دسته: اطلاعات

  • معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

    “بزرگترین سمینار تحول فردی” برای ثبت نام و رزرو جا عدد 2233 را ارسال کنید. یا سمینار بزرگ موفقیت. یا سمینار ازدواج موفق. یا دوره تحول  در بازاریابی و فروش.

    آیا شما هم مثل من چنین پیامکهایی دریافت کرده اید؟ ما از چهار سالگی شستشوی مغزی داده شده ایم که نیاز به یادگیری داریم. البته در خوب بودن و فواید یادگیری شکی نیست. ز گهواره تا گور دانش بجوی. شستشوی مغزی جایی اتفاق می افتد که دریافت اطلاعات جدید و حفظ آنها معادل با یادگیری القا می شود. اطلاعات جدید در قالب کلاسهای مختلف. درسهای حفظ کردنی. حفظ کردن درسهای حفظ نکردنی. دوره های مختلف. کلاس زبان. برادرزاده من لغتهای جدید کلاس زبانش را ازمن می پرسد. وقتی به او می گویم که چرا از دیکشنری استفاده نمی کند می گوید “حالشو ندارم!” (چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید.)

    بعد از مدتی معتاد به اطلاعات جدید می شویم. چه خبر؟ تشنه اطلاعات بی ربط می شویم. بسیاری از مکالمات تلفنی اینجوری آغاز می شود: “سلام چطوری؟ کجایی؟” من سر چهارتا سکه تمام شرط می بندم که دانستن اینکه یارو کجاست هیچ فایده ای برای شنونده ندارد. روزنامه می خریم و اخبارش را واو به واو می خوانیم. نه تنها مذاکرات هسته ای بلکه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و مسائل حاشیه ای مربوط به زندگی خصوصی زن حافظ اسد را هم دنبال می کنیم. ما معتاد به اطلاعات جدید هستیم. چیزی که قبلا آنرا نشنیده ایم. یا اینکه زمان کافی از شنیدنش گذشته و فراموشش کرده ایم. چه خبر؟ دیگه چه خبر؟

    دیروز یکی از دوستان من می خواست درباره مکالمه اش با یک شخص سوم با من صحبت کند. می خواست بداند که نظر من چیست. نسبت به حرفی که یارو زده بود. نسبت به عکس العملی که دوست من نسبت به حرف یارو نشان داده بود. نسبت به همه احساسات منفی که در آن زمان نسبت به آن مکالمه پیدا کرده بود. من موافقت نکردم. شاید به دلیل اینکه هوش اجتماعی پایینی دارم. شاید به دلیل داشتن اسپرگر. من نمی توانم احساسات دیگران را درک کنم. مخصوصا اگر مربوط به یک مکالمه با شخص سوم باشد. من فکر کردم دوستم می خواهد نظر من را بداند. اطلاعات جدید. و اینکار کاملا بی فایده است. هم برای او و هم برای من. و همین را هم به او گفتم. که خیلی ناراحت شد. و قرار شد که دوستیمان را محدود به تبریک سال نو و تولد همدیگر بکنیم.

    به نظر من اطلاعاتی که ما برای آغازگری، خوشبختی، موفقیت، پولدار شدن، ازدواج موفق، تحول فردی، فروش بیشتر یا هر چیز دیگری که به نظر شما خوب است، لازم داریم را به سه دسته می توان تقسیم کرد: اطلاعات درباره چیزها. اطلاعات درباره دیگران. اطلاعات درباره خودمان.

    اطلاعات درباره چیزها

    منظورم از چیزها، چیزهایی است که برای امرار معاش و ادامه زندگی در این دنیا لازمشان داریم. شما نمی توانید طراح وب سایت خوبی باشید بدون اینکه همه چیز را درباره طراحی وب سایت بدانید. فرقی نمی کند. هر کاری که می خواهید انجام بدهید یا در حال انجامش هستید. باید همه چیز را درباره آن بدانید. فرض کنید من از امروز تصمیم بگیرم که سفالگری کنم و از اینراه امرار معاش کنم. اینها چیزهاییست که من نیاز دارم بدانم:

    – انواع روشها و سبکهای سفالگری

    – تاریخچه سفالگری

    – اهمیت خاک و آب و هوا در سفالگری، ترکیبات و فعل و انفعالات شیمیایی مربوطه و الخ.

    – نقش و اهمیت رنگ و انوع رنگها و متدهای رنگ کردن در سفالگری.

    – آدمهای برجسته و صاحب سبک در این هنر (صنعت؟) و زندگینامه آنها

    – هر کتابی که درباره سفالگری نوشته شده است. حتی کتابهای بین رشته ای. مثل روانشناسی سفالگری. اقتصاد سفالگری. سفالگری اینترنتی. رمانهای سفالگری. و الخ.

    – هر فیلمی که درباره سفالگری ساخته شده است.

    – بازارهای سفالگری. بهترین مکان و روش برای عرضه و فروش محصولات سفالگری.

    – بسته بندی سفالگری.

    – جاهایی که می توان محصولات/مواد اولیه سفالگری را با کمترین قیمت تولید کرد یا خرید.

     

    فرض کنیم که من هیچ چیز از سفالگری نمی دانم و تازه از امروز می خواهم شروع به سفالگری یا راه اندازی یک کسب و کار مرتبط با سفالگری بکنم. چیزی بین شش ماه تا یکسال طول می کشد تا من همه این اطلاعات را کسب کنم. یکی دو سال دیگر هم لازم است که در این راه تجربه بدست بیاورم. اینجوری من از نود و هشت درصد آدمهایی که در این صنعت مشغول به کار هستند بالاتر قرار می گیرم. پول بیشتری در می آورم. موفق می شوم. و به هدفم اولیه ام دست پیدا می کنم.

    من دو سال پیش که شروع به نوشتن کردم همین وضعیت را داشتم. یا مربی گری. یا شش سال پیش که می خواستم صدای سلامت را راه بیندازم. شش سال پیش من نیاز داشتم همه چیز درباره مشاوره تلفنی، مرکز تلفن، مشاوره، مشاور، سلامت، پزشکی، روانشناسی، تغذیه، مشکلات جنسی، مشکلات روانی، بازاریابی و فروش مشاوره تلفنی و اصولا هر چیزی که به این مفاهیم و ترکیباتشان مربوط می شود را بدانم. در آن زمان من هیچ چیز درباره این چیزها نمی دانستم.

     

    اطلاعات درباره دیگران

    دیگران که می گویم منظورم هفت میلیارد آدم دیگری است که بر روی کره زمین زندگی می کنند. مهم نیست که شما آنها را می شناسید یا نه. تنها چیزی که نیاز دارید درباره آنها بدانید اینست که همه آنها مشکل دارند. شاید در بچگی بدجور کتک خورده اند. شاید با کمبود محبت بزرگ شده اند. شاید کمبود سکس دارند. شاید بچه که بوده اند مادرشان دائما تحقیرشان می کرده است. هیچ اهمیتی ندارد که اون اونجا چی گفت یا چیکار کرد. یا اینکه یارو منظورش از حرفی که زد یا کاری که کرد چی بود.

    تنها کاری که می توانید بکنید اینست که با آنها همدردی کنید. دلسوزی لازم نیست و فایده ای هم ندارد. همدردی. کاری که از دست من بر نمی آید. من اسپرگر دارم ولی شما سعی کنید اینکار را بکنید. سعی کنید مثل من دوستان خوبتان را از دست ندهید. برای یک لحظه هم که شده خودتان را صادقانه جای آن آدم بگذارید و به طرف نشان بدهید که برایتان مهم است. قبل از اینکه معماری اطلاعاتی آغازگری را به طرف بگویید دهنتان را ببندید و سعی کنید با طرف مقابل همدردی بکنید. و بعد سعی کنید باز هم دهنتان را بسته نگه دارید. آن شخص اگر خودش احساس نیاز بکند این مطلب یا مطلب مشابهی که بدردش بخورد را پیدا خواهد کرد. فرقی نمی کند که آن شخص گارسون رستوران است یا کسی که دوستش دارید. این تنها کاری است که می شود برای دیگران انجام داد. “از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست” مشکل همه هفت میلیارد ساکن کره زمین است. شما تنها نیستید.

     

    اطلاعات درباره خودمان

    خودت را بشناس! ولی بدون “چرا”. یک تست ساده شخصیت کفایت می کند. یا یک تست کاملتر مثل این تست. (نیاز به فیلترشکن دارد) حتی این تستهای شخصیت هم بیشتر وقتها غیر ضروری و بی فایده هستند. من دائما مواظب خودم هستم که از خودم سؤالهای چرادار نپرسم. چرا من اینجوری هستم؟ چرا من اونجا اونکارو کردم؟ چرا من اونجا اونو گفتم؟ اینها همه سؤالهای بی فایده است.

    من خیلی چیزها در گذشته از دست داده ام. پول، رابطه، سلامتی. ولی فکر کردن و بدست آوردن اطلاعات درباره آنها امروز برای من بی فایده است. یک بار دوستم از من پرسید که “اگه یک چیز رو می تونستی در گذشتت تغییر بدی چی رو تغییر می دادی؟” هیچ چیز. من نمی خواهم هیچ چیز در گذشته من عوض بشود. چون اصلا نمی خواهم چیزی متفاوت با اینی که امروز هستم باشم (در همین لحظه). یک تغییر در گذشته هزار و یک تغییر غیر قابل پیش بینی و ناخوشایند در زمان حال می تواند بدنبال داشته باشد! تنها چیزی که درباره خودم باید بدانم اینست که من هم مشکل دارم. بنابراین باید با خودم هم همدردی کنم. درست مثل دیگران. من هم یکی از هفت میلیارد آدم دیگر هستم. از این نظر هیچ فرقی با بقیه ندارم.

    من اگر بخواهم کارهایی که در حال حاضر می کنم را ول کنم و به سفالگری بپردازم فقط باید یکسال وقتم را صرف دانستن همه چیز درباره سفالگری بکنم. همه مواردی که در قسمت اول به آنها اشاره کردم. بقیه اطلاعات بی فایده است.

  • نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

    امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

    وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

    اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

    سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

    سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

    جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

    سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

    من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

    اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

     

    به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

    مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

    زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

    اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

    مطلب مرتبط بعدی:

    سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

  • اینترنت پرسرعت، توییتر و مدیریت زمان

    سؤال: اینترنت پر سرعت چیست؟

    جواب: اینترنتی که برای خریدن آن یک نامه از یک شرکت یا سازمان به سرویس دهنده، ارائه می کنید و ماهانه صرف نظر از از اینکه با چه سرعت و کیفیتی (دقیقترش با چه پهنای باندی) به اینترنت دسترسی دارید، مبلغ ثابتی را پرداخت می کنید.

    توضیح: پهنای باند اینترنت چیزی شبیه به آبی است که در یک لوله جریان دارد. اگر تعداد لوله هایی که از لوله اصلی منشعب می شوند افزایش پیدا کنند جریان آب در هر یک از آنها ضعیف تر و ضعیف تر می شود. این موضوع که مادربزرگ من هم آنرا می فهمد هیچ ربطی به تکنولوژی ساخت لوله یا لوله کشی ندارد. با همین منطق تکنولوژی ارتباط با سرویس دهنده اینترنت (وایمکس، ای.دی.اس.ال تو پلاس یا غیره) هیچ ربطی به پهنادی باند آن ندارد. به خصوص زمانی که تعداد کاربران اینترنت هیچ ربطی به میزان پهنای باند موجود در کشور ندارد.

    چه باید کرد؟ به خواندن ادامه بدهید.

    سؤال: توییتر چیست؟

    جواب:  سرویسی که به شما اجازه می دهد جملات کوتاهی را در حد صد و چهل کاراکتر(حرف) از خودتان صادر کنید. مثلا بگویید که در چه حالی هستید یا چه کار می کنید و الخ. صد میلیون نفر دیگر هم در سراسر دنیا همین کار را می کنند.

    سؤال: توییتر به چه درد می خورد؟

    جواب: من می توانم لیستی از کاربردهای توییتر را اینجا برای شما بنویسم ولی علمای توییتر معتقدند که تا عضو توییتر نشوید و چند هفته ای از آن به طور فعال استفاده نکنید، به درستی قادر به درک کاربرد توییتر نخواهید بود. من اولین بار چهار سال پیش عضو توییتر شدم و مثل خیلی های دیگر بعد از دو روز این سرویس را احمقانه ترین چیزی که بشر تا به حال ابداع کرده است یافتم. سه سال بعد دوباره عضو شدم. به همان نتیجه قبلی رسیدم. دیروز دوباره عضو شدم. این دفعه به نظرم ارزش امتحان کردن چند هفته ای را دارد. شما هم اگر عضو هستید یا می خواهید عضو بشوید، می توانید من را بر روی توییتر دنبال (follow) کنید. خواندن کتاب The Twitter Book هم بی فایده نخواهد بود.

    سؤال: من بارها سعی کرده ام از توییتر یا بعضی وب سایتهای دیگر که فلیتر شده هستند استفاده کنم ولی موفق نشده ام. اینترنت پرسرعت هم دارم. چه کار باید بکنم؟

    جواب: مدیریت زمان.

    سؤال؟ منظور شما از مدیریت زمان چیست؟

    جواب: یکی از مشکلاتی که کشور ما دست به گریبان آن است عدم پراکندگی زمانی است. به این معنی که ساعت کشور در همه شهرها یکی است. مثلا ساعت سه بعد از ظهر در همه جای کشور، ساعت سه بعد از ظهر است. به عنوان یک مثال ساده اگر نصف کشور (با فرض توزیع یکسان کاربران اینترنت) با نصف دیگرش دوازده ساعت اختلاف ساعت داشت، سرعت  اینترنت شما خود به خود دو برابر می شد.

    سؤال: حالا که اینجوری نیست چه کار باید کرد؟

    صبح ها باید دو سه ساعت زودتر بیدار شد. من امروز دو ساعت زودتر بیدار شدم. یعنی به جای نه و نیم، هفت و نیم. به این کار مدیریت زمان می گویند. فردا سعی می کنم سه ساعت زودتر بیدار شوم. کسی که می تواند مدیریت زمان انجام دهد می تواند از اینترنت پر سرعت هم استفاده کند. اگر بخواهبم تعریف جامع و دقیقی برای اینترنت پر سرعت ارائه بدهیم می توان گفت اینترنت پرسرعت یعنی اینترنتی که به هنگام استفاده از آن اکثریت کاربران دیگر در خواب و یا توی ترافیک هستند.

    اگر عضو توییتر هستید،  اینترنت پرسرعت دارید و می توانید مدیریت زمان انجام دهید، لطفا من را بر روی توییتر دنبال کنید.

     

  • چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید

    آیلتس یا (IELTS) نیاز به تعریف و توضیح ندارد. هر ایرانی می داند آیلتس چیست. هر ایرانی یا تا به امروز امتحان آیلتس داده است یا بعدا به احتمال زیاد خواهد داد. حتی مادر بزرگ نود ساله من هم می داند که آیلتس چیست و مدرک آن به چه دردی می خورد. 85 درصد ظرفیت کل چاپخانه های کشور به چاپ بروشورهای تبلیغاتی مؤسسه های آموزش آیلتس اختصاص دارد. وزارت کار هم پیش بینی کرده است که اگر کل جمعیت بیکار کشور معلم آیلتس بشوند باز هم تا سال 1415 دو میلیون معلم آیلتس کم خواهیم داشت که این معضل مانعی اساسی در راه رشد و توسعه پایدار بلند مدت کشور محسوب می شود.

    همانطور که می دانید امتحان آیلتس از چهار بخش تشکیل شده است: گوش کردن، خواندن، نوشتن و مکالمه یا حرف زدن. با مطالعه و عمل به دستورالمعلهای زیر شما به نتیجه مورد نظرتان در این امتحان سرنوشت ساز دست پیدا خواهید کرد. اگر هم نکردید می توانید از خدمات تدریس خصوصی من، البته با هزینه ای نه چندان کم، بهره مند شوید.

    الف- گوش کردن. اولین آدمها (معلمهایی) که در کسب این مهارت به ما خیانت می کنند پدر و مادر ما هستند. ما از آنها یاد می گیریم که به حرف دیگران گوش کردن (listening not obeying) مؤلفه مهمی در زندگی نیست. یاد می گیریم که مهم گوش کردن (اطاعت) است نه گوش کردن (شنیدن). گوش ابزاری است که کاربردهای زیادی دارد. مثلا  به ما کمک می کند که صدای بوق ماشینی را که دارد دنده عقب از رویمان رد می شود بشنویم و جانمان را نجات دهیم. یا از یک آهنگ لذت ببریم. گوش همچنین وسیله ای برای دریافت اطلاعاتی است که دیگران از طریق حرف زدن سعی می کنند در اختیار ما قرار بدهند. سعی می کنند منظوری را به منتقل کنند. و درست اینجاست که کار خراب می شود. به دلایل زیر:

    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به آماده کردن جوابش.
    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به پیدا کردن ایرادهایش.
    – یارو وقتی دارد حرف می زند ما داریم راجع به هزار و یک چیز دیگر فکر می کنیم.
    – ما هیچ وقت گوش کردن را حتی به زبان مادری تمرین نکرده ایم. دو روش بیشتر برای استاد شدن در گوش کردن وجود ندارد.
    – طرف مقابل وقتی دارد حرف می زند ما به جای دریافت اطلاعات از طریق گوش مشغول به دریافت اطلاعات از طریق چشم یا سایر حسگرهایمان می شویم. مثلا به قسمتی از بدن او زل می زنیم.
    – با شندین اولین چیزی که به مذاقمان خوش نمی آید حالت دفاعی می گیریم و گوش کردن را به شکل ذهنی متوقف می کنیم. به عبارت دیگر به چیزی که با آن موافق نباشیم گوش نمی دهیم.

    درس اول: وقتی کسی حرف می زند(فرقی نمی کند به صورت زنده یا توی تلویزیون) دهنتو ببند و گوش بده. مسلما اگر یارو به زبان انگلیسی حرف بزند برای تست آیلتس شما مفیدتر خواهد بود.

    ب- خواندن. در کسب این مهارت دو نفر به ما خیانت کرده اند. اول خودمان. دوم سیستم آموزش مادون متوسط و کنکور. اول دومی را توضیح می دهم و بعد اولی را. کنکور آدمها را به یک موتور جستجو تبدیل می کند. به یک fact finder. به یک گوگل کوچک. به ماشینی که می تواند جواب درست را در مسائل سخت و غامض فیزیک و شیمی و هندسه و جبر و حتی زبان، در زمان بسیار کوتاهی پیدا کند. اگر یک روز گوگل هم در کنار میلیونها سایت دیگر فیلتر بشود صاحبان رتبه های یک و دو رقمی کنکور می توانند نیازهای اطلاعاتی جامعه ما را برآورده کنند.

    خودمان به خودمان خیانت کرده ایم، چون:

    – هیچ وقت به قصد اکتشاف، چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای حفظ کردن و اخذ مدرک چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای پیدا کردن اشتباه ههای دیگران و فحش دادن به آنها چیزی را نمی خوانیم.
    – چیزهایی را که با نظر ما مخالفت دارند، نمی خوانیم.
    – وقتی که داریم چیزی می خوانیم یک نفر هم دارد حرف می زند. نه با یارو گوش می دهیم نه می خوانیم. من دوستی دارم که توی جلسات کاری بر روی گوشی موبایلش کتاب می خواند. خیلی ها جلوی تلویزیون این کار را می کنند.
    – به خودمان زحمت نمی دهیم از چیزی که می خوانیم یک برداشت شخصی و مطابق context زندگی و زمان و مکان خودمان داشته باشیم.
    – برای کتاب خواندن نیاز به بن کتاب داریم.
    – و الخ.

    درس دوم: بخوان! ترجیحا به زبان انگلیسی.

    ج- نوشتن. چی؟ نوشتن. مگر ما نویسنده هستیم که بنویسیم؟ مگر یک موتور جستجو می تواند بنویسد یا اصلا نیازی به این کار دارد؟ اصلا مگر یک fact finder نظر شخصی دارد که آنرا بیان کند؟ اگر هم داشته باشد مگر می تواند آنرا با صداقت بیان کند؟ هیچ وقت لزومی برای این کار وجود نداشته است. چه در آموزش مادون متوسط و چه در آموزش عالیه. ابداع سؤالهای تستی نیاز بشر را به نوشتن برای همیشه برطرف کرده است. مثلا شما می توانید نظر من یا هر کس دیگری را درباره “دلایل افزایش طلاق در سال اول ازدواج” و یا “اکوتوریسم” یا “جهانی شدن اقتصاد” یا “بهترین روش برای کم کردن بیکاری در شهرهای بزرگ” یا هرچیز دیگر، با یک سری سؤال تستی جویا شوید. چرا من به خودم زحمت بدهم که راجع به چیزهای مختلف بنویسم؟ آنهم در قالب یک argument از نوع انگلیسیش. کار بسیار سختی است که علاوه بر نظر خودم نظرات مخالف خودم را هم بنویسم و هر دو روی سکه را نشان بدهم. بدون فحش دادن. بدون تخطئه کردن. بدون قطعیت. بدون قضاوت. هم مقدمه بنویسم. هم نتیجه گیری. من ترجیح می دهم خودروی ملی یا بنزین ملی اختراع کنم یا سرطان حاصل از مصرف آنها را درمان کنم. ولی نوشتن با کیفیت فوق الذکر را از من نخواهید.

    درس سوم: روزی یک صفحه بنویس. روزی نیم صفحه. روزی دو خط. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی.

    د- حرف زدن(مکالمه). من استاد حرف زدن هستم. شاید. ولی حرف زدن برای خودت. در تست آیلتس باید مرتبط با موضوع پرسیده شده و خلاصه و مفید حرف بزنی. در محدوده زمانی که داری. نمی توانی وقتت را با تشکر از زحمات حضار و مسئولین پر کنی. اصلا تشکر لازم نیست. اینجا مصاحبه کننده دوست دارد ببیند حرفهای کلیشه ای و صد تا یک غاز نمی زنی. از خودت حرفی و نظری داری. قادر هستی خودت را بیان کنی. حرف زدن برای خیلی ها سخت ترین تست هست. چون اولا باید بتوانی خوب گوش بدهی و سؤال مصاحبه کننده را به خوبی درک کنی. ثانیا باید به اندازه کافی چیزی خوانده باشی که بتوانی ایده پردازی کنی و از طیف وسیعتری از کلمات استفاده کنی. ثالثا خوب حرف زدن مثل خوب نوشتن است. فرقی نمی کند. در اولی با صدا منظورت را بیان می کنی و در دومی با قلم. کسی که می تواند بنویسد قاعدتا در حرف زدن هم نباید مشکلی داشته باشد.

    درس چهارم. دهنتو ببند. گوش بده. بخوان. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی. خودت را بیان کن. به هر زبانی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده دلیل شخصی من برای تدریس آیلتس و نتایج درخشان شاگردهایم

  • تنها روش مؤثر غلبه بر پشیمانی

    یکی از روشهای خوب برای تولید و پرورش “پشیمانی“، چک کردن انتخابهای دیگر بعد از گرفتن یک تصمیم و عملی کردن آن است. مثلا من هر وقت لباسی چیزی می خرم، (و این کار را به سادگی و سرعت هرچه تمام تر در اولین فروشگاه انجام می دهم.) بعدش شروع می کنم به چک کردن مغازه های دیگر. چک کردن قیمت لباسهای مشابه. جنس آنها، کیفیتشان و الخ. جالب اینجاست که وقتی چیزی را می خرید به نظر می آید که همه فروشگاههای دنیا چیزی مشابه آن را دارند ولی با کیفیت بهتر و قیمت کمی ارزانتر.

    من اصولا خجالت می کشم که سراغ فروشنده اولی بروم و با توضیح اینکه مشابه این لباس را جای دیگری ارزانتر می فروشد، آنرا پس بدهم. در عوض کاری که می کنم اینست که اینقدر می گردم تا حداقل یک جا را پیدا کنم که کالایی مشابه ولی با قیمت بیشتر ارائه بدهد. این حس که من انتخاب درست و هوشمندانه ای کرده ام، آرامم می کند. بعد از این همه سال اینقدر زرنگ هستم که کسی نتواند سر من را کلاه بگذارد. ولی اگر همچین گزینه ای پیدا نشود، به شدت احساس پشیمانی می کنم و در حالیکه چیزی را که خریده ام دزدکی نگاه یا لمس می کنم، هزار تصمیم دیگر که از گرفتن آنها پشیمان هستم را در خاطرم مرور می کنم.

    نمونه ای واقعی از یک آدم پشیمان

    رشته تحصیلی که انتخاب کردم، کسب و کارهایی که شروع کردم و موفق نشد، دوستان نابابی که انتخاب کردم، رابطه هایی که تمام کردم، پولهایی که به خاطر سرمایه گذاری اشتباه از دست دادم، وقت و عمرم که به خاطر همه موارد قبلی از بین رفت و الخ. به خاطر همه اینها پشیمان هستم. چیزهای دیگری هم هست. مثل حرفهایی که بعضی وقتها زده ام و الان فکر می کنم که نباید می زدم. یا عقایدی که داشته ام و الان عقیده دارم که نباید می داشتم. ای کاش آن کارها را نکرده بودم. ای کاش کارهایی را که نکردم و باید می کردم، کرده بودم. ای کاش.

    همه آدمها لیست بلند و بالایی از پشیمانی دارند. اصولا نگاه کردن به گذشته و پیدا کردن اشتباهات کار آسانی است. کاری که سخت است، مواجهه و پذیرش و گذشتن از آنهاست. همه آدمها می دانند که همه آدمها از بیشتر انتخابهایی که می کنند، دیر یا زود پشیمان می شوند. همه آدمها فراموش می کنند که در زمان گرفتن آن تصمیم، اطلاعاتی را که امروز دارند، نداشتند. همه آدمها توجه نمی کنند که تصمیم گرفته شده در context آن زمان درست به نظر می رسیده و در context زمان حال اشتباه و پشیمانی آور به نظر می رسد. همه آدمها می دانند (شاید هم نمی دانند) که رسیدن به به این موضوع که تصمیم آنها اشتباه بوده، اتفاقی است که فقط در کنترل و اراده خود آنها می باشد و هیچ بنی بشری نمی توانسته(نمی تواند) نظرشان را عوض کند.

    اشتباه از کجا می آید؟ آیا حیوانها هم پشیمان می شوند؟ آیا می توان پشیمانی را از برنامه زندگی انسان حذف کرد؟ آیا پشیمانی هم مثل احساسات دیگر از جمله ترس و عشق برای ادامه بقای بشر ضروری است و بر اساس نیازهای او تکامل یافته است؟ آیا پشیمانی واقعا سودی ندارد؟ آیا من یک روز از نوشتن این مطلب پشیمان خواهم شد؟

    از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن    –    فردا که نیامده ست فریاد مکن
    بر نامده و گذشته بنیاد مکن              –    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
    خیام

  • بابا نان داد

    انقلاب صنعتی در غرب در چه زمانی اتفاق افتاد؟ در یک بازه زمانی در قرن نوزدهم میلادی. جایی بین هزار و هشتصد و اندی و هزار و هشتصد و اندی.

    کارخانه هایی که در این دوره پدید آمده بودند نیاز به نیروی کار داشتند. بچه ها را هم بکار می گرفتند. کم کم عده ای با این موضوع مخالفت کردند. بچه ها حیف بود که سلامتیشان را از بچگی در شرایط نامناسب کارخانه ها از دست بدهند. صاحبان صنایع با این مخالفان مخالفت کردند. برای آنها فرقی نمی کرد. آنها نیاز به چرخاندن چرخ کارخانه هایشان داشتند. گروه اول بیشتر مخالفت کردند. فایده ای نداشت. تا اینکه راهی برای متقاعد کردن گروه دوم پیدا کردند:

    اگر بچه ها در یک “سیستم آموزش عمومی” سالها آنگونه که آنها می خواهند تربیت (شستشوی مغزی) شوند، وقتی بزرگ بشوند کارکنان (کارمندان) گوش بفرمان و بهتری خواهند بود و در نتیجه با بازدهی بیشتری چرخ مورد نظر را خواهند چرخاند.

    تصویری از یک سیستم آموزش عمومی

    گروه دوم قبول کردند.

    همینطور هم شد. و سالیان سال کارگرانی که با گذراندن سالها آموزش عمومی یاد گرفته بودند که کاری را انجام بدهند که از آنها خواسته می شود، کاری را انجام دادند که از آنها خواسته می شد. چرخ چرخید و چرخید. تا اینکه در اینطرف دنیا یعنی در آسیا آدمهایی ظهور کردند که چرخ را ارزانتر می چرخاندند. در نتیجه همان چرخ و یک سری چرخ دیگر در اینور دنیا به چرخیدن در آمد و الخ.

    انقلاب صنعتی در کشور ما در چه زمانی اتفاق افتاد؟

    آموزش عمومی از کی شروع شد؟ از وقتی که یک نفر پایش به غرب باز شد. چشمش هم علاوه بر موی بلوند و منهای چرخ صنعت به سیستم آموزش عمومی.

    نیاز ما به آموزش عمومی دقیقا چه بود؟

    نیاز ما به موی بلوند چطور؟

    کسی که از سیستم آموزش عمومی بیرون می آید قرار است همان کاری را انجام بدهد که از او خواسته می شود. ولی اگر اصولا کاری وجود نداشت، آنوقت چه اتفاقی می افتد؟ اگر اصلا چرخی در کار نبود چی؟ این آدم که چیزی به جز اجرای خواسته رئیسش بلد نیست، چه کار باید بکند؟ اگر رئیسش خواسته ای نداشت، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر همین آدم رئیس هم شد آنوقت چه می شود؟ و الخ.

    “بابا نان داد” را من چه زمانی آموختم؟ در هفت سالگی.

    بابای من چه زمانی از این دنیا رفت؟ وقتی شش سالم بود.

     

    مطالب مرتبط:

    آقایان بن کتاب با حق مسکن و حق اولاد فرق می کند

     

     

     

  • از دست دادن زبان شادی

    در جنگلهای آمازون قبیله ای زندگی می کنند به نام پیراها (Piraha). دانیل اورت نویسنده کتاب

    Don’t Sleep, There Are Snakes: Life and Language in the Amazonian Jungle

    که سی سال از عمر خود را صرف زندگی با مردم این قبیله و مطالعه آنها کرده است نقل می کند:

    “پیراها به همه چیز می خندند. آنها به بدبختی خودشان می خندند: وقتی چادر کسی در طوفان خراب می شود، ساکنانش بلندتر از دیگران می خندند. آنها وقتی که تعداد زیادی ماهی می گیرند می خندند. آنها وقتی که اصلا ماهی برای صید نیست می خندند. آنها وقتی که سیرند می خندند. آنها وقتی که گرسنه هستند می خندند…”


    صحنه ای بعد از طوفان آیرین – آمریکا

    این نظریه که عقاید ما برداشت ما را شکل می دهند و برداشت ما هم واقعیت را می سازد، نظریه جدیدی نیست. چیزی که آقای اورت به این زنجیره اضافه می کند اینست که زبان ما عقاید ما را شکل می دهد و عقاید ما برداشت ما را و برداشت ما واقعیت را.

    فقط گونه های مختلف موجودات نیستند که برداشتهای کاملا متفاوتی از یک واقعیت دارند. مثل آدم و زنبور عسل که برداشتهای متفاوتی از رنگ یک گل دارند. برداشتهای کاملا مختلف از یک واقعیت در بین اعضای یک گونه هم اتفاق می افتد.

    شما حتی تصورش را می توانید بکنید که وقتی ماشینتان را دزد می برد یا وقتی متوجه می شوید سند زمینی که خریده اید تقلبی بوده است، بخندید؟ این خلق پر شکایت گریان حکایت از برداشت متفاوتی از واقعیت دارد. البته اگر اصلا چیزی به نام واقعیت وجود داشته باشد.

    آقای میهایی چیکسنمیهایی (Mihaly Csikszentmihalyi)  روانشناس معروف و استاد دانشگاه شیکاگو در کتاب بسیار ارزشمندش (Flow) این نظریه را مطرح می کند که مغز انسان در هر ثانیه 400 میلیارد ورودی دریافت می کند ولی از این مقدار فقط 2000 بیت به خودآگاه ما راه می یابد. چیزی که واقعیت خودآگاه یا conscious reality می نامیم. همه ما و تک تک ما 2000 بیت مختلف از اطلاعات را می بینیم و بنابراین همه ما و تک تک ما به معنای واقعی در دنیاهای مختلفی زندگی می کنیم.

    یک پیام مهم نویسنده کتاب اینست که اگر جنگلهای آمازون از بین برود که دارد می رود، فقط گونه های کمیاب گیاهی و جانوری نیستند که نابود می شوند. با از بین رفتن جنگل، فرهنگی از بین می رود که در حقیقت تکه ای از واقعیت زندگی انسان بر روی کره زمین است. با از بین رفتن جنگل و قبیله ای که در آن زندگی می کند نوعی از بودن ما از بین می رود. و به دنبال آن ما روشی منحصر بفرد از برداشت از واقعیت را از دست می دهیم. روشی که ممکن است برای ادامه بقای ما بر روی کره خاکی ضروری باشد.

    با از دست دادن مردمی که به همه چیز می خندند اطلاعاتی را از دست خواهیم داد که شاید رمز خوشحالی ما در مواجهه با تراژدی باشد.

     

    پانوشت:
    تعمیم این قضیه به از بین رفتن قبیله های مختلف کشور خودمان و به دنبال آن از بین رفتن خرده فرهنگها و آداب و سننشان با خود شما. جستجو به دنبال سرنخ غم و غصه و افسردگی در زبانمان هم همینطور.

     

    مطالب مرتبط

    دیدگاههای مختلف از یک چیز

    search for truth, from aporia to ataraxia

     

  • know thyself

    یا خودت را بشناس یا Gnothi Seauton

    نصیحت مفیدی است که از سقراط یا شاید هزاران سال قبل از او به ما به ارث رسیده است. ولی چه طوری؟

    نیکولاس فلتون عضوی از جامعه کوچکی (ولی رو به رشد) است که جنبش “خود کمی” را به راه انداخته اند. اینها سعی می کنند با جمع آوری داده درباره زندگی شخصی خود، خودشان را بهتر بشناسند. فلتون بر روی وب سایتش گزارشهای سالانه شخصی منتشر می کند و آنها را می فروشد. گزارشی از هر فعالیتی که بشود اندازه گرفت:

    مسافت پیاده روی یا دویدن، مقدار نوشیدنی و غذای مصرفی، تعداد ساعات خواب، تعداد صفحات کتابهای خوانده یا چیزهای نوشته، ساعتهای صرف شده بر روی اینترنت به نفکیک نوع فعالیت، تعداد پیامک یا ایمیل ارسالی و دریافتی، تعداد دقیقه های مکالمه تلفنی، میزان پول صرف شده برای لباس و غذا و الخ.

    به نظر من کار بسیار سختی است که آدم یک سال داده های زندگی شخصی خودش را ضبط و ربط کند. اگرچه تکنولوژی این کا را بسیار راحت تر کرده است و وب سایت هایی مثل http://daytum.com برای همین منظور طراحی شده اند ولی خود استفاده از همین ابزار همان اراده و انظباطی را می طلبد که شاگردان سقراط برای شناخت از خود لازم داشتند.

     

  • خودآگاهی چیست؟

    وبلاگ اطلاعات زیباست سعی کرده تا در مطلبی خودآگاهی یا consciousness را به تصویر بکشد:
    در این تصویر تعاریف مختلفی از بودیسم تا فیزیک کوانتوم دیده می شود که در نوع خود جالبند.
    به نظر من دقیقترین و قابل فهم ترین تعریف متعلق به تئوری افکار با اولویت (نظم؟) بیشتر (higher order theory) است. خودآگاهی جایی است که ما درباره فکرهای دیگرمان فکر می کنیم. این مفهوم را می توان با تئوری اطلاعات توضیح داد:
    فرض کنید که مغز شما یک کامپیوتر است که در ساده ترین حالت دارای یک پردازنده و مقداری حافظه است. این حافظه هم همانطور که می دانید دارای انواع مختلف است مثل هارد دیسک، رم (RAM) و کش (cache). هارد دیسک معمولا ظرفیت بسیار بیشتری از رم دارد و رم هم ظرفیت بسیار بیشتری از کش. حافظه کش در حقیقت در داخل پردازشگر تعبیه شده و به همین دلیل ظرفیت کمتر و قیمت بیشتری دارد و از همه مهمتر اطلاعتش با سرعت خیلی زیادی قابل دسترسی و پردازش برای پردازشگر می باشد. در مغز ما نیز خودآگاهی نقش کش را بازی می کند. خودآگاهی جایی است که اطلاعات برای پردازش (فکر کردن) به آنجا هدایت می شود. به علت ظرفیت محدود خودآگاهی است که ما در هر لحظه به چیزهای محدودی می توانیم فکر کنیم. مغز ما اگر بخواهد خاطرات دوران کودکی یا نگرانی از افزایش اجاره خانه را پردازش کند، ظرفیت حافظه خودآگاهی برای دربرگرفتن اطلاعات مربوط به دسته گلی که روی میزمان قرار دارد کم می شود.

     

  • آقای زمانفری یکشنبه هفته دیگه توی زندان خواهد بود

    مغز ما ظرفیت پردازش همزمان حرف زدن سه نفر را دارد. به عبارت دیگر اگر سه نفر دوروبر ما همزمان حرف بزنند، ما در صورتی حرف هر سه آنها را می فهمیم که به هیچ چیز دیگر توجه نکنیم. حتی لباسهای آنها یا حالت چهره و حرکت بدنشان. یعنی اگر هنگام حرف زدن آنها ما به رنگ چشم یکی از آنها، قراری که ساعت هفت عصر داریم یا هر چیز دیگری فکر کنیم مقداری از حرفهای آنها از کاسه خودآگاهی ما بیرون می ریزد.
    دریافت اطلاعات (بوی عرق) از طریق بینی
    
    امروز توی تاکسی یک نفر داشت راجع به 120 میلیون طلبی که از یک شخص ثالت داشت با یک شخص دوم پشت تلفن حرف می زد. من از وقتی که سوار شدم تا وقتی پیاده شدم حدود ده دقیقه طول کشید و من ناخواسته اطلاعات زیر را دریافت کردم:
    • نوع شخصیت آقای بدهکار که اسمش آقای زمانفری بود و ادبیاتی که بکار می برد
    • میزان بدهی اولیه، میزان بخشش و گذشتی که این آقا کرده بود و میزان بدهی نهایی
    • اشخاص دیگری که در ماجرا نقش داشتند از جمله آقایان ربیعی، ابراهیمی و محمد دوست
    • اتفاقی که در صورت عدم پرداخت بدهی تا یکشنبه هفته بعد خواهد افتاد یعنی زندان رفتن آقای زمانفری
    • گوینده موارد فوق را مثل کلاس درس تکرار و با لحنی آرام و متقن نتیجه گیری می کرد
    این خزعبلات یک سوم ظرفیت پردازشی مغز من و مسافران دیگر را برای مدت کوتاهی به خود اختصاص داد.
    شما اگر ذهن بودا را هم داشته باشید در یک تاکسی که یک نفر با تلفنش حرف می زند، بوی عرق بغل دستی عذابتان می دهد و صندلی تاکسی هم ناراحت است یا آرنج بغل دستی حجم قفسه سینه شما را کم می کند، تقریبا تمام ظرفیت پردازشی ذهن شما اشغال خواهد شد.
    مطالب مرتبط: