دسته: رشد

  • شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

    قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

    راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

    برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

    بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
    تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
    نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
    تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
    بسیار بارز=5= very characteristic

    برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

    بسیار بارز=1
    تاحدودی بارز=2
    نه نامشهود  و نه بارز=3
    تا حدودی نامشهود=4
    بسیار نامشهود=5

    1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

    2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

    3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

    4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

    5- احساس افسردگی یا دمق بودن

    6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

    7- توهین به مردم

    8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

    9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

    10- احساس استرس یا نگرانی

    11- استفاده از کلمات دشوار

    12- همدردی با احساسات دیگران

    این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

    پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

    هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

    ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

    • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
    • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
    • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
    • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
    • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

    حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

    یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

    این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

    ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

    بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

    همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

    هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

    پانوشت

    کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

    سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

    سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

    سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

    برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

    سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

    برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

    برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

    سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

    8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

    Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

    Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

    Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

    Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

    Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

  • چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

    خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

    چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

    چرا؟

    چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

    در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

    قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

    متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

    راه حل چیست؟

    معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

    اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

     

    مطالب مرتبط:

    دفترچه آغازگری

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

    ز گهواره تا گور دانش بجوی

    من این توپو نداشتم

  • درس با فرهنگ شدن از زبان چخوف، برادری بزرگ

    وقتی من بچه بودم اگر کسی کف پیاده رو تف می کرد یا کاری از این دست که دیگران (دیگرانی که درباره آن کار با هم حرف می زدند) آنرا نادرست می دانستند، به او اتهام “بی سوادی” زده می شد. “عجب آدم بی سوادی!” یا “اینا که می بینی یه مشت بی سوادن.”

    در طول این دو سه دهه اخیر مشکل بی سوادی به همت دانشگاههای سراسری و آزاد و پیام نور و این اواخر هم غیر انتفاعی و مجازی تا حدود زیادی بر طرف شده است و امروز دیگر بی سواد خطاب کردن کسی که روی زمین تف می کند یا صف را به هم می زند یا به هر شکل دیگری باعث ناراحتی دیگران در اجتماع می شود، کاری غیر معمول و خارج از نرم رفتارهای اجتماعی محسوب می شود.

    از آنجاییکه این آدمها یعنی کسانی که باعث رنجش خاطر دیگران در تعاملات اجتماعی می شوند، با گسترش با سوادی نه تنها از بین نرفته اند بلکه شاید تعدادشان حتی رو به افزایش هم هست، ما نیاز به عبارت جایگزینی داریم که وقتی حرصمان در می آید یا ناراحت می شویم و به علت معذورات اخلاقی نمی توانیم فحش بدهیم، از آن استفاده کنیم. و چه عبارتی بهتر از “بی فرهنگ.”

    بی فرهنگ تقریبا هر گونه ضعف شخصیتی و کار غیر اخلاقی و نا شایستی را پوشش می دهد. هم کسی که کف پیاده رو تف می کند بی فرهنگ است، هم کسی که تابلوی ورود ممنوع یا محدودیت سرعت مجاز را نادیده می گیرد. هم کسی که کارش را به موقع انجام نمی دهد بی فرهنگ است، هم کسی که توی توالت سیگار می کشد. هم کسی که توی طبیعت آشغال می ریزد بی فرهنگ است، هم کسی که شاخه درختی را می شکند. اینقدر از این بی فرهنگها زیاد است که من شنیده ام بعضی ها می گویند ما ملت بی فرهنگی هستیم. یا اینکه مشکل ما اینست که فرهنگ نداریم.

    ولی به راستی “فرهنگ” چیست که ما آنرا نداریم؟ بله هر کسی یک تصور ذهنی از فرهنگ یا بی فرهنگی برای خودش دارد. ولی بالاخره یک جایی ما باید هم بیاوریم و یک تعریف دقیق و شسته رفته از فرهنگ و بی فرهنگی پیدا کنیم. در این جستجو من سندی پیدا کرده ام که ارزش خواندن دارد. ارزش روزی یک بار یا چند بار خواندن را هم دارد. ارزش عمل کردن را هم دارد. خیلی بیشتر از اینها ارزشمند است.

