دسته: کتاب

  • چگونه مراقبه کنیم – یک راهنمای عملی برای دوست شدن با ذهنمان

    چگونه مراقبه کنیم – یک راهنمای عملی برای دوست شدن با ذهنمان

    چگونه مراقبه کنیم

    یک راهنمای عملی برای دوست شدن با ذهنمان

     

    نوشته پما چودرون

    ترجمه علی سخاوتی

     

    مدیتیشن صرفا تعلیم حالت وجود ماست تا ذهن و بدنمان بتوانند هماهنگ باشند. با تمرین مدیتیشن، ما می‌توانیم یاد بگیریم که به دور از فریب، کاملا زنده و اصیل باشیم.

    چوگیام ترونگپا رینپوچه

     

    خرید این کتاب روی کتابراه

     

    چگونه مراقبه کنیم

     

     

    چرا مدیتیشن؟

     

    ما برای آسوده بودن مراقبه نمی کنیم. به عبارت دیگر ما برای اینکه همیشه و در همه حال، احساس خوب داشته باشیم، مراقبه نمی کنیم. من تصور می‌کنم که با شنیدن این حرف به شدت تعجب کرده‌اید، چون بسیاری از افراد صرفا برای اینکه حس بهتری داشته باشند به سراغ مدیتیشن می آیند. اگرچه هدف مدیتیشن داشتن احساس بد هم نیست. در عوض، مدیتیشن به ما فرصت می‌دهد که نسبت به هرآنچه که در جریان است، توجه باز و شفقت آمیز داشته باشیم. فضای مدیتیشن مانند آسمان بزرگ است، آنقدر گسترده و پهناور که هر چه را که بر خیزد، در خود جای دهد.

    در مدیتیشن، افکار و هیجانهای ما می توانند مانند ابرها باشند که هستند و می‌گذرند. خوب و راحت و لذت بخش و سخت و دردناک، همه‌اش می آید و می‌رود. بنابراین ذات مدیتیشن، تمرین چیزی رادیکال است که قطعا با الگوی آشنای موجودات متفاوت است: یعنی ماندن با خودمان، صرف نظر از چیزی که در حال وقوع است، بدون برچسب زدن خوب و بد، درست و غلط، خالص و ناخالص به روی تجربه ای که داریم.

    اگر مدیتیشن تنها به معنی داشتن حس خوب بود (و من معتقدم که همه ما مخفیانه چنین آرزویی داریم)، ما غالبا باید احساس می کردیم که آنرا اشتباه انجام می دهیم. چراکه گاهی اوقات، مدیتیشن می تواند تجربه بسیار سختی باشد. یک تجربه بسیار رایج یک مراقبه‌گر در یک روز عادی یا یک اردوی مدیتیشن، تجربه کسالت، بی‌قراری، کمردرد، درد زانوها، حتی اذیت شدن ذهن و خلاصه بسیاری احساسات ناخوشایند دیگر است. در عوض، مدیتیشن به معنی یک گشودگی شفقت آمیز و توانایی بودن با خود و موقعیت خود در حین همه انواع تجربه‌هاست. در مدیتیشن، شما به هر آنچه که زندگی پیش رویتان قرار می‌دهد باز هستید. زمین را لمس می‌کنید و باز می گردید به بودن در همین جا. اگرچه بعضی از انواع مدیتیشن، بیشتر به دستیابی به حالتهای خاص و فرا رفتن از سختیهای زندگی می پردازند، نوعی از مدیتیشن که من آنرا یاد گرفته‌ام و اینجا آموزش می‌دهم، به بیداری کامل به زندگیمان می پردازد. به گشودن دل و جان به سختیها و لذتهای زندگی همانگونه که هست. و ثمرات این نوع از مدیتیشن، بی پایان است.

    در حین مدیتیشن، ما پنج ویژگی را در خود می پرورانیم که در ماهها و سالهای تمرین پیش رو، خودشان را نشان خواهند داد. هر زمانیکه از خود می پرسید من چرا مراقبه می کنم، مراجعه به این ویژگیها ممکن است برای شما مفید باشد. اولین ویژگی – همان اولین کاری که به هنگام مدیتیشن انجام می دهیم – رشد و پرورش استواری با خودمان است. من زمانی با یک نفر در این‌باره گفتگو می‌کردم و او از من پرسید، آیا این استوار بودن نوعی از وفاداری است؟ ما به چه چیزی قرار است وفادار باشیم؟ از طریق مدیتیشن، ما یک وفاداری به خودمان توسعه می دهیم. این استواری که در مدیتیشن پرورش می دهیم بلافاصله به وفادار ماندن به تجربه زندگی خودمان ترجمه خواهد شد.

    استواری به این معناست که وقتی به مراقبه می نشینید و به خود فرصت تجربه هر چه را که در لحظه اتفاق می‌افتد می‌دهید، اگر ذهنتان با سرعت صد کیلومتر در ساعت حرکت کند، بدنتان بخارد، سرتان گیج برود، قلبتان از وحشت لبریز شود، هر چیزی که پیش آید شما آن تجربه را ترک نمی‌کنید. همین. بعضی وقتها برای یک ساعت آنجا می نشینید و چیزی بهتر نمی شود. آنوقت شاید بگویید جلسه مدیتیشن بد. من الان یک جلسه مدیتیشن بد داشتم. ولی اراده به نشستن در آنجا برای ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت، یک ساعت، هر مدتی که شما آنجا نشستید- یک مصداق وفاداری به خود یا استواری است.

    ما تمایل زیادی به برچسب زدن، نظر دادن و قضاوت کردن درباره چیزی را که اتفاق می افتد داریم. استواری – وفاداری به خود- معنیش اینست که به خود اجازه می‌دهید که آن قضاوتها را رها کنید. پس بخشی از استواری اینست که وقتی متوجه ذهن خود می‌شوید که با سرعت یک میلیون کیلومتر در ساعت در حرکت است و دارید به هر چیزی فکر می‌کنید، این لحظه طبیعی وجود دارد که بدون هیچ تلاشی پدید آمده است: شما با تجربه خود می مانید.

    در مدیتیشن، شما این ویژگی وفاداری و استواری و استقامت را در خود پرورش می دهید. و همزمان با یادگیری انجام این کار در مدیتیشن، ما قادر می شویم که در انواع موقعیتها خارج از مدیتیشن یا آنچه که پسامراقبه می‌نامیم نیز، از خود استقامت نشان دهیم.

    ویژگی دوم که در مدیتیشن پرورش می‌دهیم، شفاف دیدن است که شبیه استواری است. گاهی این ویژگی، آگاهی شفاف نامیده می شود. به کمک مدیتیشن، ما این توانمندی را در خود توسعه می‌دهیم که وقتی در برابر شرایط یا آدمها به لاک سخت خود فرو می‌رویم یا به نوعی به زندگی پشت می‌کنیم، مچ خودمان را بگیریم. کم کم، آغاز یک زنجیره واکنش عصبی که توانایی ما در تجربه لذت یا برقراری ارتباط با دیگران را محدود می‌کند، شناسایی می‌کنیم. شما گمان می‌کنید که چون ما خیلی ساکت و بی حرکت، با تمرکز روی تنفس به مراقبه می‌نشینیم، چیز زیادی متوجه نمی‌شویم. ولی واقعیت کاملا برعکس است. به کمک پرورش استواری، این یادگیری ماندن در مدیتیشن، ما کم کم یک شفافیت بی طرفانه و بدون قضاوت در فعل دیدن پدید می‌آوریم. افکار می‌آیند و هیجانها می‌آیند و ما می توانیم بیش از پیش آنها را به وضوح ببینیم.

    در مدیتیشن، شما به خود نزدیکتر و نزدیکتر می شوید و به تدریج درک بسیار واضحتری از خود بدست می‌آورید. شما به دور از تحلیل مفهومی، شروع می‌کنید به دیدن خودتان، چون با تمرین منظم، متوجه کاری که چندین و چند بار تکرار می کنید می‌شوید. می‌بینید که یک نوار را دوباره و دوباره و دوباره و دوباره در ذهن خود پخش می‌کنید. نام همسر ممکن است فرق کند، نام کارفرما ممکن است فرق کند ولی الگوها به نوعی تکراری هستند. مدیتیشن به ما کمک می کند که خودمان و الگوهای رفتاری که زندگیمان را محدود می‌کنند به وضوح ببینیم. شما کم کم به وضوح متوجه نظرات خود می‌شوید. قضاوتهای خود را می‌بینید. مدیتیشن درک شما از خود را عمیق می کند.

    ویژگی سوم که ما در مدیتیشن پرورش می‌دهیم چیزی است که من در حقیقت هنگام مطرح کردن هر دو ویژگی استواری و دیدن شفاف، مشغول اشاره به آن بوده ام – و آن زمانی اتفاق می افتد که به خود اجازه می دهیم با وجود فشار احساسی به مراقبه بنشینیم. من فکر می کنم بیان این نکته به عنوان یک ویژگی مستقل که در تمرین کسب می کنیم بسیار اهمیت دارد، چون وقتی در مدیتیشن دچار فشار احساسی می شویم ( و البته که خواهیم شد) ما غالبا احساس می کنیم که مدیتیشن را درست انجام نمی دهیم. بنابراین سومین ویژگی که به نظر می رسد درون ما به شکل ارگانیک پرورش می‌یابد، شجاعت است، افزایش تدریجی شجاعت. من فکر می‌کنم که کلمه تدریجی، اینجا خیلی مهم است، چون این کار می تواند یک فرایند کند باشد. ولی در طول زمان شما خودتان را در حال توسعه شجاعت برای تجربه سختیهای احساسی و بالا و پایین زندگی خواهید یافت.

    مدیتیشن یک فرایند متحول کننده است نه یک بازسازی جادویی که در آن تغییر چیزی در خودمان را سرسختانه نشانه گرفته باشیم. هر چه بیشتر تمرین کنیم بیشتر گشوده می شویم و بیشتر در زندگی خود شجاعت می‌یابیم. در مدیتیشن شما هرگز واقعا حس نمی‌کنید که به مقصد رسیده‌اید یا کار را به سرانجام رسانده‌اید. شما حس می کنید که به اندازه کافی آرام هستید تا آنچه را که همیشه با شما بوده است تجربه کنید. من بعضی وقتها این فرایند متحول کننده را رحمت می‌نامم. چون هنگام پرورش این شجاعت برای اجازه بروز طیفی از هیجانهایمان، ممکن است به لحظه‌هایی از بینش برسیم، بینشی که هرگز با تلاش برای شناخت مفهومی، از اینکه کجای کار ما یا جهان ایراد دارد نمی‌توانست بدست بیاید. این لحظه‌های بینش، از عمل نشستن به مراقبه حاصل می‌شوند که به شجاعت نیاز دارد، شجاعتی که در طول زمان رشد می‌کند.

    در حین این توسعه شجاعت ما اغلب از یک تغییر – هر چند اندک-  در جهان بینی خود برخوردار می‌شویم. مدیتیشن به شما اجازه می دهد که چیزی نو ببینید که قبلا هرگز ندیده‌اید یا چیزی را درک کنید که قبلا درک نکرده‌اید. گاهی اوقات این دستاوردهای مدیتیشن را نعمات می نامیم. در مدیتیشن، شما یاد می‌گیرید که برای ایجاد فضا جهت ظهور خرد خودتان، به اندازه کافی از سر راه خویش کنار بروید. و دلیل این امر اینست که دیگر خرد خود را سرکوب نمی‌کنید.

    هنگام پرورش شجاعت برای تجربه دشواری احساسی در مشکلترین سطح خود و صرفا به مراقبه نسشتن با آن، می‌فهمید که چقدر راحتی و چقدر امنیت از دنیای ذهن خود کسب می‌کنید. چون در آن نقطه، در حضور هیجانهای فراوان، شما کم کم با هیجانها و با انرژی نهفته در هیجانهای خود یک رابطه واقعی برقرار می کنید. همانگونه که در این کتاب خواهید آموخت شما کم کم کلمات و داستانها را تا جایی که می‌توانید رها می‌کنید و بعد شما صرفا آنجا نشسته‌اید. بعد می‌فهمید که –حتی اگر ناخوشایند به نظر برسد – یا محکوم به دوباره زیستن خاطرات یا همان داستان هیجانهای خود هستید، یا محکوم به انکارشان. شاید دریابید که غالبا به سوی خیال چیزی لذتبخش کشیده می شوید. و نکته در اینست که در حقیقت، ما هیچیک از این کارها را عمدا انجام نمی‌دهیم. قسمتی از ما صادقانه می خواهد که بیدار و گشوده شود. گونه بشر می‌خواهد که احساس بیداری و هشیاری بیشتری به زندگی داشته باشد. اما همچنین گونه بشر با کیفیت گذرا و در حرکت انرژی واقعیت، راحت نیست. به عبارت ساده یک بخش بزرگ از ما راحتی فانتزیهای ذهنی و برنامه‌ریزی را حقیقتا ترجیح می‌دهد و به این دلیل است که انجام این تمرین اینقدر دشوار است. تجربه فشار احساسی خود و پرورش همه این ویژگیها – استواری، دیدن شفاف، شجاعت – الگوهای آشنای ما را واقعا به هم می ریزند. مدیتیشن، شرطی بودن ما را تضعیف می‌کند، مدیتیشن عادت ما را به حفظ ظاهر و عادت ما برای تداوم رنجمان را تضعیف می کند.

    چهارمین ویژگی که در مدیتیشن پرورش می‌دهیم چیزی است که من در سراسر مسیر به آن پرداخته‌ام و آن توانایی بیدار شدن به زندگیمان است، به تک تک لحظات همانگونه که هستند. این ذات مطلق مدیتیشن است. ما توجه به این لحظه را توسعه می‌دهیم. ما یاد می‌گیریم که فقط اینجا باشیم. و ما برای فقط اینجا بودن مقاومت زیادی داریم. من وقتی ابتدا شروع به تمرین کردم فکر می‌کردم که در آن خوب نیستم. مدت زمانی طول کشید تا بفهمم مقاومت زیادی برای اکنون، در اینجا بودن دارم. صرف بودن در اینجا – توجه به این لحظه خاص- هیچ نوعی از قطعیت یا قابل پیش بینی بودن در اختیار ما نمی‌گذارد. ولی زمانیکه یاد می گیریم چگونه در لحظه حال آرام باشیم، ما یاد می‌گیریم که چگونه با ناشناخته کنار بیاییم.

    زندگی هرگز قابل پیش بینی نیست. شما می توانید بگویید “من قابل پیش بینی نبودن را دوست دارم” ولی این معمولا تا یک جایی صحت دارد، تا جایی که قابل پیش بینی نبودن به نوعی، سرگرم کننده و ماجراجویانه باشد. من بستگان زیادی دارم که کارهای وحشتناک مانند بانجی جامپینگ می‌کنند. من گاهی اوقات با فکر کردن به کارهایی که آنها می کنند وحشت شدیدی را تجربه می کنم. اما همه، حتی بستگان ماجراجوی من، جایی به مرز خود نزدیک می شوند. و بعضی وقتها ماجراجوترین ما مرزش را در عجیبترین جاها می‌یابد، مثل وقتی که نمی تواند یک فنجان قهوه خوب پیدا کند. ما حاضریم که وارونه از یک پل بپریم ولی وقتی که یک فنجان قهوه خوب پیدا نمی کنیم جنجال به پا می کنیم. عجیب است که پیدا نکردن یک فنجان قهوه خوب می تواند آن ناشناخته باشد، ولی برای بعضی، شاید برای شما، به نوعی همان پا گذاشتن به آن دنیای فاقد قطعیت و معذب کننده است.

    بنابراین، این جای نزدیک شدن به مرز، پذیرش لحظه حال و ناشناخته، یک مکان بسیار نیرومند برای شخصی است که می خواهد بیدار شود و ذهن و قلبش را بگشاید. لحظه حال، آن آتش زایشگر مدیتیشن ماست. چیزی است که ما را به سوی تحول سوق می دهد. به عبارت دیگر، لحظه حال، سوخت طی طریق فردی شماست. مدیتیشن به شما کمک می کند که به مرز خود برسید، جایی که در برابر آن قرار می‌گیرید و شروع می‌کنید به از دست دادن کنترل. رسیدن به ناشناختگی لحظه، به شما اجازه می‌دهد که زندگیتان را زندگی کنید و به روابط و به تعهدات خود، تمام و کمال وارد شوید. این یعنی زندگی کردن از دل و جان.

    مدیتیشن انقلابی است، چراکه یک مقصد نهایی برای آرام گرفتن نیست: شما می توانید آرام و قرار خیلی خیلی بیشتری داشته باشید. به همین دلیل من به این کار هر سال پس از سال قبل ادامه می دهم. اگر به عقب نگاه می کردم و متوجه هیچ تحولی نمی شدم، خیلی ناامید کننده می‌بود، اگر تشخیص نمی دادم که احساس آرام و قرار و انعطاف بیشتری دارم. اما آن احساس وجود دارد. و همواره یک چالش دیگر وجود دارد و آن چالش ما را متواضع نگاه می‌دارد. زندگی، شما را از روی سکو به پایین می اندازد. ما همیشه قادریم از یک فضای با آرام و قرار بیشتر و دل باز، با ناشناخته روبرو شویم. این برای همه ما اتفاق می‌افتد. شما گمان می‌کنید که همه چیز مرتب است و اوضاع واقعا بر وفق مراد است و بعد یک چیزی حسابی برای شما بهم می‌ریزد. برای مثال اینجا شما شروع  کرده‌اید به خواندن کتابی درباره چگونه مراقبه کنیم توسط یک راهبه وارسته و شما باید بدانید که اتفاقاتی رخ می‌دهند که من را به یک بچه لوس بی ادب بدل می کنند. حتی پس از سالها مدیتیشن، من هم لحظه‌هایی دارم که در آنها در مواجهه با لحظه حال به چالش کشیده می‌شوم. سالها قبل من با نوه‌ام که در آن زمان شش سال داشت به یک سفر رفتیم. تجربه بسیار خجالت آوری بود، برای اینکه او خیلی خیلی اذیت می‌کرد. او تقریبا به همه چیز نه می گفت و من دائما کنترلم را در مقابل این فرشته کوچک که عاشقش هستم از دست می دادم. بنابراین به او گفتم “اوکی الکساندریا، این بین تو و مادربزرگه، باشه؟ تو نمی‌ری درباره چیزهایی که اتفاق می افته به کسی حرفی بزنی؟” می دونی، همه اون عکسایی که از مامان بزرگ روی جلد کتابا دیدی؟ هر کیو دیدی که یکی از اون کتابا دستشه، نمی‌ری درباره این وضعیت بهش چیزی بگی!”

    نکته در اینجاست که کنار رفتن پوشش شما باعث خجالت می شود. زمانیکه تمرین مدیتیشن می کنید، کنار رفتن پوشش به همان اندازه قبل خجالت آور است، ولی خرسند هستید که ببینید هنوز کجا گیر کرده اید، چون نمی خواهید زندگیتان با سورپرایزهای بزرگ به پایان برسد. در بستر مرگ خود وقتی خیال می کنید فلان قدیس هستید، نمی خواهید دریابید که پرستار، شما را به حد جنون عصبانی و ناراحت می کند. نه تنها به هنگام مرگ از دست پرستار عصبانی هستید، بلکه با ناراحتی و عصبانیت از کل وجود خودتان، از دنیا می‌روید. پس اگر بپرسید که چرا مراقبه می‌کنیم، من می‌گویم برای اینکه تحمل و انعطاف خود را نسبت به لحظه حال بیشتر کنیم.شاید شما در زمان مرگ از دست پرستار ناراحت باشید و بگویید “می دونی چیه، زندگی اینجوریه.” اجازه می‌دهید که از درون شما عبور کند. شما قادرید با آن قضیه، احساس آرامش کنید و حتی با خنده از دنیا بروید- شانس شما بود که این پرستار گیر شما بیاید! می توانید بگویید “این چه عجیب است!” ما این آدمهایی که پوشش ما را کنار می زنند “مرشد” می نامیم.

    پنجمین و آخرین ویژگی در رابطه با چرایی مدیتیشن، چیزی است که من آنرا “خیلی بزرگش نکن” می‌نامم. چیزی که وقتی می‌گویم نسبت به لحظه حال منعطف می‌شویم، به آن می‌رسم. بله با مدیتیشن، شما ممکن است بینش عمیق یا احساس باشکوه رحمت و نعمت یا حس تحول و شجاعت تازه یافته را تجربه کنید، ولی بعدش: خیلی بزرگش نکن. شما در بستر مرگ خود هستید با این پرستار که شما را روانی می‌کند و ماجرا خنده دار است: خیلی بزرگش نکن.

    این یکی از بزرگترین آموزه ها از طرف معلم من چوگیام ترونگپا رینپوچه بود: خیلی بزرگش نکن. من به خاطر دارم که یک بار با چیزی که فکر می‌کردم یک تجربه خیلی قدرتمند از تمرینم بود، نزد او رفتم. من خیلی هیجان زده بودم و وقتی تجربه‌ام را برایش تعریف می‌کردم یک جوری نگاهم می‌کرد. از آن نگاه ها که قابل توصیف نیستند، یک نگاه خیلی گشوده. نمی‌شد اسم شفقت آمیز یا قضاوتگرانه یا چیز دیگری روی آن گذاشت. و در حین اینکه از تجربه‌ام برایش می‌گفتم دستم را لمس کرد و گفت: “خیلی … بزرگش … نکن.” او نه می‌گفت بد و نه می‌گفت خوب. او می‌گفت این چیزها اتفاق می افتند و می توانند زندگی تو را متحول کنند ولی در عین حال از آنها چیز خیلی بزرگی نساز چون به غرور و تکبر منجر می شود. از طرف دیگر بزرگ کردن سختیهایتان شما را به سوی دیگر می کشاند، شما را به فقر، خودزنی و خود کم بینی می‌کشاند. بنابراین مدیتیشن به ما کمک می‌کند تا این احساس خیلی بزرگش نکن را در خود تقویت کنیم، نه به عنوان یک جمله بدبینانه، بلکه به عنوان باوری همراه با شوخ طبعی و انعطاف. شما همه چیز را دیده‌اید و دیدن همه چیز به شما اجازه می‌دهد که همه چیز را دوست داشته باشید.

     

    از مقدمه کتاب چگونه مراقبه کنیم – یک راهنمای عملی برای دوست شدن با ذهنمان

    نوشته پما چودرون

    ترجمه علی سخاوتی

    خرید این کتاب روی کتابراه

     

     

    در هر تلاشی برای بنا کردن یک جامعه روشنگر، اصل در لحظه بودن، بسیار اهمیت دارد. شاید فکر کنید که بهترین رویکرد برای کمک به جامعه چیست و چطور می‌توانید بفهمید که کاری که می‌کنید اصیل و خوب است. تنها جواب، بودن در حال است. راه قرار یافتن و نگه داشتن ذهن در حال، از تمرین مدیتیشن می‌گذرد. در مدیتیشن، شما یک رویکرد بی‌طرفانه بر می‌گزینید. شما به چیزها اجازه می‌دهید همانگونه که هستند باشند و با این کار، خود، بودن را می‌آموزید.

    چوگیام ترونگپا رینپوچه

     

     

    فهرست مطالب

    مقدمه
    بخش اول: تکنیک مدیتیشن
    1. آمادگی برای تمرین و متعهد شدن
    2. تثبیت ذهن
    3. نقاط شش‌گانه حالت بدن
    4. نفس
    5. نگرش
    6. مهربانی بی‌قید و شرط
    7. شما معلم مدیتیشن خود هستید
    بخش دوم: کار با افکار
    8. ذهن بی‌قرار
    9. سه سطح افکار پریشان
    10. افکار به‌عنوان موضوع مدیتیشن
    11. همه دارماها را به‌عنوان رویا در نظر بگیرید
    بخش سوم: کار با هیجان‌ها
    12. صمیمی شدن با هیجان‌ها‌ی‌مان
    13. فضای میان هیجان‌ها
    14. هیجان به‌عنوان موضوع مدیتیشن
    15. دست به کار شویم
    16. تجربه را نگه دار
    17. نفس کشیدن با هیجان
    18. داستان را رها کن و احساس را پیدا کن
    بخش چهارم: کار با دریافت‌های حسی
    19. دریافت‌های حسی
    20. به هم پیوستگی همه دریافت‌ها
    بخش پنجم: گشودن دل برای دربرگرفتن همه چیز
    21. کنارگذاشتن تقلا کردن
    22. لذت‌های هفتگانه
    23. سبکی هستی
    24. باورها
    25. آسودگی با بی‌ثباتی
    26. حلقه‌ای از شاگردان تشکیل دهید
    27. یک حس شگفتی پرورش دهید
    28. راه بودیساتوا

     

     

    بازخور کتاب

     

    ***How to Meditate Has Been Named One of Library Journal’s Best Books of 2013***

    از فیدبکهای کتاب روی آمازون

    افراد معدودی فرایند مراقبه را با این حد از جزئیات و از زاویه پذیرش عملی دشواریهای آرام کردن ذهن توضیح داده‌اند. بیشتر کسانی که درباره مراقبه حرف می زنند فقط تدارکات آن را توضیح می‌دهند، مثل اینکه کی و کجا و برای چه مدت مراقبه کنیم. به جای سخنرانی درباره ضرورت آرام کردن ذهن ناآرام، نویسنده عوامل مؤثر در ذهن آرام را بررسی می‌کند. سپس مراقبه‌گر را به جای تلاش برای تغییر، به پذیرش آن تشویق می‌کند و روشهایی برای قرار یافتن ذهن، زمانیکه آماده است، ارائه می دهد.

     

     

    خرید این کتاب روی کتابراه

    چگونه مراقبه کنیم

    یک راهنمای عملی برای دوست شدن با ذهنمان

    نوشته پما چودرون

    ترجمه علی سخاوتی

     

  • پانزده کتاب که در سفر طلاق شما را همراهی می کنند

    1- Eat, Pray, Love BY Elizabeth Gilbert

    2- Too Good to Leave Too Bad to Stay By Mira Kirshenbaum

    3- When Things Fall Apart By Pema Chodron

    4- Tiny Beautiful Things By Cheryl Strayed

    5- Yes Please By Amy Poehler

    6- The Body Keeps the Score By Bessel van der Kolk

    7- Letting Go By David R. Hawkins

    8- The Power of Now By Eckhart Tolle

    9- Stop Walking on Eggshells By Paul Mason

    10- Wild By Cheryl Strayed

    11- To Have or To Be? By Erich Fromm

    12- Female Chauvinist Pigs By Ariel Levy

     13- I Hate You–Don’t Leave Me By Jerold J. Kreisman

    14- Thinking, Fast and Slow By Daniel Kahneman

    15- Heartburn By Nora Ehron

  • اپیدمی دو دلی: آنقدر خوب که بمانی، آنقدر بد که بروی

    بعد از حدود شش سال کشمکش و صدها بار بالا پایین رفتن و جدایی و بازگشت و مراجعه به وکیل و دفتر خدمات الکترونیک قضایی، یکی از کتابهای خوبی که به من کمک کرد شناخت بهتری نسبت به وضعیت خودم پیدا کنم کتاب TOO GOOD TO LEAVE, TOO BAD TO STAY بود.

    اگر شما هم در رابطه ای هستید که دائما در آن احساس دو دلی دارید و هر روز بین ماندن و رفتن مردد هستید و نمی دانید که چکار باید بکنید شاید پرسشهای زیر یا کوچینگ طلاق بتواند به شما کمک کند.

    سی وشش سؤال که برای ارزیابی جدی ادامه یا ترک یک رابطه می توان از خود پرسید:

    1- Think about that time when things between you and your partner were at their best. Looking back, would you now say that things were really very good between you then?

    1- زمانی را در نظر بگیرید که رابطه شما در بهترین حالتش بود. الان که به گذشته نگاه می کنید آیا باز هم می گویید که آن موقع همه چیز بین شما خیلی خوب بود؟

    2- Has there been more than one incident of physical violence in your relationship?

    2- آیا بیشتر از یک مورد خشونت فیزیکی در رابطه شما اتفاق افتاده است؟

    3- Have you already made a concrete commitment to pursue a course of action or lifestyle that definitely excludes your partner?

    3- آیا یک تصمیم قطعی برای دنبال کردن یک هدف یا یک سبک زندگی که در آن شریک شما قطعا حضور ندارد، گرفته اید؟

    4- If God or some omniscient being said it was okay to leave, would you feel tremendously relieved and have a strong sense that finally you could end your relationship?

    4- آگر خدا جدایی شما را تایید کند، آیا احساس راحتی زیاد پیدا می کنیدکه بالاخره می توانید به رابطه خود خاتمه بدهید؟

    5- In spite of your problems, do you and your partner have even one positively pleasurable activity (besides children) you currently share and look forward to sharing in the future, something you do together that you both like and that gives both of you a feeling of closeness for a while?

    5- با وجود مشکلاتتان، آیا شما و شریکتان در حال حاضر حتی یک فعالیت مثبت لذتبخش (به جز بچه ها) دارید که برای انجام آن مشتاق باشید؟ کاری که با هم انجام بدهید و باعث احساس نزدیکی بین شما برای مدتی بشود؟

    دو دلی

    6- Would you say that to you your partner is basically nice, reasonably intelligent, not too neurotic, okay to look at, and most of the time smells all right?

    6- آیا میتوانید بگویید که برای شما، شریکتان بطور کلی خوب و عاقل است؟ خیلی عصبی نیست، ظاهر خوبی دارد و بیشتر وقتها بوی بد نمی دهد؟

    7- Does your partner bombard you with difficulties when you try to get even the littlest thing you want; and it is your experience that almost any need you have gets obliterated; and if you ever do get what you want, is getting it such an ordeal that you don’t feel it was worth all the effort?

    7- آیا شریکتان شما را وقتی که تلاش می کنید یک چیز حتی خیلی کوچک را که دوست دارید بدست بیاورید، با مشکلات بمباران می کند؟ و تجربه شما نشان می دهد که هر نیاز شما نادیده گرفته می شود. و حتی اگر بالاخره چیزی را که می خواهید بدست آورید، رسیدن به آن آنقدر دردسر دارد که احساس می کنید به زحمتش نمی ارزید.

    8- Do you have a basic, recurring, never-completely-going-away feeling of humiliation or invisibility in your relationship?

    8- آیا یک احساس اساسی تحقیر و نادیده گرفته شدن در رابطه دارید که تکرار می شود و هرگز کامل از بین نمی رود؟

    9- Does it seem to you that your partner generally and consistently block your attempts to bring up topics or raise questions, particularly about things you care about?

    9- آیا به نظر می رسد که شریکتان معمولا و پیوسته تلاشهای شما را برای پیش کشیدن موضوعات یا طرح سؤالهایی که به خصوص برای شما مهم هستند، متوقف می کند؟

    10- Have you gotten to the point, when your partner says something, that you usually feel its more likely that he’s lying than that he’s telling the truth?

    10- آیا به نقطه ای رسیده اید که وقتی شریکتان چیزی می گوید شما معمولا احساس می کنید که احتمال زیاد دروغ می گوید نه حقیقت را؟

    11- In spite of admirable qualities, and stepping back from temporary anger or disappointment, do you genuinely like your partner, and does your partner seem to like you?

    11- برخلاف کیفیات تحسین برانگیز و به دور از عصبانی و ناراحتی گذرا، آیا واقعا از شریکتان خوشتان می آید و آیا به نظر می رسدکه او هم واقعا از شما خوشش می آید؟

    12- Do you feel willing to give your partner more than you’re giving already, and are you willing to do this the way things are between you now, without any expectation of being paid back?

    13- Do both you and your partner want to touch each other and look forward to touching each other and make efforts to touch each other?

    14- Do you feel a unique sexual attraction to your partner?

    کوچینگ طلاق

    15- Does your partner neither see nor admit things you’ve tried to get him to acknowledge that make your relationship too bad to stay in?

    15- آیا شریکتان چیزهایی را که رابطه را برای ماندن بد می کنند و شما سعی کرده اید به او نشان بدهید، نه می بیند و نه تایید می کند؟

    16- Is there something your partner does that makes your relationship too bad to stay in and that he acknowledges but that, for all intents and purposes, he’s unwilling to do anything about?

    16- آیا شریک شما کاری می کند که رابطه را برای ماندن بد می کند و خودش این موضوع را قبول دارد و با همه وعده وعیدی که می دهد، حاضر نیست کاری برایش انجام بدهد؟

    17- This problem your partner has that makes you want to leave; have you tried to let it go, ignore it, stop letting it bother you? And were you successful?

    17- شریک شما مشکلی دارد که باعث شده بخواهید رابطه را ترک کنید. آیا تلاش کرده اید که آنرا نادیده بگیرید، رها کنید یا اجازه ندهید که اذیتتان  کند؟ آیا موفق شدید؟

    18- As you think about your partner’s problem that makes your relationship too bad to stay in, does he acknowledge it and is he willing to do something about it and is he able to change?

    19- Has your partner violated what for you is a bottom line?

    19- آیا شریکتان از خط قرمز شما عبور کرده است؟

    20- Is there a clearly formulated, passionately held difference between you that has to do with the shape and texture and quality of your life as you actually experience it?

    20- آیا تفاوت واضح و آشکاری بین شما وجود دارد که مربوط به سبک و سیاق زندگی و تجربه متفاوت شما از زندگی باشد؟

    21- In spite of all the ways you’re different, would you say that deep down or in some respect that’s important to you your partner is someone just like you in a way you feel good about?

    22- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like for you if you left, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem impossibly difficult or unpleasant?

