دسته: بی ربط

  • بکارت الماس

    آیا تا به حال تلاش کرده اید که یک قطعه الماس را بفروشید؟” عنوان مقاله ایست که به تاریخچه کوتاه تحولات بازار الماس و تغییرات بنیادی نگرش مشتریان به این جواهر که به قول نویسنده چیزی بیشتر از “کریستال کربن” نیست، می پردازد.

    از سپتامبر 1938 یک شرکت تبلیغاتی در نیویورک(N.W. Ayer) برای کارتل الماس (De Beers) طرحی تبلیغاتی را تدوین و پیاده می کند که با اجرای سخنرانیهای مختلف در مدارس برای دختران دم بخت و همچنین انتشار مطالبی درباره جواهرات مرصع به الماس ستاره های هالیوود و سیاستمداران آمریکا (و همسرانشان)، الماس را از یک سنگ نیمه قیمتی به نماد عشق و احساس جاودانه آن تبدیل می کند.

    الماس نشانه قدرت و ثروت و عشق است. و این نشانه هر چه درشت تر و گران قیمت تر باشد قدرت و ثروت و عشق بزرگتری را به بیننده القا می کند. نکته جالبی که در این طرح تبلیغاتی بی نظیر به چشم می خورد اینست که در آن الماس،  جاودانه نشان داده می شود. حلقه الماس را فقط باید خرید. آنرا نباید فروخت. انگار که فروختن آن گناه است. فروختن نشانه عشق گویی معادل با فروختن خود عشق و به نوعی خیانت در اذهان عمومی در طول سالهای متمادی تثبیت شده است. جواهر فروشیها معمولا سعی می کنند که الماس را از مشتری نخرند. اگر هم بخرند به کسری از قیمت اولیه این کار را انجام می دهند. اصولا مگر آدم با شخصیت و آبرومند الماس خود را می فروشد؟

    میلیونها عروس و داماد در سراسر جهان سنگی را می خرند که به محض خریدنش ارزش مادیش با ارزشی معنوی تحت عنوان نشانه عشق جاودان جایگزین می شود. پدیده ای که می توان آنرا “دریده شدن بکارت الماس” نامید.

     

     

  • مجبور بودم می فهمی؟

    مجبورم روزی یک مطلب بنویسم. یعنی فعلا با خودم اینجوری قرار گذاشتم. بعضی روزها هم نمی نویسم. بعد مجبور می شوم اینکار را یک جوری توجیه کنم. مثلا به خودم بگویم که آن روز جزو زندگی من نیست. آن روز از عمرم را هدیه بدهم به یکی از خوانندگان یکی از وبلاگهایی که به نویسنده اش حسودی می کنم. درست مثل وقتی که کسی می میرد و کس دیگری تصمیم می گیرد که یارو عمرش را داده به کس دیگری. یا به خودم قول بدهم که یک روزی بعدا به جای یک مطلب دو مطلب بنویسم. مطلب را قضا کنم. اتفاقی که معمولا نمی افتد.

    یکی از راههای یاد گرفتن لغات جدید زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری اینست که تعدادی (مثلا ده دوازده تا) لغت را به صورت تصادفی انتخاب کنی و آنها را در یکی دو پاراگراف بکار ببری. این کاریست که من می خواهم برای نوشتن این مطلب بکنم. یعنی مجبورم که این کار را بکنم.

    و اما لغاتی که برای این مطلب انتخاب کرده ام:

    لاغر
    سبقت
    گسترده
    شک
    ظرفیت
    وارد شدن
    سوراخ کردن
    دقیق
    میکروسکوپ
    سپاس گزار
    مراقب
    مطمئن

    این هم پاراگرافی که وعده داده بودم:

    “بدون شک ظرفیت آدمها در سبقت گرفتن از یکدیگر چه در رانندگی و چه در فعالیتهای دیگر زندگی متفاوت است. خیلی از راننده ها حتی اگر مطمئن نباشند که از جلو ماشین می آید یا نه، باز هم با خریت تمام خط ممتد را سوراخ می کنند و به جایی وارد می شوند که به آنها تعلق ندارد. به دلیل وجود گسترده همین راننده های لاغر المغز است که پلیس راهنمایی و رانندگی در سالهای اخیر با بکارگیری فناوری نوین و با دقت میکروسکوپ مراقب جان دیگر راننده هاست که اکثر آنها هم مراتب سپاسگزاری خود را با احترام به قوانین نشان می دهند. قوانینی که تا چند سال پیش هیچ کس تعریف دقیقی از آن نمی توانست ارائه بدهد.”

    پا نوشت: لغات را از یکی از فصلهای کتاب

    انتخاب و ترجمه کردم. متن را خودم نوشتم. بعد از انتخاب لغات و بدون تقلب. مجبور بودم.
    مطالب مرتبط:
  • روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

    یارو تمام عمرشو تلف کرده!

    چنین آدمهایی برای ما که فقط چند سالی از عمرمان را تلف کرده ایم بسیار عزیز هستند و واجب الاحترام.

    René Magritte:The Portrait, 1935 – oil on canvas

  • ز گهواره تا گور دانش بجوی

    در این دنیا دانشگاههایی هم هستند که علاوه بر خزعبلات قدیمی و بی مصرف که یا بر روی گوگل قابل یافتن است یا هرگز در زندگی واقعی کاربردی ندارد، کلاسهایی ارائه می دهند که هم جالب و جذاب و سرگرم کننده هستند و هم کاربردی و معنی دار در زندگی امروزه دانشجویانشان. بعضی از این واحدهای درسی عبارتند از:

    1- نماد آلت مردانه (The Phallus)
    Occidental College

    2-  جامعه شناسی شهرت و لیدی گاگا
    University of South Carolina

    3- بازی با کلمات
    Princeton University

    4- اوه اونجارو! یه مرغ
    Belmont University

    5- تاریخ و تئوری بازیهای ویدئویی
    Swarthmore

    6- بیولوژی پارک ژوراسیک
    Hood College

    7- لذت زباله
    Santa Clara University


    8- چگونه تلویزیون تماشا کنیم
    Montclair State

    9- زبانهای ساختگی: کلینگون و فراتر
    University of Texas at Austin

    10- فرهنگ تهران
    دانشگاه تهران

    11- تعطیلات ایرانی
    دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی

    12- چگونه غذا بخوریم؟
    دانشگاه صنعتی شریف

    13- جامعه شناسی ماشین سواری
    دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات

    14- فلسفه و گری ه مجازی
    دانشگاه علم و صنعت

    15- جوجه کباب و توسعه گردشگری
    دانشگاه جامع علمی کاربردی

    16- طراحی داخلی با ام. دی. اف.
    دانشکده هنرهای زیبا

    17- تاریخ و فرهنگ آش رشته
    دانشگاه آزاد قزوین

     

    کلاسهای شماره 1 تا 9 واقعا در دانشگاههای نامبرده ارائه می شوند. کلاسهای 10 تا 17 صرفا پیشنهاد نویسنده برای ارائه آنها در آینده است. لطفا جهت ثبت نام به دانشگاههای نامبرده مراجعه نفرمایید.

    مطالب مرتبط:

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

  • ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

    دیروز برادرزاده من که یک دختر 11 ساله است داشت یک فیلم سینمایی تماشا می کرد که در آن مثل خیلی از فیلمهای دیگر زنی به خاطر معتاد بودن شوهرش و اینکه او همه پولهایشان را خرج اعتیادش می کند، داشت گریه می کرد یا به عبارت بهتر داشت زار می زد و با جملاتی که اکثرا با “آخه چرا؟” شروع می شدند به دنبال دلایل بی عدالتیهایی می گشت که در زندگی نصیبش شده بود.

    فرایند افسرده شدن ازبچگی آغاز می شود، زمانی که آدم چشمش به تلویزیون باز می شود و با پدیده ای به نام بی عدالتی آشنا می شود. البته بی عدالتی به روایت آبکی ترین فیلمها و کارتونها و خارج از قالب زمانی و مکانی و فرهنگی زندگی وی. بی عدالتی به سطحی ترین برداشت از زبان سطحی ترین آدمهای موجود بر روی کره زمین. تلخ ترین خاطره دوران کودکی من تماشا کردن کارتون بینوایان است. به چه دلیل یک کودک آنهم در دوران جنگ که تنها تفریحش تماشای کارتون بود، باید داستان بی عدالتیهایی که مردم فرانسه در قرن نوزدهم متحمل شدند را تماشا کند؟! نه خداییش چرا؟ ویکتور هوگو در آن زمان برای من نویسنده خوبی نبود. من حتی نمی دانستم اسم کسی که آن داستان افسرده کننده را نوشته ویکتور هوگو بوده است. الان هم که می دانم حاضر نیستم یک خط از کتابهایش را بخوانم. حتی به قیمت بی بهره ماندن از با ارزش ترین آثار ادبی جهان.

     

     

    هر چیزی که تلویزیون پخش می کند به گریه ختم می شود. حتی وسط سریالهای آبکی اکشن آلمانی یا کره ای یا قهوه تلخ یکهو یک نفر بی دلیل با صدای ناراحت کننده ای زار می زند. یکی از تستهایی که هنرپیشه ها را از هم متمایز می کند قابلیت طبیعی گریه کردنشان است. هنری بی بدیل و انسانی که می تواند میلیونها نفر را به گریه بیندازد و ناراحت کند. چون گریه کردن انسانی است؟ هیچ حیوانی را می شناسید که گریه کند؟ (بله می شناسیم ولی تعدادشان خیلی کم است و خیلی کم گریه می کنند.) گریه کردن روح را لطیف می کند؟ بله شاید. ولی نه جلوی تلویزیون به صورت تزریقی. گریه به خاطر نرسیدن به معشوق. گریه به خاطر ورشکستگی. گریه به خاطر کتک زدن نامادری. گریه به خاطر قبول نشدن در دانشگاه. گربه به خاطر معتاد بودن شوهر. گریه به خاطر بی عدالتیهای اجتماعی در فرانسه قرن 19. من اگر می دانستم کارتون بینوایان مربوط به بی عدالتیهای اجتماعی فرانسه قرن نوزدهم است شاید هرگز آنرا تماشا نمی کردم.

    بیست سال بعد از اولین تماشای کارتون بینوایان همه ما زور می زنیم که که خوشحال باشیم و بخندیم و شادی کنیم. غافل از اینکه فرایند افسرده شدن ما از خیلی وقت پیش جلوی تلویزیون شروع شده است و همچنان تا وقتی تلویزیون را روشن می کنیم ادامه خواهد داشت.

    مطالب مرتبط:

    این خلق پرشکایت گریان

  • شکل گیری یک توهم

    شکارچی گوزن در آخرین روز از فصل شکار یک گوزن می بیند. گوزنی با شاخهای زیبا و دمی سفید. شکارچی در حال نگاه کردن به شکارچی دیگری با لباس نارنجی است. شکارچی دیگر شکار می شود.

     

     

    یک بازی هست به نام تحلیل روانی که می توان آن را در مهمانیها و جمعهای دوستانه انجام داد. بازی به این شکل است که یک نفر (که قرار است سرکار گذاشته شود) به بیرون ازاتاق فرستاده می شود. یکی از کسانی که در اتاق می مانند یک رؤیا (خواب) را برای بقیه تعریف می کند. صرفا برای اینکه هویت صاحب رؤیا در پشت چهره همه کسانی که در اتاق هستند پنهان شود. قاعده بازی اینست که کسی که بیرون از اتاق است به اتاق برمی گردد و سؤالهای بله/خیر می پرسد. بقیه هم به سؤالهایش با بله/خیر جواب می دهند. اگر آخرین حرف آخرین کلمه سؤالش جزء نیمه اول حرف الفبا باشد جواب مثبت است. در غیر این صورت منفی. گروه باید دقت کند که جوابهای متناقض ندهد حتی اگر قاعده فوق رعایت نشود. کسی که سر کار است باید اینقدر اطلاعات جمع کند که بتواند با تحلیل روانی حدس بزند صاحب رؤیا کدامیک از حضار است.

    موضوع یه دختره؟

    نه

    شخصیت زن توش هست؟

    نه ( برخلاف حرف ت که در نیمه اول الفبا قرار دارد.)

     

    بدیهی است که جوابهایی که در این بازی داده می شوند اتفاقی و بی معنا هستند. به همین دلیل کسی که قرار است حدس بزند معمولا به نتایج مسخره و خنده داری می رسد. و یا بدون اینکه بتواند شخص صاحب رؤیا را حدس بزند اعلام می کند که هر کسی که هست باید دیوانه باشد! اینجا است که گروه به او می گوید دیوانه خود اوست. چون نویسنده رؤیا خود اوست. او اگرچه خالق تک تک سؤالهایی است که وی را به این نتیجه هدایت کرده اند ولی رویای نهایی حاصل تجمیع یک سری سؤال اتفاقی است و هیچ قصد و غرضی یا طرحی از ابتدا در نوشتن این رویا در کار نبوده است.

     

  • دوهزار و صد کیلوکالری و بیشتر

    “کمک به قحطی زدگان سومالی” جمله ای است که بر روی دو تا آکواریوم شیشه ای خالی نوشته شده یود. به ازای هر آکواریوم هم که بر روی یک میز سر یکی از چهارراههای شلوغ شهر قرار داشت، یک آدم پشت میز نشسته بود.

    با دیدن این صحنه چند سؤال به ذهن من رسید:

    1- اگر در سومالی قحطی نبود این دو نفر الان دقیقا مشغول چه کاری بودند؟

     

    ایمان عبدالمجید – سوپرمدل سومالیایی

     

    2- آیا کسانی که تو این آکواریومها پول می اندازند می دانند که بیشتر کمکها قبل از اینکه به دست گرسنگان سومالی برسد یا از بین می رود(هزینه سربار سازمانهای خیریه را دست کم نگیرید) و یا دزدیده می شود؟ عده ای تاجر غلات اهدایی را می دزدند و آنها را در بازار آزاد می فروشند.

    3- چه عواملی کمکهای انسان دوستانه ما را شکل می دهند؟ مثلا بعضی ها به کودکان سرطانی کمک می کنند. بعضی دیگر به بیماران کلیوی. بعضی به کودکان بی سرپرست. بعضی به گرسنه های سومالی. بعضی به گرسنه های جنوب تهران. بعضی دیگر در لحظه تصمیم می گیرند و به برند خاصی وفادار نیستند.

    4- تکلیف گرسنه های دیگر جهان که اخبار آنها به اندازه کافی برای رسانه ها داغ نیست چه می شود. تقریبا یک میلیارد گرسنه در جهان زندگی می کنند. این یعنی یک نفر از هر هفت نفر آدم روی کره زمین. گرسنه های تاجیکستان یا بولیوی یا ایران چطور؟

    5- آیا انداختن پول در یک آکواریوم آسان ترین روش برای خریدن حس خوب کمک به یک نیازمند است؟ روشهای مؤثرتر سیرکردن گرسنگان چیست؟

    6- چرا هیچ سازمانی حتی WFP کل هزینه مورد نیاز برای از بین رفتن درد و رنج قحطی زده های سومالی را محاسبه نمی کند؟ مثلا بگوید دو میلیارد دلار برای اینکار پول لازم است و یک وب سایت هم دائما میزان کمکهای مردمی و دولتی را نشان بدهد. اینجوری همه می دانند که در هر لحظه چقدر کمک لازم است و اگر کمکها به عدد فوق برسد همه انتظار دارند که اتفاق خوبی بیفتد. مثلا مردم سومالی تا یک سال دیگر گرسنه نباشند.

    7- آیا در جهان غذا به اندازه کافی وجود دارد؟ برنامه جهانی غذا می گوید بله.

    8- آیا آدمهای سیر واقعا می خواهند که گرسنه وجود نداشته باشد و گرسنگی ریشه کن شود؟ پس چرا این اتفاق نمی افتد؟ غذا که به اندازه کافی برای همه هست. نویسنده این مطالب مانند خیلی از خوانندگان آن در روزها و ماهها و سالهای گذشته خیلی بیشتر از روزی 2100 کیلوکالری که متوسط نیاز یک آدم به غذا است، مصرف کرده است. احساس بدی هم ندارد. حتی وقتی موقع خوردن بستنی بعد از یک شام سنگین عکس یک کودک گرسنه سومالیایی را که یکی از دوستان به اشتراک گذاشته بر روی فیس بوک می بیند.

    9- آیا بنی آدم واقعا اعضای یک پیکرند؟

    10- تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی؟

     

  • WTF

    چند روز پیش وقتی به خانه برگشتم دیدم یک طرف دیوار ساختمان خانه ما که قبلا نمایش سنگ سفید بود با سرامیک فرش شده است و مقداری هم مصالح برای پوشاندن طرف دیگر دیوار در حیاط انتظار می کشد. پرس و جو که کردم فهمیدم که صاحب جدید یکی از واحدها ( یکی از هشت واحد) با گرفتن اجازه از مدیر ساختمان برای زیباتر شدن ساختمان اقدام به این کار نموده است. مدیر ساختمان هم چون معتقد بوده که اگر بخواهد برای طلب اجازه از همه واحدها جلسه ای ترتیب بدهد طبق معمول کسی در جلسه حاضر نمی شود، خودش اجازه را صادر کرده بوده است. به خصوص وقتی فهمیده که صاحب خانه جدید کل هزینه پروژه را هم تقبل می کند.

    من که به نصاب سرامیک گفتم کارش را نیمه کاره ول کند و برود خیلی خونسرد قبول کرد و گفت که برایش فرقی نمی کند. دلیل این خونسردی زمانی برایم روشن شد که صاحب خانه جدید که جوانی است ظاهرا در کار بساز و بفروش وسط حرفهایش پراند که این کار را کسی بابت طلبی که از یارو داشته انجام می دهد. خلاصه من بهش گفتم که دیوار باید مثل قبلش شود و او هم خیلی مؤدبانه قبول کرد. ولی کی این اتفاق بیفتد و باقی مصالح از وسط حیاط ما کی جمع بشود، خدا می داند.

    البته راستش را بخواهید خیلی هم فاجعه بدی اتفاق نیفتده است. مثل اینکه دیواری خراب شده باشد یا چاه نشست کرده باشد یا همچین چیزی. فقط از بیرون که به ساختمان نگاه می کنی دیوار حیاط (ساختمان شمالی است) با سرامیک طرح سنگ گرانیت پوشیده شده است. بقیه ساختمان سنگ سفید است. از آن سنگهای سفید مستطیل معمولی که ده سال پیش همه به دیوارشان می چسباندند. این یارو معتقد است که اگر سنگهای دیوار(فقط دیوار حیاط را و فقط یک دیوار مشرف به کوچه را) را با سرامیک گرانیت نما فرش کنیم نمای خانه خیلی زیبا می شود و بر ارزش خانه افزوده می شود. اینجا بود که فهمیدم یارو قصد فروش آپارتمان تازه خریده اش را هم دارد که خوب آن یک موضوع دیگری است.

