وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟

من برای مدتی طولانی فقط یک سؤال داشتم:

چگونه می توانم توجه زیادی به خودم جلب کنم؟ البته این سؤال در دوره های مختلف اشکال متفاوتی پیدا می کرد. مثلا چطور می توانم خیلی پولدار بشوم. یا چطور می توانم هنرمند معروفی بشوم. یا چطور می توانم مخترع بزرگی بشوم.

گویی که همیشه داشتم به این موضوع انشا فکر می کردم: وقتی بزرگ (تر) شدی چگونه می خواهی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟ و به جای اینکه دوصفحه انشا درباره آن بنویسم، به چسباندن یک جمله به موضوع انشا بسنده می کردم:

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با رتبه کنکور توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چکونه می خواهی با پولدار شدن توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با وبلاگ نویسی توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

وقتی بزرگتر شدی چگونه می خواهی با ساخت یک خانه توجه زیادی به خودت جلب کنی؟

والخ.

و بعد از چسباندن این دو جمله به هم و ساختن یک سؤال جدید که با سؤالهای قبلی فرق زیادی نداشت، کلی زمان و انرژی صرف می کردم که جوابش را پیدا کنم.

من هرگز نتوانستم توجه زیادی به خودم جلب کنم. شاید چون به اندازه کافی تلاش نکردم. شاید چون اصلا توجه زیادی وجود ندارد که من بتوانم آنرا به خودم جلب کنم. در هر صورت انشایی برای این موضوع ننوشتم. برای موضوع “وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟” هم همینطور.

وقتی بزرگ شدم دوست دارم چه کاره بشم؟

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم کاشف بشوم.

کشف
کشف

 

دوست دارم بتوانم توجهم را به آدمهای جدید و چیزهای جدید جلب کنم. به چیزهایی که تا حالا به آنها توجه نکرده ام.

البته هنوز دوست دارم که توجه زیادی به خودم جلب کنم. ولی ظاهرا تعداد کسانی که قبل از من توی این صف ایستاده اند خیلی زیاد است. شاید اگر روزی کاشف خیلی خوبی بشوم، بتوانم توجه زیادی به خودم جلب کنم. WTF

دوست دارم آنقدر کاشف خوبی بشوم که بتوانم یک راهنمای ساده برای کاشف شدن بنویسم. راهنمایی که بتواند به آنهایی که نمی دانند یا می دانند که وقتی بزرگ شدند دوست دارند چه کاره بشوند کمک کند. شاید این راهنما بتواند به جلب شدن توجه زیادی به من کمک کند. WTF

راهنمای ساده برای کاشف شدن:

الف- سؤالهای خود را اساسا تغییر دهید. چسباندن یک جواب کوتاه به یک سؤال، آنرا تغییر نمی دهد. مثلا “چگونه می توانم لاغر بشوم” با “چگونه می توانم با رژیم گرفتن لاغر بشوم” هیچ فرقی ندارد.

ب- بیش از یک سؤال داشته باشید.

ج- هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید.

د- به سؤالهای خود عشق نورزید. آنها را رها کنید. مخصوصا سؤالهایی را که به جواب منجر می شوند. تصور کنید که سؤالهای فعلی شما سرزمینی است که قصد دارید از آن مهاجرت کنید.

د-د- به جوابهای خود عشق نورزید. چه بخواهید و چه نخواهید آنها خیلی زود شما را ترک می کنند.

ه- وقتی به جواب می رسید، آنرا به سؤال تبدیل کنید. نوشتن یک آگهی استخدام روی وبلاگم جوابی بود برای این ُسؤال که “چگونه می توانم فردی مشتاق برای خلق محتوا پیدا کنم؟” تقاضای کارنامه از طرف متقاضیان ده ها سؤال جدید از زمان انتشار آگهی ایجاد کرده است. بعضی از این سؤالها را متقاضیان برای من فرستاده اند. بعضی از سؤالها را هم من برای آنها. هنوز جوابی در کار نیست.

و- در گفتگو با آدمهای دیگر، به سؤالهایشان گوش بدهید نه به جوابهایشان. بعد همان سؤالها را از خودشان بپرسید. اینجوری هم توجه شما به آنها جلب می شود و هم توجه آنها به شما.

ز- از دور و بر خودتان سؤال بپرسید. اگر از پدر و مادر خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از رئیس جمهور آمریکا سؤالی داشته باشید؟ نه جدی؟ اگر از امروز خود سؤالی ندارید، چگونه می توانید از “وقتی که بزرگ شدید” سؤالی داشته باشید؟ یا حتی برایش جوابی.

ز-ز- با توجه به آیتم قبلی، جواب “وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشی؟” می تواند F**K YOU باشد. البته بهتر است این جواب را هم به سؤال تبدیل کنید.

ح- با همه حواس و توجه خود سؤال بپرسید. تصور کنید که دریچه های زیادی دارید که آنها را به روی هر آنچه غیر از خودتان است باز می کنید. البته به انتخاب و اختیار. تصور کنید دریچه ها سؤالهای شما هستند و چیزهایی که به درون شما راه پیدا می کنند جوابهایی هستند که باید از یک دریچه دیگر به بیرون بروند و دوباره از طریق یک دریچه (سؤال) دیگر به درون بیایند.

ط- کشف کردن لزوما مثل کشف یک قاره یا یک باکتری ناشناخته نیست. پس کشف کردن چگونه است؟ رجوع شودبه آیتمهای قبلی.

ی- بیش از یک سؤال داشته باشید و هر سؤال را بیش از یک جا مطرح کنید. هر سؤال مثل یک سوراخ است و هر جایی که سؤالتان را مطرح می کنید یک دیوار. یک دیوار از زندانی که جلوی کاشف شدن شما را می گیرد. سؤالهایتان را فقط از گوگل نپرسید. یا فقط از آدمهای موفق. یا فقط از تلویزیون. یا فقط از یک کتاب.

شاید روزی برسد که دیوارهای دور و بر شما پر از سوراخهای ریز و درشت شده باشند. نیاز فطری شما به جلب توجه زیاد هم همینطور.

 

فرصت کار از خانه – خالق محتوا

اگر شما:

الف- سواد اطلاعاتی دارید.

ب- می توانید به راحتی به زبان انگلیسی بخوانید و به زبان فارسی بخوانید و بنویسید.

ج- ترجیح می دهید برای کار از خانه بیرون نروید. ترک خانه، رفت و آمد در ترافیک، دور هم بودن با همکاران در یک دفتر کار، شرکت در جلسات بیهوده و همچنین غیبت کردن و غر زدن پشت سر رئیس، یک نیاز فطری در شما نیست.

کار از خانه

د- یاد گرفته اید که یاد بگیرید.

ه- به خلق محتوا (content creation) و SEO علاقه مندید.

و- می توانید هم مدیر خود و هم کارمند خود باشید.

کار از خانه

ز- به مفاهیم حوزه سلامت – به خصوص روانشناسی – علاقه مندید. نیازی به مدرک کارشناسی ارشد در هیچ رشته ای وجود ندارد.

ح- communication را یکی از ارکان اساسی کار و زندگی می دانید.

ط- به جز موارد استثنایی، عذر و بهانه نمی آورید و ابراز شرمندگی نمی کنید.

ت- ترجیحا کمی با یک نرم افزار گرافیکی آشنایی دارید.

ت-ت- ترجیحا کمی با وردپرس آشنایی دارید.

ت-ت-ت- ترجیحا هر روز تمرین ایده پردازی می کنید. یا بطور کلی تمرین روزانه.

ی- آمادگی دارید تا موارد فوق را در یک دوره آزمایشی ارائه بدهید.

کار از خانه

لطفا کارنامه خود را برای من ایمیل کنید.

من خیلی بی عرضه هستم – اغراض اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

اگر اصراری به تخفیف گرفتن نداشتیم پول کتری مسی را خیلی زودتر داده بودیم و از مغازه حاج آقا بیرون آمده بودیم. ولی کارگر حاج آقا در این زمینه اختیاری نداشت و ما باید صبر می کردیم تا حاج آقا چند تا خانم را که به نظر می رسید هم سن خودش هستند ولی او مرتب آنها را دخترم صدا می کرد، راه بیندازد. مغازه خیلی کوچک بود و به راحتی می شد گوشه مغازه بر روی میزی کوچک، یک قابلمه کوچک قورمه سبزی و محتویاتش را که روی یک تکه روزنامه خالی شده بود دید. دمپاییهای آبی، قد کوتاه و شکم گنده حاج آقا و اصرار او به “دخترم” صدا کردن همه مشتریهای خانمش به همان اندازه قورمه سبزی روی روزنامه چندش آور می نمودند.

حاج آقا بعد از اینکه ده هزار تومان به ما تخفیف داد به خودش اجازه داد که از من بپرسد چند تا بچه داریم. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. حاج آقا اول گفت که بی عرضه هستم و بعد سنم را پرسید. من هم طبق معمول واقعیت را گفتم. این بار حاج آقا گفت که خیلی بی عرضه هستم و تجویز کرد که همین امشب دست به کار بشویم و او هم دعا می کند که خدا یک دو قلو به ما بدهد. خدا می داند چرا با همان کتری مسی توی صورتش نکوبیدم. شاید چون آدم خیلی بی عرضه ای هستم. شاید هم به این دلیل که در اعماق وجودم می دانستم که بخشی از حرفهای حاج آقا بیانگر واقعیتی اقتصادی-اجتماعی است که من همیشه از آن فرار کرده ام.

children

حاج آقا هم مثل اکثریت (قریب به اتفاق) مردم کره زمین، داشتن بچه را شرط لازم خوشبختی زندگی می داند و نمی تواند درک کند که چطور یک آدم می تواند خودش را از لذتهایی که یک فرزند برای پدر و مادرش خلق می کند محروم نماید. در مقابل من و مادر بچه ها و تعداد بسیار معدودی آدم دیگر، نه تنها با حاج آقا و دیگران هم عقیده نیستیم، بلکه به نمودار فوق، هم باور داریم و هم به آن عمل کرده ایم.

این نمودار (بر پایه چندین مطالعه) نشان می دهد که میزان احساس خوشبختی و رضایت از زندگی زوج ها پس از بچه دار شدن به اندازه قابل ملاحظه ای کاهش می یاید. کاهش می یابد و کاهش می یابد تا زمانیکه آخرین بچه شرش را کم کند و سر خانه زندگی خودش برود. بعد دوباره افزایش می یابد. حالا سؤال اینست که اگر چنین است و اگر بچه دار شدن باعث کاهش احساس خوشبختی آدمها می شود، چرا میلیاردها آدم بچه دار می شوند، فرزند را شیرینی زندگی می دانند و لذت بخش ترین لحظاتشان را در رابطه با فرزندانشان توصیف می کنند؟

آقای دنیل گیلبرت در کتاب Stumbling on Happiness (این کتاب از معدود کتابهایی با واژه happiness در عنوانش است که ارزش چند بار خواندن را دارد) به کمک پدیده Super-replicators به این سؤال که چرا بعضی باورها (هرچند به ظاهر غیر منطقی) بیشتر از باورهای دیگر منتشر و توسط عده زیادی پذیرفته می شوند.

بیولوژی تکاملی نشان داده است که ژنهایی که مکانیزم انتقال خودشان را تبلیغ/تشویق می کنند، در بلند مدت در میان جمعیت زیادی دیده خواهند شد.

تصور کنید که تنها یک ژن، عامل توسعه شبکه عصبی پیچیده ای باشد که باعث می شود ارگاسم احساس خیلی خوبی به آدمها بدهد. با این فرض، آدمی که این ژن را دارد، ارگاسم را مثل … “ارگاسم” حس می کند و آدمی که این ژن را ندارد ارگاسم را مثل یک عطسه یا لرزشی شبیه آن حس می کند. حالا اگر 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را دارند و 50 نفر آدم سالم بارور که ژن فوق را ندارند، روی یک کره قابل زندگی رها کنید و چند میلیون سال بعد برگردید، چه می بینید؟ میلیونها یا میلیاردها آدمی که همگی ژن فوق را دارند. چرا؟ چون ژنی که باعث می شود ارگاسم در آدمها احساس خوبی ایجاد کند، آنها را تشویق به کاری می کند که منتقل کننده همان ژن است. دور تسلسل گریز ناپذیر را در اینجا مشاهده می کنید؟

داشتن آن ژن، کاری می کند که کاری کنید که به داشتن آن ژن منجر بشود.

به چنین ژنی super-replicator (ابر ناقل؟) می گویند.

البته فقط ژنهای خوب نیستند که می توانند super-replicator باشند، ژنهایی که عامل ابتلا به سرطان یا دیابت هستند نیز می توانند از چنین ویژگی برخوردار باشند. تصور کنید که همان ژنی که باعث می شود ارگاسم خوشایند به نطر برسد، عامل بوجود آمدن پوسیدگی دندان و آرتروز هم باشد. بعد از گذشت زمان طولانی، چنین ژنی هم در جمعیت زیادی دیده خواهد شد. به دلیل اینکه احتمال بچه دار شدن آدمهای مبتلا به آرتروز با دندانهای پوسیده که عاشق ارگاسم هستند، نسبت به کسانی که دندانها و مفاصل سالم دارند ولی از ارگاسم لذت نمی برند، خیلی خیلی بیشتر است.

آقای دنیل گیلبرت به کمک همین پدیده انتشار گسترده ایده ها و باورها را هم توضیح می دهد. یک ویژگی که باعث می شود یک باور منتشر بشود، صحت و دقت آنست. مثل روش پخت قورمه سبزی یا سریعترین راه رفتن به بازار از غرب تهران. باورهای درست، ما را توانمند می کنند. حالا سؤال اینست که پس چرا این همه باور غلط وجود دارد که به طور گسترده در طول تاریخ منتشر شده و توسط میلیاردها انسان برای قرنهای متمادی پذیرفته شده اند؟

ایده های بد هم مانند ژن های بد می توانند super-replicator باشند. آزمایش زیر این پدیده را نشان می دهد:

بازی ای را تصور کنید که در آن دو تیم – هر کدام با یک هزار عضو – به رقابت می پردازند. هر عضو یک تیم از طریق تلفن با هم تیمی هایش در ارتباط است.

هدف بازی به اشتراک گذاشتن هر چه بیشتر باورهای درست است. در پایان بازی، داور سوت می زند و به ازای هر باور درست که منتقل شده باشد یک امتیاز مثبت و به ازای هر باور غلط که  منتقل شده باشد یک امتیاز منفی به هر تیم می دهد. طبیعتا تیمی برنده است که بیشترین امتیاز را در پایان بازی کسب کرده باشد.

فرض کنید که یک تیم با نام پرفکت داریم که همه اعضای آن بدون خطا فقط باورهای درست را منتقل می کنند. و یک تیم با نام جایزالخطا که گه گداری باورهای غلط هم از زیر دستشان در می رود. این دو تیم در یک روز آفتابی با هم مسابقه می دهند.

قاعدتا انتظار می رود که تیم پرفکت ببرد، نه؟ خوب لزوما اینطور نیست.

تصور کنید که یکی از بازیکنهای تیم جایزالخطا خیلی اتفاقی این باور را که “صحبت کردن دائمی با تلفن در نهایت باعث خوشبختی و سعادت شما خواهد شد” به هم تیمی هایش منتقل کند. و تصور کنید هم تیمی های او به اندازه کافی ساده لوح باشند که این ایده را باور کنند و آنها هم به انتقال آن بپردازند. این یک باور غلط است و هر بار انتقال آن یک امتیاز منفی برای تیم جایزالخطا به همراه خواهد داشت. ولی همین باور باعث می شود که بیشتر با تلفن صحبت کنند و ایده های درست بیشتری را در اثر باور به این ایده به هم انتقال بدهند. در نتیجه ممکن است امتیاز کلی آنها از امتیاز تیم پرفکت بیشتر بشود. می توان نتیجه گرفت ایده هایی که انتشار خودشان را تشویق می کنند – درست یا غلط – شانس بیشتری برای انتشار دارند.

آقای دنیل گیلبرت معتقد است که بعضی از باورها یا خرد جمعی ما درباره سعادت و خوشبختی، مشکوک به شبیه بودن به باورهای غلط super-replicator هستند. باور ما درباره رابطه بچه داشتن با خوشبختی یکی از این باورهاست. رابطه پول با خوشبختی یکی دیگر از آنها.

روانشناسان و اقتصاددانان دهه هاست که رابطه بین ثروت و خوشبختی را مطالعه می کنند و حاصل این همه تحقیق به طور خلاصه اینست که ثروت – فراتر از تامین آب و غذا و سقف بالای سر یعنی مایحتاج اولیه – چیزی بیشتر از یک عدد یا مشتی کاغذ نیست. با این وجود اکثریت قریب به اتفاق آدمها حتی با داشتن خیلی بیشتر از مایحتاج اولیه، برای کسب ثروت بیشتر، کار و تلاش می کنند. در حقیقت جوامعی که در رفاه بیشتری هستند و ثروت بیشتری دارند، بیشتر کار و تلاش می کنند.