    نامه آنتوان چخوف به برادرش نیکلای چخوف که سعی کرده ام در حد توان خودم آنرا به فارسی ترجمه کنم:

    *******************************

    مسکو 1886

    … تو غالبا به من شکایت می کنی که مردم تو را درک نمی کنند! گوته و نیوتن چنین شکایتی نداشتند… فقط مسیح این شکایت را داشت ولی او درباره مذهبش حرف می زد نه درباره خودش… مردم تو را کاملا و به خوبی درک می کنند. و اگر تو خودت را درک نمی کنی،  این دیگر مشکل آنها نیست.

    من به عنوان یک برادر و یک دوست به تو اطمینان می دهم که تو را با تمام وجودم درک می کنم. من خصوصیات خوب تو را مانند پنج انگشتم می شناسم و برای آنها عمیقا ارزش و احترام قائلم. برای اثبات این ادعا اگر بخواهی حاضرم این خصوصیات را بشمارم. من فکر می کنم تو مهربان، بزرگمنش، فداکار و آماده برای بخشش آخرین ریالت هستی. هیچ حس حسادت یا نفرتی نداری. ساده دل هستی و برای آدم و حیوان دل می سوزانی. تو قابل اعتماد هستی، به دور از بدجنسی و فریبکاری. تو از عالم بالا نعمتی داری که دیگران ندارند: تو با استعدادی. این استعداد، تو را بالاتر از میلیونها آدم دیگر قرار می دهد، چراکه بر روی کره زمین از هر دو میلیون نفر فقط یک نفر  هنرمند است. استعداد تو، متمایزت می کند: تو حتی اگر یک وزغ یا رطیل هم بودی باز هم مردم به تو احترام می گذاشتند، چرا که استعداد همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد.

    تو فقط یک مشکل داری که همه بدبختی و درد و مرض تو ناشی از آن است. آن بی فرهنگی شدید توست. من را ببخش ولی حقیقت از دوستی بالاتر است (veritas magis amicitiae)…. همانطوری که می بینی زندگی شرایط خودش را دارد. آدم برای اینکه بین افراد تحصیل کرده راحت زندگی کند و خوشبخت باشد باید تا حدی با فرهنگ باشد. استعداد تو را به این حلقه وارد کرده است، تو به آن تعلق داری، ولی…. تو از آن بیرون کشیده می شوی و تو بین آدمهای بافرهنگ و گداگرسنه (مترجم انگلیسی از کلمه lodgers استفاده کرده است که من معادل بهتری برای آن نیافتم) نوسان می کنی.

    به نظر من آدمهای بافرهنگ باید دارای شرایط زیر باشند:

    1- آنها به شخصیت آدمها احترام می گذارند و بنابراین همیشه مهربان، ملایم و آماده برای گذشت در برابر دیگران هستند. آنها برای چیزهای کوچک جنجال به پا نمی کنند. اگر با کسی زندگی می کنند، آنرا لطف خودشان تلقی نمی کنند و اگر هم ترکش کنند نمی گویند “هیچ کس نمی تواند با تو زندگی کند.” آنها سر و صدا، سرما، غذای سوخته، طعنه کنایه و حضور غریبه در خانه شان را تحمل می کنند.

    2- آنها حس رحم و شفقت دارند، البته نه فقط برای گداها و گربه ها. قلب آنها برای چیزهایی که چشم غیر مسلح نمی بیند درد می گیرد… آنها برای پرداخت هزینه تحصیل برادرشان و خریدن لباس برای مادرشان، شبها بیدار می مانند.

    3- آنها به اموال دیگران احترام می گذارند و بنابراین قرضشان را ادا می کنند.

    4- آنها صادق هستند و از دروغ مثل آتش می ترسند. آنها حتی در چیزهای کوچک دروغ نمی گویند. یک دروغ توهینی است به شنونده و او را در جایگاه پایینتری نسبت به گوینده قرار می دهد. آنها خودنمایی نمی کنند. در خیابان همانطور رفتار می کنند که در خانه. آنها جلوی دوستان متواضعترشان خودنمایی نمی کنند. آنها اهل ور زدن و محاوره های صمیمانه ناخواسته نیستند. از روی احترام به گوش دیگران، اغلب ساکت هستند.

    5- برای برانگیختن حس ترحم دیگران خودشان را خوار و حقیر نمی کنند. آنها برای بلند کردن آه دیگران و سوء استفاده از آن، با احساسات آنها بازی نمی کنند. آنها نمی گویند “مردم من را درک نمی کنند.” چونکه همه اینها اثر ناچیزی دارد. مبتذل، کهنه و غلط است…

    6-  آنها غرور سطحی ندارند. آنها مثل آدمهای معروف به الماسهای بدلی اهمیت نمی دهند. به دست دادن با فلان شاعر، به گوش کردن به زر زدن یک تماشاگر ولگرد در یک نمایشگاه عکس، به معروف شدن توی کافه ها…. اگر یک کار دو ریالی انجام بدهند طوری راه نمی روند که انگار یک کار صد تومنی کرده اند. اگر جایی بروند که دیگران به آنجا راه نیافته اند، درباره اش سر و صدا نمی کنند. آدمهایی که واقعا با استعداد هستند تا جایی که امکان دارد از تبلیغات دوری می کنند و در جمع نا مشخص می مانند….. حتی کرایلف گفته است که یک بشکه خالی صدا را بلندتر از یک بشکه پر منعکس می کند.

    7- آنها اگر استعدادی دارند، به آن احترام می گذارند. آنها بقیه چیزها را فدای استعدادشان می کنند، زن، شراب، غرور ….. آنها به استعدادشان افتخار می کنند….. به علاوه آنها مشکل پسند هستند.

    8- آنها حس زیبایی شناسی را درون خودشان می پرورانند. آنها نمی توانند با لباسهایشان بخوابند، یک گله حشره روی دیوار ببینند، هوای بد تنفس کنند، جایی که روی آن تف شده راه بروند، غذایشان را روی یک اجاق گاز کثیف بپزند. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است غریزه جنسیشان را محدود و با کیفیت بکنند…. چیزی که از یک زن می خواهند یک همخوابه نیست…  آنها به دنبال زرنگی ای که در قالب دروغ گفتن متدوام ظاهر می شود، نیستند. آنها به خصوص اگر هنرمند هستند، تازگی، غنا، انسانیت و ظرفیت برای آفرینش را طلب می کنند.

    و به همین ترتیب. آدمهای با فرهنگ اینجوری هستند. برای با فرهنگ بودن و قرار نگرفتن پایین تر از سطح اطرافت، خواندن “نامه های پیکویک” (اولین رمان چارلز دیکنز) و حفظ کردن یک مونولوگ از فاست کافی نیست….

    چیزی که لازم است کار مداوم است، شب و روز، خواندن مداوم، مطالعه، اراده… هر یک ساعت برای اینکار ارزشمند است… به ما بپیوند، شیشه ودکا را بشکن، دراز بکش و بخوان….اگر دوست داری تورگنیف، هر نویسنده ای که نخوانده ای.

    تو باید غرورت را کنار بگذاری، تو یک بچه نیستی… تو به زودی سی ساله می شوی. وقتش است.

    من از تو توقع دارم…. همه ما از تو توقع داریم.

    ********************************

    ای کاش متن این نامه به جای عهدنامه گلستان یا ترکمانچای موضوع درسی بشود در یک کتاب درسی. سوغاتی از همسایه شمالی.

