نویسنده: علی سخاوتی

  • آتش مقدس: 25>10>17

    من 4-5 ساله بودم که یکروز پدرم از من خواست برایش پیچ گوشتی ببرم و من در عوض برایش گوشتکوب بردم. من که یادم نیست ولی اینطور که مادرم تعریف می کند این ماجرا نگرانی عمیقی از آینده من، در پدرم ایجاد کرده بود و فکر می کرد که در آینده شاید نتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.

    معلم خصوصی ریاضی دختر بچه ای برایم تعریف کرد که والدین دختر به توصیه مدرسه اش برای اینکه او بتواند وارد مدرسه تیزهوشان بشود تلاش می کنند ریاضی او ( و خدا می داند چه درسهای دیگری) بهتر بشود. دختر بچه بعد از دو سه سال نشستن سر کلاس و گوش کردن به مفاهیم اولیه ریاضی هنوز عدد 10 را عددی بین 17 و 25 می داند. دخترک هیچ گونه عقب ماندگی یا اختلال یادگیری ندارد. مشکل اینجاست که او برای یادگیری ریاضی تمرکز نمی کند. دائما در تخیل خودش سیر می کند و داستان می بافد. معلم خصوصی ریاضی که معلم نسبتا دلسوز و مهربان و صبوری است از دخترک پرسیده “قصه می خونی؟” و او اسم چند قصه خیالی را که در عالم ما بزرگترها وجود خارجی ندارند در جواب مثبت معلمش گنجانده  است.

    چند سال پیش توی شرکتی کار می کردم که این جمله روی تابلوی کنار دستگاه حضور غیاب نصب شده بود:

    “اگر نتوانیم اندازه بگیریم نمی توانیم مدیریت کنیم.”

    هر بار دیدن این جمله کنار دستگاهی که باید انگشتم را رویش می گذاشتم عصبیم می کرد. و هر بار از خودم می پرسیدم که این دستگاه یا این دم و دستگاه چه چیز من را می توانند اندازه بگیرند؟ یا چه چیز من را می توانند مدیریت کنند؟

    dogma-if-you-cant-measure-it-you-cant-manage-it

    اگرچه حتی در عالم بیزنس غرب هم بعضی به این نتیجه رسیده اند که این جمله خزعبلی بیش نیست و چیزهای مهم قابل اندازه گیری نیستند، ولی چه در عالم کسب و کار و چه در زندگی روزمره شرقی ما، هنوز اکثریت قریب به اتفاق با کسانی است که بدون اندازه گیری روزشان شب نمی شود. اندازه گیری با عدد. با خط کشی که ملاک و معیارش را سیستمی از قبل تعریف کرده است و این سیستم بیشتر وقتها به قدری بزرگ و به قدری نامرئی و به قدری محق است که هر پدر و مادری برای اندازه گیری امروز و فردای خودش و بچه اش از آن استفاده می کند.

    همه می دانیم که درک ریاضی و علوم دیگر نقش به سزایی در رساندن ما به اینجایی که هستیم ایفا کرده اند. بحثی در این نیست.

    البته که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد. ولی شاید دختر بچه ای که اینگونه خیال می کند حامل جرقه ای باشد به جا مانده از آتش مقدسی که رو به خاموشی است. آتش شعر و نقش و داستان و خیال. آتشی که استدلالیان -یا اندازه گیران-  یک پای چوبینشان را اینطرفش گذاشته و یک پای دیگر آنطرفش، به آن می شاشند.

    من نمی خواهم گمانه زنی کنم که این دختر در آینده حتما نویسنده یا شاعر یا فیلمساز “موفقی” خواهد شد با اثری “پر فروش”.

    من می خواهم پیشنهاد بدهم که پدر و مادر این دختر مانند خیلی از پدر و مادرهای دیگر گرفتار عارضه ای هستند که اگر هم نه درمان، باید مدیریت (البته بدون نیاز به اندازه گیری) بشود. مثل دیابت یا مثل فراموشی. فراموشی (ارزش و زیبایی و اهمیت) چیزهای که نمی توان اندازه گرفت.

