شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

سلام آقای سخاوتی,

از خواننده های همیشگی وبلاگتون هستم.

گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟

من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.

الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.

پیشاپیش تشکر میکنم.

—————————————————————————-

خواننده عزیز،

شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.

kill-yourself

شما یک “خود” دارید که  ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.

در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.

شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”

تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.

همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.

این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.

بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.

تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.

همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟

شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.

از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.

keep-calm-and-add-value-11

عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.

 من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.

بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.

با احترام

علی سخاوتی

مرداد 1394

باز هم با الهام از

یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

مطالب مرتبط

همچنان در بند خود بودی که بود

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

۲۷ دیدگاه در “شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

  1. با سلام . راستش منم خیلی از زندگی نا امیدم و کلی روش خودکشی بدون دردم بلدم اما نمیتونم بگم چون حس قاتل بودن پیدا میکنم . من در برابر زندگی مقاومت میکنم شما چطور ؟

  2. سلام.دردای شما چقدر جالبه.شاید اگه مال منو بشنوید بخندیدو باور نکنید ولی واقعیته.پدر و مادرم نمیزارن درس بخونم.میخوام ی سال پشت کنکور بشینم تا درس و حسابی درسمو ادامه بدم ی جای خوب قبول شم ولی نمیزارن میگن موقعی ک تو درس میخونی ما اذیت میشیم .منم تو فکر بیکاریو الافی و روزی ی پاکت سیگار کاملم.الانم فکرم فقط توی خودکشیه ک یه مرگ اروم داشته باشم مث زندگیم.امیدوارم هیچکی مث من اینجور مادر پدر نداشته باشه .

  3. الان یک سال و اندی گذشته ست از کامنتی که برای این پست گذاشتم، و امروز دوباره این پست را خوندم (در جستجوی مطلبی بودم برای پیشنهاد دادن به یک دوست) و ایندفعه خیلی برام ملموس تر و هیجان انگیز تر بود 🙂 بازم مرسی

    ولی چیزی که فرق نکرده این هست که هنوز، نمیتونم این “یک شب آتش در نیستان می فتاد” را هضم کنم! :)) والا من هر جایی که خوندم و شنیدم، اینطور بوده که: “یک شب آتش در نیستانی فتاد” و اصلا در این صورت هست که با مصرع بعدیش هم آهنگ میشه…

