به راه بادیه با علی سخاوتی – 26 خرداد 1397

ادامه ساخت تریلر، اولین پرواز با پاراگلایدر، توسعه زیرساخت آف گرید، تلاش برای خروج از سیستم، حکم دادگاه نفقه و توضیح تفاوت نفقه و اجرت المثل و پایان دادن به جنگ نیابتی روی اینستاگرام به کمک بلاک کردن…

به راه بادیه

 

به راه بادیه را می توانید روی آیتیونز یا اپ های دیگر پادکستینگ مانند پاکت کست گوش بدهید.

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام به راه بادیه برای انتشار عکسهایی که در حین سفر می گیرم.

 

ترجمه بخشی از سخنرانی خانم ویسلاوا شیمبورسکا به هنگام دریافت جایزه نوبل:

 

الهام هر چه که هست از یک نمی دانم مداوم زاده می شود.

بیشتر آدمها اینجوری نیستند. بیشتر ساکنان زمین کار می کنند که اموراتشان بگذرد. آنها کار می کنند چون مجبورند. آنها کارشان را از روی شور و شوق انتخاب نکرده اند. شرایط زندگیشان انتخاب را برایشان انجام داده است. کار بی عشق، کار خسته کننده، کاری که ارزشش به اینست که بقیه، آن را هم ندارند، این یکی از سخت ترین بدبختیهای بشری است. و نشانه ای هم در کار نیست که قرنهای پیش رو بهبودی در این امر ایجاد کنند.

و اگرچه من ادعا نمی کنم که الهام گرفتن فقط به شعرا تعلق دارد، ولی هنوز معتقدم که آنها به دسته ای از خواص خوشبخت تعلق دارند.

البته اینجا ممکن است شک و شبهه ای در میان مخاطبین من ایجاد شود.  همه جور شکنجه گر، دیکتاتور، تندرو، عوامفریب دنبال قدرت با چند تا شعاری که با صدای بلند فریاد زده می شود، از کارشان لذت می برند و آنها هم وظایفشان را با انرژی خلاق انجام می دهند.

خوب بله. ولی آنها می دانند و هر چه که می دانند یک بار و برای همیشه برایشان کافی است. آنها نمی خواهند که درباره چیز دیگری بدانند چون ممکن است که استدلالشان تضعیف بشود. ولی هر دانشی که به سؤالهای جدید منجر نشود به سرعت از بین می رود. نمی تواند دمای لازم برای ادامه حیات را حفظ کند. در نمونه های حاد، نمونه هایی که به خوبی از عصر جدید و قدیم شناخته شده اند، حتی تهدید مرگباری برای جامعه دارد.

به همین دلیل است که من برای عبارت کوتاه “نمی دانم” ارزش زیادی قائل هستم. کوچک است ولی با بالهای قدرتمندی پرواز می کند. زندگی ما را گسترش می دهد تا فضاهای درون ما و همچنین فضاهای خارجی که زمین کوچکمان را که در آن معلق است، در بر بگیرد.اگر نیوتن به خودش نگفته بود نمی دانم، سیبهای باغ کوچکش ممکن بود مانند دانه های تگرگ به زمین بیفتند و در بهترین حالت او خم می شد تا آنها را بردارد و با اشتها بخورد.

اگر هموطن من ماری کوری هرگز به خودش نگفته بود نمی دانم، او احتمالا کارش به تدریس شیمی در دبیرستانی خصوصی برای دختران جوان از خانواده های خوب می انجامید و روزهایش را به انجام این شغل کاملا آبرومندانه سپری می کرد. ولی او به نمی دانم گفتن ادمه داد و این کلمات  نه فقط یک بار بلکه دو بار او را به استکهلم آورد: جایی که روح های بی قرار پرسشگر، هر از گاهی با جایزه نوبل تشویق می شوند.

شعرا هم اگر اصیل باشند باید نمی دانم را دائما تکرار کنند. هر شعر نشانه تلاشی برای پاسخ دادن به این جمله است. ولی به محض اینکه آخرین نقطه روی صفحه گذاشته می شود، شاعر شروع می کند به شک کردن، شروع میکند به درک اینکه این جواب خاص، موقتی و ناکافی بوده است. بنابراین شعرا به تلاش ادامه می دهند و دیر یا زود نتایج پی در پی نارضایتی از خودشان توسط مورخان ادبیات با منگنه بزرگی به عنوان اثرآنها صحافی می شود.

 

 

فرصت کار داوطلبانه – به راه بادیه

اگر

مشتاق به راه بادیه رفتن یا نشستن باطل هستید

خلق محتوا و انتشار آن برایتان مهم است

می توانید متن، عکس، صدا و فیلم ویرایش کنید

با شبکه های اجتماعی آشنا هستید

برای رشد “مفهوم به راه بادیه” ده ایده دارید

و مایلید که داوطلبانه این کار را انجام بدهید،

من مشتاقم که کارنامه شما را بخوانم.

 

به راه بادیه با علی سخاوتی – 18 خرداد 1397

رونمایی از مانترای به راه بادیه، شعر دیگری از ویسلاوا شیمبورسکا، حکم دادگاه اجرت المثل، سفر به این طرف بلغارستان، اولین تجربه زندگی آف د گرید  در کارخانه ای به جا مانده از دوران کمونیسم و تمرین پرواز.

به راه بادیه

 

به راه بادیه را می توانید روی آیتیونز یا اپ های دیگر پادکستینگ مانند پاکت کست گوش بدهید.

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام به راه بادیه برای انتشار عکسهایی که در حین سفر می گیرم.

به راه بادیه با علی سخاوتی و آرش طاهر – قسمت دوم

این قسمت از به راه بادیه:

حمله به شعر سعدی، دادگاه نفقه و صید لایک روی اینستاگرام

 

 

به راه بادیه را می توانید روی آیتیونز یا اپ های دیگر پادکستینگ مانند پاکت کست گوش بدهید.

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام به راه بادیه برای انتشار عکسهایی که در حین سفر می گیرم.

 

آغاز انتشار پادکست به راه بادیه – با علی سخاوتی و آرش طاهر

در این پادکست قرار است من و آرش درباره سفر، شعر، کتاب، غذا، پول، رابطه، کار و زندگی صحبت کنیم. و یا هر چیز دیگری.

اولین قسمت پادکست به راه بادیه:


لطفا از اپ های مخصوص پادکست استفاده کنید تا بتوانید راحت تر با ما در تماس باشید.

لینک دانلود مستقیم.

آرش یک راهنما در این زمینه نوشته است.

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام به راه بادیه برای انتشار عکسهایی که در حین سفر می گیرم.

 

انتقال زاویه دید – اغراض من هنوز 25 ساله هستم

اشاره به محتویات کوله پشتیم و همچنین مفهوم شروع دوباره از صفر توی نوشته قبلی،  خزعبل و خودنمایانه بود. من هیچ وقت از صفر شروع نکرده ام و هر وقت که “شروع” کرده ام چیزهای زیادی داشته ام که خیلی ها از آن بی بهره بوده اند.

خزعبل به همین راحتی در حین انتقال تجربه و زاویه دید به مخاطب منتقل می شود. نرم و آهسته. بعضی وقتها در قالب جمله ای که شبیه جملات الهام بخش به نظر می رسد. و گوینده، خزعبل شبه الهام بخش را به طرز مبهمی، باشکوه جلوه می دهد:

من همیشه از صفر شروع کرده ام!

فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

هیچ کس از صفر شروع نمی کند.

هر کسی از همان جایی که هست شروع می کند.

اینجوری بهتر شد. حالا شاید بتوان گفت این دو جمله آخر  الهام بخش هستند.

همه آدمها سعی می کنند (خودآگاه یا ناخودآگاه) زاویه دیدشان را منتقل کنند. بعضی ها حتی این کار را وظیفه/رسالت یا معنی زندگی خود می دانند.

برای انتقال تجربه و زاویه دیدشان، بعضیها کتاب/وبلاگ می نویسند یا فیلم می سازند یا نقاشی می کشند یا آهنگ می سازند. بعضیها سیاستمدار/مدیر/مشاور/معلم/رهبر می شوند. بعضی ها هم هر جا که دو گوش شنوا گیر بیاورند به صورت محاوره ای اقدام به انتقال تجارب و زوایای دیدشان می کنند.

انتقال زاویه دید با انتقال اطلاعات تفاوت اساسی دارد. انتقال زاویه دید یعنی اینکه در یک فرایند کسی بتواند کاری کند که مخاطبش با زوایه ای به جز زاویه دید همیشگی خودش به یک چیز/پدیده (موضوع زوایه دید) نگاه کند.

نگاه کردن به یک پدیده با یک زاویه دید خاص یعنی چی؟

اگر به یک نقاشی، خوب نگاه کنیم، کم کم متوجه زاویه دید نقاشش می شویم. از طریق توجه به چیزهایی که او دیده است و چیزهایی که او ندیده است. یا نخواسته است که ببیند. چیزهایی که بیشتر دیده است و چیزهایی که کمتر دیده است. چیزهایی که دیده و تغییر نداده است. چیزهایی که دیده و تغییر داده است. مثل رنگ و فرم و اندازه. چیزهایی که کوچک کرده است. چیزهایی که بزرگ کرده است. و الخ.

با خواندن یک کتاب -فرقی نمی کند چه کتابی باشد – به زوایای دید نویسنده نسبت به چیزهایی که دیده است و درباره شان نوشته است، پی می بریم. اگر و تنها اگر به سؤالهایی که پرسیده است و جوابهایی که داده است توجه کافی بکنیم. و به سؤالهایی که پرسیده است و بی جواب رهایشان کرده است. و به سؤالهایی که نپرسیده است. و الخ.

با گوش دادن به سخنرانی یک رئیس جمهور هم همینطور. یا با تماشای یک فیلم.

در فرایند انتقال تجربه یا زاویه دید بخشی از کار به عهده انتقال دهنده است و بخشی از کار به عهده دریافت کننده یا مخاطب. چراکه انتقال دهنده زاویه دید – هر چقدر هم که حسن نیت داشته باشد – همیشه کارش را خوب انجام نمی دهد.  و به جای اینکه چیزهایی که می گوید یا می نویسد یا به تصویر می کشد یا به صدا در می آورد، به مخاطب کمک کنند که با چشمان او به چیزی نگاه کند، فقط چشمهای انتقال دهنده را انتقال می دهد که در حال خوب و ظریف دیدن هستند بدون اینکه خیلی به چیزی که در حال دیده شدن است بپردازند. مثل عکسهایی که فقط سلفی خود عکاس است.

نویسنده کتاب What I talk about when I talk about running ظاهرا بیشتر درباره خودش حرف می زند. با وجود اینکه تقریبا همه کتاب توصیف کار و زندگی خود نویسنده در چند دهه است، در عین حال به خوبی به خواننده کمک می کند که به جای نوشتن یا دویدن که نویسنده به طور اخص درباره آنها نوشته است، هر موضوع دیگری را از زندگی خودش جایگزین کند و با زاویه دید آقای هاروکی موراکامی به آن نگاه کند.

کتاب The Long Way نوشته Bernard Moitessier هم همینطور.

کتاب Theft By Finding نوشته David Sedaris هم همینطور.

یا کتاب Tales of a Fourth Grade Nothing نوشته Judy Blume.

یا کتاب Tiny Beautiful Things نوشته Cheryl Strayed.

این کتابها چند مثال از کتابهایی هستند که نویسنده آنها از همان جایی که بوده است نوشته است. نه از صفر و نه از صد. و خواندن کتاب می تواند فرایندی باشد برای انتقال زوایه دید نویسنده به خواننده کتاب. به شرطی که خواننده هم زاویه دید نویسنده را برای دیدن همان جایی که هست بکار بگیرد.

زوایه دید برای دیدن است (جدی؟) نه برای حل کردن یک مشکل یا پیشگیری از یک اشتباه یا رسیدن به یک هدف. اینکه بعد از دیدن چه اتفاقی می افتد یا باید بیفتد موضوع این نوشته نیست. اینجوری انتظار از “انتقال زاویه دید” پایین می آید. و فرایند فوق ساده تر می شود.

مثلا وقتی روی تخت خوابتان دراز کشیده اید می توانید بپرسید اگر ونگوک به جای شما دراز کشیده بود در این لحظه چی می دید؟

یا وقتی به قیافه خود توی آینه نگاه می کنید می توانید بپرسید اگر خیام به تصویر شما توی آینه نگاه می کرد چی می دید؟

یا وقتی دارید آشپزی می کنید می توانید بپرسید که آقای مواراکامی (با فرض اینکه کتاب فوق را خوانده اید) اگر الان به جای شما توی آشپزخانه بود چطور آشپزی می کرد.

بعد از نوشتن یک مطلب روی وبلاگتان می توانید بپرسید که اگر خانم استرید آنرا می خواند نظرش چی بود.

و الخ.

ویژگی مشترک همه این سؤالها، این لحظه و این جاست. زاویه دید هر نویسنده یا هر شخصیتی را از هر زمان و مکانی می توانید قرض بگیرید. فرقی نمی کند که پدربزرگ فقیدتان باشد یا تولستوی.

یک زاویه دید دیگر، فقط به درد “جور دیگر” دیدن چیزی که این جا و اکنون به آن اهمیت می دهید می خورد. برای دیدن چیزی که چشم از آن نمی توانید بردارید.

حتی اگر به هیچ چیز اهمیت ندهید و بعد از مدتی “به هیچ چیز اهمیت ندادن” برایتان مهم بشود، کتابهایی مانند ناطور دشت یا The Bell Jar ممکن است به شما کمک کنند که با یک زاویه دیگر به هیچ چیز اهمیت ندادنتان نگاه کنید.

وقتی چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای نویسنده ( یا خالق هر گونه اثر دیگری) مهم بوده است -بدون واسطه – جایگزین می کنید شانس انتقال خزعبل به حداقل می رسد. و شانس انتقال یک زاویه دید جدید و تر و تازه به حداکثر. نسبت به حالتی که چیزی را که برای مادرتان مهم است – یا دقیق تر بگویم چیزی را که برای یک زن 65 ساله در روسیه در 250 سال قبل مهم بوده است و مهم بودنش در طول زمان هزار بار دچار دگردیسی شده است و سپس به شکل مبهم و خزعبل واری به هزاران نفر در مکانها و زمانهای مختلف از جمله مادر شما سرایت کرده است – با چیزی که برای نویسنده مهم بوده است جایگزین می کنید. یا نسبت به حالتی که چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای مادر نویسنده مهم بوده است – یا دقیقتر بگویم … – جایگزین می کنید.

شما کنجکاو هستید که با زاویه جدید ببینید و نمی دانید که با چیزی که می بینید چکار باید بکنید و با این ندانستن کنار آمده اید. و جسارتش را دارید که با چیزی که می بینید روبرو بشود و از آن فرار نکنید. قسمتی از این جرات و جسارت از نویسنده یا کارگردان یا پدربزرگی که برایتان قابل احترام و قابل اعتماد و الهام بخش است می آید. او -شاید برای اولین بار شاید برای هزارمین بار – به شما اطمینان داده است که زل زدن و کاویدن هر آنچه که به هر دلیل در این لحظه و اینجا روبروی شما قرار گرفته است و اهمیت پیدا کرده است کاری انسانی و شایسته توجه شماست. او همچنین پیشاپیش به شما اجازه داده است که دغدغه های خودتان را با دغدغه های او جایگزین کنید. پیاده روی خود را با دویدن او، آشپزی خود را با نوشتن او، کمردرد خود را با افسردگی او. او یا شخصیتهایی که او خلق کرده است.

 

من هنوز 25 ساله هستم

سلام.
اگه با دانش و دانایی فعلی‌تون خود ۲۵ سالگی‌تون رو می‌دیدید چه چیزی بهش می‌گفتید؟ چه تجربیاتی و چه زاویه دیدهایی رو بهش منتقل می‌کردید؟ جلوی چه اشتباهاتی رو می‌گرفتید؟


سلام

فرض کنیم 25 سالگی سنی است که آدم نیاز به تجربیات و زوایای دید دیگران دارد. مخصوصا تجربیات و زوایای دید دیگران که بیست سی سالی از خودش بیشتر تجربه و زوایای دید دارند. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم در معرض اشتباهات زیادی است و ممکن است انتخابهایی بکند که عواقب آنها یک عمر گریبانش را بگیرد. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم هر را از بر تشخیص نمی دهد و در نتیجه نمی تواند در مسیر درست قدم بگذارد و در کوتاهترین زمان و با صرف کمترین میزان انرژی خودش را به موفقیت برساند. و هر فرض دیگری که شما برای یک آدم 25 ساله دارید.

من به شما حق می دهم که این سؤال را بپرسید.

بعضی از آدمها هستند که در 25 سالگی یا حتی در 5 سالگی می توانند تجربیات دیگران را بکار ببندند یا زاویه دید آنها را به خودشان منتقل کنند. من از نمود درونی این پدیده یا حس این آدمها نسبت به پیشگیری از اشتباهات بالقوه زندگی خبر ندارم. ولی حدس می زنم نمود خارجی آن اینست که این آدمها قبل از سی سالگی آدمهای خیلی موفقی می شوند. روابط زیادی دارند. به موقع بیت کوین می خرند. یا هر کوین دیگری. شرکت درستی را برای کار انتخاب می کنند. همسرشان زیبا و خوش هیکل و از یک خانواده پرفکت است. بچه های سالم و با هوشی دارند که از چهار سالگی شروع به انتقال تجربیات و زوایای دید پدر و مادرشان کرده اند. با رشد درآمد و سرمایه گذاری درست، آینده خود و خانواده خود را تضمین کرده اند. و از همه مهمتر موفق به کسب عنوان “موفق” از سوی جامعه شده اند.

این آدمها با دلیل یا بی دلیل یا صرفا به دلیل اینکه وجود دارند، احساس افسردگی نمی کنند. در طول روز نمی خوابند. شبها بیدار نمی مانند. از این شاخه به آن شاخه نمی پرند. همه انرژی  وتوان ذهنی و جسمی خود را مانند جویبارهایی که پشت یک سد متمرکز می شوند، برای چرخاندن توربین اهداف درست و به دقت انتخاب شده خود، بکار می بندند. این آدمها به خودشان و به راهشان ایمان دارند. آنها حتی غذایشان را از منوی رستوران با اطمینان انتخاب می کنند و وقتی غذای خود و بقیه را روی میز می بینند از انتخاب خود پشیمان نمی شوند. (آلمانیها برای این حس پشیمانی یک واژه دارند: Futterneid)

من در 25 سالگی یکی از این آدمها نبودم. الان هم یکی از آنها نیستم. بنابراین اگر خود 25 ساله ام را ملاقات کنم:

الف- تجربه یا زاویه دیدی که بخواهم به او منتقل کنم ندارم.

ب- حتی اگر من تلاش کنم که چیزی به او منتقل کنم، او آنرا بکار نخواهد بست.

وقتی 25 ساله بودم آدمهای مختلفی که ده بیست سی سال از من بزرگتر بودند بارها سعی کردند که تجربیاتشان را به من منتقل کنند. ولی من یا درک نمی کردم آنها چه می گویند. یا فایده ای در بکار گرفتن تجربیات آنها متصور نبودم. یا زاویه دید خودم را در تضاد با زاویه دید آنها می یافتم. یا کلا توی باغ تجربه و زوایه دید و فواید احتمالی انتقال آن نبودم. فکر می کنم بعد از چند سال تلاش این آدمها  – که من برایشان خیلی مهم بودم و هنوز هم هستم – برای انتقال زوایه دید، تبدیل شد به نگاهی همراه با کنجکاوی و نگرانی از دور و گه گداری چند تا سؤال. که حدس می زنم بیشتر وقتها از من نمی پرسند.

مادر بچه ها قبل از اینکه زندگی زیر یک سقف برایمان غیر ممکن بشود و زرخشت را به مقاصد مختلف ترک کنیم یک روز به من گفت که من هیچ چیز ندارم. از میان همه حرفهای زشت و زیبایی که بین ما رد و بدل شد، این جمله در چند ماه گذشته با من مانده است و مثل بذری دارد درون من رشد می کند. بیشتر صبح ها که طویله بزها را – در روستایی که زرخشت در آن قرار ندارد- تمیز می کنم، به این جمله فکر می کنم. وقتی که چیزی از توی کوله پشتی ام بر می دارم هم همینطور. اگرچه سه تا شلوار، چند تا تی شرت، یک پولیور، چند دست لباس زیر، دو عدد حوله و یک ملحفه، یک کیسه خواب، یک ماشین اصلاح، یک لپ تاپ، یک گوشی تلفن و کمی پول، هنوز کلی چیز محسوب می شود.

فعلا این تنها داستانی است که از انتقال زاویه دید به خودم، می توانم برای شما تعریف کنم. یا برای خود بیست و پنج ساله ام. انتقال تجربه یا زوایه دیدی هم اگر برای من اتفاق افتاده به این شکل بوده است. بیشتر مانند سرما خوردن و بکار افتادن سیستم ایمنی بدن بوده است تا کندن پی ساختمانی بر اساس نقشه ای و مابین خطوط گچ ریخته شده روی زمین. و تازه همین داستان هم که دارم سعی می کنم در قالب انتقال زاویه دید در این نوشته قالب کنم، کلی اما و اگر و زمینه و پس زمینه دارد که در این نوشته نمی گنجد. شامل -ولی نه محدود به – همه اشتباهاتی که از 25 سالگی تا به حال مرتکب شده ام و همه تجربیات و زوایای دیدی که آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفتمشان. همه اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرینی که باید می افتاد تا در آن لحظه خاص آن ویروس یا آن بذر یا آن مرض خاص به من منتقل بشود. و من در این لحظه کوچکترین تمایلی برای اینکه بخواهم تجربه ای به خود 25 ساله ام (یا به شمای 25 ساله) منتقل کنم به امید اینکه سر خر را به مسیر دیگری کج کند در خود نمی بینم.

اما شاید سؤال مهمتری بتوان پرسید.

اگر خود 25 ساله ام را ملاقات می کردم، او چه چیزهایی داشت که به من بگوید؟

آیا متوجه می شد که با گذشت زمان من چقدر خودم را از دست داده ام و در تلاش برای همرنگی با جماعت رنگ باخته ام؟ مثل گوشتی که بالاخره وارد چرخ گوشت شده و از آن طرف بیرون آمده است. با پیاز و چربی و نان خشک و خدا می داند چه چیزهای ارزان قیمت دیگری. همه چیزهایی که توی چرخ گوشت می روند کمی از رنگ و بو و بافت همدیگر می گیرند و کمی از رنگ و بو و بافت خود را از دست می دهند. و در نهایت در قالب یک محصول منسجم برای پختن غذایی پر طرفدار یعنی کباب کوبیده بیرون می آیند. غذایی که خوردنش راحت است، هضمش سخت و تا ساعتها بعد از خوردن آن دهان آدم بو می دهد. خود 25 ساله ام شاید می توانست طعم و بوی همه مدلهای فرهنگی ارزان، و خوب و بد و درست و غلط و اشتباه و موفقشان را در چیزی که من امروز شده ام تشخیص بدهد.

شاید به من می گفت که ترسوتر و محافظه کار تر شده ام.

من به او می گفتم شاید چون می توانم ته خط را ببینم. امروز فکر شکست و بی پول و تنها ماندن خیلی بیشتر از وقتی که 25 سالم بود، من را می ترساند.

او سعی می کرد که زاویه دیدش را برای ندیدن ته خط به من منتقل کند. مثل زمانهایی که بدون توجه به زمان باقی مانده، کسب و کاری را شروع می کند یا رابطه ای را. یا مهاجرتی را. به من می گفت که شروع کردن برای او همیشه از صفر و بدون داشتن چیزهای زیادی بوده است.

او برایم از کارهایی که با شور و شوق شروع می کرد و خیلی زود بدون نتیجه رها می کرد می گفت. ایده هایی که در سر می پروراند و بعضی وقتها با اشتیاق درباره آنها با دیگران حرف می زد. بدون اینکه نگران نظر آنها یا منطقی یا عملی بودن ایده های خودش باشد.

شاید بعد از روشن کردن سیگار پنجم دستی به پشتم می زد و بابت اینکه بعد از آن همه فاکاپس و ریدمون او، هنوز سرپا هستم و اموراتم می گذرد به من ایول-دمت گرم می گفت.

وقتی می فهمید من در 43 سالگی هیچ کدام از چیزهایی که او در 25 سالگی تصور می کرده روزی خواهد شد، نشده ام، قیافه اش حسابی دیدن داشت. حتی اگر قیافه اش به دلیل پوکرفیس بودن تغییر نمی کرد. شاید به من می گفت که به احتمال زیاد در 60 سالگی هم  چیزی که در این سن خیالش را در سر می پرورانم، نخواهم شد. و دلگرمم می کرد که در 60 سالگی هم امیدی برای سر پا بودن پس از دهه ها اشتباه و شکست تجمیعی، برایم وجود خواهد داشت. جسارت شروع دوباره از صفر هم همینطور.

با احترام

علی سخاوتی

اسفند 1396

به بهانه ف

مطلب زیر را بیش از دو سال پیش منتشر کردم و احتمالا همه شما آنرا خوانده اید. امروز ایمیلی گرفتم مبنی بر اینکه باید مسدود شود چون از مصادیق محتوای مجرمانه است. احتمالا چون در عنوان مطلب و یکی دو جا در خود مطلب کلمه ای بکار رفته بود که اگرچه یکی از اعضای بدن است ولی ظاهرا نباید داخل محتوا از آن استفاده بشود.

طبق دستور، لینک اصلی مطلب باید حذف می شد و من حیفم آمد که اصل مطلب را با حذف مصداق مجرمانه آن اینجا نیاورم. حدس می زنم که اینجوری مشکل برطرف بشود.

بعضی وقتها خواننده های وبلاگم یک مطلب قدیمی را برایم دوباره زنده می کنند. این بار دبیرخانه کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه این کار را انجام داد.

انتخاب عنوان مطلب با شما

—————————————————————————————————-

مرد جوانی در کنار همسر و پسر کوچکش روی صندلی مترو نشسته بودند و من تا ایستگاه امام خمینی که برای تغییر مسیر به سمت شهر ری پیاده شدم، ایستاده در میان انبوه جمعیت نتوانستم نگاهم را ازشان بردارم. مرد گویی که بخواهد در سوگ عزیزی گریه کند هر سه ثانیه دست راستش را جلوی چشمانش می گرفت و بعد با انگشتهایش چشمانش را فشار می داد و بعد دستش را به حالت تفکر عمیق زیر چانه اش می گذاشت. اشکی در کار نبود و این مجموعه حرکات در آن ده دقیقه ای که من آنجا ایستاده بودم بیشتر از بیست بار تکرار شد. زن با چهره ای غمگین تر از چهره شوهرش به یک نقطه زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. پسرک لاغر اندام زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود و از شیشه به سیاهی تونل نگاه می کرد و زیر لب با خودش چیزی می گفت.

این همه آدم با چهره های عبوس و غمگین و لباس چرک و مندرس و کفشهای خاک گرفته و از فرم خارج شده را فقط در مترو تهران می توان یکجا کنار هم دید. فقط خدا می داند چه بلایی سر آن مرد و خانواده اش آمده است یا با چه مشکلاتی دارد دست و پنجه نرم می کند. آن مردها. آن زنها. همه آنهایی که حتی دست فروشهای مترو می ترسند چیزی گرانتر از هزار تومان به آنها عرضه کنند.

من هرگز در عمرم این حد از فقر را لمس نکرده ام. من هیچ چیز درباره اش نمی دانم. به همین دلیل هم قصد قضاوت درباره کار و زندگی این آدمها را ندارم.

به مسیرم به سمت ایستگاه شهر ری ادامه می دهم. قرار است با مؤسسه ای درباره توانمند سازی مهاجران افغانی جلسه داشته باشم. صد و چهل گرم لواشک ترش و خوشمزه فقط هزار تومان. مسواک اورال بی فقط دو هزار تومان. 26 تا سوزن با دو تا سوزن نخ کن فقط هزار تومان. 26 تا پاکت پول فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. از یکجایی به بعد قطار از زیر زمین خارج می شود و بقیه مسیرش را روی زمین ادامه می دهد که فرقی هم نمی کند. واگن خلوت تر شده است و تلاش من برای دیدن چیزی به جز نمای ساختمانهایی که در همه جای شهر دیده می شوند، تا رسیدن به شهر ری بی نتیجه می ماند.

صبح زود (ساعت نه و نیم) و صبحانه نخورده از خانه بیرون زده بودم و به شهر ری که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود. از ایستگاه بیرون رفتم و به دور و بر نگاهی انداختم. کنار در ایستگاه مردی پیراشکی بسته بندی شدی در پلاستیک شفاف می فروخت سه تا هزار تومان. گزینه های موجود دیگر یک سوپر مارکت بود و یک ساندویچی که سرخ شدن یک سبد سیب زمینی درشت خرد شده در یک ظرف روغن نیمه سیاه از پشت شیشه اش نمایان بود.

سوپر مارکت

من سوپر مارکت را انتخاب کردم و از روی ناچاری یک شیر کاکائو و یک کیک خریدم به هزار و نهصد تومان. همزمان با من مردی که با یک کیسه پلاستیک سیاه بزرگ توی دستش، به نظر می رسید یکی از دستفروشهای مترو است، یک شیر و یک کیک خرید. مرد دیگری یک چایی خرید. دو پسر جوان پشت دخل نشسته بودند و تنها کاری که انجام می دادند گرفتن پول از دست مشتریان بود. وقتی کسی چایی می خرید یکیشان یک لیوان یک بار مصرف با یک چای کیسه ای به او تحویل می داد. مشتری خودش می دانست با آن لیوان و چای کیسه ایش چکار باید بکند.

غمگین ترین جای داستان اینجاست. من می دانم که آن چهره های ماتم گرفته و افسرده و خاک گرفته داخل مترو شرایط بسیار سختی را پشت سر می گذارند. سختی هایی که شاید تصورش برای من غیر ممکن باشد. ولی واقعیت اینست که آنها هم مثل همه آدمهای دیگر گرسنه می شوند. و گرسنه می مانند. چون در این شهر و شهرهای دیگر ایران که همه به هم شبیه شده اند جایی برای غذا خوردن برای آنهایی که پول کمی دارند یا به هر دلیل تصمیم گرفته اند کنار خیابان یا نزدیک ایستگاه مترو شکمشان را با هزینه و مزه خوشایندی سیر کنند، وجود ندارد.

در استانبول چیزی که بیشتر از بقیه چیزها توجه من را به خودش جلب کرد غذا خوردن مردم کنار خیابان و میز و صندلی رستورانها و کافه ها در پیاده روها و فراوانی گزینه های موجود برای سیر کردن شکم از صبح زود تا شب دیر وقت بود.

دو سال پیش صحنه مشابهی را در ابعاد کوچکتر در دمشق دیدم. در نیویورک، لندن، هامبورگ، کیف، بانکوک، مومبای، واشنگتن و تورنتو هم صحنه های مشابه زیادی را دیده ام و تجربه کرده ام. در این شهرها مخصوصا نزدیک ایستگاه های مترو و راه آهن و اتوبوس گزینه های خوشمزه و ارزان (به نسبت قیمتهای همان شهر خاص) زیادی برای سیر کردن شکم وجود دارد.

ظاهرا برخی جوامع مدتی است که به اهمیت غذا خوردن پی برده اند و به لذت بخش بودن تجربه خوردن یک غذای ساده و خوشمزه و در دسترس که جلوی چشمشان و تازه تازه طبخ بشود. بدون اینکه لازم باشد در یک رستوران بی ربط بابت ترکیبی از قارچ و گوشت نپخته و سوس مایونز و سوسیس و پنیر بد مزه، با یک اسم عجیب غریب شبه ایتالیایی یا فرانسوی، قیمت یک دست کت و شلوار را بپردازند.

sosis

به عکس اول خوب نگاه کنید. این تصویر چایخانه زنجیره ای بی نام و نشان معاصر کشور ماست. من از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب ایران بسیار سفر کرده ام و این صحنه را به وفور در شهرها و بین شهرها دیده ام.

این تصویر زشت و زننده است و باعث احساس شرم و گناه در من می شود. زشت می گویم به اندازه زشتی تصویری که در آن چند نفر کنار خیابان در حال تزریق هروئین هستند. و شرم آور به اندازه تصاویری که در آنها جنگلها تراشیده می شوند و رودخانه ها و دریاچه ها خشک و خاک و هوا آلوده و پلنگها شکار و ثروت ملی اختلاس.

تا جایی که من می دانم – به جز چند استثنا که عمدتا در روستاها دیده ام-  چایخانه ای در هیچ کجا برای معاشرت و انتقال ایده و تجربه و داستان و نوشیدن چای (به معنای واقعی کلمه) و خوردن یک لقمه نون و پنیر و تخم مرغ و خیار و گوجه باقی نمانده است. اثری هم از شکل گیری یک جایگزین برای برآورده کردن این نیاز اساسی انسانی دیده نمی شود.

در اتاق جلسات مؤسسه ای که رسالتش توانمندسازی پناهندگان افغان با هدف بازگشتشان به افغانستان است، پوستری نصب شده که در تصاویر کوچک کنار هم چیده شده، جاذبه های افغانستان را معرفی می کند. یکی از این تصاویر کوچک “چای خانه” است. مردی نشسته کنار خیابان با استکانهای شیشه ای پر از چای. پوستر می گوید که این صحنه به وفور در افغانستان دیده می شود.

chai-khana

 من چیزی از جامعه شناسی و پدیده های اجتماعی نمی دانم. آیا اعتیاد باعث بوجود آمدن فقر می شود یا فقر باعث بوجود آمدن اعتیاد؟ آیا گرسنگی باعث افسردگی می شود یا افسردگی باعث اهمیت ندادن به سیر کردن شکم؟ آیا فاحشه مشتریش را اغوا می کند یا مشتری فاحشه را؟ آیا تعصب خشونت می آورد یا برعکس؟ نمی دانم. کار من جواب دادن به اینگونه سؤالها نیست.

سال آخری که در خوابگاه دانشگاه زندگی می کردم با دوست عزیزم حمید هم اتاق بودیم. بعضی وقتها که روی تختهایمان دراز می کشیدیم و خیالپردازی می کردیم حمید آرزوی معروفش را با صدای بلند می گفت: “خدایا چی میشه جای ک** گ*** ما با دل تنگمون عوض بشه؟” حمید را آخرین بار در شهر لندن دیدم که به سختی مشغول کار بود و اثری از دلتنگی در چهره اش دیده نمی شد. کاش آنروز از حمید پرسیده بودم که چطور شد که جای ک** گ*** و دل تنگش عوص شد.

حمید جان اگر این مطلب را می خوانی لطفا همه چیز را برای ما بگو، چه اتفاقی برایت افتاد؟

نمی دانم. بعضی وقتها شبیه مرغ و تخم مرغ به نظر می رسد. و نیازمند یک جهش ژنتیک. یا جهش خیال. یا جهش نگاه. جهشی که تو را به ایستگاه مترویی ببرد که در آن یک دستفروش به جای اجناس تقلبی چینی، لقمه ای تازه و آبدار و خوشزه می فروشد به دو هزار تومان و ماموران شهرداری بساطش را بر نمی چینند. و کسی که این لقمه را می خرد مجالی می یابد برای نشستن روی چهارپایه ای یا سه پایه ای یا تکه سنگی. و فرصتی برای نگاه کردن به بیرون خودش و به کفشهایش و به صورت کسی که کنار دستش نشسته است. و شانسی برای چشیدن مزه ای که کمک کند شاید برای لحظه ای کوتاه مزه تلخ زندگی خودش را از یاد ببرد.

ده نشانه اینکه شما می توانید نه بشنوید

الف- همانقدر که به خود حق می دهید از دیگران درخواستی داشته باشید، به دیگران هم حق می دهید که به درخواست شما نه بگویند.

ب- بعد از نه شنیدن، بیشتر از یکی دو ساعت (یا حداکثر یکی دو روز) اعتماد به نفس خود را از  دست نمی دهید و علت وجودی خود را زیر سؤال نمی برید.

نه شنیدن

ج- گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود را دشمن درجه یک خود نمی پندارید.

د- با گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود – به امید عوض کردن نظرش – بحث و جدل نمی کنید.

ه- بعد از نه شنیدن، باز می توانید همان درخواست را از اشخاص دیگری بکنید.

و- بعد از نه شنیدن می توانید درخواست خود را – هر چه هست – بهتر کنید یا کلا تغییرش بدهید.

ز- بعد از نه شنیدن، گوینده نه یا همان رد کننده درخواست خود را تحلیل روانی نمی کنید. خودتان را هم همینطور.

ح- بعد از رد شدن درخواستتان، چیز دیگری در زندگی دارید که به آن بپردازید.

ط- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که از آنها مدرک دارید – به شما بدهی ندارند. یا حداقل خودشان اینطور فکر می کنند.

ی- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که بعدا شما مجبور خواهید شد به آنها نه بگویید – بدون هیچ دلیل خاصی به شما نه می گویند.