    مطالب مرتبط:

    ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    دهنتو ببند

    من این توپو نداشتم

    بزرگترین دروغگو

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • تلاش برای باز کردن ذهن

    بعضی وقتها (شاید خیلی وقتها) احساس می کنم ایده ای برای نوشتن ندارم. یا حرفی برای گفتن. ذهنم مثل چوب لباسی ای می ماند که به هر میله آن دو سه تکه لباس آویزان شده باشد. شاید هم بیشتر. جایی برای آویزان کردن لباسهای بیشتر وجود ندارد. احساس می کنم علاوه بر ایده های خودم، خیلی از ایده های آدمهای دیگر را هم بر روی چوب لباسی ذهنم آویزان کرده ام. چندین ایده درباره یک موضوع واحد. مثلا درباره پول. یا جنس مخالف. یا سیاست خارجی. یا کسب و کار الکترونیکی. خیلی از این ایده ها مال من نیستند. خیلی از آنها با هم تضاد دارند. خیلی شان هم حتی با هم تضاد ندارند ولی با هم فرق دارند. من در طول عمرم ایده های مختلفی راجع به چیزهای مختلف پیدا کرده ام و همه آنها را در ذهنم آویزان کرده ام. حالا که به دنبال یک ایده جدید برای نوشتن مطلبی بر روی وبلاگم هستم چیزی به ذهنم نمی رسد. به عبارت بهتر ذهنم جایی برای یک ایده جدید ندارد.

    ولی چطور می شود از شر ایده های قدیمی و خاک خورده خلاص شد؟ از کجا می شود فهمید که چه ایده هایی در انبار ذهنمان مدفون شده اند و جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند؟ آیا اصلا این نظریه که ایده های قدیمی جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند درست است؟ یا اینکه ظرفیت ذهن برای پذیرش ایده های جدید نامحدود است؟ به خصوص اگر آدم یک ذهن باز(open mind) داشته باشد.

    فرض کنیم که این نظریه درست باشد و من بخواهم سعی کنم از شر یک سری ایده های قدیمیم خلاص شوم. چه کار باید بکنم؟ قاعدتا قبل از هر کاری باید آنها را شناسایی کنم. از خودم می پرسم من درباره فلان موضوع چه ایده هایی دارم؟ هدف من برچسب درست یا غلط زدن به ایده های فعلیم نیست. من می خواهم آنها را به کلی از ذهنم پاک کنم. باید تمام ایده هایی را که درباره “راننده های تاکسی” یا “ایرانیها” یا “شمال” یا “نقاشی” یا “کسب و کار” یا هر موضوع دیگری، دارم، لیست کنم. باید همه ایده هایم را درباره یک موضوع خاص بنویسم. با شفافیت و با صداقت. چه ایده هایی که فکر می کنم درست هستند. چه آنهایی که فکر می کنم غلط هستند. چه آنهایی که دوست دارم بگویم مال من هستند. چه آنهایی که ترجیح می دهم به عنوان ایده های دیگران جا بزنم.

    قدم بعد از شناسایی، پاک سازی است. به مدت یک هفته یا یک ماه فعالیتهای ذهنیم را مانیتور می کنم. هر وقت درباره یکی از موضوعات مرحله قبل فکر می کنم، مثلا “نقاشی” باید سعی کنم یکی از ایده های قبلی به ذهنم خطور نکند. باید سعی کنم ذهنم را از ایده های فعلی پاک نگه دارم. مثلا به خودم بگویم: “این چیزی که در مورد نقاشی فکر می کنی یک ایده قدیمی است.” و بعد سعی کنم یک ایده جدید در آن زمینه پیدا کنم. چیزی که در لیست تهیه شده در مرحله اول موجود نباشد. این مرحله سوم است. یعنی جایگزین کردن یک ایده جدید.

    کار آسانی نیست. یک موضوع را انتخاب کنید و این سه مرحله را به مدت یک هفته یا یک ماه ( هر چه طولانی تر بهتر) برای آن پیاده کنید. بعد یک یا چند موضوع دیگر را انتخاب کنید. اگر هم دوست نداشتید، نکنید.

     

  • زیر پتو در خانه ای بزرگ

    ویژگی ناحیه راحتی اینست که ماندن در آن باعث کوچک شدن یا آب رفتنش می شود. درست مثل وقتی که در یک خانه بزرگ تنها هستید و به خاطر ترس از رفتن به اطاقهای دیگر و یا زیر زمین خود را در اطاق خواب و نهایتا زیر پتو حبس می کنید.
    برای رشد چاره ای به جز خارج شدن از ناحیه راحتی و رفتن به ناحیه کشیدگی وجود ندارد