• نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

    امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

    وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

    اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

    سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

    سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

    جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

    سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

    من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

    اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

     

    به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

    مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

    زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

    اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

    مطلب مرتبط بعدی:

    سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

  • سس، کاندوم، مالزی و مطالعات تطبیقی

    سس چیست؟

    سس چیزی است که به تنهایی خورده نمی شود بلکه برای افزودن بو، مزه، نرمی و زیبایی ظاهری به غذاهای دیگر اضافه می شود.

    در فرهنگ غذایی ما اصولا سس جایگاهی ندارد. کمتر آدمی برای درست کردن سس وقت صرف می کند. در بیشتر مواقع سس به دو نوع سس سفید یا سس قرمز محدود می شود. درست مثل نوشابه قرمز یا نوشابه مشکی.

    برای این موضوع دلایل مختلفی می توان متصور شد. برای مثال شاید بیشتر غذهای ایرانی نیازی به سس ندارند. هر چند که بعضی ها معتقدند حتی به غذاهایی مثل قرمه سبزی، کباب کوبیده یا آبگوشت هم می توان سس اضافه کرد. اینها کسانی هستند که شعار “هر غذایی با سس خوشمزه تر است” را سر می دهند. در هر صورت صنعت ساخت سس در کشور ما صنعت مهجور و عقب مانده ای است که در عین عقب ماندگی فرصتهای بی نظیری را هم برای کارآفرینان جوان و علاقه مند به سس فراهم می کند.

    برای نمونه کشور مالزی را در نظر بگیرید. مالزی برای من تداعی کننده چهار صنعت مهم این کشور است. اول دانشگاههای آن و خیل عظیم دانشجویان ایرانی که هر ساله برای ادامه تحصیل به آنجا می روند. دوم صنعت توریسم و سواحل زیبای آن. سوم صنعت کاندوم مالزی، چیز نازکی که در هر لحظه از افزایش جمعیت کره زمین و همچنین شیوع بیماریهای مقاربتی جلوگیری می کند. چهارم صنعت تولید سس.

    بله ما از مالزی سس وارد می کنیم. البته از خیلی کشورهای دیگر(دبی، آمریکا و …) هم این کار را می کنیم ولی مالزی کشور خوبی برای مطالعه است. به هر صورت این همه دانشجوی ایرانی در مالزی مشغول تحصیل هستند و با یک برنامه حساب شده می توان تعدادی از آنها را مامور به کسب و انتقال دانش و فناوری ساخت سس به میهن عزیزمان نمود.

    سس در زندگی بشر نقش مهمی را ایفا می کند و این نقش روز به روز پررنگ تر و حیاتی تر می شود. شاید هم به همین دلیل است که استثمارگران تا کنون اجازه نداده اند که ما در داخل کشور سس تولید کنیم و از واردات آن بی نیاز بشویم. این را به این دلیل می گویم که سس با کاندوم فرق دارد. شما هم می دانید که تولید کاندوم  به این راحتی ها نیست و نیاز به تکنولوژی دقیق و مواد اولیه با کیفیت بالا دارد. صحبت مرگ و زندگی است. ولی سس؟ ترکیب آب و ادویه و چند جور ماده غذایی دیگر؟ به همین دلیل واردات سس و اینکه ما حتی یک سس خوشمزه در داخل نمی توانیم تولید کنیم، در خوشبینانه ترین حالت غیرعادی به نظر می رسد.

    به امید روزی که سسکفا(خودکفا در تولید سس) بشویم.

  • چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    پدیده جالبی در مغز من اتفاق می افتد که در عین حال شرم آور و تهوع آور هم هست. به محض اینکه نگاهم به یک آدم غریبه در پیاده رویی جایی می افتد مغز من شروع می کند به تحلیل شخصیت آن شخص. گویی که یک نرم افزار تست شخصیت در کامپیوتر مغز من نصب شده است. مغز من هر روز و روزی چند بار تست های مختلفی مثل مایرز-بریگز و غیره را به طور رایگان برای آدمهای نا شناس اجرا می کند. “این از اون حرومزاده هاس که از صبح تا شب دروغ می گن” یا “این دختره از اون **ده هاس که به مامانش می گه می رم کلاس زبان بعد…” یا “این بابا معلومه افسردگی عمیق داره ولی سعی می کنه الکی خودشو خوشحال نشون بده، از اون آدمایی که سالی سه تا کتاب روانشناسی می خونن، اونم بیست صفحه اولشو و بعد می شینن پای فارسی 1 و قلیون می کشن و پیتزا می خورن و راجع به همه چی نظر می دن و از همه چی ناراضین و آشغالاشونم می ندازن تو طبیعت ولی ادعاشونم کون خرو پاره می کنه …….”

    یک جای کار مجبور می شوم به خودم بگویم بابا تو این یارو رو اصلا نمی شناسی. اصلا خبر نداری از کجا می آید و به کجا می رود. چرا وقتی یک گربه یا یک گنجشک می بینی این تحلیل ها را در موردش انجام نمی دهی؟ یک آدم مگر چه چیز خاصی دارد که این همه مغز تو را درگیر می کند؟ آنهم با یک نظر.

    آدمها چند هزار سال است که با دسته بندی و برچسب زدن چیزهای دور و برشان سعی کرده اند محیطی را که در آن زندگی می کنند بهتر بشناسند. جدول مندلیف همین طوری بوجود آمده است. عناصر مختلف. گازها. مایعات. فلزات. کانی ها. مواد آلی.  آب و خاک و آتش. سفید و سیاه. صفر و یک. خوب و بد. زشت و زیبا. زن و مرد. پستانداران و خزندگان و پرندگان. و الخ.

    به آرامش نمی رسیم مگر اینکه برای هر چیزی که می بینیم جایی در ذهن خود پیدا کنیم و آن چیز را سر جای خودش قرار دهیم. این رفتار یا غریزه یا هر چیزی که هست ظاهرا به رشد و پیشرفت بشری کمک زیادی کرده است. مشکل از جایی شروع می شود که این پدیده به آدمیزاد و آنهم خصوصیات کیفی و یا ویژگیهای اخلاقی او مربوط شود. تا زمانی که حیوانات و گیاهان و عناصر و حتی اجزای بدن انسان را دسته بندی می کنیم اتفاق خاصی نمی افتد. دستگاه گوارش، دستگاه تنفسی، گلبولهای قرمز، هورمونهای جنسی، روده بزرگ و الخ. ولی شما هم می دانید که قضیه به اینجا ختم نمی شود.

    واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند
    چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند

    حافظ در قرن هشتم چگونه می توانسته است از خلوت واعظان و اینکه آنها در خلوتشان چه کاری می کنند آگاهی داشته باشد؟ اصلا آن کار دیگر دقیقا چه بوده است؟ حافظ هرگز وارد جزئیات نمی شود.

    یک واعظ در حال کردن آن کار دیگر
    اسم اصلی این تابلو “چهار فصل” اثر آقای فرشچیان می باشد

     

    در هر صورت با طبیعت نمی شود جنگید. من این واقعیت را می پذیرم که مغز ما طوری ساخته شده و تکامل پیدا کرده است که همه چیز را دسته بندی کند و برچسب بزند. اصلا فکر کنید آدمها غریزه برچسب زدن دارند. این هم یک غریزه دیگر که علاوه بر فواید زیادش، هزینه زیادی برای نسل بشر دارد. مثل غریزه جنسی یا غریزه های دیگر. درست یا نادرست بودن برچسب زدن یا قضاوت درباره آدمها آنهم از روی تیپ و قیافه شان به هیچ وجه موضوع بحث من نیست. من به دنبال یک راه حل عملی برای مشکلی می گردم که وقت و انرژی از من می گیرد و مانع انجام کارهایی می شود که دوست دارم انجام بدهم. مثل خواندن، نوشتن، فکر کردن، سؤال پرسیدن و خور و خواب و خشم و شهوت.

    خوب پس یک بار دیگر سناریو را بازنگری می کنیم: یک غریبه از کنار من توی پیاده رو رد می شود. من به طور نا خودآگاه شروع می کنم به طبقه بندی و برچسب زدن خصوصیات مختلف کیفی و کمی آن آدم و در نتیجه این عکس العمل غریزی، ظرفیت پردازشی مغز من برای چند ثانیه یا چند دقیقه یا حتی بیشتر برای این کار به هدر می رود. در ضمن فرض کردم که با طبیعت نمی شود (نباید) جنگید و بنابراین فعلا قصد حذف طبقه بندی و برچسب زدن آدمها را به طور کلی از عادتها و رفتارم ندارم. (این هم امکان پذیر است درست مثل کسانی که سعی می کنند غریزه جنسی خود را با اقامت در یک صومعه به کلی نادیده بگیرند)

    راه حل پیشنهادی من محدود کردن تعداد برچسب ها است. برای این کار باید بتوانم دسته بندی جدیدی از آدمها ارائه بدهم که همه آدمهایی را که می بینم، پوشش بدهد.

    آدمها برای من به دو دسته کلی تقسیم می شوند:

    الف- غریبه ها

    کسانی هستند که من با آنها تعامل (interaction) ندارم. کسی ممکن است با من نسبت خویشاوندی داشته باشد ولی در این دسته قرار بگیرد. بیل گیتس برای من غریبه است. رئیس جمهور آرژانتین، جنیفر انیستون، نماینده قزوین و دختر همسایه هم همینطور. اختصاص وقت و انرژی به غریبه ها در بیشتر موارد کاری عبث و بیهوده است. بهترین کاری که بعد از دیدن یک غریبه می توانم بکنم اینست که آرزو کنم خوشحال باشد. اینکه امشب غذای خوشمزه ای بخورد و جای گرم و نرمی با کسی که دوست دارد حداقل هشت ساعت بخوابد.

    ب-  آشناها

    کسانی هستند که من با آنها تعامل دارم. مثل راننده تاکسی ای که سوار می شوم. مثل برادرم. مثل دوستانم. و الخ. این آدمها خود به دو دسته دیگر تقسیم می شوند.

    ب-1- آدمهایی که برای من خوب هستند و یا حداقل آزارشان به من نمی رسد. از آنها چیزی یاد می گیرم. به من کمک می کنند پول بسازم. ایده های خوب به من می دهند. باعث خندیدن من می شوند. در مورد کارهایی که من می کنم کنجکاو هستند. از من سؤال می پرسند. وخلاصه از بودن با آنها و حرف زدن با آنها و نگاه کردن به آنها و سفر کردن با آنها لذت می برم. رفتار من با این دسته بسیار شبیه دسته الف است.

    ب-2- آدمهایی که آزارشان به من می رسد. آدمهایی که جلوی راه من سنگ می اندازند و نه می گویند. آدمهایی که وقت و بی وقت زنگ می زنند و از اینکه اوضاع چقدر بد است و اجاره خانه گران شده است و تورم دو رقمی است و گوجه فرنگی نمی توانند بخرند صحبت می کنند. همین خلق پر شکایت گریان. آدمهایی که حتی وقتی تنها هستم سر من داد می زنند و من سر آنها داد می زنم. آدمهایی که فکر می کنم اگر نبودند زندگی من خیلی بهتر بود. آدمهایی که دوست دارم با دستهای خودم خفه شان کنم و بعد همه شان را در یک چاله بزرگ بسوزانم. شما هم حتما یک سی چهل تایی از این آدمها دارید. همسایه قدیمی، دوست سابق، فامیل، رئیس، سیاستمدار و الخ.

    بعضی وقتها تصور می کنم که از پله ها پایین می روم و شیشه های این وانتی که “اساس منزل خریدار است” را با چوب خرد می کنم و بعد بلند گوی دستی راننده را آنقدر توی سرش می کوبم که هم بلندگو و هم راننده از بین بروند.

    بودا یا مسیح اگر زنده بودند ممکن بود در برابر این آدمها هم همان رفتاری را داشتند که با آدمهای دو دسته قبل ولی من نه بودا هستم نه مسیح. من به راه حل متفاوتی نیاز دارم که از دست این آدمها خلاص شوم. من باید:

    – به این آدمها فکر نکنم. تحت هیچ شرایطی و به هیچ عنوان. انگار که وجود ندارند. بله کار بسیار سختی است.

    – درباره آنها حرف نزنم. دهنم را ببندم و پشت سرشان غیبت نکنم.

    – از همه مهمتر اینکه آنها را نصیحت نکنم و سعی نکنم آنها را به یک دسته دیگر منتقل کنم. کسی نمی خواهد تغییر کند.

     

    اینجوری بهتر شد. هر کسی را که ازاین به بعد ببینم می توانم در یکی از این سه دسته قرار دهم: الف. ب-1. ب-2.

    با این روش هم با طبیعت و غریزه برچسب زدنم مبارزه نکرده ام و هم این غریزه سرکش و وقت تلف کن را کانالیزه کرده ام. همان کاری که باید با سایر غرایزم بکنم.

     

  • شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

    در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

    باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

    داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

    درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

    درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

    و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

    1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

    باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

    با چنان امید او این چنین ساخته

    درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

    Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

    2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

    3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

    4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

    5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

    6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

    یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

  • در باب نذر

    مادر بزرگ من شش پسر داشت. یک روز مادربزرگ من از یکی از آنها که خانه اش در جوار خانه مادربزرگ من بود، یک کیلو شکر تقاضا کرد. آن پسر با بهانه ای این تقاضا را رد کرد. بعد از مرگ مادربزرگم آن پسر و برادرانش که کارهای مشابه زیاد کرده بودند، تا سالها برای مادربزرگم دراین ایام نذری می دادند.

