دسته: کلیات

  • ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    افراط.

    یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

    اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

    مثلا در شعر مولانا:

    تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

    بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

    هر کجا دردی دوا آنجا رود

    درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

    هر کجا کشتیست آب آنجا رود

    کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

    هر کجا فقری نوا آنجا رود

    فقر افراط در نداشتن است.

    و الخ.

    thirsty
    تشنگی

    بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

    حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

    واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

    در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

    شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

    ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

    من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

    با الهام از

    I go to extremes – متن شعر

    مطلب مرتبط:

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • همچنان در بند خود بودی که بود

    بیشتر آدمها مثل من خودشیفته هستند.

    اگر در خودشیفتگی خودتان شک دارید کمی فکر کنید. به همه ساعتهایی که همه توجهتان معطوف خودتان بوده است. به همه ساعتهایی که فقط درباره خواسته ها، نظرات، عقاید، آرزوها و هر جیز دیگری متعلق به خودتان با دیگران صحبت کرده اید. به همه ساعتهایی که وقتی کسی در حال حرف زدن با شما بوده، شما تنها در حال فکر کردن به خودتان بوده اید. به همه روزها و ماهها و سالهایی که نقش مهم خود را بر روی این کره خاکی در ابری بالای سرتان حمل کرده اید. کمی فکر کنید. به همه لحظه هایی که در بند خود بوده اید. به همه لحظه هایی که عکس خود را روی فیس بوک گذاشته و چند دقیقه بعد برای شمردن لایک هایش به فیس بوک برگشته اید. و چند دقیقه بعد  دوباره برگشته اید. و چند دقیقه بعد باز هم بازگشته اید تا خزعبلاتی که در تمجید عکس فوق العاده شما نوشته شده را لایک کنید. باز هم فکر می کنید شما یک نفر استثنائا خودشیفته نیستید؟ نه جدی؟

    خودشیفتگی

    خودشیفتگی برخلاف بار منفی ای که این واژه القا می کند، لزوما چیز بدی نیست. شاید هم مثل خیلی دیگر از خصوصیات انسانی تا حدی برای بقای نسل بشر ضروری بوده که تا این اندازه در همه وجود دارد. به نظر من بزرگترین مشکلی که خودشیفتگی ایجاد می کند از بین بردن یک مکالمه جذاب و لذت بخش است. از آنجاییکه هزار و یک جور خودشیفتگی وجود دارد این مشکل هم به اشکال مختلفی بروز می کند.

    مثلا خود من در حالت عادی به زندگی طرف مقابل و داستانهای شخصیش کوچکترین توجه و علاقه ای نشان نمی دهم و درباره آنها سؤال و کنجکاوی نمی کنم. دوست من کاوه برعکس، به داستانهای ریز و درشت آدمها علاقه زیادی نشان می دهد و به آنها با دقت گوش می کند.

    بعضی ها بی وقفه حرف می زنند. بعضی ها بدون مقدمه از سیر تا پیاز زندگی خصوصیشان را تعریف می کنند. بعضی ها با فرض اینکه شما هم اکنون با یک ضریب هوشی تک رقمی از کره دیگری به زمین پا گذاشته اید از هر فرصتی برای با هوش نشان دادن خودشان استفاده می کنند. بعضی ها همواره سعی می کنند خودشان را بی تفاوت نشان بدهند. بعضی ها صرف نظر از موقعیت و شرایط و زمان و مکان، فقط درباره یک موضوع ثابت حرف می زنند. بعضی ها هر موضوعی را به خودشان نسبت می دهند و ارتباط آن را با تجربیات خودشان بازگو می کنند. بعضی ها به شما اجازه نمی دهند حرف بزنید. بعضی ها به شما اجازه می دهند حرف بزنید ولی بدون اینکه گوش بدهند منتظر می مانند تا حرفهایتان تمام بشود و آنها شروع به حرف زدن بکنند.

    نتیجه این می شود که آدم درست مثل اینکه بعضی وقتها هوس یک کباب کوبیده یا قرمه سبزی درست و حسابی می کند، هوس یک گفتگوی اصیل و درست و حسابی هم گریبانش را می گیرد. چیزی که ماهها و حتی سالها از آخرین تجربه آن می گذرد.

    گفتگویی که در آن دو طرف:

    الف- صادقانه به همدیگر توجه و علاقه نشان بدهند و چهار تا سؤال بپرسند.

    ب- بتوانند دهنشان را ببندند و ده دقیقه گوش بدهند.

    ج- سعی نکنند برای حرفهای همدیگر شواهد علمی بیاورند و یکدیگر را اصلاح کنند.

    د- قابلیت گفتن دو بیت شعر و چند تا جک را داشته باشند. همانگونه که قبلا در زیر کرسی کرسی شعر می گفتند و لذت فراوان می بردند.

    ه- بتوانند گفتگویی سیال درباره چندین موضوع مختلف داشته باشند.

    و- به خیال خود بال و پر بدهند و مانند گویندگان اخبار فقط ذکر وقایع نکنند.

    ز- بتوانند گه گداری نظرشان را تغییر بدهند.

    ح- بتوانند از عباراتی مانند “بله”، “چه جالب”، “راست می گی” و مانند اینها استفاده بکنند.

    ط- قضیه را شخصی نکنند و بتوانند فراتر از منیت خودشان درباره موضوعی صحبت بکنند.

    ی- کمی فروتنی نشان بدهند و بتوانند برای چند دقیقه عقل کل بودن را بی خیال بشوند.

    مطلب مرتبط بعدی:

    آموزش گفتن کرسی شعر به زبان ساده

    پانوشت

    یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

    زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

    ~ مولانا

  • برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

    مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

    رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

     

    علف هرز

    Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

    اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

    جواب من: “فعلا هیچی.”

    اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

    قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

    آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

    در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

    “مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

    از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

    جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

     

    داروما سان

    از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

    جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

    “در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

    ~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

    چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

    می توان هیچ کاری نکرد.

     

    پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

    بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

    اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

    بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

    بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

    بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

    بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

     

     

    مطالب مرتبط

    ده دلیل برای ترک کار

    مطالب مرتبط آینده

    سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

     

  • پنج ایده برای کشتن زمان

    “زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.”

    این جمله تنها اصل زندگی مردی است که توی درکه یک مغازه آب انار فروشی دارد و من اسمش را نمی دانم.

