حذف خواهد کرد. چیزهایی که اضافه خواهد کرد.

    من در این سالهایی که گذشت به بیشتر قول و قرارهایی که در آغاز سال نو به خودم دادم، عمل نکردم. شاید به دلیل گشادی. شاید هم به دلایل دیگر. شاید چون در همه آن سالها خودم را در نیمه اول می دیدم. در سراشیبی صعود به قله زندگی. جایی که از بلندای آن اهتزاز پرچمم را همه دنیا ببیند. این همان سراشیبی توهم است که خیلی ها مثل من در مسیر آن خیال می کنند که عددی هستند و می روند که دنیا را تغییر بدهند. می روند تا با فتح قله افتخار، نامشان را برای همیشه در تاریخ ثبت کنند. غافل از اینکه فتح این قله افتخاری که به همراه ندارد هیچ، ممکن است مترادف با بحران میانسالی هم باشد.

    بعد از این مقدمه طولانی، قول و قرار سال نو من، خلاصه و مفید، به شرح زیر است:

    من در سال نو می خواهم داستان بنویسم. روزی 500 کلمه. سال قبل یعنی 89 اولین کتابم را که داستان نبود، بعد از نوشتن یک فصل نیمه کاره رها کردم. حتی فکر نوشتن داستان برایم هیجان انگیز است!

    من در سال نو می خواهم به نوشتن این وبلاگ ادامه بدهم. از نوشتن آن لذت می برم و به زندگیم معنی می دهد.

    من در سال نو می خواهم یک کسب و کار جدید مبتنی بر ایده های این وبلاگ شروع بکنم. طرح اولیه آن را آماده کرده ام. امیدوارم در اوایل سال جدید آغازش کنم.

    من در سال نو می خواهم بیشتر ورزش بکنم و به طور کلی سالمتر زندگی کنم. هنوز قصد گیاهخوار شدن ندارم ولی خیلی چیزهای خوب هست که می توانم اضافه کنم و بعضی چیزهای مضر هم هست که می توانم حذف کنم. به همین سادگی.

    من در سال نو می خواهم به زندگی می نی مالیستی خودم ادامه بدهم. چیزهای غیر ضروری که دارم را دور بریزم. چیزهایی که ضروری نیستند را به چیزهایی که دارم، اضافه نکنم.

     

    برای وفادار ماندن به این قول و قرارها باید مثل همیشه بر گشادی غلبه کنم. باید تمرکزم را از دست ندهم. هیجان زده نشوم. نترسم. به خودم دروغ نگویم. دائما از خودم توهم زدایی کنم. انعطاف پذیر باشم. اهدافم را متناسب با شرایط تغییر بدهم. مریض نشوم. انرژی داشته باشم. ایده های خوب پیدا کنم. با این خلق پر شکایت گریان وقتم را تلف نکنم. اشتباه کنم. تمرکز کنم. و …

    مطالب مرتبط:

    پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

  • سررسید جایگزینی مناسب برای اینترنت

    من هم مثل خیلی از آدمهای دیگری که دیده ام به سررسید (سالنامه) مفتی، نه نمی گویم. بازار دادن و گرفتن سررسید به قدری در روزهای آخر سال داغ می شود که به نظر من سررسید را می توان به جای یک “سین” دیگر بر روی سفره هفت سین گذاشت. سررسید مثل سماق و سنجد به فرهنگ و سنت گره خورده است.

    سررسید چیزی بیشتر از یک ابزار تبلیغاتی یا برندینگ برای شرکتی است که آن را چاپ می کند و در اختیار مشتریان و کارمندان و دوستان و اقوام و آشنایان آنها قرار می دهد. این را می گویم به این دلیل که اگر بیست تا سررسید مختلف از بیست تا شرکت متفاوت را به چشم خریدار بررسی کنید، خواهید دید که شباهتهایشان خیلی بیشتر از تفاوتهایشان است. فرقی نمی کند که شرکت خودرو سازی باشد یا شرکت سرمایه گذاری. شرکت ترابری یا مؤسسه مالی. کارخانه چیپس یا مؤسسه آموزش کنکور.

    سررسید معمولا با یک جلد پلاستیکی/شبه چرمی آغاز می شود که آدم را یاد پایان نامه های دانشجویی صحافی شده می اندازد. با نقش برجسته آرم و نام شرکت و البته عدد سال نو. 1391. در ابتدای سررسید اطلاعاتی کلیشه ای که یک نفر آنها را مهم می دانسته است، چاپ شده بر روی کاغذهای گلاسه و براق، همیشه سعی می کنند نظر خواننده کنجکاو را که از ابتدا ورق می زند، به خود جلب کنند. عکسی از مدیرعامل، رسالت و ماموریت شرکت، روزشمار شرکت، عکسهایی از محصولات شرکت، آدرس تارنمای (وب سایت) شرکت و الخ.

    این چند صفحه براق در حقیقت حکم کاتالوگ یا بروشور بسیار طولانی و خسته کننده ای از شرکت ارائه کننده سررسید را دارد که  حامل سررسید به بهای دریافت رایگان بقیه سررسید که شرح آن در ادامه خواهد آمد، قرار است وفادارانه آنرا تا آخر سال با خودش حمل کند.

    و اما باقی سر رسید. سررسید معمولا با نگاهی به تعطیلات رسمی کل سالی که پیش روست بر روی کاغذ معمولی آغاز می شود. البه به دنبال دعایی که برای همه آشناست.

    یا مقلب القلوب و الابصار…

    و بعد سیصد و اندی صفحه سفید. بسته به اینکه پنجشنبه و جمعه در یک صفحه گنجانده شده باشند یا در دو صفحه. چیزی که حامل سررسید نه چندان کوچک و نه چندان سبک را اغوا کرده است. سیصد و اندی صفحه سفید با جلدی نفیس به هر آدمی احساس نویسنده بودن می دهد. احساس خلاق بودن. احساس مهم بودن. احساس کنترل داشتن. احساس مدیر بودن. حالا دیگر می توانی قرارهایت را در صفحه همان روز بنویسی. “ساعت 11 صبح جلسه کارگروه بررسی راهکارهای کاهش مصرف یا افزایش تولید.” درج شده در صفحه 16 اردیبهشت 1391. در آن روز اولین چیزی که از کیفت بیرون می آوری همین سررسید است. نخ پلاستیکی به تو می گوید که آنرا باید از کجا بازکنی. هنوز مقدار زیادی جای خالی هست، برای اینکه از جلسه یادداشت برداری کنی. یا در آن نقاشی کنی. یا شعر بنویسی.

    من واقعا کنجکاو هستم بدانم در سالی که گذشت مردم در سررسیدهای 90 شان چه چیزهایی نوشتند. می توان مسابقه ای ترتیب داد به نام مسابقه “سررسید نویسی” چیزی شبیه “وبلاگ نویسی” ولی نه با موضوع یا هدف خاصی. حدس می زنم تعداد سررسیدها باید به مراتب بیشتر از تعداد وبلاگها باشد. بعد می توان اندازه گرفت که سطح سفید کاغذهای هر سررسید سالانه به طور متوسط چقدر نوشته یا نقاشی یا خط خطی می شود و به شاخصی مثل “سرانه ناخالص سررسید نویسی” دست پیدا کرد. شاید کسی پیدا بشود و فروشگاهی آنلاین برای خرید و فروش سررسیدهای عجیب و غریب یا محرمانه یا عتیقه درست کند. شاید هنرمندانی باشند که توی سررسید، داستان کوتاه بنویسند و آنرا به عنوان داستانهای سررسیدی منتشر بکنند. یا اشعار سررسیدی. یا نقاشیهای سررسیدی. می توان صفحاتی از سررسید را با دیگران به اشتراک گذاشت و یا در زیر نوشته ها یا نقاشیهای دیگران روی سررسیدشان لایک زد یا نظر داد. بدیهی است این کار نیاز به جمع شدن هدفمند عده ای در مکانی مشخص و البته با مجوزهای لازم دارد.

    سررسید با دفترچه یادداشت فرق دارد. سررسید پدیده ای است مردد بین ظرف و محتوا. زیر همه صفحه های خالی معمولا یکی دو بیت شعر از حافظ به چشم می خورد. در سررسیدهای مدرنتر جملاتی الهام بخش از بزرگان سراسر دنیا. در بعضی روزها حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده یا دلیل تعطیل بودن آن روز در صفحه مربوطه، ذکر شده است. سعی می شود گذر زمان در ورق زدن سررسید حس شود. و بعد وقتی سال به پایان می رسد، می رسیم به چند صفحه جدول خالی برای دریافتها و پرداختها، دفتر تلفن، جدول فاصله شهرهای ایران، شماره تلفنهای ضروری، مشخصات و استاندارد فنی تیر آهن ناودانی، کد تلفنهای خارج از کشور. و در آخر ادامه کاتالوگ شرکت بر روی چند برگ کاغذ براق دیگر.

    گویی هنوز اینترنت اختراع نشده است و چیزی به نام گوشی های هوشمند تلفن همراه یا نوت بوک یا تبلت با کشتی از چین وارد نمی شوند. گویی هنوز فناوری اطلاعات، امکان مدیریت تقویم و جلسات و یادداشتها و این جور چیزها را برای ما فراهم نکرده است. هنوز باید سالانه میلیونها کپی از اطلاعاتی تکراری و غیر ضروری مثل فاصله بین شهرها را بر روی کاغذی که آنهم وارد می شود، به رسم پنجاه سال پیش صحافی کنیم و به دست کسانی بدهیم که به احتمال نیم درصد هم مشتریان کسب و کار ما نیستند یا نخواهند شد. هنوز باید سالانه میلیونها کپی کاغذ سفید خط دار و تاریخ دار و بی معنی و بی مصرف را دور بریزیم. خنده دارتر از همه این که بسیاری از شرکتهایی که در کار تولید نرم افزار و مدیریت اطلاعات و اتوماسیون و اینترنت و این جور چیزها هستند هم هر سال سررسید چاپ می کنند و من چندتاییشان را از نزدیک می شناسم.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    جایگاه غزلیات حافظ در سررسید

     

  • آتش نو

    دیوید تورو (Henry David Thoreau) در کتاب معروفش والدن به نقل از محققی به نام بارترم (Bartram) رسمی سالانه از یک قبیله سرخپوست در آمریکا (Mucclasse Indians) را یاد می کند. این رسم که به نام “جشن اولین میوه ها” نامیده می شده است توسط آقای بارترم اینگونه توصیف شده است:

    به هنگام این جشن، مردم یک شهر که برای خودشان لباس، ظرف و ظروف و مبلمان نو تهیه کرده اند، لباسها و چیزهای کهنه و دور ریختنیشان را بعد از جارو زدن و تمیز کردن خانه ها و کوچه و خیابان، در یک نقطه جمع می کنند و آنها را می سوزانند. بعد از اینکه مردم دارو می خورند و سه روز روزه می گیرند، آتش برافروخته شده در شهر هم خاموش می شود. در این مدت مردم از ارضای هرگونه میل و شهوت دوری می کنند. یک عفو عمومی صادر می شود و همه مجرمین می توانند به شهرشان بازگردند.

    صبح روز چهارم روحانی اعظم با مالیدن چوب به هم، آتش نو بر می افروزد. در میدان مرکزی شهر، جایی که در آن به همه، شعله نو و خالص داده می شود.

    سپس آنها با میوه ها و ذرت نو جشن می گیرند و برای سه روز به جشن و پایکوبی (رقص) می پردازند. و در روز چهارم پذیرای دوستانشان از شهرهای اطراف خواهند بود که به طریقی مشابه خودشان را آماده و بی غل و غش (pure) کرده اند.

