یک من ماست چقدر کره می دهد

تنها حسن باز شدن مدرسه ها برای من کم شدن ترافیک جاده هاست. به خصوص که من و مادر بچه ها اغلب آخر هفته ها از تهران به زرخشت و از زرخشت به تهران سفر می کنیم. وسط هفته هم که به ندرت از خانه بیرون می روم. بنابراین مهم نیست که باز شدن مدرسه ها چقدر خیابان ها را شلوغ تر می کند. به جز اینکه ممکن است کمی باعث آلوده تر شدن هوا بشود که تنفس آن هوا کمترین مشارکتی است که می توانم در آموزش و پرورش بچه ها داشته باشم.

پریروز (سوم مهر 1395 اولین روز بازگشایی مدارس یا همان بازگشت به مدرسه. به نظر می رسد “بازگشت به مدرسه” واژه ای غربی است و من ترجیح می دهم – نه از روی تعصب زبانی – همان بازگشایی مدارس را که زمانی که من مدرسه می رفتم رایچ بود، بکار ببرم. بازگشایی مدارس یعنی مدارس سه ماه پیش طبق تصمیم کسانی بسته شدند و حالا همان عده که کتاب درسی می نویسند و نظام آموزشی تدوین می کنند یا خدا می داند چه کسان دیگری، تصمیم گرفته اند در مدرسه را دوباره باز کنند. بنابراین بازگشایی مدارس که مفعولش مدرسه است و فاعلش مجهول، به واقعیت نزدیکتر است تا بازگشت به مدرسه که دانش آموز فاعل آنست.)  که از زرخشت به تهران برمی گشتم جاده خلوت و آرام بود. آرامشی که قطعیت پیش رو در آدم ایجاد می کند. اگر با سرعت 100 کیلومتر در ساعت حرکت کنی، نیم ساعت دیگر 50 کیلومتر از راه را رفته ای. به احتمال زیاد، مگر اینکه ماشین خراب شود یا به عوارضی برسی یا برای قضای حاجت توقف کنی و …. قطعیت پیش رو درست مثل روزها و سالهای مدرسه. اگر در این کلاسی قبول بشوی، سال بعد به کلاس بعدی می روی. بعد از معلم ریاضی معلم ادبیات سر کلاس می آید. قطعیت پیش رو مثل نظرآباد چند دقیقه بعد از آبیک یا قبل از آن. بسته به جهت حرکت.

توی راه به خودم قول دادم که اگر چیزی درباره بازگشایی مدارس نوشتم، نوشته ام لحن انتقادی نداشته باشد. سه هفته قبل یک نفر را که در یک جلسه مربوط به “راه اندازی یک مدرسه طبیعت” داشت سیستم آموزشی فعلی را نقد می کرد، به شدت نقد کردم. این هم از عادات زشت من است که سعی می کنم کسی یا چیزی را نقد نکنم ولی وقتی کسی ایده یا مفهوم یا سیستمی را نقد می کند نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حتما یارو را نقد می کنم. صرف نظر از اینکه چه کسی دارد چه چیزی را نقد می کند. دو سه هفته قبل از آن هم کسی را نقد کردم که داشت مدح بی هدفی می گفت ولی من حس کردم دارد هدف داشتن را نقد می کند.

نقد کردن نقد کردن با نقد کردن هیچ فرقی ندارد. به جز اینکه اولی دور از هوش اجتماعی است و به احتمال زیاد باعث فاصله گرفتن جمع از آدم می شود. برخلاف دومی که آدم را به جمع نزدیکتر می کند و باعث ایجاد حس تعلق و کشف آرمانهای مشترک و زمینه های همکاری در آینده می شود. بعد از اینکه همه این چیزها را توی ذهنم مرور کردم به این نتیجه رسیدم که تنها راه اینکه مطلبی با لحن انتقادی درباره بازگشایی مدارس ننویسم اینست که کلا چیزی ننویسم. همانطور که معمولا توی جمع ترجیح می دهم کسی چیزی را نقد نکند و منم کسی را نقد نکنم و سکوت تم غالب معاشرت باشد. بعد یادم آمد که توی این چند هفته که چیزی ننوشته ام چند نفر ننوشتنم را نقد کرده اند و حالا اگر باز ننویسم ممکن است ننوشتنم نقدی باشد به نقد آن چند نفر. فکر کردم شاید بهتر باشد به جای نوشتن درباره بازگشایی مدارس با لحن انتقادی ناخواسته، نقد ننوشتنم را جدی جدی و یک بار برای همیشه نقد کنم و بعد در این وبلاگ را ببندم.

مدرسه طبیعت برخلاف مدرسه های رایج اصلا معلم ندارد که کلی چیز بی فایده و خسته کننده توی کله بچه ها فرو کنند. توی مدرسه طبیعت فقط چند نفر تسهیلگر هستند که حواسشان هست بچه ها کار خطرناکی نکنند یا جاییشان نشکند. چون توی طبیعت که مدرسه طبیعت آنجا واقع شده است، چیزهای طبیعی مثل سنگ و درخت وجود دارد و بچه ها که یک دفعه از محیط شهری و مدرسه های safe رایج (غیر طبیعی؟) به مدرسه طبیعت می روند ممکن است به کمی زمان و نظارت چند تا تسهیلگر نیاز داشته باشند تا بالا رفتن و پایین آمدن از درخت را یاد بگیرند. ( بالا رفتن بچه ها از درخت من را یاد دیداری ناخواسته با یکی از تئوریسین های مدرسه طبیعت انداخت که در حین نقد مدارس رایج درآمد که: “علم ثابت کرده که بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از درخت می تواند یاد می گیرد.” این بار استثنائا من نقد آن استاد محترم را نقد نکردم ولی این جمله چنان در خاطرم مانده است که گویی شب و روز در حال نقد کردنش هستم. ایکاش همانجا نقد استاد را نقد می کردم و ماجرا اینقدر مزمن نمی شد: بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با دزدی از بقالی می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از دیوار و فرار از مدرسه می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بازی world of warcraft می تواند یاد بگیرد. خوب که چی؟)

 حالا شما با ایده مدرسه طبیعت – اگر قبلا نبودید – آشنا شدید. البته این نوشته قرار نیست به شما کمک کند که بین مدرسه طبیعت و مدرسه رایج، یکی را برای آموزش و پرورش فرزندتان انتخاب کنید. چون من اصلا بچه ندارم و هر توصیه ای که در این زمینه بکنم  به شدت مورد انتقاد است. راستش من اگر بچه داشتم او را به هیچ مدرسه ای نمی فرستادم. بچه ام را اصطلاحا home school می کردم که  ترجمه روانش اینست که آموزش و پرورش بچه ام را در کنار سایر امورش کلا به مادرش واگذار می کردم و بعد مادرش حتما او را نصف روز به مدرسه رایج و نصف روز به مدرسه طبیعت می فرستاد. در هر صورت من اجازه دارم این جمله را بگویم اگرچه خزعبلی بیش نباشد. “من اگر بچه داشتم ….” اولین نقد کسانی که بچه دارند به این جمله این خواهد بود که:

you have no FU**ING idea

که کاملا  هم بجاست و من نمی توانم آنرا نقد کنم. شاید هم بتوانم. بسته به مورد.

من اگر آمریکایی بودم به دونالد ترامپ رای می دادم. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم سه ماه تعطیلی تابستان را با تعطیلات آخر هفته نه ماه دیگر سال ادغام می کردم. من اگر وزیر راه بودم – و در دوره های قبل وزیر آموزش پرورش نشده بودم – از خانواده هایی که با بچه مدرسه ای در تعطیلات سه ماه تابستان سفر می کردند، عوارض جاده ای بیشتری می گرفتم.

 شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود که دانش بشری را ایده هایی کلی (general ideas) که از انتزاع از مشاهداتی بخصوص بدست می آیند، تشکیل می دهند. شوپنهاور مشاهده چیزی و سپس درک و برداشت از آن و تبدیل آن به ایده ای انتزاعی/عمومی را متد “طبیعی” آموزش می نامد. آدمی که اینجوری آموزش دیده به خوبی می داند که کدام مشاهده اش به کدام ایده عمومیش مرتبط است و توسط آن بیان می شود. چنین آدمی در مواجهه با هر چیز می داند که چکار باید بکند. چنین آدمی می داند که یک من ماست چقدر کره می دهد.

در مقابل متد طبیعی، متد مصنوعی آموزش قرار دارد. در این روش، فرد قبل از اینکه خودش و برای خودش چیزی را مشاهده کند، به حرف دیگران گوش می کند و ایده های عمومی آنها را یاد می گیرد. کلی ایده عمومی توی کله آدمی که در متد مصنوعی تحت آموزش و پرورش قرار گرفته است، فرو می شود به امید روزی که خودش کم کم  چیزهای مربوط به آنها را مشاهده کند یا به عبارت دیگر با آنها مواجه شود. ولی تا آن روز فرا برسد، این آدم کلی گند می زند. ایده های عمومیش را به غلط به کار می بندد. نمی داند که چی مال کجاست. منظور شوپنهاور را متوجه می شوید؟ (اگر خود شما قبلا چنین چیزی را تجربه نکرده اید، ایده های عمومی شوپنهاور که در اینجا نقل می شوند ممکن است همین مشکل را در شما ایجاد کنند، پس لطفا مواظب باشید.)

شوپنهاور که این روش را به بستن درشکه جلوی اسب تشبیه می کند، توضیح می دهد که وقتی بعد از مدت طولانی آموزش و خواندن و حفظ کردن، به دنیای واقعی پا می گذاریم، یا با جهالت از چیزها و پدیده های آن، یا با برداشت غلط از آنها، طبیعی است که یا الکی اضطراب داشته باشیم یا الکی اعتماد به نفس. دلیلش اینست که توی کله ما ایده های عمومی زیادی وجود دارد که سعی می کنیم از آنها استفاده کنیم ولی به ندرت موفق به این امر می شویم.

فیلسوف آلمانی هدف غایی آموزش را کسب دانش جهان (to acquire a knowledge of the world) می داند. ترجمه بهتر می تواند استادی در کار جهان باشد. یا همان که بالاخره بفهمی یک من ماست چقدر کره می دهد.

آدم وقتی به دنیای اطرافش نگاه می کند چیزهای زیادی می بیند. و این چیزهای زیاد را از زوایای زیادی می بیند. مگر اینکه ایده های عمومی زیادی در کله اش فرو شده باشد که در این صورت خیلی زود و با دیدن یک چیز به اولین زاویه ممکن، آنرا قضاوت می کند و زیر نزدیکترین دسته ای که به ذهنش می رسد دسته بندی می کند.

خدا می داند که چقدر زمان و چقدر تلاش و چقدر بخت و اقبال لازم است تا آدم بتواند این همه ایده عمومی را آنلرن کند و جور دیگر ببیند. ایده های عمومی که خود فرد بر اساس تجربه شخصی خودش به آنها نرسیده است. خزعبلاتی که نمی گذارند که آدم جهان و هر چه در او هست را همانگونه که هست ببیند. آدمی که در متد مصنوعی آموزش و پرورش یافته به جای اینکه چشمهایش را بشوید تا جور دیگر ببیند، جهان و هر چه در او هست را می شوید تا مطابق با ایده های عمومیش به نظر برسند.

شوپنهاور اگرچه در مقاله اش (On Education) در مورد ضرورت بالا رفتن از درخت برای بچه ها چیزی نگفته ولی به عبارات مختلف بر مقدم بودن تجربه و مشاهده بر ایده های انتزاعی تاکید کرده است. شوپنهاور دانش انسان را زمانی به بلوغ رسیده می داند که تناظر کاملی بین ایده های انتزاعی و تجارب مستقیم و دست اول فرد برقرار شده باشد. یعنی هم بداند که هر چیزی که می بیند یا هر پدیده ای که با آن مواجه می شود از کجا آمده، به چکار می آید یا ارتباطش با زندگی او چیست. وهم بداند که هر ایده عمومی و انتزاعی که به گوشش خورده یا می خورد بیانگر کدام چیز یا پدیده در زندگی اوست. با این تعریف، من که توی خیابانهای بانکوک به سی جور سس رنگارنگی که توی پلاستیکهای کوچک شفاف بسته بندی شده و سی جور غذای عجیب و غریب که بعضی از آنها هم توی پلاستیک شفاف بسته بندی شده بودند، مثل بز نگاه می کردم، هنوز دانشم درباره جهان نابالغ است. یا وقتی هنوز خیلی ایده های عمومی که خدا می داند کی و کجا با آنها آشنا شده ام تناظر دقیقی با مشاهدات و تجربیات شخصیم ندارند. مثل حقوق بشر. مثل فرهنگ. مثل یائسگی. مثل بچه داشتن.

به دور از انصاف است که فیلسوف دو قرن پیش را با دانش و ایده های عمومی امروز نقد کنیم. من برای اینکه نشان بدهم واقعا نمی خواهم اینکار را بکنم اینجا یک صفحه خالی می گذارم.

 

left-blank

امروز بیشتر ایده های عمومی را که توی مدرسه با آنها آشنا شدم فراموش کرده ام. مثل بیشتر چیزهایی که توی فیزیک و شیمی و ریاضی یاد می گرفتیم. من که چیزی یادم نمی آِید مگر اینکه این ایده های عمومی جایی در ضمیر ناخودآگاهم باعث اختلال در روابط اجتماعی یا سایر امور زندگی روزمره ام بشوند که در هر صورت تشخیصش کار سختی است. بعضی از آن ایده ها را هنوز فراموش نکرده ام ولی هنوز در حد ایده های عمومی آمده از دیگران مانده اند. مثل بعضی از ایده هایی که توی درس جغرافیا می خواندیم. فلات، جلگه، قاره و از همه بدتر استپ. درک استپ زمانی برایم غیر ممکن شد که با لغت step انگلیسی آشنا شدم و بعد هر چقدر هم که به کوه و دشت و دمن سفر کردم نفهمیدم استپ دقیقا با کجا متناظر است. درس تاریخ هم شبیه درس جغرافیا بود با این تفاوت که چون کمی با داستان همراه بود آدم – از روی توهم – فکر می کرد که ایده هایش را بهتر می فهمد. مثل سقوط فلان سلسله یا ظهور بهمان دوره. خداییش یک بچه 12 ساله یا حتی یک مرد 42 ساله چطور می تواند سقوط یک سلسله را با همه ابعاد آن درک کند و ارتباط آن را با زندگی خودش متناظر؟ چیزی که در زمان شوپنهاور هنوز مرسوم نبود یک ایده (یا دسته) کمکی به نام خزعبل بود که آدم می تواند خیلی چیزها را با آن متناظر کند و راهش را به کمک آن خیلی نرم به سوی بالغ شدن دانشش از جهان هستی ادامه بدهد.

از علوم اجتماعی تنها چیزی که به خاطر دارم یکی خود اسم این درس است که هنوز دسته مناسبی به جز دسته کمکی فوق الذکر برایش پیدا نکرده ام و دیگری خاطره ای است از یکی از کلاسهایش. یک روز معلم علوم اجتماعی – فکر کنم سوم دبیرستان – سر کلاس داشت با آب و تاب (و با لهجه غلیظ قزوینی) از پیشرفت جامعه آلمان تعریف می کرد که دستگاهی ساخته اند که از یک طرف گاو رو درسته می دی تو و از طرف دیگه سوسیس میاد بیرون. یکی از بچه ها پرسید که آقا دستگاهی هم هست که عکس این کار رو انجام بده؟ معلم علوم اجتماعی ما جواب داد که بله پدر ک…. تو همین کارو کرده که توی گاو اومدی بیرون. (الف- این گفتگو واقعا سر کلاس علوم اجتماعی ما اتفاق افتاد و یک جک نیست. ب- این خاطره ممکن است هیچ ارتباط مستقیمی با ساختار منسجم این نوشته نداشته باشد.)

 اسم بعضی از دروس را هم ممکن است کلا فراموش کرده باشم چه رسد به ایده های عمومیشان.

تنها درسی که ایده ها و مفاهیم انتزاعیش هرگز از یادم نرفت ادبیات فارسی (در بعضی مقاطع فارسی؟) بود. هر کلمه ای از گلستان سعدی گویی برای من نه یک مفهوم انتزاعی یا ایده ای عمومی، که خود “چیزی” بود برای مشاهده. برای دست زدن. برای زل زدن. بی خبر از اینکه ایده عمومی متناظر با آن را شاید دو سه دهه دیگر کشف بکنم یا نکنم. کلیله و دمنه و تاریخ بیهقی هم همینطور. یا غربزدگی جلال آل احمد. یا داستان رستم و سهراب. یا داستان بر دار کردن حسنک وزیر. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با خواندن داستان بالای دار رفتن حسنک وزیر یا آدمهای دیگر می تواند یاد بگیرد. یا با خواندن داستان زندگیشان.

ممکن است حق با شوپنهاور باشد و خیلی از این مفاهیم انتزاعی مقدم بر تجربه شخصی، باعث بوجود آمدن کلی fuckedupness و موضع گیری غلط در مواجهه با رویدادهای زندگی در من شده باشند. ولی چطور می توان تشخیص داد؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟

مقدمه نسبتا طولانی شد و اصل مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد یا همان دانش ما از جهان هستی باشد برای نوشته ای دیگر. البته دلیل اصلی اینست که نوشته بعدی تا حدودی حاوی انتقاد نسبت به تئوری آموزش شوپنهاور، آموزش به طور کلی، بچه دار شدن و چیزهای دیگر خواهد بود و به دلیل قولی که به خودم داده بودم نمی توانست در این نوشته بیاید.

Posted in بی ربط | 6 Comments

ده نشانه المپیک

الف- فردی از جمعی پیشی می گیرد.

ب- جمعی به اینکه فردی از جمعی پیشی گرفته است افتخار می کنند.

ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست تلاش می کنند از جمع های دیگر پیشی بگیرند.

ج-ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست به پیشی گرفتن از جمع های دیگر (حداقل در عمل) وقعی نمی گذارند.

د- بودن چند فرد – که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند- در یک جمع، ممکن است برای پیشی گرفتن آن جمع کافی نباشد.

ه- افرادی در جمع که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند باز هم ممکن است به پیشی گرفتن آن فرد افتخار کنند.

و- برای جمع هایی که دوست دارند پیشی بگیرند استثناهای فیزیولوژیک یک در سیصد میلیون چیزی از افتخار پیشی گرفتن آن فرد کم نمی کند.

ز- برای جمعی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند پیشی گرفتن های استثنایی هر از چند گاهی، همانقدر افتخار دارد که پیشی گرفتن های برنامه ریزی شده همیشگی.

ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث ناراحتی و نگرانی در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ح-ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث زور زدن در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ط- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با راه انداختن یک نمایش بزرگ پیشی گرفتن، جمع هایی را که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند متحد می کنند. متحدالشکل. متحدالفکر. متحدالنگاه. متحدالخرید.

ی- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با متحدالشکل متحدالفکر متحدالنگاه متحدالخرید کردن جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند، باز هم بیشتر از بقیه پیشی می گیرند.

Posted in نشانه شناسی | 8 Comments

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

Posted in تعاریف, کلیات, نامه | 9 Comments

شاملو – جاده، آن سوی پل – سیزده نشانه رسیدن به آنجایی که اینجاست

الف-

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

ب-

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

ج-

و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

د-

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی است در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

ه-

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش.

و-

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

ز-

و سرگردانی های جست و جو را

در شیب گاه گرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچ دور دست جاده

می گریزاند.

الف-

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

ح-

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

ط-

رویای دل پذیر زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

ی-

از آن پیش تر که نومیدی ی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد.

ک-

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

ل-

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش – فارغ از نزدیکی و بعد –

که دست خوش زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعت همه گانه بیگانه ئی

که بیننده را

از سلامت نگاه خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت نگاه او

تاثیر نیست

م-

و نگاه ها

در آستان رویت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند…

الف-

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

جاده، آن سوی پل سروده احمد شاملو

پانوشت

دقیقا نمی توانم بگویم که اتوبوسهای قزوین-تهران آسمان مرا کوچک می کردند یا هواپیماهایی که به تابلوی نشستن و برخاستنشان زل می زدم، آرزویم را به افقهای دیگر می بردند. هر چه بود اگر انگیزه ای در آن سالها داشتم انگیزه سفر بود و اگر هوایی در سرم بود هوای رفتن به آن سوی پل. به مکانی که عطر تصنعی گوشه ای از تاریخش مشامم را به جای بوی ناکی دنیاهای آدمهایش پر می کرد.

pascal

نمی دانم رها کردن مکانها و تاریخ در خواب ابدی مرغ است یا بنا کردن کلبه ای پابرجا تخم مرغ. در هر صورت هر دو لازمند که بتوانی سرگردانی های جست و جو را به کمی آنطرف تر بگریزانی. وگرنه دو ماه بعد از مهاجرت به کانادا شروع می کنی به فراهم کردن مقدمات مهاجرت به آمریکای جنوبی. تا به هر جمعیتی نالان نشوی ابتذال عطش رهایت نمی کند. انگیزه مهاجرت هم همینطور. انگیزه طلاق هم همینطور.

به جای بحث سر اینکه جستجو از آن چشم است یا حقیقت، همینکه چشمهایت را به اندازه کافی باز نگه داری برای یافتن یا یافته شدن حقیقتی که خیلی وقتها باور نکردنی است، کافیست. حقیقتی مثل اینکه زندگی می تواند دلپذیر باشد. بعد از همه روزها و سالهای افسردگی که به فکر فرار یا خودکشی گذراندی.

چشمانت را که به اندازه کافی باز نگه داری کم کم از نزدیکی و بعد و زاویه نگاه، فراتر می روی و باز می آیی به جام جمی که سالها خودت -بی خبر- داشته ای. به همه چیزهایی که دنبالشان بودی و ستایششان می کردی. باز می آیی به اینجا. به کلبه پابرجای خودت.

Posted in اشعار, نشانه شناسی | 1 Comment

آتش مقدس: 25>10>17

من 4-5 ساله بودم که یکروز پدرم از من خواست برایش پیچ گوشتی ببرم و من در عوض برایش گوشتکوب بردم. من که یادم نیست ولی اینطور که مادرم تعریف می کند این ماجرا نگرانی عمیقی از آینده من، در پدرم ایجاد کرده بود و فکر می کرد که در آینده شاید نتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.

معلم خصوصی ریاضی دختر بچه ای برایم تعریف کرد که والدین دختر به توصیه مدرسه اش برای اینکه او بتواند وارد مدرسه تیزهوشان بشود تلاش می کنند ریاضی او ( و خدا می داند چه درسهای دیگری) بهتر بشود. دختر بچه بعد از دو سه سال نشستن سر کلاس و گوش کردن به مفاهیم اولیه ریاضی هنوز عدد 10 را عددی بین 17 و 25 می داند. دخترک هیچ گونه عقب ماندگی یا اختلال یادگیری ندارد. مشکل اینجاست که او برای یادگیری ریاضی تمرکز نمی کند. دائما در تخیل خودش سیر می کند و داستان می بافد. معلم خصوصی ریاضی که معلم نسبتا دلسوز و مهربان و صبوری است از دخترک پرسیده “قصه می خونی؟” و او اسم چند قصه خیالی را که در عالم ما بزرگترها وجود خارجی ندارند در جواب مثبت معلمش گنجانده  است.

چند سال پیش توی شرکتی کار می کردم که این جمله روی تابلوی کنار دستگاه حضور غیاب نصب شده بود:

“اگر نتوانیم اندازه بگیریم نمی توانیم مدیریت کنیم.”

هر بار دیدن این جمله کنار دستگاهی که باید انگشتم را رویش می گذاشتم عصبیم می کرد. و هر بار از خودم می پرسیدم که این دستگاه یا این دم و دستگاه چه چیز من را می توانند اندازه بگیرند؟ یا چه چیز من را می توانند مدیریت کنند؟

dogma-if-you-cant-measure-it-you-cant-manage-it

اگرچه حتی در عالم بیزنس غرب هم بعضی به این نتیجه رسیده اند که این جمله خزعبلی بیش نیست و چیزهای مهم قابل اندازه گیری نیستند، ولی چه در عالم کسب و کار و چه در زندگی روزمره شرقی ما، هنوز اکثریت قریب به اتفاق با کسانی است که بدون اندازه گیری روزشان شب نمی شود. اندازه گیری با عدد. با خط کشی که ملاک و معیارش را سیستمی از قبل تعریف کرده است و این سیستم بیشتر وقتها به قدری بزرگ و به قدری نامرئی و به قدری محق است که هر پدر و مادری برای اندازه گیری امروز و فردای خودش و بچه اش از آن استفاده می کند.

همه می دانیم که درک ریاضی و علوم دیگر نقش به سزایی در رساندن ما به اینجایی که هستیم ایفا کرده اند. بحثی در این نیست.

البته که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد. ولی شاید دختر بچه ای که اینگونه خیال می کند حامل جرقه ای باشد به جا مانده از آتش مقدسی که رو به خاموشی است. آتش شعر و نقش و داستان و خیال. آتشی که استدلالیان -یا اندازه گیران-  یک پای چوبینشان را اینطرفش گذاشته و یک پای دیگر آنطرفش، به آن می شاشند.

من نمی خواهم گمانه زنی کنم که این دختر در آینده حتما نویسنده یا شاعر یا فیلمساز “موفقی” خواهد شد با اثری “پر فروش”.

من می خواهم پیشنهاد بدهم که پدر و مادر این دختر مانند خیلی از پدر و مادرهای دیگر گرفتار عارضه ای هستند که اگر هم نه درمان، باید مدیریت (البته بدون نیاز به اندازه گیری) بشود. مثل دیابت یا مثل فراموشی. فراموشی (ارزش و زیبایی و اهمیت) چیزهای که نمی توان اندازه گرفت.

مارتین هایدگر در کتاب هستی و زمان به ما یادآوری می کند که کنجکاوی – ویژگی بارز علوم رایج – با پرسیدن و جواب دادن، شگفتی را از بین می برد. حیرت نشانه نگرش ماقبل علم (prescientific attitude) است که چیزها را همانگونه که هستند و برای خوشان می بیند. واژه ای که هایدگر بکار می برد marveling است که تحسین و شگفتی از کل جهان هستی را در بر دارد. اگرچه تشنگی سیری ناپذیر کنجکاوی، ما را به اندازه گیری محیط کره زمین و سرعت نور و کشف قاره ها و کرات دیگر و … رسانده است ولی چیزی که ما از جهان هستی درک می کنیم هم از کنجکاوی و هم از حیرت – با هم – بدست می آید.

 من و شما می دانیم که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد ولی شگفتی قرار دادن 10 بین 17 و 25 فقط از آن کسی است که این بعد از درک جهان هستی را فراموش نکرده یا از دست نداده است.

پدرم زنده نماند که آینده پسر خنگش را حتی دو سال بعد از آن ماجرا ببیند. شاید هم اگر زنده می ماند برایم معلم خصوصی می گرفت و من هم به جرگه تیزهوشان اندازه گیر راه پیدا می کردم.

Posted in بی ربط | 1 Comment

فحش نامه

این نامه قرار بود چند ماه پیش خطاب به مدیریت بیمارستان ب نوشته شود. زمانیکه مادرم را یک پنجشنبه عصر به اورژانس بیمارستان ب بردیم و پزشک بیمارستان با دیدن نوار قلب مادرم به دروغ به او گفت که دریچه های قلبش منظم کار نمی کنند و بهتر است شب را تحت نظر متخصص توی بیمارستان بماند. مادرم با شنیدن این خبر از حال رفت و ما هم – در شرایطی که خودتان می توانید حدس بزنید- با بستری کردن مادرم در بخش سی.سی.یوی یکی از گرانترین بیمارستانهای تهران موافقت کردیم. البته بعد از واریز چهار میلیون تومان علی الحساب.

آن شب و فردای آن شب اثری از آقای دکتر متخصص که قرار بود مادرم با قلب و دریچه های نامنظمش تحت مراقبت او باشند، پیدا نشد و من که (زیادی) پیگیر موضوع شدم یکی از پرستارها آهسته گفت که این امری طبیعی است و پزشک اورژانس برای هر بستری از بیمارستان پورسانت می گیرد.

بعد از نوشتن نامه کتبی اعتراض به مدیریت بیمارستان که ظاهرا توی سطل آشغال انداخته شده شروع کردم به فحش دادن. زیر لب تا زمانی که توی بیمارستان بودیم و روی لب وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم. شما را نمی دانم ولی من بعضی وقتها که نمی دانم چکار باید بکنم فحش می دهم.

بعدا که خوب فکر کردم دیدم بهتر است از نوشتن نامه خطاب به مدیریت بیمارستان ب صرف نظر کنم. هر چه باشد آن بیمارستان هم یک بنگاه اقتصادی است و گردانندگانش همان دغدغه های اقتصادی را دارند که کبابی محل دارد و در همان سیستم اقتصادی رقابت می کنند که وارد کنندگان گوشت منجمد.

بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز. با وجود اینکه چند هفته پیش دوست عزیزم ماجرای به اورژانس بردن دختر یکساله اش را برایم تعریف کرد و اینکه پزشک اورژانس به او گفته بود که ابتدا از اتاق بیرون برود، دخترش را ساکت کند و بعد او را برای ویزیت به اتاق دکتر ببرد. دختر یکساله ای که دچار تشنج شده است. و یک سلسله اتفاق دیگر (ناشی از سهل انگاری انسانی)  که به راحتی می توانند زبانم لال موجب مرگ آن دختر یا هر آدم بیمار دیگری بشوند.

باز هم بی خیال نوشتن این نامه شدم. چرا که من خودم آنجا نبودم که ببینم و هر داستانی یکسوی دیگر هم ممکن است داشته باشد و آدم بهتر است فضای مجازی را با اینجور چیزهای واقعی مخدوش نکند.

بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز.

امروز هم حتی بعد از اینکه خبردار شدم جراح دندانپزشک برادرزاده ام برای جراحی دندان عقلش، چپ و راست را اشتباه کرده و چند ساعت بعد از یک جراحی سخت طولانی متوجه این موضوع شده است، باز هم بی خیال نوشتن این نامه ماندم. هر چه باشد جراح هم آدم است و آدم جایزالخطا.

تا اینکه خبر زیر بدستم رسید:

مادر بچه ها ساعت 1:30 امروز به مطب پزشک متخصصی مراجعه کرده، حق ویزیت پرداخت کرده و به همراه 40-50 نفر دیگر به انتظار نشسته اند تا کی نوبتشان بشود. مادر بچه ها ساعت 8:30 موفق به زیارت پزشک فوق شده است که کلا یک دقیقه هم برای او وقت صرف نکرده. اهمیت ندادن به وقت و سلامت و انرژی و جان و روان و وجود 40-50 نفر آدم نه توجیه اقتصادی دارد و نه من می دانم چنین سیستم نوبت دهی را در عصر اطلاعات و ارتباطات و موبایل اپ و پرداخت آنلاین و غیره چگونه درک کنم.

یک جک قدیمی هست با این مضمون:

روزی مادری پسرش را نزد طبیب می برد با این شکایت که: آقای دکتر پسرم خیلی شیطنت می کند. برادر خواهرهایش را مرتب کتک می زند. همه وسایل خانه را شکسته است. شیشه های همسایه ها را هم همینطور. همه اهل محل از او در عذابند. با بچه های محل دائما دعوا می کند. معلمهایش را در مدرسه اذیت می کند و …

آقای دکتر به مادر رو می کند و به او می گوید شما برید توی اون اتاق روی تخت دراز بکشید.

مادر متعجب به دکتر می گوید که آقای دکتر ولی پسرم مشکل داره…

آقای دکتر پاسخ می دهد که بله می دانم ولی برای این پسر “دیگه هیچ کاری نمیشه کرد.” تنها کاری که میشه کرد اینه که مادر این پسرو ….

مادر بچه ها زمانی به خانه رسید که نوشتن این مطلب تقریبا تمام شده بود و دلیل انتظار طولانی در مطب متخصص پوست را این نکته می دانست که آقای دکتر ابتدا زمانش را صرف تزریق ژل و بوتاکس می کند برای بیمارانی که 600-700 هزار تومان می پردازند و بعد به ویزیت بیمارانی می پردازد که دغدغه ای به جز تغییر چهره دارند و فقط 40 هزار تومان پرداخته اند.

باز هم به این بهانه که این بار هم قضیه اقتصادی بوده و جناب متخصص پوست هم همان دغدغه ای را دارد که کبابی محل و واردکنندگان گوشت منجمد، خواستم بی خیال منتشر کردن این نامه بشوم. از طرف دیگر وقتی می بینم کبابی محل یا حتی مسافرکشها در این شهر ترافیک زده، به کمک فناوری به وقت مشتریانشان احترام می گذارند و سرویس بهتری نسبت به 2 سال پیش ارائه می دهند، بیشتر به این نتیجه می رسم که با این جماعت اطبا “دیگه هیچ کاری نمی شود کرد.”

بدون احترام

علی سخاوتی

مرداد 1395

Posted in نامه | 10 Comments

مرغ و تخم مرغ – 10 شهریور ساعت 15 تا 20

کشف و خلق امکان

آشنایی با مبانی مرغ و تخم مرغی مدل مرغ و تخم مرغی

چهارشنبه 10 شهریور

egg

برای گسترش اعتماد در جامعه آیا اول باید تعداد اعتماد کنندگان زیاد بشود یا تعداد قابل اعتمادها؟

آیا عرضه یک کالا برای آن تقاضا بوجود می آورد یا تقاضا برای آن کالای خاص باعث شکل گیری عرضه اش می شود؟

آیا کسب درآمد باعث توانمندی می شود یا توسعه توانمندی باعث کسب درآمد؟

آیا علم محرک عمل است یا عمل برانگیزاننده یادگیری؟

آیا گریز از آزادی ما را به سوی جبر سوق می دهد یا فرار از محدودیت  شوق آزادی در ما بوجود می آورد؟

مسائل مرغ و تخم مرغی زیادی در زندگی روزمره وجود دارند که ممکن است گاه و بیگاه ذهن شما درگیرشان بشود.

آیا امکان علت آغازگری است یا معلول آن؟

آیا “امکان”، یک ایده تحقق نیافته است یا یک تحقق به ایده در نیامده؟

چگونه می توانیم وقتیکه تخم مرغی نداریم یا مرغی، مرغی خلق کنیم که تخم کند یا تخمی خلق کنیم که مرغ بشود؟

مناسب برای: کسانی که با این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و سؤالهای فوق ارتباط برقرار می کنند. یا از بداهه امکان خوششان آمده است. یا ریسک شرکت در یک برنامه بی هدف با این معرقی کوتاه را می توانند بپذیرند.

نامناسب برای: کسانی که بین وضع موجود و وضع مطلوبشان میانبری جستجو می کنند.

زمان برگزاری: چهارشنبه 10 شهریور 95 ساعت 15 تا 20

مهلت ثبت نام: تا پایان روز چهارشنیه 3 شهریور

محل برگزاری: در تهران

هزینه ثبت نام هر نفر: 175 هزار تومان

این کارگاه به دلیل عدم استتقبال عمومی در تاریخ فوق برگزار نخواهد شد.

Posted in امکان, کارگاه, یادگیری | 5 Comments

از خود گذشتگی

وقتی می بینی کسی کاری را بهتر از تو انجام می دهد

یا کاری می کند که تو هنوز نتوانسته ای

یا هنوز به فکرت نرسیده است

یا به فکرت رسیده است و می توانسته ای ولی امکانش را نداشته ای،

بعد از چند ثانیه کوتاه که خودت را تصور کردی که داری همان کار را بهتر از یارو انجام می دهی

یا دلایل ناعادلانه ای را که باعث شده حالا یارو به جای تو آن کار را بکند، توی ذهنت مرور کردی،

از خود گذشتگیست که بعد از این چند ثانیه کوتاه

فقط به یارو نگاه کنی و خوب ببینی که چه کار می کند

Posted in اشعار | 7 Comments

The ten commandments of reading books

1- You shall not be proud of reading books. Reading books does not necessarily make you better than those who don’t read books.

2- You shall be very selective about what you read. There are many crappy books that are cheaper and shallower than many TV shows and POP songs.

3- You shall read the author not the book. He is a human and so are you.

4- Every good book has a message for you. You shall communicate with it. You shall communicate about it. The author has tried to talk to you, you shall try to talk to him also.

5- You shall discover other books through a good book. Every good book is a life and connected to many other lives. You shall read in a network of books.

6- You shall download books from the internet. You shall have an eBook reader. We no longer have to cut trees to print books. Touching paper or showing books on your shelves shall not make you feel intelligent.

7-  You shall abandon some books half read.

8- You shall get inspiration from the books you read. You are not a hard disk.

9- You shall not worry about the number of books you have read. You shall not worry about the number of minutes you or your fellow countrymen spend reading books. You shall not worry about any number.

10- You shall not criticize other people’s books or lives. You read to understand not to find faults with others.

 

Posted in کتاب, کلیات | 4 Comments

The Ten Commandments of Daily English

1- You shall read. Read to understand and read to learn new words as well as new concepts and ideas. All in English. Books, blog posts, articles, etc.

2- You shall write. Write whatever. The Daily English Facebook page is not for liking. You will not learn English by liking something. You will learn English by communicating in English. Writing is one way to do it. Make sentences. Express yourself in English.

3- You shall use an English-to-English dictionary. You shall not use an English-to-Persian dictionary. It’s an unforgivable sin. You shall be burned if you do so.

4- You shall use Google to find the correct way of using a word, grammatical rules, etc.

5- You shall speak English from day one. You shall not wait until you have reached a certain point or level.

6- You shall make mistakes and learn from them. English is a language not mathematics. And you are not a robot.

7- You shall know your personal reason for learning English. Write it down somewhere. As a list or a single statement. Why are you learning English? Make it clear for yourself.

8- You shall listen to English conversations. Songs, movies, podcasts, etc. You have two ears and one mouth for a reason. You shall listen at least one hour a day.

9- You shall pay attention to whatever form of communication you are engaged in. Practice to notice small details. Take notes. Carry a small notepad with you everywhere. Repeat these small things to yourself a million times.

10- You shall practice learning English every day.  You shall learn 10-20 new words. You shall write 10-20 new sentences. You shall read 1-5 new articles. You shall speak 10-20 minutes. You shall listen 1-2 hours. Every single day.

You shall learn more important things than English as well. You shall learn an art or a craft.

Posted in lost and found | 3 Comments