يك وانت پيكان در بزرگراه آزادگان چنان پيچيد جلوي من كه اگر ترمز نمي كردم تصادف مي شد. چهل ثانيه بوق زدم. راننده وانت اول دستش را به نشانه معذرت خواهي و بعد به نشانه بسه ديگه تكان داد. سرپرستي هنك را به همان كسي كه او را به ما هديه داده بود واگذار كرديم.… ادامه خواندن ٢٤ مرداد ١٣٩٦ – تهران
دسته: يادداشت
23 مرداد 1396 – زرخشت
برای مادرم یک چهارپایه با چوب ساختم.با بکارگیری اره و رنده برقی، چکش، میخ و چسب چوب. از آقا داود یاد گرفتم که چسب چوب خیلی مهمتر از میخ است. و لبه های نامیزان دو تکه چوب کنار هم را می توان بعد از تمام شدن کار با رنده میزان کرد. البته اگر جاهای دیگر… ادامه خواندن 23 مرداد 1396 – زرخشت
20 مرداد 1396 – زرخشت
بعد از چند روز حسابی گرم، دیشب تا صبح، حسابی باران بارید. عجب هوایی است. با مادر بچه ها و هنک رفتیم پیاده روی تا روستای همسایه. از میانبری که از وسط یک دره و از روی یک رودخانه رد می شود. در بیشتر مسیر هنک دسترسی نامحدود به آب چشمه و جویبار داشت و… ادامه خواندن 20 مرداد 1396 – زرخشت