  4. سلام و خسته نباشید…
    دوستان خوبین….
    داداشا انگار همدردیم????
    من از وقتی که فهمیدم محبت چیه تو رقابت بودم
    مادرم میگفت آبروم بره جلوی فامیل خونت ریخته است…
    همیشه سر کوفت میزد و تعنه بهم میزد….میگفت ببین پسر خالتو هزار ماشالله چقدر گله…. اما تو چی….ای کاش هیچ وقت خدا به ما نمیدادت و بجات یه پسر بهتر بهمون میداد…
    یا مثلا پسر همسایه رو ببین یکم عقل داشته باش خیلی گنگی…..
    پدرمم که از مادرم بد تر بچگیام کتکم میزد از ترس میرفتم تو خیابونا قایم میشدم….
    وقتی 12سالم بود …دایم یه دختر داشت چند ماهی ازم کوچیک تر بود….خیلی بهم محبت میکرد…لذت میبردم با معاشرت باهاش…فقط اون درکم میکرد و دوستم داشت…روزای خوشی داشتیم…سخت گیری های پدر مادرمو فراموش کرده بودم…و به امید دخترد داییم زندگی میکردم که یهو فهمیدم از حرفهای داییم و مامانم که دختر داییم نامزد کرده و میخواد ازدواج کنه….وای خدا بره و بر نگرده حس خیلی بدی داشتم…رفتم بیرون از خونه کلی گریه کردم صورتمو با چنگ کندم….گفتم نامرد تو دیگه چرا تنهام میزاری حالا با امید کی زندگی کنم…
    ولی بازم نا امید نشدم….به امید اینکه شوهرش میمیره و یا اینکه رابطشون بهم میخوره و کار به شب زفاف و حجله(شب اول عروسی نمیرسه روزامو طی میکردم…پدر مادرم هی پرخاش گری میکردن…میگفتن تو نا امیدی هستی و….ای کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدی…ولی نمیدونستم دلیل این کاراشون چیه…چند ماهی گذشت عشقم یا دختر داییم دعوتنامه شرکت در عروسیشونو واسمون آوردن…وای خدا یعنی این دختر دایی من بود چقدر تغییر کرده…چرا خیانت کردی نامرد…مگه قرار نبود خانم من شی….
    و بالاخره روز عروسیشون رسید پدر مادرم داشتن حاضر میشدن برن….ولی من مخالفت میکردم ونمیومدم…اما بابام با کتک و تمسخراش منو وادار کرد بیام…
    رفتیم عروسی….عشقمو دیدم تا میتونستم تو خلوتی خود زنی میکردم و اشک میریختم…
    و دیدم عروسیم تموم شد و اون دختر ناز یعنی عشق من توسط دوماد زن شد…قید اونم زدم گفتم خدا بزرگه…خدا عشق منه…خدا همه کس منه…پدرمه مادرمه برادرمه و…..همه کسمه….روزا رو به سختی میگذروندم…به امید اینکه یه روزی میرسه که بد بختی ها تموم میشه و خوشبخت میشم…درسم تموم میشه میرم سر کار و….خودم آقای خودم میشم….
    درسمم خوندم اما برای کار انتخابم نکردن گفتن پر شده…
    با خودم گفتم من نفرین شدم اخه چرا انقدر بد شانسی….
    رفتم سراغ روزنامه سراغ کار….هرجایی زنگ زدیم قبول نکردن…
    مادرم خیلی سر کوفت میزد که چرا ته خونه ای و نمیری سر کار…اما نمیدونست من دوست دارم برم سر کار اما کار نیست….فک میکرد از قست نمیرم سر کار…
    دیدم دیگه به آخر خط رسیدم….و دیگه کارس نیست بکنم برای خوشبختی….امیدمو باختم…خواستم بمیرم…درسته خود کشی گناه کبیره است و…دربست میری جهنم….اما بخدا قسم دیگه کم اوردم بریدم….
    امروز داشتم نت میگشتم ببینم میتونن راهنمایی کنن چطور خودکشی کنم که اینجارو پیدا کردم…
    لطفا اگه میشه راهنماییم کنید… بخاطر ایندل شکسته و بد بختم کمکم کنید… دوستتون دارم ممنون

  5. با سلام یکی از بدبختتزین آدمای روی زمینم که از زمین و زمان روی خوش ندیدم.از بچگی همیشه مورد سرکوفت و تمسخر مادرم بودم.همیشه پسر همسایه از من برتر بوده.تو فکر مادرم من هیچوقت هیچ گ ه ی نیستم خودش تو روم گفته.پدرم میگه میتونی اظهار نظر بکنی ولی هرچی من بگم همونه بگم بمیر باید بمیری.ولی به امید روزای بهتر صبر کردم و تو خفا گریه هامو با خودم سهیم شدم.الان۲۶سالمه لیسانسم و کار دایم ندارم حتی هر کاری.آدم نماز خونی بودم و تنها امیدم خدا بود.تا اینکه بعد از کلی التماس و نذر و نیاز و گریه یه شرکتی به بهانه اشتغال از چند نفر کلاهبرداری کرد.این بود رحمت خدا جواب گریه های من بعد نماز این بود؟هیچ امیدی به آینده ندارم.خدا هم تازگیا ظالم شده.شما فقط یه راهی نشون بدین که هنگام خودکشی کمترین درد و داشته باشم

  6. سلام مجدد خدمت جناب سخاوتی و باقی دوستان.
    راستش انتظار یه جواب متفاوت رو داشتم, اما در این حد متفاوت! فکرش رو نمیکردم.
    وقتی جوابتون رو میخوندم شبیه آدمی بودم که دکتر داره بهش میگه سرطان داری و اون قبول نمیکنه. دکتر یکی یکی نشونه هاش رو براش میشمره و اونم یکی یکی همه رو تایید میکنه اما نتیجه خیییلی غیر قابل باوره! تلخی واقعیت رو عمیقا چشیدم. تک تک جملاتتون عین واقعیت بود. اینکه ارزشی خلق نمیکنی, دوست کسی نیستی, کسی رو شاد نمیکنی… یعنی این همه سااال اشتباه رفتم؟! کاش سالها پیش یکی اینا رو به من گفته بود….
    خیلی بده که آدم دیر بفهمه اشتباه رفته, اما خوبه که آدم بفهمه اشتباه رفته.
    الان هیچ جمله ای نمیتونه تشکر و قدردانی منو بیان کنه. ممنونم از شما, از صالح خان, الهه خانم و باقی دوستانی که راهنمایی کردن یا در آینده اظهار لطف میکنن. برای همه آرزوی موفقیت و شادی دارم.

    1. سلام دوست عزیز
      دردی که احساس میکنی بسیار عمیق ، مزمن و نابود کننده است
      نکنه مهم این است که تو تنها نیستی فقط شجاه تر از بقیه هستی ولی این هم دردی ازت دوا نمکینه ولی کمی آرومت میکنه
      تکرار مکرات باشه یا نه ما نسلی هستیم که این درد را به دوش میکشیم
      به قول دوستی جامعه شناس که میگفت اگر میخوای من فعلیت را بشناسی به مفهوم
      …من در سه زمینه نیاز دارید ، من در اسطوره ، من در فلسفه و من در تاریخ
      حرف اصلیم این است که حرفهایی که دوستان زدند و توصیح دوست عزیزمون آقای سخاوتی خوب است اما من پیشنهاد کمی متفاوتر دارم
      دوست من و دیگر دوستان این دردی نیست که به تنهایی درمان بشه و برای کسی
      که تنها داراییش همان “خودی” است که حالا شده بلای جونش
      درد اصلی که داره همین حس تنهایی همیشگیش است
      برای کودکی که دوست داشتن و دوست داشته شدن را یاد نگرفته دلتنگی بی معنی است
      وقتی اصلی ترین نیاز زندگیت زنده موندن و امنیت فرضی به دلیل رهاشدگی فیزیکی با حتی ذهنی از طرف والدینت باشه اهمیشه تلاش میکنی از ترس هات فرار کنی در آخر کار طبق قانون نانوشته نتیجه اصلی رسیدن به همان ترسهات است
      فلسفه بافی در این مورد زیاد است و اگر بخوام بگم یک مثنوی هفتاد من است
      … نتیجه گیری اینکه به تنهایی کاری از پیش نمیبری
      گشتم نبود نگرد نیست
      چرا در کشور ما در همین تهران در پایتحت ناصر الدین شاه که در کمتر از دو ساعت میتونی به هر نوع خلافی دسترسی داشته باشی یک مرکز برای گروه درمانی نیست که آدمهایی مثل من و تو برن ، حرفهاشون رو بزنن و با هم دردشون را درمان کنن
      باور کن دردی که من و تو میکشیم باری کمتر از افراد معتاد برای جامعه نداره
      تمام نیروی جوانی و توانمندی ما داره هرز میره زیر بار دردی که قابل درمان است اما
      ….
      دلفین ها هم دست جمعی خودکشی میکنند و افراد معتاد در دور هم جمه میشن و میشن یک مسافر
      پیشنهاد من تشکیل یک کلوپ است
      یک کلوپ حضوری
      عضوش میشیم کنار هم میشینیم و از دردهامون میگیم
      حق عضویتش را هم میدیم
      گروه درمانی تجربه ای بی نظیر است
      فقط این وسط به یک روان شناس حاذق و ماجرا جو نیاز داریم که گروه را کوچ و هدایت کند
      شاید اینطوری روزهای باقی مانده عمر من و تو شاد تر باشه
      نگین گروه درمانی هست که من به همه مراکز مشاوره در این زمینه زنگ زدمو و کلی جواب سر بالا گرفتم
      بله هست اما فقط اسمش

    2. به نظر شما بايد چه كرد؟ شما مي گيد راه را عوضي رفتيم خب همه فهميديم .حالا بايد چه كرد؟فهميدن به تنهايي چه فايده دارد؟ مگر مي شود اين راه را دور زد.

  7. من تصور می کنم پاسخ کاملی به این سوال داده اید و با تمام قدرت اشکال را نشانه رفته و آشکار کرده اید به طوری که شخصا در عمق وجودم آن را حس کردم . این جزء معدود مطالبی بود که با خواندن آن فکر کردم، آیا من هم اینطوری شده ام؟ آیا رفتار من تحت تاثیر این تفکرات است؟ چگونه خود را رها کنم؟ و …
    متشکرم از پاسخ قاطع شما به این سوال

  8. من هم این روزها رو تجربه کرده ام. من یه توصیه دارم به این دوست عزیز:
    خیلی سراغ اخبار اینترنتی و روزنامه و تلویزیون نرو.
    به این ترتیب ذهنت آروم میشه و آماده اینکه به اون کاری که باید بپردازی بپردازی.
    گزارش کارت رو هم برا آقای سخاوتی بنویس تا دروبلاگ درج کنن.

  9. آقای سخاوتی، یک سری از نوشته های شما اینطور هستند که آدم رو برای مدتی نشئه میکنن، آدم میره تو خلسه راس راسی، و فکر میکنه که آره بابا زندگی خیلی راحت تر از این حرفاست، کافیه “خود”م را بکشم، کافیه به جای اینکه همش به فکر شاد شدن خودم باشم، به فکر شاد شدن خلق اله هم باشم، اونموقع خودم هم شاد خواهم بود…
    میدونین آقای سخاوتی در درست بودن حرف شما شکی نیست، یک “خود”ی باید در این وجود بمیرد، ولی من به شخصه نمیدونم چطور؟ و منی که افسرده هستم، به نظر شما چطور میتونم واسه بقیه شادی تولید کنم، هوم؟ میدونین فکر میکنم این سری حرف ها از همون هایی هستند که هیچ وقت به عمل تبدیل نمیشند، چون شفاف نیستند، چون ملموس نیستند، و این نشئگی باز هم خماری در پی خواهد داشت….

    دوست دارم به این کامنتم جواب داده بشه اگه ممکنه 🙂

    جسارتا، من هم یه پیشنهادی من واسه این دوستمون دارم، یه وقتایی صداهای توی ذهنت رو مونیتور کن، یه صدایی هست که بهت میگه “باید شاد باشی”، “باید عمیق باشی”، “باید دلت برای بقیه تنگ بشه”، “نباید تنبل باشی”، “نباید این باشه اوضاعت”، “باید فلان”، “نباید بمان”… و در پی این صدا جواب اینه که “نمیییییییخوااااممم” 🙂
    اون صدای اول مال “والد” درونت هست و این یکی مال “کودک” درونت، هر “باید”ی یک مقاومتی به وجود میاره، وقتی به خودت بگی “باید شاد باشی”، خواه ناخواه در مقابلش مقاومت خواهی کرد، و ناشاد بودنت ادامه دار خواهد شد…

    بیا و برای کودک درونت والدی باش که دوس داشتی ننه بابات واسه تو باشن:) بیا همینجور که هست، ناشاد و کم عمق و فلان و فلان و فلان، بپذیرش، بغلش کن، بهش امر و نهی نکن، یا حتی اگه نمیتونی جلوی امر و نهی کردنت را بگیری، بپذیر که نخواد طبق امر و نهی تو عمل کنه…
    به نظر من اگه بتونی خودت را دوست بداری، شادتر خواهی بود، و در نتیجه شادی تولید خواهی کرد و این منجر به شادتر شدنت میشود و همینجور این چرخه ادامه پیدا خواهد کرد… 🙂
    (شایدم حرفام همش چرت باشن، ولی حداقلش اینه که واسه خودم جواب دادن)

    1. شما چیزهایی را می گویید که برای شما ملموس و شفاف هستند و من چیزهایی را که برای من ملموس و شفاف هستند و انشالله می پذیریم که بیشتر از یک نظر شفاف و ملموس وجود دارد و به تعداد آدمهای روی کره زمین راه هست برای رسیدن به …

      1. الهه@ دوست عزیز پیشنهادی که آقای سخاوتی به دوستمان داده اند چیز جدیدی نیست تنها اندکی با ادبیات متفاوت و لحنی جدی تر بود و شما آنرا بارها شنیده اید پس با اندکی تمرین عملی خواهد شد. سالها پیش در مجله ای میخواندم که در آزمونی روانشناسی برای هر یک نفر یک بادکنک اختصاص داده اند و اسم آن فرد را روی آن نوشته اند و همه را در یک اتاقک انداخته سپس از افراد خواسته شده که وارد اتاقک شوند و بادکنک خود را بیابند بعد از مدت نسبتاً طولانی تنها تعداد کمی بادکنکشان را یافته اند دوباره از افراد خواسته اند بادکنک های خود را درون اتاقک بیندازند سپس از آنان خواسته اند بادکنکی را که می یابند به صاحبش بدهند سپس دیدند که در مدت زمان بسیار کوتاهی همه افراد به بادکنک هایشان رسیده اند چیزی که علی آقا فرمودند به همین مضمون است شاید بگویید این چیزی که من گفتم واقعیت خارجی نمی تواند پیدا کند؛ بلکه مقصود من آن است که ما برای اینکه خودکشی کنیم باید خودمان را از محوریت تمام امور و دایره هستی خارج کنیم برای وجود دیگران ارزش قائل باشیم و به وجودشان بها دهیم و کمتر و کمتر خودمان را ببینیم کاری که مادرانمان بدون هیچ چشمداشتی در حق ما انجام داده اند، صرف کردن وقت خود که می توانیم با آن درآمد زایی کنیم برای یک دوست، نشستن پای صحبت های یک همسایه یا بخشش بدون انتظار بازگشت به دیگران نمونه های بارز خودکشی و عبور کردن از “خود” برای دیگران است و نتیجه آن را در سپاسگزاری ها و تشکر و لبخند رضایت طرف مقابلمان میبینیم ولی مادامی که فرد خودبین است و از عالم و آدم بدهکار و هیچ تولیدی و زایمانی نمیکند روز به روز از خودش متنفرتر میشود به طوری که دوست دارد نباشد برای همین در شعری که علی آقا قرار دادند آتش گنده گویی های نی و منم منم های نی را می سوزاند تا یک آدم بدرد نخور از روی زمین کمتر شود البته چیزی هم که شما فرمودید بسیار کارساز است و من که به برخی گفته ام باید از وجود خودت لذت ببری تا آنجایی که یادم هست و حداقل از شعاع دید من خارج نشده بود تشکر میکرد اما چیزی که علی آقا می گویند کاربردی و دستور العمل این است که چگونه باید از وجود خودت لذت ببری؟ با خود کشی با مفید بودن برای دیگران و الخ

        1. باید خودمان را از محوریت تمام امور و دایره هستی خارج کنیم برای وجود دیگران ارزش قائل باشیم و به وجودشان بها دهیم و کمتر و کمتر خودمان را ببینیم

          چقد خوب گفتید وقشنگ
          واقعا به گفته ی علی آقا چقد راههای زیادی هست

  10. امروز دومین روز از مراجعه بنده به پزسک جهت ترک سو مصرف مواد مخدر بود.
    تقریبا از دبستان دچار افسردگی هستم و این افسردگی منو به سمت مواد مخدر حرکت داد.شاید هم خودم خواستم.
    ازوقتی وب شما رو دیدم واقعا تغییراتی رو در خودم حس می کنم.
    فاصله ای هست میان دانستن موضوعات و مذیرفتن ذهنی انها.
    امیدوارم همونجور که نوشتید بتونم ان ارن و بعدش سخاوت لرن کنم.
    پاینده و شاد باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *