دسته: ترس

  • بزرگترین دروغگو

    آدمها علاقه عجیبی به شناسایی و صحبت درباره بزرگترین چیزها دارند. آنقدر که یک کتاب به نام گینس به این موضوع اختصاص داده شده است. بلندقدترین مرد جهان. سریعترین دونده دو 100 متر زن جهان. بزرگترین هندوانه. بزرگترین آلت تناسلی. طولانی ترین (بزرگترین در نوع خود) خیابان جهان. سریعترین هواپیما یا اتومبیل یا خط اینترنت. درازترین ناخن. بزرگترین حساب بانکی (پولدارترین مرد جهان). بزرگترین کشتی مسافرتی. و الخ.

    من شخصا هیچ وقت به این بزرگترین ها علاقه خاصی نداشتم. یا به کوچکترین ها. کوچکترین ها هم همان بزرگترین ها هستند منتها از آنطرف طیف. یا متوسط ترین ها. یا هر ترین دیگری. هر “ترینی” مقایسه ای کمیتی است که یک یا چند عنصر یک مجموعه را از بقیه اعضای آن متمایز می کند. البته “ترین” های کیفیتی هم وجود دارند. مثل “دختر شایسته” (شایسته ترین دختر؟) که به نظر من حتی آنها هم با معیارهای کمیتی اندازه گیری می شوند. هر ترینی با یک سری معیار که توسط یک عده آدم انتخاب شده اند، اندازه گیری می شود.

    من اخیرا به دوتا از این ترینها علاقه مند شده ام. بزرگترین دروغ دنیا. و بزرگترین دروغگوی دنیا. اصولا معیارهای اندازه گیری بزرگترین دروغ کدامند؟ تعداد آدمهایی که در نتیجه آن دروغ جانشان را از داست داده اند؟ یا میزان ثروتی که به باد رفته است؟ یا تعداد آدمهایی که امید یا باورشان را به یک شخص یا به یک سیستم از دست داده اند؟ یا میزان دردی که آن دروغ به طور مستقیم یا غیر مستقیم به بشریت تحمیل کرده است؟ به شکل ترس یا استرس یا قتل یا جهل یا گرسنگی یا نفرت یا خشونت یا … . و الخ.

    هیتلر به آلمانیها و بقیه مردم دنیا دروغ گفت. هیتلر گفت که یهودیها آدمهای بدی هستند و مسؤول همه مشکلات آلمان از جمله شکست آنها در جنگ جهانی اول. بنابراین نسلشان از روی کره زمین باید نابود شود. هیتلر و دار و دسته اش که رسانه های عمومی را در اختیار داشتند آنقدر این دروغ را تو بوق و کرنا کردند که همه مردم آنرا باور کردند. خیلی ها مثل هیتلر معتقدند اگر یک دروغ را هرچقدر هم که بزرگ باشد، به اندازه کافی تکرار کنی همه باور می کنند. این وسط هم چند ده میلیون نفر کشته شدند. بیل کلینتون دروغ گفت که با مونیکا لوینسکی رابطه نامشروع نداشته است. گند قضیه که درآمد، چند ده میلیون آمریکایی باور خود را به آقای کلینتون (یا صداقتش) از  دست دادند. (ما از کجا می دانیم؟!)

    کلینتون در حال دروغ گفتن

    “حراج واقعی واقعی” نشان می دهد که یک آدمی یک جایی به دروغ اجناسش را “حراج” کرده است و عده ای آدم، اول پولشان را و بعد باورشان را به حراج از دست داده اند. بعد یک آدمی به دروغ اجناسش را  “حراج واقعی” کرده است. و الخ.

    در ایلیاد هومر می خوانیم که تروجان پاریس (Trojan Paris) پادشاه تروا کاری مشابه کار آقای کلینتون انجام می دهد. البته او به جای منشی اش، زن(ملکه) پادشاه اسپارتا را برای این کار انتخاب می کند. گند قضیه که در می آید جنگ تروا در می گیرد. لشکر یونان در آن جنگ شکست می خورد. یونانیها یک دروغ بزرگ می گویند. یک اسب چوبی بزرگ را به نشانه صلح به اسپارتا قالب می کنند. شب که می شود و اسپارتا به خواب فرو می رود، سربازان یونانی از شکم اسب چوبی بیرون می آیند و اسپارتاها را سلاخی می کنند.

    اسب تروجان(تروا)

    به نظر من اسب تروجان را می توان بزرگترین دروغ تاریخ دانست. این فقط یک دروغ نیست. یک سیستم دروغگویی است. سیستمی که هر آدمی را به بزرگترین دروغگو تبدیل می کند. شستشوی مغزی در حقیقت همان ارسال اسب تروا به درون ذهن آدمها است. هر سیستمی یک اسب تروجان به درون ذهن ما فرستاده است. سیستم آموزش عمومی. سیستم بانکداری. سیستم املاک و مستغلات. سیستم حکومتی. سیستم مصرفی اقتصاد جهانی. و الخ. درست مثل ویروسهای کامپیوتری که به همین نام معروفند. سربازان اسب تروجان شبها که خواب هستیم یا روزها که بیداریم وقت و بی وقت از اسب چوبیشان پیاده می شوند و ما را انگولک می کنند. آرامش ما را به هم می زنند. ما را می ترسانند. به ما استرس وارد می کنند. ما را از درون سلاخی می کنند.

    چگونه؟

    با دروغهایی که به خودمان می گوییم. دروغ درباره چیزهایی که می خواهیم. دروغ درباره چیزهایی که نمی خواهیم. دروغ درباره کارهایی که انجام می دهیم. دروغ درباره کارهایی که دوست داریم انجام بدهبم ولی انجام نمی دهیم. دروغ درباره حرفهایی که دوست داریم بزنیم ولی نمی زنیم. و الخ. هر کسی برای خودش بزرگترین دروغگو است. من بزرگترین دروغگویی هستم که تا به حال دیده ام. هر کسی فقط خودش می داند که چه دروغهایی به خودش و دیگران می گوید. دروغهایی که هیچ دروغ سنجی نمی تواند نشانشان بدهد. دروغهایی که علاوه بر مال و جان آدمها، خلاقیت آنها را هم از بین می برد. و آزادیشان را.

    The truth will set you free, but first it will make you miserable.  ~James A. Garfield

    تنها راه آزاد شدن، رهایی از دروغ است. دروغی که خودمان به خودمان می گوییم. دروغی را که دیگران به ما می گویند کاری نمی شود کرد! البته این رهایی بهایی هم دارد. وقتی دروغ نمی گویید بعضی از دوستانتان را از دست می دهید. به دلایل مختلف. بعضی از آنها از شما متنفر می شوند. بعضی از آنها خجالت می کشند که به عنوان دوست شما شناخته شوند. وقتی دروغ نمی گویید از بعضی از جوامع (کوچک یا بزرگ) طرد می شوید. بعضی از آدمها دیگر هرگز با شما صحبت نخواهند کرد.

    آزادی

    وقتی دروغ نمی گویید خیلی ها فکر می کنند که شما دیوانه شده اید. عقلتان را از دست داده اید. از شما می ترسند. به طرفتان سنگ پرت می کنند. شما را مسخره می کنند. به شما فحش می دهند. آنها نیاز دارند بفهمند که شما چرا راست می گویید. باید درک کنند که شما چطور می توانید خودتان را بدون سانسور بیان کنید. این کار برای بیشترشان کار بسیار سختی است. از دید آنها شما آدم نیستید.

    و اگر به اندازه کافی به راست گفتن ادامه بدهید کم کم آدمهای جدیدی به سوی شما جذب می شوند. آدمهایی که فکر می کنند شما بامزه یا سرگرم کننده یا همچین چیزی هستید. آدمهای جدیدی پیدا می شوند که به شما اعتماد می کنند. در جایی که صد هزار نفر دروغ می گویند وقتی یک نفر راست می گوید، خود به خود متمایز می شود. بدون اینکه کاری بکند. بدون اینکه از کلمه واقعی دوبار پشت سر هم استفاده کند. مثلا حراج واقعی واقعی. فروشنده واقعی واقعی. خریدار واقعی واقعی. و الخ.

    آزادی چگونه از بین می رود؟ با مرز. مرزهایی که هر لحظه با آنها زندگی می کنیم. لمسشان می کنیم. “اگه به دختره بگم ازش خوشم میاد ممکنه ناراحت بشه.”، “اگه فلان کارو نکنم مامانم خوشش نمیاد.”، “اگه من بگم قرمه سبزی بقیه ممکنه بگن جوجه کباب.” و الخ. مرزهای آدمها همین “اگر”ها هستند. دروغ نگفتن یعنی شناسایی این مرزها و هل دادنش به عقب. زمانی فرا خواهد رسید که این مرزها آنقدر عقب رفته اند که گویی دیگر وجود ندارند. آزادی همانجاست. برای آزاد شدن به یک ماشین فلان یا مدرک فلان یا همسر فلان یا دماغ فلان نیاز نیست. هر روز مرزهایت را کمی به عقب تر هل بده. برای آزاد شدن.

  • امروز صبح با ترس و عصبانیت بیدار شدم

    امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون نیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟

    صبح ها که بیدار می شوم یا عصبانی هستم یا ترسیده. خیلی وقتها هم هردوش.

    ترس استرس ایجاد می کند و استرس مانند یک وزنه آهنی آدم را درون باتلاق زندگی سیستماتیک به پایین می کشد. علت اینکه من به تکرار درباره استرس مطلب می نویسم اینست که هنوز نتوانسته ام آنرا درون خودم برای همیشه و به طور قطعی از بین ببرم. استرس و ترس هر روز به شکل جدیدی به سراغ من می آید و من مجبور هستم روزانه با آن روبرو شوم. بیشتر وقتها روزی چند بار و شبها هم همینطور. حتی توی خواب. استرس آدم را مریض می کند و نهایتا منجر به مرگ او می شود. من نمی خواهم علت مرگم استرس باشد. استرس همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می دهد. روابط آدمها به دلیل استرس به گه کشیده می شود. کسی که خیلی استرس دارد نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد. نمی تواند کارش را درست انجام بدهد. استرس اجازه نمی دهد که خودت را بیان کنی. خلاقیتت از بین می رود. ایده های جدید بوجود نمی آیند. بچه ها را ببینید. تا وقتی مغزشان در مدرسه با استرس های مختلف شستشو داده نشده است مثل پرنده ها آزاد و رها و سبک بال هستند. استرس همه چیزت را می گیرد و بعد بیشتر عصبانی می شوی. چون می دانی که خیلی چیزهایت را از درون از دست داده ای. چه کسی بهتر از راننده وانت بلندگو دار که عصبانیتت را سرش خالی کنی؟

     

  • تو به زودی موفق می شی

    این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.

    من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند که من نمی دانم. او از کجا می دانست که من موفق می شوم؟ از کجا می دانست که من موفق نیستم؟ از کجا می دانست که من به زودی موفق خواهم شد؟ و الخ. بعدها فهمیدم که آدمهای موفق (کسانی که خودشان را موفق می دانند) این چیزها را به راحتی می توانند حدس بزنند. درست مثل کسی که ایدز دارد و بعد از رابطه جنسی (سکس) با یک نفر به راحتی می تواند به یارو بگوید که او به زودی به ایدز مبتلا خواهد شد. اصلا کار سختی نیست.

    موفقیت یک بیماری واگیردار است. واگیردار هم از طریق تماس جنسی و هم از راههای دیگر. منظورم این نیست که اگر با آدمهای موفق معاشرت کنید شما هم موفق خواهید شد. هدف من از نوشتن این خزعبلات نشان دادن راه موفقیت به شما نیست. بلکه برعکس می خواهم به شما هشدار بدهم که معاشرت با آدمهای موفق باعث دچار شدن به عوارض منفی درد و مرض آنها خواهد شد. غده ای سرطانی در شما بوجود می آید و شروع به بزرگ شدن می کند و شما هم این مرض را به اطرافیان و نزدیکان خود منتقل میکنید. حتی به همسر و بچه هایتان.

    موفقیت بیماری ای است که پزشکان نمی توانند آنرا تشخیص بدهند. روانشناسان کلا منکر آن هستند. دوستان و همکاران و خانواده و همسایه هم از درک درد و مرض شما عاجزند. مرضی لاعلاج که معمولا منجر به مرگ می شود. مرضی مانند ایدز که حتی وقتی دو نفر به آن مبتلا هستند رابطه آنها با هم منجر به بدتر شدن بیماری تک تکشان خواهد شد.

    و اما نشانه های بیماری موفقیت. این نشانه ها در همه کسانی که به این بیماری مبتلا هستند دیده می شود. هر آدم موفقی حتما در زندگیش این علائم را حس کرده است و شاید هنوز هم با آنها دست به گریبان باشد.

    الف – درد. درد جسمی یا ذهنی. آیا آدم موفقی را می شناسید که در طول مسیر موفقیت کسی از پشت به او خنجر نزده باشد؟ به علت حسادت، کم بینی یا هر دلیل دیگری. آیا از پشت خنجر خوردن باعث درد نمی شود؟ آیا مدیر موفقی را می شناسید که به دور از سیاست بازی موفق شده باشد؟ آیا کارآفرینی هست که بدون تجربه درد زیاد به دلیل از پشت خنجر خوردن و سیاست بازی و خیلی چیزهای دیگر، کسب و کاری را به موفقیت رسانده باشد؟ برای رسیدن به موفقیت سردرد، اضافه وزن، سوء تغذیه و بی خوابی اجتناب ناپذیر است. سوزش سر معده، یبوست، کمر درد، کاهش میل جنسی، آرتروز و سکته قلبی هم همینطور.

    ب – غم. بیشتر وقتها اتفاقی که باید بیفتد نمی افتد. یارو جواب منفی می دهد. کسب و کار شکست می خورد. اخراجت می کنند. سرمایه گذاری، کلاه برداری از آب در می آید. طلاق بهترین گزینه می شود. قراردادی که دنبالش بودی بسته نمی شود. قوانین به ضرر تو تغییر می کنند. و الخ. تو خودت را بر روی زمین حس می کنی. در حالیکه هیچ کس دست یاری به سویت دراز نمی کند. البته که غمگین و افسرده می شوی. می دانی که دوباره باید از اول شروع کنی. از اول شروع کردن خیلی سخت است. از اول شروع کردن بار اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و بار هشتم هم سخت بود. حالا دوباره باید از اول شروع کنی. غمناک است. تو غمگین هستی.

    ج – نگرانی. نگرانی و موفقیت جدایی ناپذیرند. همه زوجهایی  که می خواهند ازدواج موفقی داشته باشند، نگران زندگیشان هستند. “امشب کجاست؟”، “منو دوست داره؟”، “آیا همیشه با من خواهد ماند؟”، “آیا بچه هامون وقتی بزرگ بشن موفق خواهند بود؟”، “اگر… چی؟
    کسی که نمی خواهد موفق بشود اصولا نمی تواند نگران باشد. نگران چه چیزی؟ “آیا موفق خواهم شد؟”، “آیا به اندازه کافی سکس خواهم داشت؟”، “آیا بچه دار خواهم شد؟”، “آیا درآمد این ماه برای پرداخت حقوق کارمندان کافی خواهد بود؟”، ” آیا برای بازنشستگی پول کافی خواهم داشت؟”، “آیا به اندازه کافی تلویزیون تماشا خواهم کرد؟”، “آیا در کنکور رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد؟” و الخ. نگرانی از شکست در طول سالیان گذشته چنان در من انباشته شده است که آن را در تک تک سلولهایم می توانم احساس می کنم.

    د – جهالت. مسیر موفقیت از توقفگاههای جهالت و توهم می گذرد که همه آدمها در طی این طریق، بارها از آنها عبور می کنند.

    خیالهایی مثل اینکه موفقیت برای همیشه باقی خواهد ماند. پول جاودانگی می آورد. یا اینکه اگر فقط “این…” را به دست بیاورم دیگر کار تمام است. دیگر خوشبخت خواهم شد. اگر فقط فلان قرارداد را ببندم. اگر فقط فلان دختر به من جواب مثبت بدهد. و الخ. در مسیر موفقیت معمولا آدمها خودشان را فراموش می کنند. در مسیر موفقیت مجبوری با کسی دوستی کنی که تو را به موفقیت نزدیکتر کند. مجبوری تظاهر کنی که از آدمهای خاصی خوشت می آید. مجبوری به جکهایشان بخندی. مجبوری با آدمهایی که قبلا دوستشان داشتی معاشرت نکنی. یکجایی یادت می رود که واقعا از چه کسی خوشت می آید و از چه کسی خوشت نمی آید. یاد می گیری که هر وقت که لازم است لبخند بزنی چون در کتاب یا مجله ای خوانده ای که این امر به موفقیتت کمک می کند. مجبوری در سمیناری، جلسه ای یا یک مهمانی ساعتها به خزعبلات آدمهای موفق گوش بدهی. مجبوری مالیات موفق شدن را به آدمهای موفق بپردازی. همانطور که آنها مالیاتشان را به آدمهای موفق قبل از خود، پرداخت کرده اند. مجبوری موقع دست دادن، فشار دست را مطابق کتاب تنظیم کنی. لباس پوشیدنت را هم همینطور. خیلی چیزهای دیگرت را هم همینطور.

     

    خانم فوق الذکر مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در معامله ای سر من کلاه گذاشت. من به زودی موفق شدم.

     

    مطالب مرتبط:

    راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

    ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

    روزی که احساس حسادت نکردم

  • گشادی تلویزیونی

    از دستگاه تلویزیون به طور کلی به دو طریق می توان استفاده نمود:

    1- به عنوان سینما یا تئاتر خانگی. در این حالت کاربر به انتخاب خودش به تماشای یک فیلم، شو، کارتون یا هر چیز دیگری که معمولا بر روی یک سی. دی. یا دی. وی. دی. ضبط شده است، می پردازد.

    2- به عنوان تلویزیون. یعنی تماشای برنامه هایی که دستگاه تلویزیون در لحظه از یک آنتن دریافت می کند.

    در حالت دوم کاربر کنترل بسیار کمتری در انتخاب چیزی که تماشا می کند، دارد. اصولا وظیفه برنامه سازان تلویزیون اینست که فاصله بین آگهی های بازرگانی (تبلیغات) و اخبار را پر کنند. اخبار که همیشه شامل جنگ، آتش سوزی، زلزله، قحطی، گران شدن سکه و اینجور چیزهاست، هدف اصلیش اینست که بیننده را تا حد خیس کردن شلوارش یا نا امیدی نسبت به زندگی، بترساند. اخبار کالای دم دست و فراوانی است که هزینه تولید آن بسیار کم است. فقط یک اخبار گوی حرفه ای لازم دارد تا بدون تغییر چهره، اخبار قحطی و مرگ و میر سومالی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه را با یک تن صدا بگوید و بینندگان را بترساند.

    از طرف دیگر از انسانیت به دور است که آدمی را که با شنیدن این همه خبر بد، ترسیده و امیدش را نسبت به زندگی از دست داده، همینجوری به حال خودش رها کرد. اینجاست که آگهی های بازرگانی، ما را از وجود کالاها و خدماتی مطلع می کنند که خریدن آنها زندگی ما را متحول می کند. مثل جوایز حسابهای قرض الحسنه. کافیست شما پولتان را در یک حساب قرض الحسنه دو دستی به بانک بدهید تا بعدا آنرا با بهره گزافی (حداقل هجده درصد) به خودتان قرض بدهد. البته این کار شما جوایزی هم دربر دارد که نحوه بردن آنها بسیار(کاملا) شبیه بردن بلیط بخت آزمایی(لاتاری) است و بلیط بخت آزمایی در همه جای دنیا باعث ایجاد امید در میلیونها (شاید هم میلیاردها) نفر می شود.

    اگر از برنده شدن در این شکل از لاتاری نا امید شدید، می توانید پولتان را از بانک پس بگیرید و به سعادتی که توسط یک چهره زیبا و خندان متصاعد کننده خوشبختی، در آگهی بعدی تبلیغ می شود، پناه ببرید. چیزی مثل یک یخچال ساید بای ساید یا یک تلویزیون ال. ای. دی. با عینک سه بعدی یا یک خودرو یا کنکور کارشناسی ارشد. اگر پول کمتری می خواهید خرج کنید، چیزهای ارزانتری مثل چیپس و پفک هم هست.

    بین اخبار و آگهی های بازرگانی یعنی بین ترس و امید، تکه های کوتاهی از درام، کمدی، تراژدی و خزعبل ( یا ترکیبی از آنها) پخش می شود که برای بیننده در حقیقت حکم بو کردن دانه های قهوه بین تست کردن عطرهای مختلف را دارد. این مدل پخش برنامه های تلویزیونی که می توان آنرا مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” نامید، مدل بسیار موفقی در همه جای دنیا است. مثلثی که مثل مثلث برمودا، در هر دقیقه و هر ساعت، وقت و انرژی و سلامت روان میلیونها نفر را در کام خود می بلعد.

    یکی از راههای فرو نرفتن به مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” غلبه بر گشادی تلویزیونی است.

    “گشادی تلویزیونی یعنی استفاده از تلویزیون در حالت دوم بدون بکارگیری مناسب و به موقع ریموت کنترل.”

    برای مثال از مصادیق گشادی تلویزیونی به موارد زیر می توان اشاره کرد:

    – فشار ندادن کلید قرمز به هنگام آغاز اخبار. اگر ورزشکار هستید، برای شما نکشیدن سیم برق از پریز، نشانه گشادی تلویزیونی است.

    – فشار ندادن کلید Mute به هنگام آغاز آگهی های بازرگانی.

    – عوض نکردن کانال به هنگام آغاز خزعبل. ( تعریف دقیق خزعبل موضوع مطلب دیگری خواهد بود.)

    – تحمل مثلث فوق برای فرار از گفتگو با مهمانها یا آدمهای دیگر حاضر در محضر تلویزیون.

    – فرار نکردن از اتاق یا منزل در صورتیکه حق استفاده از ریموت را ندارید. به طور کلی حاضر شدن در مکانی که یک تلویزیون روشن وجود دارد و اختیار ریموتش با شما نیست.

    گشادی تلویزیونی به موارد بالا محدود نمی شود و این موارد صرفا جنبه ارائه مثال دارند.

     

  • ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    نخبه چه کسی است؟

    بر اساس تعریفی که در اساس نامه “بنیاد ملی نخبگان” آمده است: “نخبه: به فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثر گذاري وي در توليد علم، هنر و فناوري كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و متوازن كشور گردد. احراز نخبگی افراد براساس آيين نامه پيشنهادي هيئت امناء و تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواهد بود.”

    کاملا واضح است که طبق این تعریف من نخبه نیستم. ولی از آنجاییکه در بچگی به دلیل نداشتن سرگرمی و بازی کافی،  درس زیاد می خواندم و نمره هایم خوب می شد خیلی ها فکر می کردند من نخبه هستم. البته آن وقتها کلمه نخبه هنوز مد نشده بود و به جایش از کلماتی مثل نابغه و خیلی با هوش استفاده می شد. خوب به هر کسی آنهم در بچگی به تکرار بگویند باهوش است، جو گیر می شود و خیالات برش می دارد. مخصوصا اگر اساس نامه بنیاد ملی نخبگان را هم نخوانده باشد. این اتفاق برای من افتاد.

    اتفاق این بود که قبل از اینکه چیزی در من رشد کرده باشد یا من برای انجام دادن کاری با تمرین کافی استاد شده باشم، صرفا به دلیل کسب نمره های بالا در سیستم آموزش مادون متوسط، آنهم صرفا به دلیل اینکه کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، انتظار زیادی از خودم و زندگیم و دیگران و خیلی چیزهای دیگر پیدا کردم. این جمله خیلی طولانی شد.

