30 مرداد 1396 – زرخشت

ساقه یکی از گل های آفتابگردان به قدری خم شده که فقط ده سانتی متر با زمین فاصله دارد. نمی دانم که بهتر است راستش کنم یا اجازه بدهم کار خودش را بکند. یکی از قلمه های انجیر چند روز است که انجیر داده است. انجیرهای کوچک کنار برگها در حال رشد هستند. اگر قبلش گلی در کار بوده من ندیدم.  و درختچه نیم متری کام کوات غرق گل و میوه است. ظاهرا همه درختها در بهار به بار نمی نشینند.

آقای گ با آقای گ2 چند روز پیش برای خرید ساعت fake به تهران رفته اند. آقای گ2 در رشت دستفروشی می کند و آقای گ چند سالی است که او را می شناسد. 5 میلیون تومان ساعت خریده اند به سرمایه آقای گ و به دستفروشی آقای گ2. دایورسیفیکیشن و ریسک پذیری و کارآفرینی آقای گ حد و مرز ندارد.

پریروز یک بسته غذای هنک را گذاشتم برای عسل و بچه هایش. حدود یک کیلوگرم گردن و پای مرغ. بعد از سر و صدای غیر عادی گربه ها، از پنجره سگ آقای ب را دیدم که مشغول خوردن غذای گربه ها بود. از وقتی ارتفاع دیوار دور حیاط را زیاد کرده بودیم، اینجا ندیده بودمش. سگ پیری است و احتمالا به شدت گرسنه. هر چقدر دنبالش کردم حتی یک پارس هم نکرد. یکی از سنگهایی که به طرفش پرت کردم به پایش خورد. زوزه کشان خودش را از دیوار بالا کشید.

از دیروز سرم درد می کند و دعوت آقای گ برای road trip را رد کردم.

 

٢٤ مرداد ١٣٩٦ – تهران

يك وانت پيكان در بزرگراه آزادگان چنان پيچيد جلوي من كه اگر ترمز نمي كردم تصادف مي شد. چهل ثانيه بوق زدم. راننده وانت اول دستش را به نشانه معذرت خواهي و بعد به نشانه بسه ديگه تكان داد.

سرپرستي هنك را به همان كسي كه او را به ما هديه داده بود واگذار كرديم. كارگاه چالش كوچينگ به دليل نرسيدن به حد نصاب برگزار نخواهد شد.

23 مرداد 1396 – زرخشت

برای مادرم یک چهارپایه با چوب ساختم.با بکارگیری اره و رنده برقی، چکش، میخ و چسب چوب. از آقا داود یاد گرفتم که چسب چوب خیلی مهمتر از میخ است. و لبه های نامیزان دو تکه چوب کنار هم را می توان بعد از تمام شدن کار با رنده میزان کرد. البته اگر جاهای دیگر نامیزان نشوند. یکی دو روز است که از سقف دستشویی آپارتمان مادرم آب چکه می کند. مادرم به همسایه بالایی اطلاع داد که کف دستشویشان را تعمیر کنند. ظاهرا از سقف دستشویی آنها هم خیلی وقت است که آب چکه می کند ولی آنها تا به حال به همسایه طبقه بالاییشان اطلاع نداده اند.

دیروز با مادر بچه ها نان پختیم. یک نوع نان پیتا یا همان لواش خودمان. روی اجاق گاز. هر دو از نتیجه کار به شدت راضی بودیم.

دستور پخت:

دو و نیم تا سه پیمانه آرد

یک پیمانه آب

یک قاشق چایخوری مخمر

یک قاشق چایخوری نمک (ترجیحا سنگ نمک یا نمک دریایی)

یک قاشق غذا خوری شکر

یک قاشق غذا خوری روغن زیتون

را با هم مخلوط می کنیم و حسابی ورز می دهیم. تا یک توپ صاف و نرم بدست بیاید.

کف کاسه را با روغن زیتون چرب می کنیم و خمیر را کف کاسه قرار می دهیم و روی کاسه را با پلاستیک می پوشانیم و اجازه می دهیم خمیر 4-5 ساعت دو برابر شود.

بعد از 4-5 ساعت خمیر را روی یک سطح صاف گذاشته و با کف دست فشارش می دهیم تا گاز درونش خارج شود. خمیر را به تکه های کوچکتر تقسیم می کنیم و با کف دست به شکل چونه در می آوریم و اجازه می دهیم تا بیست دقیقه proof (تثبیت؟) شود. هر چونه را با کمک کف دست و وردنه به ضخامت 3-4 میلیمتر پهن می کنیم و کف یک ماهی تابه چدنی داغ می اندازیم. هر طرف آنقدر که بپزد و نسوزد. جزئیات بسیار مهمی – بدون قصد خاصی – در این دستور پخت از قلم افتاده است. مثل اندازه پیمانه و نوع آرد.

 

20 مرداد 1396 – زرخشت

بعد از چند روز حسابی گرم، دیشب تا صبح، حسابی باران بارید. عجب هوایی است. با مادر بچه ها و هنک رفتیم پیاده روی تا روستای همسایه. از میانبری که از وسط یک دره و از روی یک رودخانه رد می شود. در بیشتر مسیر هنک دسترسی نامحدود به آب چشمه و جویبار داشت و در آب بازی کوتاهی نکرد. در تنها قهوه خانه روستای همسایه نشستیم به چای خوردن. البته من قبلا هم آنجا چای خورده بودم. قهوه خانه کوچک و بسیار تمیزی است. با طاقچه هایی پر از ظروف سیر ترشی و روغن زیتون و کیسه های برنج. و نیمکت های چوبی قدیمی. و پنجره ای که به صدای آب باز می شود. و مشتری هایی که همیشه هستند و همیشه کنجکاو و علاقه مند به گفتگو.

امروز ظهر کار روغن زدن میزها و نمیکتها را تمام کردم. روغن یا رنگ روغن. یک چیزی است ظاهرا ساخت آلمان که کافی است یک دست روی چوب خام بزنی.

من و مادر بچه ها یک سریال به نام نقاب تماشا می کنیم که اسم اصلیش The Catch هست. نسبتا آبکی است ولی هر چی باشد از سریالهای ترکی بهتر است. و از اخبار که این همه حول محور عدم حضور زنان در کابینه پیشنهادی می چرخد. سریالی که بتوان آنرا بدون صدا هم تماشا کرد به اندازه کافی سرگرم کننده است. مادر بچه ها معتقد است بیشتر از تراس استفاده می کردیم اگر از بیرون پله داشت. من هم با او موافقم.

 

16 مرداد 1396 – زرخشت

دیروز به پیشنهاد آقای گ و همسرش رفتیم گردش یا همان road trip. کل مسیر را آقای گ رانندگی کرد. در جاده ای افسونگر با آسفالت نو. خدا می داند این مسیر چطور از توریسم انبوه به دور مانده است. با وجود اینکه وسط مرداد بود هوا خنک بود. گویی داشتیم وسط اقیانوسی از کوههای چین و چروک خورده مارپیچ می رفتیم. گویی داشتیم وسط یک پارک ملی حفاظت شده رانندگی می کردیم. پارکی که در آن به جای کل و بز و پلنگ، هارمونی رنگ و زیبایی بصری حفاظت شده بود. هر ده بیست کیلومتری یک آبادی کوچک بدون تابلوی “به روستای سر سبز …. قطب گردشگری …. خوش آمدید.”

حدس من اینست که در این منطقه از ایران منابع طبیعی در مرز لازم و کافی به بشر اهدا شده است. نه آنقدر که سرمایه های بزرگ را جذب کند و نه آنقدر که امیدهای کوچک را دفع.

یک جایی رسیدیدم به یک قطب گردشگری با همه ساختمانها و زباله ها و اعلان های سوئیت اجاره ای. شاید یک روزی کسی آنجا چیز منحصر به فردی دیده است و توانسته آدمهای زیادی را متقاعد کند که آنها هم باید آن چیز منحصر به فرد را ببینند. شاید هم آنجا صرفا به دلیل قطب گردشگری بودن به صورت ذاتی گردشگر جذب می کند. همانطور که آهنربا آهن جذب می کند. شاید هم چون آدمها برای متمرکز شدن روی یک نقطه و لولیدن توی هم در جمعیتهای زیاد از هر بهانه ای استفاده می کنند.

در ادامه مسیر جلوی یک دکه کبابی استراحت کردیم. جایی که می توان قطب گردشگری کباب ایران نامید. تعداد زیادی کبابی دو طرف یک جاده روستایی که مسیر رفت و آمد هیچگونه گردشگری انبوه نیست. مانند بسیاری دکه های کبابی کنار جاده ای دیگر، اینجا هم رسم بر اینست که گوشت “تازه” را به سیخ می کشند و کباب می کنند. ما سه نفر مخالف خوردن کباب گوشت تازه بودیم، به دلیل خطرات احتمالی و بی مزگی شدید و آقای قصاب و آقای گ طرفدار پر و پا قرص کباب گوشت تازه به دلیل اینکه این گوسفندها با آن گوسفندها فرق دارند. این گوسفندها توی کوه فقط علف می خورند، آن گوسفندها در حاشیه شهر فقط آشغال. بالاخره قرار شد چایی برایمان بیاورند. توی لیوان یک بار مصرف. سه تا لیوان یک بار مصرف موجود بود با آرم هواپیمایی ماهان و وقتی چاییها را آوردند به نظر می آمد که لبه دو تا از لیوانها رژلبی است.

تعداد زیادی ماشین از آنجا رد می شد که آقای قصاب گفت برای مراسم آمده اند. همان روز صبح جوانی در حین کار با بیل مکانیکی بر اثر ریزش کوه مرده بود. چهار نفر هم در همان حوالی زمانی توی یک تاکسی نزدیکی رودبار زیر کامیون رفتند و کشته شدند.

14 مرداد 1396 – زرخشت

آقای گ وسط جنگ جهانی دوم به دنیا آمده است. می گوید زمان جنگ، روسها شمال کشور را اشغال کرده بودند. او از مادرش و دیگران شنیده بود که با وجود اینکه روسها آدمهای خوبی بودند و به همه کمک می کردند ولی شایعات زیادی وجود داشت که سبب می شد همه از آنها بترسند و فرار کنند.

یک خبر که امروز از شبکه خبر شنیدم: از هر پنج فرانسوی یک نفر احساس محرومیت و یاس دارد. این احساس در مردان بیشتر از زنان است. یا برعکس. دقیقا یادم نیست.

 

13 مرداد 1396 – زرخشت

هنک دوباره حالش بد شد و مجبور شدیم ببریمش پیش دامپزشک. نیمه پر لیوان این بود که آقای دکتر مادر بچه ها را متقاعد کرد که به هنک بهتر است غذای خام بدهیم و گوشت و استخوان نپخته هیچ مشکلی برای دستگاه گوارشش بوجود نمی آورد و خود آقای دکتر بیست و پنج سال است که با همین روش سگ نگه می دارد و الخ. امروز کل بدن هنک را طبق دستور دکتر سمپاشی کردیم. یک کنه روی سرش چسبیده بود که بعد از چند ساعت جدا شد. حالا حدس من اینست که کنه لعنتی باعث بیماری هنک بوده است. جسد نیمه جان انگل را لای یک قبض برق له کردم.

دیشب دعوت شام آقای گ را رد کردم و به جایش نیمه دوم یک فیلم سینمایی درباره زندگی پرنسس دیانا تماشا کردم. در یکی از صحنه ها پرنسس خدم و حشمش را نگه می دارد که زن داغداری را در گورستانی در بوسنی دلداری بدهد. بقیه صحنه ها مربوط می شد به دعوای پرنسس و دوست پسرش و اینکه بعد از جدایی تلاش کرد حال دوست پسرش را با تظاهر به یک رابطه جدید بگیرد. بیشتر صحنه ها در قایقهای مسافرتی و رستورانهای سوپرلوکس فیلم برداری شده بود.

11 مرداد 1396 – زرخشت

هنک دیروز تقریبا تمام راه را آرام و بی سر و صدا از کرج تا اینجا روی صندلی عقب نشست. دو سه روزی که ما تهران بودیم یکی از بستگان دور زحمت نگهداری از هنک را قبول کرده بود. امروز لب به غذا نزد و ساعت دو عصر متوجه شدیم که اسهال شده است. دکترش تلفنی با یک داروخانه دامپزشکی در رودبار هماهنگ کرد که برایش تزریق انجام بدهد. من هنک را توی پیاده رو نگه داشتم و داروخانه چی سه تا آمپول به او تزریق کرد. عجب داد و فریادی می کشید. داروخانه چی همان سه تا سرنگ را دوباره پر کرد که ما خودمان فردا و پس فردا تزریق کنیم. ظاهرا به دلیل تغییر در رژیم غذایی به علاوه استرس به اسهال دچار شده است. به خانه که برگشتیم کمی ماست خورد. البته با کلی التماس از روی دست من لیس زد. نزدیک غروب کمی دیگر ماست خورد و بعد خودم اولین نشانه خوب شدن اسهالش را دیدم.

امروز چهار ست تخته نرد از مادر بچه ها بردم. او معتقد است که من مثل گاو شانس می آورم. صبح دو شیشه سیر ترشی و دو شیشه گوجه خشک معلق در زوغن زیتون به طاقچه قسمت غذاخوری اضافه کرد.

گوجه خشک شده را یک شب توی دستمال مرطوب مرطوب کنید و بعد به همراه رزماری و سیر و فلفل (و پنیر) در یک شیشه بریزید و پر از روغن زیتون کنید. و یکی دو هفته صبر.

بالاخره من پذیرفتم که دیگر به هنک غذای خام ندهیم. گردن مرغ هم همینطور. چون استخوان زیاد دارد و ممکن است به دستگاه گوارشش آسیب برسد. اگر می خواهید بفمهید آدمها چقدر با هم اختلاف نظر دارند بهترین رژیم غذایی برای سگها را روی اینترنت جستجو کنید. یا بهترین رژیم غذایی برای آدمها را.

 

8 مرداد 1396 – تهران

دیروز با مادربچه ها و هنک به تهران آمدیم. من روی صندلی عقب نشستم تا هنک را وقتی که می خواهد روی پای راننده برود نگه دارم. ظاهرا از این کار خوشش می آید. همان اول راه خیلی بی تابی می کرد و از شیشه ماشین می خواست بیرون برود که با توقف در رودبار و قضای حاجت جلوی در یک مغازه مشکلش حل شد. البته من با دستمال کاغذی از روی زمین برشان داشتم.

ادامه راه نسبتا آرام نشست. فکر می کنم این سفر باعث شد که رابطه عمیق تری بین ما شکل بگیرد. برای اولین بار کنار من نشست، خودش را به پایم چسباند و سرش را روی پایم گذاشت. یکی دو بار هم دستم را بدون اینکه گاز بگیرد لیس زد. نزدیک تهران روی صندلی، کنار من بالا آورد. تا من فکر کنم که چه کار باید بکنم همه چیزی را که بالا آورده بود که خیلی شبیه تکه های گردن مرغ بود دوباره خورد. بالا آوردن سگ هیچ شباهتی به بالا آوردن آدم ندارد. نه قبلش و نه بعدش.

6 مرداد 1396 – زرخشت

پریروز یک مهمان هنرمند داشتیم که آقای گ با او سر خریدن یک آپارتمان در رشت آشنا شده بود. همسر آقای گ تلفن زد که تخته نرد ما را قرض بگیرد و من دعوتشان کردم. آقای هنرمند مرد میانسالی بود که خیلی شکسته تر از سنش نشان می داد. تصادف کرده بود و سمت چپ بدنش را به سختی به دنبال خودش می کشید. همان دم در ادعا کرد که خیلی حرفه ای تخته بازی می کند و حوصله بازی کردن با هر کسی را ندارد. من گفتم که در حد آماتور بلدم.

بیش از حد متعارف روی هنرمند بودن خودش تاکید می کرد. متاسفانه ما دستگاه سی دی خوان نداشتیم که آثارش را پخش کنیم. برایمان کمی ساز دهنی زد. زیبا می نواخت و ظاهرا هنک هم خوشش آمده بود که به دقت از پشت پنجره گوش می کرد. آقای هنرمند بعد از اینکه پنج هیچ به من باخت اعتراف کرد که من هم بازیم خوبه و هم خوب تاس میارم. به نظرش تصمیم ما برای زندگی در این روستا تصمیم عاقلانه ای نبوده است و کلی درباره خطرات احتمالی و اتفاقهای بدی که برای آدم در هر کجای دنیا ممکن است بیفتد حرف زد. روز بعدش در تهران کنسرت داشت. او برای کودکان معلول می خواند تا به آنها امید به زندگی بدهد.

دیروز عصر من و مادر بچه ها به همراه هنک و آقای گ و همسرش رفتیم کانادا. کانادا اسم زمینی است که آقای گ چند سال پیش برای برادرش که در کانادا زندگی می کند خریده بوده است. یک درخت انجیر بزرگ آنجا بود با کلی انجیر رسیده و خوشمزه. یکی هم به هنک دادم که نخورد.

از کانادا که برگشتیم آقای گ پیشنهاد داد به استخر پرورش ماهی که ب به تازگی احداث کرده است برویم. جای زیبایی بود. یک تپه کوچک را گودبرداری کرده بود و با آب چشمه پر. پدر ب اطراف استخر را بدون اتلاف فرصت صیفی جات کاشته بود. شام را آنجا خوردیم. به همراه فلفل و گوجه و خیار ارگانیک.

ب معتقد است زندگیش یک فیلمنامه است و چند سال پیش یک نفر به او پیشنهاد نوشتنش را داده ولی او نپذیرفته است. کله اش داغ بود و بی وقفه درباره ماجراهایش برای بدست آوردن دختری که پدر و مادرش نمی خواستند به او بدهند حرف می زد. من به ب پیشنهاد دادم که حاضرم با او مصاحبه کنم و داستانهای زندگیش را با صدای خودش روی اینترنت منتشر کنم. گفتم شاید یک پادکستی از این راه متولد بشود. گفت دوست دارد تصویرش هم باشد اگرچه قیافه خوبی ندارد که من به او اطمینان دادم قیافه اش خیلی هم خوب است. آخرش ما که نفهمیدیم با دختره کی و چه جوری و به کجا فرار کرده بودند. مادر بچه ها به او گفت که مثل فیلم های هندی است. ب معتقد است عروسیشان باشکوه ترین عروسی تاریخ منطقه به حساب می آید و هنوز از نظر تعداد سکه های جمع شده در یک عروسی رودست نداشته است.