دسته: تعاریف

  • دوازده روش غلبه بر تنهایی

    وقتی برای اولین بار در سرویس گوگل پلاس (+Google) ثبت نام کردم به من پیام داد که:

    you might be lonely!

    ممکن است تنها باشم؟ ممکن است احساس تنهایی بکنم؟ به گوگل پلاس چه ربطی دارد؟ گوگل پلاس می تواند به من کمک کند که از تنهایی در بیام. به روشهای مختلف. تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی می تواند علت خیلی از بیماریها باشد. مثل فشار خون، سرطان، بی خوابی، افسردگی یا سکته قلبی. تنهایی می تواند منجر به مرگ بشود. بسیاری از پزشکان معتقدند که تنهایی با بدن انسان همان کاری را می کند که کشیدن روزی یک بسته سیگار.

    ترس از تنهایی فقط به شبکه های اجتماعی مدرن امروزی مثل گوگل پلاس محدود نمی شود. تنهایی در فرهنگهای مختلف به عنوان یک نفرین یا بلای بزرگ که گریبان آدم را گه گداری می گیرد، به خصوص در آثار هنری به وفور یافت می شود. شاعری که از درد تنهایی می نالد. خواننده ای که می خواند “منو تنها گذاشتی و رفتی…” یا خواننده دیگری که خود را “مرد تنهای شب” می خواند. نقاشی که تنهایی را نقاشی می کند. و الخ.

    Van GoghThe Night Cafe – Van Gogh

    خطر تنهایی برای آدمها خیلی بیشتر و بزرگتر از آن است که من بتوانم اینجا توصیفش کنم. برای نمونه قبض تلفن و موبایل خود را با قبض آب و برقتان مقایسه کنید. بسادگی می توان نتیجه گرفت که ارسال پیامک و حرف زدن با دوستان یا اعضای خانواده با تلفن برای ما گران تر از آب و گاز لوله کشی و برق سیم کشی شده است.

    بعضی معتقدند انسان یک “حیوان اجتماعی” است و با دیگران زندگی کردن و رابطه داشتن توی خون و ژن اوست. بعضی دیگر مثل اگزیستانسیالیستها معتقدند که آدم اصولا تنها است. تنها بدنیا می آید، به تنهایی سفر (زندگی) می کند و تنها هم می میرد. ژان پل سارتر معتقد بود که آدمها دوست دارند برای زندگیشان معنایی پیدا کنند و چون این خواسته با پوچی و هیچی جهان هستی تضاد دارد، همین تضاد باعث احساس تنهایی در آنها می شود.

    صرف نظر از اینکه کدام نظریه درباره تنهایی درست است، تنهایی واقعیت دارد. همه ما به اندازه کافی در زندگی احساس تنهایی کرده ایم. باز هم خواهیم کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظارش را داریم. هر بار سعی می کنیم که مثل یک حیوان اجتماعی رفتار کنیم دیر یا زود احساس می کنیم که یارو آدم نیست و بعد احساس می کنیم که ازدیو و دد ملول هستیم. از یک رابطه به رابطه دیگر می رویم. از یک دایره دوستی به دایره ای دیگر. از یک شهر به شهر دیگر. از فیس بوک به گوگل پلاس. فایده ای ندارد. ما تنها هستیم.

    با تنهایی چکار می شود کرد؟

    1- تماشا کردن تلویزیون.

    2- معاشرت بر روی یک شبکه اجتماعی مثل گوگل پلاس.

    3- حرف زدن با تلفن.

    4- ارسال و دریافت پیامک.

    5- رفتن به یک جای شلوغ مثل یک مرکز خرید به امید حرف زدن یا تماشا کردن غریبه ها.

    6- رفتن به یک مهمانی.

    7- خواندن یک کتاب.

    8- مشاوره یا روان درمانی.

    8- معاشرت با یک درخت یا هر پدیده طبیعی دیگر.

    9- معاشرت با یک حیوان مثل یک سگ.

    10- ازدواج. برای از تنهایی درآمدن هر یک از دو طرف.

    11- بچه دار شدن. بچه اول برای از تنهایی در آمدن دوطرف. بچه دوم برای از تنهایی در آمدن بچه اول. و الخ.

    12- پذیرش تنهایی و بیان آزادانه خود هر وقت که احساس تنهایی می کنیم. تنهایی خوبیهایی هم دارد. تنهایی باعث شکوفایی خلاقیت و آفرینش می شود. خیلی از هنرمندان در تنهایی آثار هنری بزرگی را خلق کرده اند. تنهایی باعث می شود آدم به هویت واقعی خودش نزدیکتر بشود. در تنهایی آدم کمتر دروغ می گوید. اصولا آدم هر چه تنهاتر باشد نیاز و فشار کمتری هم برای دروغ گفتن به خودش و دیگران پیدا می کند. در تنهایی آدم راحتتر می تواند دهنش را ببندد.

    13- شمردن مزایای تنهایی در یک موقعیت خاص و ترجیحا نوشتن آنها. مثلا هر وقت که احساس تنهایی می کنیم می توانیم موقعیتهایی را تصور کنیم که تنها نبودیم ولی همین تنهایی فعلی را به آن ترجیح می دادیم. من هر وقت احساس تنهایی می کنم خودم را در یک مهمانی تصور می کنم که شش تا بچه قد و نیم قد در آن ونگ می زنند و جیغ می زنند و به طرف هم چیزی پرتاب می کنند و پدر و مادرشان ضمن قربون صدقه رفتن هر از چندگاهی به آنها می گویند: “نکن” یا “آهسته تر”.  این روش را فقط برای از تنهایی درآمدن روش دوازده اضافه کردم.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    ماجرای رفتن من به مهمانی و احساس شدید تنهایی در آن شب

  • بزرگترین دروغگو

    آدمها علاقه عجیبی به شناسایی و صحبت درباره بزرگترین چیزها دارند. آنقدر که یک کتاب به نام گینس به این موضوع اختصاص داده شده است. بلندقدترین مرد جهان. سریعترین دونده دو 100 متر زن جهان. بزرگترین هندوانه. بزرگترین آلت تناسلی. طولانی ترین (بزرگترین در نوع خود) خیابان جهان. سریعترین هواپیما یا اتومبیل یا خط اینترنت. درازترین ناخن. بزرگترین حساب بانکی (پولدارترین مرد جهان). بزرگترین کشتی مسافرتی. و الخ.

    من شخصا هیچ وقت به این بزرگترین ها علاقه خاصی نداشتم. یا به کوچکترین ها. کوچکترین ها هم همان بزرگترین ها هستند منتها از آنطرف طیف. یا متوسط ترین ها. یا هر ترین دیگری. هر “ترینی” مقایسه ای کمیتی است که یک یا چند عنصر یک مجموعه را از بقیه اعضای آن متمایز می کند. البته “ترین” های کیفیتی هم وجود دارند. مثل “دختر شایسته” (شایسته ترین دختر؟) که به نظر من حتی آنها هم با معیارهای کمیتی اندازه گیری می شوند. هر ترینی با یک سری معیار که توسط یک عده آدم انتخاب شده اند، اندازه گیری می شود.

    من اخیرا به دوتا از این ترینها علاقه مند شده ام. بزرگترین دروغ دنیا. و بزرگترین دروغگوی دنیا. اصولا معیارهای اندازه گیری بزرگترین دروغ کدامند؟ تعداد آدمهایی که در نتیجه آن دروغ جانشان را از داست داده اند؟ یا میزان ثروتی که به باد رفته است؟ یا تعداد آدمهایی که امید یا باورشان را به یک شخص یا به یک سیستم از دست داده اند؟ یا میزان دردی که آن دروغ به طور مستقیم یا غیر مستقیم به بشریت تحمیل کرده است؟ به شکل ترس یا استرس یا قتل یا جهل یا گرسنگی یا نفرت یا خشونت یا … . و الخ.

    هیتلر به آلمانیها و بقیه مردم دنیا دروغ گفت. هیتلر گفت که یهودیها آدمهای بدی هستند و مسؤول همه مشکلات آلمان از جمله شکست آنها در جنگ جهانی اول. بنابراین نسلشان از روی کره زمین باید نابود شود. هیتلر و دار و دسته اش که رسانه های عمومی را در اختیار داشتند آنقدر این دروغ را تو بوق و کرنا کردند که همه مردم آنرا باور کردند. خیلی ها مثل هیتلر معتقدند اگر یک دروغ را هرچقدر هم که بزرگ باشد، به اندازه کافی تکرار کنی همه باور می کنند. این وسط هم چند ده میلیون نفر کشته شدند. بیل کلینتون دروغ گفت که با مونیکا لوینسکی رابطه نامشروع نداشته است. گند قضیه که درآمد، چند ده میلیون آمریکایی باور خود را به آقای کلینتون (یا صداقتش) از  دست دادند. (ما از کجا می دانیم؟!)

    کلینتون در حال دروغ گفتن

    “حراج واقعی واقعی” نشان می دهد که یک آدمی یک جایی به دروغ اجناسش را “حراج” کرده است و عده ای آدم، اول پولشان را و بعد باورشان را به حراج از دست داده اند. بعد یک آدمی به دروغ اجناسش را  “حراج واقعی” کرده است. و الخ.

    در ایلیاد هومر می خوانیم که تروجان پاریس (Trojan Paris) پادشاه تروا کاری مشابه کار آقای کلینتون انجام می دهد. البته او به جای منشی اش، زن(ملکه) پادشاه اسپارتا را برای این کار انتخاب می کند. گند قضیه که در می آید جنگ تروا در می گیرد. لشکر یونان در آن جنگ شکست می خورد. یونانیها یک دروغ بزرگ می گویند. یک اسب چوبی بزرگ را به نشانه صلح به اسپارتا قالب می کنند. شب که می شود و اسپارتا به خواب فرو می رود، سربازان یونانی از شکم اسب چوبی بیرون می آیند و اسپارتاها را سلاخی می کنند.

    اسب تروجان(تروا)

    به نظر من اسب تروجان را می توان بزرگترین دروغ تاریخ دانست. این فقط یک دروغ نیست. یک سیستم دروغگویی است. سیستمی که هر آدمی را به بزرگترین دروغگو تبدیل می کند. شستشوی مغزی در حقیقت همان ارسال اسب تروا به درون ذهن آدمها است. هر سیستمی یک اسب تروجان به درون ذهن ما فرستاده است. سیستم آموزش عمومی. سیستم بانکداری. سیستم املاک و مستغلات. سیستم حکومتی. سیستم مصرفی اقتصاد جهانی. و الخ. درست مثل ویروسهای کامپیوتری که به همین نام معروفند. سربازان اسب تروجان شبها که خواب هستیم یا روزها که بیداریم وقت و بی وقت از اسب چوبیشان پیاده می شوند و ما را انگولک می کنند. آرامش ما را به هم می زنند. ما را می ترسانند. به ما استرس وارد می کنند. ما را از درون سلاخی می کنند.

    چگونه؟

    با دروغهایی که به خودمان می گوییم. دروغ درباره چیزهایی که می خواهیم. دروغ درباره چیزهایی که نمی خواهیم. دروغ درباره کارهایی که انجام می دهیم. دروغ درباره کارهایی که دوست داریم انجام بدهبم ولی انجام نمی دهیم. دروغ درباره حرفهایی که دوست داریم بزنیم ولی نمی زنیم. و الخ. هر کسی برای خودش بزرگترین دروغگو است. من بزرگترین دروغگویی هستم که تا به حال دیده ام. هر کسی فقط خودش می داند که چه دروغهایی به خودش و دیگران می گوید. دروغهایی که هیچ دروغ سنجی نمی تواند نشانشان بدهد. دروغهایی که علاوه بر مال و جان آدمها، خلاقیت آنها را هم از بین می برد. و آزادیشان را.

    The truth will set you free, but first it will make you miserable.  ~James A. Garfield

    تنها راه آزاد شدن، رهایی از دروغ است. دروغی که خودمان به خودمان می گوییم. دروغی را که دیگران به ما می گویند کاری نمی شود کرد! البته این رهایی بهایی هم دارد. وقتی دروغ نمی گویید بعضی از دوستانتان را از دست می دهید. به دلایل مختلف. بعضی از آنها از شما متنفر می شوند. بعضی از آنها خجالت می کشند که به عنوان دوست شما شناخته شوند. وقتی دروغ نمی گویید از بعضی از جوامع (کوچک یا بزرگ) طرد می شوید. بعضی از آدمها دیگر هرگز با شما صحبت نخواهند کرد.