    مارتین هایدگر در کتاب هستی و زمان به ما یادآوری می کند که کنجکاوی – ویژگی بارز علوم رایج – با پرسیدن و جواب دادن، شگفتی را از بین می برد. حیرت نشانه نگرش ماقبل علم (prescientific attitude) است که چیزها را همانگونه که هستند و برای خوشان می بیند. واژه ای که هایدگر بکار می برد marveling است که تحسین و شگفتی از کل جهان هستی را در بر دارد. اگرچه تشنگی سیری ناپذیر کنجکاوی، ما را به اندازه گیری محیط کره زمین و سرعت نور و کشف قاره ها و کرات دیگر و … رسانده است ولی چیزی که ما از جهان هستی درک می کنیم هم از کنجکاوی و هم از حیرت – با هم – بدست می آید.

     من و شما می دانیم که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد ولی شگفتی قرار دادن 10 بین 17 و 25 فقط از آن کسی است که این بعد از درک جهان هستی را فراموش نکرده یا از دست نداده است.

    پدرم زنده نماند که آینده پسر خنگش را حتی دو سال بعد از آن ماجرا ببیند. شاید هم اگر زنده می ماند برایم معلم خصوصی می گرفت و من هم به جرگه تیزهوشان اندازه گیر راه پیدا می کردم.

  • فحش نامه

    این نامه قرار بود چند ماه پیش خطاب به مدیریت بیمارستان ب نوشته شود. زمانیکه مادرم را یک پنجشنبه عصر به اورژانس بیمارستان ب بردیم و پزشک بیمارستان با دیدن نوار قلب مادرم به دروغ به او گفت که دریچه های قلبش منظم کار نمی کنند و بهتر است شب را تحت نظر متخصص توی بیمارستان بماند. مادرم با شنیدن این خبر از حال رفت و ما هم – در شرایطی که خودتان می توانید حدس بزنید- با بستری کردن مادرم در بخش سی.سی.یوی یکی از گرانترین بیمارستانهای تهران موافقت کردیم. البته بعد از واریز چهار میلیون تومان علی الحساب.

    آن شب و فردای آن شب اثری از آقای دکتر متخصص که قرار بود مادرم با قلب و دریچه های نامنظمش تحت مراقبت او باشند، پیدا نشد و من که (زیادی) پیگیر موضوع شدم یکی از پرستارها آهسته گفت که این امری طبیعی است و پزشک اورژانس برای هر بستری از بیمارستان پورسانت می گیرد.

    بعد از نوشتن نامه کتبی اعتراض به مدیریت بیمارستان که ظاهرا توی سطل آشغال انداخته شده شروع کردم به فحش دادن. زیر لب تا زمانی که توی بیمارستان بودیم و روی لب وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم. شما را نمی دانم ولی من بعضی وقتها که نمی دانم چکار باید بکنم فحش می دهم.

    بعدا که خوب فکر کردم دیدم بهتر است از نوشتن نامه خطاب به مدیریت بیمارستان ب صرف نظر کنم. هر چه باشد آن بیمارستان هم یک بنگاه اقتصادی است و گردانندگانش همان دغدغه های اقتصادی را دارند که کبابی محل دارد و در همان سیستم اقتصادی رقابت می کنند که وارد کنندگان گوشت منجمد.

    بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز. با وجود اینکه چند هفته پیش دوست عزیزم ماجرای به اورژانس بردن دختر یکساله اش را برایم تعریف کرد و اینکه پزشک اورژانس به او گفته بود که ابتدا از اتاق بیرون برود، دخترش را ساکت کند و بعد او را برای ویزیت به اتاق دکتر ببرد. دختر یکساله ای که دچار تشنج شده است. و یک سلسله اتفاق دیگر (ناشی از سهل انگاری انسانی)  که به راحتی می توانند زبانم لال موجب مرگ آن دختر یا هر آدم بیمار دیگری بشوند.

    باز هم بی خیال نوشتن این نامه شدم. چرا که من خودم آنجا نبودم که ببینم و هر داستانی یکسوی دیگر هم ممکن است داشته باشد و آدم بهتر است فضای مجازی را با اینجور چیزهای واقعی مخدوش نکند.

    بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز.

    امروز هم حتی بعد از اینکه خبردار شدم جراح دندانپزشک برادرزاده ام برای جراحی دندان عقلش، چپ و راست را اشتباه کرده و چند ساعت بعد از یک جراحی سخت طولانی متوجه این موضوع شده است، باز هم بی خیال نوشتن این نامه ماندم. هر چه باشد جراح هم آدم است و آدم جایزالخطا.

    تا اینکه خبر زیر بدستم رسید:

    مادر بچه ها ساعت 1:30 امروز به مطب پزشک متخصصی مراجعه کرده، حق ویزیت پرداخت کرده و به همراه 40-50 نفر دیگر به انتظار نشسته اند تا کی نوبتشان بشود. مادر بچه ها ساعت 8:30 موفق به زیارت پزشک فوق شده است که کلا یک دقیقه هم برای او وقت صرف نکرده. اهمیت ندادن به وقت و سلامت و انرژی و جان و روان و وجود 40-50 نفر آدم نه توجیه اقتصادی دارد و نه من می دانم چنین سیستم نوبت دهی را در عصر اطلاعات و ارتباطات و موبایل اپ و پرداخت آنلاین و غیره چگونه درک کنم.

    یک جک قدیمی هست با این مضمون:

    روزی مادری پسرش را نزد طبیب می برد با این شکایت که: آقای دکتر پسرم خیلی شیطنت می کند. برادر خواهرهایش را مرتب کتک می زند. همه وسایل خانه را شکسته است. شیشه های همسایه ها را هم همینطور. همه اهل محل از او در عذابند. با بچه های محل دائما دعوا می کند. معلمهایش را در مدرسه اذیت می کند و …

    آقای دکتر به مادر رو می کند و به او می گوید شما برید توی اون اتاق روی تخت دراز بکشید.

    مادر متعجب به دکتر می گوید که آقای دکتر ولی پسرم مشکل داره…

    آقای دکتر پاسخ می دهد که بله می دانم ولی برای این پسر “دیگه هیچ کاری نمیشه کرد.” تنها کاری که میشه کرد اینه که مادر این پسرو ….

    مادر بچه ها زمانی به خانه رسید که نوشتن این مطلب تقریبا تمام شده بود و دلیل انتظار طولانی در مطب متخصص پوست را این نکته می دانست که آقای دکتر ابتدا زمانش را صرف تزریق ژل و بوتاکس می کند برای بیمارانی که 600-700 هزار تومان می پردازند و بعد به ویزیت بیمارانی می پردازد که دغدغه ای به جز تغییر چهره دارند و فقط 40 هزار تومان پرداخته اند.

    باز هم به این بهانه که این بار هم قضیه اقتصادی بوده و جناب متخصص پوست هم همان دغدغه ای را دارد که کبابی محل و واردکنندگان گوشت منجمد، خواستم بی خیال منتشر کردن این نامه بشوم. از طرف دیگر وقتی می بینم کبابی محل یا حتی مسافرکشها در این شهر ترافیک زده، به کمک فناوری به وقت مشتریانشان احترام می گذارند و سرویس بهتری نسبت به 2 سال پیش ارائه می دهند، بیشتر به این نتیجه می رسم که با این جماعت اطبا “دیگه هیچ کاری نمی شود کرد.”

    بدون احترام

    علی سخاوتی

    مرداد 1395

  • مرغ و تخم مرغ – 10 شهریور ساعت 15 تا 20

    کشف و خلق امکان

    آشنایی با مبانی مرغ و تخم مرغی مدل مرغ و تخم مرغی

    چهارشنبه 10 شهریور

    egg

    برای گسترش اعتماد در جامعه آیا اول باید تعداد اعتماد کنندگان زیاد بشود یا تعداد قابل اعتمادها؟

    آیا عرضه یک کالا برای آن تقاضا بوجود می آورد یا تقاضا برای آن کالای خاص باعث شکل گیری عرضه اش می شود؟

    آیا کسب درآمد باعث توانمندی می شود یا توسعه توانمندی باعث کسب درآمد؟

    آیا علم محرک عمل است یا عمل برانگیزاننده یادگیری؟

    آیا گریز از آزادی ما را به سوی جبر سوق می دهد یا فرار از محدودیت  شوق آزادی در ما بوجود می آورد؟

    مسائل مرغ و تخم مرغی زیادی در زندگی روزمره وجود دارند که ممکن است گاه و بیگاه ذهن شما درگیرشان بشود.

