دسته: کتابلاگ

  • مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

    مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

    مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

    در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

    ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

    حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

    اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

    ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

    درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

    شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

    مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

  • برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

    مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

    رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

     

    علف هرز

    Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

    اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

    جواب من: “فعلا هیچی.”

    اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

    قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

    آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

    در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

    “مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

    از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

    جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

     

    داروما سان

    از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

    جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

    “در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

    ~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

    چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

    می توان هیچ کاری نکرد.

     

    پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

    بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

    اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

    بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

    بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

    بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

    بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

     

     

    مطالب مرتبط

    ده دلیل برای ترک کار

    مطالب مرتبط آینده

    سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

     

  • برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    و مشکل من؟

    نوشتن یک مطلب دیگر بر روی این وبلاگ.

    اضافه کردن چند بایت دیگر به اقیانوس خزعبلات اینترنت. یا برداشتن یک قدم دیگر. به کدام سمت؟ در کدام مسیر؟ با چه هدفی؟ نمی دانم. شاید با هدف نخ نما شدن. واقعی شدن. یا شاید با هدف جستجو و کشف و تغییر. در هر صورت مهم نیست. چیزی که مهم است این است که من یک مشکل دارم. من دوسال و نیم است که این مشکل را دارم و هیچ وقت هم از شدت آن کاسته نشده است. بعضی ها معتقدند که برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد.

     

    برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    مثلا آقای وین دایر معتقد است که “برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد.” شخص دیگری ممکن است ادعا کند که برای هر مشکلی یک راه حل نرم افزاری وجود دارد. یا یک راه حل مکانیکی. یا یک راه حل شیمیایی. یا یک راه حل پولی. و الخ. آقای مازلو معتقد است که هر کسی که تنها ابزارش چکش است همه مشکلات را به شکل میخ می بیند. به این ترتیب می توان گفت که برای هر مشکل کسی که فقط چکش دارد یک راه حل چکشی وجود دارد.

    دو سال پیش ترجمه این کتاب را که تا کنون نخوانده ام به همراه ترجمه یک دوجین کتاب دیگر برای تحقیقی که هرگز انجام نشد خریدم.  آنرا نخواندم شاید چون با آقای دایر هم عقیده بودم. شاید هم چون در خودم نمی دیدم که خلاف نظریه اش را ثابت کنم. فرض کنید که کسی پیدا بشود که یک مثال نقض برای نظریه “برای هر مشکلی یک راه حل … وجود دارد” پیدا بکند. مطمئن باشید صاحب نظریه راه حلی برای آن مشکل ارائه خواهد داد. شک نکنید. “همیشه یک توجیه برای هر مثال نقض وجود دارد.” (این جمله قصار را خودم گفتم.) من ترجیح دادم که با نویسنده کتاب موافق باشم تا مخالف. البته بدون خواندن آن.

    امروز حس کردم اگر تشک مبلی که رویش نشسته بودم کمی بالاتر بیاید باعث راحتی بیشتر خواهد شد. این مشکل را با قرار دادن چند جلد کتاب زیر تشک مبل حل کردم. و یکی از آن کتابها هم همین کتاب فوق الذکر بود. سعی کردم کتابهایی را که هرگز نخوانده بودم در اولویت قرار بدهم، اگرچه برای همسطح شدن تشکها مجبور شدم بعضی از کتابهایی که خوانده بودم را هم به دلیل ضخامت مناسبشان استفاده کنم. بین کتابهای شعر، تاریخ، داستان، روانشناسی و غیره تبعیضی قائل نشدم. تقریبا بیست کتاب برای همه تشکها استفاده شد. دیوان حافظ را به اصرار مادرم به کتابخانه برگرداندم.

     

    مطلب مرتبط بعدی

    چگونه درباره کتابهایی که نخوانده اید حرف بزنید

     

  • خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها

    اگر به شما بگویند که این وبلاگ را یک ربات یا یک برنامه نرم افزاری می نویسد چه فرقی برایتان می کند؟

    واقعا؟

    از کجا مطمئن هستید که این وبلاگ یا نویسنده اش واقعی است؟

    یا هر چیز دیگری که با پسوند واقعی به دست ما می رسد. حراج واقعی. ماست واقعی. داستان واقعی. انسان واقعی. عشق واقعی. علت واقعی. و از همه اینها جالبتر درد واقعی یا لذت واقعی.

    اصولا چه کیفیتی یک چیز را واجد شرایط واقعی شدن می کند؟ کدام یک از خواسته های ما واقعی هستند؟ در چه زمانها یا حالاتی ما واقعا خودمان هستیم؟ چطور می توان واقعی شد؟ حس واقعی داشت، حرفهای واقعی زد، خواسته های واقعی داشت و یا کارهای واقعی کرد؟

    خرگوش مخملی و خرگوش های واقعی

    قصد من از پرسیدن این سؤالها نه فلسفه پردازی است و نه ادعای داشتن جواب آنها. قصدم معرفی داستان کوتاهی است به نام”خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها” که چند روز پیش خواندم و بسیار از خواندنش لذت بردم و بسیار من را به فکر کردن واداشت. (متن کامل داستان در آدرس داده شده قابل دسترس است.)

