دسته: دروغ

  • برندینگ، کوکاکولا و شناسه شخصی

    یک نفر الان  از یک شرکت تبلیغاتی زنگ زد و گفت که وب سایت شرکت ما را دیده و دوست دارد که در خدمت ما باشد. من تشکر کردم و گفتم که نیازی نیست. یارو گفت که فکر می کند کار ما خیلی منحصر بفرد است و “حیف” است که مردم با آن آشنا نشوند. من گفتم که خوب اگر واقعا فکر می کنید حیف است مردم را با آن آشنا کنید. گفت که برای اینکار اجازه ما را می خواهد. من بهش گفتتم که از این لحظه به بعد اجازه این کار را دارد. یارو خداحافظی کرد.

    واقعا اگر مردم با کار ما آشنا نشوند “حیف” است؟ اصلا معنی حیف دقیقا چیست؟ تعریف حیف بماند برای یک مطلب دیگر.

    و اما چرا یک شخص و یا یک شرکت به یک شرکت تبلیغاتی نیاز دارد؟ اصلا چرا در این اقتصاد ورشکسته و برای این چهار تا کسب و کار نیم بند این همه شرکت تبلیغاتی هست؟ شرکتهایی که ادعا می کنند تعداد مشتریان شما را ظرف 48 ساعت چند برابر می کنند. شرکتهایی که ادعا می کنند این کار را به صورت آنلاین انجام می دهند ولی ما تبلیغاتشان را در بزرگراهها یا سر چهارراهها می بینیم! شرکتهایی که “پیک” چاپ می کنند، شرکتهایی که بروشور توزیع می کنند، شرکتهایی که پیامک می فرستند، شرکتهایی که ایمیل می فرستند و الخ.

    مگر کشوری که سرانه تولید ناخالصش کمتر از ماهی چهارصد دلار است، این همه تبلیغات لازم دارد؟ مگر لوله فاضلاب ساختمانها هر چند وقت یکبار می گیرد که نمای کدر ساختمانها با برچسبهای لوله بازکنیها براق شده است؟

    ریشه این درد کجاست؟ برندینگ.

    برندینگ چیست؟ از آنجاییکه در اقتصاد امروزی، ما چیزهایی را می خریم که واقعا آنها را نیاز نداریم و حتی پول خریدن آنها را هم نداریم بنابراین شرکتها و بنگاههای اقتصادی نیاز به روشی دارند تا ما را خر کنند. این روش برندینگ نام دارد. شرکتها با برندینگ به ما تلقین می کنند که چیزی را که آنها می فروشند ما واقعا نیاز داریم و گرهی از کار ما می گشاید. آب میوه ای که حاصل آب بستن به کنسانتره وارداتی است، با روش برندینگ به عنوان آب میوه صد درصد طبیعی به خورد ما داده می شود و ما که فرصت نوشیدن آب شیر را از دست داده ایم، بعد از نوشیدن آب میوه برند شده نه چندان ارزان قیمت، احساس تازگی می کنیم! اینترنت پر سرعت +ADSL2 هم داستان مشابهی دارد. چیپس و پفک هم همینطور. خودروهای تولیدی و وارداتی هم همینطور. کلاسهای زبان و کنکور هم همینطور. مدارس غیر انتفاعی هم همینطور. آیفون تصویری و نوشابه انرژی زا هم همینطور. و الخ.

    اصولا هر فروشنده ای که چیزی را عرضه می کند که مشتریانش به آن نیاز ندارند، به برندینگ رو می آورد. شاهد این مدعا هم کوکاکولا گران ترین برند دنیا که اساتید برندینگ با افتخار از آن نام می برند. عرضه کننده مایعی قهوه ای رنگ که به اندازه شاش آدمیزاد هم خاصیت ندارد ولی همه مردم دنیا آنرا با اشتیاق می نوشند. سالهاست که این کار را می کنند. پس ایده برندینگ ایده موفقی است. هر کس که چیزی برای فروش دارد که به درد مشتریانش نمی خورد باید به سراغ برندینگ برود. ولی چه جوری؟ از طریق متخصصین امر. شرکتهای تبلیغاتی. شرکتهایی که به ما کمک می کنند مشتریانمان را در سراسر کشور چند برابر کنیم. چه ایده فوق العاده ای. با این ایده می توان آب رنگی شیرین گازداری را که برای سلامتی مضر است به میلیاردها نفر فروخت. البته با برندینگ. با تصاویری از خوشبختی و آرامش و زندگی ایده آل. امواج اقیانوس، موسیقی ملایم، دختران و پسران جوان و سالم و شاداب. ظاهرا با این تصاویر و مقدار زیادی پول برای تبلیغات هر چیزی را می شود فروخت.

    حالا که عصر حاضر چنین ایده فوق العاده ای را در اختیار ما گذاشته است بیایید آنرا در سطح ملی گسترش دهیم. چه جوری؟ با کنفرانس بین المللی برندینگ.

    از اساتید ایرانی و خارجی که در زمینه برندینگ تخصص دارند، دعوت می کنیم تا سالی یکی دو بار این جادوی قرن را به ما هم آموزش بدهند. یکی دو سه بار این کنفرانس را برگزار می کنیم. شرکت کنندگان علاقه اولیه خود را کم کم از دست می دهند. آنها که مثل بقیه آدمها به دنبال یک راه حل معجزه آسا هستند که همه مشکلات را با هم یک شبه حل کند، امید خود را به برندینگ سازمانی از دست می دهند. برندینگ شهری و نسخه های دیگر برندینگ را در کنفرانسهای دیگری تجربه می کنیم. بالاخره یک مدلی از برندینگ باید برای ما کار کند. کلید معما در برندینگ است.

    تا زمانی که آن راه حل معجزه آسا پیدا شود اجازه بدهید به نسخه خاصی از برندینگ بپردازیم با نام شناسه شخصی یا personal brand. خبر خوب این است که جسم و ذهن و رفتار و هر چیزی که من و شما را می سازد، می تواند در قالب یک برند، بسته بندی شود. درست مثل کوکاکولا یا تویوتا یا اپل. کسی که مدتها به عنوان سازنده مسکن شناخته می شده وقتی تصمیم می گیرد یک بانک خصوصی تاسیس کند می تواند خودش را در قالب یک برند جدید شناسایی مجدد (rebrand) کند. فروشنده پوشاکی هم که تصمیم می گیرد معلم آیلتس بشود همینطور.

    اینجاست که به ریشه برندینگ می رسیم. دروغ.

    متخصص شناسه شخصی (عجب عنوانی!) از شما می خواهد دروغ بگویید. کاری را بکنید که در حالت عادی انجام نمی دهید. حرفی را بزنید که از شما صادر نمی شود. لباسی را بپوشید که دوست ندارید. مثل فیلمبردار مجالس عروسی که همه این چیزها را به عروس و داماد دیکته می کند و آنها مثل دو تا دلقک بازیچه اوامر او می شوند. چون باید در فیلم عروسیشان یک جور خاصی ظاهر شوند، نه آنطوری که واقعا هستند. متخصص شناسه شخصی به شما یاد می دهد چه جوری در فیلم زندگیتان بازی کنید. درست مثل دامادی که برای اولین و آخرین بار در زندگیش کت و شلوار و کراوات پوشیده و در حالیکه دست عروس را گرفته است و به نقطه ای دور دست نگاه می کند، به سوی ماشین عروس (بی ام و اسپرت اجاره ای) گامهایی مطمئن بر می دارد.

    یک آدم یا دروغ می گوید یا دروغ نمی گوید. حداقل درباره خودش و زندگی خودش. به همین سادگی. چه نیازی هست که کسی خودش را به عنوان یک سوپرمن که به موفقیتهای کار و زندگی یکی پس از دیگری دست می یابد، به آدمهای دیگر بشناساند؟ به عنوان آدمی که فرمول خوشبختی و موفقیت را کشف کرده است. به عنوان آدمی که کلید معما را در دست دارد. به عنوان آدمی که اشتباه نمی کند. به عنوان آدمی که چیزی برای عرضه دارد که حیف است مردم با آن آشنا نشوند. درست مثل کوکاکولا.

     

    مطالب مرتبط:

    بزرگترین دروغگو

     

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • یازده ایده برای حقیقت جویی که از فرانسیس بیکن می توان آموخت

    ” …I found in my own nature special adaptation for the contemplation of truth.

    For I had a mind at once versatile enough for that most important object, I mean [1]the recognition of similitudes and at the same time sufficiently steady and concentrated [2]for the observation of subtle shades of difference.

    [3]I possessed the passion for research,

    [4]a power of suspending judgement with patience,

    [5]of meditating with pleasure,

    [6]of assenting with caution,

    [7]of correcting false impressions with readiness,

    [8]and of arranging my thoughts with scrupulous pains.

    [9]I had no hankering after novelty,

    [10]no blind admiration for antiquity.

    [11]Imposture in any shape I utterly detested.

    For all these reasons I considered that my nature and disposition had as it were, a kind of kinship and connection with truth.”

    Franics Bacon

     

    برای استاد شدن در حقیقت جویی هم دو راه بیشتر وجود ندارد. تمرین کردن یازده ایده فرانسیس بیکن یکی از آنها می تواند باشد. راه دیگر قسم خوردن است.

  • بزرگترین دروغگو

    آدمها علاقه عجیبی به شناسایی و صحبت درباره بزرگترین چیزها دارند. آنقدر که یک کتاب به نام گینس به این موضوع اختصاص داده شده است. بلندقدترین مرد جهان. سریعترین دونده دو 100 متر زن جهان. بزرگترین هندوانه. بزرگترین آلت تناسلی. طولانی ترین (بزرگترین در نوع خود) خیابان جهان. سریعترین هواپیما یا اتومبیل یا خط اینترنت. درازترین ناخن. بزرگترین حساب بانکی (پولدارترین مرد جهان). بزرگترین کشتی مسافرتی. و الخ.

    من شخصا هیچ وقت به این بزرگترین ها علاقه خاصی نداشتم. یا به کوچکترین ها. کوچکترین ها هم همان بزرگترین ها هستند منتها از آنطرف طیف. یا متوسط ترین ها. یا هر ترین دیگری. هر “ترینی” مقایسه ای کمیتی است که یک یا چند عنصر یک مجموعه را از بقیه اعضای آن متمایز می کند. البته “ترین” های کیفیتی هم وجود دارند. مثل “دختر شایسته” (شایسته ترین دختر؟) که به نظر من حتی آنها هم با معیارهای کمیتی اندازه گیری می شوند. هر ترینی با یک سری معیار که توسط یک عده آدم انتخاب شده اند، اندازه گیری می شود.

    من اخیرا به دوتا از این ترینها علاقه مند شده ام. بزرگترین دروغ دنیا. و بزرگترین دروغگوی دنیا. اصولا معیارهای اندازه گیری بزرگترین دروغ کدامند؟ تعداد آدمهایی که در نتیجه آن دروغ جانشان را از داست داده اند؟ یا میزان ثروتی که به باد رفته است؟ یا تعداد آدمهایی که امید یا باورشان را به یک شخص یا به یک سیستم از دست داده اند؟ یا میزان دردی که آن دروغ به طور مستقیم یا غیر مستقیم به بشریت تحمیل کرده است؟ به شکل ترس یا استرس یا قتل یا جهل یا گرسنگی یا نفرت یا خشونت یا … . و الخ.

    هیتلر به آلمانیها و بقیه مردم دنیا دروغ گفت. هیتلر گفت که یهودیها آدمهای بدی هستند و مسؤول همه مشکلات آلمان از جمله شکست آنها در جنگ جهانی اول. بنابراین نسلشان از روی کره زمین باید نابود شود. هیتلر و دار و دسته اش که رسانه های عمومی را در اختیار داشتند آنقدر این دروغ را تو بوق و کرنا کردند که همه مردم آنرا باور کردند. خیلی ها مثل هیتلر معتقدند اگر یک دروغ را هرچقدر هم که بزرگ باشد، به اندازه کافی تکرار کنی همه باور می کنند. این وسط هم چند ده میلیون نفر کشته شدند. بیل کلینتون دروغ گفت که با مونیکا لوینسکی رابطه نامشروع نداشته است. گند قضیه که درآمد، چند ده میلیون آمریکایی باور خود را به آقای کلینتون (یا صداقتش) از  دست دادند. (ما از کجا می دانیم؟!)

    کلینتون در حال دروغ گفتن

    “حراج واقعی واقعی” نشان می دهد که یک آدمی یک جایی به دروغ اجناسش را “حراج” کرده است و عده ای آدم، اول پولشان را و بعد باورشان را به حراج از دست داده اند. بعد یک آدمی به دروغ اجناسش را  “حراج واقعی” کرده است. و الخ.

    در ایلیاد هومر می خوانیم که تروجان پاریس (Trojan Paris) پادشاه تروا کاری مشابه کار آقای کلینتون انجام می دهد. البته او به جای منشی اش، زن(ملکه) پادشاه اسپارتا را برای این کار انتخاب می کند. گند قضیه که در می آید جنگ تروا در می گیرد. لشکر یونان در آن جنگ شکست می خورد. یونانیها یک دروغ بزرگ می گویند. یک اسب چوبی بزرگ را به نشانه صلح به اسپارتا قالب می کنند. شب که می شود و اسپارتا به خواب فرو می رود، سربازان یونانی از شکم اسب چوبی بیرون می آیند و اسپارتاها را سلاخی می کنند.

    اسب تروجان(تروا)

    به نظر من اسب تروجان را می توان بزرگترین دروغ تاریخ دانست. این فقط یک دروغ نیست. یک سیستم دروغگویی است. سیستمی که هر آدمی را به بزرگترین دروغگو تبدیل می کند. شستشوی مغزی در حقیقت همان ارسال اسب تروا به درون ذهن آدمها است. هر سیستمی یک اسب تروجان به درون ذهن ما فرستاده است. سیستم آموزش عمومی. سیستم بانکداری. سیستم املاک و مستغلات. سیستم حکومتی. سیستم مصرفی اقتصاد جهانی. و الخ. درست مثل ویروسهای کامپیوتری که به همین نام معروفند. سربازان اسب تروجان شبها که خواب هستیم یا روزها که بیداریم وقت و بی وقت از اسب چوبیشان پیاده می شوند و ما را انگولک می کنند. آرامش ما را به هم می زنند. ما را می ترسانند. به ما استرس وارد می کنند. ما را از درون سلاخی می کنند.

    چگونه؟

    با دروغهایی که به خودمان می گوییم. دروغ درباره چیزهایی که می خواهیم. دروغ درباره چیزهایی که نمی خواهیم. دروغ درباره کارهایی که انجام می دهیم. دروغ درباره کارهایی که دوست داریم انجام بدهبم ولی انجام نمی دهیم. دروغ درباره حرفهایی که دوست داریم بزنیم ولی نمی زنیم. و الخ. هر کسی برای خودش بزرگترین دروغگو است. من بزرگترین دروغگویی هستم که تا به حال دیده ام. هر کسی فقط خودش می داند که چه دروغهایی به خودش و دیگران می گوید. دروغهایی که هیچ دروغ سنجی نمی تواند نشانشان بدهد. دروغهایی که علاوه بر مال و جان آدمها، خلاقیت آنها را هم از بین می برد. و آزادیشان را.

    The truth will set you free, but first it will make you miserable.  ~James A. Garfield

    تنها راه آزاد شدن، رهایی از دروغ است. دروغی که خودمان به خودمان می گوییم. دروغی را که دیگران به ما می گویند کاری نمی شود کرد! البته این رهایی بهایی هم دارد. وقتی دروغ نمی گویید بعضی از دوستانتان را از دست می دهید. به دلایل مختلف. بعضی از آنها از شما متنفر می شوند. بعضی از آنها خجالت می کشند که به عنوان دوست شما شناخته شوند. وقتی دروغ نمی گویید از بعضی از جوامع (کوچک یا بزرگ) طرد می شوید. بعضی از آدمها دیگر هرگز با شما صحبت نخواهند کرد.

    آزادی

    وقتی دروغ نمی گویید خیلی ها فکر می کنند که شما دیوانه شده اید. عقلتان را از دست داده اید. از شما می ترسند. به طرفتان سنگ پرت می کنند. شما را مسخره می کنند. به شما فحش می دهند. آنها نیاز دارند بفهمند که شما چرا راست می گویید. باید درک کنند که شما چطور می توانید خودتان را بدون سانسور بیان کنید. این کار برای بیشترشان کار بسیار سختی است. از دید آنها شما آدم نیستید.

    و اگر به اندازه کافی به راست گفتن ادامه بدهید کم کم آدمهای جدیدی به سوی شما جذب می شوند. آدمهایی که فکر می کنند شما بامزه یا سرگرم کننده یا همچین چیزی هستید. آدمهای جدیدی پیدا می شوند که به شما اعتماد می کنند. در جایی که صد هزار نفر دروغ می گویند وقتی یک نفر راست می گوید، خود به خود متمایز می شود. بدون اینکه کاری بکند. بدون اینکه از کلمه واقعی دوبار پشت سر هم استفاده کند. مثلا حراج واقعی واقعی. فروشنده واقعی واقعی. خریدار واقعی واقعی. و الخ.

    آزادی چگونه از بین می رود؟ با مرز. مرزهایی که هر لحظه با آنها زندگی می کنیم. لمسشان می کنیم. “اگه به دختره بگم ازش خوشم میاد ممکنه ناراحت بشه.”، “اگه فلان کارو نکنم مامانم خوشش نمیاد.”، “اگه من بگم قرمه سبزی بقیه ممکنه بگن جوجه کباب.” و الخ. مرزهای آدمها همین “اگر”ها هستند. دروغ نگفتن یعنی شناسایی این مرزها و هل دادنش به عقب. زمانی فرا خواهد رسید که این مرزها آنقدر عقب رفته اند که گویی دیگر وجود ندارند. آزادی همانجاست. برای آزاد شدن به یک ماشین فلان یا مدرک فلان یا همسر فلان یا دماغ فلان نیاز نیست. هر روز مرزهایت را کمی به عقب تر هل بده. برای آزاد شدن.

  • پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

    اول
    چند صد سالی است که دیگر هیچ رازی وجود ندارد.
    دوم
    آدمها به خودشان و به دیگران در سطح ملی و فراملی دروغ می گویند.
    سوم
    قضیه جدی نیست.
    چهارم
    توهم فردی و جمعی از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکلی دیگر تغییر می کند.
    پنجم
    جهان هستی به خواسته های ما وقعی نمی گذارد.
    الهام گرفته از کتاب “The Five Secrets You Must Discover Before You Die” 

    مطالب مرتبط: