دسته: الگوهای رفتاری

  • بهترین سفر با نوشیدن یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی آغاز می شود

    چند روز پیش به دیدن یکی از دوستان خوبم که مدیر داخلی یک رستوران مجلل است رفته بودم. یکی دو ساعتی که آنجا بودم با یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی پذیرایی شدم. ساعت حدودا پنج عصر بود و من هم تمایلی به خوردن کباب نیم متری با مخلفات سلفون کشیده شده نداشتم. با وجود اصرار زیاد دوستم، من به مایعات ذکر شده بسنده کردم.

    هنگام خداحافظی و بازگشت به منزل در دستشویی رفتن و خالی کردن مثانه کوتاهی کردم. حدس می زدم که حداکثر بیست دقیقه بعد به خانه می رسم. وقتی به پل سید خندان رسیدم، صف تاکسی مقصد من از صد متر هم بیشتر بود. یک ربعی منتظر ماندم. فایده ای نداشت. حتی یک تاکسی هم نمی آمد. نیاز به قضای حاجت هر لحظه در من بیشتر می شد. تا جایی که تصمیم گرفتم زرنگی کنم و یک مسیر جایگزین با صف تاکسی خلوت تر انتخاب کنم. این کار هم فایده ای نداشت. گویی پلیس همه راهها به پل سید خندان را مسدود کرده بود. داشتم به حد انفجار می رسیدم.

    تصمیم گرفتم برای رفع مشکلم به پارک اندیشه بروم. پارک کوچکی در خیابان شریعتی جنوب پل سید خندان. هوا تاریک شده بود. پارک خیلی خلوت بود. حتی دستشویی پارک هم خلوت و بدون صف بود. بهتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. یک ساختمان نو با کاشیهای نو و شیرآلات نو و حتی مایع دستشویی. بدون بو یا حتی یک توالت گرفته شده. همه چیز سر جای خودش قرار داشت.

    از توالت پارک که بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم. گویی وارد بهشت شده بودم. درختان چنار سر به فلک کشده در نسیم آخر زمستان تکان می خوردند. اثری از سر و صدای خیابان شریعتی توی پارک نبود. چه آرام و چه خلوت. یک لحظه به حال همه کسانی که در آن لحظه توی صف تاکسی زیر پل سید خندان منتظر بودند، افسوس خوردم. آدمها چرا اینقدر برای به خانه برگشتن عجله دارند؟ باز عجله سر صبح برای رسیدن به سر کار و ساعت زدن یک چیزی ولی عجله در بازگشت به یک آپارتمان شصت متری با یک تلویزیون 42 اینچ و یک توالت یک متری و آشپزخانه اوپن 3 متری با کابینتهای ام.دی.اف؟ نه جدی؟

     

    پارک اندیشه

    تک و توک آدمهای توی پارک با هزاران آدمی که توی خیابان یا توی صف تاکسی می بینی فرق دارند. اینها عجله ندارند. خیلی آرام روی نیمکت نشسته اند و یا مشغول راه رفتن هستند. آدمهای توی پارک نگاه می کنند. به هم یا به درختها یا به آسمان یا به زمین یا به چمن یا به فواره. و دو تا از زیباترین آبنماهای جهان در پارک اندیشه قرار دارد. یکی در جنوب پارک در نزدیکی ساختمان توالت عمومی و یکی هم در شمال پارک روبروی فرهنگسرای اندیشه. اولی مستطیل شکل است و دومی گرد. با نورپردازی و رقص آب و همه چیزهایی که آدم از زیباترین آبنمای جهان انتظار دارد. در گوشه ای از یک پارک خلوت در وسط یک شهر شلوغ. و کثیف.

    نگاه کردن به تک تک درختهای پارک، تک تک لوله های آب فواره ها و تغییر حالتشان حدودا دو ساعت طول کشید. در این دو ساعت من روی چند نیمکت در قسمتهای مختف پارک نشستم، سری به کتابخانه فرهنگسرای اندیشه زدم که بوی جوراب و موکت می داد و چندین بار هم بطور نامنظم مسیرهای بین درختان را قدم زدم. در طول مدتی که من آنجا بودم پارک نه خیلی شلوغ تر شد نه خیلی خلوت تر. انگار که پارک اندیشه از دید عموم مخفی بود و فقط بعضی ها از وجود آن خبر داشتند.

    وقتی به زیر پل سید خندان برگشتم همه صفها از بین رفته بود. حدودا ده دقیقه طول کشید تا تاکسی پر شود و حرکت کند.

     

  • استادی در کار جهان

    یا هفت عادت مردمان بسیار مؤثر، مردمان کمی مؤثر، مردمان گشاد، مردمان آغازگر و بقیه مردمان

    1- مرغ همسایه غاز است. مجردها می خواهند متاهل باشند. متاهل ها آرزو می کنند که ای کاش مجرد بودند. کارمندها می خواهند کارآفرین باشند. کارآفرین ها می خواهند نویسنده باشند. نویسنده ها می خواهند هنرپیشه باشند. هنرپیشه ها می خواهند ورزشکار باشند. ورزشکاران می خواهند هنرمند باشند. هنرمندان می خواهند کارمند باشند.

    2- ترس. ترس از چی؟ مهم نیست. آدمیزاد همیشه چیزی برای ترسیدن دارد. ترس از خطری فیزیکی. یا ترس از دست دادن یک فرصت یا موقعیت. چند روز پیش یکی از خواننده های کتاب امکان یک ایمیل با موضوع “سوتی در کتاب امکان” برای من فرستاد. من املای کلمه هرس را به غلط حرس نوشته بودم. بدتر از آن اینکه چند صفحه جلوتر توی همان کتاب به یکی از دانشجوهایم گیر داده بودم که توی ورقه امتحانش بمباران را بنباران نوشته است. حالا هر وقت چیزی می نویسم از غلط نوشتن املای کلمات می ترسم. از اینکه اصلا چیزی برای نوشتن نداشته باشم هم همینطور. از اینکه با نوشتن یک مشت خزعبل خودم را مضحکه خاص و عام بکنم می ترسم. از گران شدن دلار هم همینطور.

    3- نگرانی از آینده. نیاز به توضیح دارد؟

    4- افسوس از گذشته. واقعا نیاز به توضیح دارد؟

    5- قضاوت درباره دیگران. فرقی نمی کند که چه کسی باشد. به محض اینکه چشم من به کسی می افتد یا حتی صدای کسی را پشت تلفن می شنوم، شروع می کنم به قضاوت درباره شخصیتش، طرز فکرش، طبقه اجتماعیش و حتی نقش احتمالیش در مشکلاتی که من در زندگی شخصی و اجتماعیم دارم. با یک نظر می فهمم که “این یارو از اون آدماس!”

    6- میل به کسب توجه و عشق از سوی دیگران. حتی قبل از اینکه این مطلب را منتشر کنم تصویری از توجه جامعه جهانی به این مطلب خردمندانه و سایر مطالبم در ذهن من شکل گرفته است. با وجود اینکه می دانم فقط تعداد انگشت شماری آنرا می خوانند. اگر مطلبی را بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم و یا حتی عکسی را، چه لذت وافری می برم از دیدن “لایک” شدنش و دیدن تعداد لایکهایش. ذره ای توجه حتی برای لحظه ای کوتاه می تواند قضاوت ما را نسبت به “یارو” 180 درجه تغییر دهد، افسوس از گذشته و نگرانی از آینده را پشت ابر ضخیمی از لذت مخفی نماید، ترسها را به امید تبدیل کند و مرغ ما را غازتر از غاز همسایه جلوه بدهد.

    7- احساس بدبختی. بعد از تجربه این همه احساسات جورواجور در طول روز، بالاخره زمانی فرا می رسد که از خودم می پرسم: “من چه غلطی دارم می کنم؟” نه، جدی؟ آیا واقعا کاری که دارم انجام می دهم درست است؟ آیا بهتر نیست که به شهر کوچکی در استرالیا یا لهستان بروم؟ آیا بهتر نیست که وارد صنعت نفت بشوم؟ آیا بهتر نیست که به گوشه ای از جنگلهای شمال بروم و بقیه عمرم را کنج عزلت اختیار کنم؟ آیا بهتر نیست که یک رمان بنویسم؟ آمدنم بهر چه بود؟ نقش من در این جهان هستی واقعا چیست؟!

     

    یک روز ز بند عالم آزاد نیم          یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

    شاگردی روزگار کردم بسیار       در کار جهان هنوز استاد نیم

    خیام

  • جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    صرف نظر از هر نوع تحریمی. صرف نظر از اینکه نفت را بخرند یا نخرند. صرف نظر از اینکه اختلاص بشود یا نشود. صرف نظر از اینکه تولید بکنیم یا وارد. صرف نظر از قیمت بالای نان و شیر.

    جهالت 2.0

    دیشب به دلیل خوردن کشک بادمجان به عنوان شام و بستنی به عنوان دسر و به دنبال آن خوب نبودن حال مزاجیم، تصمیم گرفتم که مسابقه فینال یورو 2012 را تماشا کنم. طبیعی است که قبل از چنین مسابقه پربیننده ای، صداسیما یک ساعت و چهل و پنج دقیقه قبل از مسابقه، آگهی بازرگانی پخش بکند. چیزی که به نظر من غیر طبیعی رسید، تناوب و طول مدت پخش آگهی های مربوط به کنکور کارشناسی ارشد بود.

    در یک آگهی که خدا می داند چند دقیقه طول می کشد، از یک جعبه مثل صندوقچه، چند تا کتاب بیرون می آید که همه اطلاعات لازم برای کنکور دهنده را در بر دارند. از سؤالات سالهای قبل گرفته تا نحوه برنامه ریزی و مطالعه. در آگهی دیگری تعدادی جوان رنگ و رو رفته، بدون لبخند و با صدایی افسرده و رو به خاموشی، اسمشان و رتبه اولشان را در کنکور کارشناسی ارشد فلان رشته معرفی می کنند. این دو آگهی به همراه چند آگهی دیگر کنکور کارشناسی و برنامه تابستانی برای آمادگی کنکور، به تناوب و برای نزدیک به دو ساعت پخش می شوند.

     

    جهالت

    اجازه بدهید من موضعم را در مورد کنکور و دانشگاه دوباره تعریف بکنم. کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را اگر خوانده اید فراموش بکنید. اگر هم نخوانده اید، مطمئن باشید که چیز مهمی را از دست نداده اید. شاید من غربزده هستم و دچار تفکرات آمریکایی شده ام. شاید من شناخت درستی از جامعه خودم ندارم. دانشگاه بروید. هرچقدر که دوست دارید. حتی مدرک گرایی هم از نظر من اشکالی ندارد. اینقدر مدرک بگیرید که دیگر جایی بر روی دیوار برای آویزان کردنش نداشته باشید. دانشگاه رفتن و کسب علم و مدرک کاری پسندیده و قابل تحسین است. ولی تبلیغ “بسته های آموزشی آزمون کارشناسی ارشد” توی تلویزیون و قبل از مسابقه فینال یورو 2012؟

    لطفا یک نفر به من بگوید که صداسیما این تبلیغات را به طور رایگان و برای بالا رفتن سطح علمی فرهنگی جامعه پخش می کند.

    یعنی مؤسسه های آموزش کنکور کارشناسی ارشد صدها میلیون (در یک روز) هزینه می کنند که بسته های (صندوقچه های) آموزشی شان را به دانشجویانی که چهار سال گذشته را در مؤسسات آموزش عالی مشغول تحصیل علم بوده اند، اطلاع رسانی بکنند؟ یعنی این جماعت فروشنده و خریدار علم، از پدیده ای به نام اینترنت و گوگل خبر ندارند؟ بیلبوردها و تبلیغات روزنامه ای و مجله ای و کاغذی هم که به این امر اختصاص دارند، بماند.

    یعنی حسن قلی که می خواهد کنکور کارشناسی ارشد بدهد نمی تواند بر روی گوگل عباراتی مانند “بهترین بسته کنکور کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی” یا “سؤالات کنکور ارشد رشته روانشناسی” را جستجو بکند؟ البته که این عبارات در حال حاضر بر روی گوگل جستجو می شوند و البته که مؤسسات فوق الذکر وب سایت دارند. مسئله حجم بالای آگهی های غیر اینترنتی و قاعدتا تعداد چشمگیر (چند صد هزار) مخاطبین آنهاست. همه این مخاطبین به احتمال قریب به یقین با اینترنت آشنا هستند و به طور روزمره از آن استفاده می کنند. ناسلامتی آنها در حال کسب علم می باشند. ناسلامتی آنها “دانشجو” هستند.

    این پدیده ای است که من اسمش را جهالت 2.0 می گذارم. ممنون می شوم اگر کسی یک تعریف ساده و خلاصه از آن ارائه بدهد. چیزی شبیه “مطلع شدن از بسته های اطلاعاتی از طریق تلویزیون”.

    چند روز پیش که برگزاری کارگاه ریزکسب را اعلام کردم، یکی از خواننده های این وبلاگ نظر داده بود که “چه گرونه“. 250 هزار تومان برای یک کارگاه یک روزه؟ مگر من قرار است چه چیزی به شرکت کننده در مدت چند ساعت از صبح تا عصر یاد بدهم که ارزش این مبلغ را داشته باشد؟ نه جدی؟

    هر آموزشی چه یک کارگاه یک روزه باشد چه یک سال تحصیلی در فلان دبیرستان غیر انتفاعی چه یک دوره شش هفته ای آشپزی، از دو مؤلفه تشکیل می شود.

    مؤلفه اول: اطلاعات.

    به برکت اینترنت و انقلاب اطلاعاتی، قیمت این مؤلفه روز به روز رو به کاهش است و در بسیاری از موارد به صفر رسیده است. هزینه ای که برای بدست آوردن اطلاعات می پردازیم در بیشتر موارد در حد هزینه کپی کردن و یا دانلود یک فایل است. آدم علم زده تنها این مؤلفه را می بیند و ملاک ارزش گذاریش هم حجم و نوع اطلاعات است. چاپ نفیس فلان کتاب. تعداد کتابهای موجود در فلان بسته (صندوقچه) اطلاعاتی. مدرک دکترا و شهرت و ملیت فلان استاد. تعداد نرم افزارهای موجود بر روی یک دی وی دی. مثلا شش هزار کتاب بر روی یک دی وی دی فقط یازده هزار تومان.

    مؤلفه دوم: رشد. یا درگیری. یا یادگیری. یا حرکت. یا توسعه. یا ارتباط. یا تحول. یا تغییر.

    این مؤلفه عاملی است که باعث می شود دانشجو یا طالب علم، کاری را بکند که در حالت عادی انجام نمی دهد. باعث بشود که او از ناحیه راحتیش خارج بشود. پدیده جدیدی را کشف بکند. ( البته نه بصورت حفظ کردن اطلاعات جدید) باعث بشود که  آدم متفاوتی بشود. که به امکان مجاورش قدم بگذارد.

    در کتاب امکان سعی کردم بگویم که دانشگاه رفتن در بهترین حالت فقط مؤلفه اول را فراهم می کند، یعنی چیزی که در زمان ما به سهولت و سرعت و تقریبا رایگان بدست می آید. سعی کردم بگویم که جای مؤلفه دوم در سیستم آموزش عمومی خالی است و اصولا نیازی هم برای آن احساس نمی شود. زهی خیال باطل. دیشب فهمیدم که این راه طولانی تر از آنیست که من پیش بینی کرده بودم.

     

    پانوشت: یک ایده استثنایی برای ریزکسبی بزرگ به همراه طرح توجیهی

    یک ایده ریزکسب اینست که همه بسته های (صندوقچه های) آموزشی کنکور کارشناسی ارشد (و کنکورهای دیگر) را بگیرید و الکترونیکی (دیجیتایز) کنید و آنها را با قیمت کمی ( حدود یازده هزار تومان) بفروشید. اصلا هم مهم نیست که قبلا کسی این کار را کرده است یا نه. اگر کسی این کار را کرده است به نفع شماست. کافیست همانها را بسته بندی مجدد (repackage) بکنید.

    فراموش نکنید که عامل مهم در موفقیت شما حجم اطلاعاتی است که می فروشید. مثلا 323 کتاب به همراه 124000 تست و به همراه 4564 عدد اقلام اطلاعاتی دیگر بر روی دوازده دی وی دی. یک چیزی تو این مایه ها. برای جذابتر شدن محصولتان 3678 تا جمله الهام بخش و 1391 کتاب هم در زمینه موفقیت و قانون جذب به بسته آموزشی تان اضافه کنید. چند صد تا ویدئو هم از آقایان دکترها و اساتید معروف محصول شما را به درجه کمال خواهد رساند.

    فعلا در این مقطع به دنبال دادن دسترسی آنلاین و اینجور امکانات آموزش الکترونیکی (e-learning) نباشید. ذکر نام اساتید مطرح را فراموش نکنید. برای گسترش کارتان از شهرستانها نماینده بگیرید و به محض اینکه به اندازه کافی فروختید، شروع کنید به تبلیغات تلویزیونی و بیل بورد و این جور چیزها. اگر می خواهید یک ریز کسب موفق داشته باشید این یک فرصت طلایی است. در ضمن فراموش نکنید که در اسم محصولتان حتما از کلماتی مانند “اولین”، “قویترین”، “بزرگترین” و یا “کاملترین” استفاده بکنید.

  • توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

    یکی از خواننده های این وبلاگ از من خواسته است که درباره “توهم” بیشتر توضیح بدهم.

    “اين كه خود من خيلي وقت ها مي خوام چك كنم كه اين خواسته من از توهم من ناشي ميشه يا واقعا خواسته قلبي منه كاملا سردرگم ميشم.”

    اگرچه این سؤال به طور خاص در مورد “خواسته” مطرح شده است ولی برای شناخت بهتر توهم، من آن را به سه دسته تقسیم می کنم:

    دسته اول – خواسته ها. چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. مثل فلان اتومبیل. آپارتمان سه خوابه در فلان خیابان. مدرک دکترا در فلان رشته از بهمان دانشگاه. چند میلیارد پول توی حساب بانکی. یک همسر زیبا و قد بلند و خوش اخلاق و خوش هیکل و پولدار و تحصیلکرده و مهربان که عاشقش باشیم و او هم عاشق ما باشد. یکی دو تا بچه خوشگل ناز و سالم باهوش و مؤدب. این لیست پایانی ندارد. همه ما شستشوی مغزی داده شده ایم که بسیاری از این چیزها را در زندگی می خواهیم. از پدر و مادر و دوست و آشنا گرفته تا گوینده تلویزیون و تبلیغات کنار خیابان، همه و همه ماموران مخفی در خدمت شستشوی مغزی ما هستند. دفعه بعد به زن جوان و جذابی که با لبخندی زیبا بر روی یک بیلبورد، مایع ظرفشویی تبلیغ می کند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

    وقتی چیزی می خواهیم که فکر می کنیم با بدست آوردنش خوشحال تر یا خوشبخت تر می شویم در توهم بسر می بریم. فرقی نمی کند که آن چیز چیست. اصولا چیزی به نام خواسته قلبی وجود ندارد. خواسته قلبی یک غلط مصطلح است. قلب آدمیزاد چیزی نمی خواهد. مغز آدم است که خواستن چیزی را به ما دیکته می کند. و وقتی مغز ما داشتن چیزی را با خوشحالی یا خوشبختی معادل سازی می کند به این معنی است که مغز ما شسته شده است. توهم از آنجا ناشی می شود که داشتن فلان ماشین یا ازدواج با فلان شخص یا گرفتن فلان مدرک را شرط لازم و کافی برای خوشبختی و خوشحالی و یک زندگی خوب و ایده آل می دانیم. امری که البته هرگز اتفاق نمی افتد. داشتن و بدست آوردن، فقط به خواسته های مادی و فیزیکی محدود نمی شود. خواسته های متافیزیکی مثل طیران آدمیت هم در همین دسته قرار می گیرند.

    تحقیقات متعددی نشان می دهند که هر آدمی یک خط پایه خوشحالی (happiness baseline) دارد. این خط پایه با بدست آوردن یا از دست دادن چیزی، خیلی بالا پایین نمی رود. برای نمونه کسانی که در بخت آزمایی (لاتاری یا معادل آن قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه) مقدار زیادی پول برنده می شوند (میلیونها دلار)، بعد از مدت کوتاهی (حدود شش ماه) به همان وضعیت روحی و احساسی قبلشان بر می گردند (حتی کمی پایینتر از خط پایه). آدمهایی هم که چیز بزرگی از دست می دهند مثلا قطع نخاع می شوند، بعد از مدت کوتاهی به همان وضعیت قبل بر می گردند (حتی کمی بالاتر از خط پایه).

    معادل فرض کردن بدست آوردن یک چیز با خوشحال یا خوشبخت شدن، به طور کلی توهم است. توهمی که همه آدمها و به مقدار زیاد آنرا لحظه به لحظه در ذهن خود حمل می کنند. اثبات این ادعا هم کار زیاد سختی نیست. آیا تا به حال برای خود شما پیش نیامده است که چیزی را آنقدر زیاد بخواهید که به خودتان گفته باشید: “اگر و فقط اگر …… را داشته باشم تا آخر عمرم خوشحال خواهم بود. یا چیز دیگری نمی خواهم.” و بعد از بدست آوردن آن چیز، خیلی زود نه تنها خوشحالی اولیه از بین رفته است بلکه جای خود را به خواستن چیزهای دیگری داده است.

    منظور من این نیست که شما از این به بعد هیچ چیز نخواهید و با یک جامه پشمینه و پای برهنه، تارک دنیا بشوید. چیزی که من می گویم اینست که یک- چیزی را که در کنترل و اراده شما نیست نخواهید چون باعث نگرانی و ناراحتی و افسردگی و هزار جور مرض دیگر می شود. دو- بدست آوردن چیزی را معادل با خوشبخت/خوشحال شدن تصور نکنید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند.

    دسته دوم- اعمال. به طور کلی هر کاری که برای رسیدن به خواسته های ما (دسته اول) انجام می شود با هاله ای از توهم احاطه شده است. اینها کارهایی هستند که خیلی زود برای ما تکراری می شوند یا از انجام دادنشان خسته می شویم. مثل درسی که به زور حفظ می کنیم. کلاس زبانی که زور می رویم ولی تمرین هایش را انجام نمی دهیم. کاری که به خاطر صبح بیدار شدن و بیرون رفتن از خانه و رساندن خود به محل کار و انجام دادنش، هر روز به خودمان بارها و بارها فحش می دهیم. (ده دلیل برای ترک کار)

    بهترین راه برای چک کردن و کنترل کارهایی که انجام می دهیم، تمرین روزانه است. باربی (یا آرنولد شدن) یک خواسته همراه با توهم است ولی روزی نیم ساعت ورزش کردن بدون هیچ انتظار خاصی، کاری است که انجام آن فقط نیاز به نظم و تکرار روزانه دارد. اگر دقت کنید متوجه می شوید که ویژگی مهم تمرین روزانه اینست که انجام آن در کنترل و اراده ماست. هر آدمی صرف نظر از سن و جنس و وضعیت اقتصادی و اجتماعیش می تواند تمرین روزانه را انجام بدهد.

    بیشتر ایده هایی که داریم، ایده های بد و غیر عملی محسوب می شوند. به همین دلیل نیاز داریم که روزانه به ورزیده کردن عضله خلاقیت خود بپردازیم. با نوشتن روزانه ده ایده. تمرین روزانه در قسمت ذهنی باعث می شود که بتوانیم بین ایده هایی که در ناحیه کشیدگی و ایده هایی که در ناحیه وحشت قرار دارند، تمایز قائل بشویم. مسلما هیچ ایده ای برای همه بد نیست. وظیفه هر آدمی شناسایی ایده های خوب برای شخص خودش می باشد. ایده هایی که برای او امکان مجاور محسوب می شوند.

    حالا اگر کسی در نتیجه انجام تمرین روزانه، پیدا کردن و اجرای یک ایده خوب، مقدار زیای پول بدست آورد، طبیعی است که می تواند هر چیزی که دلش خواست را با پولی که بدست آورده بخرد. حتی یک اتومبیل گران قیمت وارداتی. اگر کسی با تمرین روزانه همسر ایده آلش را پیدا کرد، خوب ناز شستش. هر آدمی می تواند هر چیزی را که در کنترل و اراده اش می باشد، بخواهد. جدی؟!

    دسته سوم- برداشت. یا قضاوت ما درباره وقایع و پدیده های اطراف ماست. درباره نتایج حاصل از کارهایی که انجام می دهیم. درباره حرفها یا رفتار دیگران. درباره اتفاقهای طبیعی. عزیزی را از دست می دهیم. در کسب و کاری شکست می خوریم. پول زیادی از دست می دهیم یا بدست می آوریم. چکی که از کسی گرفته ایم برگشت می خورد. مریض می شویم. موهایمان می ریزد. همسر یا شریک یا دوستمان به ما خیانت می کند. دلار گران می شود. عاشق می شویم. تولیدات داخلی با واردات بی رویه آسیب می بیند. بنزین غیر استاندارد هوا را آلوده می کند. کسی صف را رعایت نمی کند. دیو و دد به ما توهین می کنند. ماشینها نصف شب صر و صدا می کنند. کسی اتومبیل یا بستنی ما را می دزدد. کسی بدون اجازه دیوار حیاط را سرامیک می کند. و الخ. همه اینها اتفاقاتی است که خارج از کنترل ماست. تنها چیزی که در کنترل و اختیار ماست قضاوتی است که در مورد یک اتفاق می کنیم. خوب، بد، بی تفاوت. به اتفاقات هم مثل آدمها برچسب می زنیم.

    همه پدیده هایی که خارج از کنترل و اراده ما اتفاق می افتند اصولا یک واقعیت “بی تفاوت” محسوب می شوند. ولی مغز ما به گونه ای شستشو داده شده است که برداشت توهم آلودی از یک واقعیت “بی تفاوت” دارد. بعضی از اتفاقات را خوب می پنداریم و بسیاری دیگر را بد. انیشتین در نامه اش به رابرت مارکوس همین موضوع را می خواسته یادآوری بکند.

    برای توهم زدایی در این قسمت، تمرین روزانه در قسمت چهارم (روحی) را به یاد داشته باشید. انتظار صفر از نتایج کارهایی که می کنیم و پذیرش مطلق اتفاقاتی که خارج از کنترل ما هستند.

    عمل به توصیه های ساده فوق، بسیار مشکل است. بسیار مشکل. خیلی خیلی سخت. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید. نیاز به تمرین روزانه دارد. تا آخر عمر. توهم هم مثل گشادی و ترس و خیلی چیزهای دیگر، خصوصیتی انسانی است. عارضه ای است که همه آدمها دارند. هزینه ای است که بابت انسان بودن می پردازیم. کسی نمی تواند ادعا کند که توهم ندارد و واقعیت را آنگونه که هست می بیند و درک می کند. تنها تفاوتی که بین آدمهای مختلف وجود دارد، میزان توجهی است که به توهم خود دارند. و میزان تلاشی که برای زدودن یا کم کردن آن می کنند. یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید.

    یک قدم مهم در راه تلاش برای شناسایی توهم در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از دنیای اطراف خود داریم، شناخت بهتر خودمان است. تحقیقات نشان می دهند که شخصیت ما که توسط این تست و تستهای دیگر قابل ارزیابی است، تحت تاثیر وراثت و عوامل خارج از کنترل ما در سالهای نخستین زندگی، تثبیت شده است. فاکتورهای شخصیت یک معیار خوب برای سنجش میزان توهم است در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از محیط اطراف داریم.

    کسی که در فاکتور شخصیتی برونگرایی، امتیاز کمی کسب می کند ( البته همیشه و در هر شرایطی استثنا وجود دارد) بهتر است انرژی و خلاقیتش را به جای رئیس جمهور شدن یا خریدن یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه، بر روی چیز/کار دیگری متمرکز بکند. کسی که امتیاز بالایی در فاکتور احتیاط دارد بهتر است سالیان زیادی از عمرش را صرف خیالپردازی درباره صعود به قله اورست نکند.

    خواستن لزوما توانستن نیست! شناخت شخصیت و تمرین روزانه توانستن است. توانستن انجام کاری که معنادار و لذت بخش است، نه توانستن رسیدن به یک نتیجه قطعی و از پیش تعیین شده. توانستن انجام کاری که در حیطه کنترل و اختیار ماست. مابقی، بیشتر وقتها توهم است.

    مطالب مرتبط آینده:

    کار فردا را به امروز میفکن

    Flow

  • شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

    قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

    راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

    برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

    بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
    تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
    نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
    تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
    بسیار بارز=5= very characteristic

    برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

    بسیار بارز=1
    تاحدودی بارز=2
    نه نامشهود  و نه بارز=3
    تا حدودی نامشهود=4
    بسیار نامشهود=5

    1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

    2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

    3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

    4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

    5- احساس افسردگی یا دمق بودن

    6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

    7- توهین به مردم

    8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

    9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

    10- احساس استرس یا نگرانی

    11- استفاده از کلمات دشوار

    12- همدردی با احساسات دیگران

    این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

    پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

    هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

    ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

    • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
    • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
    • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
    • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
    • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

    حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

    یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

    این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

    ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

    بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

    همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

    هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

    پانوشت

    کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

    سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

    سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

    سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

    برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

    سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

    برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

    برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

    سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

    8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

    Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

    Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

    Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

    Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

    Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

  • چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

    خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

    چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

    چرا؟

    چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

    در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

    قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

    متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

    راه حل چیست؟

    معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

    اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

     

    مطالب مرتبط:

    دفترچه آغازگری

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

    ز گهواره تا گور دانش بجوی

    من این توپو نداشتم

  • عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

    شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

    می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

    الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

    الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

    مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

    دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

    شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

    البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

    گشادی درد بی درمان گشادی

  • من شریفی نیستم، فقط اسپرگر دارم

    یک ماه است که ننوشته ام. و حالا به تنها چیزی که فکر می کنم نوشتن یک مطلب است ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد. انگار که مغزم خالی است. از همه بدتر به احتمال زیاد خواننده هایم را هم در این یک ماه از دست داده ام. وفادارترین خواننده هم وقتی دوبار یک وبلاگ را چک می کند و می بیند که نویسنده آن مطلب جدیدی منتشر نکرده است، با آن خداحافظی می کند. یک ماه بدون مطلب جدید هر وبلاگی را می تواند به یک سرزمین فراموش شده مبدل کند. به یک زمین بایر.

    مثل اینست که می خواهم از اول شروع کنم. این اولین مطلب این وبلاگ است و من هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. حتی شعار “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” غریبه به نظر می رسد. امروز حتی خاطرات و تجربیات سفر یک ماهه ام برای نوشتن الهام بخش نیست. منظورم این نیست که درباره سفرم نمی خواهم بنویسم یا چیزی ندارم که بنویسم. شاید مشکل این است که بعد از یک ماه نمی دانم از کجا باید شروع کنم. گویی که خیلی اتفاقات افتاده است و خیلی چیزها تغییر کرده است و در عین حال همه چیز همان طور که بود به نظر می رسد. چیزی شبیه به احساس بچه ای که با دوست صمیمیش برای چند روز بی دلیل حرف نمی زند و وقتی هم که می خواهد آشتی کند و چیزی بگوید، نمی داند از کجا شروع کند.

    البته این دفعه اول نیست که من نمی دانم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم. فقط هم محدود به نوشتن این مطلب بر روی این وبلاگ نمی شود. دانشجوی سال آخر که بودم در ابتدای سال، اتاقم را در خوابگاه عوض کردم و با سه تا از بهترین دوستهایم هم اتاق شدم. ظرفیت هر اتاق در آن زمان و در آن خوابگاه پنج نفر بود. نفر پنجم کسی بود که من نمی شناختمش و برای اولین در حالیکه داشتیم با هم اتاقیهایم موکت اتاق جدید را در حیاط خوابگاه می شستیم به من معرفی شد. من سرم را به طرف هم اتاقی پنجم که اسمش محمد بود برگرداندم، سلامی کردم و به شستن موکت ادامه دادم. بعدا که با هم صمیمی تر شدیم فهمیدم که محمد از این رفتار من شوکه شده است تا جایی که هرگر این کار من را فراموش نکرد و همیشه آن را با آب و تاب و گرافیکی برای خودم و بقیه تعریف می کرد. من در آن لحظه واقعا نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم.

    این مشکل بعدها به شکلهای پیچیده تر و با عواقب سنگین تری در روابط خصوصی و کاری من، بارها و بارها تکرار شد (هنوز هم می شود). آن موقع من درست نمی دانستم که چه اتفاقی دارد می افتد. تقریبا ده سال پیش برای اولین بار دوست دخترم به من گفت که “همه شریفی ها این جوری هستند.” و بعد من این عبارت را از آدمهای دیگر هم شنیدم. حالا من به یک دسته از آدمها تعلق داشتم که یک جوری هستند و با یک سلام و حال و احوال در کمتر از یک دقیقه می توان فهمید که شریفی هستند. وقتی این موضوع را با یکی از دوستهای صمیمیم در میان گذاشتم او هم گفت که همسرش خیلی وقتها چنین چیزی به او می گوید و یک سری از رفتارهای او را  به شریفی بودنش نسبت می دهد.

    جایی که شریفی ها در آن شریفی می شوند

    مسلما وقتی یک نفر وسط یک دعوا یا دلخوری به آدم می گوید که تو واقعا یک شریفی هستی منظورش این نیست که تو آدم با هوشی هستی! این چه خصوصیت یا خصوصیاتی است که علاوه بر ضریب هوشی بالا ( به درست یا غلط) این آدمها را و البته با بار منفی در یک گروه قرار می دهد: شریفی ها؟

    واضح است که اینگونه برچسب زدن و ساده سازی مسئله هیچ کمکی به حل مشکل من نکرد و مشکلات من در روابط با آدمهای دیگر ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه دارد. مشکلاتی از قبیل اینکه در در برخورد اول نمی دانم چه چیزی باید بگویم. نمی دانم که طرف مقابل از حرف من خوشحال شده است یا ناراحت. یا منظور طرف مقابل از حرفی که زد یا کاری که کرد دقیقا چه بود. خیلی وقتها هم اصلا متوجه گفتار و کردار طرف مقابل نمی شوم چه برسد به اینکه بخواهم درکشان کنم. این مشکل به خصوص با آدمهایی که برای دفعه اول می بینم حادتر است. آنهایی که من را بیشتر می شناسند، بعضی هاشان کلا رابطه شان را با من قطع می کنند و بعضی ها هم شاید از روی محبت و احترام یا دلسوزی می گویند، علی سخاوتی آدم خاصی است. خاص هم بعد از شریفی برچسبی است که گویی به طرف مقابل هشدار اولیه را می دهد. “سلام معرفی می کنم: آقای فلانی – آقای سخاوتی… دانشگاه شریف درس خونده، آدم خاصیه!” من بارها این جوری به آدمهای مختلف معرفی شده ام.

    خواندن چند کتاب در زمینه زبان بدن، هوش هیجانی، هوش اجتماعی و به طور کلی رفتارهایی که آدمها به صورت خاص و عام از خودشان بروز می دهند خیلی کمکی به حل مشکل خاص بودن من نکرد و من همچنان جستجویم را برای اینکه بفهمم ریشه خاص بودنم چه چیزی است و معنایش دقیقا چیست و چه خصوصیات و حدود و صغوری دارد، ادامه دادم.

    در این سفر کتاب خوب و جالبی خواندم ( یکی از کتابهای خوب و جالبی که خواندم. اگر گشادی اجازه بدهد خلاصه ای از کتابهایی که در این یک ماه خوانده ام را در مطلبی دیگر خواهم آورد.) با عنوان Create Your Own Economy نوشته Tyler Cowen. کتاب به طور کلی به نحوه زندگی کردن در عصر اطلاعات می پردازد ولی در یکی دو فصل ابتدایی نویسنده به تفصیل درباره خصوصیات و تجربیات و خاطرات آدمهای خاصی حرف می زند که سندروم Asperger دارند. این سندروم گونه ای از سندروم شناخته شده تری به نام اوتیسم یا درخود ماندگی است. دارندگان این سندروم به طور خلاصه هوش قوی ولی مهارتهای اجتماعی ضعیفی دارند.  برای تعریف جامعتر می توانید به ویکی پیدیا یا مرجع دیگری رجوع کنید.

    من در این کتاب با مفهوم neurodiversity آشنا شدم. معادل فارسی این واژه را نمی دانم و فعلا آنرا “تنوع عصبی” ترجمه می کنم. ایده اینست که آدمهای متفاوتی که با سندروم اوتیسم یا اسپرگر برچسب می خورند یک تفاوت نرمال با بقیه آدمهای نرمال دارند. هیچ مریضی و اختلالی در کار نیست. اختلافی که در رفتار و گفتار این آدمها دیده می شود فقط تنوعی است که در آفرینش دیده می شود. مثل تنوع در رنگ و بو و مزه و گیاهان و جانوران  و اجسام و شکل آلت تناسلی و هزاران پدیده دیگر. این بار تنوع آفرینش خودش را در پیکربندی عصبی مغز آدمها نشان داده است. پدیده ای که کاملا طبیعی است.

    نویسنده لیست بلند بالایی از آدمهایی ارائه می دهد که احتمالا از این تنوع عصبی بهره مند بوده اند. چارلز داروین، جورج مندل، توماس ادیسون، نیکولا تلسا، آلبرت انیشتن، ایزاک نیوتن، ساموئل جانسون، وینسنت ونگوگ، برتراند راسل، استیون اسپیلبرگ، بیل گیتس، خودش و خیلی های دیگر.

    مهمتر از اینکه بدانیم چنین آدمهای معروف و موفقی در طیف متفاوتی از تنوع عصبی نسبت به نرم جامعه قرار داشته یا دارند اینست که بپذیریم چنین تنوعی اصولا مشکل یا بیماری نیست و نیاز به درمان ندارد. همانطور که شکل بینی من یا رنگ چشم شما نیاز به تغییر و درمان ندارد. آدمهایی که توسط نرم جامعه به عنوان شریفی یا به عبارات دقیقتر سرد، بی احساس، ماشینی، خودخواه و غیره برچسب می خورند، شاید آدمهایی هستند که پیکربندی مجموعه ای از اعصاب در مغز آنها با دیگران متفاوت است، فقط همین.

    خواندن این کتاب به من کمک کرد که بفهمم من شریفی نیستم. من فقط شاید در طیف دیگری از تنوع گسترده عصبی نسل بشر قرار دارم. جایی که به آن سندروم اسپرگر یا شاید هم چیز دیگری گفته می شود. حالا اگر کسی به من برچسب بی احساس بودن بزند یا من را شریفی یا آدم خاص بنامد حرفهای بیشتری برای گفتن دارم. البته نه برای دفاع از خودم، که تنوع آفرینش نیاز به دفاع ندارد. بلکه برای آغاز یک گفتگوی جالب و شاید هم پیدا کردن یک دوست جدید.

    نویسنده از کسی که خودش معتقد است او هم اسپرگر دارد نقل قولی می کند که حیفم آمد ترجمه اش کنم و آنرا عینا برای شما اینجا می آورم:

    “I have personally been accused of being cold, shallow, selfish, insensitive, egotistical, repressed, emotionally dead, incapable of emotion, and incapable of love… if you’re like me, these accusations tend [to] come as a shock. You know that you are a sensitive and caring person; you can see these tendencies in yourself and identify their outward manifestations. How could you be perceived so harshly?”  ~ Jason Seneca

     

     

     

  • گر آمدنم بخود بدی نامدمی

    دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

    ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

    از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

    غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

    استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

    فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

    سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

    پول در آوردن کار سختی است.

    رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

    انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

    صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

    کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

    حقیقت جویی کار سختی است.

    انتقادپذیر بودن کار سختی است.

    سفر کردن کار سختی است.

    شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

    آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

    رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

    آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

    خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

    غلبه بر تنهایی کار سختی است.

    وبلاگ نوشتن کار سختی است.

    استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

    غلبه بر گشادی کار سختی است.

    پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

    حسادت نکردن کار سختی است.

    یادگیری زبان کار سختی است.

    بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

    استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

    حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

    اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

    اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

    دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

    ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

    گر آمدنم به خود بدی نامدی

    ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

    به زان نبدی که اندر این دیر خراب

    نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

    خیام

  • یازده ایده برای حقیقت جویی که از فرانسیس بیکن می توان آموخت

    ” …I found in my own nature special adaptation for the contemplation of truth.

    For I had a mind at once versatile enough for that most important object, I mean [1]the recognition of similitudes and at the same time sufficiently steady and concentrated [2]for the observation of subtle shades of difference.

    [3]I possessed the passion for research,

    [4]a power of suspending judgement with patience,

    [5]of meditating with pleasure,

    [6]of assenting with caution,

    [7]of correcting false impressions with readiness,

    [8]and of arranging my thoughts with scrupulous pains.

    [9]I had no hankering after novelty,

    [10]no blind admiration for antiquity.

    [11]Imposture in any shape I utterly detested.

    For all these reasons I considered that my nature and disposition had as it were, a kind of kinship and connection with truth.”

    Franics Bacon

     

    برای استاد شدن در حقیقت جویی هم دو راه بیشتر وجود ندارد. تمرین کردن یازده ایده فرانسیس بیکن یکی از آنها می تواند باشد. راه دیگر قسم خوردن است.