    این داستان کوتاه ماجرای تلاش یک عروسک است برای واقعی شدن. از طریق عشق پسربچه ای که صاحبش است. حتی اگر حال خواندن کل داستان را ندارید حداقل چند خط زیر را حتما بخوانید.

     

    “What is REAL?” asked the Rabbit one day, when they were lying side by side near the nursery fender, before Nana came to tidy the room. “Does it mean having things that buzz inside you and a stick-out handle?”
    “Real isn’t how you are made,” said the Skin Horse. “It’s a thing that happens to you. When a child loves you for a long, long time, not just to play with, but REALLY loves you, then you become Real.”
    “Does it hurt?” asked the Rabbit.
    “Sometimes,” said the Skin Horse, for he was always truthful. “When you are Real you don’t mind being hurt.”
    “Does it happen all at once, like being wound up,” he asked, “or bit by bit?”
    “It doesn’t happen all at once,” said the Skin Horse. “You become. It takes a long time. That’s why it doesn’t happen often to people who break easily, or have sharp edges, or who have to be carefully kept. Generally, by the time you are Real, most of your hair has been loved off, and your eyes drop out and you get loose in the joints and very shabby. But these things don’t matter at all, because once you are Real you can’t be ugly, except to people who don’t understand.”

     

  • فروپاشی – قسمت اول

    کمتر ایرانی پیدا می شود که در مقطعی از زندگیش این سؤال که “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” برایش مطرح نشده باشد. و یا از عظمت گذشته با حسرت یاد نکند. از تخت جمشید. از کوروش کبیر و امپراطوری گسترده اش. از جاده ابریشم. از آن همه علم و هنری که زمانی نزد مردمان پارسی بوده است و بس. یا از هر چیز دیگری که زمانی در گذشته ممکن است بزرگ و با شکوه بوده باشد. حتی ایرانی هایی که سالها در خارج از کشور زندگی کرده اند، وقتی دور هم جمع می شوند یکی از موضوعات بحثشان علاوه بر تکرار نوستالژیک خاطرات باشکوه گذشته، بررسی و تحلیل عوامل پدیده ای است که خیلی ها آنرا در خوشبینانه ترین حالت، یک سیر نزولی می دانند. در زمینه های مختلفی مثل فرهنگ و اقتصاد و غیره.

    با وجود اینکه من هیچ تخصص و صلاحیتی برای اظهار نظر در این زمینه ندارم، ولی از آنجاییکه یک ایرانی هستم و میلیونها بار خواسته یا ناخواسته در چنین بحثهایی شرکت کرده ام، سؤال فوق یعنی اینکه “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” از سالها پیش گریبانگیرم بوده است. بدون جواب قانع کننده ای.

    چندی پیش به طور کاملا اتفاقی با کتابی آشنا شدم به نام فروپاشی (Collapse: How Societies Choose to Fail or Succeed) نوشته آقای جرد دیاموند. آقای دیاموند که یک دانشمند برجسته آمریکایی و استاد دانشگاه در رشته جغرافیا و فیزیولوژی است، کتاب دیگری هم دارد به نام اسلحه، میکروب و فولاد (Guns, Germs and Steel) با حال و هوایی تقریبا برعکس کتاب اول. یعنی اینکه چطور بعضی جوامع نسبت به جوامع دیگر برتری پیدا کردند و آنها را تحت سلطه خود گرفتند. به دلیل نزدیکتر بودن موضوع کتاب فروپاشی به زمان و مکانی که خودم در آن زندگی می کنم، ترجیح دادم که این کتاب را زودتر بخوانم و به شما معرفی کنم، اگرچه کتاب فروپاشی تقریبا یک دهه بعد از کتاب دیگر منتشر شده است.

     

    Collapse

    نویسنده کتاب با بررسی جوامع مختلف از صدها و حتی هزاران سال قبل تا به امروز یک چارچوب پنج بعدی از فاکتورهای مؤثر در فروپاشی جوامع مختلف ارائه می دهد: 1- تخریب محیط زیست 2- تغییرات آب و هوا 3- دشمنی همسایگان 4- دوستی شرکای تجاری  5- پاسخ جوامع به مشکلات محیطی.

    آقای دیاموند معتقد است که چهار فاکتور اول ممکن است در فروپاشی یک جامعه نقش به سزایی داشته یا نداشته باشند ولی فاکتور پنجم همیشه از اهمیت زیادی برخوردار است. فاکتوری که به سازمانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک جامعه و همچنین ارزشهای فرهنگی آن جامعه بستگی دارد. البته این عوامل بر روی هم تاثیر می گذارند و باعث تغییر یکدیگر نیز می شوند. مثلا تخریب محیط زیست و تضعیف اقتصادی یک جامعه ممکن است باعث افزایش دشمنی دشمنانش و کاهش دوستی دوستانش بشود.

    منظور نویسنده از فروپاشی “یک کاهش چشمگیر در جمعیت و/یا پیچیدگی سیاسی/اقتصادی/اجتماعی درمنطقه ای پهناور و برای مدت زمانی طولانی است.” مسلما پدیده فروپاشی شکلی افراطی از چندین گونه خفیف تر از سقوط می باشد و البته تشخیص این که سقوط تا کجا باید ادامه پیدا کند تا یک جامعه واجد شرایط پدیده فروپاشی بشود، امری سلیقه ای است.

    با این تعبیر نویسنده جوامع مختلفی از ایالت مونتانا در آمریکای امروزی گرفته تا جزیره ایستر، مایاها، گرین لند، رواندا و استرالیا را بررسی می کند و شواهد علمی در هر مورد را به قالب چارچوب پیشنهادی خودش می ریزد.

    خواندن فصل دوم کتاب که به بررسی زندگی ساکنان جزیره ایستر (امروزه جزیره ای توریستی است که به کشور شیلی تعلق دارد) می پردازد، برای من هم بسیار لذت بخش و هم بسیار روشنگر بود. داستان به طور خیلی خلاصه از این قرار است:

    یازده-دوازده قبیله ساکن جزیره تحت رهبری رهبران مذهبی در صلح و صفا زندگی می کنند. رهبران مذهبی برای اینکه قدرت و عظمتشان را به رخ هم بکشند، مجسمه های سنگی غول آسا می تراشند و بر روی پایه های سنگی بزرگتر از خود مجسمه نصب می کنند. با گذشت زمان مجسمه ها بزرگتر می شوند و حتی بعضی قبیله ها سعی می کنند با اضافه کردن یک تکه دوم بر روی مجسمه قبلی، برتری خودشان را نسبت به دیگران حفظ بکنند. مجسمه بازی بخش عمده ای از وقت و انرژی و منابع مردمان جزیره را به خودش اختصاص می دهد. برای مثال غذایی که حاصل کشاورزی در زمینهای تحت کنترل رهبران مذهبی است صرف سیر کردن شکم کارگران در پروژه های عظیم مجسمه تراشی می شود.

    آقای دیاموند دور بودن جزیره ایستر از جزیره های دیگر را یکی از چهار عامل بوجود آورنده پدیده فوق معرفی می کند. او می گوید “ساکنین جزیره های دیگر اقیانوس آرام که با جزیره های مجاورشان فقط چند روز با قایق فاصله داشتند، انرژی و منابع و نیروی کارشان را به تجارت بین جزیره ای، اکتشاف، استعمار و مهاجرت اختصاص می دادند. ولی آن فرصتها برای ساکنان جزیره ایستر بدلیل انزوایشان مطرح نبودند.”

    داستان پایانی تراژیک دارد. بیشتر منابع غذایی جزیره از بین می رود. نه پرنده چندانی برای شکار و سیر کردن شکمها باقی می ماند و نه درخت نخلی برای قایق ساختن و ماهیگیری. دندان موشها میوه های درختان را نابارور می کند. خیلی ها از گرسنگی می میرند. یک کودتای نظامی سران مذهبی را از قدرت خلع می کند. مردم گرسنه و عصبانی که از توهم باورهای قبلی بیرون آمده اند، به جان مجسمه های سنگی می افتند و آنها را تا جایی که می توانند از بین می برند. آن همه اثر و شکوه گذشتگان خود را. یک کشتی می آید و تعداد زیادی از مردم جزیره را به بردگی می گیرد. اروپایی ها با خودشان بیماریهای لاعلاج به جزیره ارمغان می آورند و باز هم تعداد بیشتری از مردم جزیره می میرند. جزیره ایستر بعد از صدها سال شکوه و علم کردن مجسمه های سنگی 10-12 متری چند صد تنی تبدیل به جزیره ای می شود بدون درخت، بدون خاک، بدون پرنده، بدون غذا. حتی بدون مجسمه سالم و  سرپا. آدمخواری به حدی رواج پیدا می کند که “گوشت مادرت بین دندونام چسبیده!” توهین رایج مردم جزیره می شود. مردم به دلیل نداشتن چوب برای سوزاندن و گرم کردن خودشان، خانه هایشان را رها می کنند و به غارها پناه می برند. و خلاصه جزیره ایستر در یک فرایند تدریجی و در یک بازه زمانی چند صد ساله با از دست دادن 90 درصد از جمعیتش و همچنین بیشتر منابع طبیعیش در اوایل قرن 18 میلادی دچار فروپاشی می شود. یا به عبارت دیگر کارش از سقوط می گذرد و به فروپاشی می رسد.

    چند روز پیش خبری خواندم حاکی از اینکه سازمان حفاظت از محیط زیست پارک پردیسان در تهران را فروخته است. در مقدمه کتاب فروپاشی به واژه جالبی برخوردم که برای من تداعی کننده این خبر و خبرهای مشابه زیادی بود که در سی سال گذشته از گوشه و کنار شنیده ام. و یا صحنه هایی که در سفرهایم به گوشه و کنار ایران دیده ام. خودکشی زیست محیطی یا ecological suicide یا ecocide که از هشت مؤلفه جنگل زدایی، تخریب خاک، مشکلات مدیریت آب، شکار و ماهی گیری بی رویه، تاثیر گونه های گیاهی و جانوری جدید (وارداتی؟) بر گونه های محلی و رشد جمعیت و افزایش سرانه تاثیر جمعیت بر محیط زیست تشکیل می شود. به فکر فرو رفتم که ما کدامیک از این کارها را در سطح گسترده و ملی انجام نداده ایم و نمی دهیم.

    کتاب فروپاشی کتابی است قطور و عمیق، با جزئیات فراوان و در عین حال بسیار جذاب. امیدوارم بتوانم خلاصه ای از بعضی فصلهای دیگر کتاب را هم در مطالب بعدی بنویسم. خواندن این کتاب را به هر کسی که تا اینجا به آن علاقه مند شده است، اکیدا توصیه می کنم.

     

  • کتاب بسندگی و بسنده کردن من به یک نقد می نی مالیستی

    هفت ماه پیش که با یک کوله پشتی می نی مالیستی به تایلند رفته بودم برای اولین بار کتاب والدن اثر معروف آقای هنری دیوید ثورو را خواندم. کتاب شرح تجربه آقای ثورو است در دو سال زندگیش در کنار آبگیر والدن و در کلبه ای چوبی که با دستان خودش ساخته بود. یک زندگی می نی مالیستی و بسیار ساده. یک زندگی با دور پایین. یک زندگی که حمام آن آبگیر والدن بود و غذایش حبوباتی که نویسنده می کاشت.

    چند روز پیش دوست عزیزم علی حکم آبادی کتابی به نام بسندگی برایم فرستاد که از آنجاییکه در ابتدای آن خواننده به “توزیع خیرخواهانه و ناسودبرانه” کتاب تشویق شده است من آنرا برای شما اینجا گذاشته ام تا دانلود کنید. مطمئن نیستم که نیت خیرخواهانه در این کار داشته باشم ولی قطعا نیتم سودبرانه هم نیست.

    به نظر من بزرگترین حسن خواندن کتاب بسندگی اینست که تا حدود زیادی می تواند شما را از خواندن کتاب والدن بی نیاز کند. والدن انگلیسی سخت و طاقت فرسایی دارد و برای کسی که فقط می خواهد با فلسفه زندگی و داستان آقای ثورو آشنا بشود، خواندن کتاب فوق آنهم به زبان شیرین فارسی کفایت می کند.

    من هم مثل نویسنده (و احتمالا مترجم آن) کتاب بسندگی از طرفداران پر و پا قرص ساده زیستی هستم و جهان بینی آقای ثورو را بسیار می پسندم ولی در پیامبر جلوه دادن ثورو و الگوبرداری از پروژه دو ساله ای که در قرن نوزده داشته است نکاتی به نظرم رسید که بهانه نوشتن این مطلب شدند.

    الف- اصولا این فرض که خوشبختی (به نظر من واژه خوشبختی به کلمه انگلیسی happiness نزدیکتر است تا شادی ولی مترجم کتاب بسندگی واژه شادی را انتخاب کرده است) هدف غایی همه آدمهاست، فرضی است که شک و شبهه زیادی بر آن وارد است. اگرچه بسیاری از مکاتب مختلف و همچنین کتابهای خودپروری(self-help/self-development) بر اساس چنین فرضی راه و روش خوشبختی و سعادت به عموم بشر عرضه کرده اند، ولی تاریخ و علم به ما نشان داده اند که بسیاری از فرزندان آدم به خوشبختی وقع چندانی نمی گذارند. پدیده ای که لزوما بد نیست و احتمالا به تفاوتهای ژنتیک آدمها بر می گردد.

    ب- بزرگترین ضعف روشهایی که راه خوشبختی را به بشر نشان می دهند – از جمله ساده زیستی –  ندیده گرفتن تفاوتهای شخصیتی آدمهاست. مسلما دیدگاه نویسنده برای مخاطبینی که از نظر فاکتورهای شخصیتی با او نزدیک هستند، جذابیت بیشری دارد و معنی دارتر به نظر می رسد. با این استدلال نظریه و کتاب FLOW طیف به مراتب وسیعتری از مخاطبین را پوشش می دهد. در زمان آقای ثورو هنوز DSM-IV وجود نداشت.

    ج- خیلی از آدمها هستند که از روی آگاهی و انتخاب یک زندگی جالب (interesting life) را به یک زندگی خوشبخت (happy life) ترجیح می دهند. صحبت از ساده زندگی کردن با این آدمها که تعدادشان هم کم نیست، آب در هاون کوبیدن است.

    د- برای بار هزارم باید بگویم که ما در دوران انقلاب اطلاعاتی زندگی می کنیم. اقتصاد دوران ما اقتصاد ارتباطات ( the connection economy)است نه اقتصاد جایگزین ثورو. مسئله دوران ما تولید نخود و لوبیا یا مسکن ارزان قیمت نیست. مسئله دوران منحصر بفردی که ما شانس زندگی در آن را داریم برقراری ارتباط بین نقطه های پراکنده ای است که هر کدام آنها ممکن است در یک گوشه از این کره خاکی باشند.

    ج- آقای ثورو در آمریکای قرن نوزده زندگی می کرد و ما در ایران قرن بیست و یکم. ( با این فرض که خواننده ای که خزعبلات من را به فارسی می خواند به احتمال زیاد در ایران زندگی می کند.) ما از فرط زیادی تعطیلی و گشادی و کندی زندگی وشمال رفتن و ویلا ساختن به ستوه آمده ایم نه از زیادی سرعت آن. ما فرصت برای شنا کردن در آبگیر و زل زدن به آسمان و اندیشیدن به فلسفه کائنات در طول تاریخ زیاد داشته ایم. کتاب والدن را که فشرده کنید در بهترین حالت می شود یکی از رباعیات عمر خیام. مکتب جدیدی لازم است که به ما بگوید چرا با این همه کندی و فرصت برای بهره مندی از جلوه های متعالی زندگی باز احساس خوشبختی نمی کنیم. به نظر من آقای ثورو و اقتصاد جایگزینش جواب این سؤال را ندارند.

    با وجود همه این حرفها چیزهایی که می توان از کتاب والدن آموخت فراوانند. مهمتر از همه اینکه فیلسوف – آنچنانکه خودش در ابتدای کتاب والدن می نویسد- فلسفه اش را زندگی کرده است.

    To be a philosopher is not merely to have subtle thoughts, nor even to found a school, but so to love wisdom as to live according to its dictates,a life of simplicity, independence, magnanimity, and trust.

     

  • Fu** you

    حدود شش ساعت راه رفتیم تا رسیدیم. با یک کوله پشتی 55 لیتری سنگین. کوله من چادر و کیسه خواب و آب و لباس و این جور چیزها توش بود. ساعت پنج و نیم عصر از پای کوه راه افتادیم. ساعت یازده و خورده ای رسیدیم به پناهگاه دارآباد. هیچ کس توی پناهگاه نبود. هیچ کس در اطراف پناهگاه نبود. هیچ کس را هم در طول مسیر ندیدیم. به جز یک مرد که همان اوایل مسیر نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه می کرد و با موبایلش عکس می گرفت.

    من این مسیر  را قبلا بارها رفته بودم. کار خیلی سختی نیست. با سه ساعت کوهنوردی روی شیب نسبتا تند و یک ساعت کوهپیمایی روی شیب نسبتا کند آدم می تواند چهار ساعته به قله دارآباد برسد. قله مورد علاقه من. my favorite peak. مثل رنگ مورد علاقه. یا غذای مورد علاقه. ولی تا به حال این کار را با یک کوله پشتی 55 لیتری نکرده بودم. زمانی متوجه موضوع شدم که دچار توهم زمانی شدم. مثلا توی مسیر یک دکل دیده بانی متروک هست که هرچه می رفتیم به آن نمی رسیدیم ولی طبق محاسبات من باید آن را رد کرده بودیم. دو سه بار شک کردم که شاید از آن رده شده ایم و دکل به آن بزرگی را ندیده ایم. این توهمات در یک ساعت آخر خیلی بیشتر شد. به هر تپه ای که می رسیدیم فکر می کردم که دیگر رسیده ایم و پناهگاه در پشت آن تپه به ما خوشامد خواهد گفت. ولی اینطور نبود. احساس سیزیف را داشتم که مجبور بود سنگ بزرگی را به بالای کوهی ببرد ولی هربار قبل از اینکه به بالای کوه برسد سنگ به پایین می غلتید. تنبیهی ابدی از سوی خدایان برای انسانی که سعی کرده بود جاودانه بشود. حدس می زنم زئوس و خدایان دیگر برای جرائم خفیف تر، کوله پشتی 55 لیتری و قله های بلندتری را برای تنبیه انسان نافرمانبردار انتخاب می کرده اند.

     

    سیزیف در حال تنبیه شدن

    بالاخره وقتی رسیدیم و کوله هایمان را زمین گذاشتیم، احساس عجیبی داشتم. مثل اینکه تصادف کرده باشم یا به شدت کتک خورده باشم. همه بدنم کوفته بود. مخصوصا عضلات کتف و شانه هایم. ساق پاها و ران پاها هم همینطور. در عوض رسیده بودیم. به جایی که زیبا بود. آسمان صاف بود. ماه می درخشید. باد می وزید. همه شهر تهران دیده می شد. ولی شنیده نمی شد. هیچ صدایی از این شهر شلوغ شنیده نمی شد. و چه لذتی است در دیدن این شهر شلوغ بدون صدا. مثل زیبایی آدمی که دهنش بسته باشد.

     

    پناهگاه دارآباد

    در پناهگاه بسته بود با سنگی پشت آن. نه قفلی. نه سرایداری. نه نگهبانی. پناهگاه دارآباد اتاق دوبلکسی است که طبقه دوم نصف طبقه اول است با نردبانی عمود بر آن. با زیراندازهایی که به دیوار تکیه داده شده بودند، می شد گفت که پناهگاه مبله است. ما فقط کیسه خواب هایمان را باز کردیم و دراز کشیدیم. خنکی (سردی) شب مرداد ماه و سکوت و خوابیدن در اتاقی مبله هزار متر بالاتر از سطح زندگی شهری فراتر از تصور من بود.

    تا اینکه نیم ساعت بعد در کمال ناباوری سر و کله سه نفر پیدا شد و در زدند و من در را باز کردم و نشستیم به چایی خوردن و گپ زدن کوهنوردانه. موضوعاتی از قبیل ارتفاع فلان کوه یا خاطرات فتح فلان قله یا ذکر اسامی نقاطی که اکثر آنها به “چال” ختم می شود مثل “کلک چال” یا “پلنگ چال”. اگر نمی دانستید بدانید که انسان حیوانی اجتماعی است و دوست دارد با همنوعانش در هر جایی حرف بزند و ارتباط برقرار کند و اطلاعات بدهد و چیز یاد بگیرد و الخ.

    خوشبختانه آن سه نفر زود رفتند ولی قبل از رفتنشان، وعده آمدن گروه بزرگی را دادند که در راه بود. کمی بعد از رفتن آنها آن گروه بزرگ از راه رسید. آدمهای خوبی بودند چون وقتی در پناهگاه را باز کردند و دیدند که ما آنجا خوابیده ایم، تو نیامدند و با وجود سردی هوا بیرون نشستند. حتی یک نفرشان بود که به بقیه یادآوری می کرد که ما خواب هستیم و از آنها می خواست سر و صدا نکنند. خدا می داند بعد از چند ساعت این گروه هم عزم بازگشت کرد. سکوت دوباه به کوه و به پناهگاه برگشت.

    تازه داشت خوابم می برد که در پناهگاه دوباره باز شد. دو نفر داخل شدند و نور انداختند و کنار من کیسه خوابشان را پهن کردند و خوابیدند. یکیشان خیلی زود خوابش برد و شروع کرد به خروپف کردن. آن یکی هم که نخوابیده بود شروع کرد به غلت زدن و سر و صدا کردن. فکر کنم می خواست مقاومت پلاستیک رویه کیسه خوابش را در برابر سایش آزمایش کند. خدا می داند چند ساعت طول کشید تا خوابم برد. صبح زود با صدای پلاستیک کیسه خواب دومی و نیاز به قضای حاجت از خواب بیدار شدم. خروپف اولی قطع شده بود. خورشید داشت بالا می آمد. نوک قله دماوند در افق دیده می شد.

     

    طلوع خورشید – قله دارآباد

    نتیجه اخلاقی اول

    هولدن کالفیلد، شخصیت اول کتاب ناطور دشت (The Catcher In The Rye) وقتی برای اولین بار روی یکی از دیوارهای راهرو مدرسه خواهر کوچکش به عبارت FU** YOU برخورد می کند خیلی عصبانی می شود. با آستینش آنرا از روی دیوار پاک می کند. بار دوم این عبارت را روی دیوار دستشویی مدرسه خواهرش می بیند. سعی می کند آنرا پاک کند ولی نمی تواند، چون بر روی دیوار حک شده است. بار سوم زمانی که خواهرش را به موزه برده است، همین عبارت را روی دیوار موزه می بیند. در اینجا جی. دی. سلینجر نویسنده کتاب، پیام اصلی داستان را در یک پاراگراف خلاصه می کند و از زبان هولدن به خواننده ارائه می دهد:

    That’s the whole trouble. You can’t ever find a place that’s nice and peaceful, because there isn’t any. You may think there is, but once you get there, when you’re not looking, somebody’ll sneak up and write “Fuck you” right under your nose. Try it sometime. I think, even, if I ever die, and they stick me in a cemetery, and I have tombstone and all, it’ll say “Holden Caulfield” on it, and then what year I was born and what year I died, and then right under that it’ll say “Fuck you.” I’m positive, in fact.

    من ترجیح دادم این پاراگراف را ترجمه نکنم ولی ترجمه خیلی خوبی از این کتاب در کتابفروشی ها پیدا می شود. این کتاب به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تا به حال 65 میلیون نسخه از آن فروخته شده است. اگر هنوز نخوانده اید، حتما بخوانیدش.

    نتیجه اخلاقی دوم

    قبل از اینکه وزن بار روی دوشتان را با ابزار قابل اعتمادی مثل ترازو اندازه بگیرید، درباره سنگینی آن با دیگران صحبت نکنید. من فکر می کردم وزن کوله پشتیم بیشتر از بیست کیلوست و همین را هم به هر کسی که پرسید گفتم. وقتی آنرا وزن کردم فقط یازده کیلو بود. احساس خیلی بدی داشتم. واقعا شرم آور بود.

    نتیجه اخلاقی سوم

    سبکبار سفر کنید تا زئوس و سیزیف خود نباشید.

  • دوازده چیز غیر عادی درباره عبید زاکانی

    بیشتر مردم عبید زاکانی را با شعر موش و گربه می شناسند در حالیکه کارشناسان ادبی معتقدند موش و گربه به احتمال زیاد توسط عبید زاکانی سروده نشده است. من ازآنجاییکه همشهری عبید هستم و از روی تعصب، لازم دیدم که چند نکته ای را در کمالات این شخصیت بزرگ بازگو بکنم:

    الف- عبید خواننده اش را می خنداند. پدیده ای که در ادبیات فارسی به وفور یافت نمی شود.

    ب- عبید زاکانی شوخ طبعی کنایه آمیز (sarcastic sense of humor) بی نظیری دارد. خیلی وقتها می توان حدس زد که منظورش با چیزی که می گوید صد و هشتاد درجه فرق دارد.

    ج- عبید زاکانی پرگویی نمی کند و حرفش را بسیار خلاصه و مفید می زند.

    د- عبید زاکانی همه چیز را زیر سؤال می برد. از باورهای رایج اجتماعی گرفته تا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. او هیچ چیز را جدی نمی گیرد.

    ه- عبید زاکانی به دو زبان فارسی و عربی مسلط است و به هر دو آنها هم می نویسد.

    و- عبید زاکانی شهامت نوشتن در اکثر قالبهای ادبی زمان خودش را دارد. غزل، مثنوی، ترجیع بند، نثر و غیره. شاید غزلیات او به خوبی غزلیات حافظ نباشند ولی او سعی خودش را کرده است. ما هرگز شانس آشنایی با نثر حافظ یا مولانا را پیدا نخواهیم کرد.

    ز- عبید زاکانی دائما عضله ایده پردازیش را با نوشتن لیستهای کوچک و بزرگ ورزیده می کند. رساله صد پند یا رساله ده فصل.

    ح- عبید زاکانی به شیوه ای منحصر بفرد با کلمات و عبارات بازی می کند و از آنها مثل رنگهای متنوع نقاشی بر بوم کلیاتش استفاده می کند. لغتنامه گوستاو فلوبر که پنج قرن بعد نوشته شده است از این نظر به رساله ده فصل شباهت زیادی دارد. برای مثال:

    Blonds: hotter than brunets. See also brunets.

    Brunets: hotter than blonds. See also blonds.

    ~ Gustave Flaubert (Dictionary of Received Ideas)

    البدبخت: جوانی که زن پیر دارد.

    الدیوث: پیری که زن جوان دارد.

    ~ عبید زاکانی (رساله ده فصل)

    ط- عبید زاکانی برای رسیدن به هدفش که عمدتا رساندن “حظی وافر به خواننده” است، هر قاعده و دستوری را زیر پا می گذارد. مثلا چسباندن ال عربی به کلمات فارسی.

    ی-  عبید زاکانی جسورانه و بدون ترس از همه کلمات موجود در لغتنامه اش استفاده می کند. او برخلاف ادبای دیگر به معنای واقعی کلمه بی پرده سخن می گوید.

    ک- عبید زاکانی گاهی مستقیم و گاهی هم با طعنه و کنایه درس زندگی می دهد. قرنها قبل از اینکه آقای ساموئل اسمایلز با نوشتن کتاب خودپروری (Self-Help) صنعتی به همین عنوان را در غرب پایه گذاری بکند.

    ل- عبید زاکانی قبل از نوشتن پند نامه خودش، پندنامه دیگران از جمله پندنامه انوشیروان، افلاطون و اخلاق ناصری را خوانده است. او مطالعه بسیار گسترده ای در آثار موجود زمانش داشته است.

     

    “ای عزیزان عمر غنیمت شمرید.

    وقت از دست مدهید.

    پادشاهی و غنیمت و نعمت در تن درستی و ایمنی دانید.”

    ~ از رساله صد پند

  • تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار

    من اعتراف می کنم که مهارتهای زندگی را ندارم. حداقل بیشتر مهارتهای زندگی که آقای منصور دهستانی در چهار جلد کتاب “مهارتهای زندگی” نوشته است را ندارم. من هیچ وقت به این موضوع که سر میز غذا چنگال سمت چپ بشقاب است یا سمت راست آن، توجه نمی کنم. من خیلی وقتها مخصوصا اگر خیلی گرسنه باشم روی ظرف غذا خم می شوم و مثل اجدادم در چند صد هزار سال قبل آنرا تا ته می بلعم. من هیچ وقت قبل از نوشیدن آب، لبهایم را پاک نمی کنم. بعد از نوشیدن آب هم همینطور.

    برای اینکه این مقدمه طولانی نشود شما هر یک از سر فصلهای مهارتهای زندگی که بر اساس مدل جهان شمول 4H نوشته شده است را به جای نقطه چین بگذارید و من این جمله را اعتراف خواهم کرد: “………………. ندارم.(بلد)نیستم.” مثلا من سخت کوش نیستم. من کار تیمی بلد نیستم. من شهروند مسئولیت پذیری نیستم. من مهارتهای اجتماعی ندارم. من در امور خیریه مشارکت نمی کنم. و الخ.

    آیا بوسیدن خطرناک است؟ من حتی تا امروز نمی  دانستم که بوسیدن مطابق مدل جهان شمول 4H که مورد تایید سازمان جهانی بهداشت می باشد، خطرناک است. صحبت نمودن با افراد غریبه و نا آشنا هم همینطور. پوشیدن لباسهای نامناسب که جای خود دارد. ملاقات خصوصی با دوستانی که به خوبی آنها را نمی شناسید هم همینطور. همه این موارد و موارد مشابه دیگر می توانند منجر به ابتلا به بیماری ایدز بشوند. همه اینها را من امروز از مدل جهان شمول 4H یاد گرفتم.

    من از آنجایی که سخت کوش نیستم (گشادی درد بی درمان گشادی) و خود نظمی ندارم قادر به مطالعه و به خاطر سپردن چهارجلد کتاب مهارتهای زندگی نیستم. من نمی گویم که “مهارتهای زندگی” کتاب خوبی نیست. بلکه برعکس کتاب بسیار خوبی است و خواندن آنرا به همه شما توصیه می کنم. مشکل اینجاست که من برای زندگی خودم نیازمند مدل ساده تری هستم. مدلی که بتوان آنرا به همراه توضیحاتش بر روی یک صفحه کاغذ نوشت و چسباندش یک جایی جلوی چشم. مدلی که بتوان آنرا روی بازوی چپ خالکوبی کرد. چیزی در این حد خلاصه و مفید. چه کسی حاضر است سؤال “آیا بوسیدن خطرناک است؟”  را روی بازوی چپش خالکوبی بکند؟

    مدل 4H از چهار H  تشکیل شده است: Health, Head, Heart, Hands. مدل پیشنهادی من(فذار) هم از چهار قسمت به شرح زیر تشکیل شده است:

    – قسمت فیزیکی. شامل خوب غذا خوردن. هشت ساعت خوابیدن در شبانه روز. نکشیدن سیگار و قلیان و هر چیزی دیگری که برای بدن خوب نیست. برای قلب. برای ریه. برای پوست. برای روده بزرگ. برای آلت تناسلی. خور و خواب و خشم و شهوت، شغب و جهل و ظلمت نیست.

    – قسمت ذهنی. شامل پرورش عضله (ماهیچه) خلاقیت. پیدا کردن ایده های خوب. پیدا کردن امکان مجاور. چک کردن توهم و رویارویی با اشتباه.

    – قسمت احساسی. شامل دوری از این خلق پرشکایت گریان و ملول نشدن از دیو و دد.

    – قسمت روحی. این قسمت برای من شامل نوشتن چیزهایی است که به خاطر داشتن یا نداشتن آنها احساس سپاسگزاری دارم. همچنین شامل تسلیم شدن در برابر نتیجه حاصل از کاری که انجام داده ام. به عبارت دیگر رساندن انتظارم از دنیای خارج از کنترل من به صفر. به عبارت دیگر پذیرش بی چون و چرای چیزیکه خارج از کنترل من است.

    تا اینجا شد 154 کلمه. به احتمال زیاد 100 کلمه یا بیشتر را می توان از مدل فوق حذف کرد.

    تا اینجا من خودم و شما را در معرض ابتلا به بیماری علم زدگی قرار داده ام. در معرض حفظ کردن یک مدل جدید. در معرض چیدمان جدیدی از مفاهیمی که میلیاردها بار به اشکال مختلف گفته و نوشته شده است. مدل فذار (فیزیکی- ذهنی – احساسی – روحی) علی سخاوتی را حفط کنید و شما خوشبخت و موفق و پولدار خواهید شد! خوب اگر هم نبودید، دیگر الان شما یک علم زده هستید.

    تنها روش درمان بیماری علم زدگی

    تمرین روزانه

    تمرین روزانه در تک تک این قسمتها، تنها روش درمان بیماری علم زدگی است.

    – قسمت فیزیکی. هر روز باید هشت ساعت خوابید و خوب غذا خورد و ورزش کرد و سیگار نکشید و از هر کاری که برای سلامت جسم ما ضرر دارد، دوری کرد. جدی؟!!

    – هر روز باید امکان مجاور را جستجو کرد. هر فردی امکان مجاور منحصر بفرد خودش را دارد. هیچ قاعده و دستورالعمل جهان شمولی برای آن نمی توان تجویز کرد. به جز تمرین روزانه. هر کسی باید سعی کند تبدیل به یک ماشین ایده پردازی بشود. با یادداشت کردن روزی ده ایده. هر روز. هر روز. هر روز. روزی ده ایده می شود 3650 ایده در یک سال. این تمرین روزانه عضله ایده پردازی فرد را ورزیده خواهد کرد. با هر ایده های که یادداشت می کنیم تعداد بیشتری از نورونهای مغز ما به نورونهای همسایه شان متصل می شوند و شبکه های بیشتر و بزرگتر و پیچیده تری در مغز ما بوجود می آید. آدم اینجوری رشد می کند. مسلما نوشتن ایده به تنهایی کافی نیست. هر از چندگاهی هم یک ایده که همه مشخصات یک ایده خوب را دارد، اجرا می کنیم. مشخصات یک ایده خوب برای اجرا بماند برای مطلبی دیگر.

    – قسمت احساسی. هر روز باید از آدمهایی که منبع انرژی احساسی آدم را با خزعبلات منفی و حرف زدن درباره گرانی و بیکاری و یارانه و اخبار انتخابات فرانسه و هزاران چرند دیگر سوراخ می کنند، دوری کرد. هر روز، هر دقیقه، هر لحظه. و بر عکس باید با آدمهایی که منبع احساسی آدم را با کنجکاوی و اشتیاق و ایده های خوب پر می کنند، بیشتر و بیشتر معاشرت نمود.

    – قسمت روحی. بعضیها در این قسمت دعا می کنند یا نماز می خوانند یا مدیتیشن می کنند. کاری که من انجام می دهم اینست که هر روز لیستی از چیزهایی که به خاطر داشتن یا نداشتنشان، احساس سپاسگزاری دارم را می نویسم. کار دیگری که می کنم اینست که هر روز و هر ساعت و هر لحظه سعی می کنم نسبت به نتیجه حاصل از کارم و به طور کلی نسبت به چیزهایی که خارج از کنترل من است، تسلیم مطلق باشم. بدون بحث. بدون ایکاش و آرزو. کار بسیار سختی است، به همین دلیل به تمرین روزانه نیاز دارد.

    این مدل تا به امروز برای من کار کرده است. این تمرین روزانه من را از منجلاب بدبختی و افسردگی و عصبانیت و بی پولی و تنهایی بیرون آورده است. تمرین روزانه شما ممکن است بر اساس مدل متفاوتی باشد. بر اساس مدل 4H یا مدل 5G یا 3GS. فرقی نمی کند. چیزی که اهمیت دارد اینست که “تمرین روزانه” تنها روش درمان علم زدگی است. آیا بوسیدن واقعا خطرناک است؟

    من کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را با تمرین روزانه و در مدت سه هفته نوشتم.  اگر هنوز آنرا نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی عکس زیر آنرا به رایگان دریافت نمایید.

    مطالب مرتبط:

    اولین کار روزانه هر آغازگر

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

    هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

    بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

    درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

    من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

    بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

    سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

    لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.