دسته: بی ربط

  • دلایل گیر کردن

    1- نمی دانی چه کاری باید بکنی.
    2- نمی دانی چه جوری آن کار را انجام بدهی.
    3- اجازه یا منابع لازم برای انجامش را نداری.
    4- می ترسی.
      آدمها خیلی گیر می کنند.
      آدمها معمولا به دلایل فوق گیر می کنند.
      آدمها معمولا نمی دانند که اگر دلیل گیرشان را مشخص کنند خیلی راحتتر می توانند از آن عبور کنند.
    1. تولدت مبارک

      روز تولد روزی است که یک نفر در آن روز به دنیا می آید.
      روز تولد روز مهمی است چون یک نفر در آن روز به دنیا می آید. 
      همه مذاهب روز تولد پیامبرانشان را جشن می گیرند.
      گوگل صدوبیستمین سالگرد تولد سرگی پروکفیف را به میلیونها نفر در سراسر جهان یادآوری می کند.
      گوگل سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به کسی یاد آوری نمی کند.
      گوگل شاید سیصد و سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به پاس تکرار کلمه گوگل در نوشته هایش به چند نفر در سراسر جهان یادآوری کند.
      روز تولد مهمتر از آن است که آدم منتظر تبریک یا کادو یا جشن دیگران بشود.
      سالگرد تولد خودم را پیشاپیش با نوشتن این مطلب و خریدن یک تور به عنوان هدیه برای خودم جشن می گیرم.

      تولدت مبارک
    2. دسته بندی آدمها و سازمانها

      سازمانهای اجتماعی(منظور سازمانهای در حال کار یک جامعه است) را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد.
      یک دسته سازمانهایی هستند که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم. 
      دسته دیگر که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم.
      دسته اول می خواهند که ما بیشتر کار کنیم. 
      دسته دوم می خواهند که ما بیشتر کار کنیم.
      دسته اول می خواهند ما پولهایمان را خرج نکنیم. 
      دسته دوم می خواهند ما پولهایمان را خرج کنیم.
      دسته اول مثل بانکها. 
      دسته دوم مثل وارد کنندگان خودرو یا لوازم خانگی یا موبایل یا پوشک بچه.
      دسته اول پولهای ما را در مالکیت ما ولی پیش خودشان می خواهند.
      دسته دوم پولهای ما را پیش دسته اول ولی در مالکیت خودشان می خواهند.
      ما و دسته دوم برای دسته اول کار می کنیم.
      چون مغز ما و آدمهای دسته دوم در مؤسسات آموزشی  به همین منظور شستشو داده شده است. 
      مغز آدمهای دسته اول خیر.
      پدران ما در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار(شکار) می کردند. بقیه وقتشان به صحبت کردن با هم و استراحت و رقصیدن می گذشت. در عصر حاضر ما به این کار پارتی کردن می گوییم. ما برای تامین هزینه های پارتی کردن بیشتر کار می کنیم.
      آدمهای اجتماعی را هم می شود به دو دسته کلی تقسیم کرد.
      یک دسته که بیشتر کار می کنند. و دسته دیگر که بیشتر کار می کنند.
      دسته اول کمتر خرج می کنند و پولهایشان را نزد دسته اول نگه می دارند.
      دسته دوم بیشتر خرج می کنند و پولهایشان را برای نگهداری نزد دسته اول به دسته دوم می سپارند.
      آدمهایی هم هستند که مثل پدرانشان در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار می کنند. آدمهای دسته های فوق این آدمها را غیر اجتماعی می نامند.  
    3. لحظاتی برای نکردن

      لحظاتی هست که هیچ کاری انجام نمی دهی.
      در این لحظات نگران انجام ندادن کاری نمی شوی.
      در این لحظات اگر همه مردم دنیا هم به گشادیت شهادت بدهند تو خودت را محکوم نمی دانی.
      لحظاتی هست که اصلا انجام دادن هر کاری توهین به آن لحظات است.
      اینها لحظاتی هستند که در حافظه ما محفوظ می مانند. درست مثل یک هارد دیسک که در بعضی از قسمتهای آن چیزی نباید نوشته شود وگرنه اتفاقات بدی می افتد.
    4. من به درد چه کاری می خورم؟

      می خواهد زندگیش را تغییر دهد
      می خواهد شادتر زندگی کند
      می خواهد درآمد بیشتری داشته باشد
      از من می پرسد:
      “من به درد چه کاری می خورم؟”
      من واقعا جواب این سؤال را نمی دانم. همین را به عنوان جواب می گویم.
      همین سؤال را از گوگل می پرسم.
      418000 نتیجه
      نقل قولی از یک مربی فوتبال.
      چند جمله شاعرانه مثل “بعد از تو به درد خودم هم نمی خورم.”
      و یک سری خزعبل دیگر
      سؤال را کمی عوض می کنم.
      “چه کاری به درد من می خورد؟”
      باز گوگل
      2370000 نتیجه
      جوابها فرق دارند مثلا:
      “کار به چه درد می خورد؟”
      سؤال را باز هم عوض می کنم
      “چه کاری می شود کرد؟”
      33600000 نتیجه
      جوابهایی مثل 
      “با جین کهنه چه کار می شود کرد؟” یا ” با اینترنت یک گیگابیتی چه کار می شود کرد؟”
      جین کهنه

      سؤال را باز هم عوض می کنم
      “به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟”
      6350 نتیجه

      فقط شعر

      گوگل را می بندم.

    5. در نکوهش فعل امری

      از زمانهای دور تا زمانهای نه چندان دور آدمها وقتی می خواسته اند بدون انجام کار( با گشادی) به نتیجه ای دست پیدا کنند از فعل امری استفاده می کرده اند.
      مثل 
      بخور، بازی نکن، زود برگرد، برو بخواب ( مادر به فرزند)
      کار کن، مالیات بده، بساز، ساکت باش، بکار، ببر، بیار ( ارباب ها به برده ها)
      بشور، بپز، بخر، بچه رو ساکت کن، کانال تلویزیون رو عوض کن ( همسران به یکدیگر)
      بعد با گذشت زمان و تغییر قوانین و سنتهای جوامع مختاف  آدمها یاد گرفتند(یا مجبور شدند) که کلمه لطفا را به جملات امری اضافه کنند. اینکار تاثیر زیادی نداشت.
      مثلا وقتی این بچه همسایه طبقه پایین ما عر می زنه و البته اینکار رو به تناوب انجام می ده، آیا واقعا فرقی می کنه که همسایه ما به زنش بگه ” بچه رو ساکت کن!” یا اینکه بگه “لطفا بچه رو ساکت کن!” یا حتی بگه “اگه میشه بچه رو ساکت کن!” خداییش چه فرقی می کنه؟
      جوامع مختلف از این مرحله هم گذر کردند. مردم سعی کردند تا جایی که می توانند کمتر فعل امری در محاورات روزمره خود بکار ببرند. از اینرو جملات امری به جملات خبری تهدید آمیز، فریبنده و یا خنثی تبدیل شدند.
      اگه غذا نخوری بزرگ نمیشی که بتونی بری دانشگاه ( مادر به فرزند)
      مالیات دادن نشانه شخصیت شماست. ( دولتها به ملتها)
      دفعه قبل من بچه رو ساکت کردم. (همسران به یکدیگر)
      نحوه شروع این نوع از گفتمان که معمولا ماهیت برنده برنده دارد از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مثلا اگر از یکی بپرسید:
      “میدان کاج کجاست؟” او احتمالا در جواب خواهد گفت: “مستقیم برو” چون در این حالت فقط کسی که می پرسد برنده است و چیزی گیر جواب دهنده نمی آید. به همین دلیل از فعل امری استفاده می کند تا حداقل با کمی احساس قدرت دست خالی از محاوره بیرون نرفته باشد.
      ولی اگر بپرسید:
      “ببخشید شما می دونید میدان کاج کجاست؟” جوابی که می شنوید متفاوت خواهد بود: ” انتهای این خیابون سمت چپ” اینجا دیگر فعل امری در کار نیست. این سناریو برنده برنده است. شما می فهمید میدان کاج کجاست و او هم به شما نشان می دهد که می داند میدان کاج کجاست. (به رخ کشیدن دانش و اطلاعات از بزرگترین محرکهای بشر می باشد.)
      یکی از راههای پرهیز از شنیدن فعل امری پرسیدن سؤالی است که در جواب دادن به آن چیزی هم گیر جواب دهنده بیاید.
    6. چه کسی اچ تی ام ال مرا جا بجا کرد؟ – قسمت اول

