نویسنده: علی سخاوتی

  • عذاب وجدان

    پیرمرد کنار جاده دست تکان می داد

    یک کامیون دویست متر جلوتر برایش نگه داشت

    ماشینی بزرگ، جاده ای باریک، حرکتی انسانی

    پیرمرد شروع کرد به دویدن به سمت کامیون که هنوز کاملا متوقف نشده بود

    چند متر مانده به کامیون ما به پیرمرد رسیدیم

    “آقا ببخشید لالجین از همین طرفه؟”

    پیرمرد با اضطراب راه را به ما نشان داد، یک چشم به کامیون، یک چشم به ما

    چشمانش هنوز می دویدند

    و بعد خودش هم شروع کرد به دویدن

    ما که راه افتادیم کامیون هم راه افتاد

    قبل از رسیدن پیرمرد

    شاید فکر کرد که ما پیرمرد را سوار کرده ایم

    ولی نکرده بودیم

    ما پیرمرد را سوار نکرده بودیم

    ما پیرمرد را بدون هیچ دلیل موجهی سوار نکرده بودیم

    و پیرمرد برای صد هزارمین بار در زندگیش از سوار شدن باز مانده بود

     

  • گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

    احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

    “به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
    آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
    اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
    اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
    اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

     

    قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

    توجه از کجا می آید؟

    ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

    خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

    معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

    اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

    حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

    نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

    پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

    بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

    حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

     

    حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

    زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

     

    اسهال

    در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

    علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

    احسان پرسیده است:

    “اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

    این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

    به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

    سؤال بهتر اینست که:

    “چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

    همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

    داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

    کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

    این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

     

    مؤخره

    بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

     

    مطالب مرتبط:

    ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

    مطلب مرتبط آینده

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

     

    پانوشت

    آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
    جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
    دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
    ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
    هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
    حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
    هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
    هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
    آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
    تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
    رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
    بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
    حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
    گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
    زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
    تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

    ~ مولانا

     

  • چرا؟

    یا در گریز از معنا

    یا چرا انجام خیلی از کارها دلیل لازم ندارد

     

    دو

    سی

    دو

    می

    سل می سل می سل لا سل می سل می سل می سل لا سل می

    دو

    سی

     

    بچه که بودم از مادرم می پرسیدم چرا (با پدرم که در آن زمان در قید حیات نبود) تصمیم گرفته بودند که بچه دار بشوند؟ چرا به اسباب بازیی که من در آن زمان می خواستم و مادرم نمی توانست برایم بخرد فکر نکرده بودند؟ و خیلی چراهای دیگر.

    چند ماه پیش یک ترومپت خریدم. ترومپت سومین سازی است (اسباب بازی؟) که اقدام به یادگیریش می کنم. بعضی وقتها ملودیهای کوچکی را از روی نت تمرین می کنم. ولی بیشتر وقتها همینطوری توی ساز فوت می کنم. دو——————-می——————دو——سی—–لا—سل—-لا—-سی—-دو——-سل——–دو——– نت های کشیده بلند. بعضی وقتها هم نت های کوتاه و مقطع. بعضی وقتها ضرب را رعایت می کنم. بیشتر وقتها رعایت نمی کنم. ارتعاش بین لبهایم تبدیل به صدا می شود. تبدیل به فرکانسهای مختلف. شگفت انگیز است.

    در بعضی از همین لحظه هاست که معنی زندگیم یکهو خودش را نشان می دهد. در بعضی از همین لحظه هاست که می فهمم چرا یک روز پدر و مادرم تصمیم به بچه دار شدن گرفتند. البته منظورم از معنی، یک دلیل منطقی یا چیزی که بتوانم آنرا برای شما توصیف کنم نیست. چیزی است شبیه سل لا سل لا سل لا سل می سل فا ر لا سی لا سی لا سی دو یا شبیه دو دو دو سی دو دو دو سی لا سی لا سی دو دو.

    ما دوست داریم که همه کارهایمان یک توجیه منطقی داشته باشند. که بشود انگیزه و دلیل پشت آنها را توضیح داد. دوست داریم که کارهایمان معنا داشته باشند. شاید به این دلیل که کارهای معنادار معمولا در خدمت حفظ و ادامه نسل می باشند. کارهایی مثل خوردن، خوابیدن، سکس، کار کردن و غیره. آیا تا بحال کسی از شما پرسیده است: “چرا غذا می خوری؟” یا خود شما تا به حال به این دلیل که هر روز سه وعده غذا می خورید احساس پوچی کرده اید؟ نه جدی؟

    یک سری کارها هم هستند که ارتباط مستقیمی (یا حتی غیر مستقیمی) با حفظ و ادامه نسل بشر ندارند. مثل سوت زدن. یا وبلاگ نوشتن. یا آب در هاون کوبیدن (به معنای واقعی کلمه). یا شمردن درختهای وسط بزرگراه همت. یا خیلی کارهای دیگر. ما با اینگونه کارها مشکل داریم. از نظر بسیاری آنها بی معنی هستند. و موجب اتلاف وقت.

    بعضی از کارها با معنی هستند ولی رویکرد ما به انجام آنها ممکن است آنها را بی معنی جلوه بدهد. مثلا من ساز اولم را بعد از پنج سال تمرین کنار گذاشتم. ساز دومم را بعد از یکسال رها کردم. بعضیها پیشاپیش به من هشدار داده اند که ساز سومم را هم بدون اینکه آنرا به جایی برسانم، مانند سازهای قبلیم رها خواهم کرد.

    بعضی فیلمها خیلی عمیق و معنادار هستند. یا حداقل بعضی ها در مورد بعضی از فیلمها اینطور فکر می کنند. من تا همین چند وقت پیش فقط فیلمهای خاصی را تماشا می کردم و بقیه فیلمها به نظرم بی معنی بودند. دوست من کاوه معتقد است بهترین کاری که یک فیلم می تواند بکند اینست که یک سری تصاویر جذاب (شما می توانید خصوصیت جذاب را با هر خصوصیت دیگری که می خواهید جایگزین کنید) را به بیننده اش منتقل کند. اعتراف می کنم که الان از فیلمهای بیشتری می توانم لذت ببرم.

    در آن لحظه که به زندگی اجازه می دهیم بی معنی باشد، زیبایی خاصی نهفته است.

    سل می سل می سل می سل لا سل می سل لا سل لا سل می دو سی

     

    مطالب مرتبط

    پنج ایده برای کشتن زمان

     

  • I have a dream

    I have a dream

    I have a dream that one day people start to ask a few questions before swallowing a load of answers

    I have a dream that one day less bullshit is speech-ed

    I have a dream that one day less freedom is escaped

    I have a dream that one day more morality goes beyond good and evil

    I have a dream that one day American freedom gets expired before getting exported

    I actually don’t have a dream

    I just wrote a poem

     

    Related nonsense

    a letter to the west

     

     

  • جامعه جهانی گسترش گشادی

    اگر به اصول زیر پایبند هستید:

     

    1- من باور دارم که اگر کاری ارزش انجام دادن داشت تا به حال انجام شده بود.

    2- من هرگز به سرعت حرکت نخواهم کرد مگر برای اجتناب از کار یا یافتن بهانه.

    3- هرگز بدون عمری تامل دست به کاری نخواهم زد.

    4- I shall meet all of my deadlines directly in proportion to the amount of bodily injury I could expect to receive from missing them.

    5- من به شدت باور دارم که فردا آبستن فناوریهای جدید، کشفیات خیره کننده و یک راه فرار از تعهدات من است.

    6- من واقعا باور دارم که همه ضرب العجلها صرف نظر از میزان زمان داده شده، غیر منطقی هستند.

    7- من نباید فراموش کنم که احتمال وقوع یک معجزه،  هر چند بسیار ناچیز، دقیقا مساوی صفر نیست.

    8- اگر با اولین تلاش موفق نشوم سال بعدی هم هست.

    9- باشد که همواره تصمیم بگیرم که تصمیم نگیرم، مگر اینکه تصمیم بگیرم نظرم را عوض کنم.

    10- من همیشه زمانی آغاز به کاری می کنم، قدم اول را بر می دارم و/یا اولین کلمه را می نویسم که راهی برای اجتناب از آن یافته باشم.

    11- من از قانون بهانه معکوس پیروی می کنم که می گوید: هرچه کار پیش رو بزرگتر باشد، آماده سازی برای آغاز آن ناچیزتر خواهد بود.

    12- من می دانم که چرخه انجام کار نه “برنامه ریزی/آغاز/پایان” بلکه “انتظار/برنامه ریزی/برنامه ریزی” است.

    13- من کاری را که می توانم برای همیشه فراموش بکنم به فردا نمی اندازم.

    14- I will become a member of the ancient Order of Two-Headed Turtles (the Procrastinator’s Society) if they ever get it organized.

    شما هم می توانید به جامعه جهانی گسترش گشادی بپیوندید.

     

    مطالب مرتبط

    گشادی درد بی درمان گشادی

    کار فردا را به امروز میفکن

    و دیگر مطالب برچسب خورده با گشادی

  • آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

    یک اتوبوس از امیرآباد شمالی تا میدان انقلاب، یک اتوبوس ازمیدان انقلاب تا میدان امام حسین، یک مینی بوس از میدان امام حسین تا سه راه تختی و یک سواری از سه راه تختی تا پادگان صفوی من را به جایی می رساندند که باید خدمت سربازیم را می کردم. بيست و یک ماه. این فرایند طاقت فرسا که از ساعت یک ربع به شش تا هفت و نیم طول می کشید آغاز برنامه ای بود که من ماهها خودم را زندانی آن حس می کردم. زندانی که مثل خوره روح من را می خورد. از ساعت هفت و نیم تا یک ربع به دو زمان کش می آمد. هر دقیقه مثل ساعتها و روزها می گذشت. مخصوصا اگر مجبور می شدم چرندیاتی را در مایکروسافت اکسل یا زرنگار تایپ کنم. من. علی سخاوتی. مهندس نرم افزار از دانشگاه صنعتی شریف. بعضی وقتها هم روی صفحه مانیتور داستانهای کوتاهی به زبان انگلیسی می خواندم که بر روی یک فلاپی دیسک با خودم همیشه همراه داشتم. بعضی وقتها با یکی دو سرباز دیگر چرت و پرت می گفتیم و خیال پردازی می کردیم یا غر می زدیم و به زمین و زمان فحش می دادیم. رکیک ترین و آبدارترین فحش هایی که تصورش را بکنید. بعضی وقتها 300 برگ کاملا سیاه پرینت می گرفتیم تا پرینتر از کار بیفتد. بعضی وقتها با گیره کاغذ مجسمه درست می کردم. تا اینجا ساعت شده بود نه و نیم.

    ساعت یک ربع به دو. یک سواری تا سه راه تختی. آنجا لباسم را پشت یک درختی چیزی عوض می کردم. کفش و لباسم را با یک کیف سامسونت که در آن زمان هنوز مد بود با خودم می بردم. یک سواری دیگر تا سه راه تهران پارس. یک اتوبوس تا چهاراه ولی عصر و یک سواری تا چهارراه پارک وی من را می رساندند به محل کارم. حدودا ساعت سه عصر می رسیدم و تا یازده دوزاده شب کار می کردم. یا بهتر است بگویم سر کار می ماندم. بیشتر روزها فقط می توانستم یک وعده غذا بخورم.

    حدود ساعت یازده و نیم شب که از محل کارم بیرون می آمدم با یک سواری تا میدان ونک و سواری دیگری تا جایی از اتوبان کردستان می رسیدم که بتوانم با یک پیاده روی یک ربعه به خانه برسم. حدود ساعت دوازده شب.

    این روتین که برای ماههای متوالی ادامه داشت ممکن است برای شما عادی به نظر برسد ولی در آن زمان احساساتی در من ایجاد می کرد که برای خودم عجیب و غریب و برای اطرافیانم نگران کننده بود. خودم را درون زندانی احساس می کردم که با بی عدالتی هرچه تمام تر توسط نیروهای ناشناخته ای برای از بین بردن من طراحی شده بود. نیروهایی که فکر انتقام گرفتن از آنها تمام ذهن من را به خودش مشغول می کرد. آیا تا به حال خودتان را در حال به رگبار بستن آدمهای بی گناهی که در پیاده روهای شلوغ میدان انقلاب راه می روند تصور کرده اید؟ آنروزها من به چنین چیزهایی فکر می کردم.

    تا اینکه بالاخره بیست و یک ماه تمام شد و من هم مثل میلیونها آدم (مذکر) دیگری که توی خیابان می بینید یک کارت پایان خدمت به کارتهای دیگرم اضافه شد. کارتی که آنرا سند آزادی خودم می پنداشتم. من بالاخره آزاد شده بودم.

    کمتر چیزی هست که به اندازه آزادی توسط همه آدمها در هر زمانی و مکانی و فرهنگی دارای ارزش و احترام بوده باشد. هر کسی را ببینید یا به دنبال آزاد شدن از چیزی است. یا به آزادی که بدست آورده افتخار می کند و حول و حوش آن داستان سرایی. هرملتی چندین و چند نماد و قهرمان آزادی دارد. خیابانها و میدانها و مجسمه هایی به نام آزادی در بیشتر شهرهای دنیا پیدا می شوند. اخبار پر است از ماجرای کسانی که برای آزادی می جنگند. آدمهای بدی وجود دارند که آزادی دیگران را ازشان گرفته اند. بعضی ها برای آزادی شعر و ترانه می سرایند، کتاب می نویسند یا فیلم می سازند. بعضی ها به کسانی که آزاد هستند غبطه می خورند یا حسودی می کنند. آزادی بعضیها به دلیل منافع اجتماعی یا ملی از آنها گرفته می شود. بعضی ها پول را چون به آدم آزادی می دهد دوست دارند. مدیری خوب است که کارمندانش را آزاد می گذارد یا به آنها آزادی عمل می دهد. میلیونها نفر به دنبال بدست آوردن آزادی مهاجرت می کنند. بعضیها آزادیشان را دوست دارند. کشورها (ملتها) تاریخشان را به دو قسمت قبل و بعد از آزادی تقسیم می کنند. بعضیها همه چیزشان را فدای آزادی می کنند. و الخ.

     

    آزادی زیر چرخ کبود

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    ولی برای چی؟ به چه دلیل؟

    چرا آدمیزاد اینقدر برای آزادی ارزش قائل شده است و می شود؟ آیا واقعا آزادی اینقدر در زندگی ما آدمها مهم است؟ آیا آزادی ارزش این همه جنگ و خون و چیزهای دیگر را دارد؟ نه جدی؟ شواهد زیادی هست که نشان می دهد آمیزاد برخلاف چیزی که می گوید، در عمل نه تنها به آزادی وقعی نمی گذارد بلکه در بسیاری از مواقع از آن گریزان هم هست.

    اریک فروم در کتاب گریز از آزادی “آزادی از چیزی” (آزادی منفی) را از “آزادی به/برای چیزی” (آزادی مثبت) متمایز می کند. او معتقد است که آزادی از چیزی یعنی تلاش برای رهایی از قید و بندهایی که نیروهای خارجی مانند جامعه به ما تحمیل می کنند. تلاشی که معمولا احساسات منفی مانند پوچی یا اضطراب به همراه می آورد. از سوی دیگر آزادی به چیزی یا آزادی مثبت به خلق چیزی منجر می شود.