    در این دنیا چیزهای بدل (fake) زیادی وجود دارد. من بعضی از آن ها را می فهمم. بعضی ها را هم نه. مثلا بعضی از کیفهای زنانه هست که کمتر کسی می تواند اصل را از فرع تشخیص بدهد. شاید به دلیل اینکه قیمت اصلش اینقدر بالاست که کمتر کسی آن را دیده است. و تازه مگر یک کیف زنانه چقدر در معرض دید است؟ بعد خیلی چیزهای دیگر دور و بر آن کیف هست که حواس آدم را پرت می کند. بعد اگر هم خیلی آدم سمجی باشی و شک کنی نیاز داری بری از یارو کیفش را بگیری و از نزدیک وارسی کنی که آنهم داستانی دارد و کلی دل و جرئت می خواهد. خلاصه کیف زنانه بدلی را من می فهمم. ولی سرامیک گرانیت نما؟ هر خری می فهمد که این گرانیت نیست. سرامیک است. خوب چه اشکالی دارد؟ سرامیک گرانیت نما است، گرانیت سرامیک نما که نیست.

    من فکر می کنم سرامیک و گرانیت کلماتی هستند که در ضمیر ناخودآگاه ما چراغهای خوشبختی، رفاه، ثروت، کلاس، پرستیژ و احساساتی از این قبیل را روشن می کنند. باید روز تولد کسی را که کلمه کاشی را با سرامیک جایگزین کرد به عنوان تعطیل رسمی جشن بگیریم. البته به شرطی که با روز وفات کاشف گرانیت( سنگ گرانیت) تداخل نداشته باشد. کاشی این حس را ایجاد نمی کند هر چند که اطلاعات من در این زمینه به روز نیست. مثلا مطمئنم که کف آشپزخانه ما سرامیک است ولی مطمئن نیستم که دیوارهای توالتمان کاشی است یا سرامیک. خانه ما در دوره گذار از کاشی به سرامیک که دوره خاصی از معماری ایرانی محسوب می شود ساخته شده و مثل خیلی از بناهای آن دوران، بافت گیج کننده ای از این نظر دارد.

    از این مقدمه که بگذریم من برای کسانی که در آپارتمان زندگی می کنند و نگران آسیب دیدن (به گند کشیده شدن) ظاهر فعلی آن هرچند هم زشت و کثیف و دود خورده هستند پیشنهادی دارم که در قالب یک تست روانشناسی ارائه می دهم:

    کاربرد تست: این تست بر روی صاحبخانه های جدید توسط مدیریت ساختمان انجام می شود و نتیجه آن در قالب کشیکهای نوبتی از دیوارها و سایر مشاعات ساختمان نمود پیدا خواهد کرد.

    راهنمای تست: لطفا سؤالها را به دقت بخوانید و اگر سؤال را کلا نمی فهمید به جای جواب یک خط تیره دو سانتی بکشید.

    الف- شما به دموکراسی اعتقاد دارید یا اریستوکراسی یا هیچکدام یا مردم سالاری؟

    ب – آیا شما آپارتمان تازه خریده خود را تا شش ماه دیگر خواهید فروخت؟

    ج – آیا وقتی که عصبانی هستید گفتن کلمه “سرامیک” شما را آرام می کند؟

    د – آیا حاضرید توالت آپارتمانتان را با نمای گرانیت برای کل ساختمان عوض کنید؟

    ه – آیا تا به حال چراغهای ماشینتان را با چراغهای یک ماشین گران قیمت تر مثل بنز یا بی ام و جایگزین کرده اید؟

    و – آیا از رنگ زعفران در مهمانیهایتان و یا غذاهای نذری استفاده می کنید؟

    ز – از کلماتی مانند “ام. دی. اف.” یا “پی. وی. سی.” یا “پی. اچ. دی.” یا “اچ. دی. اف.” یا “ای. بی. اس.” چند بار در روز استفاده می کنید.

    ح – آیا از توالت برای سیگار کشیدن استفاده می کنید؟

    ط – آیا برای خداحافظی بوق می زنید؟

    ی – آیا نسبت به استفاده از عبارت “خلیج عربی” به جای “خلیج فارس” ابراز انزجار می کنید؟

    ک – رنگ مورد علاقه شما کدام است؟

    ل – به نظر شما کدام یک از المانهای زیر در یک آپارتمان مهمتر از بقیه است:

    1- کاغذ دیواری 2- اتاق خواب 3- سرامیک 4- آیفون تصویری

    ن – آیا پیتزا مخصوص غذای مورد علاقه شماست؟

    س – یک شماره رند موبایل را ترجیح می دهید یا یک سفر رایگان به سواحل خلیج فارس را؟

    ع – آیا تا به حال از داروهای کاهش وزن استفاده نموده اید؟

    ف – در شبانه روز چند ساعت تلویزیون تماشا می کنید؟

    ض – “ای. دی. اس. ال.” همان اینترنت پر سرعت است؟

     

     

    کلید تست فوق متاسفانه هنوز آماده نشده است و به محض آماده شدن با هزینه ای مناسب در اختیار متقاضیان قرار خواهد گرفت.

    مطالب مرتبط:

    من دکترای هنرهای زیبا دارم

  • آدم ناراحت

    ما آدمها یک وجه مشترک بزرگ داریم و آن هم اینست که یک لیست بلند بالا و متنوع از چیزهای مختلف داریم که آنها را می خواهیم.

    ماشین سواری، قد بلند، سکس فراوان، پول زیاد، غذای خوشمزه، سفر فرنگ، توجه و محبت به میزان نامحدود، آیفون چهار، شهرت، فرزند صالح، عشق، مدرک دکترا، اندام متناسب، چهره ای جذاب و الخ. هیچ موجود زنده ای به جز انسان این همه چیز نمی خواهد.

    خبر بد اینست که ما در طول زندگیمان بیشتر چیزهایی را که می خواهیم نمی توانیم بدست بیاوریم. چیزهایی را هم که به دست می آوریم معمولا دیگر نمی خواهیم.

    ما در عصری زندگی می کنیم که به راحتی می توانیم بفهمیم چه کسانی (یا حداقل چند نفر) چیزهایی را که ما می خواهیم دارند. می توانیم با چیزهایی آشنا بشویم که قبل از دیدنشان از وجود آنها هم بی خبر بوده ایم ولی حالا که تصویر آنها را از تلویزیون دیده ایم می خواهیمشان. با یک جستجوی ساده بر روی گوگل می توان فهمید که چند نفر آیفون چهار دستشان می گیرند. رسانه های مختلف به طرق مختلف چیزهایی را که ما می خواهیم( یا خواهیم خواست) به همراه کسانی که آنها را دارند به ما نشان می دهند. بزرگترین خانه دنیا، زیباترین دختر(دختر شایسته) جهان، گرانترین ماشین دنیا، پولدارترین مرد جهان، سریعترین دونده دو 100 متر، گرانترین فوتبایست جهان، بزرگترین کیک تولد و …

    یکی از قدرتمندترین زنان جهان

    بعد از مدتی که چیزهایی را که می خواهیم به دست نمی آوریم، ناراحت می شویم. این هم خصوصیت دیگری است که مختص ما آدمهاست. هیچ موجود زنده دیگری از اینکه نمی تواند چیزی را که می خواهد بدست بیاورد ناراحت نمی شود. مثلا آیا خری وجود دارد که از خوردن کاه به جای یونجه تازه ناراحت بشود؟ ولی ما آدمها ناراحت می شویم.

    و ماجرا از اینجا آغاز می شود. “آدم ناراحت” اینگونه متولد می شود. خطرناکترین موجود روی کره زمین.

    آسیبی که آدمهای ناراحت در طول تاریخ به تمدن بشری وارد کرده اند بسیار بزرگتر و گسترده تر از آسیبی است که حوادث طبیعی ممکن است ایجاد کرده باشند. رنج و درد و غمی که آدمهای ناراحت به آدمهای اطرافشان، شهرشان، محیط زیستشان، کشورشان و کل دنیا تحمیل می کنند غیر قابل اندازه گیری است.

    “آدم ناراحت” کیست و این گونه از نسل بشر دقیقا از چه زمانی به وجود آمده و تکامل یافته است؟ تفاوتهای بارز یک آدم ناراحت با یک آدم خوشحال چه چیزهایی است؟

    تشریح خصوصیات آدم ناراحت را به نوشته ای دیگر موکول می کنم ولی باید تاکید کنم که منظور من از آدم ناراحت یک آدم بیمار یا کسی که از نظر روانشناسان مشکل روانی دارد نیست. آدم ناراحت کسی است که چیزی را که می خواهد ندارد و علت نداشتنش را هم کس دیگری می داند. به عبارت دیگر براین عقیده است که مورد ظلم واقع شده است.

    مثلا همین شلوغی های لندن و شهرهای دیگر انگلستان را در نظر بگیرید. یک عده آدم که تعدادشان هم کم نیست به خیابانها می ریزند و چیزهایی را که به دیگران تعلق دارد یا می دزدند و یا به آتش می کشند. آیا این آدمها همه روانی هستند؟ آیا فریب خورده اند؟ آیا همه آنها اراذل و اوباش هستند؟ چیزی که میان همه این آدمها مشترک است اینست که سیاستمداران و ثروتمندان را عامل فقر و بدبختی و بیکاری خودشان می دانند. سیاستمدارانی که آنها معتقدند به شکل دیگری غارتهای به مراتب بزرگتر می کنند.

    نمونه یک آدم ناراحت

    پس به طور خلاصه داستان اینگونه اتفاق می افتد:

    ما اول یک چیزی را می خواهیم، بعد اگر نتوانیم آنرا بدست بیاوریم ناراحت می شویم. بعد اگر از طریق تلویزیون و اینترنت و ماهواره و اینترنت و پیامک بفهمیم که چیزی را که ما می خواهیم دیگران دارند خیلی بیشتر ناراحت می شویم. بعد که خیلی ناراحت شدیم بعضی چیزهایی که معمولا مال ما نیستند را از بین می بریم. این چیزها می تواند شیشه یک مغازه باشد یا زندگی چند خانواده در خمینی شهر. می تواند یک کتابخانه باشد یا یک رودخانه. می تواند نسل یک حیوان وحشی یا درختان یک جنگل باشد یا نسل رو به توسعه یک جامعه.

     

    مطالب مرتبط:

    من این توپو نداشتم

    مطلب مرتبط بعدی:

    هفت روش برای مواجهه با آدمهای ناراحت و دوازده روش برای تبدیل نشدن به یکی از آنها

  • در باب مخالفت

    وب که حالا بیست سال هم بیشتر دارد نوشتن ( به طور کلی انتشار هر گونه محتوا) را به گفتگو تبدیل کرده است. بیست سال پیش نویسنده ای چیزی می نوشت و بقیه هم آنرا می خواندند ولی حالا وب به خواننده ها اجازه می دهد که جواب بدهند. آنها هم روز به روز بیشتر این کار را انجام می دهند. در قالب نظر بر روی یک وبلاگ نویسنده، مطلبی بر روی وبلاگ خودشان، نظری بر روی فیس بوک و الخ.

    خیلی از این جوابها مخالفت است که البته باید هم باشد. وقتی موافقت می کنی خیلی حرفی برای گفتن نداری. لایک (like) بر روی فیس بوک یک نوع ساده و بدوی موافقت است. به نظر من انگیزه آدمها برای مخالفت کردن بیشتر است تا موافقت کردن و مخالفت کردن است که حتی به نویسنده (منتشر کننده محتوا در حالت کلی) اجازه می دهد جاهایی را کشف کند که قبلا نکرده است.

    بر روی وب بعضی از محیطها اصولا گرایش بیشتری به موافقت دارند تا مخالفت. مثلا همین فیس بوک. هر چیزی را که شما منتشر می کنید فقط دوستانتان (به معنی فیس بوکی کلمه) می بینند و اگر چیزی که منتشر کرده اید عکس یا ویدئو نباشد فقط عده کمی از دوستانتان آنرا می خوانند. از آنجاییکه فیس بوک اصلا گزینه dislike ندارد هیچ کس نمی تواند با یک کلیک بگوید که از مطلب شما خوشش نیامده است. معمولا برای مخالفت هم کسی نظر (comment) نمی دهد. چون محیط محیط دوستانه ای است و دوستی یعنی موافقت با یکدیگر و تعریف و تمجید از عکس همدیگر و الخ.

    بعضی از محیطها هم مثل سایتهای خبری بیشتر به مخالفت گرایش دارند. یک خبر نیم صفحه ای می تواند دهها صفحه نظر جورواجور و مخالفتهای متنوع به دنبال داشته باشد. مخالفتهایی که طیف وسیعی را از فحش دادن تا مخالفت مستدل می پوشانند.

    انواع مخالفت

    فحش دادن
    این ساده ترین، راحت ترین و احتملا شایع ترین نوع مخالفت کردن است. ما که فحش دادن را سالها قبل از اینکه مخالفت کردن و یا لزوم آن را بفهمیم برای کاربردهای دیگری مثل برقراری ارتباط، دوست پیدا کردن، جلب توجه، شوخی کردن، نشان دادن محبت، به رخ کشیدن قدرت، جذاب جلوه کردن، جک گفتن و … می آموزیم، با کسب تحصیلات عالیه و تشکیل خانواده سعی می کنیم فقط برای نشادن دادن مخالفت فحش بدهیم. حتی مؤدب ترین پدربزرگ در رسمی ترین مهمانی خانوادگی که عروسها و دامادهایش با مدارک بالاتر از فوق لیسانس حضور دارند این حق را دارد که برای مخالفت با تصمیم شهرداری مبنی بر یکطرفه کردن فلان خیابان به شهردار فحش ناموسی بدهد ولی همین آدم اگر از روی محبت به دخترش بگوید گوساله همه ناراحت می شوند.

    طعنه کنایه
    من خودم فرق بین این دو کلمه را نمی دانم به همین علت همیشه با هم بکارشان  می برم. طعنه کنایه نوع دیگری از مخالفت است که بسیار به فحش دادن نزدیک است ولی در عین حال تا حدودی هم حکایت از باسوادی و هوش هیجانی کاربرش می کند. مثل وقتی که یک نماینده مجلس در جایی می گوید که حقوق نمایندگان مجلس باید افزایش پیدا کند و کسی نظر می دهد که:

    “معلومه که یک نماینده میگه حقوق نماینده ها باید افزایش پیدا کنه!”

    اگر دلیلی برای رد کردن حرف بابا نداری چه فرقی می کند که کسی که این را گفته نماینده هست یا جراح قلب؟

    عدم اجازه
    این نوع از مخالفت هم بسیار در جامعه ما رایج می باشد. من اگر در جمعی درباره مشکلات هورمونی زنان در محیط کار صحبت کنم. اولین سؤالی که از من می شود اینست که رشته تحصیلی من چیست؟ چی؟ مهندسی کامپیوتر چه ربطی به پزشکی/روانشناسی/طب کار/روانشناسی صنعتی/دکترا دارد؟  چه طوری به خودت اجازه می دهی درباره موضوعی که رشته تحصیلیت نبوده اظهار نظر کنی؟ “خوب من فکر می کنم ایده های خوب خیلی وقتها از خارج از یک دامنه فکری می آیند.” برو بابا کلاس نذار.

    ناباوری
    “باورم نمیشه علی سخاوتی (هم) اینو بگه!” یا “از تو انتظار نداشتم. ”  یا “از آدم تحصیلکرده ای مثل تو انتظار نداشتم!” ناباوری نوع جالبی از مخالفت است که در آن مخالفت کننده مسئولیت کشف دلیل مخالفت را تا حدود زیادی به مخالفت شونده منتقل می کند. چی؟ چرا باورم نمیشه؟ “عجب خری هستی.”

    لحن کوبی
    “دیدی چه جوری داشت راجع به افزایش قیمت بنزین حرف می زد؟” یا “نوشته هاش خیلی مغروره!” خوب اگر جایی از نوشته های بابا نادرست است بگو کجا و به چه دلیل.

    تناقض
    از اینجا به بعد مخالفت کننده به جای “چه کسی می گوید” و یا “چگونه می گوید” به “چه می گوید” توجه می کند. در این حالت مخالفت کننده نظری درست مقابل نظر گوینده ارائه می دهد ولی بدون دلیل و تحلیل مسئله. مثلا اگر من جایی بنویسم قیمت بنزین در ازبکستان لیتری دو دلار است و کسی نظر بدهد که خیر یک دلار است.

    بحث و جدل
    در این حالت مخالفت کننده با وجود اینکه سعی می کند منطقی رفتار کند و برای نظرات خود دلیل بیاورد ولی به این توجه نمی کند که چیزی را که می گوید ارتباطی به بحث مطرح شده از سوی نویسنده ندارد. مثلا من جایی می نویسم که یکی از راه های حل مشکل ترافیک تهران گرفتن عوارض بر اساس مسافت طی شده توسط هر خودرو در روز می باشد و مخالفت کننده بگوید “فکر میکنی پولی که میگیرن رو درست خرج می کنن؟”

    استدلال
    آخرین نوع، کمیاب ترین و سخت ترین نوع مخالفت است. مخالفت کننده باید دقیقا به یک جمله یا پاراگراف نویسنده اشاره کند و برای رد آن دلایل خود را ارائه دهد. کار زمانی سخت تر می شود که مخالفت کننده پا از رد یک جمله در یک متن فراتر بگذارد و منظور اصلی نویسنده را در کل محتوا بفهمد و با آن مخالفت کند. اینجاست که ظرف (context) هم علاوه بر محتوای درون آن اهمیت پیدا می کند.

     

    پیش دفاع دربرابر مخالفتهای احتمالی
    قصد من از این نوشته این نیست که بگویم استدلال از فحش دادن بهتر است یا ناباوری و لحن کوبی فقط توسط آدمهای بی شعور استفاده می شوند. قصدم ارائه دسته بندی کامل و جامعی از انواع مخالفت هم نبوده است. قصد من از نوشتن این مطلب همین چیزی است که نوشته ام.

    مطالب مرتبط:

    کسری مخالفت در یک جامعه