دسته: اشعار

  • چشم می گشايم به آسمان آبی

    چشم می گشايم به آسمان آبی
    و بادمجانهای رها شده در باغچه
    و سكوت بين گذشتن ماشينها از خيابان مجاور
    و تير چراغ برق كه لامپش ديشب روشن بود
    و كمی گرسنگی
    و كمی تشنگی
    و حس خوب بعد از خالی كردن مثانه
    چشم می گشايم به روزی كه از نه و نيم صبح می خواهد آغاز شود
    با آسمانی آبی
    و بادمجانهای رها شده در باغچه
    و سيم برقی كه يخچال را روشن می كند
    و هندوانه خنك توی يخچال
    امروز می خواهد از نه و نيم آغاز شود

     

    پرند – ساعت نه و نیم صبح

  • تعطیل چنان خواهم شد

    تعطیل چنان خواهم شد

    تعطیل که بودم من، تعطیل تر از تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

    ترغیب به تعطیلی، تعطیل در ترغیب خواهم شد

    هم اول این هفته هم آخر آن هفته، هم بین دو این هفته، تعطیل چنان خواهم شد

    گر من نشوم تعطیل، در ذهن خودم تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

    یک روز که نیست تعطیل، من شکوه کنم بسیار، یک روز که تعطیلم، تعطیل چنان خواهم شد

    گر حادثه ای آید، ور برف فرود آید، تعطیلی من قطعی است

    گر هم نشوم تعطیل، تقویم بشارت داد، تعطیل چنان خواهم شد

    از تعطیلی قبلی تا تعطیلی آینده، من در گذرم تا که، تعطیل چنان خواهم شد

    امروز که نیست تعطیل باشد که سرایم شعر، فردا که شود تعطیل، تعطیل چنان خواهم شد

     

  • چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    درون من چیزی مرده است. یا چیزهایی.

    زلزله چیزی را درون من کشته است. زلزله هایی که با ریشتر اندازه گیریشان نمی توان کرد.

    من حتی نمی دانم که با داغدیدگان یک زلزله چگونه باید همدردی بکنم.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

    مثل تخت جمشید. با ستونهایی نحیف و سرستونهایی عظیم. و آن همه افتخار و اهن و تلپ.

    یا این آپارتمان که من در آن زندگی می کنم.

    یا بناهای دیگر که حتی با آجر و سنگ و سیمان ساخته نشده اند.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند.

    یکی می گفت هر ده سال یک بار.

    این بار هم از بیخ گوشم گذشت.

    دفعه قبل قزوین بودم که چهل هزار نفر در رودبار و منجیل کشته شدند.

    دو شب قبل زلزله، توی هتلی در شهر سرعین خوابیده بودم.

    مدیر یک هتل به دوستم گفت که به دختر مجرد بدون نامه اماکن اتاق نمی دهند.

    مدیر اماکن از دوست من پرسید “کجا رفته بودی؟”

    – “قله سبلان”

    مدیر اماکن: “کدام سبلان؟”

    مدیر اماکن گفت که نامه برای اجاره اتاق لازم نیست.

    مدیران دو هتل دیگر هم به دوستم اتاق ندادند.

    یکی از آنها گفت چون اکثر مسافرهای هتل مرد هستند نمی تواند به دوست من اتاق بدهد.

    دیگری گفت که دوست ندارد اتاق بدهد.

    دوستم به این یکی گفت که او بهتر است مدیر گاوداری باشد تا مدیر هتل.

    به 110 زنگ زدیم.

    یارو آمد ولی خیلی زود بدون نتیجه رفت.

    من ساکت بودم.

    نه از روی ادب. که از روی مرگ زودهنگام فحشها در گلویم.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    دوست من موقع خارج شدن از هتل، یک توهین بسیار زشت قومی کرد.

    سوار ماشین که شدیم چند نفر به ما حمله کردند.

    ما فرار کردیم.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

    و ناکارآزمودگی خودمان را در ساختن بناهای سستی که ساختنشان را به ما سپرده اند.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    روی یکی از دیوارهای مجتمع آبدرمانی (آبگرم) قهوه سوئی در سرعین تصویری از تخت جمشید کاشیکاری شده است.

    در یک سوی تصویر آهویی دستانش را به دیواری تکیه داده، سرش را برگردانده و به شیری که دارد کپلش را می درد، زل زده است.

    در میان تصویر یک عده دارند هدایایشان را به شاه عادل که روی تخت نشسته تقدیم می کنند.

    چیز زیادی بعد از یک زلزله نمی توان گفت.

    زلزله باز هم به ما یادآوری می کند سستی بناهایی را که ساختنشان را به ناکارآزموده سپرده ایم.

     

     

     

  • در تشابه و تفاوت من با ناصرالدین شاه

    ییلاق را دوست دارم

    دره ای خنک در تابستان

    تابستان سرزمینی خشک و داغ

    دامنه سر سبز کوهی بلند

    و رودخانه ای جاری

    جایی دورتر از یک روستا

    جایی که هموار باشد یا بتوان هموارش کرد

    و امروز کجا هست که نتوان هموارش کرد؟

    جایی که بتوان با پراید به آن رسید

    کاخ ناصرالدین شاه – شهرستانک

    با صندوقی پر از جوجه کباب و زغال و قلیان و قابلمه آش رشته

    دوست دارم در چنین جایی ویلایی بسازم یا کاخی

    فارغ از واگذاریها در مرزهای شمالی یا جنوبی یا شرقی

    فارغ از هر عهدنامه ای

    گلستان یا ترکمنچای یا هر قطعنامه ای

    من زندگی شاهانه را دوست دارم

    حتی اگر به جای سرسره به قرص های آبی لوزی شکل فکر کنم

    چند تکه چوب و لوله داربست زنگ زده من را به ناصرالدین شاه می رساند

    به زندگی شاهانه

    به دراز کشیدن در سایه با شکم پر و گوش کردن به صدای آب

    من زندگی شاهانه را دوست دارم

    پل

     

     

     

  • منیفستوی (مرام نامه) آزادی یا یک مهمانی آزاد

    من و چند تن از رفقا قرار شد که یک مهمانی بگیریم در فضای آزاد، در یک پارک

    یک مهمانی آزاد

    که بچه ها بتوانند برای خودشان بازی کنند

    که هر که هر کاری دوست داشت بکند

    بدون نیاز به زل زدن به تلویزیون یا پذیرایی کردن یا پذیرایی شدن یا توجه به بچه ها

    که هر که هر وقت خواست بیاید، هر وقت دوست داشت برود

    که هر که هر چیز خواست بخورد، هر چیز که خودش آورده است

    که هر که هر که را خواست با خودش همراه بیاورد

    یک مهمانی آزاد در پارک

    ابوالفضل هادی گفت هر پارک

    که هر که هر پارکی خواست برود، یا نرود

    آزاد، یک مهمانی آزاد

    قرار شد منیفستوی آزادی را امروز عصر دو نفر قرائت کنند، یا نکنند

    یا یکی بکند و یکی نکند، هر که هر کاری دوست داشت

    آزاد، یک مهمانی آزاد

    همه آزاد، جز دشمنان آزادی و دشمن شماره یک کوروش

    بدون حق هیچ دخل و تصرف در منیفستوی آزادی یا قرائت آن یا حتی اظهار نظر درباره آن

    آزاد، یک مهمانی آزاد

     

  • دست فداکار

    دست من می خواست جلوی ضربه ای را بگیرد

    جلوی حادثه ای را، جلوی فاجعه ای را

    دست من، دست راست من

    وقتی پرت شدم

    قبل از صورتم به زمین رسید

    او الان زندانی است

    زندانی گچی سنگین، گچی سوراخ، گچی ناجور

    کارمند بیمه از روی تجربه می گفت اینجوری دست چپم قوی تر خواهد شد

    حق با اوست. راست که زندانی باشد چپ قوی تر می شود و یا برعکس

    راست یا چپ

    هر دو در خدمت عضوی ضعیف تر، عضوی شکننده تر، عضوی ترسوتر

    عضوی معمولا در میانه، مثل صورت یا عضو پایین تر

    دست من زندانی است

    زندانی گچی سنگین، گچی سوراخ، گچی ناجور

  • چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

    چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

    اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

    چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

    حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

    اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

    زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

    بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

    اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

    اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

    اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

    بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

    شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

    در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

    “Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

     

    مطالب مرتبط:

    اشعار علی سخاوتی

  • قلیان

    در پارک قدم می زنم

    روی نیمکتها یا زیر آلاچیقها دو سه جوانی نشسته اند

    یا خانواده ای

    بیشترشان قلیان دارند

    یکی یا بیشتر

    در رنگها و اندازه ها و اشکال مختلف

    و آنرا می کشند با طعمهای مختلف

    هلو، سیب، نعنا، هندوانه، آناناس، خیار

    دود بخار مانند طعم آگینش زیاد

    قل قل آبش با صفا

    و سرخی زغالش خالص و خیره کننده است

    به پاس سنتهای چند هزار ساله

    مشتی زغال در یک توری به دور سرها می چرخد

    در پارک قدم می زنم

    خیره به قلیانی کوچک و ظریف

    با جعبه ای چوبی شبیه به جعبه آلات موسیقی

    خیره به زغالهای کوچک و سرخ

    خیره به نوای قل قلی یکنواخت

    جوانکی به من می گوید

    داداش بفرما

  • به روی ماشینها

    باز بهار شد و باز می گشایم پنجره ام را

    به روی ماشینها

    و استارتشان

    و دزدگیرشان

    و گاز و گوزشان

    و گرد و خاکی که بلند می شود از زیرشان

    و بوقشان

    و موسیقی زشتشان

    و زرزر بچه هایی که پیاده می شوند ازشان

    رهگذری می گفت اگر تف کنی حتما می افتد

    به روی ماشینها

    باز بهار شد و باز می گشایم پنجره ام را

    به روی ماشینها

    و آواز پرنده هایی که می رینند بی پروا

    به روی ماشینها

     

  • شيشليك – شعري ديگر

    سالن بزرگ رستوران پر بود
    از آدمهايي كه بيشترشان لباسهاي ارزان و كفشهاي خاك گرفته پوشيده بودند
    كسي پيانوي بزرگ وسط سالن را مي نواخت
    گل سنگم يا جواد معروفي
    همه در سكوت مؤدبانه اي مشغول خوردن بودند
    صد نفر يا دويست نفر يا شايد هم بيشتر
    سالاد و ماست چكيده وترشي و زيتون و سوپ و نان داغ
    هر چقدر كه بتواني بخوري
    قبل از اينكه غذاي اصلي را بياورند
    سيخ دراز كباب و ديس بزرگ برنج را
    حجم زياد هميشه قيمت را توجيه مي كند
    طنين پيانوي ارزان قيمت فضا را پر مي كرد
    گل سنگم
    هيچ كس نمي خنديد
    گويي همه بدون اينكه خودشان خبر داشته باشند به مجلس ختم ناشناسي دعوت شده بودند
    ساكت و مؤدب و گرسنه
    ساعت ده و نيم شب
    سيخ دراز كباب ديس بزرگ برنج
    كه به نيمه رسيد
    دختري با يك دوربين حرفه اي و لنزي بيست سانتي متري مي پرسد كه آيا دوست داريم عكس يادگاري بگيريم
    شايد از سيخ دراز و استخوانهاي به دندان كشيده شده
    مثل يك شكارچي
    ما تقاضاي دختر را رد مي كنيم
    رستوران واحد بزرگي به نام عكاسخانه هم دارد
    و جايي به نام لمكده
    خيلي ها دوربينشان را هم آورده اند و عكس مي گيرند
    مؤدبانه و در سكوت
    هنوز حس مي كنم
    شكوه و سنگيني ماندگار شيشليك را