  • Tractatus Logico Philosophicus (Israeli Logic for Dummies)

    1. We Kill you.

    1.1. When?

    1.1.1. Long before you become potentially capable of thinking about killing us.

    1.1.1.1. But why?

    1.1.1.1.1. Because of the holocaust.

    1.1.1.1.1.1. What the f*** the holocaust has to do with us?

    1.1.1.1.1.1.1. Induction.

    1.1.1.1.1.1.1.1. What do you mean?

    2. We kill you.

     

     

    Wittgenstein begins his masterpiece with this motto:

    . . . and whatever a man knows, whatever is not mere rumbling and roaring that he has heard, can be said in three words.  ~ Kürnberger

     

  • تخمه، مدیتیشن، بودا و باباطاهر عریان

    حدود نیم ساعتی است که دارم سعی می کنم شروع کنم به نوشتن این مطلب ولی این ظرف تخمه که روی میزم هست، نمی گذارد. تخمه پدیده شگفت انگیزی است. تخم یک میوه مثل کدو، آفتاب گردان یا هندوانه. تخمه ژاپنی میوه کدام میوه است، من هنوز نمی دانم. تخمه، این خوردنی ریز که شکستن آن دندانها را خراب می کند و نمک روی آن عطش فراوان می آورد ولی با وجود این من هنوز کسی را ندیده ام که از تخمه خوردن لذت نبرد و مجذوب آن نشود.

    تخمه چیزی بیشتر از یک خوردنی تفننی مثل بستنی یا لواشک یا شیرینی یا چیپس و پفک است. تخمه به آدم آرامش می دهد یا به عبارت دیگر ذهن او را آرام می کند. درست همان کاری که مدیتیشن (مراقبه) قرار است بکند.

    مگر مدیتیشن چیست؟ مدیتیشن کار شیکی است، مخصوصا اگر بتوانید برای نیم ساعت یا بیشتر در وضعیت لوتوس (مثل عکس بالا) بنشینید و چشمهایتان را ببندید و به هیچ چیز فکر نکنید و یا فقط به یک چیز فکر کنید و یا فقط به چند چیز که خودتان می خواهید فکر کنید. مدیتیشن در عین حال کار بسیار سختی هم هست. من به محض شروع به مدیتیشن، به اولین چیزی که فکر می کنم خواب رفتن پاهایم است و بعد هم راست نگه داشتن کمرم و بعدهم سر شدن ماتحتم. اگر هم موفق به مهار همه این افکار بشوم، هزار و یک فکر و خاطره که در حالت عادی به سراغم نمی آید، گریبانگیرم می شود. شاید به خاطر همین سخت بودن مدیتیشن است که آدمها نیاز به این همه چیز مختلف برای مدیتیشن دارند. جای ساکت. هوای خوب. منظره زیبا. موسیقی یا نور مخصوص. عود. شمع و الخ.

    آدمیزاد هزاران سال است که سعی کرده درکنار دهها پدیده طبیعی و غیر طبیعی دیگر، ذهن خودش را هم کنترل کند و ظاهرا تا به امروز در این کار، کمترین موفقیت را به دست آورده است. مغز آدم مثل یک دیگ بزرگ می ماند که از بدو تولد چیزهای مختلفی درون آن ریخته می شود. اطلاعاتی که حواس مختلف از محیط پیرامون دریافت می کنند. خزعبلاتی که از آدمهای دیگر می شنویم. در قالب نظراتشان یا آرزوهایشان یا انتقادهایشان یا ترسهایشان یا دروغهایشان و الخ. چرندیاتی که از رادیو و تلویزیون به سمع و نظر ما می رسد. صحنه هایی که در طول روز شاهدش هستیم. عکس ها و نوشته های روی در و دیوار. نمای ساختمانها. درسهای معلمها. بایدها و نبایدهای پدر و مادر. تبلیغات روزنامه ها و بیلبوردها.

    و بعد عکس العملی که ما به دریافت اطلاعات فوق نشان می دهیم، لحظه به لحظه حال و هوای ما را تغییر می دهند. درست مثل شعله زیر دیگ که دائما رنگ و بو و مزه سوپ یا آبگوشتی که مواد جدید به آن اضافه می شود را تغییر می دهد. شبها سعی می کنیم زیر دیگ را خاموش کنیم یا فتیله اش را پایین بکشیم و بخوابیم. دیگ سوپی که در معرض هزاران باکتری و میکروب زیرش خاموش و روشن می شود و به محتویات آن توسط عوامل داخلی و خارجی، اضافه.

    تعجبی ندارد که گه گداری ( برای خیلیها بیشتر وقتها) از این سوپ بوی گندی بلند می شود که حال آدم را خراب می کند. به اشکال مختلف. فشار خون، نگرانی، افسردگی، ترس، اظطراب، حسادت، کینه، نفرت و بعضی وقتها هم به سادگی، تهوع. آدمها هزاران سال است که با چیزی که در ذهنشان می گذرد نتوانسته اند کنار بیایند و همیشه به دنبال راهی بوده اند که به قول خودمان، در این دیگ را حتی برای چند دقیقه هم که شده، بگذارند. یکی از این راهها مدیتیشن یا مراقبه است. از جمله راههای دیگر به الکل، سیگار، سکس، خرید، فست فود، فوتبال، قهوه، مورفین، قرص آرام بخش، مسافرت و تخمه می توان اشاره کرد.

    بله تخمه خوردن هم همین کار را می کند. این فعالیت با همه جزئیاتی که دارد، علاوه بر بستن در دیگ، درزهای آن را هم می گیرد. یک بار به تخمه خوردنتان دقت کنید. تخمه خوردن با انتخاب یک تخمه میان صدها تخمه دیگر آغاز می شود. باید تخمه ای را انتخاب کرد که هم راحت شکسته شود و هم نوید مغزی درشت و دندانگیر را بدهد. بعضی تخمه ها کج و کوله اند و فقط وقت آدم را تلف می کنند. وقتی می خواهی تخمه را بشکنی، پوستش توی دهن له می شود و مغز و پوست تخمه در هم می آمیزند. بدتر از همه، خارج کردن این ملغمه از دهان است که در خیابان نیاز به تف کردن دارد و در خانه نیاز به تفی شدن انگشتان دست. چیزی هم که توی پیش دستی می ریزیم صحنه زشت و معذب کننده ای در حضور دیگران ایجاد می کند. بعضی وقتها هم مقداری از تخمه له شده توی دهان باقی می ماند و مزاحم خوب شکسته شدن تخمه های بعدی می شود. انگشتان ما هنوز از تف روی پوست تخمه قبلی خشک نشده اند که توی کاسه به دنبال تخمه بعدی می گردند. در حین کار هم تشنه می شویم و نیاز به خوردن آب یا میوه ای چیزی پیدا می کنیم. تخمه خوردن معمولا با خالی شدن کاسه تخمه یا رسیدن اتوبوس به مقصد پایان می یابد. تخمه خوردن فعالیتی آسان و کم هزینه است که درست مثل کار کردن بر روی یک خط تولید یا مدیتیشن، ذهن آدم را بر روی یک چیز متمرکز می کند و مانع از آزار و اذیت بوی گند افکاری می شود که در دیگ ذهن ما می جوشند.

    ز دست دیده و دل هر دو فریاد — که هرچه دیده بیند دل کند یاد

    مدیتیشن کار سختی است شاید به این دلیل که علاج واقعه، بعد از وقوع است. گذاشتن در دیگ بزرگی که خیلی هم نو و صاف و صوف نیست و بوی گند شدیدی از آن متصاعد می شود طبیعتا کار آسانی نباید باشد. علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. جلوی آت و آشغال را قبل از وارد شدن به دیگ باید گرفت. مثلا با تماشا نکردن تلویزیون. با نخواندن اخبار. با معاشرت نکردن با این خلق پرشکایت گریان.

    اصولا همه اطلاعاتی که از محیط اطراف دریافت می کنیم را به دو نوع “مفید” و “بی فایده” می توان دسته بندی کرد و با همین عنوان برچسب زد. مسلما مفید بودن یا نبودن فکرش را هر آدمی برای خودش تعریف می کند. مراقبه در حقیقت مراقبت از مغز و ذهن (این دو به کلی با هم فرق دارند ولی برای این نوشته آنها را بدون تمایز در کنار هم استفاده کرده ام) خودمان به صورت 24 ساعته و 7 روز هفته و 365 روز سال است. وقتی دیگران دهنشان را نمی بندند، تنها کاری که از دست ما بر می آید، بستن چشم و گوش خودمان است. بستن دل و جان به روی افکار “بی فایده” مستلزم شناسایی و برچسب زدن لحظه به لحظه آنها است. وقتی که کسی جلوی ما خوب رانندگی نمی کند و ما شروع به زیر سؤال بردن شخصیت کسی می کنیم که به او گواهینامه داده است، قاعدتا این افکار بی فایده است. وقتی که به جای عبور از خیابان به آدم نبودن راننده بی فرهنگی که به خط عابر احترام نمی گذارد، فکر می کنیم، هم همینطور. وقتی هم که از دیو و دد ملول می شویم همینطور.

    شاید منظور بودا هم از مدیتیشن داشتن افکار مفید و حذف افکار بی فایده بوده است.

    بسازم خنجری نیشش ز پولاد — زنم بر دیده تا دل گردد آزاد ~ بابا طاهر عریان

  • عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

    شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

    می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

    الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

    الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

    مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

    دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

    شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

    البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

    گشادی درد بی درمان گشادی

  • مراحل مختلف بازی

    • اصلا حواست نیست که بازی ای در کار هست یا تو داری بازی می کنی.
    • شروع می کنی به درگیر شدن. قضیه را جدی می گیری. کوچکترین خراش زخمی عمیق به نظر می رسد.
    • می فهمی که داری بازی می کنی. با استراتژی بازی می کنی. برنده شدن برایت مهم است ولی مهمتر از آن ادامه دادن به بازی است. مهمتر از اینها، خوب بازی کردن.
    • از بازی خسته می شوی. حوصله ات سر می رود. چون همه چیز تکراری می شود. چون همه چیز را قبلا دیده ای. اینجاست که بعضی ها جا می زنند. بعضی ها هم به خودشان دروغ می گویند تا بازی همان حس قبل را برایشان داشته باشد.
    • بعد یک بازی جدید و متفاوت آغاز می شود.
  • ما، قهوه تلخ، حکم رشد، حافظه تاریخی و هنر مردمی

    ماجد نقشبندی مطلبی نوشته با عنوان “موج سواری بر تلخای قهوه ای تاریخ” و در ایمیلی از من و دوستان دیگر خواسته بود که درد دلش را بخوانیم و نظر بدهیم. اگر این مطلب یا نوشته های دیگر و یا اشعار ماجد نقشبندی را بخوانید شاید شما هم مثل من تایید کنید که او قلم بسیار زیبا و شاعرانه ای دارد. من شخصا اشعارش را بیشتر دوست دارم، هرچند که هضم ترکیبها، واژه ها و استعاره های بکر و تازه اش برای من خیلی آسان نیست ولی همین چالش ذهنی و ور رفتن با نوشته هایش را دوست دارم.

    ماجد نوشته اش را با مقدمه ای درباب تاریخ بشر و قدرت انطباق پذیری او آغاز می کند و به این نتیجه می رسد که در میان یک جمع افرادی هستند که  از نقاط قوت خود به عنوان ابزاری استفاده می کنند برای سوء استفاده از دیگران. ماجد می نویسد “ابزارهاي اينان بسيارند،‌ از هوش و خلاقيت هنري گرفته تا توانايي محاسبه گري و دانايي زبان و گويايي قلم. از چهره دلنشين و خنده دلفريب و اخم جذاب تا نعره مردانه و عشوه زنانه و اندام ورزيده و قامت رعنا و چشم شهلا و كلام فريبا. حافظه توانا و زبانِ گويا، در اين ميانه سهمي ويژه دارند.” و در ادامه می نویسد: “برخي در كنار توانايي هاي خويش، گوشه چشمي نيز به نقاط ضعف اطرافيان دارند تا بدانند كدام نقطه قوت خود را برجسته تر بنمايانند. همين كه بداني آنانكه همين حوالي مي زيند حساب كردن نمي دانند و انگشتان دست خود را نمي توانند بشمارند كافي است تا ناني به كف آري – كه البته هميشه هم بد نيست؛ همين كه بفهمي مردان اين خطه زوري به بازو ندارند و تو – خداداد يا خود ساخته – اندام ورزيده فراهم كرده اي، نانت – احتمالاً – به روغن آغشته است.