    آزادی

    وقتی دروغ نمی گویید خیلی ها فکر می کنند که شما دیوانه شده اید. عقلتان را از دست داده اید. از شما می ترسند. به طرفتان سنگ پرت می کنند. شما را مسخره می کنند. به شما فحش می دهند. آنها نیاز دارند بفهمند که شما چرا راست می گویید. باید درک کنند که شما چطور می توانید خودتان را بدون سانسور بیان کنید. این کار برای بیشترشان کار بسیار سختی است. از دید آنها شما آدم نیستید.

    و اگر به اندازه کافی به راست گفتن ادامه بدهید کم کم آدمهای جدیدی به سوی شما جذب می شوند. آدمهایی که فکر می کنند شما بامزه یا سرگرم کننده یا همچین چیزی هستید. آدمهای جدیدی پیدا می شوند که به شما اعتماد می کنند. در جایی که صد هزار نفر دروغ می گویند وقتی یک نفر راست می گوید، خود به خود متمایز می شود. بدون اینکه کاری بکند. بدون اینکه از کلمه واقعی دوبار پشت سر هم استفاده کند. مثلا حراج واقعی واقعی. فروشنده واقعی واقعی. خریدار واقعی واقعی. و الخ.

    آزادی چگونه از بین می رود؟ با مرز. مرزهایی که هر لحظه با آنها زندگی می کنیم. لمسشان می کنیم. “اگه به دختره بگم ازش خوشم میاد ممکنه ناراحت بشه.”، “اگه فلان کارو نکنم مامانم خوشش نمیاد.”، “اگه من بگم قرمه سبزی بقیه ممکنه بگن جوجه کباب.” و الخ. مرزهای آدمها همین “اگر”ها هستند. دروغ نگفتن یعنی شناسایی این مرزها و هل دادنش به عقب. زمانی فرا خواهد رسید که این مرزها آنقدر عقب رفته اند که گویی دیگر وجود ندارند. آزادی همانجاست. برای آزاد شدن به یک ماشین فلان یا مدرک فلان یا همسر فلان یا دماغ فلان نیاز نیست. هر روز مرزهایت را کمی به عقب تر هل بده. برای آزاد شدن.

  • افتتاح کلینیک علی سخاوتی – به زودی

    دیاگ

    اسم سرویسی است که بعضی از مکانیکها به آنهایی که ماشین دارند ارائه می دهند. diagnose  کلمه ای یونانی است به معنای شناسایی طبیعت و علت یک چیز. مکانیک سیمی را به کامپیوتر کوچک ماشین شما وصل می کند و با مطالعه دقیق اطلاعاتی که بر روی صفحه مانیتوری قدیمی که روی یک پایه بلند قرار دارد به شما می گوید علت دود کردن ماشین شما چیست. یا علت ترتر کردنش. یا علت مصرف زیاد بنزینش. یا علت هر چیز دیگری که شما را نگران کرده است.

    دکتر ها هم همین کار را می کنند. آنها بیماری ما را دیاگ می کنند. ولی چون بدن ما کامپیوتر ندارد، آنها این کار را با تعدادی آزمایش و سی تی اسکن و عکسبرداری و معاینه و سؤال و جواب انجام می دهند. دکترها تمام تلاش خود را صرف می کنند که علت و طبیعت بیماری ما را شناسایی کنند. قبل از اینکه ما را به مصرف یک کیسه دارو یا انجام یکی دو تا عمل جراحی تشویق کنند. علت کمر درد. علت دل درد. علت بیضه درد. علت استخوان درد. علت سر گیجه، یبوست، ناتوانی جنسی، بواسیر، ادرار خون آلود، سرفه های خشک، جوشهای پوستی، کم اشتهایی، بی میلی جنسی و خیلی دردها  و مرضهای دیگر. diagnose  اولین کاری است که همه دکترها بدون استثنا برای ما انجام می دهند.

    مریض: آقای دکتر علت و طبیعت سرفه های خشک من چیست؟ آیا نتیجه آزمایشهایی که انجام داده ام اطلاعات کافی برای دیاگ در اختیار شما قرار داده است؟

    آقای دکتر: بله. دیاگ شما اینطور نشان می دهد که شما به علت استنشاق دود بنزین غیر استاندارد، آزبست، دود مستقیم قلیان، دود غیر مستقیم سیگار، خوردن بیش از سه بار سیب زمینی سرخ کرده و فلافل در هفته و همچنین داد زدن بیشتر از پنج بار در روز به این مشکل (بیماری) دچار شده اید.

    مریض: حالا چی کار باید بکنم؟

    آقای دکتر: [pause]

    این عکس می تواند با عکس من و شما جایگزین شود

     

    اینجاست که یک شکاف بزرگ در سیستم خدمات درمانی نمایان می شود. آقای دکتر قبل از اینکه سرویس پروگ (prognosis) را به مریض ارائه کند، وارد فرایند درمان (treatment) می شود. دکتر وظیفه دارد به مریض بگوید در آینده چه بلایی ممکن است سرش بیاید. او حق دارد بداند که احتمال مبتلا شدنش به سرطان ریه در 15 سال آینده چقدر است. همینطور احتمال ابتلا به فشار خون، سنگ کلیه، افسردگی یا ناتوانی جنسی در صورت ادامه دادن به کشیدن قلیان برای سه سال دیگر و ترک آن برای دو سال و سپس ادامه به کشیدنش برای سه سال دیگر. مریض حق دارد و نیاز دارد که پروگ شود. درست است که دقیق ترین متدهای پروگ فقط می توانند مرگ بیمار را آنهم فقط هفت روز قبل از مردنش پیش بینی کنند. ولی این دلیل نمی شود که پروگ را کلا از سیستم بهداشت و درمان حذف کنیم. جای پروگ در سیستم بهداشت و درمان خالی است.

    آقای دکتر: این داروها را بخورید و سه ماه دیگر بیایید تا ببینیم اوضاع چطور است.

    مریض: خیلی ممنون آقای دکتر.

     

    کلینیک علی سخاوتی با هدف ارائه یک چرخه کامل دیاگ، پروگ و درمان، به آدمهای دردمند طراحی شده است و به محض دریافت مجوزهای لازم رسما شروع به کار خواهد کرد. همه آدمها گه گداری احساس بدبختی، بدشانسی، ترس، نگرانی، شکست، درد و مرض می کنند. دردها و مرضهایی که سیستم بهداشت و درمان فعلی از دیاگ،پروگ و درمان آنها تا به امروز غافل بوده است. کلینیک علی سخاوتی برای اولین بار در خاور میانه خدمات کامل و دقیق پروگ (prognosis) را در کنار دیاگ و تریت تضمینی به مراجعین ارائه خواهد داد. دیاگ، پروگ، تریت.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    دیاگ بدون پروگ بدتر است یا تریت بدون دیاگ

     

     

  • در باب فیلترینگ

    هدف نهایی جستجو (و بطور کلی فناوری اطلاعات) پیدا کردن اطلاعاتی است که جستوگر آن را معنی دار و با ارزش تلقی می کند. خیلی وقتها جستجوگر عمل جستجو را با فیلتر کردن انجام می دهد. مثلا وقتی روی گوگل کلمه “فیلتر” را جستجو می کنید در حقیقت از گوگل می خواهید که فیلتری برای شما درست کند تا اطلاعاتی از آن رد شود و باقی اطلاعات رد نشود. اینکار یعنی فیلتر کردن در زندگی واقعی روزمره و خارج از دنیای دیجیتال هم بسیار اتفاق می افتد. مثلا وقتی کسی مشغول حرف زدن با ماست، فیلترهایی که به هزار و یک دلیل در ذهن ما وجود دارند باعث می شوند که بعضی از حرفهای یارو را بشنویم و بعضی دیگر را نشنویم. وقتی در یک خیابان یا پارک در حال پیاده روی هستیم، فیلترهای مشابهی باعث می شوند که چیزهایی را ببینیم و چیزهایی را نبینیم. و الخ.

     

    وب سایت آمازون فیلتر شده

     

    وب سایت آمازون فیلتر نشده

     

    به طور کلی فیلتر و فیلترینگ را به دو دسته کلی می توان تقسیم نمود. دسته اول فیلتری است که از سوی جستجوگر، کاربر یا مصرف کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می شود. برای مثال وقتی شما بعضی از حرفهای طرف مقابل را نمی شنوید یا نشنیده می گیرید. یا وقتی عابر پیاده را بر روی خط عابر نمی بینید و گاز می دهید که قبل از او رد شوید. یا وقتی کسی دارد از در آسانسور بیرون می آید شما او را نمی بینید و سعی می کنید خودتان را به درون آسانسور بچپانید. یا وقتی آدمهای جلوتر از خودتان را توی صف بانک نمی بینید و از طرف دیگر سعی می کنید به عنوان نفر اول در جلوی صف قرار بگیرید. و الخ.

    نوع دوم فیلتری است که تولید کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می کند. مثلا لباسی که یک نفر می پوشد و شما نمی توانید بعضی از قسمتهای بدن او را ببینید. یا مثلا حرفهایی که طرف مقابل از شما مخفی می کند. یا قسمتهایی از خبر که تهیه کننده اخبار از متن اصلی حذف می کند. یا مثل شیشه دودی بعضی از ماشینها که نمی گذارد داخلش را ببینید. و الخ.

    نوع سوم فیلتری است که از طرف مصرف کننده و تولید کننده ولی توسط شخص ثالث بر روی اطلاعات اعمال می شود. به عبارت دیگر چون همه مصرف کنندگان یا تولیدکنندگان شعور، توانایی، حسن نیت و مهارت لازم برای ساختن و استفاده از فیلترهای مناسب را ندارند، اشخاص دیگری این فیلترها را می سازند و به زور در اختیار آنها قرار می دهند. این اشخاص در حقیقت نقشی شبیه به نقش سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان یا سازمان نظارت بر قیمتها را بازی می کنند. از این به بعد هر وقت خواستید وب سایتی را ببینید و متوجه شدید که اچ. تی. ام. ال. اش جابجا شده است، مثلا منوها به هم ریخته و رنگشان حذف شده، جعبه جستجو حذف شده و عکسهای وب سایت نمایش داده نمی شود، نفس راحتی بکشید و بدانید که کسی در جایی از حقوق شما به عنوان مصرف کننده اطلاعات دارد حمایت می کند.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده حق مصرف کننده و ایده هایی برای حمایت از آنها

  • گشادی تلویزیونی

    از دستگاه تلویزیون به طور کلی به دو طریق می توان استفاده نمود:

    1- به عنوان سینما یا تئاتر خانگی. در این حالت کاربر به انتخاب خودش به تماشای یک فیلم، شو، کارتون یا هر چیز دیگری که معمولا بر روی یک سی. دی. یا دی. وی. دی. ضبط شده است، می پردازد.

    2- به عنوان تلویزیون. یعنی تماشای برنامه هایی که دستگاه تلویزیون در لحظه از یک آنتن دریافت می کند.

    در حالت دوم کاربر کنترل بسیار کمتری در انتخاب چیزی که تماشا می کند، دارد. اصولا وظیفه برنامه سازان تلویزیون اینست که فاصله بین آگهی های بازرگانی (تبلیغات) و اخبار را پر کنند. اخبار که همیشه شامل جنگ، آتش سوزی، زلزله، قحطی، گران شدن سکه و اینجور چیزهاست، هدف اصلیش اینست که بیننده را تا حد خیس کردن شلوارش یا نا امیدی نسبت به زندگی، بترساند. اخبار کالای دم دست و فراوانی است که هزینه تولید آن بسیار کم است. فقط یک اخبار گوی حرفه ای لازم دارد تا بدون تغییر چهره، اخبار قحطی و مرگ و میر سومالی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه را با یک تن صدا بگوید و بینندگان را بترساند.