کار و تلاش بیشتر و تولید و مصرف بیشتر اگرچه باعث افزایش خوشبختی فرد نمی شود ولی به چرخیدن چرخ اقتصاد جامعه و پایدار شدن آن کمک می کند. جامعه پایدار نیز مانند یک شبکه به انتشار باورهای توهمی درباره ثروت و خوشبختی کمک می کند. نیازهای یک اقتصاد پویا و یک انسان خوشبخت لزوما یکی نیستند. جامعه تنها زمانی شکوفا می شود که افراد در آن تلاش کنند و از آنجاییکه افراد فقط برای خوشبختی خودشان تلاش می کنند، لازم و ضروری است که افراد باور داشته باشند که کار کردن زیاد و تولید کردن زیاد و مصرف کردن زیاد مسیری است مطمئن به سوی سعادت فردی.

john-lennon

 

حاج آقا در پایان سخنرانیش فرض کرد که ما به دلیل نگرانیهای اقتصادی بچه دار نشده ایم و خودش به فرض خودش پاسخ داد که: “کسی که یک بچه دارد به اندازه یک بچه تلاش می کند و کسی که پنج تا بچه دارد صبح که از خانه بیرون می رود به اندازه پنج تا بچه تلاش می کند.” البته من به حاج آقا نگفتم که من دقیقا با همین قسمت صبح از خانه بیرون رفتن و تلاش کردنش مشکل دارم.

باورهای حاج آقا، وضع ظاهری و نحوه غذا خوردنش اگرچه ممکن است کمی جای انتقاد داشته باشند، ولی شواهد و قرائن نشان می دهند که super-replicator هستند و همانطور که در نسلهای گذشته به وفور دیده شده اند در نسلهای آینده نیز کم نخواهند بود. درست مثل تخفیف گرفتن. وقتیکه چیزی می خریم، با این فرض که فروشنده تا جاییکه بتواند بیشترین قیمت را مطالبه می کند، سعی می کنیم تا جاییکه بتوانیم کمترین قیمت را بپردازیم. هم فروشنده و هم خریدار فرض می کنند که اگر پول بیشتری برایشان بماند اوضاع بهتری خواهند داشت. این باور ساده سنگ بنای رفتار اقتصادی ماست.

 

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

پریروز:

من و مادر بچه ها مشغول کاشتن گندم و جو در گلستان سعدی بودیم که یک گله بز و گوسفند از زمین و آسمان وارد زمین شدند. من از چوپانشان خواهش کردم که اگر مقدور است یک چند روزی از علف های زمین ما صرف نظر کند. چوپان مرد جوانی لاغر با صورتی تکیده بود که داشت با ولع به فیلتر سیگارش پک می زد. البته اثر چیزی مؤثرتر از سیگار در چشمهایش به خوبی مشهود بود. اثر خواهش من برای جلوگیری از بزهایش هم همینطور. چوپان در همان چند ثانیه گذرا انتقاداتی به روش کاشت ما داشت. من در همان چند ثانیه گذرا تمایل شدیدی به نابودی او و گله اش.

دیروز:

من و مادر بچه ها دیروز در هوای بسیار آلوده تهران به بازار رفتیم و در یک رستوران بسیار شلوغ ناهار خوردیم. من باقالی پلو با گردن گوسفند.

امروز:

برای تامین غذای یک اسب یا یک گاو یا دو سه تا گوسفند یا بز دو جریب (حدود 8000 متر مربع) مرتع درست و حسابی لازم است. درصورتیکه با کشت درست چنین زمینی می توان غذای پنجاه یا حتی صد نفر آدم را تامین کرد. جدی.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران ( والبته کلی کشور دیگر) که سفر کنید – چه در حاشیه شهرهای بزرگ و چه در میان پارکهای ملی و جنگلهای حفاظت شده – گله های بز و گوسفندی را می بینید که آزادانه می چرند. و در این چرا، هر گیاهی را یا می خورند یا زیر سمهایشان نابود می کنند. هر اقدامی را برای کاشت هر چیزی ابتر می کنند. و هر خاکی را آنقدر لگد می کنند و می کوبند و آخرین گیاهانش را می چرند که روزی خشک و بی حاصل شود.

گله های گوسفند را می توان به لشگر تاتار یا مغول یا صلیبیان تشبیه کرد که در شهر یا قریه ای مغلوب توی پس کوچه ها دنبال زن و غذا می گردند. آنچه که خوردنی است را می خورند، آنچه که بردنی است را می برند، آنچه که خوردنی و بردنی نیست را -خواسته یا ناخواسته – نابود می کنند. مثل خاک. مثل فرهنگ. مثل بذر. مثل امید و آرزو.

این پدیده بسیار پیچیده در یک زمینه و پس زمینه فرهنگی اقتصادی اجتماعی اتفاق می افتد. تقاضای نامحدود برای گوشت گران قیمت قورمه و کباب فقط یک گوشه از هزار گوشه آنست که آنرا از حمله ناخواسته لشگرهای مغول و تاتار متمایز می کند.

در هر صورت هدف این نوشته نه تحلیل موضوع چرای بی رویه است و نه من صلاحیت چنین کار سترگی را دارم. اگرچه این روزها به ندرت به چیزی به غیر از آن فکر می کنم.

فرض کنید یا بهتر است بگویم تصور کنید که قسمت سمت راست شکل فوق گله انبوهی از میلیونها گوسفند و بز است که یک نقطه کوچک خاک حاصلخیز و علف و درخت و گندم و جو را احاطه کرده اند. و تصور کنید که قسمت سمت چپ شکل (یانگ) سراسر خاک حاصلخیزی است که زیر سم گوسفندان تبدیل به بیابان نشده است. خاکی که دو جریبش غذای صد نفر را می دهد. و آن نقطه سیاه کوچک وسط آن همه سفیدی چند تا گوسفند یا بز یا یک گاو. چشمهایتان را ببندید و تصور کنید. (این یک کوئیز دیگر نیست.) خواهش می کنم اگر به فتوشاپ مسلط هستید چنین تصویری را بسازید و برای من بفرستید.

هدف این نوشته درک بهتر کسی است که هم از خوردن باقالی پلو با گردن گوسفند لذت می برد و هم – با شکم سیر- چرای بی رویه را انتقاد می کند. درک بهتر کسی که برای خریدن وسایل و لوازم خانه یا مزرعه ای در جایی خوش آب و هوا و در دل طبیعت، در دل شهری با هوای آلوده زندگی و سفر می کند. درک بهتر کسی که آزادی و اسارت، دیکتاتوری و دموکراسی، قهر و لطف و گوشت و سبزیجات را – بوالعجب – درون خودش دارد. اگر توانستید چنین دایره ای را تصور کنید، آن دایره من هستم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

“بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

 

پانوشت اول:

در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

پانوشت دوم:

کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

نوشته مرتبط بعدی:

آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

تائوی مرتبط:

The Tao that can be told is not the eternal Tao.

The name that can be named is not the eternal name.

The nameless is the beginning of heaven and Earth.

The named is the mother of the ten thousand things.


That which shrinks

Must first expand.

That which fails

must first be strong.

That which is cast down

must first be raised.

Before receiving

There must be giving.

~ Tao Te Ching

 

بنویس

سلام علی سخاوتی عزیز
من خیلی دوست دارم هرانچه در ذهنم میگذره و یا برایم اتفاق افتاده را بنویسم و تعریف کنم اما چه کنم که موقع نوشتن و حرف زدن مانند گنگ ها که حرفی دارند و نمیتوانند بیان کنند میشوم.

ممنون میشوم من را در این مورد راهنمایی کنی.


این نوشته یا این نوشته یا نوشته قبلی ممکن است راهنمای بهتری برای شما باشد. ولی آنها به اندازه کافی ساده و روان نیستند.

نوشته پیش رو قرار است یک راهنمای ساده و روان برای نوشتن باشد.

راهنمایی: این راهنمای ساده را ساده نگیرید. کوئیز بعدی مربوط به آن خواهد بود. البته برای سادگی بیشتر من جاهای مهم را برای شما علامت می گذارم.

قبل از هر چیز مطمئن شوید که شکمتان کار می کند. نوشتن با یبوست کار خیلی سختی است. صبح قبل از هر چیز یک لیوان آب بخورید.

فعلا تا همینجای این راهنما برای شما کافی است.

بعد از دو سه روز می توانید درباره آب خوردنتان یکی دو جمله بنویسید.

جملات خیلی ساده خبری.

مثل آن مرد با اسب آمد.

اگر نوشتید:

صبح ساعت 9 رفتم توی آشپزخانه و از توی کابینت بالای ظرفشویی یک لیوان بزرگ سفید را که یک طرفش یک گل قرمز برجسته دارد برداشتم و 3/4 از شیر آب پر کردم و قبل از اینکه بخورم خواهر کوچیکم آمد توی آشپزخانه ….

اشکالی ندارد. خودتان را سرزنش نکنید و چند روز دیگر به ناشتا آب خوردن ادامه بدهید.

من ناشتا آب می خورم.

من آب می خورم.

آب می خورم. آب صبح.

آب سحری.

سحراب.

من امروز ناشتا آب خوردم.

آب مایه حیات است.

آب مایع حیات است.

آب مایع مایه حیات است.

همه آدمها با این جمله ارتباط برقرار می کنند. و با آب خوردن. نوشتن جمله من یک لیوان آب خوردم نشان می دهد شما آدم هستید. چون هم آب می خورید و هم درباره آن می نویسید. مثل آب خوردن.

نوشتن مثل آب خوردن است. (این جمله را من نوشتم و شما فعلا قرار نیست از این گنده گوزیها بکنید. در تمام طول این راهنما انتظار شما از نوشتن، در پایین ترین سطح خودش نگه داشته خواهد شد.)

نوشتن مثل راه رفتن است. راه بروید. و با هر قدم یک کلمه به کلمه قبلی اضافه کنید. هر جمله هم بیشتر از 4 کلمه نباشد. مثل ریتم 4/4 یا 3/4 که به عنوان ساده ترین ریتمها به هنگام آموزش موسیقی به هنرجویان یاد می دهند.

یک دو سه یک دو سه

یک دو سه چهار یک دو سه چهار

یک دو سه چهار شاید شما را به یاد رژه آموزشی سربازی بیندازد. مهم نیست.

بابا نان داد.

 

شما همان آدمی هستید که ده یا بیست یا چهل سال قبل، این جمله را برای اولین بار توی دفترش نوشت. شما همان آدم هستید. تنها با این تفاوت که سالهای زیادی غذای بدمزه و بی خاصیت خورده اید و از آن مهمتر صبح ها یک لیوان ….

شما سه نقطه نگذارید. جمله را کامل بنویسید و در پایان نقطه بگذارید.

من سالهاست صبحها یک لیوان آب نخورده ام.

بابا آب خورد.

بابا یک لیوان آب داد.

سارا با لیوان آمد.

آن مرد صبح ها آب می خورد.

راه بروید. هر قدم یک کلمه. لزومی هم ندارد که بیش از حد به آب گیر بدهید. اگر چه آب خیلی مهم است. توی پارک قدم بزنید. به درختان نگاه کنید. درخت خیلی مهم است. آب با درخت یک رابطه مرغ و تخم مرغی دارد.

تا اینجا می توان گفت این راهنمای ساده کامل شده است. به عبارت دیگر اگر زندگی شما، چیزهایی که در ذهنتان می گذرد و اتفاقاتی که برای شما می افتد فراتر از آب و درخت است، معنیش اینست که زندگی پیچیده ای دارید و بهتر است آنرا ساده کنید.

آب بخورید، راه بروید و بنویسید. هر قدم یک کلمه. هر جمله چهار کلمه. حداکثر.

خزعبلاتی را که می نویسید توی شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذارید. از بریده های کاغذ باطله برای نوشتن استفاده کنید که انتقاد محیط زیستی به شما نشود.

فراموش نکنید که نوشتن درباره چیزهایی که ذهن شما را درگیر می کند، ایده هایی که دارید یا تجربیات زندگیتان، هیچ ارزشی برای بشریت خلق نمی کند. مگر اینکه بتوانید آنها را ساده و بدون گیر و گور بیان کنید. مثل آب خوردن. مثل راه رفتن.

البته چیزی که ساده و بدون گیر و گور می توانید بیان کنید همان چیزی نیست که قبلا ذهن شما را درگیر می کرد و نمی توانستید آن را بیان کنید. وقتی هر روز صبح آب می خورید و راه می روید، فقط مهارت نوشتن و بیان کردن شما زیاد نمی شود. مهارت دیدن و شنیدن شما هم بیشتر می شود. آب کافی و غذای خوب از یک طرف، دفع راحت و خوشایند از طرف دیگر. بیشتر شبیه مرغ و تخم مرغ تا علت و معلول.

منظورم را متوجه می شوید؟

کجای منظورم را متوجه نمی شوید؟

بخشی از منظورم که ترجیح می دادم به طور تلویحی برداشت بشود این است که خیلی از چیزهایی که نمی توانید بیان کنید همان بهتر که هرگز بیان نشود. تاریخ مکتوب بشری پر است از خزعبلاتی که آدمها با زور زدن زیاد از ذهن خودشان به بیرون انتقال داده اند. با بواسیر آشنایی دارید؟

سؤال بپرسید.

از خودتان، نه از کس دیگری.

ادای سؤال پرسیدن در نیاورید. یعنی سؤالی که جوابش را می دانید نپرسید. سؤالهایی بپرسید که فکر می کنید اصلا جواب ندارند. یا می شود به جوابشان شک کرد.

چرا آن مرد آب نمی خورد؟

بهتر است از چرا استفاده نکنید.

چه کسی می داند چرا؟ هیچ کس نمی داند. شما از کجا می دانید هیچ کس نمی داند؟

بهتر نشد؟

کجا آب هست؟

چه کسی آب رودخانه را جابجا کرد؟

آب از کجا می آید؟

آب به کجا می رود؟

بهتر است از اعداد و ریاضی و چیزهایی که می توان اندازه گرفت در جملات خود استفاده نکنید.

راه بروید. آب بخورید. به دنیای اطراف با چشم یک بز نگاه کنید. بز که چیزی را اندازه نمی گیرد. اندازه گیری مانع نوشتن اشت. به هزار و یک دلیل.

خودتان و چیزهایی را که می نویسید – قبل از نوشتن – نقد نکنید. اجازه هضم بدهید. آدم غذایی را که می خورد همان لحظه پس نمی دهد. با دستگاه گوارش آشنایی دارید؟

کاغذهایی را که نوشته اید کنار هم بگذارید. البته اگر هنوز آنها را دور نریخته اید. این کار ساده ای نیست. بی خیال.

آب بخورید. راه بروید. دست بزنید. به چیزها دست بزنید. به پوست یک درخت. یا به موی سرتان. یا به پوستش اگر مو ندارید. توصیفهای رمانتیک لازم نیست. با دو سه کلمه چیزی را که دستتان حس می کند بنویسید. انگشتان شما بیش از حد صفحه گوشی موبایلتان را لمس کرده اند. بیخودی از اوضاع اجتماعی فرهنگی اقتصادی، وسط نوشته تان درج نکنید.

حس لامسه در نوشتن مهم است. مثل حس بویایی و حواس دیگر. مگر نمی خواهید درباره چیزهایی که برایتان اتفاق می افتند بنویسید؟

چه چیزهایی برایت اتفاق افتاد؟

آنچه بدیدی بگو

آنچه شنیدی بگو

بهتر است از اشعار معروف وسط نوشته هایتان استفاده نکنید.

آشپزی کنید. هیچ کس بهتر از آدمی که آشپزی می کند نمی تواند بنویسد. (به جز آدمی که آشپزی می کند ولی این راهنمای ساده و روان را نخوانده است.)

چی پختی؟

چه جوری پختی؟

همیشه می توان با این دو سؤال دو سه صفحه نوشت. حداقل.

با این سؤالها می توان نوشت.

عجب دستپختی!

ساده ترین و زیباترین جملات، جملات تحسینی هستند. با دو یا حتی یک کلمه می توان یک جمله زیبا نوشت.

تحسین و تعجب.

نیازی به فعل ندارد.

چه سالادی!

تعجب کنید.

آنقدر به آب خوردن و راه رفتن و لمس کردن و غذا پختن ادامه بدهید تا بالاخره از چیزی تعجب کنید. اینقدر ویدئوهای عجیب غریب توی شبکه های اجتماعی دیده اید که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کنید.

از چی تعجب کردی؟

مطمئن نیستم.

شک کنید.

درباره شکتان بنویسید. درباره شک نوشتن کار ساده ایست.

به چی شک کردی؟

به کجاش شک کردی؟

چرا شک کردی؟ به کسی مربوط نیست که چرا شک کردی.

نمی دونم آب خوردم یا نخوردم.

آب خوردم ولی انگار آب نخوردم.

می دونم آب نخوردم ولی حس می کنم آب خوردم.


پایان قسمت اول – سؤالهای کوئیز تا همینجا میاد.


 

با الهام از:

بنویس نامه نویس
حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی
دیگه انگار چیزی نیست
بنویس ، نامه نویس
اگه عاشقانه نیست
حرف های بهتر بنویس
اگه خنده اش می گیره
گریه مو از سر بنویس
بنویس ، نامه نویس
بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس…

 

از این آهنگ بسیار زیبا هم ممکن است یک سؤال در کوئیز بیاید. پس بهتر است آن را چند بار گوش کنید.