    به نظر من این نکته یا مفهوم که ماجد به آن اشاره می کند نه تنها طبیعی و بدیهی در میان همه آدمها است بلکه حتی به آدمها هم محدود نمی شود، چه رسد به قوم یا ملت خاصی. همه موجودات زنده با تکیه بر تواناییهای خود و بهره گرفتن از محیط اطرافشان(خیلی وقتها موجودات ضعیف تر یا ضعف موجودات دیگر) به بقای خود ادامه می دهند. تماشای یک فیلم راز بقا یا چند ساعت قدم زدن در جنگلهای شمال یا بازار تهران یا دنبال کردن اخبار بازار بورس نیویورک، برای رسیدن به چنین نتیجه ای کافیست. به نظر من این چیزی که ماجد درباره اش درد دل می کند یک پدیده بسیار طبیعی اقتصادی است. معامله ای است که در یکسوی آن کسی چیزی برای فروختن دارد و در سوی دیگر، عده ای آمادگی خریدن آن چیز را. در این معامله همیشه خریدار مسئولیت نامحدود دارد. متاع مورد معامله، تحت هیچ شرایطی، اقتصادی بودن معامله را تغییر نمی دهد. از این نظر یک بطری نوشابه با یک بسته چیپس با یک بلیط سینما با یک سی دی سریال قهوه تلخ با یک جلسه کلاس زبان هیچ تفاوتی ندارند.

    من ده سالم بود که مادرم من را برای گرفتن “حکم رشد” به دادگستری برد. قاضی دادگاه که زنی میان سال و با ابهت بود از من پرسید که آیا می توانم به تنهایی یک کیلو گوجه فرنگی بخرم و من که تا آن زمان به کرات این کار را کرده بودم سرم را به نشانه جواب مثبت، تکان دادم. از آن روز به بعد من صاحب حکم رشد شدم. حکمی که ثابت می کرد بچه ای که پدر ندارد، خودش می تواند درباره پولش تصمیم بگیرد و با آن چیزهایی را که می خواهد بخرد، البته به شکلی که سرش کلاه نرود! از آن روز تقریبا سی سال گذشته است و من تا به امروز خیلی چیزها خریده ام و خیلی چیزها فروخته ام. بعضی وقتها سرم کلاه رفته است و بعضی وقتها هم سر طرف دیگر کلاه گذاشته ام.

    ماجد عزیز، مهران مدیری اگر “لبخند مي زند و مي خنداند، جدی می شود و به تفكرت وا می دارد، گردن كج مي كند و سكوت می كند تا كلام سكوت اش را دريابی و خواهش كوچكی مي كند تا به جان بپذيری: به خاطر هنر،‌ به خاطر عشق، به خاطر آدمها، به خاطر عرق ريختن ها و بی خوابی كشيدن های اين فهرست بلند بالای كارگرانی با قريحه، به خاطر دكور، به خاطر نور و كاخ نياوران، به خاطر تاريخ… نه به خاطر پول، نه به خاطر برج بلند تهران، نه به خاطر مرسدس… خواهش مي كند: يك خواهش 2500 توماني…” به این کارش بازاریابی می گویند. و اگر “تو مي پذيري و من مي پذيرم، و وعده مي دهد: چندين و چند وعده چند ميليوني و تو باور مي كني و من باور مي كنم!” به این می گویند اثربخشی بازاریابی یا بازاریابی اثربخش.

    سالانه میلیونها نفر به علت نوشیدن کوکاکولا، خوردن فست فود، کشیدن سیگار یا مصرف صدها محصول دیگر که من از وجود آنها بی خبرم بیمار می شوند یا جان خود را از دست می دهند. محصولات ایدئولوژیک مثل ایسم های مختلف بماند که کشته هایشان بیشتر است و دردی که به نسل بشر تحمیل می کنند بزرگتر. آیا می توان گفت که تولید کنندگان محصولات فوق در حق همنوعان خود خیانت می کنند؟ سازمان حمایت از حقوق مصرف کننده فقط جایی است که چند نفر مثل صدها سازمان دیگر در آنجا مشغول به کار شده اند. اگر کسی بی گناه در تصادفی کشته شود، مهمتر از اینکه چه کسی مقصر است اینست که چه کسی زیان دیده است.

    برای من قبول این امر که فروش سی دی سریال فوق الذکر که ممهور به مهر مجوزهای لازم است و شلیک شده از کمان تبلیغات بسیار پرهزینه عمومی، ارتباط مستقیم یا غیر مستیقیمی با هنر و یا عشق به آدمها داشته باشد، بسیار سخت  است. البته اصل قضیه امری کاملا منطقی و پذیرفتنی است. مثل همه محصولاتی که به بازار عام عرضه می شود. چیپس، شامپو، جایزه حساب قرض الحسنه، خودرو وارداتی، ویاگرا و غیره. یک آدمی یا گروهی یا شرکتی محصولی طراحی و تولید کرده اند با هدفی و کاربردی. مثلا محصولی که مخاطبش را می خنداند. اینکه آدمها برای خندیدن حاضرند پول خرج کنند نه محدود به زمان ماست و نه محدود به کشور ما. کاربرد محصول هرچه باشد، هدف سازنده آن فقط کسب درآمد است. غیر از این هر چیزی ادعا شود، حداقل به یک چیز باید شک کرد.

    ماجد تو می گویی که “تا اينجاي كار مثل خريد پيراهني است از مغازه اي: مي پرسي “جنس اش خوب است؟” مي گويد “آري” و مي خري و شاد از خريدت بازمي گردي و او شاد از خريد تو دخلش را پر مي كند، مدتي مي پوشي و كهنه مي شود و باقي قضايا…” من می خواهم بگویم که تا آخر کار و همیشه همینطور است. من خیلی ها را می شناسم که دیگر نمی پرسند “جنسش خوب است؟” بلکه خوب بودن جنس پیراهن را به دیدن و لمس کردن قضاوت می کنند هر چند که دفعه اولشان نباشد که از آن مغازه خرید می کنند.

    می گویی که “ایرانیان حافظه تاریخی ندارند.” احمد شاملو و بزرگان دیگر هم بر این امر صحه گذاشته اند. “این‌ توده‌ حافظه‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ دست‌جمعی‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش‌ چیزی‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ای‌ نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر” (احمد شاملو – نگراني هاي من – سخنراني در دانشگاه بركلي)

    من می خواهم از تو و آقای شاملو و دیگر بزرگان بپرسم که حافظه تاریخی یعنی چی؟ چگونه یک جمع می تواند به شکل جمعی از تجربیات عینی اجتماعی اش چیزی بیاموزد؟ آیا وقتی می گوییم ایرانیان حافظه تاریخی ندارند شبیه اینست که بگوییم ایرانیان موی بلوند یا چشم آبی ندارند؟ آیا ممکن است که آدمی به عنوان یک فرد حافظه فردی داشته باشد ولی همان فرد به عنوان عضوی از یک جامعه بزرگتر، حافظه دست جمعی نداشته باشد؟

    مگر نه اینکه حافظه به ما کمک می کند وقایع و مفاهیم را به خاطر بسپاریم و بعدا آنها را به دلایل مختلف و برای کاربردهای متفاوت به خاطر آوریم؟ مثل جدول ضرب یا دیکته لغات یا تاریخ تولد کسی که دوستش داریم یا آدرس محل زندگیمان و الخ. درست است که حافظه محتوا (content) را برای اندیشیدن و یا یاد گرفتن فراهم می کند ولی لزوما منجر به یادگیری یا تفکر نمی شود. به عبارت دیگر داشتن حافظه به تنهایی برای تفکر و آموختن کافی نیست. شاهد این مدعا هم افزایش چشمگیر حجم حافظه دیجیتال و تنزل قیمت آن و سهل الوصول بودن آن برای آدمها در این سالهای اخیر است. تقریبا همه چیزهایی را که تا یک دهه پیش باید به حافظه می سپردیم امروز گوگل در کسری از ثانیه برای ما پیدا می کند. ولی آیا به همان نسبت تفکر و یادگیری هم در میان نسل بشر افزایش پیدا کرده است؟ بنابراین من معتقدم از این نظر هیچ فرقی بین ایرانیان و ملل دیگر وجود ندارد. اندازه و ظرفیت و خصوصیات فیریکی مغز همه آدمها مثل یکدیگر است. ولی آموختن که آقای شاملو در قسمت دوم جمله اش به آن اشاره می کند، اساسا موضوع دیگری است.

    قدم اول برای آموختن از هر پدیده ای، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن پدیده است. فرقی نمی کند که آن پدیده پرواز یک پرنده باشد یا قیام پانزده خرداد. زیبایی یک درخت باشد یا زشتی یک جنگ. نیاز به گفتن نیست که چنین مشاهده و مطالعه و تاملی به ثبت دقیق آن پدیده در حافظه نیز کمک می کند. ولی حرف من اینست که حافظه به خصوص با فناوری امروز نقش اصلی را در تصمیم های کوچک و بزرگی که ما آدمها به طور روزمره می گیریم، ایفا نمی کند. مهم نیست که چه به خاطر می آوریم، مهم اینست که چگونه می توانیم به خاطر بیاوریم و چیزهایی را که به خاطر می آوریم چگونه کنار هم قرار بدهیم و آنها را برای کاربردی واقعی، معنادار کنیم. در دنیای امروز context بسیار مهمتر از content است. مهم نیست که چه فکری می کنیم، مهم اینست که چگونه فکر می کنیم. مهم نیست که چه چیزی را فراموش کرده ایم یا به یاد داریم، مهم اینست که از همان چیزهایی که به خاطر داریم چه استفاده ای می کنیم.

    قدم بعدی توصیف آن پدیده است. برای آموختن از یک پدیده یا یک اتفاق، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن به تنهایی کافی نیست. به این دلیل که زمانی که پدیده ای را مشاهده می کنیم، معمولا کاری که انجام می دهیم اینست که از ظرفی (context) خارج از ظرف زندگی و شرایط فردی و یا اجتماعی خودمان اطلاعات را دریافت و پردازش می کنیم. زمانی این اطلاعات به درد می خورد که دوباره و بر اساس ظرف (context) زندگی ما توصیف بشوند. در قالب رمان یا نقاشی، فیلم یا آهنگ، وبلاگ یا هر شکل دیگری. حالا اگر کسی پیدا شود و سعی کند پدیده ای را که مشاهده کرده است، توصیف کند، این قدم ها را برداشته است. اگر توصیف او آن چیزی که ما انتظار داریم نیست یا اصلا پدیده ای که او مشاهده کرده است با چیزی که ما دیده ایم فرق دارد، مشکل را باید در خودمان جستجو کنیم که این قدمها را برنداشته ایم.

    قدم بعدی تمرین و تکرار دو قدم قبلی است. برای استاد شدن در هر کاری دو راه بیشتر وجود ندارد. من معتقد نیستم که ایرانیان حافظه تاریخی (یا هر چیز دیگری) ندارند (و یا دارند) و باید جمیعا از فردا این کارها را انجام بدهند. من با آقای دیوید تورو هم عقیده هستم که می گوید:

    “Nations! What are nations? Tartars! and Huns! and Chinamen! Like insects they swarm. The historian strives in vain to make them memorable. It is for want of a man that there are so many men. It is individuals that populate the world.” ~ Henry David Thoreau

    هر آدمی همانطور که در خرید کردنش مسئولیت نامحدود دارد در استفاده از حافظه و اطلاعات دوروبرش هم اختیار و مسئولیت نامحدود دارد. (البته کسی ممکن است بحث آزادی اراده را مطرح کند که کاملا وارد است ولی در این نوشته نمی گنجد.)

    شش میلیون و پانصد هزار و هفتصد و بیست و یک نفر ایرانی سی دی قهوه تلخ را هر هفته به مدت یکسال خریدند، با ما سی دی فوق الذکر را خریدیم فرق اساسی و مفهومی دارد. ایرانیان حافظه تاریخی ندارند با پنجاه میلیون ایرانی به خودشان زحمت مطالعه و آموختن از پدیده های اطرافشان را نمی دهند هم همینطور. اقتصاد را از هنر و هنر را از عشق به مردم در اغلب مواقع می توان تمیز داد. واژه “هنر مردمی” برای من هشدار دهنده است. واژه ما هم همینطور. “ساده لوحي و فراموشكاري تاريخي ما، دروازه قلعه موريانه را به روي بلوتوث” نگشوده است. ماجد عزیز من در وجود این “ما” به شدت شک دارم.

    مطالب مرتبط بعدی:

    چه می اندیشیم در برابر چگونه می اندیشیم

  • بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

    من آدمهای زیادی را می شناسم که اگر از آنها بپرسی بزرگترین آرزویت چیست، جواب می دهند که: “بزرگترین آرزویم اینست که دور دنیا سفر کنم و همه کشورها را ببینم.” اصولا سفر کردن کار باشکوهی است. در فرهنگهای مختلف برای سفر و قبل و بعد آن آداب و رسوم خاصی وجود دارد. مثلا دادن هدیه به کسی که می خواهد سفر کند یا پختن آش پشت پا بلافاصله بعد از سفرش. بعد از سفر و بلافاصله پس از بازگشت هم همه دوستان و آشنایان به سراغ مسافر می آیند (حضوری یا فیس بوک فرق زیادی نمی کند) و اشتیاق خود را برای باخبر شدن از اینکه مسافر چه چیزهایی یا جاهایی را دیده است و چه تجربیاتی را پشت سر گذاشته است، نشان می دهند. در فلان شهر یا کشور چه غذاهایی خورده است. هوا چطور بوده است یا اینکه هزینه سفرش چقدر تمام شده است. سفر اینقدر کار باشکوهی است که باعث برانگیخته شدن حسرت یا حسات بعضی ها می شود. چیزی در حد داشتن یک همسر زیبا یا اتومبیل گران قیمت.

    ولی چرا؟ چرا ما آدمها اینقدر از این کار سخت و پرهزینه که اسمش مسافرت است خوشمان می آید؟ یا حداقل فکر می کنیم که خوشمان می آید. فقط تصور یک تاکسی سواری یک ساعته تا فرودگاه امام خمینی و بعد عبور از چند ایستگاه بازرسی و درآوردن کمربند و کفش و از دوباره پوشیدن آنها و بعد انتظار برای سوار شدن به هواپیما، کافیست که من را از سفر کردن پشیمان کند. چه رسد به خستگی چندین ساعت نشستن روی صندلی هواپیما یا تحمل بوی عرق بغل دستی یا بقیه اتفاقات نا خوش آیندی که در هواپیما ممکن است بیفتد. مثلا خلبان تصمیم بگیرد که مسافران را از مسیر و اسامی شهرهایی که از بالای آنها عبور خواهیم کرد، وضعیت آب و هوای مسیر و مقصد، نام دستیارش که در این پرواز او را همراهی خواهد کرد و سرعت و ارتفاع پرواز، مطلع کند. و درست در لحظه ای که گمان می کنید آقای خلبان وظیفه اطلاع رسانی اش را به پایان رسانده است، او شروع می کند به گفتن همه خزعبلات فوق ولی این بار به زبان انگلیسی، با لهجه ای عجیب و با سرعتی غیر یکنواخت. البته فقط آقای خلبان نیست که به سیستم اعلان هواپیما دسترسی دارد. یکی از مهماندارها هم که من همیشه کنجکاو می شوم بدانم کدامیک از آنهاست، هر از چندگاهی خواهش می کند که به علت تکانهای احتمالی مسافرها کمربندهایشان را ببندند و در صورتیکه از پتو استفاده می کنند، کمربندشان را از روی پتو ببندند. مهماندار هم به دو زبان این خواهش را انجام می دهد.

    هنوز سفر مسافر آغاز نشده است. وقتی مسافر در آنسوی آب پایش به زمین می رسد، عوامل ناشناخته و غیر مترقبه زیادی انتظارش را می کشند. از بو و مزه ناآشنای غذاها گرفته تا نداشتن یک زبان مشترک برای پرسیدن یک آدرس یا سفارش دادن یک وعده غذا. با تبدیل کردن پول و خریدن اولین چیز مثلا یک بطری آب معدنی یا دیدن قیمت اجناس مختلف، مسافر قدمهای نخستش را به سفر ذهنی مقایسه در مملکت خارجه بر می دارد. من کمتر مسافری را دیده ام که مقایسه نکند، مقایسه هایی که منبع بیشتر لذتها، کنجکاویها، نگرانی ها و نا خشنودیهای یک سفر را تسکیل می دهند. خیابانهای شهری را که به آن سفر کرده ایم با خیابانهای شهر خودمان یا شهر دیگری که پارسال به آن سفر کردیم، مقایسه می کنیم. قیمت آب معدنی، قد و هیکل و قیافه دخترها، تمیزی ایستگاه مترو، سر سبزی شهر و نرمی تخت خواب هتل نمونه کوچکی از صدها چیزی است که یک مسافر ذهن خود را به مقایسه آنها مشغول می کند.

    من بیشتر از هر چیزی آدمها را مقایسه می کنم. کنجکاوم که بدانم خارجیها یعنی آدمها در فلان شهر یا کشور که با شهر من صدها/هزاران کیلومتر فاصله دارد، چطور فکر می کنند. به دنیا چه جوری نگاه می کنند. آرزوهایشان چیست. از چه چیزهایی خوشحال می شوند و از چه چیزهایی ناراحت. چه چیزهایی برایشان مهم است. زیبایی را در چه چیزهایی جستجو می کنند. از چی می ترسند. چه چیزهایی نگرانشان می کند. چطور عشق می ورزند. چه دروغهایی می گویند و الخ.

    ولی واقعا چقدر سفر باید کرد تا پخته شود خامی؟

    اقای چارلز ولی در سن سی و هفت سالگی جوانترین مردی شناخته شد که به همه 317 کشور دنیا سفر کرده بود. البته درباره تعداد کشورهای جهان بین علما اختلاف نظر وجود دارد، کلوپی هست که کسانی که به حداقل 100 کشور از 321 کشور نام برده در لیست کلوپ سفر کرده اند می توانند عضو آن بشوند. محدودیتی برای زمان گذرانده شده یا تجربه بدست آمده در یک کشور خاص وجود ندارد. حتی نشستن هواپیما برای سوخت گیری در یک کشور هم کفایت می کند. قاعدتا گذراندن چند ساعت وقت در یک فرودگاه یا بندر یا حتی یک شهر کمک زیادی به پخته شدن یک خام نمی کند. ولی جاذبه بیشتر و بیشتر کردن تعداد کشورهایی که به آنها سفر کرده ایم، وسوسه کننده است. وسوسه ای از جنس وسوسه برای جمع کردن کلکسیون ساعت یا نقاشی یا هر چیز دیگر. گویی آدم را می توان حیوان کلکسیونر نامید. موجودی که از ورق زدن صفحات پاسپورتش و شمردن تعداد ویزاها یا مهرهای ورود و خروج و تعداد کشورهایی که تا به حال به آنها سفر کرده است، مشعوف می شود. به آنها پز می دهد و درباره شان در مهمانی ها  یا جمع های دوستانه صحبت می کند و تعداد کشورهای کلکسیونش را با تعداد کشورهای کلکسیون دیگران مقایسه می کند.

    جواب دادن به این سؤال که چقدر سفر باید تا مسافر خامی پخته شود، کار سختی است. 100 کشور؟ 150 کشور؟ همه کشورها؟ 3 کشور؟ کدام کشورها یا شهرها؟ آیا کشورها یا شهرهایی که مسافر به عنوان مقصد خود انتخاب می کند در پخته شدنش تاثیر دارد؟ اگر جواب مثبت است با چه معیاری باید مقصد را انتخاب کرد؟ چه تجربیاتی لازمه پخته شدن یک مسافر خام است؟ مسافر خام چه چیزهایی را باید در ماموریت پخته شدنش جستجو بکند؟ چه کار باید بکند؟ و یا در هر کشور چند روز یا چند ماه را باید سپری بکند؟ من در سفر اخیرم یک ماه در تایلند ماندم. واقعا نمی دانم اگر این زمان به بیست روز یا یک هفته یا سه ماه تغییر پیدا می کرد، چه تاثیری در تجربه سفر من داشت.

    خیلی از سؤالهای فوق ممکن است مسخره به نظر برسد یا اینکه جواب آنها از فردی به فرد دیگر از زمین تا آسمان فرق بکند. کسی ممکن است این ایده را مطرح کند که اصولا سفر کردن تنها روش پخته شدن یک خام نیست و راههای بهتر و کارامدتری هم برای این منظور وجود دارد. کسی ممکن است قبل از هرچیز تعریف خام و پخته را جویا شود و هر تعریفی که در این زمینه ارائه شود را به چالش بکشد. ولی اگر بپذیریم که آدم خام بهتر است پخته بشود (با هر تعریفی از خام و پخته که به ذهن شما خطور می کند) و اگر بپذیریم که یکی از راههای آن بسیار سفر کردن است، من می گویم آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند. تشابهاتشان بسیار بسیار بیشتر از تفاوتهایی است که در قالب فرهنگ و آداب و رسوم و قیافه و قد و هیکل ظاهر می شود. آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند و چیزهایی که آدمها را از هم متمایز می کند و به عنوان یک فرد برجسته، بیشتر وقتها در سفر از چشم یک مسافر پنهان می ماند. آدم باید اینقدر سفر کند که بفهمد:

    The sole cause of man’s unhappiness is that he does not know how to stay quietly in his room. ~ Pascal

    مطالب مرتبط:

    search for truth, from aporia to ataraxia

     

     

     

  • a letter to the west

    Feb 21, 2012

    Dear The West,

    I saw this news headline this morning: US and UK urged Israel not to attack Iran and then I remembered that US and maybe some other countries urged Iraq to attack Iran in 1979. There was a bloody war for 8 years and more than one million lives were lost. All innocent people. Since most of the people in the west still are not aware of that war, I mean they literally have no clue that such a war happened 30 years ago and it killed more than 1mm people, yet they consider killing of a few thousand a massacre, I decided to write this letter. I am writing this letter because I am not into politics and I don’t understand it and I don’t like it. But I know a couple of things about stupidity, media, mass idiocy, economy, greed and above all some facts about my country, Iran. So let me share with you what I think and feel today.

    So you think Iran is constructing a nuclear bomb? I mean seriously? Come on! Let’s forget about idealism and fundamentalism and terrorism, etc. Let’s be pragmatic and practical. How can Iran construct a nuclear bomb? Do you know how technologically sophisticated is the thing? You sure know because you have constructed and used them for decades. But Iran? Can’t you see that we sell oil and we buy everything. We import everything from ketchup sauce to condoms, from auto parts to exotic fruits. We spend our oil money lavishly but I guess that’s another subject. Can’t you just publish all the goods and services from you and your ally countries that are exported to Iran? China, Turkey, Korea, Russia, Germany, Italy, France, etc.

    We have tried so hard to build cars and we take that business very seriously as a nation. After some 40 years of hard work we import most of the parts from China and South Korea, assemble a car and call it “Pride”. That’s not a joke, the car is really named Pride.

    Now you tell me, how is it possible that we construct a nuclear machine with thousands of cascaded centrifuges without buying this monstrous technology from someone you might know very closely? How many companies can make quad-core CPUs? How many companies can make 10,000-core uranium enrichment processing units? I am sure there is a way to find out. Why don’t you use Google search instead of Google news or Yahoo news or CNN or BBC or CBS, etc? Isn’t it more just to attack those companies rather than Iran if that’s really the case?

    Saddam Hussein didn’t have weapons of mass destruction, but he did a good deal of destruction during a course of eight years war with us and that was 80s. Not too long ago, right?  Where were you all those years? Behind it? Did something radical happen when Mr. Bush took office 20 years later? You suddenly realized that there is WMD in this part of the world?  And funny enough you were wrong at that. Either you knew it or you didn’t. Now again? How many times you can fool and be fooled? I am really surprised. And sick. And tired.

    I am not good at politics but when it comes to my own life and the lives of people whom I care about, I need to make sense of things. So please tell me what is it?  Is it oil? I understand that Saudi Arabia can provide it if we don’t. Even you can do it on your own. Doesn’t America have lots of oil? Is it really really about oil? I am puzzled. Or is it more like a game to get you out of your boredom? Or a task that has been assigned to some not so important bureaucrat with 65k annual income? Someone whose task is to accuse a country or a group. Preferably in the middle east and most preferably Muslim. Will there be a bonus or promotion if the guy can take the case to the next level? Or a partnership if he can make a war out of it? Does he get a percentage of all the weapons that are going to be sold in the upcoming war? Like a salesman? Isn’t this fuss all part of a marketing plan? Can we call him an entrepreneur? Is this a new start up or part of a serial business in a conglomerate?  How do you run it? Like GE or GM, I wonder.

     

    Sincerely yours,

    Ali Sekhavati