دسته: الگوهای رفتاری

  • امروز صبح با ترس و عصبانیت بیدار شدم

    امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون نیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟

    صبح ها که بیدار می شوم یا عصبانی هستم یا ترسیده. خیلی وقتها هم هردوش.

    ترس استرس ایجاد می کند و استرس مانند یک وزنه آهنی آدم را درون باتلاق زندگی سیستماتیک به پایین می کشد. علت اینکه من به تکرار درباره استرس مطلب می نویسم اینست که هنوز نتوانسته ام آنرا درون خودم برای همیشه و به طور قطعی از بین ببرم. استرس و ترس هر روز به شکل جدیدی به سراغ من می آید و من مجبور هستم روزانه با آن روبرو شوم. بیشتر وقتها روزی چند بار و شبها هم همینطور. حتی توی خواب. استرس آدم را مریض می کند و نهایتا منجر به مرگ او می شود. من نمی خواهم علت مرگم استرس باشد. استرس همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می دهد. روابط آدمها به دلیل استرس به گه کشیده می شود. کسی که خیلی استرس دارد نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد. نمی تواند کارش را درست انجام بدهد. استرس اجازه نمی دهد که خودت را بیان کنی. خلاقیتت از بین می رود. ایده های جدید بوجود نمی آیند. بچه ها را ببینید. تا وقتی مغزشان در مدرسه با استرس های مختلف شستشو داده نشده است مثل پرنده ها آزاد و رها و سبک بال هستند. استرس همه چیزت را می گیرد و بعد بیشتر عصبانی می شوی. چون می دانی که خیلی چیزهایت را از درون از دست داده ای. چه کسی بهتر از راننده وانت بلندگو دار که عصبانیتت را سرش خالی کنی؟

     

  • چهارده ساعت

    از اولین باری که مفهوم کنکور را درک کردم تا زمانی که سر جلسه کنکور واقعی نشستم چند سال طول کشید. شاید 2 سال. شاید 4 سال. من در این مدت به تنها چیزی که فکر می کردم به دست آوردن رتبه تک رقمی بود. عددی بین یک تا نه. عددی بزرگتر از صفر و کوچکتر از ده. من چهار سال برای اینکه فقط یک عدد را مال خودم بکنم تلاش کردم. من از آن آدمهای نابغه ای (نخبه) که تو تلویزیون با آنها مصاحبه می کنند و می گویند که بیشتر وقتشان را به فوتبال بازی کردن و سینما رفتن می گذرانده اند و یک دفعه تو کنکور رتبه تک رقمی کسب کرده اند، نبودم. من باید در شبانه روز چهارده ساعت طبق برنامه ای که خودم تهیه کرده بودم درس می خواندم و تک تک ماهیچه های تست زنی و fact finding مغزم را ورزیده می کردم. باید جواب درست هر سؤالی را یا روش پیدا کردنش را در مغزم حکاکی می کردم. وقتی آن عدد یک رقمی مال من شد اولین حسی که داشتم این بود که خوب حالا چی کار باید بکنم که این عدد مال من بماند؟ اگر آنرا در مرحله دوم کنکور از دست می دادم چی؟ اگر بعد از شروع به تحصیلات عالیه همه عدد من را فراموش می کردند چی؟ من چهار سال برای آن شبانه روز تلاش کرده بودم؟ درست مثل وقتی که اولین تلویزیون کنترل دارمان را بعد از چهار سال پس انداز خریدیم و مادرم ریموت کنترلش را با نایلون جلد کرد. هنوز هم می کند. همانطور که دفتر کتابهایمان را در بچگی جلد می کرد. من هیچ کدام از آنها را الان ندارم. کاش آنها را داشتم. درست مثل مبل بعضی از فامیلهایمان که جلد داشت و عید که می شد جلدش را که از یک پارچه ارزان قیمت به شکل خود مبل دوخته شده بود از رویش بر می داشتند. ما آن وقتها مبل نداشتیم. شاید ما هم اگر داشتیم جلدشان می کردیم. درست مثل اولین باری که ماشین خریدم. بعد از چهار سال زور زدن. اولین کاری که بعد از تحویل گرفتنش کردم خریدن یک قفل فرمان بود. درست مثل اولین بار که کسی را دوست داشتم و او هم من را دوست داشت. زیر چشمی تلفن هایش را کنترل می کردم. موضوع ایمیلهایش را از پشت سرش سریع می خواندم. وقتی تلفنی با یک پسر حرف می زد مانند یک روانشناس حالات چهره و زبان بدنش را تحلیل می کردم. این کار روزی چهارده ساعت وقت و انرژی از من می گرفت. بعضی وقتها باید در خانه شان کشیک می دادم. باید از دوستهایش حرف می کشیدم. باید همه جا همراهیش می کردم. باید حرفها و کارهایش را مثل پازل کنار هم می چیدم تا مطمئن شوم تصویری که ساخته می شود فقط مال من است. بعد آن تصویر را در ذهنم قاب می کردم. چهارده ساعت در شبانه روز.

    من همیشه یا مشغول بدست آوردن چیزی بودم یا مشغول حفظ کردن چیزی که بدست آورده بودم. می توانستم خودم را ارزشیابی کنم و ببینم در هر لحظه چه وضعیتی دارم. مثلا وقتی درصد بدست آوردنم خیلی بیشتر از درصد حفظ کردن بود معنیش این بود که چیزهایی از  دست داده ام و حالا باید با چیزهای دیگر جایگزینشان کنم. یا معنیش این بود که چیزهای کمی دارم و باید بیشترشان کنم. اگر برعکس درصد حفظ کردن خیلی بیشتر بود معنیش این بود که موفق شده بودم. حالا باید شکارم را به بالای درخت حمل می کردم. اگر این دو با هم برابری می کردند حس خیلی بدی به من دست می داد. باید هرچه زودتر توازن آن دو را به هم می زدم. هنوز نمی دانم چرا.

     

  • اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم

    آنهم اینکه همه چیز را می توان زیر سؤال برد. فرقی نمی کند. هولوکاست باشد یا یازده سپتامبر. تهران باشد یا نیویورک. همه چیز را می توان زیر سؤال برد. حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید و شما را ترک و طرد کنند.

    همه چیز را می شود زیر سؤال برد. و هر آدمی بهتر است روزانه چندین بار این کار را انجام بدهد. درس سقراط هم برای بشریت همین بود. سقراط به فاسد کردن جوانها محکوم و اعدام شد.

    آیا واقعا دانشگاه رفتن برای رسیدن به موفقیت و یک زندگی بهتر لازم است؟ آیا همه آدمها باید یک شغل تمام وقت کارمندی پشت میز نشینی داشته باشند؟ آیا ازدواج کردن برای خوشبخت شدن لازم است؟  آیا قلیان کشیدن از سیگار کشیدن بهتر است؟ آیا به حرف دکتر باید گوش داد؟ آیا بینی کوچکتر زیباتر است؟ آیا آلت بزرگتر لذت بخش تر است؟ آیا کوروش کبیر واقعا مرد بزرگی بود؟ آیا اگر اسم خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند اتفاق بدی می افتد؟ آیا حساب قرض الحسنه واقعا قرضی است که به شکل الحسنه به کسی می دهیم؟ آیا ما واقعا به وزارتخانه لبیلقثخهفعقثف یا مجمع ثنصمقعهصخقعثهصخ نیاز داریم؟ آیا کارمندان حتما برای کار کردن باید به ادارات تشریف بیاورند؟ آیا بچه ها را برای باسواد شدن حتما باید به مدرسه بفرستیم؟ آیا همه کشورها باید دموکراسی داشته باشند؟ و الخ.

    مغز ما در طی سالهای متمادی چنان شستشو داده شده است (توسط خانواده، رسانه های جمعی، سیستم آموزشی و تبلیغات محیطی و …) که خیلی چیزها را به اندازه مقدسات، بی چون و چرا می پذیریم. در صورتیکه خیلی وقتها واقعیت  چیز دیگری است.

    همه چیز را می توان زیر سؤال برد. البته این فعالیت را می توانید در سکوت و توی ذهنتان انجام بدهید. هر وقت کسی چیزی به شما گفت، قبل از هر تصمیمی، آن چیز را ببرید زیر سؤال. آیا دلیلی در اثبات و یا رد حرف یارو می توانید پیدا کنید؟ آیا دیدن تبلیغ کلاسهای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد به این معنی است که تحصیلات عالیه زندگی شما را بهتر خواهد کرد؟ به چه دلیل؟ پنج دلیل در اثبات یا رد آن پیدا کنید. این کار در ابتدا مشکل به نظر می رشد ولی به زودی عادت خواهید کرد.

    به زودی شما هم مانند او همه چیز را زیر سؤال خواهید برد؟؟؟

     

  • تنها روش مؤثر غلبه بر پشیمانی

    یکی از روشهای خوب برای تولید و پرورش “پشیمانی“، چک کردن انتخابهای دیگر بعد از گرفتن یک تصمیم و عملی کردن آن است. مثلا من هر وقت لباسی چیزی می خرم، (و این کار را به سادگی و سرعت هرچه تمام تر در اولین فروشگاه انجام می دهم.) بعدش شروع می کنم به چک کردن مغازه های دیگر. چک کردن قیمت لباسهای مشابه. جنس آنها، کیفیتشان و الخ. جالب اینجاست که وقتی چیزی را می خرید به نظر می آید که همه فروشگاههای دنیا چیزی مشابه آن را دارند ولی با کیفیت بهتر و قیمت کمی ارزانتر.

    من اصولا خجالت می کشم که سراغ فروشنده اولی بروم و با توضیح اینکه مشابه این لباس را جای دیگری ارزانتر می فروشد، آنرا پس بدهم. در عوض کاری که می کنم اینست که اینقدر می گردم تا حداقل یک جا را پیدا کنم که کالایی مشابه ولی با قیمت بیشتر ارائه بدهد. این حس که من انتخاب درست و هوشمندانه ای کرده ام، آرامم می کند. بعد از این همه سال اینقدر زرنگ هستم که کسی نتواند سر من را کلاه بگذارد. ولی اگر همچین گزینه ای پیدا نشود، به شدت احساس پشیمانی می کنم و در حالیکه چیزی را که خریده ام دزدکی نگاه یا لمس می کنم، هزار تصمیم دیگر که از گرفتن آنها پشیمان هستم را در خاطرم مرور می کنم.

    نمونه ای واقعی از یک آدم پشیمان

    رشته تحصیلی که انتخاب کردم، کسب و کارهایی که شروع کردم و موفق نشد، دوستان نابابی که انتخاب کردم، رابطه هایی که تمام کردم، پولهایی که به خاطر سرمایه گذاری اشتباه از دست دادم، وقت و عمرم که به خاطر همه موارد قبلی از بین رفت و الخ. به خاطر همه اینها پشیمان هستم. چیزهای دیگری هم هست. مثل حرفهایی که بعضی وقتها زده ام و الان فکر می کنم که نباید می زدم. یا عقایدی که داشته ام و الان عقیده دارم که نباید می داشتم. ای کاش آن کارها را نکرده بودم. ای کاش کارهایی را که نکردم و باید می کردم، کرده بودم. ای کاش.

    همه آدمها لیست بلند و بالایی از پشیمانی دارند. اصولا نگاه کردن به گذشته و پیدا کردن اشتباهات کار آسانی است. کاری که سخت است، مواجهه و پذیرش و گذشتن از آنهاست. همه آدمها می دانند که همه آدمها از بیشتر انتخابهایی که می کنند، دیر یا زود پشیمان می شوند. همه آدمها فراموش می کنند که در زمان گرفتن آن تصمیم، اطلاعاتی را که امروز دارند، نداشتند. همه آدمها توجه نمی کنند که تصمیم گرفته شده در context آن زمان درست به نظر می رسیده و در context زمان حال اشتباه و پشیمانی آور به نظر می رسد. همه آدمها می دانند (شاید هم نمی دانند) که رسیدن به به این موضوع که تصمیم آنها اشتباه بوده، اتفاقی است که فقط در کنترل و اراده خود آنها می باشد و هیچ بنی بشری نمی توانسته(نمی تواند) نظرشان را عوض کند.

    اشتباه از کجا می آید؟ آیا حیوانها هم پشیمان می شوند؟ آیا می توان پشیمانی را از برنامه زندگی انسان حذف کرد؟ آیا پشیمانی هم مثل احساسات دیگر از جمله ترس و عشق برای ادامه بقای بشر ضروری است و بر اساس نیازهای او تکامل یافته است؟ آیا پشیمانی واقعا سودی ندارد؟ آیا من یک روز از نوشتن این مطلب پشیمان خواهم شد؟

    از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن    –    فردا که نیامده ست فریاد مکن
    بر نامده و گذشته بنیاد مکن              –    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
    خیام

  • از دست دادن زبان شادی

    در جنگلهای آمازون قبیله ای زندگی می کنند به نام پیراها (Piraha). دانیل اورت نویسنده کتاب

    Don’t Sleep, There Are Snakes: Life and Language in the Amazonian Jungle

    که سی سال از عمر خود را صرف زندگی با مردم این قبیله و مطالعه آنها کرده است نقل می کند:

    “پیراها به همه چیز می خندند. آنها به بدبختی خودشان می خندند: وقتی چادر کسی در طوفان خراب می شود، ساکنانش بلندتر از دیگران می خندند. آنها وقتی که تعداد زیادی ماهی می گیرند می خندند. آنها وقتی که اصلا ماهی برای صید نیست می خندند. آنها وقتی که سیرند می خندند. آنها وقتی که گرسنه هستند می خندند…”


    صحنه ای بعد از طوفان آیرین – آمریکا

    این نظریه که عقاید ما برداشت ما را شکل می دهند و برداشت ما هم واقعیت را می سازد، نظریه جدیدی نیست. چیزی که آقای اورت به این زنجیره اضافه می کند اینست که زبان ما عقاید ما را شکل می دهد و عقاید ما برداشت ما را و برداشت ما واقعیت را.

    فقط گونه های مختلف موجودات نیستند که برداشتهای کاملا متفاوتی از یک واقعیت دارند. مثل آدم و زنبور عسل که برداشتهای متفاوتی از رنگ یک گل دارند. برداشتهای کاملا مختلف از یک واقعیت در بین اعضای یک گونه هم اتفاق می افتد.

    شما حتی تصورش را می توانید بکنید که وقتی ماشینتان را دزد می برد یا وقتی متوجه می شوید سند زمینی که خریده اید تقلبی بوده است، بخندید؟ این خلق پر شکایت گریان حکایت از برداشت متفاوتی از واقعیت دارد. البته اگر اصلا چیزی به نام واقعیت وجود داشته باشد.

    آقای میهایی چیکسنمیهایی (Mihaly Csikszentmihalyi)  روانشناس معروف و استاد دانشگاه شیکاگو در کتاب بسیار ارزشمندش (Flow) این نظریه را مطرح می کند که مغز انسان در هر ثانیه 400 میلیارد ورودی دریافت می کند ولی از این مقدار فقط 2000 بیت به خودآگاه ما راه می یابد. چیزی که واقعیت خودآگاه یا conscious reality می نامیم. همه ما و تک تک ما 2000 بیت مختلف از اطلاعات را می بینیم و بنابراین همه ما و تک تک ما به معنای واقعی در دنیاهای مختلفی زندگی می کنیم.

    یک پیام مهم نویسنده کتاب اینست که اگر جنگلهای آمازون از بین برود که دارد می رود، فقط گونه های کمیاب گیاهی و جانوری نیستند که نابود می شوند. با از بین رفتن جنگل، فرهنگی از بین می رود که در حقیقت تکه ای از واقعیت زندگی انسان بر روی کره زمین است. با از بین رفتن جنگل و قبیله ای که در آن زندگی می کند نوعی از بودن ما از بین می رود. و به دنبال آن ما روشی منحصر بفرد از برداشت از واقعیت را از دست می دهیم. روشی که ممکن است برای ادامه بقای ما بر روی کره خاکی ضروری باشد.

    با از دست دادن مردمی که به همه چیز می خندند اطلاعاتی را از دست خواهیم داد که شاید رمز خوشحالی ما در مواجهه با تراژدی باشد.

     

    پانوشت:
    تعمیم این قضیه به از بین رفتن قبیله های مختلف کشور خودمان و به دنبال آن از بین رفتن خرده فرهنگها و آداب و سننشان با خود شما. جستجو به دنبال سرنخ غم و غصه و افسردگی در زبانمان هم همینطور.

     

    مطالب مرتبط

    دیدگاههای مختلف از یک چیز

    search for truth, from aporia to ataraxia

     

  • ببم جان نون تمام شدست صف چرا بهم مزنی

    این یکی از مشهورترین و خنده دارترین جکهای قزوینی است.

    من این جک را هزار بار شنیده ام ولی هنوز به آن می خندم. شاید به این دلیل باشد که مثل میلیونها ایرانی دیگر بخش عمده سالهای کودکی و نوجوانیم در زمان جنگ و سالهای بعد از آن سپری شد. یکی از مشخصات آن سالها صف بود. صف برای نون. صف برای تخم مرغ. صف برای کره. صف برای گرفتن کوپن. صف برای گرفتن هر چیزی با کوپن. صف برای ثبت نام در مدرسه. صف در بانک. صف برای گرفتن دفترچه کنکور. صف برای گرفتن نتیجه کنکور. صف برای سوار شدن به اتوبوس برای سفر از قزوین به تهران و انجام تحصیلات عالیه.

    هر آدمی بعد از اینکه چند بار توی صف ایستاد و بعد از یک ساعت فهمید هر چیزی که انتظار گرفتنش را می کشیده تمام شده است، بدون اینکه خودش بخواهد به محض قرار گرفتن در صف هورمونهای استرس و ترس در مغزش ترشح خواهد شد. فرایند نسبتا ساده ای است. ابتدا باید بپرسی که نفر آخر کیست؟ خودت را بعد از نفر آخر قرار می دهی. میزان استرس و ترس اولیه تابعی از عوامل مختلفی از قبیل طول صف، وضعیت روحی آن لحظه شرکت کننده، اهمیت حیاتی موضوع صف، زمان و مکان صف، تعداد ناکامیهای قبلی و غیره می باشد. استرس و ترسی که در صف بوجود می آید و در طول زمان بیشتر و بیشتر می شود، شرکت کننده را وادار می کند که با بی تابی به جلوی صف نگاه کند و زمان دستیابی به موضوع مورد انتظار خود را در ذهنش محاسبه مجدد کند. یکی از واکنشهای طبیعی دیگری که شرکت کننده انجام می دهد حرکت انفرادی در صف است. به عبارت دیگر حرکت زمانی که صف حرکت نمی کند. این فعالیت طبیعی ولی غیر منطقی باعث می شود که فاصله فیزیکی شرکت کننده با نفر مقابلش کمتر و کمتر شود تا جایی که این فاصله به صفر برسد. در این حالت نفر جلویی علاوه بر استرس و ترسی که خودش دارد ممکن است معذب (uncomfortable) هم بشود. نفر جلویی برای از بین بردن این حس کمی به جلوتر می رود و این اتفاق برای دیگران در صف تکرار می شود تا فضای خالی بین شرکت کنندگان از بین برود و صف حتی به شکل مجازی هم نتواند حرکت کند.

    آن سالها گذشت و نیاز به تشکیل صف برای خیلی از چیزهایی که آنوقتها گرفتنش صف لازم داشت، از بین رفت. ولی شما هم می دانید که پدیده های اجتماعی و فرهنگی به این راحتی ناپدید نمی شوند. در همان موقع هم صف برای خیلی ها چیزی بیشتر از انتظار برای دریافت یک کالا یا خدمت محسوب می شد. از جک فوق الذکر که بگذریم چیزهایی مثل وقت گذرانی. مثلا خود من هر وقت هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم ( و من در آن سالها خیلی وقتها هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم) تو صف روزنامه می ایستادم. صفی که حاصل انتظار آن یا روزنامه اطلاعات بود یا کیهان. روزنامه هایی که حتی اگر می خواندمشان چیزی دستگیرم نمی شد. بعضی ها شاید از روی اعتیاد این کار را می کردند. صف شاید به زندگی بعضیها معنی می داد. بعضی ها هم تکنیکهای زرنگی خود را در صف تمرین می کردند و آنها را بعدا برای دوستانشان تعریف می کردند. هر چی بود صف همیشه و همه جا بود.

    آن سالها گذشت ولی صف ماند. الان نون سنگک را می توان تلفنی به سوپر محل سفارش داد ولی ظاهرا همیشه چیزی هست که ارزش صف ایستادن را داشته باشد.

    من واقعا کنجکاوم بدانم که امروز(به تاریخ انتشار مطلب مراجعه کنید) چرا یک نفر برای خریدن آش رشته صف می ایستد. آنهم در شهری که با طی کردن حداکثر بیست متر در هر جهت، یک دیگ آش رشته می توان یافت. در ماه رمضان علاوه بر همه رستورانها و ساندویچیهای شهر که تعدادشان هم کم نیست تعداد زیادی میز در گوشه و کنار دیده می شود که  گویی از آسمان افتاده اند و تنها رسالتشان برطرف کردن کمبود آش رشته در این شهر است.  کسی که آش می فروشد چنان قیافه جدی و مصممی دارد که فکر می کنی از طرف سازمان جهانی غذا داوطلب شده تا جلوی یک فاجعه انسانی در یکی از کشورهای خاورمیانه را بگیرد.

    اگرچه این روزها عرضه بیشتر از تقاضا است و چیزی تمام نمی شود. اگرچه این روزها صفی به هم نمی خورد.

    ولی صف همچنان باقی است.

     

  • know thyself

    یا خودت را بشناس یا Gnothi Seauton

    نصیحت مفیدی است که از سقراط یا شاید هزاران سال قبل از او به ما به ارث رسیده است. ولی چه طوری؟

    نیکولاس فلتون عضوی از جامعه کوچکی (ولی رو به رشد) است که جنبش “خود کمی” را به راه انداخته اند. اینها سعی می کنند با جمع آوری داده درباره زندگی شخصی خود، خودشان را بهتر بشناسند. فلتون بر روی وب سایتش گزارشهای سالانه شخصی منتشر می کند و آنها را می فروشد. گزارشی از هر فعالیتی که بشود اندازه گرفت:

    مسافت پیاده روی یا دویدن، مقدار نوشیدنی و غذای مصرفی، تعداد ساعات خواب، تعداد صفحات کتابهای خوانده یا چیزهای نوشته، ساعتهای صرف شده بر روی اینترنت به نفکیک نوع فعالیت، تعداد پیامک یا ایمیل ارسالی و دریافتی، تعداد دقیقه های مکالمه تلفنی، میزان پول صرف شده برای لباس و غذا و الخ.

    به نظر من کار بسیار سختی است که آدم یک سال داده های زندگی شخصی خودش را ضبط و ربط کند. اگرچه تکنولوژی این کا را بسیار راحت تر کرده است و وب سایت هایی مثل http://daytum.com برای همین منظور طراحی شده اند ولی خود استفاده از همین ابزار همان اراده و انظباطی را می طلبد که شاگردان سقراط برای شناخت از خود لازم داشتند.

     

  • اجتناب از اطلاعات یا گشادی اطلاعاتی

    سؤال: چرا از اطلاعات اجتناب می کنیم؟
    جواب: به دلایل مختلف
    مثلا؟ چون این جوری راحت تریم.
    قبل از اینکه به این عادت اطلاعاتی بپردازیم این مقدمه ظاهرا نامربوط را بخوانید:
    ما آدمها ( و احتمالا سایر حیوانات) معمولا از نظر روانی در سه ناحیه زندگی می کنیم. ناحیه اول جایی است که به آن عادت داریم، برایمان آشناست و در آن احساس راحتی می کنیم. این ناحیه را ناحیه راحتی یا comfort zone می نامند. بیشتر کارهایی ( یا انتخابهایی) که روزانه، هفتگی، ماهانه، سالانه و یا با هر تناوب دیگری تکرار می کنیم در این ناحیه قرار می گیرند.
    ناحیه دوم ناحیه کشیدگی یا stretch zone می باشد. در این ناحیه کارهایی را انجام می دهیم که از نظر نوع شبیه کارهایی هستند که در ناحیه قبلی انجام می دهیم ولی از نظر اندازه و یا تناوب تفاوت محسوسی دارند. مثلا اگر روزانه یک ساعت پیاده روی را به راحتی انجام می دهیم، روزی دو ساعت پیاده روی در ناحیه کشیدگی قرار خواهد گرفت. به عبارت دیگر باید کمی به خودمان فشار بیاوریم که آنرا انجام دهیم ولی در توان ما هست.
    اینجا جایی است که با یک موقعیت جدید مواجه می شویم و یا بطور کلی کاری را برای بار اول انجام می دهیم. اصولا فرقی نمی کند. وقتی سؤالی را برای اولین بار ازخود بپرسیم، به شهری برای اولین بار سفر کنیم، با کسی برای اولین بار حرف بزنیم یا برای اولین بار یک دوربین دیجیتال بخریم(یا بخواهیم بخریم)
    ناحیه سوم وحشت  یا panic zone نام دارد. کارهایی در این ناحیه قرار دارند که اصولا یا از نظر نوع و یا از نظر اندازه ربطی به کارهایی که به راحتی انجام می دهیم ندارند. مثلا اگر سنگین ترین ورزشی که شما به راحتی انجام می دهید یک ربع پیاده روی در هفته است، فتح قله دماوند برای شما در این ناحیه قرار خواهد داشت.
    این سه ناحیه را در شکل زیر می بینید.
    zones
    یکی از ویژگیهای ناحیه راحتی اینست که در این ناحیه نیاز اطلاعاتی ما به حداقل می رسد. به همین دلیل بیشتر کارها را در این ناحیه بدون فکر و بطور خودکار می توانیم انجام دهیم. به  عبارت دیگر برای انجام دادن کارهای ناحیه راحتی نیاز به کسب اطلاعات بیشتر نداریم.
    سؤال دوم: چرا از ناحیه راحتی خارج می شویم.
    جواب: به دلایل مختلف
    مثلا؟ چون اطلاعات ما را پیدا می کند. بله همیشه ما به سراغ اطلاعات نمی رویم بعضی وقتها هم اطلاعات به سراغ ما می آید. مثلا درد خفیف دندان، باد کم لاستیک ماشین، عکس یک ساحل زیبا، بی میلی رفتن به سر کار صبح شنبه و یا غیر قابل تحمل شدن قیافه ای عبوس در شب جمعه.
    و خیلی وقتها از این بعضی وقتها که اطلاعات ما را پیدا می کند، ما آنرا نادیده می گیریم. چون اطلاعات جدید قصد دارد ما را از ناحیه راحتی به ناحیه کشیدگی و شاید هم وحشت ببرد. جایی که باید کاری بکنیم، تصمیمی بگیریم، تغییری ایجاد کنیم و …
    من این اجتناب از اطلاعات را گشادی اطلاعاتی می نامم، گشادی که در عصر اطلاعات مکمل خوبی برای انواع سنتی گشادی نظیر گشادی فیزیکی محسوب می شود. گشادی سنتی برای من شهرنشین 2010 و به همت وسایل برقی ( و نفتی و گازی و بنزینی و گازوئیلی و اتمی و خورشیدی و آبی و …) تهدیدی به مراتب کوچکتر از آنچه که برای اجدادم بوده شده است. در عوض گشادی اطلاعاتی روز بروز تهدیدی بزرگتر و جدی تر می شود.
    لاستیکی که در بزرگراه پنچر می شود، دندانی که می پوسد، مسافرتی که هیچگاه نمی رویم، شغل مزخرفی که جوانی را تباه می کند و زندگی ای که در راحتی و به راحتی به آخر می شود!
    اجتناب از اطلاعات یا گشادی اطلاعاتی یکی از الگوهای رفتاری ما در جستجو است. درباره الگوهای دیگر هم خواهم نوشت.