  • بی معرفتی، دفاع شخصی و هنر نوشتن

    اولین بار عنوان “دفاع شخصی” را از یکی از دوستهایم شنیدم که به کلاسی با همین عنوان می رفت. به نظر من خیلی جالب بود و هنوز هم هست. خیلی از تمرینهایی که در یک کلاس دفاع شخصی آموزش داده می شود ممکن است با خیلی ورزشهای دیگر مشترک باشد ولی چرا دفاع شخصی؟ چرا یک شخص در قرن بیست و یکم و در یک شهری که سر هر چهار راه آن یک کلانتری سیار هست نیاز به آموزش دفاع شخصی دارد؟ (قضیه را سیاسی نکنید در شهرهای بلاد فرنگ هم این کلاسها هست)

    شاید چون در باشگاه ورزشی دیگری (یا شاید هم همان باشگاه) یک عده آدم دیگر در کلاسهای ورزشهای تهاجمی شرکت می کنند. مثل کیک باکسینگ یا هر ورزش دیگر که من اسمش را بلد نیستم. شاید چون کسانی که به کلاسهای دسته اول می روند معتقدند که یک عده آدم متهاجم در سطح شهر آزادانه می چرخند. شاید آنها فقط فکر می کنند که حرکات ورزشی “دفاع شخصی” بهترین روش برای ورزیده کردن عضلات و پرهیز از ابتلا به دیسک کمر یا بیماریهای دیگر می باشد. شاید آموزش “دفاع شخصی” و تمرینات آن باعث بهبود روابط جنسی در مردان 35 تا 45 سال می شود. البته موضوع تهاجم و دفاع از شخص فراتر می رود و به ملتها هم می رسد. بعضی از ملتها ارتش خود را برای حمله تربیت می کنند و اصولا خصلت تهاجمی دارند، بعضی دیگر هم دفاعی هستند که البته این موضوع مطلب ما نیست.

    دفاع شخصینمونه ای از دفاع شخصی

    این قضیه از کجا آب می خورد؟ ریشه تهاجم و دفاع چیست؟ (برای جلوگیری از بوجود آمدن یک سوء تفاههم باید تاکید کنم که هدف از این نوشته به هیچ وجه از بین بردن جنگ و تهاجم و دفاع و اشاعه صلح و دوستی بین انسانها و ملتها نیست) شاید بشر هم مثل خیلی حیوانات دیگر به طور ذاتی و طبیعی درنده خو است و اثرات میلیونها سال زندگی و شکار در جنگل و میان بقیه حیوانات هنوز از ذهن و روان او پاک نشده است. شاید ما تعریف نادرستی از انسان داریم و انتظاراتمان از رفتار آدمها توهم آلود است. شاید همه چیز زیر سر تستسترون و سایر هورمونهای جنسی است.

    من شخصا تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نه به دفاع علاقه زیادی داشتم و نه به حمله (از نوع فیزیکی، انواع دیگر در ادامه نوشته خواهد آمد). بچه که بودم برادر بزرگم که زورش به مراتب بیشتر از من بود بدون رعایت اصول انسانی و اخلاقی رایج، به دلایل مختلف من را کتک می زد. اینکه من شکلاتهای برادرم را می خوردم یا او شکلاتهای من را  فرقی نداشت. در هر صورت من کتک می خوردم. با شروع دوره راهنمایی یعنی آغاز دوره نوجوانی و بلوغ، کتکهای برادرم به شکل معجزه آسایی از برنامه زندگی من حذف شد و من فرصت مواجهه با همکلاسیهایی را پیدا کردم که دوست داشتند هر روز بعد از مدرسه دعوا کنند. من همیشه دعوت به دعوای آنها را قبول می کردم ولی یادم نمی آید که کسی را زده باشم یا از کسی کتک خورده باشم. همیشه قضیه یک جوری ماست مالی می شد. شاید همکلاسیهای من به اندازه کافی تهاجمی نبودند. شاید حس می کردند که اگر حمله کنند من دفاع نمی کنم و دعوا لطفی نخواهد داشت.

    با قدم گذاشتن به دوره دبیرستان، حمله و دفاع فیزیکی روز به روز در زندگی من و دوستانم کمرنگتر شد. ما در آن زمان موضوعات مهمتری برای حمله داشتیم. تستهای کنکور. البته فقط این نبود. ما کم کم یاد می گرفتیم که با استفاده از کلمات و جملات هم می شود حمله یا دفاع کرد. درسهای ادبیات فارسی و صنایع پیشرفته ادبی انصافا ابزار مناسبی در اختیار ما قرار می داد. بعضی از معلمها هم که می دیدند ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم به خودشان اجازه می دادند تیکه های آبداری بار ما کنند یا سر کلاس جکهای رکیک تعریف کنند. که البته جنبه های آموزشی هم حتما داشته است. خلاصه مهارتهای کلامی ما در قالب مسخره کردن، جک گفتن، متلک انداختن، فحش دادن و طعنه کنایه زدن در این دوره شروع به رشد و شکوفایی نمود. سفری که از آن زمان به بعد نیز به برکت آموزش عالیه و رسانه های عمومی و سایر منابع فرهنگی هرگز پایان نیافت.

    من شخصا در این راه استعداد زیادی از خودم نشان  دادم و در زمان نسبتا کوتاهی جزو آدمهایی شدم که اصطلاحا می گویند زبانشان نیش دارد. تعداد کسانی که در بیست سال گذشته مورد حمله زبانی من واقع شده اند، قابل محاسبه نیست. دلیل این امر شاید صرفا عدم علاقه من به حمله و دفاع فیزیکی بوده باشد. شاید هم ترشح نامنظم تستسترون در بدنم. شاید هم کتکهایی که در بچگی از برادر بزرگترم خورده بودم. دلیلش مهم نیست. موضوع بحث من بیشتر دفاع شخصی است. اگرچه حمله و دفاع لازم و ملزوم هم هستند. وقتی حمله زیاد می شود دفاع هم به همان میزان افزایش خواهد یافت. وبرعکس.

    دفاع شخصی آنهم به شکل کلامی این روزها خیلی زیاد توجه من را به خودش جلب می کند. به شکل وسواس گونه ای حرفهای خودم و دیگران را تحلیل می کنم و دفاع شخصی را بو می کشم. من به طور ناخودآگاه و حتی در پیش پا افتاده ترین گقتگوها از خودم دفاع می کنم. مثلا اگر کسی به من بگوید که دیروز هفت کیلو انار خورده است، به احتمال زیاد به من برمی خورد و شروع می کنم به دفاع کردن از خودم. مثلا به جای اینکه به او بگویم “چه جالب” یا “بعد از خوردن هفت کیلو انار چه احساسی داشتی؟” یا “انارها ترش بودن یا شیرین یا ملس؟”، جواب می دهم که: “امکان نداره کسی بتونه هفت کیلو انار بخوره” یا ” منم یه روز نه کیلو انار خوردم” یا “اینکه چیزی نیست من یه روز هشت کیلو خرمالو خوردم.”

    من چند هفته پیش در یک مهمانی بودم که پسربچه سه ساله ای  بچه های دیگر را به طور غیر متعارف و خشونت باری کتک می زد. مادر یکی از بچه های آسیب دیده به قهرمان داستان ما گفت که وقتی برای پسرش جشن تولد بگیرد همه را دعوت خواهد کرد به جز او. پسر بچه هم در جواب درآمد که “خیلی بی معرفتی.”

    من به آن پسر سه ساله به شدت حسودی کردم. ای کاش من هم در سه سالگی یا حتی سی سالگی به چنین حکمتی رسیده بودم. مگر نه اینکه معرفت همان دانش است. این پسر به ظاهر بیش فعال به ما می گوید که ما نسبت به قضیه معرفت نداریم. داستان را نمی فهمیم. او چیزی را می داند که ما از درک آن عاجز هستیم. ولی در عین حال نمی تواند آنرا برای ما توضیح بدهد.

    من از این به بعد سعی می کنم دهنم را ببندم و تسلیم کامل بشوم.  حتی اگر کسی به من توهین کند و یا تهمت بزند یا هر حمله کلامی دیگری. هرگونه دفاع کلامی بی فایده و وقت تلف کردن است چون هیچ قدرتی بر روی زمین نمی تواند ما را متقاعد کند که اشتباه کرده ایم.

    ولی چه جوری می شود در زندگی روزمره از شر دفاع شخصی (از نوع کلامی) خلاص شد؟

    برای خوب نوشتن تکنیکی هست از این قرار:

    بعد از نوشتن آخرین جمله، باید شروع کنید به حذف بعضی از چیزهایی که نوشته اید. پاراگراف اول و آخر. و بعد حذف یک در میان جملات و حتی بیشتر. چنین کاری را به هنگام حرف زدن هم می توان شبیه سازی کرد. با این تفاوت که در حرف زدن فرصتی برای بازگشت و ویرایش وجود ندارد و این کار را باید به صورت ذهنی انجام داد.

    هرگز اولین جمله ای که به ذهنتان خطور می کند را بر زبان نیاورید. آخرین جمله را هم همینطور.

    اون وسط ها هم بسیاری از جملات و کلمات را می توانید درز بگیرید. ایده این تکنیک اینست که هیچ کس حرفهایش برای دیگران آنقدر جالب نیست که همه آنها را بیرون بریزد. بنابراین حداقل نیمی از حرفهایتان را می توانید برای خودتان نگه دارید. اینطوری به نفع همه است.

    نکته آخر اینکه هیچ کس قصد حمله کلامی به کسی را ندارد. حمله کلامی در حقیقت به منظور دفاع شخصی حمله کننده انجام می شود. ولی از آنجاییکه ما “خیلی بی معرفت” هستیم آنرا حمله تلقی می کنیم.

     

  • شناسه شخصی – شعر چهارم

    شناسه شخصی

    جلوی آینه ای زنگ زده و کدر
    با ماشینی که شانه متحرک دارد
    برای دوازده اندازه مختلف
    موهایم را به شکلی نامنظم کوتاه می کنم
    خرده های مو روی زمین می ریزد
    لای شانه ماشین و تیغه هایش هم گیر می کند
    فوت می کنم، آنها هم زمین می ریزد
    کنار گوش چپم یک مستطیل به سفیدی می زند، کنار گوش راستم یک مثلث
    ماشین شارژی با شانه متحرک را تمیز می کنم
    با فوت کردن
    به تیغه هایش روغن نمی زنم
    خرده موها را از کف حمام جمع می کنم
    یک مثلث و یک مستطیل کوچک
    چهارده سانتیمتر مربع
    کسی از دیدن من سورپریز نخواهد شد
    موهایم به من تعلق دارد
    تا وقتی نریزد
    کف حمام یا توی تخت خواب
    من هرجوری بخواهم آنها را کوتاه می کنم
    با یک ماشین شارژی که شانه منحرک دارد
    همه موهای من مال من است
    تا وقتی نریزد

     

    مطالب مرتبط:

    اشعار علی سخاوتی

    مطالب مرتبط آینده:

    A man can do what he wants, but not want what he wants.

  • اینترنت پرسرعت، توییتر و مدیریت زمان

    سؤال: اینترنت پر سرعت چیست؟

    جواب: اینترنتی که برای خریدن آن یک نامه از یک شرکت یا سازمان به سرویس دهنده، ارائه می کنید و ماهانه صرف نظر از از اینکه با چه سرعت و کیفیتی (دقیقترش با چه پهنای باندی) به اینترنت دسترسی دارید، مبلغ ثابتی را پرداخت می کنید.

    توضیح: پهنای باند اینترنت چیزی شبیه به آبی است که در یک لوله جریان دارد. اگر تعداد لوله هایی که از لوله اصلی منشعب می شوند افزایش پیدا کنند جریان آب در هر یک از آنها ضعیف تر و ضعیف تر می شود. این موضوع که مادربزرگ من هم آنرا می فهمد هیچ ربطی به تکنولوژی ساخت لوله یا لوله کشی ندارد. با همین منطق تکنولوژی ارتباط با سرویس دهنده اینترنت (وایمکس، ای.دی.اس.ال تو پلاس یا غیره) هیچ ربطی به پهنادی باند آن ندارد. به خصوص زمانی که تعداد کاربران اینترنت هیچ ربطی به میزان پهنای باند موجود در کشور ندارد.

    چه باید کرد؟ به خواندن ادامه بدهید.

    سؤال: توییتر چیست؟

    جواب:  سرویسی که به شما اجازه می دهد جملات کوتاهی را در حد صد و چهل کاراکتر(حرف) از خودتان صادر کنید. مثلا بگویید که در چه حالی هستید یا چه کار می کنید و الخ. صد میلیون نفر دیگر هم در سراسر دنیا همین کار را می کنند.

    سؤال: توییتر به چه درد می خورد؟

    جواب: من می توانم لیستی از کاربردهای توییتر را اینجا برای شما بنویسم ولی علمای توییتر معتقدند که تا عضو توییتر نشوید و چند هفته ای از آن به طور فعال استفاده نکنید، به درستی قادر به درک کاربرد توییتر نخواهید بود. من اولین بار چهار سال پیش عضو توییتر شدم و مثل خیلی های دیگر بعد از دو روز این سرویس را احمقانه ترین چیزی که بشر تا به حال ابداع کرده است یافتم. سه سال بعد دوباره عضو شدم. به همان نتیجه قبلی رسیدم. دیروز دوباره عضو شدم. این دفعه به نظرم ارزش امتحان کردن چند هفته ای را دارد. شما هم اگر عضو هستید یا می خواهید عضو بشوید، می توانید من را بر روی توییتر دنبال (follow) کنید. خواندن کتاب The Twitter Book هم بی فایده نخواهد بود.

    سؤال: من بارها سعی کرده ام از توییتر یا بعضی وب سایتهای دیگر که فلیتر شده هستند استفاده کنم ولی موفق نشده ام. اینترنت پرسرعت هم دارم. چه کار باید بکنم؟

    جواب: مدیریت زمان.

    سؤال؟ منظور شما از مدیریت زمان چیست؟

    جواب: یکی از مشکلاتی که کشور ما دست به گریبان آن است عدم پراکندگی زمانی است. به این معنی که ساعت کشور در همه شهرها یکی است. مثلا ساعت سه بعد از ظهر در همه جای کشور، ساعت سه بعد از ظهر است. به عنوان یک مثال ساده اگر نصف کشور (با فرض توزیع یکسان کاربران اینترنت) با نصف دیگرش دوازده ساعت اختلاف ساعت داشت، سرعت  اینترنت شما خود به خود دو برابر می شد.

    سؤال: حالا که اینجوری نیست چه کار باید کرد؟

    صبح ها باید دو سه ساعت زودتر بیدار شد. من امروز دو ساعت زودتر بیدار شدم. یعنی به جای نه و نیم، هفت و نیم. به این کار مدیریت زمان می گویند. فردا سعی می کنم سه ساعت زودتر بیدار شوم. کسی که می تواند مدیریت زمان انجام دهد می تواند از اینترنت پر سرعت هم استفاده کند. اگر بخواهبم تعریف جامع و دقیقی برای اینترنت پر سرعت ارائه بدهیم می توان گفت اینترنت پرسرعت یعنی اینترنتی که به هنگام استفاده از آن اکثریت کاربران دیگر در خواب و یا توی ترافیک هستند.

    اگر عضو توییتر هستید،  اینترنت پرسرعت دارید و می توانید مدیریت زمان انجام دهید، لطفا من را بر روی توییتر دنبال کنید.

     

  • برندینگ، کوکاکولا و شناسه شخصی

    یک نفر الان  از یک شرکت تبلیغاتی زنگ زد و گفت که وب سایت شرکت ما را دیده و دوست دارد که در خدمت ما باشد. من تشکر کردم و گفتم که نیازی نیست. یارو گفت که فکر می کند کار ما خیلی منحصر بفرد است و “حیف” است که مردم با آن آشنا نشوند. من گفتم که خوب اگر واقعا فکر می کنید حیف است مردم را با آن آشنا کنید. گفت که برای اینکار اجازه ما را می خواهد. من بهش گفتتم که از این لحظه به بعد اجازه این کار را دارد. یارو خداحافظی کرد.

    واقعا اگر مردم با کار ما آشنا نشوند “حیف” است؟ اصلا معنی حیف دقیقا چیست؟ تعریف حیف بماند برای یک مطلب دیگر.

    و اما چرا یک شخص و یا یک شرکت به یک شرکت تبلیغاتی نیاز دارد؟ اصلا چرا در این اقتصاد ورشکسته و برای این چهار تا کسب و کار نیم بند این همه شرکت تبلیغاتی هست؟ شرکتهایی که ادعا می کنند تعداد مشتریان شما را ظرف 48 ساعت چند برابر می کنند. شرکتهایی که ادعا می کنند این کار را به صورت آنلاین انجام می دهند ولی ما تبلیغاتشان را در بزرگراهها یا سر چهارراهها می بینیم! شرکتهایی که “پیک” چاپ می کنند، شرکتهایی که بروشور توزیع می کنند، شرکتهایی که پیامک می فرستند، شرکتهایی که ایمیل می فرستند و الخ.

    مگر کشوری که سرانه تولید ناخالصش کمتر از ماهی چهارصد دلار است، این همه تبلیغات لازم دارد؟ مگر لوله فاضلاب ساختمانها هر چند وقت یکبار می گیرد که نمای کدر ساختمانها با برچسبهای لوله بازکنیها براق شده است؟

    ریشه این درد کجاست؟ برندینگ.

    برندینگ چیست؟ از آنجاییکه در اقتصاد امروزی، ما چیزهایی را می خریم که واقعا آنها را نیاز نداریم و حتی پول خریدن آنها را هم نداریم بنابراین شرکتها و بنگاههای اقتصادی نیاز به روشی دارند تا ما را خر کنند. این روش برندینگ نام دارد. شرکتها با برندینگ به ما تلقین می کنند که چیزی را که آنها می فروشند ما واقعا نیاز داریم و گرهی از کار ما می گشاید. آب میوه ای که حاصل آب بستن به کنسانتره وارداتی است، با روش برندینگ به عنوان آب میوه صد درصد طبیعی به خورد ما داده می شود و ما که فرصت نوشیدن آب شیر را از دست داده ایم، بعد از نوشیدن آب میوه برند شده نه چندان ارزان قیمت، احساس تازگی می کنیم! اینترنت پر سرعت +ADSL2 هم داستان مشابهی دارد. چیپس و پفک هم همینطور. خودروهای تولیدی و وارداتی هم همینطور. کلاسهای زبان و کنکور هم همینطور. مدارس غیر انتفاعی هم همینطور. آیفون تصویری و نوشابه انرژی زا هم همینطور. و الخ.

    اصولا هر فروشنده ای که چیزی را عرضه می کند که مشتریانش به آن نیاز ندارند، به برندینگ رو می آورد. شاهد این مدعا هم کوکاکولا گران ترین برند دنیا که اساتید برندینگ با افتخار از آن نام می برند. عرضه کننده مایعی قهوه ای رنگ که به اندازه شاش آدمیزاد هم خاصیت ندارد ولی همه مردم دنیا آنرا با اشتیاق می نوشند. سالهاست که این کار را می کنند. پس ایده برندینگ ایده موفقی است. هر کس که چیزی برای فروش دارد که به درد مشتریانش نمی خورد باید به سراغ برندینگ برود. ولی چه جوری؟ از طریق متخصصین امر. شرکتهای تبلیغاتی. شرکتهایی که به ما کمک می کنند مشتریانمان را در سراسر کشور چند برابر کنیم. چه ایده فوق العاده ای. با این ایده می توان آب رنگی شیرین گازداری را که برای سلامتی مضر است به میلیاردها نفر فروخت. البته با برندینگ. با تصاویری از خوشبختی و آرامش و زندگی ایده آل. امواج اقیانوس، موسیقی ملایم، دختران و پسران جوان و سالم و شاداب. ظاهرا با این تصاویر و مقدار زیادی پول برای تبلیغات هر چیزی را می شود فروخت.

    حالا که عصر حاضر چنین ایده فوق العاده ای را در اختیار ما گذاشته است بیایید آنرا در سطح ملی گسترش دهیم. چه جوری؟ با کنفرانس بین المللی برندینگ.

    از اساتید ایرانی و خارجی که در زمینه برندینگ تخصص دارند، دعوت می کنیم تا سالی یکی دو بار این جادوی قرن را به ما هم آموزش بدهند. یکی دو سه بار این کنفرانس را برگزار می کنیم. شرکت کنندگان علاقه اولیه خود را کم کم از دست می دهند. آنها که مثل بقیه آدمها به دنبال یک راه حل معجزه آسا هستند که همه مشکلات را با هم یک شبه حل کند، امید خود را به برندینگ سازمانی از دست می دهند. برندینگ شهری و نسخه های دیگر برندینگ را در کنفرانسهای دیگری تجربه می کنیم. بالاخره یک مدلی از برندینگ باید برای ما کار کند. کلید معما در برندینگ است.

    تا زمانی که آن راه حل معجزه آسا پیدا شود اجازه بدهید به نسخه خاصی از برندینگ بپردازیم با نام شناسه شخصی یا personal brand. خبر خوب این است که جسم و ذهن و رفتار و هر چیزی که من و شما را می سازد، می تواند در قالب یک برند، بسته بندی شود. درست مثل کوکاکولا یا تویوتا یا اپل. کسی که مدتها به عنوان سازنده مسکن شناخته می شده وقتی تصمیم می گیرد یک بانک خصوصی تاسیس کند می تواند خودش را در قالب یک برند جدید شناسایی مجدد (rebrand) کند. فروشنده پوشاکی هم که تصمیم می گیرد معلم آیلتس بشود همینطور.

    اینجاست که به ریشه برندینگ می رسیم. دروغ.

    متخصص شناسه شخصی (عجب عنوانی!) از شما می خواهد دروغ بگویید. کاری را بکنید که در حالت عادی انجام نمی دهید. حرفی را بزنید که از شما صادر نمی شود. لباسی را بپوشید که دوست ندارید. مثل فیلمبردار مجالس عروسی که همه این چیزها را به عروس و داماد دیکته می کند و آنها مثل دو تا دلقک بازیچه اوامر او می شوند. چون باید در فیلم عروسیشان یک جور خاصی ظاهر شوند، نه آنطوری که واقعا هستند. متخصص شناسه شخصی به شما یاد می دهد چه جوری در فیلم زندگیتان بازی کنید. درست مثل دامادی که برای اولین و آخرین بار در زندگیش کت و شلوار و کراوات پوشیده و در حالیکه دست عروس را گرفته است و به نقطه ای دور دست نگاه می کند، به سوی ماشین عروس (بی ام و اسپرت اجاره ای) گامهایی مطمئن بر می دارد.

    یک آدم یا دروغ می گوید یا دروغ نمی گوید. حداقل درباره خودش و زندگی خودش. به همین سادگی. چه نیازی هست که کسی خودش را به عنوان یک سوپرمن که به موفقیتهای کار و زندگی یکی پس از دیگری دست می یابد، به آدمهای دیگر بشناساند؟ به عنوان آدمی که فرمول خوشبختی و موفقیت را کشف کرده است. به عنوان آدمی که کلید معما را در دست دارد. به عنوان آدمی که اشتباه نمی کند. به عنوان آدمی که چیزی برای عرضه دارد که حیف است مردم با آن آشنا نشوند. درست مثل کوکاکولا.

     

    مطالب مرتبط:

    بزرگترین دروغگو

     

  • Thanksgiving

    از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید

    به خاطر نوشیدن چای سبز و شنیدن همزمان موسیقی

    و فرو رفتن و برآمدن نفس این یارو که ساکسیفون می زند

    و اندیشیدن به خوردن انار نیم ساعت بعد

    و نفسی که فرو می رود

    و برفی که بارید

    و غلبه بر گشادی و کوهنوردی

    و نفسی که بر می آید

    و آرامشی که به طول می انجامد

    و شستن ظرفهایی که ظرفشویی را پر کرده بود، با آب گرم

    آب خیس

    آبی که در رادیاتورها هم می چرخد

    و کتاب جدیدی که پیدا کردم

    و ایده جدیدی که مرا پیدا کرد

    و همه اینها فقط یک و دو دهم درصد چیزهایی که امروز شکرشان واجب است