    22- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را به طرز غیر ممکنی مشکل و ناخوشایند جلوه بدهد؟

    23- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like to leave, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem easier, more attractive, and make staying no longer desirable?

    23- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را آسانتر، جذابتر و ماندن را ناخوشایند جلوه بدهد؟

    24- Does your partner do such a good job of conveying the idea that you’re a nut or a jerk or a loser or an idiot about parts of yourself that are important to you that you’ve started to really become demonstrably convinced of it yourself?

    24- آیا شریکتان هنرمندانه در آن قسمتهایی از زندگی که برای شما مهم است، شما را یک بازنده یا یک احمق یا یک دیوانه یا یک عوضی به تصویر می کشد، به گونه ای که خود شما هم کم کم دارید آن تصویر را باور می کنید.

    25- As you think about your partner’s disrespect, is it clear to you that you do everything possible to limit your contact with your partner, except for times where you absolutely must interact?

    25- وقتی به بی احترامی شریکتان می اندیشید آیا برایتان واضح است که شما  هر کاری می کنید که تماس خود را با او محدود کنید مگر در مواردی که واقعا مجبور باشید.

    26- Do you feel that your partner, overall and more often than not, shows concrete support for and genuine interest in the things you’re trying to do that are important to you?

    26-آیا احساس می کنید که شریکتان به طور کلی و غالبا، از چیزهایی که برای شما مهم هستند حمایت می کند و به آنها علاقه واقعی نشان می دهد؟

    27- Would you lose anything important in your life if your partner were no longer your partner? Is what you’d lose something that makes you feel good about your partner for being able to provide it?

    27- اگر شریکتان دیگر شریک شما نباشد چیزی از دست می دهید؟ آیا این چیزی است که باعث می شود درباره شریکتان از اینکه او آن چیز را فراهم می کند، احساس خوبی داشته باشید؟

    28- Whatever was done that caused hurt and betrayal, do you have the sense that the pain and damage has lessened with time?

    29- Is there a demonstrated capacity and mechanism for genuine forgiveness in your relationship?

    29- آیا یک ظرفیت و مکانیزم برای بخشش واقعی در رابطه شما وجود دارد؟

    30- Is it likely that, if you have a reasonable need, you and your partner will be able to work out a way for you to get it met without too painful a struggle?

    31- Is there some particular need that’s so important to you that if you don’t get it met, looking back you’ll say that your life wasn’t satisfying, and are you starting to get discouraged about ever being able to get it met?

    32- Given the way your partner acts, does it feel as though in getting close to you what he is most interested in is subjecting you to his anger and criticism?

    32- با توجه به طرز رفتار شریکتان، آیا احساس می کنید که نزدیک شدن به شما برای آنست که شما را مورد خشم و انتقاد خودش قرار بدهد؟

    33- When the subject of intimacy comes up between you and your partner, is there generally a battle over what intimacy is and how to get it?

    33- وقتی موضوع صمیمیت به میان می آید آیا معمولا دعوایی بر سر اینکه صمیمیت چیست و چگونه می توان به آن رسید، بین شما در می گیرد؟

    34- Does your relationship support your having fun together?

    35- Do you currently share goals and dreams for your life together?

    35- آیا در حال حاضر اهداف یا آرزوهای مشترکی در زندگی با هم دارید؟

    36- If all the problems in your relationship were magically solved today, would you still feel ambivalent about whether to stay or leave?

    36- اگر امروز همه مشکلات شما به شکل معجزه آسایی حل بشود، آیا هنوز احساس دو دلی درباره ماندن یا رفتن خواهید داشت؟

    دو دلی

    پانوشت:

    بیشتر این سؤالها را می توان در رابطه با یک مکان یا یک شغل یا چیزهای دیگر هم پرسید.

     

  • کوچینگ فراسوی تکنیک – کتاب جدید من

    کوچینگ فراسوی تکنیک – کتاب جدید من

    کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک

    من در کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک تلاش کرده ام تا فراتر از روشها و مهارتهای کوچینگ، به ماهیت و چگونگی کارکرد مربیگری یا ره‌یاری بپردازم.

    نسخه پی دی اف کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید.

    کوچینگ یا مربی‌گری، امروزه به طور گسترده هم به عنوان یک حرفه مستقل و هم به عنوان یک سبک ارتباطی توسط رهبران، مشاوران، معلمان و والدین بکار گرفته می شود. کوچینگ هم در ارتباط با دیگران و هم به هنگام پرداختن به دغدغه‌های خود انسان می تواند تاثیر عمیقی داشته باشد.

    کتاب کوچینگ

    کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک به شما کمک می کند تا بیشتر با چیستی، چرایی و کمی هم با چگونگی کوچینگ آشنا بشوید و همچنین با تاثیرات احتمالی آن و با حال و هوای آن.

    پیشاپیش ممنونم که این کتاب را می خوانید و فیدبک می دهید.

     

    قسمتهایی از کتاب کوچینگ فراسوی تکنیک:

     

    هدف از این کتاب ارائه یک روش ناب و خالص از کوچینگ نیست. اصلا هدف از این کتاب ارائه و آموزش روشها و تکنیکهای کوچینگ نیست. این کتاب قرار است به شما – صرف نظر از اینکه مربی حرفه‌ای هستید یا می خواهید از کوچینگ در روابطتان استفاده کنید – کمک کند اتفاقی را که در فرایند کوچینگ می افتد بهتر درك کنید.

    این اتفاق به طور خلاصه “خلق فضای رشد” است.

    فضایی که یک انسان در آن احساس آزادی حرکت دارد. خود را کنشگر می یابد. و قادر است از وضع موجودش – هر چه که باشد- فراتر برود.

    یک مربی خوب مهارتهایی دارد و قادر است مجموعه اي از تکنیکها و ابزار را در موقع مناسب بکار ببرد. ولی یک مربی خوب قبل از اینکه یک مربی خوب بشود و بتواند در آفرینش فضا به فرد دیگری کمک کند، چالش بسیار بزرگی پیش رو دارد که چه بخواهد و چه نخواهد باید با آن روبرو بشود:

    خودش

    خود آدم کارهای زیادی براي محدود کردن/از بین بردن فضا می کند که به آشغال جمع کردن، پارك دوبل، روشن کردن تلویزیون و ساختمان سازي محدود نمی شوند. بسیاری از این کارها به صورت ناخودآگاه و از روی عادت انجام می شوند. به عبارت دیگر یک مربی قبل از اینکه چیزهای جدیدی برای مربی شدن یاد بگیرد باید بعضی از چیزهایی را که قبلا یاد گرفته است رها کند. یا اصطلاحا آنها را آنلرن کند.

  • The ten commandments of reading books

    1- You shall not be proud of reading books. Reading books does not necessarily make you better than those who don’t read books.

    2- You shall be very selective about what you read. There are many crappy books that are cheaper and shallower than many TV shows and POP songs.

    3- You shall read the author not the book. He is a human and so are you.

    4- Every good book has a message for you. You shall communicate with it. You shall communicate about it. The author has tried to talk to you, you shall try to talk to him also.

    5- You shall discover other books through a good book. Every good book is a life and connected to many other lives. You shall read in a network of books.

    6- You shall download books from the internet. You shall have an eBook reader. We no longer have to cut trees to print books. Touching paper or showing books on your shelves shall not make you feel intelligent.

    7-  You shall abandon some books half read.

    8- You shall get inspiration from the books you read. You are not a hard disk.

    9- You shall not worry about the number of books you have read. You shall not worry about the number of minutes you or your fellow countrymen spend reading books. You shall not worry about any number.

    10- You shall not criticize other people’s books or lives. You read to understand not to find faults with others.

     

  • آیین دوست یابی برای درونگرایان

    من درونگرا هستم. یعنی به درون گرایش دارم. اینکه این درون برای من چه معنی دارد و این گرایش تا چه اندازه است، چیز ثابت و مشخصی نیست. مثل خیلی گرایش های دیگر برای خیلی آدمهای دیگر. مثل گرایش به همجنس یا گرایش به هنر یا گرایش به غذاهای گیاهی. من بین به بیرون رفتن و در درون ماندن بیشتر وقتها – حتی وقتی باران باریده و هوا خیلی خوب شده- ترجیح می دهم که در درون بمانم. و توی کله خودم زندگی کنم. کتاب بخوانم. فکر کنم. ایده پردازی کنم. یا هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم هوس می کنم یا مجبور می شوم که به بیرون بروم. برای خرید، برای کار، برای تفریح یا برای معاشرت. وقتی که به بیرون می روم گرایش دارم که زودتر به درون برگردم و انرژی از دست رفته را بازیابی کنم. وقتی هم که در درون هستم باید بر یک گرایش قوی غلبه کنم تا بتوانم به نیاز به بیرون رفتن پاسخ بگویم. پس درونگرایی برای من دو جنبه دارد یکی در درون ماندن و دیگری به درون برگشتن.

    تا همین چند سال پیش که من به یاد دارم داشتن چنین گرایش هایی نه غیر عادی می نمود و نه مشکل خاصی ایجاد می کرد. زمانیکه من در یک شهرستان کوچک به دنیا آمدم حدود 70% جامعه این کشور در روستاها زندگی می کردند. 30% هم در شهرهایی که خیلی از نظر توزیع درون و برون با روستاها تفاوتی نداشتند. در آن زمان حتی برای آنها که گرایش به “برون” داشتند، برون تشکیل می شد از یک جامعه بسیار کوچک شامل چند نفر قوم و خویش و هم محلی ها. در چنین محیطی خیلی فرقی نمی کرد که برون گرا باشی یا درون گرا. در چنین جامعه ای آدمها بر اساس فضیلتها و صفاتشان برجسته می شدند. گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک. یا زور زیاد. یا حافظه قوی.

    و بعد ظرف کمتر از چهار دهه نه تنها نسبت هفتاد سی فوق برعکس شده است بلکه آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها مانده اند به هزار و یک دلیل همان برون زدگی را تجربه می کنند که من در تهران.

    منظورم از برون زدگی فشار بی حد و مرزی است که برون به درون وارد می کند. برون تشکیل شده از کسانی که گرایشی برعکس گرایش من دارند یعنی گرایش به برون. مثلا (ولی نه محدود) به ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و الخ. و این عده نه تنها استاندارد روابط و مناسبات اجتماعی را تعریف می کنند بلکه در گرایش به درون آدمهایی مثل من اختلالات و بیماریهایی می یابند که باید درمان شوند. با داروهای ضد اضطراب یا با self-help. در قالب کتاب و فیلم و سمینار و جلسات مشاوره.

    من با ک** گ**د و دل تنگ و با ژن به ارث رسیده از پدر و پدر بزرگی که نه به دو تا قاره آن طرف تر مهاجرت کردند و نه جوامع دیگر را استعمار، حالا یک شبه ایده آلم می شود موفقیت فردی یا self-performance. یکهو سر و کله برون گراترین آدمهای برون گراترین جوامع در فرهنگ و ادبیات و رسانه های عمومی من پیدا می شود. دیل کارنگی، برایان تریسی، تونی رابینز و … این وسط اگر چهار تا آدم درون گرا هم باشند به دلیل رسیدن به استاندارد شهرت و ثروت برون گراها به عنوان الگوی نمونه معرفی و تبلیغ می شوند نه به دلیل اینکه هزاران ساعت در تنهایی درباره چیزی فکر کرده اند که ترجیح می دهند درباره آن در جمعهای بزرگ صحبت نکنند. منظورم را متوجه می شوید؟

    دیگر نه داشتن فضایل و صفات برجسته کافی است، و نه اصلا اهمیتی دارد. در عصر موفقیت فردی، شخصیت (personality)  مهم می شود. و کاریزما. و توفیق در بدست آوردن دوستی دیگران تا اینکه کارهای مورد نظر شما را با میل خودشان انجام بدهند. تا اینکه بلافاصله از شما خوششان بیاید. تا اینکه شبکه اجتماعی شما هر چه سریعتر و هر چه گسترده تر رشد کند.

    در جامعه ای که بطور خستگی ناپذیری اجتماعی است، هوش اجتماعی لازم است و هوش هیجانی. تا هم بتوانم هیجاناتم را بفهمم و هم آنها را مدیریت کنم. فضیلت درونی باید جایش را به جذابیت بیرونی بدهد تا غریبه ها در اولین نگاه بفهمند که من انتخاب درستی هستم، به عنوان همسر، یا دوست، یا همکار یا شریک تجاری.

    منظورم از برون زدگی خزیدن وقت و بی وقت تصویر نرمال-استاندارد شده برون باد کرده است از هر سوراخی به درون زندگی من. من که دوستان زیادی ندارم، لبخندم آماده نیست، به علایق دیگران نمی توانم – صادقانه و در هر شرایطی – علاقه نشان بدهم، موقعیت یا وجهه اجتماعی برایم اهمیت زیادی ندارد، زرق و برق زندگی برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها بحث کردن درباره ایده های انتزاعی به اندازه سکس لذت می برم.

    و به دنبالش این فکر و خیال می آید که ایکاش دوستان بیشتری داشتم که می توانستم در این لحظه اضطراب و نگرانی یا حس عدم تعلق به اجتماع، با آنها معاشرت کنم. مشکل من چیست؟ چرا فلان جا فلان حرف را زدم و فلانی را از خودم رنجاندم؟ چرا کسی از من خوشش نمی آید؟ چرا قیافه و لبخند جذابی ندارم؟ چرا با اعتماد به نفس حرف نمی زنم؟ چرا به همه چیز شک دارم؟ چرا همه چیز را تحلیل می کنم؟

    و بعد باز هم به جای اینکه به برون بروم و به چند غریبه لبخند بزنم و به علایق آنها علاقه نشان بدهم و به حرفهایشان – حتی خارج از دایره مفاهیم انتزاعی که در ساعتها خلوت کردن و کتاب خواندن در سر پرورانده ام – گوش بدهم و آنها از من خوششان بیاید و من از آنها خوشم بیاید و با هم دوست بشویم و با هم موفق بشویم و …. باز هم به جای این کار ترجیح می دهم در درون بمانم و کتاب قطوری بخوانم درباره درونگرایی و قدرت درونگرایان در دنیایی که نمی تواند از حرف زدن باز ایستد.

    با الهام از:

    Quiet: THE POWER OF INTROVERTS IN A WORLD THAT CAN’T STOP TALKING By Susan Cain

    و با الهام از متن زیر که در مقدمه کتاب فوق آمده است:

    گونه ای که در آن همه ژنرال پاتون هستند پیشرفت ندارد، نژادی که در آن همه وینسنت ون گوگ هستند هم همینطور. من فکر می کنم که جهان هم به قهرمانان ورزشی نیاز دارد، هم به فلاسفه، هم به سمبولهای سکس، هم به نقاشان و هم به دانشمندان. جهان به آدمهای خونسرد، خونگرم، سنگدل، دل رحم، قوی و ضعیف نیاز دارد. جهان به آدمهایی نیاز دارد که همه عمرشان را وقف مطالعه این موضوع می کنند که چند قطره آب از غدد بزاق سگها در فلان شرایط ترشح می شود. و جهان به آدمهایی نیاز دارد که حس گذرای شکوفه های گیلاس را در یک شعر چهارده سیلابی به تصویر می کشند. یا احساسات یک پسر بچه را به هنگام دراز کشیدن روی تخت در انتظار بوسه شب بخیر مادرش در بیست و پنج صفحه…. حضور یک توانمندی برجسته واقعا حاکی از اینست که انرژی مورد نیاز در جاهای دیگر از آنها به جای دیگری هدایت شده است.

    ~ Allen Shawn

  • گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

    احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

    “به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
    آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
    اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
    اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
    اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

     

    قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

    توجه از کجا می آید؟

    ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

    خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

    معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

    اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

    حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

    نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

    پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

    بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

    حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

     

    حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

    زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

     

    اسهال

    در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

    علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

    احسان پرسیده است:

    “اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

    این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

    به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

    سؤال بهتر اینست که:

    “چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

    همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

    داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

    کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

    این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

     

    مؤخره

    بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

     

    مطالب مرتبط:

    ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

    مطلب مرتبط آینده

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

     

    پانوشت

    آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
    جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
    دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
    ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
    هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
    حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
    هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
    هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
    آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
    تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
    رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
    بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
    حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
    گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
    زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
    تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

    ~ مولانا

     

  • جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    صرف نظر از هر نوع تحریمی. صرف نظر از اینکه نفت را بخرند یا نخرند. صرف نظر از اینکه اختلاص بشود یا نشود. صرف نظر از اینکه تولید بکنیم یا وارد. صرف نظر از قیمت بالای نان و شیر.