    فروم معتقد است از آنجاییکه که فرایند “آزادی از” به خودی خود تجربه لذت بخشی نیست بسیاری از آدمها سعی می کنند به جای استفاده سازنده از آن، اثرات منفیش را با پرورش دادن افکار و رفتاری که نوعی از امنیت برای آنها فراهم می آورد، به حداقل برسانند. افکار و رفتاری مانند زورگویی، نابودگری و همرنگ جماعت شدن.

    شخصیت زورگو که فروم او را هم سادیست و هم مازوخیست می داند سعی می کند با تحت کنترل درآوردن دیگران نوعی نظم به دنیای خودش بدهد. آدمهای زورگو همچنین تن به کنترل نیروی برتری در قالب یک شخص یا یک ایده انتزاعی می دهند. و با این تعریف چه کسی زورگو نیست؟ هر آدمی گه گداری دوست دارد که دیگران آنگونه که او می خواهد رفتار کنند. یا فکر بکنند. یا حرف یزنند. شما اینجوری نیستید؟ حالت دوم یعنی مازوخیسم البته شیوع بیشتری دارد. در برابر انتخابهای متعدد بیشتر آدمها دوست دارند که کسی به آنها جواب درست را بگوید و بار تصمیم گیری و مسئولیت متعاقب آنرا از روی دوش آنها بردارد. یک نمونه بارز این رفتار در تمایل به ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر و بالاتر در مؤسسات آموزشی عمومی مثل دانشگاهها دیده می شود. جایی که دامنه انتخاب و نیاز به تصمیم گیری آدمها قرار است به حداقل برسد.

    شخصیت زورگو با روحیه سادیستیش سعی می کند چیزی یا کسی را تحت کنترل خودش دربیاورد. آدم نابودگر به طور مشابهی سعی می کند تا چیزی را که نمی تواند تحت کنترل خودش بگیرد نابود کند. شما با رعایت همه قوانین در حال رانندگی هستید. یک دفعه یک خری از سمت راست جلوی شما می پیچد. در این لحظه ممکن است دستخوش احساسات مختلفی بشوید. یکی از آنها اینست که کاش می توانستید با یک وانت بزرگ ماشین یارو را له کنید. اگر دو کیلومتر جلوتر ببینید که چپ کرده و ماشینش در حال سوختن است به احتمال زیاد دلتان خنک خواهد شد. اخیرا کسی به من یک چک داد که چند روز پیش برگشت خورد. یارو تلفن من را جواب نمی دهد و وقتی هم که بعد از بیست تا تماس بالاخره جواب می دهد با یک بهانه سطحی و با آرامش کامل یک وعده سرخرمن می دهد. رفتار این آدم برای من قابل کنترل نیست. ای کاش می توانستم زندگیش را نابود کنم. فقط برای پنج میلیون تومان.

     

    همرنگ جماعت

    بعضی ها هم ناخودآگاهانه افکار و عقاید عرف جامعه را می پذیرند و آنها را به عنوان عقاید شخصی خودشان تجربه می کنند. همرنگ جماعت شدن به آنها اجازه می دهد که از تفکر آزاد اجتناب کنند. فرایندی که معمولا باعث اضطراب می شود. ایده هایی در زمینه کار، تحصیل، زیبایی، هنر، مذهب، اخلاق، اقتصاد، دموکراسی، سکس، موفقیت و غیره را از جماعت می گیریم و آنها را مال خودمان می کنیم. ایده هایی در باب خور و خواب و خشم و شهوت. بدون تفکر آزاد.

    اگرچه هر آدمی ممکن است برداشتی شخصی و متفاوت از آزادی داشته باشد ولی به نظر می رسد که آزادی آنقدرها هم مورد خواست و احترام آدمها نیست. سیسرون فیلسوف رومی آزادی کامل را در بردگی یک مجموعه محدود از قوانین می دانست. به عبارت دیگر پذیرش محدودیتها آزاد کننده است. مثلا همین (قانون یا فرهنگ) تک همسری را در نظر  بگیرید. صرف نظر از همه مشکلات، درد سرها و انتخابهای جذاب احتمالی در آینده، آدم ها را از فشار دائمی بیشینه کردن بازگشت سرمایه احساسیشان آزاد می کند.

     

    مطالب مرتبط آینده

    انتخاب آزاد یک مجموعه از قوانین و بردگی آن

    داستان دو ماه خدمت سربازی من در یاسوج و ناتوانیم در ارتباطات بین فردی

     

  • مطلب مرتبط آینده

    شیدا در مطلب طیران آدمیت قسمت اول پرسیده است “خواننده های وبلاگتون همچنان منتظر قسمت دوم باشند یا اینکه قصد نوشتنشو ندارید؟”

    راستش را بخواهید نظم و ترتیب زیادی در کارهای من از جمله نوشتنم وجود ندارد. من لیستی از “مطالب مرتبط آینده” ندارم که برای نوشتن به آن مراجعه کنم. ممکن است بپرسید چرا در آخر بعضی مطالب چنین چیزی را اضافه می کنم؟ دلیل اصلیش اینست که بعد از نوشتن یک مطلب احساس کرده ام که آن مطلب یک چیزی کم دارد. که باید در تصویر بزرگتری قرار بگیرد. که آن مطلب ممکن است من (یا خواننده) را به امکانهای مجاور دیگری ببرد.

    بیشتر مواقع مطلب مرتبط آینده ای که در زیر یک نوشته عنوانش را می نویسم، در ذهنم آماده ندارم. بیشتر شبیه یک حدس است. یک جای خالی. یک پستو. یا یک کانال توی دیوار یا زیر زمین. ممکن است روزی مورد استفاده قرار بگیرد. ممکن است برای همیشه خالی بماند. بعضی وقتها هم “مطلب مرتبط آینده” تنها یک مؤلفه ( یا المان یا شیء) است در حد یک عنوان. چیزی برای متصل کردن دو مؤلفه دیگر. بر روی سیستم این وبلاگ. یا زندگی من. یا ذهن خواننده. چیزی است در حد یک گیره. یا یک دستاویز. برای جلوگیری از غرق شدن در خزعبلات یک نوشته خاص یا چندین نوشته یا همه نوشته هایم.

     

  • LOVE

    زن طبقه پایینی ما یک جفت کفش داشت که از چهار سال پیش که ما به این ساختمان نقل مکان کردیم می پوشید

    یک جفت کفش زنانه کوچک بدون پاشنه جلو بسته

    از آن کفشها که رویه و کف آنها مثل جوراب نازک است

    مثل کفش باله

    به رنگ قهوه ای روشن

    که با رنگ سفید بر روی یک توری جلویشان نوشته شده بود

    LOVE

    چند روزی است که آن کفشها را جلوی درشان ندیده ام

     

  • همچنان در بند خود بودی که بود

    بیشتر آدمها مثل من خودشیفته هستند.

    اگر در خودشیفتگی خودتان شک دارید کمی فکر کنید. به همه ساعتهایی که همه توجهتان معطوف خودتان بوده است. به همه ساعتهایی که فقط درباره خواسته ها، نظرات، عقاید، آرزوها و هر جیز دیگری متعلق به خودتان با دیگران صحبت کرده اید. به همه ساعتهایی که وقتی کسی در حال حرف زدن با شما بوده، شما تنها در حال فکر کردن به خودتان بوده اید. به همه روزها و ماهها و سالهایی که نقش مهم خود را بر روی این کره خاکی در ابری بالای سرتان حمل کرده اید. کمی فکر کنید. به همه لحظه هایی که در بند خود بوده اید. به همه لحظه هایی که عکس خود را روی فیس بوک گذاشته و چند دقیقه بعد برای شمردن لایک هایش به فیس بوک برگشته اید. و چند دقیقه بعد  دوباره برگشته اید. و چند دقیقه بعد باز هم بازگشته اید تا خزعبلاتی که در تمجید عکس فوق العاده شما نوشته شده را لایک کنید. باز هم فکر می کنید شما یک نفر استثنائا خودشیفته نیستید؟ نه جدی؟

    خودشیفتگی

    خودشیفتگی برخلاف بار منفی ای که این واژه القا می کند، لزوما چیز بدی نیست. شاید هم مثل خیلی دیگر از خصوصیات انسانی تا حدی برای بقای نسل بشر ضروری بوده که تا این اندازه در همه وجود دارد. به نظر من بزرگترین مشکلی که خودشیفتگی ایجاد می کند از بین بردن یک مکالمه جذاب و لذت بخش است. از آنجاییکه هزار و یک جور خودشیفتگی وجود دارد این مشکل هم به اشکال مختلفی بروز می کند.

    مثلا خود من در حالت عادی به زندگی طرف مقابل و داستانهای شخصیش کوچکترین توجه و علاقه ای نشان نمی دهم و درباره آنها سؤال و کنجکاوی نمی کنم. دوست من کاوه برعکس، به داستانهای ریز و درشت آدمها علاقه زیادی نشان می دهد و به آنها با دقت گوش می کند.

    بعضی ها بی وقفه حرف می زنند. بعضی ها بدون مقدمه از سیر تا پیاز زندگی خصوصیشان را تعریف می کنند. بعضی ها با فرض اینکه شما هم اکنون با یک ضریب هوشی تک رقمی از کره دیگری به زمین پا گذاشته اید از هر فرصتی برای با هوش نشان دادن خودشان استفاده می کنند. بعضی ها همواره سعی می کنند خودشان را بی تفاوت نشان بدهند. بعضی ها صرف نظر از موقعیت و شرایط و زمان و مکان، فقط درباره یک موضوع ثابت حرف می زنند. بعضی ها هر موضوعی را به خودشان نسبت می دهند و ارتباط آن را با تجربیات خودشان بازگو می کنند. بعضی ها به شما اجازه نمی دهند حرف بزنید. بعضی ها به شما اجازه می دهند حرف بزنید ولی بدون اینکه گوش بدهند منتظر می مانند تا حرفهایتان تمام بشود و آنها شروع به حرف زدن بکنند.

    نتیجه این می شود که آدم درست مثل اینکه بعضی وقتها هوس یک کباب کوبیده یا قرمه سبزی درست و حسابی می کند، هوس یک گفتگوی اصیل و درست و حسابی هم گریبانش را می گیرد. چیزی که ماهها و حتی سالها از آخرین تجربه آن می گذرد.

    گفتگویی که در آن دو طرف:

    الف- صادقانه به همدیگر توجه و علاقه نشان بدهند و چهار تا سؤال بپرسند.

    ب- بتوانند دهنشان را ببندند و ده دقیقه گوش بدهند.

    ج- سعی نکنند برای حرفهای همدیگر شواهد علمی بیاورند و یکدیگر را اصلاح کنند.

    د- قابلیت گفتن دو بیت شعر و چند تا جک را داشته باشند. همانگونه که قبلا در زیر کرسی کرسی شعر می گفتند و لذت فراوان می بردند.

    ه- بتوانند گفتگویی سیال درباره چندین موضوع مختلف داشته باشند.

    و- به خیال خود بال و پر بدهند و مانند گویندگان اخبار فقط ذکر وقایع نکنند.

    ز- بتوانند گه گداری نظرشان را تغییر بدهند.

    ح- بتوانند از عباراتی مانند “بله”، “چه جالب”، “راست می گی” و مانند اینها استفاده بکنند.

    ط- قضیه را شخصی نکنند و بتوانند فراتر از منیت خودشان درباره موضوعی صحبت بکنند.

    ی- کمی فروتنی نشان بدهند و بتوانند برای چند دقیقه عقل کل بودن را بی خیال بشوند.

    مطلب مرتبط بعدی:

    آموزش گفتن کرسی شعر به زبان ساده

    پانوشت

    یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

    زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

    ~ مولانا

  • push like

    you see those millions of faces?

    and millions of shared crap?

    and billions of likes?

    I was one of those

    then I heard someone ask someone else:

    “why didn’t you like the crap that I shared?”

    it was beyond my grasp

    I unsubscribed

    I am still one of those