    از طرف دیگر از انسانیت به دور است که آدمی را که با شنیدن این همه خبر بد، ترسیده و امیدش را نسبت به زندگی از دست داده، همینجوری به حال خودش رها کرد. اینجاست که آگهی های بازرگانی، ما را از وجود کالاها و خدماتی مطلع می کنند که خریدن آنها زندگی ما را متحول می کند. مثل جوایز حسابهای قرض الحسنه. کافیست شما پولتان را در یک حساب قرض الحسنه دو دستی به بانک بدهید تا بعدا آنرا با بهره گزافی (حداقل هجده درصد) به خودتان قرض بدهد. البته این کار شما جوایزی هم دربر دارد که نحوه بردن آنها بسیار(کاملا) شبیه بردن بلیط بخت آزمایی(لاتاری) است و بلیط بخت آزمایی در همه جای دنیا باعث ایجاد امید در میلیونها (شاید هم میلیاردها) نفر می شود.

    اگر از برنده شدن در این شکل از لاتاری نا امید شدید، می توانید پولتان را از بانک پس بگیرید و به سعادتی که توسط یک چهره زیبا و خندان متصاعد کننده خوشبختی، در آگهی بعدی تبلیغ می شود، پناه ببرید. چیزی مثل یک یخچال ساید بای ساید یا یک تلویزیون ال. ای. دی. با عینک سه بعدی یا یک خودرو یا کنکور کارشناسی ارشد. اگر پول کمتری می خواهید خرج کنید، چیزهای ارزانتری مثل چیپس و پفک هم هست.

    بین اخبار و آگهی های بازرگانی یعنی بین ترس و امید، تکه های کوتاهی از درام، کمدی، تراژدی و خزعبل ( یا ترکیبی از آنها) پخش می شود که برای بیننده در حقیقت حکم بو کردن دانه های قهوه بین تست کردن عطرهای مختلف را دارد. این مدل پخش برنامه های تلویزیونی که می توان آنرا مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” نامید، مدل بسیار موفقی در همه جای دنیا است. مثلثی که مثل مثلث برمودا، در هر دقیقه و هر ساعت، وقت و انرژی و سلامت روان میلیونها نفر را در کام خود می بلعد.

    یکی از راههای فرو نرفتن به مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” غلبه بر گشادی تلویزیونی است.

    “گشادی تلویزیونی یعنی استفاده از تلویزیون در حالت دوم بدون بکارگیری مناسب و به موقع ریموت کنترل.”

    برای مثال از مصادیق گشادی تلویزیونی به موارد زیر می توان اشاره کرد:

    – فشار ندادن کلید قرمز به هنگام آغاز اخبار. اگر ورزشکار هستید، برای شما نکشیدن سیم برق از پریز، نشانه گشادی تلویزیونی است.

    – فشار ندادن کلید Mute به هنگام آغاز آگهی های بازرگانی.

    – عوض نکردن کانال به هنگام آغاز خزعبل. ( تعریف دقیق خزعبل موضوع مطلب دیگری خواهد بود.)

    – تحمل مثلث فوق برای فرار از گفتگو با مهمانها یا آدمهای دیگر حاضر در محضر تلویزیون.

    – فرار نکردن از اتاق یا منزل در صورتیکه حق استفاده از ریموت را ندارید. به طور کلی حاضر شدن در مکانی که یک تلویزیون روشن وجود دارد و اختیار ریموتش با شما نیست.

    گشادی تلویزیونی به موارد بالا محدود نمی شود و این موارد صرفا جنبه ارائه مثال دارند.

     

  • ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    نخبه چه کسی است؟

    بر اساس تعریفی که در اساس نامه “بنیاد ملی نخبگان” آمده است: “نخبه: به فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثر گذاري وي در توليد علم، هنر و فناوري كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و متوازن كشور گردد. احراز نخبگی افراد براساس آيين نامه پيشنهادي هيئت امناء و تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواهد بود.”

    کاملا واضح است که طبق این تعریف من نخبه نیستم. ولی از آنجاییکه در بچگی به دلیل نداشتن سرگرمی و بازی کافی،  درس زیاد می خواندم و نمره هایم خوب می شد خیلی ها فکر می کردند من نخبه هستم. البته آن وقتها کلمه نخبه هنوز مد نشده بود و به جایش از کلماتی مثل نابغه و خیلی با هوش استفاده می شد. خوب به هر کسی آنهم در بچگی به تکرار بگویند باهوش است، جو گیر می شود و خیالات برش می دارد. مخصوصا اگر اساس نامه بنیاد ملی نخبگان را هم نخوانده باشد. این اتفاق برای من افتاد.

    اتفاق این بود که قبل از اینکه چیزی در من رشد کرده باشد یا من برای انجام دادن کاری با تمرین کافی استاد شده باشم، صرفا به دلیل کسب نمره های بالا در سیستم آموزش مادون متوسط، آنهم صرفا به دلیل اینکه کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، انتظار زیادی از خودم و زندگیم و دیگران و خیلی چیزهای دیگر پیدا کردم. این جمله خیلی طولانی شد.

    سالها طول کشید تا بفهمم که من نه تنها نابغه، با هوش یا هر چیز دیگر نیستم بلکه با چنین موجودی فاصله بسیار زیادی دارم. قبول این واقعیت برای من بسیار سخت بود. پذیرفتن مسئولیت شکستهایم برایم سخت بود. قبول کردن گشادیها و کم کاریهایی که در طول سالها به دلیل توهمات دوران بچگی مرتکب شده بودم، برایم سخت بود. وقتی این موضوع را فهمیدم که دیگر روابط زیادی را به خاطر غرور و تعصب به باد داده بودم. فرصتهای زیادی را به دلیل گشادی پنهادن شده در نبوغ تخیلیم، نشناخته بودم. از یاس فلسفی رنج برده بودم، بدون اینکه اصلا بدانم فلسفه یعنی چه. چه آدمهای نازنینی را که رنجانده بودم. چه زیباییهایی را که ندیده رها کرده بودم. و چه درسهایی که از شکستهایم نگرفته بودم. چه خنده هایی را که نخندیده بودم. و چه آرزوهایی که به خاطر افسرده شدن قبل از ابتلا به افسردگی، نپرورانده بودم.

    شاید به همین دلیل است که الان اگر کسی وصله هوش و نبوغ و نخبه بودن و این جور چیزها به من ببندد، حالم بد می شود. به چنین آدمی نباید اعتماد کرد. من حداقل 20 سال سابقه قابل استناد ریدن در زندگیم دارم(که خود می تواند موضوع مطلب دیگری باشد)، بعد چه جوری کسی می تواند به راحتی همچین نسبتی به من بدهد؟ در صداقت و حسن نیت یا حداقل قدرت تشخیص این آدم باید شک کرد.

    من هرگز آدم برجسته و کارآمدی نبوده ام. برجسته نمی دانم دقیقا چه کسی است ولی حدس می زنم کارآمد کسی است که کارهایش برای خودش و دیگران تاثیر گذار است. مطمئنم من چنین آدمی نبوده ام. اثرگذاری در تولید علم، هنر و فناوری کشور؟ خوب اینهم که بسیار واضح است. هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكری من در راستای توليد دانش و نوآوری، هرگز موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمی و متوازن كشور نشده است. من هنوز تعریف دقیقی از توسعه علمی و متوازن کشور در ذهنم ندارم. اصلا مطمئن نیستم که هوش و نبوغ فکری من در این راستا بوده باشد. اصلا من معتقد به داشتن هوش و نبوغ فکری نیستم.

    از من و خیلیهای دیگر که گذشت ولی پیشنهاد می کنم این یک پاراگراف تعریف فوق، جایی در کتهابهای درسی نسلهای آینده درج بشود. اینجوری هر وقت از بچه ای معمولی مثل من با القاب باهوش و نخبه و نابغه تعریف بشود، او معیاری برای مقایسه و سنجش صحت و سقم تعریف و تمجید مذکور، خواهد داشت. شاید.

     

     

  • آفرینش تراژدی به بهانه 9/11

    تراژدی: شکلی از هنر است بر پایه رنج انسان که باعث لذت مخاطبینش می شود. از “شاه اودیپ” سوفوکل گرفته تا هملت شکسپیر تا شاهنامه فردوسی تا داستانهای مرتبط با یازده سپتامبر و خیلی چیزهای دیگر.

    رنج: یا درد، احساسی است که یک آدم در شرایطی نامناسب تجربه می کند. ممکن است جسمی یا روانی یا هر دو باشد. می تواند واقعی یا غیر واقعی باشد. می تواند مستقل از رنجهای دیگر باشد. می تواند به آنها وابسته باشد. مثلا رنجی ممکن است مولد رنج دیگری باشد. مثل خیلی از احساسات دیگر، درجاتی دارد. از خفیف تا شدید. فاکتورهایی مانند مدت و دفعات تکرار آن می تواند بر شدت آن اثر گذار باشند. از آن مهمتر نگرش آدم(کسی که رنج می کشد) نسبت به رنج می تواند مهمترین عامل تعیین کننده شدت و ضعف آن باشد. مثلا اینکه آیا آن را به حق یا ناحق تلقی می کند. مفید یا مضر می داند. قابل پیشگیری یا غیر قابل پیشگیری تصور می کند و الخ.

    پس داستان به طور خلاصه اینطور اتفاق می افتد:

    1- در زمانی و مکانی، آدم یا آدمهایی متحمل رنجی می شوند.

    2- کسی از میان خودشان یا از خارج، رنج مرحله 1 را برای مخاطبینی در قالب تراژدی بازگو می کند.

    3- مخاطبینی از تراژدی آفریده شده در مرحله 2 طبق تعریف لذت می برند.

     

    سؤالهای زیادی اینجا مطرح می شود:

    چرا آدمیزاد از این فرم از هنر لذت می برد؟ آیا لذتی که از این فرم از هنر ایجاد می شود با لذت فرمهای دیگر مثلا کمدی اساسا متفاوت است؟ آیا تراژدی رنج را جاودانه می کند؟ آیا همه آدمها گرایشات مازوخیستی/سادیستی دارند؟  آیا رنج بدون تراژدی یا تراژدی بدون رنج معنی دارند؟ دلایل محبوبیت تراژدی در طول تاریخ چند هزار ساله چه بوده است؟ آیا تراژدی هم مثل خیلی چیزهای دیگر سیر تحولی طی کرده است؟ مشخصات یک تراژدی خوب چیست؟ و الخ

     

    مطالب مرتبط آینده:

    از رنجی که می بریم

     

  • در باب مخالفت

    وب که حالا بیست سال هم بیشتر دارد نوشتن ( به طور کلی انتشار هر گونه محتوا) را به گفتگو تبدیل کرده است. بیست سال پیش نویسنده ای چیزی می نوشت و بقیه هم آنرا می خواندند ولی حالا وب به خواننده ها اجازه می دهد که جواب بدهند. آنها هم روز به روز بیشتر این کار را انجام می دهند. در قالب نظر بر روی یک وبلاگ نویسنده، مطلبی بر روی وبلاگ خودشان، نظری بر روی فیس بوک و الخ.

    خیلی از این جوابها مخالفت است که البته باید هم باشد. وقتی موافقت می کنی خیلی حرفی برای گفتن نداری. لایک (like) بر روی فیس بوک یک نوع ساده و بدوی موافقت است. به نظر من انگیزه آدمها برای مخالفت کردن بیشتر است تا موافقت کردن و مخالفت کردن است که حتی به نویسنده (منتشر کننده محتوا در حالت کلی) اجازه می دهد جاهایی را کشف کند که قبلا نکرده است.

    بر روی وب بعضی از محیطها اصولا گرایش بیشتری به موافقت دارند تا مخالفت. مثلا همین فیس بوک. هر چیزی را که شما منتشر می کنید فقط دوستانتان (به معنی فیس بوکی کلمه) می بینند و اگر چیزی که منتشر کرده اید عکس یا ویدئو نباشد فقط عده کمی از دوستانتان آنرا می خوانند. از آنجاییکه فیس بوک اصلا گزینه dislike ندارد هیچ کس نمی تواند با یک کلیک بگوید که از مطلب شما خوشش نیامده است. معمولا برای مخالفت هم کسی نظر (comment) نمی دهد. چون محیط محیط دوستانه ای است و دوستی یعنی موافقت با یکدیگر و تعریف و تمجید از عکس همدیگر و الخ.

    بعضی از محیطها هم مثل سایتهای خبری بیشتر به مخالفت گرایش دارند. یک خبر نیم صفحه ای می تواند دهها صفحه نظر جورواجور و مخالفتهای متنوع به دنبال داشته باشد. مخالفتهایی که طیف وسیعی را از فحش دادن تا مخالفت مستدل می پوشانند.

    انواع مخالفت

    فحش دادن
    این ساده ترین، راحت ترین و احتملا شایع ترین نوع مخالفت کردن است. ما که فحش دادن را سالها قبل از اینکه مخالفت کردن و یا لزوم آن را بفهمیم برای کاربردهای دیگری مثل برقراری ارتباط، دوست پیدا کردن، جلب توجه، شوخی کردن، نشان دادن محبت، به رخ کشیدن قدرت، جذاب جلوه کردن، جک گفتن و … می آموزیم، با کسب تحصیلات عالیه و تشکیل خانواده سعی می کنیم فقط برای نشادن دادن مخالفت فحش بدهیم. حتی مؤدب ترین پدربزرگ در رسمی ترین مهمانی خانوادگی که عروسها و دامادهایش با مدارک بالاتر از فوق لیسانس حضور دارند این حق را دارد که برای مخالفت با تصمیم شهرداری مبنی بر یکطرفه کردن فلان خیابان به شهردار فحش ناموسی بدهد ولی همین آدم اگر از روی محبت به دخترش بگوید گوساله همه ناراحت می شوند.

    طعنه کنایه
    من خودم فرق بین این دو کلمه را نمی دانم به همین علت همیشه با هم بکارشان  می برم. طعنه کنایه نوع دیگری از مخالفت است که بسیار به فحش دادن نزدیک است ولی در عین حال تا حدودی هم حکایت از باسوادی و هوش هیجانی کاربرش می کند. مثل وقتی که یک نماینده مجلس در جایی می گوید که حقوق نمایندگان مجلس باید افزایش پیدا کند و کسی نظر می دهد که:

    “معلومه که یک نماینده میگه حقوق نماینده ها باید افزایش پیدا کنه!”

    اگر دلیلی برای رد کردن حرف بابا نداری چه فرقی می کند که کسی که این را گفته نماینده هست یا جراح قلب؟

    عدم اجازه
    این نوع از مخالفت هم بسیار در جامعه ما رایج می باشد. من اگر در جمعی درباره مشکلات هورمونی زنان در محیط کار صحبت کنم. اولین سؤالی که از من می شود اینست که رشته تحصیلی من چیست؟ چی؟ مهندسی کامپیوتر چه ربطی به پزشکی/روانشناسی/طب کار/روانشناسی صنعتی/دکترا دارد؟  چه طوری به خودت اجازه می دهی درباره موضوعی که رشته تحصیلیت نبوده اظهار نظر کنی؟ “خوب من فکر می کنم ایده های خوب خیلی وقتها از خارج از یک دامنه فکری می آیند.” برو بابا کلاس نذار.

    ناباوری
    “باورم نمیشه علی سخاوتی (هم) اینو بگه!” یا “از تو انتظار نداشتم. ”  یا “از آدم تحصیلکرده ای مثل تو انتظار نداشتم!” ناباوری نوع جالبی از مخالفت است که در آن مخالفت کننده مسئولیت کشف دلیل مخالفت را تا حدود زیادی به مخالفت شونده منتقل می کند. چی؟ چرا باورم نمیشه؟ “عجب خری هستی.”

    لحن کوبی
    “دیدی چه جوری داشت راجع به افزایش قیمت بنزین حرف می زد؟” یا “نوشته هاش خیلی مغروره!” خوب اگر جایی از نوشته های بابا نادرست است بگو کجا و به چه دلیل.

    تناقض
    از اینجا به بعد مخالفت کننده به جای “چه کسی می گوید” و یا “چگونه می گوید” به “چه می گوید” توجه می کند. در این حالت مخالفت کننده نظری درست مقابل نظر گوینده ارائه می دهد ولی بدون دلیل و تحلیل مسئله. مثلا اگر من جایی بنویسم قیمت بنزین در ازبکستان لیتری دو دلار است و کسی نظر بدهد که خیر یک دلار است.

    بحث و جدل
    در این حالت مخالفت کننده با وجود اینکه سعی می کند منطقی رفتار کند و برای نظرات خود دلیل بیاورد ولی به این توجه نمی کند که چیزی را که می گوید ارتباطی به بحث مطرح شده از سوی نویسنده ندارد. مثلا من جایی می نویسم که یکی از راه های حل مشکل ترافیک تهران گرفتن عوارض بر اساس مسافت طی شده توسط هر خودرو در روز می باشد و مخالفت کننده بگوید “فکر میکنی پولی که میگیرن رو درست خرج می کنن؟”

    استدلال
    آخرین نوع، کمیاب ترین و سخت ترین نوع مخالفت است. مخالفت کننده باید دقیقا به یک جمله یا پاراگراف نویسنده اشاره کند و برای رد آن دلایل خود را ارائه دهد. کار زمانی سخت تر می شود که مخالفت کننده پا از رد یک جمله در یک متن فراتر بگذارد و منظور اصلی نویسنده را در کل محتوا بفهمد و با آن مخالفت کند. اینجاست که ظرف (context) هم علاوه بر محتوای درون آن اهمیت پیدا می کند.

     

    پیش دفاع دربرابر مخالفتهای احتمالی
    قصد من از این نوشته این نیست که بگویم استدلال از فحش دادن بهتر است یا ناباوری و لحن کوبی فقط توسط آدمهای بی شعور استفاده می شوند. قصدم ارائه دسته بندی کامل و جامعی از انواع مخالفت هم نبوده است. قصد من از نوشتن این مطلب همین چیزی است که نوشته ام.

    مطالب مرتبط:

    کسری مخالفت در یک جامعه

  • جنگلهاي ارسباران و گذار به دوره فرا-بكارت

    جنگلهای ارسباران. جنگلهای بکر ارسباران مقصد سفر اخیر من بود به حاشیه رود ارس. اینجا بکر کلمه کلیدی است. ساعتها پیاده روی در میان جنگلی که پای کمتر گردشگری به آن رسیده است. اگرچه ما پا جای پای گردشگران یا مسافران محلی قبلی می گذاریم ولی هنوز حس بکر بودن مسیر در ما بوجود می آید. اصولا شرایط لازم برای بکر بودن یک مسیر چیست؟ همه ما ايده نسبتا روشني از بكارت آدم و روغن زيتون و حتي فلزات داريم ولي مرز بكر بودن طبيعت كجاست؟ آميزش انسان و طبيعت دقيقا دركدام نقطه باعث دريده شده پرده عفاف طبيعت مي شود؟ چقدر درخت از يك جنگل بايد قطع شود؟ چند تا حيوان وحشي بايد شكار شود؟ چند كيلومتر جاده بايد كشيده شود؟ چقدر پلاستيك بايد ريخته شود؟

    بعد ازساعتها طی طریق در این مسیر بکر به جایی می رسیم به نام امامزاده سید جبرئیل. ما اگرچه پای پیاده از جهتی بکر به امام زاده می رسیم، ولي از سويي ديگر راهی ماشین رو بکارت محیط را با بی رحمی تمام در نوردیده است. ناخشنودی گروه از این موضوع مشهود است. با این همه انتظار، این همه طی طریق و این همه وعده وعید بکر بودن، شب را جايي مي خوابيم كه كمتر اثري از بكارت درآن ديده مي شود .

    سؤال ديگر اينست كه این همه داستان و افسانه و رسم و سنت برای حفظ و نگهداری بکارت برای چیست؟ چرا ما آدمها حاضریم بهای بیشتری برای هر چیزی که بنی بشری قبل از ما آنرا تجربه نکرده است بپردازیم؟  آیا از این نظر تفاوتی بین یک توریست که انتظار بکر بودن از جنگلی را دارد و یک شیخ عرب که انتظار بکر بودن از یک دختر ایرانی را دارد هست؟ چيزي كه مسلم است اينكه هر دو حاضرند پول بیشتری برای تصاحب جایی بکر بپردازند.

    به نظر من اولین چیزی که بکارت جنگل را می درد پلاستیک است. اولین پلاستیک، خونی است که وقتی می ریزد بکارت جنگل یا هر جای طبیعت را از دید توریست از بین می برد. چرا ما پلاستیک را در طبیعت نمی توانیم تحمل کنیم؟ آنهم چیزی که زندگی ما تا این حد به آن وابسته است؟ یک لحظه زندگی خود را بدون پلاستیک تصور کنید. پلاستیک هزار سال طول می کشد تا تجزیه شود. خوب که چی؟ چرا با دیدن یک بطری آب در طبیعت وحشت می کنیم و به زمین و زمان بدو بیراه می گوییم؟

    شاید پلاستیک برای بازماندگان ما در سه میلیون سال بعد سوختی فراهم کند که هم هوا را کمتر آلوده می کند و هم به دلیل نزدیک بودن به سطح زمین استخراجش به مراتب کم هزینه تر از نفت است. سه ميليون سال بعد ايرانيان در اين سرزمين بزرگ روز ملي پلاستيك راجشن خواهند گرفت و از ما كه به اندازه كافي پلاستيك در دامان طبيعت ريخته ايم قدرداني خواهند نمود. من حدس می زنم توزیع جغرافیایی سوخت جديد هم بسیار شبیه نفت فعلی خواهد بود. هر ملتی که مثل ما نفت بیشتری دارد بیشتر توی طبیعت آشغال می ریزد. مگر نباید با طبیعت رابطه دوطرفه داشت؟ طبیعت به ما نفت می دهد و ما به طبیعت پلاستیک. تعاملی دو طرفه که ما را برای یک گذار تاریخی سه میلیون ساله آماده می کند.

    عشایر این تعامل را به خوبی درک کرده اند. کنار چادرهایشان به وفور پلاستیک دیده می شود. اصلا خود عشاير هم ديگر آن عشاير بكري كه ما دوست داريم ببينيم نيستند. آنها هم دسترسی به دانشگاه آزاد دارند و برای تامین هزینه هایش گلیم هایشان را به دو برابر قیمت به من توریست می فروشند. نان و ماستشان را هم همینطور.

    شايد جستجوي جاها و آدمها و مناظر بكر، چيزي متعلق به گذشته است، هرچند گذشته اي نزديك. شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه به دوره فرا-بكارت (post virginity) گذر كنيم.

    مطالب مرتبط:
    بد نبود ولي خيلي بهتر مي تونست باشه

    سفر من به سوئيس و بازگشت من از سوباتان

  • چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟

    آدمها را از این منظر که در ادامه می آید به چند دسته می توان تقسیم کرد.
    یک دسته آنهایی که به دنبال توضیح و توجیه گذشته اند.
    چرا شوهرم به من خیانت کرد؟
    چرا ورشکست شدم؟
    چرا ما در مسابقات مقدماتی فوتبال جام کشورهای توسعه نیافته حذف شدیم؟
    چرا دیروز احساس بدی داشتم؟
    چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟
    روانشناسها و رسانه های جمعی اصولا به صورت تمام وقت در خدمت این قشر از جامعه بشری هستند.
    دسته دیگر آدمهایی که آینده را پیش بینی می کنند. که خود سه دسته اند.
    دسته اول کسانی که برای تحقق پیش بینیشان کاری می کنند. مثلا کسب و کارشان را اینترنتی می کنند. مهاجرت می کنند. کارشان را عوض می کنند. همه سرمایه شان را طلا می خرند، مراسم عقد را کنسل می کنند، سر یک اسب شرط می بندند و الخ.
    دسته دوم کسانی هستند که فقط پیش بینی می کنند. مثلا من پیش بینی می کنم که تا بیست سال آینده تعداد رئیس جمهورهای زن دنیا شش تا اضافه خواهد شد.
    دسته سوم کسانی هستند که پیش بینی می کنند کار دسته اول یا پیش بینی دسته دوم درست یا اشتباه است.