    آیا امکان علت آغازگری است یا معلول آن؟

    آیا “امکان”، یک ایده تحقق نیافته است یا یک تحقق به ایده در نیامده؟

    چگونه می توانیم وقتیکه تخم مرغی نداریم یا مرغی، مرغی خلق کنیم که تخم کند یا تخمی خلق کنیم که مرغ بشود؟

    مناسب برای: کسانی که با این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و سؤالهای فوق ارتباط برقرار می کنند. یا از بداهه امکان خوششان آمده است. یا ریسک شرکت در یک برنامه بی هدف با این معرقی کوتاه را می توانند بپذیرند.

    نامناسب برای: کسانی که بین وضع موجود و وضع مطلوبشان میانبری جستجو می کنند.

    زمان برگزاری: چهارشنبه 10 شهریور 95 ساعت 15 تا 20

    مهلت ثبت نام: تا پایان روز چهارشنیه 3 شهریور

    محل برگزاری: در تهران

    هزینه ثبت نام هر نفر: 175 هزار تومان

    این کارگاه به دلیل عدم استتقبال عمومی در تاریخ فوق برگزار نخواهد شد.

  • از خود گذشتگی

    وقتی می بینی کسی کاری را بهتر از تو انجام می دهد

    یا کاری می کند که تو هنوز نتوانسته ای

    یا هنوز به فکرت نرسیده است

    یا به فکرت رسیده است و می توانسته ای ولی امکانش را نداشته ای،

    بعد از چند ثانیه کوتاه که خودت را تصور کردی که داری همان کار را بهتر از یارو انجام می دهی

    یا دلایل ناعادلانه ای را که باعث شده حالا یارو به جای تو آن کار را بکند، توی ذهنت مرور کردی،

    از خود گذشتگیست که بعد از این چند ثانیه کوتاه

    فقط به یارو نگاه کنی و خوب ببینی که چه کار می کند

  • The ten commandments of reading books

    1- You shall not be proud of reading books. Reading books does not necessarily make you better than those who don’t read books.

    2- You shall be very selective about what you read. There are many crappy books that are cheaper and shallower than many TV shows and POP songs.

    3- You shall read the author not the book. He is a human and so are you.

    4- Every good book has a message for you. You shall communicate with it. You shall communicate about it. The author has tried to talk to you, you shall try to talk to him also.

    5- You shall discover other books through a good book. Every good book is a life and connected to many other lives. You shall read in a network of books.

    6- You shall download books from the internet. You shall have an eBook reader. We no longer have to cut trees to print books. Touching paper or showing books on your shelves shall not make you feel intelligent.

    7-  You shall abandon some books half read.

    8- You shall get inspiration from the books you read. You are not a hard disk.

    9- You shall not worry about the number of books you have read. You shall not worry about the number of minutes you or your fellow countrymen spend reading books. You shall not worry about any number.

    10- You shall not criticize other people’s books or lives. You read to understand not to find faults with others.

     

  • The Ten Commandments of Daily English

    1- You shall read. Read to understand and read to learn new words as well as new concepts and ideas. All in English. Books, blog posts, articles, etc.

    2- You shall write. Write whatever. The Daily English Facebook page is not for liking. You will not learn English by liking something. You will learn English by communicating in English. Writing is one way to do it. Make sentences. Express yourself in English.

    3- You shall use an English-to-English dictionary. You shall not use an English-to-Persian dictionary. It’s an unforgivable sin. You shall be burned if you do so.

    4- You shall use Google to find the correct way of using a word, grammatical rules, etc.

    5- You shall speak English from day one. You shall not wait until you have reached a certain point or level.

    6- You shall make mistakes and learn from them. English is a language not mathematics. And you are not a robot.

    7- You shall know your personal reason for learning English. Write it down somewhere. As a list or a single statement. Why are you learning English? Make it clear for yourself.

    8- You shall listen to English conversations. Songs, movies, podcasts, etc. You have two ears and one mouth for a reason. You shall listen at least one hour a day.

    9- You shall pay attention to whatever form of communication you are engaged in. Practice to notice small details. Take notes. Carry a small notepad with you everywhere. Repeat these small things to yourself a million times.

    10- You shall practice learning English every day.  You shall learn 10-20 new words. You shall write 10-20 new sentences. You shall read 1-5 new articles. You shall speak 10-20 minutes. You shall listen 1-2 hours. Every single day.

    You shall learn more important things than English as well. You shall learn an art or a craft.

  • این که گویی این کنم یا آن کنم: راهنمای انتخاب رشته، شغل، همسر و غیره

    سلام آقای دکتر سخاوتی عزیز من کتاب امکان شما رو مطالعه کردم و اطلاعات عالی رو ازش یاد گرفتم و ازتون تشکر فراوان می کنم.
    ازتون یه سؤال دارم:نظر شما در رابطه با شغل دولتی چیست؟
    بهتون التماس می کنم جواب بدید چون شما تنها کسی هستید که جواب این سؤال رو میدونید،من یک نوجوان سردرگم هستم و نیاز به پاسخ این سؤال دارم…
    برای جوابتون لحظه شماری میکنم…
    با احترام فراوان.

    —————————————————

    نوجوان عزیز

     لحظه شماری شما برای جواب به این سؤال نشان می دهد به اندازه کافی مجبور به انتخاب بین شغل دولتی و شغل غیر دولتی هستید و اینکه فکر میکنید من تنها کسی هستم که جواب این سؤال را دارم نشان می دهد به اندازه کافی سردرگم هستید.

    اجبار و سردرگمی به اندازه کافی برای تصمیم گیری به شما کمک خواهند کرد. سردرگمی نشان می دهد که گزینه های پیش رویتان از وزن نسبتا یکسانی برخوردارند. اجبار به شما کمک می کند که به آخرین شک و تردید خود غلبه کنید. مثل کسی که بالاخره از منوی رستورانی که خودش با میل خودش به آنجا رفته “باید” غذایی انتخاب کند. مثل کسی که بالاخره بعد از چند روز طفره رفتن باید جواب مثبت یا منفی به خواستگارش بدهد. مثل کسی که در روزها یا حتی ساعتهای آخر مهلت ارسال برگه انتخاب رشته باید آنرا پر کند.

    آزادی اراده یا حق انتخاب یا اختیار از یک طرف و جبر شرایط بیرونی (یا حتی درونی) از طرف دیگر که در بیشتر مواقع مرز باریکی دارند یا اصلا غیر قابل تمیز هستند، دست به دست هم می دهند تا شما را سردرگم و مضطرب کنند.

    اختیار موجب سردرگمی می شود و جبر موجب لحظه شماری.

    چیزی که من در طی سالها نداشتن شغل دولتی یا غیر دولتی از آنهاییکه شغل دولتی یا غیر دولتی داشته اند آموخته ام اینست که تصمیم گیری را آنقدر به تاخیر بیندازید تا لحظه شماری در شما بیشتر از سردرگمی یا به عبارت دیگر جبر در شما بیشتر از اختیار بشود. در این فرایند ممکن است شور و شوق جستجو و کشف از سردرگمی شما بکاهد یا تشنگی بدست آوردن به لحظه شماری شما بیفزاید. فرقی نمی کند.

    تا جایی که من می دانم روش بهینه یا هوشمندی برای انتخاب بهینه در نوجوانی یا میانسالی وجود ندارد. اینکه چه چیزی را انتخاب می کنید، یک انتخاب است و اینکه با چیزی که انتخاب کرده اید چه (و چگونه) می کنید، هزاران انتخاب دیگر به دنباله آن. شاید وجه تمایز شغل دولتی و غیر دولتی – حداقل با تعریف رایج آن – در همین است. بعد از انتخاب شغل، شما هر روز و هر ساعت و هر لحظه با این انتخاب مواجه می شوید که چگونه در آن شغل حضور یابید و چگونه وظایف مربوط به آن شغل را انجام دهید و چگونه آن شغل را با زندگی خود ترکیب کنید و چگونه به آن ادامه یا خاتمه بدهید. سردرگمی اختیار برای خلق ارزش و آغازگری و رشد و یادگیری و شکار از یک طرف و لحظه شماری برای تمام شدن ساعت اجباری کار از طرف دیگر، تازه بعد از این انتخاب گریبان لحظات شما را خواهند گرفت.

    days-life

    انتخاب رشته کوچکترین انتخاب در زنجیره انتخابهایی است که کار و زندگی شما را در آینده شکل خواهند داد. انتخاب همسر و شهر و کشور محل زندگی هم همینطور.

    امیدوارم سؤالهایی که می پرسید فراتر از جبر و جوابهایی که دنبالش هستید فراتر از اختیار بروند.

    با احترام

    علی سخاوتی

  • بین خطوط برانیم

    الف- آیا خود کسی که این جمله را گفته بین خطوط می راند؟ رانندگی آن شخص را کجا می توان دید؟

    ب- آیا این یک جمله امری است یا کلمه بیایید در جمله دعوتی بیایید بین خطوط برانیم به قرینه معنوی حذف شده است؟

    ج- آیا جمله امری خطاب به اول شخص جمع یا مفرد از لحاظ دستوری اشکال دارد؟

    د- آیا مخاطبین این جمله با گوینده آن احساس ما بودن دارند؟

    ه- آیا ممکن است که گوینده این جمله نه یک شخص خاص بلکه آگاهی جمعی باشد؟

    و- آیا ممکن است وجود این جمله ارتباط مستقیمی به راندن بین خطوط نداشته باشد؟ مثل عدم ارتباط مستقیم نشان کیفیت روی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم کیفیت بسته بندی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم گفتار و پندار و کردار.

    ز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر جمله مشابهی را دارد؟ مثلا بین خطوط نرانیم. یا روی خطوط برانیم.

    زز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر خطوط جایگزینی را دارند؟

    ح- اگر همه بعد از مدتی بین خطوط برانند آیا نیازی هست که جمله “بین خطوط می رانیم” به جای جمله بین خطوط برانیم روی تابلوها نصب شود؟ یا حتی در دهه های آینده سه جمله: بین خطوط راندیم – بین خطوط می رانیم – بین خطوط خواهیم راند؟

    ط- آیا ممکن است فعل امر به شکل امروزی از دستور زبان حذف شود یا با پیشنهاد به اول شخص جایگزین گردد؟

    ی- آیا ممکن است روزی فرا برسد که همه در حالیکه ما شده ایم و بین خطوط می رانیم کلا از دوم شخص و سوم شخص در زبان و زندگی روزمره بی نیاز بشویم؟

  • احتمال موفقیت

    من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

    احتمال موفقیت
    احتمال موفقیت

    این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

    الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

    ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

    ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

    د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

    ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

    و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

    ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

    ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

    ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

    ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

    با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

    علی سخاوتی

    خرداد 1395

  • داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

    صحنه سوم

    دفتر وکالت

    وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

    آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

    آیا نفقه اش را می خواهد؟

    آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

     و در پایان

    آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

    مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

    دفتر وکیل
    دفتر وکیل

    صحنه پنجم

    مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

    صحنه دوم

    توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

    افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

    همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

    ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

    Antigone
    Antigone

    آنتیگون

    کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

    نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

    کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

    نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

    ….

    آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

    خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

    صحنه اول

    مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

    مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    مؤخره

    قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

    مطلب مرتبط آینده:

    اغراض خطای تراژیک اینجانب