به بهانه ف

مطلب زیر را بیش از دو سال پیش منتشر کردم و احتمالا همه شما آنرا خوانده اید. امروز ایمیلی گرفتم مبنی بر اینکه باید مسدود شود چون از مصادیق محتوای مجرمانه است. احتمالا چون در عنوان مطلب و یکی دو جا در خود مطلب کلمه ای بکار رفته بود که اگرچه یکی از اعضای بدن است ولی ظاهرا نباید داخل محتوا از آن استفاده بشود.

طبق دستور، لینک اصلی مطلب باید حذف می شد و من حیفم آمد که اصل مطلب را با حذف مصداق مجرمانه آن اینجا نیاورم. حدس می زنم که اینجوری مشکل برطرف بشود.

بعضی وقتها خواننده های وبلاگم یک مطلب قدیمی را برایم دوباره زنده می کنند. این بار دبیرخانه کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه این کار را انجام داد.

انتخاب عنوان مطلب با شما

—————————————————————————————————-

مرد جوانی در کنار همسر و پسر کوچکش روی صندلی مترو نشسته بودند و من تا ایستگاه امام خمینی که برای تغییر مسیر به سمت شهر ری پیاده شدم، ایستاده در میان انبوه جمعیت نتوانستم نگاهم را ازشان بردارم. مرد گویی که بخواهد در سوگ عزیزی گریه کند هر سه ثانیه دست راستش را جلوی چشمانش می گرفت و بعد با انگشتهایش چشمانش را فشار می داد و بعد دستش را به حالت تفکر عمیق زیر چانه اش می گذاشت. اشکی در کار نبود و این مجموعه حرکات در آن ده دقیقه ای که من آنجا ایستاده بودم بیشتر از بیست بار تکرار شد. زن با چهره ای غمگین تر از چهره شوهرش به یک نقطه زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. پسرک لاغر اندام زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود و از شیشه به سیاهی تونل نگاه می کرد و زیر لب با خودش چیزی می گفت.

این همه آدم با چهره های عبوس و غمگین و لباس چرک و مندرس و کفشهای خاک گرفته و از فرم خارج شده را فقط در مترو تهران می توان یکجا کنار هم دید. فقط خدا می داند چه بلایی سر آن مرد و خانواده اش آمده است یا با چه مشکلاتی دارد دست و پنجه نرم می کند. آن مردها. آن زنها. همه آنهایی که حتی دست فروشهای مترو می ترسند چیزی گرانتر از هزار تومان به آنها عرضه کنند.

من هرگز در عمرم این حد از فقر را لمس نکرده ام. من هیچ چیز درباره اش نمی دانم. به همین دلیل هم قصد قضاوت درباره کار و زندگی این آدمها را ندارم.

به مسیرم به سمت ایستگاه شهر ری ادامه می دهم. قرار است با مؤسسه ای درباره توانمند سازی مهاجران افغانی جلسه داشته باشم. صد و چهل گرم لواشک ترش و خوشمزه فقط هزار تومان. مسواک اورال بی فقط دو هزار تومان. 26 تا سوزن با دو تا سوزن نخ کن فقط هزار تومان. 26 تا پاکت پول فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. از یکجایی به بعد قطار از زیر زمین خارج می شود و بقیه مسیرش را روی زمین ادامه می دهد که فرقی هم نمی کند. واگن خلوت تر شده است و تلاش من برای دیدن چیزی به جز نمای ساختمانهایی که در همه جای شهر دیده می شوند، تا رسیدن به شهر ری بی نتیجه می ماند.

صبح زود (ساعت نه و نیم) و صبحانه نخورده از خانه بیرون زده بودم و به شهر ری که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود. از ایستگاه بیرون رفتم و به دور و بر نگاهی انداختم. کنار در ایستگاه مردی پیراشکی بسته بندی شدی در پلاستیک شفاف می فروخت سه تا هزار تومان. گزینه های موجود دیگر یک سوپر مارکت بود و یک ساندویچی که سرخ شدن یک سبد سیب زمینی درشت خرد شده در یک ظرف روغن نیمه سیاه از پشت شیشه اش نمایان بود.

سوپر مارکت

من سوپر مارکت را انتخاب کردم و از روی ناچاری یک شیر کاکائو و یک کیک خریدم به هزار و نهصد تومان. همزمان با من مردی که با یک کیسه پلاستیک سیاه بزرگ توی دستش، به نظر می رسید یکی از دستفروشهای مترو است، یک شیر و یک کیک خرید. مرد دیگری یک چایی خرید. دو پسر جوان پشت دخل نشسته بودند و تنها کاری که انجام می دادند گرفتن پول از دست مشتریان بود. وقتی کسی چایی می خرید یکیشان یک لیوان یک بار مصرف با یک چای کیسه ای به او تحویل می داد. مشتری خودش می دانست با آن لیوان و چای کیسه ایش چکار باید بکند.

غمگین ترین جای داستان اینجاست. من می دانم که آن چهره های ماتم گرفته و افسرده و خاک گرفته داخل مترو شرایط بسیار سختی را پشت سر می گذارند. سختی هایی که شاید تصورش برای من غیر ممکن باشد. ولی واقعیت اینست که آنها هم مثل همه آدمهای دیگر گرسنه می شوند. و گرسنه می مانند. چون در این شهر و شهرهای دیگر ایران که همه به هم شبیه شده اند جایی برای غذا خوردن برای آنهایی که پول کمی دارند یا به هر دلیل تصمیم گرفته اند کنار خیابان یا نزدیک ایستگاه مترو شکمشان را با هزینه و مزه خوشایندی سیر کنند، وجود ندارد.

در استانبول چیزی که بیشتر از بقیه چیزها توجه من را به خودش جلب کرد غذا خوردن مردم کنار خیابان و میز و صندلی رستورانها و کافه ها در پیاده روها و فراوانی گزینه های موجود برای سیر کردن شکم از صبح زود تا شب دیر وقت بود.

دو سال پیش صحنه مشابهی را در ابعاد کوچکتر در دمشق دیدم. در نیویورک، لندن، هامبورگ، کیف، بانکوک، مومبای، واشنگتن و تورنتو هم صحنه های مشابه زیادی را دیده ام و تجربه کرده ام. در این شهرها مخصوصا نزدیک ایستگاه های مترو و راه آهن و اتوبوس گزینه های خوشمزه و ارزان (به نسبت قیمتهای همان شهر خاص) زیادی برای سیر کردن شکم وجود دارد.

ظاهرا برخی جوامع مدتی است که به اهمیت غذا خوردن پی برده اند و به لذت بخش بودن تجربه خوردن یک غذای ساده و خوشمزه و در دسترس که جلوی چشمشان و تازه تازه طبخ بشود. بدون اینکه لازم باشد در یک رستوران بی ربط بابت ترکیبی از قارچ و گوشت نپخته و سوس مایونز و سوسیس و پنیر بد مزه، با یک اسم عجیب غریب شبه ایتالیایی یا فرانسوی، قیمت یک دست کت و شلوار را بپردازند.

sosis

به عکس اول خوب نگاه کنید. این تصویر چایخانه زنجیره ای بی نام و نشان معاصر کشور ماست. من از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب ایران بسیار سفر کرده ام و این صحنه را به وفور در شهرها و بین شهرها دیده ام.

این تصویر زشت و زننده است و باعث احساس شرم و گناه در من می شود. زشت می گویم به اندازه زشتی تصویری که در آن چند نفر کنار خیابان در حال تزریق هروئین هستند. و شرم آور به اندازه تصاویری که در آنها جنگلها تراشیده می شوند و رودخانه ها و دریاچه ها خشک و خاک و هوا آلوده و پلنگها شکار و ثروت ملی اختلاس.

تا جایی که من می دانم – به جز چند استثنا که عمدتا در روستاها دیده ام-  چایخانه ای در هیچ کجا برای معاشرت و انتقال ایده و تجربه و داستان و نوشیدن چای (به معنای واقعی کلمه) و خوردن یک لقمه نون و پنیر و تخم مرغ و خیار و گوجه باقی نمانده است. اثری هم از شکل گیری یک جایگزین برای برآورده کردن این نیاز اساسی انسانی دیده نمی شود.

در اتاق جلسات مؤسسه ای که رسالتش توانمندسازی پناهندگان افغان با هدف بازگشتشان به افغانستان است، پوستری نصب شده که در تصاویر کوچک کنار هم چیده شده، جاذبه های افغانستان را معرفی می کند. یکی از این تصاویر کوچک “چای خانه” است. مردی نشسته کنار خیابان با استکانهای شیشه ای پر از چای. پوستر می گوید که این صحنه به وفور در افغانستان دیده می شود.

chai-khana

 من چیزی از جامعه شناسی و پدیده های اجتماعی نمی دانم. آیا اعتیاد باعث بوجود آمدن فقر می شود یا فقر باعث بوجود آمدن اعتیاد؟ آیا گرسنگی باعث افسردگی می شود یا افسردگی باعث اهمیت ندادن به سیر کردن شکم؟ آیا فاحشه مشتریش را اغوا می کند یا مشتری فاحشه را؟ آیا تعصب خشونت می آورد یا برعکس؟ نمی دانم. کار من جواب دادن به اینگونه سؤالها نیست.

سال آخری که در خوابگاه دانشگاه زندگی می کردم با دوست عزیزم حمید هم اتاق بودیم. بعضی وقتها که روی تختهایمان دراز می کشیدیم و خیالپردازی می کردیم حمید آرزوی معروفش را با صدای بلند می گفت: “خدایا چی میشه جای ک** گ*** ما با دل تنگمون عوض بشه؟” حمید را آخرین بار در شهر لندن دیدم که به سختی مشغول کار بود و اثری از دلتنگی در چهره اش دیده نمی شد. کاش آنروز از حمید پرسیده بودم که چطور شد که جای ک** گ*** و دل تنگش عوص شد.

حمید جان اگر این مطلب را می خوانی لطفا همه چیز را برای ما بگو، چه اتفاقی برایت افتاد؟

نمی دانم. بعضی وقتها شبیه مرغ و تخم مرغ به نظر می رسد. و نیازمند یک جهش ژنتیک. یا جهش خیال. یا جهش نگاه. جهشی که تو را به ایستگاه مترویی ببرد که در آن یک دستفروش به جای اجناس تقلبی چینی، لقمه ای تازه و آبدار و خوشزه می فروشد به دو هزار تومان و ماموران شهرداری بساطش را بر نمی چینند. و کسی که این لقمه را می خرد مجالی می یابد برای نشستن روی چهارپایه ای یا سه پایه ای یا تکه سنگی. و فرصتی برای نگاه کردن به بیرون خودش و به کفشهایش و به صورت کسی که کنار دستش نشسته است. و شانسی برای چشیدن مزه ای که کمک کند شاید برای لحظه ای کوتاه مزه تلخ زندگی خودش را از یاد ببرد.

ده نشانه اینکه شما می توانید نه بشنوید

الف- همانقدر که به خود حق می دهید از دیگران درخواستی داشته باشید، به دیگران هم حق می دهید که به درخواست شما نه بگویند.

ب- بعد از نه شنیدن، بیشتر از یکی دو ساعت (یا حداکثر یکی دو روز) اعتماد به نفس خود را از  دست نمی دهید و علت وجودی خود را زیر سؤال نمی برید.

نه شنیدن

ج- گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود را دشمن درجه یک خود نمی پندارید.

د- با گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود – به امید عوض کردن نظرش – بحث و جدل نمی کنید.

ه- بعد از نه شنیدن، باز می توانید همان درخواست را از اشخاص دیگری بکنید.

و- بعد از نه شنیدن می توانید درخواست خود را – هر چه هست – بهتر کنید یا کلا تغییرش بدهید.

ز- بعد از نه شنیدن، گوینده نه یا همان رد کننده درخواست خود را تحلیل روانی نمی کنید. خودتان را هم همینطور.

ح- بعد از رد شدن درخواستتان، چیز دیگری در زندگی دارید که به آن بپردازید.

ط- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که از آنها مدرک دارید – به شما بدهی ندارند. یا حداقل خودشان اینطور فکر می کنند.

ی- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که بعدا شما مجبور خواهید شد به آنها نه بگویید – بدون هیچ دلیل خاصی به شما نه می گویند.

 

عرفان عزیز تولدت مبارک

“سلام به علی آقا
امیدوارم که حالت خوب باشه و زندگی بر وفق دلخواه
میدونم که سالگرد وبلاگت ۱۹ آبان هستش ولی به مناسبت ۷ سال و ۱ ماهگی وبلاگ مطلبی رو ۱۹ آذر منتشر کن
روز تولد من هم هست
اطلاعاتی درباره وبلاگ بده
بازدید ماهانه
اینکه چرا ادامه میدی
اطلاعاتی درباره خودت اگه مایل بودی
خواننده وفاداری داری؟ (فک کنم ن———- که از یال ۹۳ تو وبلاگت کامنت میزاره وفادارترین باشه) و از این قبیل چیزها
دوست دار وبلاگت
عرفان”
——————————————————
عرفان عزیز

من هفت سال و یک ماه است که درباره خودم و چیزهایی که برایم مهم بوده اند نوشته ام. کاش تو هم یک چیزی علاوه بر تاریخ تولدت درباره خودت توی این نامه نوشته بودی. واتزآپ؟
چرا ادامه می دهم؟ نمی دانم. “چرا”، اساسا سؤال بیهوده ای است. جوابش را هیچ کس نمی داند. یا جوابش دروغ است. چرا … سال پیش پدر و مادرت تو را به دنیا آوردند؟ هیچکس نمی داند. من به جای چرا، ترجیح می دهم سؤالهای زیر را از آنها بپرسم:

الف-عرفان چه کارهایی می کند که شما را به مرز جنون می رساند؟
ب- عرفان چه چیزهایی را در زندگی شما تغییر داده است؟
ج- چه چیزی عرفان را خوشحال می کند؟
د- چگونه برای عرفان کادوی تولد انتخاب می کنید؟
ه- چه آرزوهایی برای عرفان دارید؟
و- عرفان چه کارهای احمقانه ای را تکرار می کند؟
ز- چه مواقعی باعث خنده شما می شود؟
ح- چه مواقعی شما را می ترساند؟
ط- چه مواقعی اشک شوق به چشمان شما می آورد؟
ی- از چه نظر می توانید بگویید که عرفان بزرگ شده است؟
ک- چه چیزهایی از عرفان یاد گرفته اید؟ او چه چیزهایی از شما یاد گرفته است؟


مدتی است که آمار بازدید وبلاگم را نگاه نمی کنم. (شاید چون خیلی کم است.) چه اهمیتی دارد؟ من برای خودم می نویسم و بنابراین خودخواهانه خواهد بود که وفاداری خوانندگان را طلب کنم یا حتی به آن فکر کنم. البته یک نوشته ممکن است تاثیری روی یک نفر داشته باشد. هر چیزی ممکن است تاثیری روی یک نفر داشته باشد. خواننده وفادار کسی است که از چیزی که می خواند فراتر برود. خواننده ای که به سمتی که نویسنده به آن اشاره می کند حرکت آغاز کند، نه اینکه به دستان نویسنده زل بزند. و اگر این اتفاق بیفتد دیر یا زود نویسنده و نوشته هایش را رها خواهد کرد.
تو چه چیزی در این وبلاگ دیده ای که دوستدار آن هستی؟ چه تاثیری روی تو داشته است؟

نوشتن این وبلاگ:

الف- به من کمک می کند که پدیده های اطرافم را بهتر ببینم. به آنها از زوایای مختلف نگاه کنم. آنها را بهتر درک کنم.

ب- من را مجبور می کند که کتاب بخوانم. اگر نخوانم نمی توانم بنویسم.

ج- من را مجبور می کند که بنویسم. بعضی وقتها که نمی نویسم خوانندگان پیگیری می کنند. بیشتر وقتها خودم معذب می شوم.

د- من را مجبور می کند که ریسک کنم. بیشتر نوشته هایم خوب نیستند. ولی در هر صورت من به نوشتن ادامه می دهم.

ه- من را مجبور می کند تمرین روزانه ایده پردازی را رها نکنم. برای کامل کردن این لیست پنج مورد دیگر باید بنویسم.

و- به من یادآوری می کند که من و دغدغه هایم آنقدر ها هم که فکر می کنم برای دیگران اهمیتی نداریم. No one gives a shit.

ز- برایم لذت بخش است. من از نوشتن لذت می برم.

ح- به من کمک می کند که کتاب بنویسم. تا امروز دو کتاب نوشته ام. اگر تمرین نوشتن این وبلاگ نبود بسیار بعید بود که امکان یا کوچینگ فراسوی تکنیک را بنویسم.

ط- به من – که روابط اجتماعیم در حد صفر است – گه گداری یک دوست خوب هدیه می دهد.

ی- تنها کاریست که بیشتر وقتها از دست من بر می آید و تنها چیزیست که من می توانم به محیط اطرافم پس بدهم. من انتخاب کرده ام که – به صورت بیولوژیکی – پدر نباشم. بعضی وقتها چیزهایی که می نویسم شاید حرفهایی است که اگر بچه داشتم دوست داشتم به او بگویم. یا شاید هدیه ای است که دوست داشتم روز تولدش به او بدهم.

تولدت مبارک

با احترام
علی سخاوتی
19 آذر 1396

14 آذر 1396 – تهران

چند روز پیش دکتر س – دوست برادرم – دهانم را معاینه کرد و نظرش این بود که زخمی که بعد از سه ماه هنوز خوب نشده است آفت نیست و توصیه کرد حتما برای معاینه و نمونه برداری پیش دکتر ا بروم. امروز منشی دکتر ا یک بیوگرافی (این واژه ای بود که خودش بکار برد) شامل اسم، سن، شماره تلفن، شغل و وضعیت تاهل من توی یک دفتر شبیه دفاتر دبیرخانه اداره های بیست سال پیش وارد کرد.

دکتر ا بعد از معاینه دهانم و فهمیدن عمر زخم، خیلی نگران و دغدغه مند شد. چند بار پرسید که سیگار می کشم یا مشروب می خورم. حتی درصد الکل برایش مهم بود. از همکارش هم خواست که به زخم دهان من نگاهی بیندازد. فکر کنم دو دکتر به همراه دو دستیار توی یک اتاق که چند تا یونیت دندانپزشکی داشت کار می کردند. البته خانم منشی معتقد بود که آنجا مطب دندانپزشکی نیست بلکه مرکز بیماریهای دهان و دندان است. این موضوع را در  توجیه غیر قابل پیش بینی بودن زمان های ویزیت به یکی از بیماران یادآوری کرد. به من هم پشت تلفن گفته بود که زمان ها بسیار تقریبی هستند.

دکتر ا با قیافه ای مضطرب بعد از اینکه چند بار زیر فکم را با انگشتانش معاینه کرد، به من گفت که دو گزینه مطرح است: الف- گزینه بد که بیتبیتسنشبایتسنباتیسنب نام دارد یعنی نوعی از سرطان دهان با احتمال 60 درصد و ب- گزینه خوب یعنی یک زخمی که مزمن شده ولی جای نگرانی ندارد با احتمال 40 درصد.

توصیه دکتر این بود که به جای نمونه برداری همه زخم را بردارد. با این استدلال که الف- برای نمونه برداری باید نصف زخم را در هر صورت بردارد و ب- با توجه به تعطیلات پیش رو دو هفته طول می کشد تا جواب پاتولوژی بیاید و اگر جواب پاتولوژی گزینه الف را تایید کند حداقل در برداشتن کل زخم بد، دو هفته جلو هستیم.

من گفتم برایم فرقی نمی کند و هر کاری را که خودش صلاح می داند انجام بدهد. شاید چون او را دکتر س معرفی کرده بود و من به دکتر س خیلی اعتماد دارم. دکتر س همان دکتری است که دندانهای عقلم را چند سال پیش با هنرمندی تمام کشیده بود.

دکتر ا چند تا آمپول بی حس کننده به لبم زد و به خانم منشی گفت که من را در اتاق انتظار آماده جراحی کند.

چند ثانیه بعد از اینکه به اتاق انتظار رفتم خانم منشی صدایم کرد و از من پرسید با هزینه جراحی مشکلی ندارم. پرسیدم چقدر می شود. گفت یک میلیون و چهارصد هزار تومان که دکتر گفته چهارصدش را نمی گیرد و شما یک میلیون تومان لطف کنید. گفتم اوکی الان باید پرداخت کنم؟ گفت. بله. کارتم را به او دادم. در همین لحظه ظاهرا چیزی به خاطرش آمد و گفت که اشتباه کرده است و به اتاق کار دکترها رفت و بعد از چند ثانیه برگشت و معذرت خواست و گفت که هزینه جراحی دو میلیون تومان می شود.

من با برادرم تماس گرفتم و برادرم با دکتر س تماس گرفت و او پیشنهاد کرد که فقط نمونه برداری کنم. منم به خانم منشی گفتم که من فقط می خواهم نمونه برداری کنم و برداشتن کل زخم در این مرحله لازم نیست. خانم منشی دوباره رفت که با دکتر صحبت کند و وقتی برگشت به من گفت که دکتر گفته فرقی ندارد و نهایتا می تواند چهارصد هزار تومان از دو میلیون تومان را نگیرد. خانم  منشی از قول آقای دکتر ا اضافه کرد که ایشان به قدری نگران شما هستند  که گفته اند اگر مشکل مالی دارید حاضرند کل مبلغ را نگیرند ولی شما حتما این کار را امشب انجام بدهید. من گفتم که مشکل مالی ندارم فقط منطق این کار را نمی فهمم. خانم منشی به من اطمینان داد که در تشخیص آقای دکتر شک نکنم چون ایشان یکی از دو دکتری هستند که فلوشیپ این کار را در ایران دارند.

ولی در آن لحظه من به همه چیز شک کرده بودم. به همه حرکات اغراق آمیز آقای دکتر ا، به مطب سوپر مدرنی که در آن ایستاده بودم، به مواظب خودتون باشیدی که خانم منشی بعد از گرفتن حق ویزیت به من گفت و به دهان خودم که یک ورش کاملا بی حس بود.

 

 

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

کوچینگ فراسوی تکنیک – کتاب جدید من

کوچینگ فراسوی تکنیک نام کتابی است که امروز منتشر کردم. نسخه پی دی اف کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید. امیدوارم به زودی فرمت epub آنرا هم منتشر کنم. این کتاب را قبل از انتشار، فقط خودم خوانده ام و قطعا هنوز به ویرایش و تصحیح نیازمند است.

کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک

کوچینگ فراسوی تکنیک، کتابی است درباره کوچینگ فراسوی تکنیک. یعنی اگر کنجکاو هستید بیشتر با چیستی، چرایی و کمی هم چگونگی کوچینگ آشنا بشوید و با تاثیرات احتمالی آن و با حال و هوای آن، شاید این کتاب برای شما فایده ای داشته باشد.

پیشاپیش ممنونم که این کتاب را می خوانید و فیدبک می دهید.

 

شکل گیری چپگرایی و راستگرایی

وقتی تازه تصادف می شود، کسانی که به صحنه می رسند باید حدس بزنند که برای زودتر رد شدن از “گیر”، به شانه خاکی سمت راست بزنند یا به خط عبور اضطراری چپ یا وسط بمانند. عوض کردن خط پشت تصادف تازه واقع شده را می توان کنشگری تصادفی خواند. تصادف هر جایی از طیف چپ تا راست می تواند اتفاق بیفتد. و محل آنرا از 4-5 متر به آنطرف تر فقط باید حدس زد. راستگرایی زمانیکه تصادف در سمت راست اتفاق افتاده با چپگرایی زمانیکه تصادف در سمت چپ اتفاق افتاده، نتیجه یکسانی دارند.

وقتی بالاخره بازمانده تصادف به سمت راست کشیده می شود، کنشگری تصادفی به سمت چپ تمایل پیدا می کند. در این حالت حرکت کسانی که راهشان را در سمت راست ادامه می دهند، یا با پیش بینی احتمال تصادف مجدد در سمت چپ تازه باز شده، یا با کنجکاوی دیدن از نزدیکتر بازمانده تصادف، یا عدم کنشگری تصادفی توضیح داده می شود.