      وقتی می خواستم رشته کامپیوتر را برای تحصیل انتخاب کنم کوچکترین ایده ای نداشتم که یک مهندس کامپیوتر چه کاری انجام می دهد.
      از عمویم که تنها فرد فرنگ رفته و تحصیل کرده تو کل خانواده بود و واجد شرایط ترین آدم برای جواب دادن، پرسیدم:
      یک مهندس کامپیوتر چه کار می کند؟
      عموجان جواب داد: وقتی مهندس کامپیوتر بشی کارهایی می تونی بکنی که فکرشم نمی تونی بکنی!
      احتمالا این جواب برای من خیلی قانع کننده بود چون من رفتم و مهندس کامپیوتر شدم. ولی هیچ وقت نتوانستم کاری بکنم (منظورم به عنوان یک مهندس کامپیوتر است) که بعدش به خودم یا به کس دیگری بگویم:
      فکرشم نمی کردم بتونم این کارو بکنم!
      تو این ده دوازده سالی هم که کار کرده ام هیچ وقت ندیدم یک مهندس کامپیوتر دیگر، کاری بکند که من به خودم یا به کس دیگری بگویم:
      فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
      تا اینکه چند وقت پیش دیدم وبلاگ من به شکل عجیبی مثله شده است. اگر این وبلاگ یا هر وبلاگ دیگری که بر روی بلاگر(سرویس وبلاگ نویسی گوگل) جا خوش کرده باشد را از ایران و بدون فیلتر شکن بخوانید، منظور من را متوجه می شوید.
      اولین پاراگراف اولین مطلب حذف شده است.تزئینات بالا و دور و بر وبلاگ به هم ریخته و عمدتا به پایین صفحه منتقل شده و یک سری خورد و ریز هم اصلا نمایش داده نمی شود.
      برای اینکه این صحنه را بهتر  لمس کنید، یک بشقاب پلو خورشت قیمه را تصور کنید. یک بشقاب چینی نسبتا گران قیمت که یک کفگیر برنج وسط آن ریخته شده، بالای آن با برنج زعفرانی تزئین شده و بر روی آن هم یک ملاقه خورشت قیمه با دقت و به همراه سیب زمینی سرخ کرده اضافه شده است. (برای کسانی که این غذا را فقط در ظرف یکبار مصرف نوش جان می کنند تصور این صحنه امکان  دارد کمی دشوار باشد.)
      حالا یک نفر تصمیم می گیرد این بشقاب را برای بردن از آشپزخانه به سر میز نهار، بدون قاشق یا هر چیزی در یک سطل ماست بریزد. احتمالا خورشت به ته سطل می رود. مقداری از سیب زمینی ها و چیزهای دیگر کف آشپزخانه می ریزد. و در نهایت وقتی این سطل پلو خورشت قیمه را که جلوی میهمانتان می گذارید، این عکس العمل را از او خواهید دید:

      چه کسی پلو خورشت قیمه مرا جابجا کرد؟

      دلیلش هم اینست که جابجا کردن چیزهایی دیگران پدیده ای است که قرنها و در همه فرهنگها وجود داشته است. این پدیده بقدری گسترده است که یکنفر حتی یک کتاب در این زمینه نوشته و این کتاب به دهها زبان از جمله فارسی ترجمه شده و میلیونها نفر آن را خوانده اند.

      ولی من وقتی دیدم وبلاگم مثله شده است فکر نکردم که “چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد.”

      اولین فکری که به ذهن من خطور کرد این بود:

      فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
      بالاخره یک مهندس کامپیوتر پیدا شد.
      نفس راحتی کشیدم. 
      مطالب مرتبط:
      یارو آدم نیست

      مطالب مرتبط آینده:
      چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت دوم
      هشت تفاوت ظرف و مظروف

    7. هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید

      سؤال سوم
      خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
      سؤال چهارم
      اگه کاری که می خوای بکنی ربطی به درسی که خوندی نداره پس چرا خوندی؟
      این سؤال بیشتر جنبه سرزنش آمیز و سرکوفت زننده دارد و پرسیدن و جواب دادن به آن ممکن است بر روی اعتماد به نفس شما اثر منفی داشته باشد. هر چه به سؤال سوم با صداقت بیشتری جواب دهید این اثر منفی کمتر خواهد بود.
      سؤال پنجم
      در طول مدت تحصیل چه کارهایی نتوانستی بکنی که حالا می خوای انجام دهی؟ (و برعکس)
      سؤال ششم
      در طول مدت تحصیل چه چیزهایی از دست دادی و چه چیزهایی به دست آوردی؟
      جواب این سؤال رو می تونی روی یه برگ کاغذ بنویسی و قاب کنی بزنی کنار مدرکت.
      سؤال هفتم
      پنج سال دیگه خودتو کجا می بینی؟
      این یک سؤال نسبتا کلیشه ای است ولی پرسیدن آن در عنفوان جوانی می تواند نتایج درخشانی در بر داشته باشد.
      سؤال هشتم
      هنوز دیر نشده. کدامیک از نه کاری را که می شه به جای دانشگاه رفتن کرد می خوای آغاز کنی؟
      مطالب مرتبط آینده:
      در نکوهش فعل امری
    8. من این توپو نداشتم

      از معدود چیزهایی (شاید تنها چیزی) که از پانزده سال پیش نگه داشته ام و هنوز از آن استفاده می کنم آدرس ایمیلی است که بر روی یاهو درست کردم. درست است که چند سال پیش من هم مثل خیلی های دیگر به یاهو بی وفایی کردم و به آغوش باز و پر ظرفیت جی میل گرفتار شدم(اگر می خواهید بدانید چرا این مطلب را بخوانید) و این جی میل بیشتر کارهای من را راه می اندازد ولی هنوز روزی یک بار سری به ایمیل یاهو می زنم و مطمئن می شوم که آدرسم هنوز در لیست فرستندگان هرزنامه (اسپم) هست.
      یکی از تفاوتهای یاهو با جی میل اینست که یاهو هنوز سنتی عمل می کند و دور و بر هر چیزی که لازم داری ببینی یک مشت خبر و تبلیغ و خزعبل دیگر هم بدون کسب اجازه اضافه می کند. یکی از این اضافات تحمیلی امروز خبری بود که با عکس بزرگی از پرچم ایران همراهی می شد و من هر کاری کردم نتوانستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیریم و خبر مذکور را بر روی سایت جدید یاهو که با نام تجاری جدید مکتوب به خوانندگان خاور میانه عرضه می شود، خواندم. خواندن خبر همانا و کنجکاوی بیشتر برای پیگیری بیشتر آن بر روی سایت خبری تابناک همان. باز کردن سایت تابناک همان و دیدن یک خبر دیگر همان. دیدن یک خبر دیگر همان و نوشتن این مطلب همان.
      عنوان خبر دیگر این بود:
      من به هیچ وجه قصد نقد این مطلب را ندارم. فقط برای آنها که قصد ندارند بر روی لینک بالا کلیک کنند، گزیده ای از آن مطلب را اینجا نقل قول می کنم:
      • “متأسفانه‌، بسياري از دانشجويان ايراني مقيم هندوستان با ورود به‌ اين کشور، جذب آداب و فرهنگ و سنن غير اسلامي اين کشور شده‌ و پس از مدتي روي بازگشت به‌ وطن و ديدار خانواده های خود را ندارند و از اين روی، اجبار در پی اقامت همیشگی در اين کشور و يا مهاجرت به‌ ديگر کشورها برمی آیند که در همین راه، شاهد حقارت ها و مشکلات عدیده ای می شوند.”
      • “متأسفانه،‌ هم اکنون انحرافات دانشجويان ايراني مقيم هندوستان شايد بيش از 70 درصد باشد که‌ بخشي از آن، به‌ دليل بی توجهی‌ سفارت و مقامات جمهوري اسلامي ايران در هند است.”
      • “دانشجويان ايراني در دانشگاه‌هاي سطح پايين هند تحصيل مي‌كنند و در بسياري از دانشگاه‌هاي خارج از كشور نمره و مدرك تحصيلي با پول خريد و فروش مي‌شود.”
      • “وي در پاسخ به‌ اين پرسش که‌ چرا با وجود چنين وضعيتي به‌ اين کشو آمده‌ و هنوز حاضر به‌ ترک آن نيستند، گفت: دليل من براي ورود به‌ هندوستان اين بود که‌ من لياقت خواندن اين رشته در کشور خودم را داشتم؛ اما از طرفي، ظرفيت ورودي در دانشگاه هاي ايران محدود بود و از سوی ديگر، سد کنکور براي من معضل بزرگي به شمار می رفت.”
      دانشجوها موجودات ساده، ظریف، فریب خور و شکننده ای هستند که دولت موظف است با اختصاص بودجه و اهتمام ملی مراقب کیفیت تحصیل و زندگی آنها هم در داخل و هم در خارج از کشور باشد.
      دانشجو که بودیم من و خیلی از همقطارانم اینجوری فکر می کردیم.

      فکر می کردیم سیستم آموزشی دشمن شماره یک دانشجو هاست. (بعدها فهمیدم که مثل هر سیستم دیگری فقط به دنبال منافع خودش است.) مثلا هر وقت که کارگر رستوران دانشگاه ظرف غذا را چنان جلوی دانشجوها که یکیشان من بودم پرتاب می کرد که نصف خورشت از ظرف بیرون می ریخت، من فکر می کردم که یارو برای اینکار آموزش ویژه دیده یا اینکار را به دستور مستقیم رئیس دانشگاه انجام می دهد. هر وقت که نگهبان خوابگاه یا دانشگاه به یکی از ما توهین می کرد، باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت هم که بچه ها راجع به بی سواد بودن یک استاد و یا پایین بودن سطح علمی گوشه ای از آموزش عالیه ای که ما در حال مستفیض شدن از آن بودیم، حرف می زدند باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت که می شنیدم دانشجویی خودکشی کرده یا به مصرف مواد مخدر معتاد شده باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت من و دوستانم ساعتها وقتمان را به سیگار کشیدن و ورق بازی کردن می گذراندیم باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت پول نداشتم یک کتاب بخرم یا برم سینما باز هم…

      در تمام آن سالها کسی باید مسئول بیرون ریخته شدن خورشت از ظرف غذای من می بود. این مسئله حتی اینقدر مهم بود که تا همین چند سال پیش حاضر بودم یک وکیل برای پیدا کردن و متهم کردن مسئول این کار استخدام کنم. بعد که فهمیدم اصولا پرت کردن اجسام مختلف، پایه و اساس ورزشهای مختلف مثل فوتبال و بسکتبال و گلف و تنیس و غیره بوده و اصلا مسابقات المپیک بر همین اساس شکل گرفته و آدمها اصولا به پرت کردن علاقه دارند تا حدودی آرامش پیدا کردم و بی خیال وکیل گرفتن شدم.
      بعدتر هم که به طور اتفاقی مسئول واقعی پرت کردن توهین آمیز ظرف غذا در رستوران دانشگاه را پیدا کردم حتی آرامتر هم شدم.
      خودم مسئول این توهین بودم.
      من می توانم لیست بلند بالایی از همه چیزهایی که مسئولشان بوده ام بنویسم که از خواندنش نفس شما بند بیاید. همه زمانهایی که تلف کرده ام. همه دوستانی که از دست داده ام. همه پولهایی که به باد داده ام. همه روابطی که خراب کرده ام. همه فرصتهایی که از دست داده ام. همه کارهایی که نیمه کاره ول کرده ام. همه زجرهایی که کشیده ام. و بعد هم همه لحظات خوش و لبخندهایی که به خاطر سرزنش دیگران و مقصر دانستن آنها از دست داده ام.
      خداییش تا کی می خواهی کسی را مسئول بدانی؟ مسئول خوشبختی، موفقیت یا شاد زیستن خودت؟ هر آدمی که فکر می کنی ممکن است مسئول باشد را تصور کن. او هم دقیقا مثل تو غذا می خورد و دقیقا مثل تو توالت می رود. بدن او هم مثل بدن تو از پوست و گوشتی ساخته شده که هزار جور باکتری و عفونت و بیماری در آن رشد و نمو می کند و او هم دقیقا مثل تو از بیشتر آنها بی خبر است. در مغز او هم درست مثل مغز تو شاید توموری در حال شکل گیری است که هیچ آزمایشی آنرا نشان نمی دهد؟ شاید…
      یک نفس عمیق بکش!
      حالا تو یک بچه سه ساله هستی. شاد و خوشحال. با توپی در دست که می زنی زمین هوا میره. تو این توپو نداشتی. شلوارتو خیس کردی. بعد گریه کردی. مادرت تمیزت کرد. بازم گریه کردی. مادرت این توپو بهت داد. تو توپو زدی زمین. توپ برگشت بالا. تو توپ رو گرفتی و دوباره زدی زمین. خوشحال شدی. خیلی خوشحال. اگه شانس بیاری یک بار دیگه تو عمرت بتونی همونقدر خوشحال بشی.
      مطالب مرتبط:
      مطالب مرتبط آینده:
      گشادی و ایمیل. ایمیل و گشادی.
    9. دو سؤال که هر کس قبل از دانشگاه رفتن می تواند از خودش بپرسد

      سؤال اول
      این چهار (یا پنج یا شش یا هفت) سال تحصیل عالیه چقدر هزینه در برخواهد داشت؟
       این هزینه شامل هزینه های مستقیم و غیر مستقیم می شود. هزینه های غیر مستقیم مثل از دست دادن فرصت کار کردن است. یک آبدارچی در این شهر تقریبا سالی پنج میلیون تومان درآمد دارد. هزینه های مستقیم هم شامل شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و کتاب و اجاره محل زندگی و … حداقل این عدد برای چهار سال چیزی حدود سی میلیون تومان می شود که اگر این پول را در یک حساب سپرده سرمایه گذاری کنی بعد از ده سال تقریبا صد و پنجاه میلیون تومان و بعد از بیست سال تقریبا هفتصد میلیون تومان پول خواهی داشت. این عدد برای کسی که دانشگاه پولی می رود و در یک شهرستان اجاره خانه می دهد به چندین میلیارد تومان می رسد.( این را در هیچ آموزشگاه کنکوری به شما یاد نمی دهند.)
      سؤال دوم
      آیا واقعا به این مدرک نیاز داری؟
      مثلا آیا نمی توانی بدون اینکه درس بخوانی ادعا کنی که مهندس یا دکتر هستی؟ خیلی ها این کار را می کنند. تو چرا نکنی؟ (این بهترین، انسانی ترین و بی ضررترین دروغی است که در همه عمرت می توانی بگویی) فقط کمی صبر لازم است که ادعایت به سنت بخورد. تا آن زمان هم می توانی خیلی کارهای مفیدتر و جذابتر بکنی و به همه دوست و آشنا بگویی که داری دانشگاه تهران یا دانشگاه شریف یا هر دانشگاهی که دلت می خواهد درس می خوانی.(تنها کسی که کارت دانشجویی از آدم می خواهد یکی نگهبان دانشگاه است و یکی هم مسئول جلسه امتحان که اگر دانشگاه نروی با هیچکدامشان روبرو نخواهی شد.)
      مطالب مرتبط:
      مطالب مرتبط آینده
      هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید.