• سفر با اعداد

    ما 6 نفر بودیم. شب اول را در روستای ناندل در ارتفاع 2300 متری خوابیدیم. روز دوم بعد از 8 ساعت کوهپیمایی به جانپناه تخت فریدون در ارتفاع 4400 متری رسیدیدم. شب را در جانپناه خوابیدیم. من توی کیسه خواب 19- درجه. روز بعد ساعت 6 صبح به سمت قله حرکت کردیم. به ارتفاع 5100 متری که رسیدیم هوا به قدری خراب شده بود که مجبور شدیم برگردیم. در مدت کمتر از 1 ساعت بیشتر از 10 سانتی متر برف بارید.

    دوباره به جان پناه برگشتیم. اتاقی با دیوارهای سنگی و سقفی آهنی که در سال 1353 برای زنده نگه داشتن یاد 2 دانشجو که در صعود به دماوند مرده اند، ساخته شده است.

     

    بازگشت از ارتفاع 5100 متری قله دماوند

    روز بعد ساعت 8 صبح به سمت روستای گزانه حرکت کردیم. بعد از 14 ساعت کوهپیمایی رسیدیدم به روستای گزانه در ارتفاع 1700 متری. با یک کوله پشتی سنگین. کوله پشتی من 18 کیلوگرم بود.

    در این سفر مردی همسفر ما بود که 28 بار به قله دماوند صعود کرده بود. مرد دیگری را دیدیم که 60 سال داشت و تا به حال 40 بار صعود کرده بود. از جبهه های مختلف.

    تا حالا در هیچ سفری اینقدر با اعداد سر و کار نداشته بودم. “شما برای چندمین بار به دماوند صعود می کنید؟” یک سؤال عادی و رایج در این سفر بود. ولی چرا؟ چرا من با 73 کیلوگرم وزن در این آپارتمان 69 متری باید این خزعبلات را برای 273 تا دوست بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم که 4 نفر لایک بزنند؟

    یک عدد طبق تعریف ویکی پدیا شیئی ریاضی است که برای شمردن، برچسب زدن و اندازه گیری بکار برده می شود. و ظاهرا بیشتر از 5000 سال است که ذهن آدم را به خودش مشغول کرده است. ما با عدد زندگی می کنیم. با عدد نفس می کشیم. با عدد می خوابیم. با عدد بیدار می شویم. درآمد، دارایی، قد و وزن، تولید ناخالص ملی، قیمت دلار، ارتفاع کوه دماوند، دفعات صعود، رکورد دو صد متر، دارایی بیل گیتس، کالری کباب کوبیده و تعداد کلمات این نوشته، همه و همه با یک عدد اندازه گیری و بیان می شوند.

    در اینکه اعداد به پیشرفت بشر و راحت تر شدن زندگیش کمک کرده اند، شکی نیست. یعنی جایی که اعداد کارشان را برای شمردن و اندازه گیری انجام می دهند. مشکل از آنجایی شروع می شود که از اعداد برای برچسب زدن استفاده می کنیم. به عبارت دیگر سعی می کنیم که از یک ابزار کمی برای بیان یا درک خصوصیات کیفی استفاده کنیم. نفر اول کنکور. 20 میلیارد دارایی. 300 بار صعود به دماوند. اولین تولید کننده سوسیس در ایران. و الخ.

    هر شخصی با شنیدن عباراتی که در آنها عدد نقش برچسب زدن را ایفا می کند برداشت متفاوتی می کند. آنها را خوب یا بد ارزیابی می کند. بیشتر اوقات (یا شاید همیشه) برداشت ما از اعدادی که می شنویم با واقعیت فاصله زیادی دارد. بیشتر وقتها معنای اعداد وابستگی زیادی به یک context دارد که آنرا نادیده می گیریم.

    خیلی وقتها بدون اینکه دلیلش را بدانیم برده تغییر یک عدد می شویم. مثل کلکسیونری که تعداد ماشینهایش را زیاد می کند. یا تعداد کشورهایی را که به آنها سفر کرده است. یا تعداد کسانی را که با آنها خوابیده است. یا تعداد صفرهای حساب بانکیش را. یا تعداد صعودهایش به قله دماوند را. یا تعداد کتابهایی که نوشته است را. یا تعداد نوشته های این وبلاگ را. من قصد ارزش گذاری روی هیچ یک از این کارها یا کارهای دیگری را که کلکسیونرها انجام می دهند، ندارم. هدف من اینست که بگویم بین اندازه گیری و برچسب زدن با یک عدد، مرزی است باریک تر از مو. مرزی که خیلی وقتها نادیده گرفته می شود.

    می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

    واندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

    پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

    یک جرعه خوری هزار علت ببرد

    خیام

     

  • ده قانون برای شاگردان، معلمها و زندگی

    این لیست را جان کیج نوشته که البته منشا آن را به خواهر کوریتا کنت نسبت می دهند. یکی از گنجهایی که آدم گه گداری روی اینترنت پیدا می کند. بعضی قسمتها را نتوانستم یا دلم نیامد ترجمه کنم. مخصوصا از واژه شاگرد به جای دانشجو یا دانش آموز استفاده کرده ام.

    قانون اول- جای قابل اعتمادی پیدا کن و بعد سعی کن برای مدتی به آن اعتماد کنی.

    قانون دوم- وظایف عمومی یک شاگرد: هرچه می توانی از معلمت یاد بگیر. هر چه می توانی از همشاگردیهایت یاد بگیر.

    قانون سوم- وظایف عمومی یک معلم: هر چه می توانی از شاگردهایت یاد بگیر.

    قانون چهارم- به همه چیز به عنوان یک آزمایش نگاه کن.

    RULE FIVE: Be self-disciplined — this means finding someone wise or smart and choosing to follow them. To be disciplined is to follow in a good way. To be self-disciplined is to follow in a better way.

    قانون ششم- هیچ چیزی اشتباه نیست. برد و باختی در کار نیست. فقط آفریدن اصل است.

    قانون هفتم- تنها اصل کار است. اگر کار کنی بالاخره به یک چیزی ختم می شود. تنها کسانی که به طور مداوم کار می کنند چیز بدرد بخوری می سازند.

    قانون هشتم- سعی نکن که همزمان هم بسازی و هم تحلیل(ارزیابی) بکنی. این دو فرایندهای متفاوتی هستند.

    قانون نهم- تا توانی خوش باش. از زندگی لذت ببر. از آن چیزی که فکر می کنی ساده تر است.

    RULE TEN: “We’re breaking all the rules. Even our own rules. And how do we do that? By leaving plenty of room for X quantities.” (John Cage)

    HINTS: Always be around. Come or go to everything. Always go to classes. Read anything you can get your hands on. Look at movies carefully, often. Save everything — it might come in handy later.

     

    10 rules for students, teachers and life

    مطالب مرتبط:

    هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

    آغازگری آغاز شد

  • تعطیل چنان خواهم شد

    تعطیل چنان خواهم شد

    تعطیل که بودم من، تعطیل تر از تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

    ترغیب به تعطیلی، تعطیل در ترغیب خواهم شد

    هم اول این هفته هم آخر آن هفته، هم بین دو این هفته، تعطیل چنان خواهم شد

    گر من نشوم تعطیل، در ذهن خودم تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

    یک روز که نیست تعطیل، من شکوه کنم بسیار، یک روز که تعطیلم، تعطیل چنان خواهم شد

    گر حادثه ای آید، ور برف فرود آید، تعطیلی من قطعی است

    گر هم نشوم تعطیل، تقویم بشارت داد، تعطیل چنان خواهم شد

    از تعطیلی قبلی تا تعطیلی آینده، من در گذرم تا که، تعطیل چنان خواهم شد

    امروز که نیست تعطیل باشد که سرایم شعر، فردا که شود تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

     

  • کتاب بسندگی و بسنده کردن من به یک نقد می نی مالیستی

    هفت ماه پیش که با یک کوله پشتی می نی مالیستی به تایلند رفته بودم برای اولین بار کتاب والدن اثر معروف آقای هنری دیوید ثورو را خواندم. کتاب شرح تجربه آقای ثورو است در دو سال زندگیش در کنار آبگیر والدن و در کلبه ای چوبی که با دستان خودش ساخته بود. یک زندگی می نی مالیستی و بسیار ساده. یک زندگی با دور پایین. یک زندگی که حمام آن آبگیر والدن بود و غذایش حبوباتی که نویسنده می کاشت.

    چند روز پیش دوست عزیزم علی حکم آبادی کتابی به نام بسندگی برایم فرستاد که از آنجاییکه در ابتدای آن خواننده به “توزیع خیرخواهانه و ناسودبرانه” کتاب تشویق شده است من آنرا برای شما اینجا گذاشته ام تا دانلود کنید. مطمئن نیستم که نیت خیرخواهانه در این کار داشته باشم ولی قطعا نیتم سودبرانه هم نیست.

    به نظر من بزرگترین حسن خواندن کتاب بسندگی اینست که تا حدود زیادی می تواند شما را از خواندن کتاب والدن بی نیاز کند. والدن انگلیسی سخت و طاقت فرسایی دارد و برای کسی که فقط می خواهد با فلسفه زندگی و داستان آقای ثورو آشنا بشود، خواندن کتاب فوق آنهم به زبان شیرین فارسی کفایت می کند.

    من هم مثل نویسنده (و احتمالا مترجم آن) کتاب بسندگی از طرفداران پر و پا قرص ساده زیستی هستم و جهان بینی آقای ثورو را بسیار می پسندم ولی در پیامبر جلوه دادن ثورو و الگوبرداری از پروژه دو ساله ای که در قرن نوزده داشته است نکاتی به نظرم رسید که بهانه نوشتن این مطلب شدند.

    الف- اصولا این فرض که خوشبختی (به نظر من واژه خوشبختی به کلمه انگلیسی happiness نزدیکتر است تا شادی ولی مترجم کتاب بسندگی واژه شادی را انتخاب کرده است) هدف غایی همه آدمهاست، فرضی است که شک و شبهه زیادی بر آن وارد است. اگرچه بسیاری از مکاتب مختلف و همچنین کتابهای خودپروری(self-help/self-development) بر اساس چنین فرضی راه و روش خوشبختی و سعادت به عموم بشر عرضه کرده اند، ولی تاریخ و علم به ما نشان داده اند که بسیاری از فرزندان آدم به خوشبختی وقع چندانی نمی گذارند. پدیده ای که لزوما بد نیست و احتمالا به تفاوتهای ژنتیک آدمها بر می گردد.

    ب- بزرگترین ضعف روشهایی که راه خوشبختی را به بشر نشان می دهند – از جمله ساده زیستی –  ندیده گرفتن تفاوتهای شخصیتی آدمهاست. مسلما دیدگاه نویسنده برای مخاطبینی که از نظر فاکتورهای شخصیتی با او نزدیک هستند، جذابیت بیشری دارد و معنی دارتر به نظر می رسد. با این استدلال نظریه و کتاب FLOW طیف به مراتب وسیعتری از مخاطبین را پوشش می دهد. در زمان آقای ثورو هنوز DSM-IV وجود نداشت.

    ج- خیلی از آدمها هستند که از روی آگاهی و انتخاب یک زندگی جالب (interesting life) را به یک زندگی خوشبخت (happy life) ترجیح می دهند. صحبت از ساده زندگی کردن با این آدمها که تعدادشان هم کم نیست، آب در هاون کوبیدن است.

    د- برای بار هزارم باید بگویم که ما در دوران انقلاب اطلاعاتی زندگی می کنیم. اقتصاد دوران ما اقتصاد ارتباطات ( the connection economy)است نه اقتصاد جایگزین ثورو. مسئله دوران ما تولید نخود و لوبیا یا مسکن ارزان قیمت نیست. مسئله دوران منحصر بفردی که ما شانس زندگی در آن را داریم برقراری ارتباط بین نقطه های پراکنده ای است که هر کدام آنها ممکن است در یک گوشه از این کره خاکی باشند.

    ج- آقای ثورو در آمریکای قرن نوزده زندگی می کرد و ما در ایران قرن بیست و یکم. ( با این فرض که خواننده ای که خزعبلات من را به فارسی می خواند به احتمال زیاد در ایران زندگی می کند.) ما از فرط زیادی تعطیلی و گشادی و کندی زندگی وشمال رفتن و ویلا ساختن به ستوه آمده ایم نه از زیادی سرعت آن. ما فرصت برای شنا کردن در آبگیر و زل زدن به آسمان و اندیشیدن به فلسفه کائنات در طول تاریخ زیاد داشته ایم. کتاب والدن را که فشرده کنید در بهترین حالت می شود یکی از رباعیات عمر خیام. مکتب جدیدی لازم است که به ما بگوید چرا با این همه کندی و فرصت برای بهره مندی از جلوه های متعالی زندگی باز احساس خوشبختی نمی کنیم. به نظر من آقای ثورو و اقتصاد جایگزینش جواب این سؤال را ندارند.

    با وجود همه این حرفها چیزهایی که می توان از کتاب والدن آموخت فراوانند. مهمتر از همه اینکه فیلسوف – آنچنانکه خودش در ابتدای کتاب والدن می نویسد- فلسفه اش را زندگی کرده است.

    To be a philosopher is not merely to have subtle thoughts, nor even to found a school, but so to love wisdom as to live according to its dictates,a life of simplicity, independence, magnanimity, and trust.

     

  • گوسفندان از کوه برگشته اند

    پنجشنبه با هدف صعود به قله علم کوه حدود ساعت سه عصر از تهران به سمت کلاردشت حرکت کردیم. حدود ساعت یازده رسیدیدم به مرزن آباد. ترافیک جاده چالوس هم خسته کننده و هم سرگرم کننده بود. ماشینهایی که سعی می کردند از شانه خاکی از دیگران سبقت بگیرند کم نبودند. منظورم هم شانه خاکی سمت راست است و هم شانه خاکی سمت چپ. بعضی جاها که جاده کمی عریض تر می شد ماشینها دو یا سه لاین تشکیل می دادند. بعضی ها توی ماشینشان می رقصیدند یا قلیان می کشیدند. یا با سرنشینهای ماشین جلویی یا عقبی حرف می زدند و از هم عکس می گرفتند.

    صف طولانی ماشینها توی جاده چالوس یا جاده های دیگری که به شمال ختم می شوند آدم را یاد صف اجناس کوپنی زمان جنگ می اندازد. آدم از خودش می پرسد که ته این جاده واقعا چه چیزی هست که ارزش این همه انتطار توی ترافیک و رانندگی طاقت فرسا را دارد؟ احساس می کنی همه مردم ایران به سمت شمال در حرکتند. همه مردمی که مثل من تعطیل هستند ( این لقب واقعا در مورد من به کار رفته است. یعنی کسی پشت سر من گفته است که “فلانی تعطیله”) یا در تعطیلات به سر می برند. از اواخر یک هفته تا اواسط هفته بعدش. حتی بیشتر.

    واقعا چه چیزی ته این جاده هست؟

    ته جاده ای که که از مرزن آباد به کلاردشت و بعد هم به رودبارک می رسد جاده ای سنگلاخ بود که ما را به نقطه ای به نام تنگ گلو رساند و از آنجا پیاده به سمت علم کوه حرکت کردیم. جمعه ظهر. مزرعه ای از کوههای سر به فلک کشیده و یخچالهای کوچک و بزرگ و رودخانه ای خروشان به راستی ارزش آن همه انتظار توی ترافیک و صف جاده چالوس را داشت. در جایی به نام حصارچال چادر زدیم. تعداد آدمهایی که آن شب آنجا بودند شاید به صد نفر هم نمی رسید. پس بقیه میلیونها آدمی که شبهای قبل از جاده چالوس به شمال آمده بودند کجا بودند؟

    ویلا

    انصافا این کلمه قشنگ نیست؟ یا حتی سکسی؟

    اولین و آخرین باری که کلاردشت رفته بودم تقریبا بیست سال پیش بود. من حدس می زنم بین تعداد ماشینهایی که توی این مملکت در بیست سال گذشته فروخته شده و ویلاهایی که در شمال (یا معدود جاهای خوش آب و هوا و منظره دیگر) در همین مدت ساخته شده است، یک رابطه مستقیم وجود دارد.  ویلا سازی و ویلا فروشی بعد از صادرات نفت قاعدتا باید بزرگترین صنعت کشور ما باشد. تا چشم کار می کند ویلا ساخته اند. ویلاهایی که بیشترشان هیچ هماهنگی با هم یا با محیط اطرافشان ندارند. ویلا کنار رودخانه. ویلا بالای کوه. ویلا کنار جاده. ویلا اینجا. ویلا آنجا. ویلا همه جا. هر ویلا با یک رنگ و سلیقه منحصر بفرد. درست مثل ساختمانهای تهران یا شهرهای دیکر. ولی به شکل ویلا. منظورم را که متوجه می شوید؟ جذابیت ویلا بقدری زیاد بوده است که بسیاری از محلی ها که بعد از فروختن زمینهایشان وضعشان بهتر شده است، خانه هایشان را خراب کرده و جایش ویلا ساخته اند.

    ویلا. انصافا این کلمه قشنگ نیست؟ یا حتی سکسی؟

    پسر بچه هایی که قبلا داد می زدند ویلا و روی تابلوی مقواییشان همین کلمه نوشته شده بود حالا تابلویی دارند که رویش نوشته شده است “مرکز اسکان مسافر.” آیا فرهنگستان زبان فارسی برای واژه ویلا معادل پیدا کرده است؟ از این پس به جای ویلا باید بگوییم مرکز اسکان مسافر؟

    ما شنیه صبح به همراه گروه کوهنوردی “ناتش کوه املش” و با سرپرستی و راهنمایی بسیار خوبشان و با لذت تمام، موفق به فتح قله زیبای علم کوه شدیم. ای کاش به جای این خزعبلات در وصف زیباییهای منطقه و قله علم کوه مطلب می نوشتم.

     

    بازگشت گوسفندان از کوه – حصارچال – منطقه علم کوه

    شنبه شب که به رودبارک برگشتیم تصمیم گرفتیم زرنگی کنیم و تا هنوز مردم در ویلاهایشان مشغول به جوجه کباب درست کردن و تماشای تلویزیون هستند به تهران برگردیم. حدود ساعت دوازده و نیم بود که از مرزن آباد وارد جاده چالوس شدیم. بخشی از جمعیت کشور که به هر دلیل هنوز خودشان را به شمال نرسانده بودند در راه بودند. نصف شب شنبه، جاده چالوس و میلیونها ماشین در حال حرکت به سمت شمال.

    برای شما که ممکن است این مطلب را مدتی بعد از نوشته شدنش بخوانید، باید بگویم که یکشنبه و دوشنبه 29 و 30 مردادماه 1391 به مناسبت عید فطر تعطیل بود.

    برای پی بردن به عامل ایجاد کننده ( یا بند آورنده) ترافیک باید در جهت مخالف آن حرکت کرد. کاری که ما در آن شب داشتیم می کردیم. ترافیک در لاین مقابل درست از سیاه بیشه به سمت تهران شروع شد. به عبارت دیگر گلوگاه ترافیک برای ماشینهایی که به سمت شمال در حرکت بودند سیاه بیشه بود. اگر نمی دانید بدانید که سیاه بیشه همان جایی است که هفت هشت تا جگرکی کنار جاده ای دارد. در پیچی نسبتا تند و جاده ای که به زور دو تا ماشین از آن رد می شود. لاشه های آویزان گوسفندان، سیخ های جگر، دودی که از منقل های کنار جاده بلند می شود و ماشینهایی که ساعت یک صبح برای خوردن جگر سعی می کنند پارک کنند، صحنه ای سورئالیستی می سازند که آغاز (پایان) یک ترافیک سی و سه کیلومتری است. از سیاه بیشه تا کیلومترها بعد از تونل کندوان.

     

    گوسفندان از کوه برگشته اند

    این عکس را همان شب چند کیلومتر بعد از سیاه بیشه گرفتم. و این نتیجه که ماشین، ویلا و گوسفند سه عامل اصلی بوجود آورنده ترافیک در جاده چالوس می باشند.

     

  • چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    درون من چیزی مرده است. یا چیزهایی.

    زلزله چیزی را درون من کشته است. زلزله هایی که با ریشتر اندازه گیریشان نمی توان کرد.

    من حتی نمی دانم که با داغدیدگان یک زلزله چگونه باید همدردی بکنم.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

    مثل تخت جمشید. با ستونهایی نحیف و سرستونهایی عظیم. و آن همه افتخار و اهن و تلپ.

    یا این آپارتمان که من در آن زندگی می کنم.

    یا بناهای دیگر که حتی با آجر و سنگ و سیمان ساخته نشده اند.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند.

    یکی می گفت هر ده سال یک بار.

    این بار هم از بیخ گوشم گذشت.

    دفعه قبل قزوین بودم که چهل هزار نفر در رودبار و منجیل کشته شدند.

    دو شب قبل زلزله، توی هتلی در شهر سرعین خوابیده بودم.

    مدیر یک هتل به دوستم گفت که به دختر مجرد بدون نامه اماکن اتاق نمی دهند.

    مدیر اماکن از دوست من پرسید “کجا رفته بودی؟”

    – “قله سبلان”

    مدیر اماکن: “کدام سبلان؟”

    مدیر اماکن گفت که نامه برای اجاره اتاق لازم نیست.

    مدیران دو هتل دیگر هم به دوستم اتاق ندادند.

    یکی از آنها گفت چون اکثر مسافرهای هتل مرد هستند نمی تواند به دوست من اتاق بدهد.

    دیگری گفت که دوست ندارد اتاق بدهد.

    دوستم به این یکی گفت که او بهتر است مدیر گاوداری باشد تا مدیر هتل.

    به 110 زنگ زدیم.

    یارو آمد ولی خیلی زود بدون نتیجه رفت.

    من ساکت بودم.

    نه از روی ادب. که از روی مرگ زودهنگام فحشها در گلویم.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    دوست من موقع خارج شدن از هتل، یک توهین بسیار زشت قومی کرد.

    سوار ماشین که شدیم چند نفر به ما حمله کردند.

    ما فرار کردیم.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

    و ناکارآزمودگی خودمان را در ساختن بناهای سستی که ساختنشان را به ما سپرده اند.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    روی یکی از دیوارهای مجتمع آبدرمانی (آبگرم) قهوه سوئی در سرعین تصویری از تخت جمشید کاشیکاری شده است.

    در یک سوی تصویر آهویی دستانش را به دیواری تکیه داده، سرش را برگردانده و به شیری که دارد کپلش را می درد، زل زده است.

    در میان تصویر یک عده دارند هدایایشان را به شاه عادل که روی تخت نشسته تقدیم می کنند.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

     

     

     

  • ده نکته ساده درباره کوهنوردی

    قله کلون بستک با ارتفاع 4160 متر

    1- بالا رفتن همیشه از پایین آمدن آسانتر است.

    2- قله همیشه نزدیکتر از آنی که هست به نظر می رسد. (برعکس ماشین بغلی در آینه بغل ماشین)

    3- در یک گروه کسی که از دیگران آهسته تر می رود بیشترین لذت را می برد چون دیگران مجبورند دائما برای او منتظر بمانند.

    4- لباس و ابزار کوهنوردی خارجی گران قیمت بیشتر از آنچه به نظر می رسد ضروری است و موجب راحتی جان و آسودگی خاطر می گردد.

    5- بیشتر کوهنوردان نسبت به خطرات و مضرات کاری که می کنند، آگاهی کافی ندارند. نسبت به هزینه آن هم همینطور.

    6- لذت اصلی کوهنوردی در دور شدن از کوهپایه نهفته است نه در نزدیک شدن به قله.

    7- رشته کوه البرز در شمال تهران واقع شده است و فروشندگان لوازم کوهنوردی در جنوب آن.

    8- کوهنورد واقعی کسی است که بتواند در تاریکی شب راهش را در کوه پیدا کند و مجبور نباشد برای رسیدن به اتوبوس یا مینی بوس نصف شب از خواب خوش بیدار بشود.

    9- از بالا به پایین نگاه کردن تقریبا همان لذتی را دارد که از پایین به بالا نگاه کردن.

    10- از یک جایی بالاتر همه به هم سلام می دهند و درود می فرستند.

  • موفقیت نامه

    یا راههای موفق شدن برای نوجوانان و همچنین سالمندان

    1- روی یک چیز تمرکز کن و برای مدت زیادی آن کار را انجام بده. حداقل ده هزار ساعت.

    2- توی دانشگاه با کسی که بعدا قرار است موفق بشود و تو را استخدام کند، دوست شو.

    3- با استعداد فوق العاده به دنیا بیا.

    4- هر روز تمرین روزانه ات را انجام بده.

    5- کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را بخوان. و هر وقت موفق شدی کتاب عادت هشتم را.

    6- به آدمهای موفق خوش خدمتی کن. آنچه را که می پسندند بگو و بکن. به تعداد زیادی از آدمهای موفق.

    7- کارهایی کن که دیگران از انجام آنها واهمه دارند.

    8- چیزهای غیرعادی بگو و کارهای خلاف عرف انجام بده. هرچقدر هم که احمقانه به نظر برسد.

    9- ظاهرت را آراسته کن. و بینی ات را جراحی.

    10- کارهای مختلف را تجربه کن. از یک پروژه به پروژه دیگر برو. تا یکی از آنها تو را موفق بکند.

    11- زیرآب دیگران را بزن و دستاوردهایشان را به نام خودت ثبت کن.

    12- جمعی فرومایه را برای همنشینی انتخاب کن، چنانکه در میان آنها موفق به نظر برسی.

    13- در زندگی هر صحنه ای را مسابقه ای ببین و سعی کن در آن برنده باشی. برنده برنده فکر نکن.

    14- خودت را بشناس. هنر خلق کن.

    15- زمین و ملک بخر. هر چه زودتر ساخت و ساز را به مجموعه پروژه هایت اضافه کن. یا یک رستوران یا ساندویچی.

    16- زندگینامه استیو جابز را بخوان و سعی کن مثل او زندگی کنی.

    17- ارث ببر.

    18- در قرعه کشی قرض الحسنه شرکت کن.

    19- قرض الحسنه قرض بگیر و طلا و دلار بخر.

    20- بیشتر از آنکه می گیری بده.

    21- دهنت را ببند. یا از هر دو جمله که می خواهی بگویی یکی را حذف کن.

    22- از دیگران بیگاری بکش.

    23- واردات را در دستور کار خود قرار بده.

    24- تعداد بازدیدکنندگان وب سایتت را به بازدیدکنندگان وب سایتت نمایش بده. یا کمی بیشتر.

    25- از ماشین آلات ساخت ایتالیا استفاده کن.

    26- وعده های بزرگ بده و همزمان به چیزهای بزرگ دیگر نیز بیندیش.

    27- حق خودت را نشناس و حتی اگر شناختی به آن قانع مباش.

    28- به جای عمل از کلمات استفاده کن. و شماره تلفن رند.

    29- کارهای دیگران را انتقاد کن.

    30- دانشگاه برو و کسب مدرک کن. ز گهواره تا گور.

    31- به موفقیت میندیش.

    32- در کارگاههای موفقیت شرکت کن.

    33- هر روز صبحانه ات را بخور و ظرفهایت را بشور.

    34- گشادی پیشه کن آنچنان که شایسته انسانهای بسیار موفق است.

    35- موفقیت را برای خودت تعریف کن.

    36- دو کتاب بنویس. یکی درباره قبل از موفقیتت. دیگری درباره بعد از آن. یا برعکس.

    37- به زبان انگلیسی مسلط شو و از اینترنت پر سرعت استفاده کن.

    38- نقاط ضعف دیگران را بشناس. نقاط قوت خودت را اگر نشناختی مهم نیست.

    39- حقیقت را نگو اگرچه به نفع خودت باشد.

    40- دیگران چون آب دریا هستند که برای خفه نشدن باید سرت را بالاتر از آنها بگیری. دائما خودت را با دیگران مقایسه کن.

  • Fu** you

    حدود شش ساعت راه رفتیم تا رسیدیم. با یک کوله پشتی 55 لیتری سنگین. کوله من چادر و کیسه خواب و آب و لباس و این جور چیزها توش بود. ساعت پنج و نیم عصر از پای کوه راه افتادیم. ساعت یازده و خورده ای رسیدیم به پناهگاه دارآباد. هیچ کس توی پناهگاه نبود. هیچ کس در اطراف پناهگاه نبود. هیچ کس را هم در طول مسیر ندیدیم. به جز یک مرد که همان اوایل مسیر نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه می کرد و با موبایلش عکس می گرفت.

    من این مسیر  را قبلا بارها رفته بودم. کار خیلی سختی نیست. با سه ساعت کوهنوردی روی شیب نسبتا تند و یک ساعت کوهپیمایی روی شیب نسبتا کند آدم می تواند چهار ساعته به قله دارآباد برسد. قله مورد علاقه من. my favorite peak. مثل رنگ مورد علاقه. یا غذای مورد علاقه. ولی تا به حال این کار را با یک کوله پشتی 55 لیتری نکرده بودم. زمانی متوجه موضوع شدم که دچار توهم زمانی شدم. مثلا توی مسیر یک دکل دیده بانی متروک هست که هرچه می رفتیم به آن نمی رسیدیم ولی طبق محاسبات من باید آن را رد کرده بودیم. دو سه بار شک کردم که شاید از آن رده شده ایم و دکل به آن بزرگی را ندیده ایم. این توهمات در یک ساعت آخر خیلی بیشتر شد. به هر تپه ای که می رسیدیم فکر می کردم که دیگر رسیده ایم و پناهگاه در پشت آن تپه به ما خوشامد خواهد گفت. ولی اینطور نبود. احساس سیزیف را داشتم که مجبور بود سنگ بزرگی را به بالای کوهی ببرد ولی هربار قبل از اینکه به بالای کوه برسد سنگ به پایین می غلتید. تنبیهی ابدی از سوی خدایان برای انسانی که سعی کرده بود جاودانه بشود. حدس می زنم زئوس و خدایان دیگر برای جرائم خفیف تر، کوله پشتی 55 لیتری و قله های بلندتری را برای تنبیه انسان نافرمانبردار انتخاب می کرده اند.

     

    سیزیف در حال تنبیه شدن

    بالاخره وقتی رسیدیم و کوله هایمان را زمین گذاشتیم، احساس عجیبی داشتم. مثل اینکه تصادف کرده باشم یا به شدت کتک خورده باشم. همه بدنم کوفته بود. مخصوصا عضلات کتف و شانه هایم. ساق پاها و ران پاها هم همینطور. در عوض رسیده بودیم. به جایی که زیبا بود. آسمان صاف بود. ماه می درخشید. باد می وزید. همه شهر تهران دیده می شد. ولی شنیده نمی شد. هیچ صدایی از این شهر شلوغ شنیده نمی شد. و چه لذتی است در دیدن این شهر شلوغ بدون صدا. مثل زیبایی آدمی که دهنش بسته باشد.

     

    پناهگاه دارآباد

    در پناهگاه بسته بود با سنگی پشت آن. نه قفلی. نه سرایداری. نه نگهبانی. پناهگاه دارآباد اتاق دوبلکسی است که طبقه دوم نصف طبقه اول است با نردبانی عمود بر آن. با زیراندازهایی که به دیوار تکیه داده شده بودند، می شد گفت که پناهگاه مبله است. ما فقط کیسه خواب هایمان را باز کردیم و دراز کشیدیم. خنکی (سردی) شب مرداد ماه و سکوت و خوابیدن در اتاقی مبله هزار متر بالاتر از سطح زندگی شهری فراتر از تصور من بود.

    تا اینکه نیم ساعت بعد در کمال ناباوری سر و کله سه نفر پیدا شد و در زدند و من در را باز کردم و نشستیم به چایی خوردن و گپ زدن کوهنوردانه. موضوعاتی از قبیل ارتفاع فلان کوه یا خاطرات فتح فلان قله یا ذکر اسامی نقاطی که اکثر آنها به “چال” ختم می شود مثل “کلک چال” یا “پلنگ چال”. اگر نمی دانستید بدانید که انسان حیوانی اجتماعی است و دوست دارد با همنوعانش در هر جایی حرف بزند و ارتباط برقرار کند و اطلاعات بدهد و چیز یاد بگیرد و الخ.

    خوشبختانه آن سه نفر زود رفتند ولی قبل از رفتنشان، وعده آمدن گروه بزرگی را دادند که در راه بود. کمی بعد از رفتن آنها آن گروه بزرگ از راه رسید. آدمهای خوبی بودند چون وقتی در پناهگاه را باز کردند و دیدند که ما آنجا خوابیده ایم، تو نیامدند و با وجود سردی هوا بیرون نشستند. حتی یک نفرشان بود که به بقیه یادآوری می کرد که ما خواب هستیم و از آنها می خواست سر و صدا نکنند. خدا می داند بعد از چند ساعت این گروه هم عزم بازگشت کرد. سکوت دوباه به کوه و به پناهگاه برگشت.

    تازه داشت خوابم می برد که در پناهگاه دوباره باز شد. دو نفر داخل شدند و نور انداختند و کنار من کیسه خوابشان را پهن کردند و خوابیدند. یکیشان خیلی زود خوابش برد و شروع کرد به خروپف کردن. آن یکی هم که نخوابیده بود شروع کرد به غلت زدن و سر و صدا کردن. فکر کنم می خواست مقاومت پلاستیک رویه کیسه خوابش را در برابر سایش آزمایش کند. خدا می داند چند ساعت طول کشید تا خوابم برد. صبح زود با صدای پلاستیک کیسه خواب دومی و نیاز به قضای حاجت از خواب بیدار شدم. خروپف اولی قطع شده بود. خورشید داشت بالا می آمد. نوک قله دماوند در افق دیده می شد.

     

    طلوع خورشید – قله دارآباد

    نتیجه اخلاقی اول

    هولدن کالفیلد، شخصیت اول کتاب ناطور دشت (The Catcher In The Rye) وقتی برای اولین بار روی یکی از دیوارهای راهرو مدرسه خواهر کوچکش به عبارت FU** YOU برخورد می کند خیلی عصبانی می شود. با آستینش آنرا از روی دیوار پاک می کند. بار دوم این عبارت را روی دیوار دستشویی مدرسه خواهرش می بیند. سعی می کند آنرا پاک کند ولی نمی تواند، چون بر روی دیوار حک شده است. بار سوم زمانی که خواهرش را به موزه برده است، همین عبارت را روی دیوار موزه می بیند. در اینجا جی. دی. سلینجر نویسنده کتاب، پیام اصلی داستان را در یک پاراگراف خلاصه می کند و از زبان هولدن به خواننده ارائه می دهد:

    That’s the whole trouble. You can’t ever find a place that’s nice and peaceful, because there isn’t any. You may think there is, but once you get there, when you’re not looking, somebody’ll sneak up and write “Fuck you” right under your nose. Try it sometime. I think, even, if I ever die, and they stick me in a cemetery, and I have tombstone and all, it’ll say “Holden Caulfield” on it, and then what year I was born and what year I died, and then right under that it’ll say “Fuck you.” I’m positive, in fact.

    من ترجیح دادم این پاراگراف را ترجمه نکنم ولی ترجمه خیلی خوبی از این کتاب در کتابفروشی ها پیدا می شود. این کتاب به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تا به حال 65 میلیون نسخه از آن فروخته شده است. اگر هنوز نخوانده اید، حتما بخوانیدش.

    نتیجه اخلاقی دوم

    قبل از اینکه وزن بار روی دوشتان را با ابزار قابل اعتمادی مثل ترازو اندازه بگیرید، درباره سنگینی آن با دیگران صحبت نکنید. من فکر می کردم وزن کوله پشتیم بیشتر از بیست کیلوست و همین را هم به هر کسی که پرسید گفتم. وقتی آنرا وزن کردم فقط یازده کیلو بود. احساس خیلی بدی داشتم. واقعا شرم آور بود.

    نتیجه اخلاقی سوم

    سبکبار سفر کنید تا زئوس و سیزیف خود نباشید.

  • Free Rice

    Please help me. Either this idea is outrageously stupid or I am totally ignorant.

    There is this game called Free Rice. They say it’s a win-win game. You learn English vocabulary and starving children in Africa get food. They get free rice.

    Now the question is where is this rice? Does “World Food Prgramme” has this rice stored in its warehouses somewhere already? If so, why don’t they just go ahead and give it to hungry children? Why should a child continue to starve until I or some other free internet hero play and win this stupid game? Unless there is no rice and my learning English vocabulary creates an unknown energy in the universe which in turn generates rice out of nowhere! Please enlighten me. How does this really work?

    a hungry child

    Oh, I can play other subjects as well. Like human anatomy.

    Where in the human body do you find the “gluteus maximus” muscle?

    The chest

    The buttock

    The knees

    The thighs

     

    If you didn’t know that the right answer is “the buttock” you just made a hungry child suffer by not getting 10 grains of free rice from WFP. How did I not know that anatomy is this important when it comes to hunger?

    Come on! The starving world is waiting for you to memorize English vocabulary or human anatomy or any other subject that WFP is supporting right now.