    ولی چگونه می توان زمان را کشت؟ لطفا اگر جواب این سؤال را می دانید به من هم بگویید که از جمعه گذشته که در حین خوردن یک لیوان آب انار آنرا شنیدم حسابی ذهنم را مشغول کرده است.

    جسنجوی عبارت kill time before it kills you بر روی گوگل حدود سی و هشت میلیون نتیجه بر می گرداند. هزاران سال است که آدمها با “زمان” و مفاهیم مرتبط با آن درگیر بوده و هستند. گذشته، حال، آینده. آیا واقعا آدمی موجودی است که رو به آینده و پشت به گذشته دارد؟ آیا باید در حال زندگی کرد؟ آیا باید زمان را کشت؟ آیا زمان واقعا ما را می کشد؟

    من شخصا معتقدم که بیشتر آدمها زمان زیادی دارند که روی دستشان باد می کند و نمی دانند با آن چکار کنند. شاید خوابیدن شاهدی بر همین مدعا باشد. در طی میلیونها سال تکامل، خواب به عنوان مکانیزمی برای کشتن زمان (بزرگترین دشمن انسان) بوجود آمده است ولی ما آنرا با دلایل سطحی مثل استراحت و بازسازی سلولها توجیه می کنیم. شاید یک میلیون سال بعد آدمهایی بوجود بیایند که در شبانه روز هجده ساعت بخوابند و متوسط عمرشان صدوپنجاه سال باشد.

    ولتر معتقد بود که اگر نمی خواهید خودکشی کنید همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشید. برای من خیلی سخت است که همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشم و شاید به همین دلیل گه گداری فکر خودکشی به سرم می زند. ولی بعضیها همیشه کاری برای انجام دادن دارند. آدمهایی که هیچ وقت وقت ندارند. بیزی هستند. شاید بتوان گفت این آدمها موفق شده اند که زمان را بکشند. آنها وقت ندارند. چرا؟ چون آنرا کشته اند. قاتلان زمان کسانی هستند که وقت ندارند. آنها که وقت دارند توسط زمان کشته خواهند شد.

    البته قضیه به این سادگی هم نباید باشد. زمان هم مثل خیلی چیزهای دیگر برای آدمهای مختلف معانی متفاوتی دارد. برای بعضی ها زمان یعنی گذشته و هر چیزی که در آن اتفاق افتاده است. بعضیها زمان را در آینده متصور هستند و اتفاقاتی که قرار است بیفتد. بعضیها هم زمانشان در حال است. پلی که گذشته را به آینده متصل می کند. برای بعضیها زمان یعنی اتفاقاتی که می افتد. مثل تحویل سال. یا دریافت حقوق. برای بعضیها زمان یعنی عددی که ساعت نشان می دهد. برای بعضیها زمان یعنی بار هستی. برای بعضیها یعنی طلا. زمان بعضیها خطی است. زمان بعضیها دوره ای. و الخ.

    به طور کلی علما دو جور به زمان نگاه می کنند. نگاه اول، زمان را بخشی از ساختار اساسی جهان هستی می داند. یک بعد مستقل از حوادث که همه اتفاقات به توالی در آن به وقوع می پیوندند. نیوتن اینگونه به زمان نگاه می کرد. نگاه مقابل نگاه اول، زمان را یک چیز یا یک حادثه و بنابراین آنرا قابل اندازه گیری یا سفر نمی داند. کسانی مثل کانت و لایبنیتز معتقد بودند که زمان هم مثل مکان و اعداد ساخته ذهن بشر است.

    انتخاب یکی از این دو نگاه به زمان، تا حدودی به یافتن راهی برای کشتن آن کمک می کند. اینکه شما بدانید که زمان نیوتنی را می خواهید بکشید یا زمان کانتی را به نظر من خودش نیمی از راه است. نگاه من بیشتر به نگاه دوم نزدیک است و با همین نگاه ایده های زیر را برای کشتن زمان کانتی پیشنهاد می کنم:

    1- عدم استفاده از ساعت مگر در مواقع ضروری مثل تنظیم جلسات و قرارهای بیش از یک نفر. اگر کسی از شما ساعت را پرسید می توانید از جوابهایی مثل “پیش از ظهر” یا “وقت شام” یا “صبح علی الطلوع” استفاده کنید. زمان اولین ضربه اش را هنگامی به شما وارد می کند که با زنگ ساعت بیدار می شوید. ضربه بعدی ساعت زدن در محل کار است.

    2-  کشتن مفاهیمی مانند “دیر شدن” یا “دیر کردن”. اگر پدیده زمان را در ذهن خود بکشید دیگر هیچ کار و هیچ چیز “دیر” نیست. اما برای کشتن زمان اول باید مفاهیم مرتبط با آنرا کشت. مفاهیمی مانند دیر و زود، مدیریت زمان، تقویم، سال نو و غیره.

     

    زمان

    3- به زمان اهمیت ندهید و برای آن کوچکترین ارزشی قائل نباشید. اصطلاح “وقت طلاست” هم مثل خود “وقت” ساخته ذهن توهم ساز بشر است. وقت طلا نیست. کشتن آن طلاست. از بین بردن زمان را به صورت آگاهانه تمرین کنید. زمان را یک شبه نمی توان کشت. کشتن “زمان” زمان می برد. به تمرین نیاز دارد. بدون اینکه ایده شماره یک را زیر پا بگذارید، هر شب اندازه تقریبی زمانی را که کشته اید، جایی یادداشت کنید.

    4- تا جایی که می توانید از کارهایی که به زمانبندی نیاز دارند، پرهیز کنید. هنگام تردد در بزرگراه ها به تابلوی “… روز مانده به اتمام پروژه …” نگاه نکنید.

    5- انار فروش فوق الذکر را پیدا کنید و از او بپرسید که چگونه زمان را می کشد. او که همه عمرش را با این اصل (زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.) زندگی کرده است، قاعدتا باید جواب خوبی برای این سؤال داشته باشد.

     

  • کنسل می کنم پس هستم

    دیروز یکی از شاگردهایم جلسه انگلیسی روزانه اش را با پیامک کنسل کرد. به دلیل آماده نبودن. من امروز یک قرار ملاقات را به دلیل کمی تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم. از اینها جالبتر اینکه من این مطلب را می خواستم دیروز بنویسم ولی بعد از نوشتن اولین پاراگراف، نوشتن بقیه اش را کنسل کردم. شاید به این دلیل که فکر می کردم ایده خوبی نیست. شاید هم بدون هیچ دلیل خاصی.

    کنسل کردن یکی از بزرگترین ابداعات بشر مدرن محسوب می شود. همه چیز را می توان کنسل کرد. قرار ملاقات، بلیط هواپیما، جلسه کلاس، نوشتن یک مطلب، تولید یک محصول جدید، قرارداد همکاری و هر قول و قراری را که ممکن است بین دو نفر یا حتی یک نفر با خودش رد و بدل بشود. مثل تصمیم برای ترک سیگار.

    کنسل کردن را اصولا به دو دسته یا نوع کلی می توان تقسیم کرد. کنسل کردن از روی گشادی و کنسل کردن از روی تغییر. کنسل کردن از روی تغییر موضوع این نوشته نیست. کنسل کردن هایی به دلیل گران شدن دلار یا بچه دار شدن یا تصادف یا پدیده هایی که در قراردادها در بند فورس ماژور قرار می گیرند. من حدس می زنم که این نوع از کنسل کردن نسبت به نوع دیگر از قدمت بیشتری برخوردار است. به عبارت دیگر بشر کنسل کردن از روی گشادی را مدتها پس از ابداع کنسل کردن از روی تغییر ابداع کرده است.

    ذکر این نکته ضروری است که کنسل کردن با پشت گوش انداختن یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که کنسل کردن معمولا خنثی کردن اتفاقی است که قرار بوده بیفتد. مثل خنثی کردن یک مین. بدون انتظار خاصی از وقوع آن در آینده. شما هم می توانید وقت آرایشگاه خود را کنسل کنید و هم می توانید وقت گرفتن از آرایشگاه برای کوتاه کردن موهایتان را پشت گوش بیندازید، این دو با هم تفاوت ماهیتی دارند. وقتی کاری را پشت گوش می اندازیم به این معنی است که هنوز یک تصمیم قطعی برای انجام آن در یک زمان مشخص نگرفته ایم ولی کنسل کردن در حقیقت لغو کردن یک تصمیم قطعی است که در گذشته گرفته ایم.

    حالا سؤال اینست که چرا از روی گشادی کنسل می کنیم؟ به دلایل مختلف.

    برای مثال چون از روی گشادی تصمیم گرفته ایم. یعنی بدون داشتن اطلاعات کافی و سنجیدن حدود و صغور آن. دور هم جمع بوده ایم، غذای خوبی خورده ایم، آب و هوا هم خوب بوده است. هورمونهای مغزمان هم در بهترین وضعیتشان قرار داشته اند. در این وضعیت تصمیمی گرفته ایم و قولی داده ایم بدون اینکه به لحظه عمل به آن با جزئیاتش فکر کرده باشیم. مثل لحظه بیدار شدن ساعت پنج صبح و بیرون رفتن از خانه در سرما و تاریکی یک صبح زمستان.

    دلیل دیگر اینست که بعد از تصمیم گرفتن و قول دادن شروع می کنیم به ارزیابی کردن درستی تصمیمی که گرفته ایم و حدس زدن خروجی یا عواقب حاصل از عمل به آن. من امروز به یک نفر قول دادم که فردا به همراه او در یک همایش غذای سالم شرکت کنم. درست بعد از اینکه تلفن را قطع کردم شک من نسبت به این تصمیم شروع شد. اصلا من را چه به همایش غذای سالم؟ آنهم ساعت سه بعد از ظهر یک روز زیبای پائیزی. لیستی هم از کارهای جایگزینی که در آن سه ساعت می شود کرد نوشته ام. تا حالا دو سه تا سناریو هم برای کنسل کردن قرار توی ذهن خودم مرور کرده ام. تصویر خسته کننده ای از یک عده آدم بی درد که می خواهند درباره محصولات ارگانیک و چای سبز و این جور چیزها حرف بزنند و در یک نمایشگاه جانبی بروشورهای سبزرنگ پخش کنند، انگیزه من را برای رفتن به این همایش کمرنگ و کمرنگ تر می کند. ولی مشکل اینجاست که این آقا همان کسی است که قرار امروزم را با او به دلیل تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم (هوا خیلی خوب بود.) شاید می خواستم با قرار فردا به نوعی جبران کنم. ولی به هر صورت برای کنسل کردن قرار فردا به سناریوی آبرومندانه ای نیاز دارم. چیزی متفاوت با یک بیماری ناگهانی یا مرگ یکی از نزدیکان یا بهانه های مشابه کلیشه ای.

    بدیهی است که قبل از اینکه نوشتن این مطلب را تمام کنم و دکمه publish را بزنم چند باری به ذهنم رسید که نوشتن و انتشارش را کلا کنسل کنم و به کار دیگری بپردازم. کاش کارهایی را که در طول زندگیم کنسل کرده ام جایی یادداشت کرده بودم و می توانستم یک چیزی مثل “کنسل گرافی” برای خودم درست کنم. شاید کنسل گرافی من برای خوانندگان وبلاگم جالبتر از این مطلب می توانست باشد. شاید چنین لیستی به من کمک می کرد که الگوهای کنسل کردن خودم را کشف کنم و تصمیم های بهتری بگیرم یا کمتر به دیگران وعده های تو خالی بدهم. گشادی درد بی درمان گشادی.

    مطالب مرتبط:

    حالشو ندارم

    هفت روش مؤثر در غلبه بر گشادی در صعود به قله های مرتفع

     

     

  • کمک کردن یا کمک خواستن؟ مسئله اینست

    چند روز پیش با دو نفر از دوستان قدیمی توی استخر راه می رفتیم و حرف می زدیم. یکی از این دوستان قدیمی داشت می گفت که از وضعیت زندگیش راضی نیست. فکر کنم می خواست با ما درد دل کند چون حرفهایش برای من تازگی نداشت و قبلا هم حرفهای مشابهی از او شنیده بودم. من و دوست دیگر، بدون اینکه به این موضوع توجه کنیم شروع کردیم به کمک کردن به او. هر چیزی که به فکرمان می رسید به او می گفتیم. از فواید مشاوره گرفته تا خطرات افسردگی. دوست مشکل دار من در تمام مدتی که ما حرف می زدیم با بی حوصلگی به ما گوش می داد و بعضی وقتها هم سرش را زیر آب فرو می کرد.

    امروز با دوست دیگری تلفنی حرف می زدم که داشت می گفت دلش برای فلانی به فلان دلیل می سوزد و برای بیساری به بیسار دلیل. این دوست من هم مثل خیلی های دیگر مقدار زیادی از وقت و انرژی خودش را به کمک به دیگران اختصاص می دهد. کاری که من به شدت با آن مخالفم. نه که اصولا با کمک به دیگران مخالف باشم بلکه به دلایلی که در ادامه خواهم نوشت.

    ده نکته در باب کمک کردن و کمک خواستن

    – سؤال اول در کمک کردن (مخصوصا کمک فکری از نوع راهنمایی و نصیحت و مشاوره) به یک آدم اینست که ما از کجا می دانیم که آن شخص نیاز به کمک دارد؟ صرف اینکه زندگی آن فرد یا تصمیمی که گرفته است یا می خواهد بگیرد با استانداردهای (یا الگوهای رفتاری) ما مطابقت ندارد، دلیل کافی برای نیاز داشتن یک آدم به کمک نیست. صرف اینکه خودش به ما بگوید مشکل دارد یا از زندگیش یا کارش یا هر چیز دیگرش راضی نیست هم همینطور.

    – دلسوزی. ما بطور ناخودآگاه در طیف بسیار گسترده ای از موقعیتها دستخوش این احساس می شویم. دلمان هم برای کودک چهار ساله ای که پدر و مادرش را در زلزله از دست داده و خانه اش خراب شده است می سوزد و هم برای مرد چهل ساله ای که معتقد است زنش به او زور می گوید. دلسوزی احساسی است که برای هر آدمی که زیاد دچار آن بشود، می تواند زنگ خطری باشد. چرا؟

    – دلسوزی احساسی است که با دریافت حداقلی از اطلاعات درباره یک موقعیت یا یک اتفاق درمورد یک شخص به ما دست می دهد. به نظر من تفاوت عمده دلسوزی با همدردی در همین نکته نهفته است. دلسوزی به صورت ناخودآگاه و به صورت غریزی و بدون اندیشه بوجود می آید، درصورتیکه همدردی نیاز به تفکر، کسب اطلاعات بیشتر و درنتیجه درک شرایط، وضعیت و احساسات طرف مقابل دارد. بدیهی است که دلسوزی نسبت به همدردی کار بسیار ساده تر و راحت تری است. دلسوزی ما را غمگین می کند. همانطور که از اسمش برمی آید یک قسمت حساس از وجود ما در این فرایند می سوزد. در صورتیکه همدردی می تواند با غم و اندوه همراه نباشد. من با این شعر سعدی موافق نیستم که “تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی” (مگر اینکه بی غم را بی خبر یا بی تفاوت ترجمه کنید.)

    – از بلایای طبیعی مثل زلزله یا قحطی که بگذریم، بیشتر مواردی که در زندگی روزمره موجب دلسوزی ما می شوند و انگیزه ای برای کمک کردن به دیگران، تله هایی هستند که ما را به چاله (یا چاه) فرو کردن میخ آهنین در سنگ ( یا میخ سنگی در آهن)  می اندازند.

    – بزرگترین مشکل در کمک کردن به دیگران، نداشتن اطلاعات کافی از وضعیت یا موقعیتی است که ما آنرا مشکل می نامیم. هر مشکلی حدود و صغور گسترده ای دارد که عوامل، اشخاص، زمانها، مکانها و بطور کلی اطلاعات زیادی را در بر می گیرد که ما یا امکان دسترسی به آنها را نداریم و یا ترجیح می دهیم که زحمت جمع آوریشان را به خودمان ندهیم. Context مهمترین چیزی است که در ارتباط با یک آدم و درک شرایط او نادیده گرفته می شود. آیا فلانی خوب می خوابد؟ آیا در همین لحظه که دارد مشکلش را به من می گوید از یبوست رنج نمی برد؟ آیا دروغ می گوید؟ آیا در ارائه بعضی از اطلاعات بزرگنمایی یا کوچکنمایی نمی کند؟ آیا من بدون قصد و غرض و تعصب دارم به مشکلات این بابا گوش می دهم؟ و الخ.

    – مشکل بعدی آماده نبودن طرف مقابل برای کمک ماست. دوست من توی استخر به ما نگفت که “من فلان مشکل رو دارم آیا شما می تونید به من کمک کنید؟” تا جایی که من یادم هست هرگز چنین حرفی نزد. او فقط داشت درد دل می کرد. فقط یک گوش شنوا لازم داشت. کاری که همه می کنند و بسیار طبیعی است. چیزی که طبیعی نیست تلاش برای کمک به آدمی است که دارد درد دل می کند. ممکن است کسی بگوید که خوب یارو خودش دارد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم می گوید که از فلان وضعیت راضی نیست یا خسته شده است، بنابراین وظیفه ما به عنوان یک دوست اینست که به او کمک کنیم.

    – خسته شدن از یک وضعیت به معنی آماده بودن (یا حتی تصمیم) برای تغییر آن وضعیت نیست. خستگی یا ناراحت بودن یا هر احساس منفی دیگری ممکن است شرط لازم برای تغییر یک وضعیت باشد ولی به هیچ وجه شرط کافی برای اینکار نیست.

    – چه کسی آماده تغییر است؟ و چه کسی آماده کمک گرفتن؟ باز هم تکرار می کنم از بلایای طبیعی و غیر طبیعی، افسردگی حاد و چند تا بیماری دیگر که بگذریم، تنها کسی آماده کمک گرفتن است که خودش قبل از اینکه به کسی چیزی بگوید به مطالعه و تحلیل مشکلش اقدام کرده باشد. نیازی به گفتن نیست که درد دل کردن و شناخت مشکل دو چیز کاملا متفاوت هستند. کسی که آماده کمک گرفتن است باید بتواند مشکلش را به روشنی و با صراحت بیان کند یا حداقل اعتراف کند که خیلی دلش می خواهد اینکار را بکند و ساعتها هم درباره آن فکر کرده است ولی تاکنون قادر به بیان شفاف مشکلش نشده است. این آدم باید بتواند اطلاعات پیرامونی درباره مشکلش ارائه بدهد. و از همه مهمتر از شما به عنوان یک دوست به صورت مستقیم تقاضای کمک بکند. به همان مستقیمی که تقاضای پول برای قرض گرفتن می کند. “من این مشکلو دارم با این شرایط. خودم هم تا حالا این کار و اون کارو کردم. تو می تونی بهم کمک کنی؟” چنین آدمی شاید کمی آماده کمک گرفتن باشد.

    – بنی آدم اعضای یک پیکرند. مخصوصا از این نظر که همه ما دوست داریم که دوست داشته بشویم. دوست داریم دیگران به ما اهمیت بدهند. دوست داریم در جامعه دوستان خود یا حتی در جامعه ای بزرگتر مطرح باشیم و حرفی برای گفتن داشته باشیم. مشکلات دیگران – چه واقعی و چه ساختگی – و ارائه پند و اندرز نطلبیده در راستای حل آنها، مجالی است مناسب و آسان برای ارضای این خواسته های بدوی بشری.

    – دادن کمک فکری به دیگران یکی از راحت ترین کارهایی است که آدمها دوست دارند برای پر کردن اوقات فراغتشان انجام بدهند. دلسوزی و حل کردن مشکلات فردی و اجتماعی هم همینطور. این پدیده به خصوص در میان آدمهای بیکار، بی برنامه، بی هدف و به طور خلاصه آدمهایی که برای خودشان کار و زندگی یا سرگرمی ندارند، امری بسیار شایع است. در میان آدمهایی که تمام تلاششان را می کنند که از مشکلات خودشان فرار کنند و مواجهه با آنها را به تعویق بیندازند هم همینطور.

    حالا یک نگاهی به دور و بر خودتان بیندازید. از جمع دوستان گرفته تا خانواده، تا شهر و کشوری که در آن زندگی می کنید. چند درصد از آدمها کمک می خواهند و چند درصد از آنها کمک می کنند؟ البته در حد ارائه نظرات شخصی.

    مطالب مرتبط:

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • ناتوانی توانمندان در توانمندسازی ناتوانمندان

    در سه روز اخیر، من عبارت توانمندسازی را حداقل سه میلیون بار شنیده ام. در این شهر کسانی هستند که ناتوانمندان ( نه ناتوانان) را به کارگاهها و کلاسها و سمینارهای مختلف توانمندسازی دعوت می کنند. سازمانها و شرکتهای کوچک و بزرگ با برگزاری دوره های مختلف آموزشی سعی می کنند که نیروی انسانی خود را توانمند کنند. پدر مادرها سعی می کنند فرزندانشان را به مدرسه ای بفرستند که برنامه های فوق برنامه توانمندسازی داشته باشد. و دیری هم نخواهد گذشت که شاهد تولد دوره های آکادمیک توانمندسازی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاه صنعتی شریف و برای اولین بار در ایران خواهیم بود.

    تا آن زمان فرا برسد، اینجانب علی سخاوتی – تنها دکترای توانمندسازی در ایران – به خودم اجازه می دهم که این مطلب علمی را درباره توانمندسازی برای شما بنویسم.

    نزدیکترین واژه به توانمندسازی، غنی سازی است. غنی سازی می گویم بیشتر شبیه غنی سازی آرد تا غنی سازی اورانیوم.

     

    نان غنی شده

    طبق تعریف ویکی پدیا آرد غنی شده، آردی است که ترکیبات غذایی (مثل آهن و ویتامینهای ب) که در حین تهیه آرد از بین رفته اند به آن بازگردادنده شده اند.

    نکته ای که در این تعریف قابل توجه است اینست که در حین تهیه آرد، یک سری از مواد مهم و مغذی آن از بین می روند. درست مثل از بین رفتن یک سری از قابلیتهای مهم فرزند آدم مانند کنجکاوی، خلاقیت، شجاعت، صداقت و غیره، در طول فرایند تهیه کردنش برای زندگی. این فرایند آموزش عمومی نامیده می شود. و بعد در زمانی و مکانی این آدم نیاز به توانمند شدن پیدا می کند. برای محیط کارش. برای رابطه با همسرش. برای لذت بردن از زندگی شخصی خودش. برای خندیدن. برای دیدن درختان. برای ابتکار و الخ.

    اینجاست که سر و کله توانمندسازان پیدا می شود و صنعت توانمندسازی شکل می گیرد. چه به جا و به موقع. این منجیان می آیند تا درقبال مبلغی نه چندان زیاد، موهبت بی بدیل توانمندی را به انسان بازگردانند. انسانی که در حین تهیه، ناتوانمند شده است. این جمله همانقدر با تعریف آرد غنی شده شباهت دارد که فرایند توانمندسازی آدم با فرایند غنی سازی آرد. به عبارت دیگر فرایند غنی سازی آرد شامل افزودن یک سری چیزها است به آرد. فرایند توانمند سازی آدم هم در بیشتر مواقع شامل افزودن یک سری چیزهاست. افزودن اطلاعات. افزودن دانش. افزودن مهارت. باز هم کلاس. باز هم آموزش. ولی اینبار کلاسهای نیمه عمومی یا کمی تا اندکی عمومی.

    نکته باریک تر از مو اینجاست که ناتوانمند شدن آدمیزاد با تهی (در برابر غنی) شدن آرد یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که آرد در حین تهیه به طور فیزیکی ترکیبات مهمی را از دست می دهد و واقعا تهی می شود. ولی آدم در حین تهیه (آموزش عمومی) توانمندیش را از دست نمی دهد بلکه خورشید توانمندیش در پشت ابرهای عظیم خزعبلات سیستماتیک پنهان می شود. چرندیات بی پایه ای که همه آدمها را در چارچوب یکرنگی با جماعت ناتوانمند می چپاند و به آنها نمره انضباط می دهد و کارنامه می دهد و مدرک و عنوان. تفاوت آدم ناتوانمند با آرد تهی اینست که تهی بودن آرد به خاطر از دست دادن چیزهای خوب و مفید است ولی ناتوانمندی آدم به خاطر به دست آوردن چیزهای بد و خزعبلات مضر.

    نکته باریک تر از مو اینجاست که همه آدمها توانمند هستند. هیچ کسی و هیچ سیستمی نمی تواند آدمی را ناتوانمند بکند. کاری که آنها انجام می دهند مخفی کردن آتش زیر خاکستر است. یا نیمه فعال کردن آتشفشان. آتشفشانی که به جای بیرون ریختن گدازه های خلاقیت و شور زندگی، محیط اطرافش را با دود نارضایتی و افسردگی آلوده می کند. این خلق پر شکایت گریان.

    آتشفشان کوه برومو

    به نظر من فرایند توانمندسازی آدمها باید بیشتر شبیه به خالص کردن طلا باشد تا غنی کردن آرد. فرایندی که ناخالصیها یا همان خزعبلات آموخته شده در فرایند تهیه آدم (آدم سازی؟) را ناآموخته (unlearn) بکند. ولی چطور می توان آموخته ها را ناآموخته کرد؟ آنهم حجم زیادی از آموخته هایی که در طول سالیان سال (دهه ها) در ذهن ما حک شده اند. تنها روشی که برای من به عنوان یکی از ناتوانمندترین آدمهای روی کره زمین تا به امروز مفید بوده است، تمرین روزانه است.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) فیزیکی خوب خوردن و خوب خوابیدن و ورزش روزانه لازم است. پرهیز روزانه از چیزهای مضر هم همینطور. مثل قلیان.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) ذهنی تمرین روزانه عضله ایده پردازی با نوشتن حداقل ده ایده لازم است. با عملی کردن روزانه بعضی از آن ایده ها. با یادگیری روزانه از کارهایی که به طور روزانه انجام می دهیم.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) احساسی پرهیز از این خلق پر شکایت گریان و معاشرت با آدمهای توانمند لازم است. هر روز.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) روحی سپاسگزاری روزانه لازم است. برای چیزهایی که داریم. تسلیم روزانه لازم است. در برابر چیزهایی که خارج از کنترل ماست.

    پدربزرگ من توانمندترین آدمی بود که در عمرم دیده ام. او بی سواد بود و با کشاورزی بر روی چند تکه زمین کوچک که حتی مالک بعضیشان هم نبود (رعیت بود)، هشت تا بچه اش (از چهارده بچه ای که زنده ماندند) را در شهرستان قزوین بزرگ کرد. البته به کمک مادربزرگم که او هم بی سواد بود. پدربزرگ من با طبیعت و به طور طبیعی زندگی می کرد. همه گیاهان و جانوران دور و برش را می شناخت و اسم و کاربردشان را می دانست. شعرها و داستانهایی که در بچگی در شبهای زمستان شنیده بود و تعدادشان اصلا هم کم نبود را در هشتاد سالگی از بر می خواند. البته با بیانی بی نظیر. تعداد ضرب المثلها و داستانهایی که در موقعیت (context) مناسب بکار می برد، حیرت انگیز بود. زمان و مکان خودش را و دینامیک روابط آدمها را به خوبی درک می کرد. با آب خالی خودش را می شست و به دوا و دکتر اعتقادی نداشت. فاصله چند کیلومتری بین خانه و زمینهای کشاورزیش را هر روز پیاده طی می کرد. بدون نیاز به زنگ ساعت از خواب بیدار می شد. به طرز حسادت برانگیزی عمیق و سنگین می خوابید. بویی از استرس و نگرانی نبرده بود و به شوخی از دیگران می خواست که “جای اعصاب را به او نشان بدهند.” دروغ نمی گفت و اصولا نیازی هم به این کار نداشت. با نوه ها و نتیجه هایش مثل یک بچه بازی می کرد و می خندید و از زندگی لذت می برد. حتی یک بار نشنیدم که اقسوس گذشته را بخورد و از “آن زمانها” به حسرت یاد بکند. پدربزرگ من از چیزهای زیادی نمی ترسید.

     

    مطالب مرتبط:

    از شستشو تا بنباران مغزی

    هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین


  • تنها شرط موفقیت در کسب و کار

    چند روز پیش در جلسه ای یک نفر معتقد بود ایده ای دارد که می تواند میلیاردها تومان در ماه درامد ایجاد کند. جزئیات ایده مهم نیست ولی کلیاتش این بود که به سه میلیون بیننده فلان برنامه پر بیننده تلویزیونی یک کالای 5000 تومانی بفروشیم و با پیامک در یک قرعه کشی بزرگ شرکت کنند و الخ.

    همینجا صبر کنید. یک سؤال که باید به تناوب از خود پرسید.

    یکی از بدترین ایده ها برای آغاز یک کسب و کار ایده ای است که موفقیتش نیاز به میلیونها مخاطب داشته باشد. هر وقت خودتان را در حال ضرب و تقسیم اعداد بزرگ برای راه اندازی کسب و کاری یافتید، بدانید و آگاه باشید و مطمئن باشید که در توهم محض به سر می برید. در شروع یک کسب و کار و حتی مدتها پس از آن عملگرهای ریاضی محدود به جمع و تفریق هستند و ضرب و تقسیم در معادلات آن کاربردی ندارد!

    و اما بهترین ایده برای راه اندازی یک کسب و کار چیست؟ یا چه ایده هایی برای کسب و کار خوب هستند؟

    بگذارید خیالتان را راحت کنم. ایده چیزی است که همه دارند. ایده دو ریال نمی ارزد. شاید بتوان گفت که چه ایده هایی خیلی بد هستند. مثلا ایده ای که اگر به مادر بزرگتان بگویید نفهمد. یا ایده ای که از ترس لو رفتنش سعی کنید مخفی نگهش دارید. یا ایده ای که نیاز به چند میلیون مشتری دارد. یا ایده ای که به سود رسیدنش چندین سال طول می کشد. اینها ایده هایی هستند که خیلی بد هستند. ولی ایده های خوب؟ هزاران ایده خوب وجود دارد. با هر آدمی که صحبت کنید دهها ایده خوب برای راه اندازی یک کسب و کار دارد. از راننده تاکسی گرفته تا مادربزرگ من. ولی چرا کسی این همه ایده خوب را اجرا نمی کند؟

    کسی ممکن است بگوید که اجرای یک ایده بسیار مهمتر از خود ایده است. من از روی تجربه به شما می گویم که اجرای خوب هم در درجه اول اهمیت قرار ندارد. تنها چیزی که یک کسب و کار خوب را از بقیه متمایز می کند داشتن مشتری است.

    داشتن مشتری از روز اول یعنی اینکه شما موفق به درست کردن چیزی شده اید که یک نفر حاضر است بابت آن پول بدهد. و از اینجاست که کسب و کار شما آغاز می شود. شما businessman می شوید! یاد گرفتن این فرمول ساده برای خود من سالها طول کشید و هزینه هنگفتنی بابت آن پرداخت کردم. ای کاش یک نفر این فرمول ساده را ده سال پیش به من آموخته بود.

    حالا سؤال اینست که چرا این اصل ساده را خیلی ها رعایت نمی کنند و پول و انرژی و وقتشان به فنا می رود؟ برای اینکه در کسب و کار، از پیدا کردن مشتری و فروختن به او کارهای راحتتری هم هست. مثل ثبت شرکت. اجاره و تجهیز یک دفتر کار. ساختن یک وب سایت. چاپ بروشور. استخدام منشی. شرکت در کلاسهای بازاریابی. شرکت در سمینارهای تخصصی. برقراری جلسات مختلف. و الخ. همه این کارها که به امید پیدا کردن مشتری انجام می شود، پیدا کردن مشتری را به تعویق می اندازد. گشادی بیزنسی! گشادی درد بی درمان گشادی. آدم ترجیح می دهد کاری که سخت است را بعد از بقیه کارها انجام دهد. در کسب و کار این گشادی می تواند به معنی از دست دادن سرمایه، شکست و بازگشت به پشت میز کارمندی یا فرمان پراید باشد.

    بعضی ها این کار را به طور طبیعی انجام می دهند ولی برای من پیدا کردن مشتری و فروختن به او کار بسیار سختی است. هیچ چیز را به هیچ کس نمی توانم بفروشم. می ترسم که یارو بگوید نه. ترجیح می دهم خودم را با تیر بزنم تا اینکه جواب نه از کسی بشنوم. شاید کمی اغراق کنم ولی باور کنید خیلی وقتها دقیقا همینطوری است. به هر حال مهمترین چیز در آغاز یک کسب و کار و ادامه آن داشتن مشتری و داشتن درآمد از روز اول است.

    دو قانون سرمایه گذاری آقای وارن بافت، ثروتمندترین مرد جهان و موفقترین سرمایه گذار تاریخ را هم به خاطر بسپارید:

    قانون اول: هرگز ضرر ندهید.

    قانون دوم: هرگز قانون اول را فراموش نکنید.

     

  • جوان ناکام، سقراط و آغازگری

    اعلامیه ای روی دیوار همسایه روبرویی ما چسبانده شده است که از دنیا رفتن جوانی ناکام را اعلام می کند. عکس اعلامیه پسری نوزده بیست ساله را نشان می دهد. عبارت “ناکام” پررنگ و با حروف بزرگ بر روی اعلامیه چاپ شده است. گویی که ناکام بودن، مرگ را بزرگتر جلوه می دهد، یا سخت تر، یا غمناک تر یا غیر طبیعی تر. حتی تراژیک تر از “مرگ نابهنگام” یا مرگ “زود هنگام”. یعنی مرگ جوانی نوزده ساله یک هفته پس از ازدواجش. هنگام یا نابهنگامی مرگ باشد برای نوشته ای دیگر، فعلا می خواهم بپردازم به کام و ناکام.

    طبق چیزی که من از فرهنگ عامه می دانم جوان ناکام به کسی می گویند که در جوانی (زیر سی سال؟) و قبل از اینکه ازدواج کرده باشد بمیرد. جوان بودن و ازدواج نکردن دو عامل تعیین کننده برای ناکام بودن هستند. به عبارت دیگر اگر کسی در نوزده سالگی با کوله باری از تجربه لذت جنسی یا تجربه های خوب دیگر بمیرد باز هم جوان ناکام محسوب می شود. اگر کسی در شصت سالگی و باکره بمیرد ناکام از دنیا نرفته است. ولی واقعا کام چیست؟ کامروا یا ناکام چه کسی است؟ و از همه مهمتر اینکه چطور می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

    فرهنگ فارسی عمید کام را مراد و مقصود و آرزو معنی می کند. کامروا هم طبق این تعریف کسی است که به مراد و مقصود و آرزویش رسیده است. کامروا در یک کلمه یعنی آدم خوشبخت. قاعدتا ناکام هم باید کسی باشد که به مراد و آرزویش نرسیده است. آیا پسر همسایه ما به مراد و آرزویش نرسیده بود؟ اصلا مراد و آرزوی او چه بوده است؟ خیلی کنجکاو هستم که زنگ خانه شان را بزنم و این سؤال را از پدر و مادرش بپرسم ولی می ترسم باعث ناراحتی بیشترشان بشوم.

    جستجو به دنبال جواب این پرسش که کامروا یا خوشبخت چه کسی است شاید به قدمت تاریخ بشر باشد. جستجویی که همواره توجه مورخین، فلاسفه و اخیرا روانشناسان، اقتصاد دانان و جامعه شناسان را به خود جلب کرده است.  در مقدمه کتاب تاریخ هرودوت که بسیاری آنرا اولین نوشته تاریخی غرب می دانند ، جستجوی خوشبختی را از ابتدا می توان تنیده در ثبت وقایع انسانی یافت. کروئسوس پادشاه ثروتمند لیدیا در قرن ششم پیش از میلاد از عالم فرزانه آتن آن زمان، سولون، می پرسد که خوشبخت ترین مرد جهان چه کسی است. کروئسوس که گمان می کند خوشبخت ترین مرد، خودش است جوابی برخلاف انتظار از سولون دریافت می کند: تلاس پدری از آتن که در جوانی در جنگ کشته شده است. سولون مکانهای بعدی را به دو برادر (جوان و مجرد) یعنی کلئوبیس و بیتون که آنها نیز در اوج جوانی و سلامت مرده اند، می دهد.

    ویژگی هر سه مرد اینست که در اوج سلامت ، ثروت و جوانی مرده اند ، مرگی که سولون آن را مرگ نیک می نامد، بهترین چیزی که می تواند نصیب  یک انسان شود.  سولون می گوید مردان و زنان همان چیزی هستند که برایشان اتفاق می افتد، قطعیتی که برای دارا و ندار یکسان است. اگرچه ثروت به برآورده کردن نیازهایمان یا کم کردن بعضی دردها کمک می کند ولی درنهایت در برابر بخت بد یا خشم خدایان هیچ کاری نمی تواند بکند. مدت کوتاهی پس از ترک سولون، پسر کروئسوس در حادثه ای دلخراش کشته می شود و امپراطوریش به آتش سپاه ایران می سوزد. کروئسوس که به خرد سولون و حماقت خود پی برده است، اعتراف می کند که هیچ آدم زنده ای خوشبخت نیست و نام سولون را سه بار فریاد می زند.

    هرودوت و معاصرانش عقیده داشتند که خوشبختی یک احساس یا وضعیت ذهنی نیست،  بلکه مشخصه تمامیت یک زندگی است که تنها در زمان مرگ می تواند درک بشود. اینکه کسی را قبل از مرگش خوشبخت بدانیم توهمی بیش نیست. چراکه زندگی غیرقابل پیش بینی و خارج از کنترل ما می باشد. مفهومی که فردوسی در تباه شدن روزگار جمشید به دست ضحاک اینگونه می سراید:

    یکی نغز بازی برون آورد      بدلت اندر از درد خون آورد

    طبق این تعریف پسر همسایه ما که حدس می زنم در یک حادثه رانندگی در مسافرتهای نوروزی کشته شده باشد، نه تنها ناکام نمرده بلکه یکی از خوشبخت ترین (کامرواترین) آدمها محسوب می شود.

    خوشبختی چیزی است که برای ما اتفاق می افتد و ما هیچ کنترلی بر آن نداریم. اگرچه این ایده در میان تمدنهای مصر، یونان و ایران ( و احتمالا بقیه تمدنهای ریز و درشت آن زمان) قرن پنجم قبل از میلاد مشترک بوده و توسط هرودوت و تراژدی نویسان یونانی به اشکال مختلف بیان شده است ولی در همان زمان نگرشی جدید به خوشبختی در حال شکل گیری بود که در ابتدایی ترین شکل خود معتقد بود انسانها باید به تاثیر اعمال و رفتار خود بر روی سرنوشتشان امیدوار باشند.

    هر چه باشد تاریخ هرودوت حکایت پیروزی قهرمانانه یونانی ها بر لشکر ایران است و مورخ تمام سعی خود را برای نشان دادن عشق یونانی ها به آزادی، بکار گرفته است. شکست دادن دشمنی که برای به بردگی کشاندنشان آمده شاید حاصل اراده جمعی نبود ولی شیوه زندگی در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد احتمالا می توانسته از این اراده نشات گرفته باشد. در این نقطه مهم تاریخی است که یونانیها سیستم جدیدی از حکومت یعنی دموکراسی یا قدرت مردمی را  برای زندگیشان ابداع می کنند. ناوگان کشتیرانی یونان که با سربازان مقدونی برای شکست سپاه ایران متحد شده بود پس از جنگ تبدیل به خطوط کشتیرانی تجاری می شود که ارمغان آن عصری طلایی برای یونانیان است، ملتی ثروتمند و آزاد که حالا علاوه بر تاریخ و تراژدی، به شعر ، هنر و فلسفه نیز علاقه نشان می دهد.

    بسیاری معتقدند که سقراط ، فیلسوف بد قیافه ای که در بین سالهای 470 تا 399 قبل از میلاد مسیح پرسشهای سخت و بی جواب زیادی را پرسیده است، اولین کسی بود که سؤال اساسی خوشبختی را نیز مطرح کرد، این پرسش که شرایط لازم برای خوشبختی چیست؟ از اینرو می توان سقراط را در تاریخ خوشبختی نیز همانند تاریخ فلسفه چهره ای بسیار مهم دانست. تاریخ خوشبختی یا همان بیراهه ای که نیچه معتقد است فلسفه، بشر را برای قرنها به آن هدایت کرده و آغازگر این جستجوی خیالی هم کسی نیست جز سقراط.

    فیلسوفی که جوانان را منحرف می کرد

    سقراط به شدت بر اهمیت رفتار انسان پافشاری می کند و این سؤال را مطرح می کند که بهترین شیوه زندگی چیست؟ سقراط خواست بشر برای خوشبخت بودن را امری مسلم می داند و تنها اینکه چگونه می توانیم خوشبخت باشیم، پرسش بزرگ اوست. به نظر من این نکته مهمی است که جهت گیری بسیاری از فلاسفه و متفکرین دیگر در این زمینه تحت تاثیر آن بوده است و تا قرنها پس از او کسی در اینکه آیا آدمها واقعا می خواهند که خوشبخت باشند یا نه و یا اینکه اصلا چیزی به نام خوشبختی در طبیعت بشر وجود دارد یا نه، شک نکرد.

    خوشبختی ای که سقراط از آن صحبت می کند و آنرا در دسترس بشر می داند خوشبختی ای فراتر از تمایلات وسوسه کننده مانند ثروت ، لذت ، قدرت ، شهرت و حتی سلامت یا عشق در چارچوب خانواده است. در عوض سقراط هدایت درست روح  و کنترل شهوات را تضمین رسیدن به غایت نهایی یعنی خوشبختی می داند. از آنجاییکه سقراط بارها تاکید می کند که عاشق واقعی خرد، همانقدر که به سختیهای زندگی تسلیم نمی شود، به بخت و اقبال نیز وقعی نمی گذارد،  دنباله رو سقراط بودن یعنی پشت سر گذاشتن جهانی که در آن خوشبختی یک فرد را شانس یا سرنوشت تعیین می کنند. سقراط به دلیل احترام نگذاشتن به خدایان و منحرف کردن جوانان شهر به مرگی محکوم می شود که در محاکمه خودش دلیل آنرا نشان دادن واقعیت خوشبختی به مردم توصیف می کند.

    به نظر من تعداد آدمهایی که ناکام می میرند خیلی بیشتر از کسانی است که در جوانی و تجرد یا بکارت، دار فانی را وداع می کنند. اگر قبول ندارید این سؤال کلیشه هالیوودی را از خودتان و اطرافیانتان بپرسید: “اگه بهت خبر بدن که یه ماه (یا یک هفته یا یک روز) دیگه می میری، تو این یه ماه باقی مونده چه جوری زندگی می کنی؟” کسی که کامروا زندگی می کند و کامروا می میرد به این سؤال اینگونه جواب می دهد: “اگه بفهمم که یه ماه دیگه می میرم هیچ کار متفاوتی با کاری که امروز انجام می دم، نمی کنم.”

    اگر کسی نمی تواند این جمله را هر روز با خودش تکرار کند، حتما دلیلی دارد. شاید کارش برایش خسته کننده و تکراری است. شاید از همسر یا بچه یا دوستانش متنفر است. شاید از جایی که در آن زندگی می کند بدش می آید. شاید غذایی را که هر روز می خورد دوست ندارد. شاید سکس خوبی ندارد. شاید هر روز به خودش و دیگران دروغ می گوید. شاید از چیزی می ترسد. شاید نگران چیزی است. و الخ.

    چگونه می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

    تهیه لیستی از اهدافی که آدم ناکام را به گفتن روزانه جمله فوق نزدیک کند. و بعد آغاز آنها.

    ماه پایانی زندگی شاید سوژه خوبی برای یک فیلم سینمایی باشد ولی زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

     

    مطالب مرتبط:

    ده دلیل برای ترک کار

    What Socrates teaches us

    راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

     

  • عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

    شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

    می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

    الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

    الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

    مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

    دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

    شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

    البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

    گشادی درد بی درمان گشادی