    جهالت 2.0

    دیشب به دلیل خوردن کشک بادمجان به عنوان شام و بستنی به عنوان دسر و به دنبال آن خوب نبودن حال مزاجیم، تصمیم گرفتم که مسابقه فینال یورو 2012 را تماشا کنم. طبیعی است که قبل از چنین مسابقه پربیننده ای، صداسیما یک ساعت و چهل و پنج دقیقه قبل از مسابقه، آگهی بازرگانی پخش بکند. چیزی که به نظر من غیر طبیعی رسید، تناوب و طول مدت پخش آگهی های مربوط به کنکور کارشناسی ارشد بود.

    در یک آگهی که خدا می داند چند دقیقه طول می کشد، از یک جعبه مثل صندوقچه، چند تا کتاب بیرون می آید که همه اطلاعات لازم برای کنکور دهنده را در بر دارند. از سؤالات سالهای قبل گرفته تا نحوه برنامه ریزی و مطالعه. در آگهی دیگری تعدادی جوان رنگ و رو رفته، بدون لبخند و با صدایی افسرده و رو به خاموشی، اسمشان و رتبه اولشان را در کنکور کارشناسی ارشد فلان رشته معرفی می کنند. این دو آگهی به همراه چند آگهی دیگر کنکور کارشناسی و برنامه تابستانی برای آمادگی کنکور، به تناوب و برای نزدیک به دو ساعت پخش می شوند.

     

    جهالت

    اجازه بدهید من موضعم را در مورد کنکور و دانشگاه دوباره تعریف بکنم. کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را اگر خوانده اید فراموش بکنید. اگر هم نخوانده اید، مطمئن باشید که چیز مهمی را از دست نداده اید. شاید من غربزده هستم و دچار تفکرات آمریکایی شده ام. شاید من شناخت درستی از جامعه خودم ندارم. دانشگاه بروید. هرچقدر که دوست دارید. حتی مدرک گرایی هم از نظر من اشکالی ندارد. اینقدر مدرک بگیرید که دیگر جایی بر روی دیوار برای آویزان کردنش نداشته باشید. دانشگاه رفتن و کسب علم و مدرک کاری پسندیده و قابل تحسین است. ولی تبلیغ “بسته های آموزشی آزمون کارشناسی ارشد” توی تلویزیون و قبل از مسابقه فینال یورو 2012؟

    لطفا یک نفر به من بگوید که صداسیما این تبلیغات را به طور رایگان و برای بالا رفتن سطح علمی فرهنگی جامعه پخش می کند.

    یعنی مؤسسه های آموزش کنکور کارشناسی ارشد صدها میلیون (در یک روز) هزینه می کنند که بسته های (صندوقچه های) آموزشی شان را به دانشجویانی که چهار سال گذشته را در مؤسسات آموزش عالی مشغول تحصیل علم بوده اند، اطلاع رسانی بکنند؟ یعنی این جماعت فروشنده و خریدار علم، از پدیده ای به نام اینترنت و گوگل خبر ندارند؟ بیلبوردها و تبلیغات روزنامه ای و مجله ای و کاغذی هم که به این امر اختصاص دارند، بماند.

    یعنی حسن قلی که می خواهد کنکور کارشناسی ارشد بدهد نمی تواند بر روی گوگل عباراتی مانند “بهترین بسته کنکور کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی” یا “سؤالات کنکور ارشد رشته روانشناسی” را جستجو بکند؟ البته که این عبارات در حال حاضر بر روی گوگل جستجو می شوند و البته که مؤسسات فوق الذکر وب سایت دارند. مسئله حجم بالای آگهی های غیر اینترنتی و قاعدتا تعداد چشمگیر (چند صد هزار) مخاطبین آنهاست. همه این مخاطبین به احتمال قریب به یقین با اینترنت آشنا هستند و به طور روزمره از آن استفاده می کنند. ناسلامتی آنها در حال کسب علم می باشند. ناسلامتی آنها “دانشجو” هستند.

    این پدیده ای است که من اسمش را جهالت 2.0 می گذارم. ممنون می شوم اگر کسی یک تعریف ساده و خلاصه از آن ارائه بدهد. چیزی شبیه “مطلع شدن از بسته های اطلاعاتی از طریق تلویزیون”.

    چند روز پیش که برگزاری کارگاه ریزکسب را اعلام کردم، یکی از خواننده های این وبلاگ نظر داده بود که “چه گرونه“. 250 هزار تومان برای یک کارگاه یک روزه؟ مگر من قرار است چه چیزی به شرکت کننده در مدت چند ساعت از صبح تا عصر یاد بدهم که ارزش این مبلغ را داشته باشد؟ نه جدی؟

    هر آموزشی چه یک کارگاه یک روزه باشد چه یک سال تحصیلی در فلان دبیرستان غیر انتفاعی چه یک دوره شش هفته ای آشپزی، از دو مؤلفه تشکیل می شود.

    مؤلفه اول: اطلاعات.

    به برکت اینترنت و انقلاب اطلاعاتی، قیمت این مؤلفه روز به روز رو به کاهش است و در بسیاری از موارد به صفر رسیده است. هزینه ای که برای بدست آوردن اطلاعات می پردازیم در بیشتر موارد در حد هزینه کپی کردن و یا دانلود یک فایل است. آدم علم زده تنها این مؤلفه را می بیند و ملاک ارزش گذاریش هم حجم و نوع اطلاعات است. چاپ نفیس فلان کتاب. تعداد کتابهای موجود در فلان بسته (صندوقچه) اطلاعاتی. مدرک دکترا و شهرت و ملیت فلان استاد. تعداد نرم افزارهای موجود بر روی یک دی وی دی. مثلا شش هزار کتاب بر روی یک دی وی دی فقط یازده هزار تومان.

    مؤلفه دوم: رشد. یا درگیری. یا یادگیری. یا حرکت. یا توسعه. یا ارتباط. یا تحول. یا تغییر.

    این مؤلفه عاملی است که باعث می شود دانشجو یا طالب علم، کاری را بکند که در حالت عادی انجام نمی دهد. باعث بشود که او از ناحیه راحتیش خارج بشود. پدیده جدیدی را کشف بکند. ( البته نه بصورت حفظ کردن اطلاعات جدید) باعث بشود که  آدم متفاوتی بشود. که به امکان مجاورش قدم بگذارد.

    در کتاب امکان سعی کردم بگویم که دانشگاه رفتن در بهترین حالت فقط مؤلفه اول را فراهم می کند، یعنی چیزی که در زمان ما به سهولت و سرعت و تقریبا رایگان بدست می آید. سعی کردم بگویم که جای مؤلفه دوم در سیستم آموزش عمومی خالی است و اصولا نیازی هم برای آن احساس نمی شود. زهی خیال باطل. دیشب فهمیدم که این راه طولانی تر از آنیست که من پیش بینی کرده بودم.

     

    پانوشت: یک ایده استثنایی برای ریزکسبی بزرگ به همراه طرح توجیهی

    یک ایده ریزکسب اینست که همه بسته های (صندوقچه های) آموزشی کنکور کارشناسی ارشد (و کنکورهای دیگر) را بگیرید و الکترونیکی (دیجیتایز) کنید و آنها را با قیمت کمی ( حدود یازده هزار تومان) بفروشید. اصلا هم مهم نیست که قبلا کسی این کار را کرده است یا نه. اگر کسی این کار را کرده است به نفع شماست. کافیست همانها را بسته بندی مجدد (repackage) بکنید.

    فراموش نکنید که عامل مهم در موفقیت شما حجم اطلاعاتی است که می فروشید. مثلا 323 کتاب به همراه 124000 تست و به همراه 4564 عدد اقلام اطلاعاتی دیگر بر روی دوازده دی وی دی. یک چیزی تو این مایه ها. برای جذابتر شدن محصولتان 3678 تا جمله الهام بخش و 1391 کتاب هم در زمینه موفقیت و قانون جذب به بسته آموزشی تان اضافه کنید. چند صد تا ویدئو هم از آقایان دکترها و اساتید معروف محصول شما را به درجه کمال خواهد رساند.

    فعلا در این مقطع به دنبال دادن دسترسی آنلاین و اینجور امکانات آموزش الکترونیکی (e-learning) نباشید. ذکر نام اساتید مطرح را فراموش نکنید. برای گسترش کارتان از شهرستانها نماینده بگیرید و به محض اینکه به اندازه کافی فروختید، شروع کنید به تبلیغات تلویزیونی و بیل بورد و این جور چیزها. اگر می خواهید یک ریز کسب موفق داشته باشید این یک فرصت طلایی است. در ضمن فراموش نکنید که در اسم محصولتان حتما از کلماتی مانند “اولین”، “قویترین”، “بزرگترین” و یا “کاملترین” استفاده بکنید.

  • تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار

    من اعتراف می کنم که مهارتهای زندگی را ندارم. حداقل بیشتر مهارتهای زندگی که آقای منصور دهستانی در چهار جلد کتاب “مهارتهای زندگی” نوشته است را ندارم. من هیچ وقت به این موضوع که سر میز غذا چنگال سمت چپ بشقاب است یا سمت راست آن، توجه نمی کنم. من خیلی وقتها مخصوصا اگر خیلی گرسنه باشم روی ظرف غذا خم می شوم و مثل اجدادم در چند صد هزار سال قبل آنرا تا ته می بلعم. من هیچ وقت قبل از نوشیدن آب، لبهایم را پاک نمی کنم. بعد از نوشیدن آب هم همینطور.

    برای اینکه این مقدمه طولانی نشود شما هر یک از سر فصلهای مهارتهای زندگی که بر اساس مدل جهان شمول 4H نوشته شده است را به جای نقطه چین بگذارید و من این جمله را اعتراف خواهم کرد: “………………. ندارم.(بلد)نیستم.” مثلا من سخت کوش نیستم. من کار تیمی بلد نیستم. من شهروند مسئولیت پذیری نیستم. من مهارتهای اجتماعی ندارم. من در امور خیریه مشارکت نمی کنم. و الخ.

    آیا بوسیدن خطرناک است؟ من حتی تا امروز نمی  دانستم که بوسیدن مطابق مدل جهان شمول 4H که مورد تایید سازمان جهانی بهداشت می باشد، خطرناک است. صحبت نمودن با افراد غریبه و نا آشنا هم همینطور. پوشیدن لباسهای نامناسب که جای خود دارد. ملاقات خصوصی با دوستانی که به خوبی آنها را نمی شناسید هم همینطور. همه این موارد و موارد مشابه دیگر می توانند منجر به ابتلا به بیماری ایدز بشوند. همه اینها را من امروز از مدل جهان شمول 4H یاد گرفتم.

    من از آنجایی که سخت کوش نیستم (گشادی درد بی درمان گشادی) و خود نظمی ندارم قادر به مطالعه و به خاطر سپردن چهارجلد کتاب مهارتهای زندگی نیستم. من نمی گویم که “مهارتهای زندگی” کتاب خوبی نیست. بلکه برعکس کتاب بسیار خوبی است و خواندن آنرا به همه شما توصیه می کنم. مشکل اینجاست که من برای زندگی خودم نیازمند مدل ساده تری هستم. مدلی که بتوان آنرا به همراه توضیحاتش بر روی یک صفحه کاغذ نوشت و چسباندش یک جایی جلوی چشم. مدلی که بتوان آنرا روی بازوی چپ خالکوبی کرد. چیزی در این حد خلاصه و مفید. چه کسی حاضر است سؤال “آیا بوسیدن خطرناک است؟”  را روی بازوی چپش خالکوبی بکند؟

    مدل 4H از چهار H  تشکیل شده است: Health, Head, Heart, Hands. مدل پیشنهادی من(فذار) هم از چهار قسمت به شرح زیر تشکیل شده است:

    – قسمت فیزیکی. شامل خوب غذا خوردن. هشت ساعت خوابیدن در شبانه روز. نکشیدن سیگار و قلیان و هر چیزی دیگری که برای بدن خوب نیست. برای قلب. برای ریه. برای پوست. برای روده بزرگ. برای آلت تناسلی. خور و خواب و خشم و شهوت، شغب و جهل و ظلمت نیست.

    – قسمت ذهنی. شامل پرورش عضله (ماهیچه) خلاقیت. پیدا کردن ایده های خوب. پیدا کردن امکان مجاور. چک کردن توهم و رویارویی با اشتباه.

    – قسمت احساسی. شامل دوری از این خلق پرشکایت گریان و ملول نشدن از دیو و دد.

    – قسمت روحی. این قسمت برای من شامل نوشتن چیزهایی است که به خاطر داشتن یا نداشتن آنها احساس سپاسگزاری دارم. همچنین شامل تسلیم شدن در برابر نتیجه حاصل از کاری که انجام داده ام. به عبارت دیگر رساندن انتظارم از دنیای خارج از کنترل من به صفر. به عبارت دیگر پذیرش بی چون و چرای چیزیکه خارج از کنترل من است.

    تا اینجا شد 154 کلمه. به احتمال زیاد 100 کلمه یا بیشتر را می توان از مدل فوق حذف کرد.

    تا اینجا من خودم و شما را در معرض ابتلا به بیماری علم زدگی قرار داده ام. در معرض حفظ کردن یک مدل جدید. در معرض چیدمان جدیدی از مفاهیمی که میلیاردها بار به اشکال مختلف گفته و نوشته شده است. مدل فذار (فیزیکی- ذهنی – احساسی – روحی) علی سخاوتی را حفط کنید و شما خوشبخت و موفق و پولدار خواهید شد! خوب اگر هم نبودید، دیگر الان شما یک علم زده هستید.

    تنها روش درمان بیماری علم زدگی

    تمرین روزانه

    تمرین روزانه در تک تک این قسمتها، تنها روش درمان بیماری علم زدگی است.

    – قسمت فیزیکی. هر روز باید هشت ساعت خوابید و خوب غذا خورد و ورزش کرد و سیگار نکشید و از هر کاری که برای سلامت جسم ما ضرر دارد، دوری کرد. جدی؟!!

    – هر روز باید امکان مجاور را جستجو کرد. هر فردی امکان مجاور منحصر بفرد خودش را دارد. هیچ قاعده و دستورالعمل جهان شمولی برای آن نمی توان تجویز کرد. به جز تمرین روزانه. هر کسی باید سعی کند تبدیل به یک ماشین ایده پردازی بشود. با یادداشت کردن روزی ده ایده. هر روز. هر روز. هر روز. روزی ده ایده می شود 3650 ایده در یک سال. این تمرین روزانه عضله ایده پردازی فرد را ورزیده خواهد کرد. با هر ایده های که یادداشت می کنیم تعداد بیشتری از نورونهای مغز ما به نورونهای همسایه شان متصل می شوند و شبکه های بیشتر و بزرگتر و پیچیده تری در مغز ما بوجود می آید. آدم اینجوری رشد می کند. مسلما نوشتن ایده به تنهایی کافی نیست. هر از چندگاهی هم یک ایده که همه مشخصات یک ایده خوب را دارد، اجرا می کنیم. مشخصات یک ایده خوب برای اجرا بماند برای مطلبی دیگر.

    – قسمت احساسی. هر روز باید از آدمهایی که منبع انرژی احساسی آدم را با خزعبلات منفی و حرف زدن درباره گرانی و بیکاری و یارانه و اخبار انتخابات فرانسه و هزاران چرند دیگر سوراخ می کنند، دوری کرد. هر روز، هر دقیقه، هر لحظه. و بر عکس باید با آدمهایی که منبع احساسی آدم را با کنجکاوی و اشتیاق و ایده های خوب پر می کنند، بیشتر و بیشتر معاشرت نمود.

    – قسمت روحی. بعضیها در این قسمت دعا می کنند یا نماز می خوانند یا مدیتیشن می کنند. کاری که من انجام می دهم اینست که هر روز لیستی از چیزهایی که به خاطر داشتن یا نداشتنشان، احساس سپاسگزاری دارم را می نویسم. کار دیگری که می کنم اینست که هر روز و هر ساعت و هر لحظه سعی می کنم نسبت به نتیجه حاصل از کارم و به طور کلی نسبت به چیزهایی که خارج از کنترل من است، تسلیم مطلق باشم. بدون بحث. بدون ایکاش و آرزو. کار بسیار سختی است، به همین دلیل به تمرین روزانه نیاز دارد.

    این مدل تا به امروز برای من کار کرده است. این تمرین روزانه من را از منجلاب بدبختی و افسردگی و عصبانیت و بی پولی و تنهایی بیرون آورده است. تمرین روزانه شما ممکن است بر اساس مدل متفاوتی باشد. بر اساس مدل 4H یا مدل 5G یا 3GS. فرقی نمی کند. چیزی که اهمیت دارد اینست که “تمرین روزانه” تنها روش درمان علم زدگی است. آیا بوسیدن واقعا خطرناک است؟

    من کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را با تمرین روزانه و در مدت سه هفته نوشتم.  اگر هنوز آنرا نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی عکس زیر آنرا به رایگان دریافت نمایید.

    مطالب مرتبط:

    اولین کار روزانه هر آغازگر

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

    هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

    بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

    درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

    من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

    بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

    سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

    لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.