    سالها طول کشید تا بفهمم که من نه تنها نابغه، با هوش یا هر چیز دیگر نیستم بلکه با چنین موجودی فاصله بسیار زیادی دارم. قبول این واقعیت برای من بسیار سخت بود. پذیرفتن مسئولیت شکستهایم برایم سخت بود. قبول کردن گشادیها و کم کاریهایی که در طول سالها به دلیل توهمات دوران بچگی مرتکب شده بودم، برایم سخت بود. وقتی این موضوع را فهمیدم که دیگر روابط زیادی را به خاطر غرور و تعصب به باد داده بودم. فرصتهای زیادی را به دلیل گشادی پنهادن شده در نبوغ تخیلیم، نشناخته بودم. از یاس فلسفی رنج برده بودم، بدون اینکه اصلا بدانم فلسفه یعنی چه. چه آدمهای نازنینی را که رنجانده بودم. چه زیباییهایی را که ندیده رها کرده بودم. و چه درسهایی که از شکستهایم نگرفته بودم. چه خنده هایی را که نخندیده بودم. و چه آرزوهایی که به خاطر افسرده شدن قبل از ابتلا به افسردگی، نپرورانده بودم.

    شاید به همین دلیل است که الان اگر کسی وصله هوش و نبوغ و نخبه بودن و این جور چیزها به من ببندد، حالم بد می شود. به چنین آدمی نباید اعتماد کرد. من حداقل 20 سال سابقه قابل استناد ریدن در زندگیم دارم(که خود می تواند موضوع مطلب دیگری باشد)، بعد چه جوری کسی می تواند به راحتی همچین نسبتی به من بدهد؟ در صداقت و حسن نیت یا حداقل قدرت تشخیص این آدم باید شک کرد.

    من هرگز آدم برجسته و کارآمدی نبوده ام. برجسته نمی دانم دقیقا چه کسی است ولی حدس می زنم کارآمد کسی است که کارهایش برای خودش و دیگران تاثیر گذار است. مطمئنم من چنین آدمی نبوده ام. اثرگذاری در تولید علم، هنر و فناوری کشور؟ خوب اینهم که بسیار واضح است. هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكری من در راستای توليد دانش و نوآوری، هرگز موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمی و متوازن كشور نشده است. من هنوز تعریف دقیقی از توسعه علمی و متوازن کشور در ذهنم ندارم. اصلا مطمئن نیستم که هوش و نبوغ فکری من در این راستا بوده باشد. اصلا من معتقد به داشتن هوش و نبوغ فکری نیستم.

    از من و خیلیهای دیگر که گذشت ولی پیشنهاد می کنم این یک پاراگراف تعریف فوق، جایی در کتهابهای درسی نسلهای آینده درج بشود. اینجوری هر وقت از بچه ای معمولی مثل من با القاب باهوش و نخبه و نابغه تعریف بشود، او معیاری برای مقایسه و سنجش صحت و سقم تعریف و تمجید مذکور، خواهد داشت. شاید.

     

     

  • what if

    سناریوی زیر را تصور کنید:

    شما به عنوان مدرس سر کلاس مشغول تدریس هستید. توضیح می دهید که مارمولک مکانیزم تدافعی ای دارد که به هنگام مواجهه با خطر یعنی وقتی دشمن دمش را می گیرد، برای زنده ماندن، دم خود را قطع می کند و فرار می کند. اولین سؤالی که به ذهن کنجکاو بسیاری از دانشجوها می رسد اینست که اگر باز هم دشمن مارمولک را گرفت، چی؟

    در این موقع شما به دانشجویان کنجکاو چه جوابی می دهید؟

    اگر این نوشته من را کسی نخواند چه اتفاقی می افتد؟ اگر بعد از دو سال و نوشتن صدها مطلب دیگر، باز هم وبلاگ من خواننده نداشته باشد، چی؟ اگر این خزعبلاتی که اینجا می نویسم بر روی زندگی مشترکم ده سال بعد اثر منفی بگذارد و باعث جدایی احتمالی من از همسر احتمالی آینده ام بشود و برای باقی عمر تنها بمانم، چی؟ اگر بچه احتمالی من که احتمال دارد از همسر احتمالیم متولد بشود سرطان خون داشته باشد، چی؟ اگر تا شش ماه دیگر همه موهایم بریزد و بیست کیلو اضافه وزن پیدا کنم، چی؟ اگر دنیا به آخر برسد، چی؟ اگر قیمت طلا باز هم بالاتر برود و من در بازنشستگی پول کافی برای ایمپلنت دندانهایم نداشته باشم، چی؟ اگر دو ماه بعد شریکم به من خیانت کند، چی؟ اگر از من خوشش نیاید، چی؟ اگر فردا خورشید طلوع نکند، چی؟ و الخ.

    و اما جواب درست: دشمن اگر باز هم مارمولک را بگیرد حتما آنرا می خورد.

    نصیحت “آدم باید نیمه پر لیوان را ببیند” کلیشه است و بیشتر وقتها در مواجهه با “اگر چی؟” کمک کننده نیست. زمانیکه چنین سؤالی در ذهن آدم مطرح می شود بهترین کار اینست که به جای پرهیز از آن، جوابش را صادقانه به خود بدهد.

  • سیم آخر

    قولهای بزرگ بده.

    پلهای پشت سرت را خراب کن.

    قایقهایت را آتش بزن.

    جایی برای مخفی شدن، راهی برای فرار، بهانه ای برای توجیه باقی نگذار.

  • ببم جان نون تمام شدست صف چرا بهم مزنی

    این یکی از مشهورترین و خنده دارترین جکهای قزوینی است.

    من این جک را هزار بار شنیده ام ولی هنوز به آن می خندم. شاید به این دلیل باشد که مثل میلیونها ایرانی دیگر بخش عمده سالهای کودکی و نوجوانیم در زمان جنگ و سالهای بعد از آن سپری شد. یکی از مشخصات آن سالها صف بود. صف برای نون. صف برای تخم مرغ. صف برای کره. صف برای گرفتن کوپن. صف برای گرفتن هر چیزی با کوپن. صف برای ثبت نام در مدرسه. صف در بانک. صف برای گرفتن دفترچه کنکور. صف برای گرفتن نتیجه کنکور. صف برای سوار شدن به اتوبوس برای سفر از قزوین به تهران و انجام تحصیلات عالیه.

    هر آدمی بعد از اینکه چند بار توی صف ایستاد و بعد از یک ساعت فهمید هر چیزی که انتظار گرفتنش را می کشیده تمام شده است، بدون اینکه خودش بخواهد به محض قرار گرفتن در صف هورمونهای استرس و ترس در مغزش ترشح خواهد شد. فرایند نسبتا ساده ای است. ابتدا باید بپرسی که نفر آخر کیست؟ خودت را بعد از نفر آخر قرار می دهی. میزان استرس و ترس اولیه تابعی از عوامل مختلفی از قبیل طول صف، وضعیت روحی آن لحظه شرکت کننده، اهمیت حیاتی موضوع صف، زمان و مکان صف، تعداد ناکامیهای قبلی و غیره می باشد. استرس و ترسی که در صف بوجود می آید و در طول زمان بیشتر و بیشتر می شود، شرکت کننده را وادار می کند که با بی تابی به جلوی صف نگاه کند و زمان دستیابی به موضوع مورد انتظار خود را در ذهنش محاسبه مجدد کند. یکی از واکنشهای طبیعی دیگری که شرکت کننده انجام می دهد حرکت انفرادی در صف است. به عبارت دیگر حرکت زمانی که صف حرکت نمی کند. این فعالیت طبیعی ولی غیر منطقی باعث می شود که فاصله فیزیکی شرکت کننده با نفر مقابلش کمتر و کمتر شود تا جایی که این فاصله به صفر برسد. در این حالت نفر جلویی علاوه بر استرس و ترسی که خودش دارد ممکن است معذب (uncomfortable) هم بشود. نفر جلویی برای از بین بردن این حس کمی به جلوتر می رود و این اتفاق برای دیگران در صف تکرار می شود تا فضای خالی بین شرکت کنندگان از بین برود و صف حتی به شکل مجازی هم نتواند حرکت کند.

    آن سالها گذشت و نیاز به تشکیل صف برای خیلی از چیزهایی که آنوقتها گرفتنش صف لازم داشت، از بین رفت. ولی شما هم می دانید که پدیده های اجتماعی و فرهنگی به این راحتی ناپدید نمی شوند. در همان موقع هم صف برای خیلی ها چیزی بیشتر از انتظار برای دریافت یک کالا یا خدمت محسوب می شد. از جک فوق الذکر که بگذریم چیزهایی مثل وقت گذرانی. مثلا خود من هر وقت هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم ( و من در آن سالها خیلی وقتها هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم) تو صف روزنامه می ایستادم. صفی که حاصل انتظار آن یا روزنامه اطلاعات بود یا کیهان. روزنامه هایی که حتی اگر می خواندمشان چیزی دستگیرم نمی شد. بعضی ها شاید از روی اعتیاد این کار را می کردند. صف شاید به زندگی بعضیها معنی می داد. بعضی ها هم تکنیکهای زرنگی خود را در صف تمرین می کردند و آنها را بعدا برای دوستانشان تعریف می کردند. هر چی بود صف همیشه و همه جا بود.

    آن سالها گذشت ولی صف ماند. الان نون سنگک را می توان تلفنی به سوپر محل سفارش داد ولی ظاهرا همیشه چیزی هست که ارزش صف ایستادن را داشته باشد.

    من واقعا کنجکاوم بدانم که امروز(به تاریخ انتشار مطلب مراجعه کنید) چرا یک نفر برای خریدن آش رشته صف می ایستد. آنهم در شهری که با طی کردن حداکثر بیست متر در هر جهت، یک دیگ آش رشته می توان یافت. در ماه رمضان علاوه بر همه رستورانها و ساندویچیهای شهر که تعدادشان هم کم نیست تعداد زیادی میز در گوشه و کنار دیده می شود که  گویی از آسمان افتاده اند و تنها رسالتشان برطرف کردن کمبود آش رشته در این شهر است.  کسی که آش می فروشد چنان قیافه جدی و مصممی دارد که فکر می کنی از طرف سازمان جهانی غذا داوطلب شده تا جلوی یک فاجعه انسانی در یکی از کشورهای خاورمیانه را بگیرد.

    اگرچه این روزها عرضه بیشتر از تقاضا است و چیزی تمام نمی شود. اگرچه این روزها صفی به هم نمی خورد.

    ولی صف همچنان باقی است.

     

  • ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

    وقتی فکر نوشتن راجع به این کلمه (فعل، موضوع، عمل یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) به مغزم خطور کرد اولین حسی که سراغم آمد ترس بود. ترس بقدری بود که تا چند روز قضیه را جدی نگرفتم. فکر کردم این هم از آن موضوعات گذرا است. موضوعاتی که توی تاکسی یا استخر یا همچین جایی به مغز آدم خطور می کنند و بعد خیلی زود اهمیت خود را از دست می دهند. ولی این یکی این جوری نبود. ول کن نبود. قضیه وقتی جدی تر شد که آنرا توی جعبه گوگل تایپ کردم. اول به قصد اینکه ببینم فیلتر شده است یا نه. دوم اینکه می خواستم ببینم دیگران در این باره چه نوشته اند. سوم اینکه می خواستم به جستجوهای خود بعد جدیدی داده باشم. چهارم اینکه می خواستم … اصلا دلیل اول و آخرش این بود که می خواستم بر ترس نوشتن غلبه کنم.

    ریدن. می خواهم درباره ریدن بنویسم.

    همین الان دوباره ترسیدم. ولی این ترس قاعدتا با آن ترسی که سی و اندی سال پیش برای اولین بار از عدم کنترل اعضای فرودست شناخته بوده ام فرق دارد. تبلیغات مای بیبی (My Baby) که بچه ای خوشحال و خندان پس از ریدن را نشان می دهد باور نکنید. همه بچه ها از یک سنی به بعد از ریدن می ترسند. این ترس ممکن است از نگاه عاجزانه مادر به دلیل هزینه های گزاف پوشک خارجی ناشی شده باشد یا قیافه درهم پدر از بوی گه. چیزی که مسلم است اینست که بچه می ترسد. آنقدر که همه هوش و استعداد خود را به کار می بندد تا کنترل روده های خود را به دست بگیرد. تا بتواند خودش را در زمان مناسب در مکان مناسب قرار دهد. و اینست اولین و مهمترین دستاورد فرزند بشر. تنظیم جغرافیا. ریدن بر روی سنگی سفید. قدم بعدی تمیز کردن آن است. قدمی که خیلی کوچکتر از قدم قبلی نیست و آن هم چند سالی طول می کشد. کودک متمدن امروزی با نائل شدن به این موفقیت بزرگ پا به عرصه آموزش عمومی (مهد کودک، کودکستان و …) می گذارد. نقطه عطفی که ترس از ریدن بیولوژیکی را تقریبا به جز مواردی خاص(مانند مسافرت به فرنگ برای اولین بار و نیافتن شلنگ آب به وقت قضای حاجت) تا سنین پیری و نیاز به ایزی لایف به حاشیه زندگی نسبتا مدرن ما می راند.

    ریدن می رود ولی احساس آفریده شده با آن می ماند. ترس. این احساس می ماند و روز به روز بزرگتر و پیچیده تر می شود. ترس از نمره نیاوردن و قبول نشدن در کنکور، با اتمام آموزش عمومی و فارغ التحصیل شدن به دنیای واقعی با ترسهای متعدد جدیدی جایگزین می شوند. تقریبا هر چیزی را که اقتصاد امروزی به ما می فروشد یا ترس جدیدی در ما ایجاد می کند یا وعده از بین بردن ترس حاصل از محصولی قبلا خریداری شده را می دهد. مثلا روزنامه ای که با قیمت نسبتا کمی می خرید. یا اخبار تلویزیون که به رایگان نگاه می کنید. یا همین اس ام اس تبلیغاتی که برای فروش دستگاه تصفیه آب الان برای من رسید. اگر شماره تلفنم با عدد دیگری شروع می شد شاید تبلیغی برای خریدن یک خودروی گران قیمت وارداتی یا سفری به اروپا دریافت می کردم. ولی در هر صورت می ترسم.

    ترس از خوردن آب آلوده یا ترس از ندیدن برج ایفل. چه فرقی می کند؟

    ترس از فقر. ترس از نداشتن پول کافی به هنگام بازنشستگی در بیست سال بعد. ترس از تنها ماندن. ترس از خیانت. ترس از هجرت. ترس از بازگشت.ترس از چاق شدن. ترس از اینکه کسی ما را دوست ندشته باشد. ترس از دست دادن. ترس از به دست نیاوردن. ترس از اینکه کسی از این مطلب من درباره ریدن خوشش نیاید. ترس از آبروریزی. ترس از رئیس. ترس از کارفرما. ترس از ورشکستگی. ترس از صاحبخانه. ترس از خواب ماندن. ترس از بیکاری پسر بزرگم بعد از گرفتن فوق لیسانس دانشگاه آزادش. ترس از زلزله، جنگ، سرطان، خشکسالی، گران شدن دلار و الخ.

    اعتراف می کنم که این مطلب با ترس نوشته و منتشر شده است.