دسته: کلیات

  • داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

    صحنه سوم

    دفتر وکالت

    وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

    آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

    آیا نفقه اش را می خواهد؟

    آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

     و در پایان

    آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

    مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

    دفتر وکیل
    دفتر وکیل

    صحنه پنجم

    مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

    صحنه دوم

    توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

    افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

    همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

    ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

    Antigone
    Antigone

    آنتیگون

    کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

    نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

    کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

    نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

    ….

    آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

    خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

    صحنه اول

    مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

    مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

    گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

    مؤخره

    قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

    مطلب مرتبط آینده:

    اغراض خطای تراژیک اینجانب

  • اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

    اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

    اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

    بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
    بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

    اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

    داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

    داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

    شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

    راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

    بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

    راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

     داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

    افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

    پانوشت

    به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

  • اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

     من می خواستم به خارج بروم. نه به دلیل فرار از مجازات مذهبی یا حکومتی یا انزوای اجتماعی یا همچین چیزی. نه که مشکلات اجتماعی نداشتم اما مشکلاتم در این حد بود: یک بار یک راننده تاکسی بعد از جر و بحث سر بعضی مسائل که در آن زمان به نظر می رسید نزدیک خط قرمز است من را وسط راه وسط خیابان پیاده کرد. یک بار هم در حین خدمت سربازی به دلیل اعتراض به مراسم مذهبی که باعث می شد دیرتر از پادگان مرخص شویم نزدیک بود بازداشت بشوم ولی نشدم. یک بار هم به دلیل بحث با دبیر تعلیمات دینی از کلاس اخراج شدم. یک شب هم به دلیل گفتگو با یک دختر نامحرم توی پارک توی بازداشتگاه خوابیدم. همین. دیگر چیزی یادم نمی آید. این موارد رزومه مشکلات اجتماعی من بود قبل از مهاجرت. من نه دانجل و رابرت داستان آقای موبرگ بودم که از چیزی مثل بی عدالتی مهاجرت کنم و نه کارل اسکار که با امید و آرزو، به چیزی مثل فرصتهای طلایی.

    من بیشتر از آنکه شبیه ممد آمریکایی باشم شبیه خواننده هیپ هاپ دوزاریی بودم که بدون اینکه بداند یک من ماست چقدر کره می دهد و بدون اینکه حرفی از خودش برای گفتن داشته باشد، یک آهنگ اعتراض را توی ذهن خودش هر شب و هر روز رپ می کند. آهنگی که شعرش بسیار شبیه شعری بود که توی کودکستان از بر کرده بودیم:

    چرا در گنجه بازه؟

    چرا دم خر درازه؟

    چرا ماشینا دود می کنن؟

    چرا صابونا کف می کنن؟

    البته از این تفاوتها که بگذریم داستان من با داستان ممد آمریکایی و شخصیتهای رمان مهاجران شباهتهایی هم داشت:

    الف- من هم مثل آنها به نوعی دوگانگی داخل-خارج آگاه شده بودم و این آگاهی در من شدت گرفته بود. برای من آنروز، داخل، ایران بود و خارج، آمریکا و کانادا و آلمان و چند کشور دیگر که بالاخره شد کانادا.

    ب- برای من هم چیزی داخل و خارج را از هم جدا می کرد که باید و باید و باید از آن عبور می کردم. آبی که اینور آن “اینور آب” بود و آنورش “آنور آب”. این آب یا بهتر است بگویم این در با اخذ ویزای مهاجرت از سفارت کانادا در سال 2004 بر من گشوده شد. بنابراین:

    بین هر داخل  و خارج دری موجود است و برای گذر از این در یک مهاجرت واجب.

    داخل و خارج ایران و کانادا

    داخل و خارج دانشگاه

    داخل و خارج تجرد و تاهل

    داخل و خارج چاقی و لاغری

    داخل و خارج فقر و ثروت

    داخل و خارج شهر

    داخل و خارج فرهنگ و بی فرهنگی

    داخل و خارج آزادی و محدودیت

    داخل و خارج دیکتاتوری و دموکراسی

    داخل و خارج جوانی و پیری

    داخل و خارج سلامت و بیماری

    داخل و خارج زندگی و مرگ

    داخل جایی است که (البته با درجاتی از زمین تا آسمان) به آن تعلق داری. جایی است که به تو هویت می دهد. داخل اینجاست و خارج آنجا. از داخل به بیرون نگاه می کنی، از طریق یک پنجره، از طریق یک روزنه. از خارج به در و دیوار جایی نگاه می کنی که تو از آن جدا شده ای. مثل مسافری که از دور به سواد شهری می نگرد. از داخل چیزی را یا جایی را که با آن احاطه  شده ای و بخشی از آن هستی، تجربه می کنی. از خارج تجربه بودن در داخل را توی خیالت مثل بادکنک باد میکنی. و اینگونه است که اساس تجربه دوگانه ما از جایی (ذهنی یا فیزیکی) که هستیم شکل می گیرد. از داخل و خارجی که مرز شناوری دارد و هیچ چیزش ثابت یا مشخص نیست. حتی اینکه کدام طرفش داخل است و کدام طرفش خارج. پنجشنبه از تهران به شمال می رویم و جمعه از شمال به تهران برمی گردیم.

    ادوارد رلف در کتاب Place and Placelessness دسته بندی الهام بخشی از داخل و خارج دارد:

    Existential outsideness

    این خارج جایی است که آگاهانه حس می کنی که در آن پذیرفته نیستی و به آنجا تعلق نداری. از جاها و آدمهایش بیگانه هستی. دست و دلت به کاری نمی رود و کاری هم اگر می کنی از روی ناچاری است و معنایی برایت ندارد.

    Objective outsideness

    این خارج، چیزها و جاهایی است که می توانی بدون تعلق خاطر و بدون لرزش دل و درگیر شدن احساساتت آنها را ارزیابی و دو دو تا چهارتا کنی. مثل همه آپارتمانهای 75 متری دو خوابه با پارکینگ و انباری – که در سراسر کشور- کم و بیش مثل هم با آشپزخانه اوپن و کابینت ام دی اف و نور مخفی و دیوارهای کرم رنگ و کف سرامیک سفید ساخته شده اند. بدون ریسک، بدون احساس، بدون اهمیت. متر مربعی 5 میلیون سه سال ساخت.

    Incidental outsideness

    این خارج، جایی است که به طور اتفاقی گذرمان به آن افتاده است. به عنوان توریست یا به دلیل ماموریت شغلی. نه برنامه ای برای ماندن در آنجا داریم نه روابط و اتفاقات آنجا را در مرکز توجه و تمرکز خود قرار می دهیم. اتفاقی کتابی که ممکن است زندگی ما را تغییر دهد بدستمان رسیده است. اتفاقی کسی که ممکن است با او ازدواج کنیم روبروی ما قرار می گیرد. اتفاقی ماشینی که ممکن است ما را زیر بگیرد از روبرو دارد می آید.

    به طریق مشابه در جایی که هستیم (داخل) هر کاری که می کنیم و هر نیتی که داریم می تواند از روی incidental insideness باشد.

    Vicarious insideness

    در این داخل، ما چیزها را به نیابت از کسی و دست دوم تجربه می کنیم. به نیابت از یک نویسنده یا  یک نقاش. یا به نیابت از یک فرهنگ یا سنت. درست و غلط و زشت و زیبا به ما گفته می شود و ما هم آنرا مثل لباس می پوشیم.

    ما با دیدن یک فیلم به جایی در دور دست سفر می کنیم و بعضی چیزها را که هنرپیشه فیلم تجربه می کند تجربه می کنیم. البته که هر چقدر بتوانیم بیشتر با چشمان خود به زندگی هنرپیشه نگاه کنیم (به جای اینکه با چشمان او به زندگی خود بنگریم) این تجربه شدیدتر و عمیق تر خواهد بود.

    Behavioural insideness

    این داخل، جایی است که ظاهر و الگوهای ظاهریش آنرا تعریف می کند. عادت و روزمرگیش. رنگ دیوارهایش. مدرکی که داریم، ماشینی که سوار می شویم. ادا اصولی که روزانه در می آوریم و  خزعبلاتی که تحویل خودمان و دیگران می دهیم. سلام من علی هستم. ایرانی. ساکن تهران. متولد قزوین. 1353. مهندس کامپیوتر. از دانشگاه شریف. متاهل. بدون فرزند. حالا شما هم با دانستن این اطلاعات داخل زندگی من شده اید. جدی.

    Empathetic insideness

    داخل بودن از روی عادت (behavioural insideness) کم کم با اضافه کردن اهمیت دادن و دغدغه داشتن (care and concern) به داخل بودن از روی همدلی گذر می کند. مثل گذر از آشنایی به دوستی. مثل گذر از نگاه کردن به دیدن. این گونه از داخل بودن (insideness) نیازمند باز بودن است به هر آنچه که یک مکان یا یک فرد ممکن است برای آدم داشته باشد. نیازمند دیدن و شنیدن و بوییدن. اینگونه از داخل بودن، طلب و عشق و معرفت را یکجا و با هم درون خودش دارد.

    Existential insideness

    این داخل، جایی است که در آن بدون تلاش خودآگاهانه، هستیم و زندگی می کنیم و آنرا تمام و کمال تجربه. با همه معنایش، با همه نشانه هایش و با همه کم و کاستیش در آن ریشه داریم و آنجا خانه ماست. ما به او تعلق داریم و او به ما.

    دسته بندی آقای رلف شاید به ما کمک کند که داخل و خارجمان را بهتر بشناسیم و آگاه شویم به اینکه از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ولی اینکه چرا می رویم و رفتنمان بهر چیست (حداقل) با این دسته بندی پاسخ داده نمی شود. رفتن ما از میان دری اتفاق می افتد که اینجا و آنجا یا همان  داخل و خارج را هم از یکدیگر جدا می کند و هم به یکدیگر پیوند می زند. و چگونگی رفتن ما تا حدودی ربط پیدا می کند به اینکه چقدر به گذر از این در گیر بدهیم.

    واژه obsession که من آنرا گیر دادن ترجمه کرده ام از ریشه لاتین obsidere به معنی “نشستن در آستانه” یا “اشغال” می آید. گیر دادن – تاکتیکی که توسط سپاهیان  در قدیم بکار گرفته می شد – تلاشی است برای به زور وارد شدن به “آنجا” با نشستن در آستانه دروازه شهر و از رو بردن ساکنانش.

    حالا فرقی نمی کند که به سفارت کانادا گیر بدهی با پر کردن فرم و ارسال مدارک و پیگیری توسط وکیل مهاجرت، یا به دختری که عاشقش شده ای گیر بدهی با ارسال پیامک و گل و هدیه و نامه فدایت شوم. یا به دانشگاه با کتاب و کلاس کنکور. یا به خریدن فلان ماشین با وام و قرض و فروختن ماشین فعلی.

    در تمثیل “جلوی قانون” اثر کافکا، قهرمان اصلی داستان که یک مرد روستایی است پس از سفری طولانی به آستانه در بازی می رسد که ظاهرا دروازه قانون است. دربان این در، خواهش مرد را برای راهیابی به محضر قانون نمی پذیرد. انتظار مرد برای ورود، به روزها و ماهها و سالها به طول می انجامد و او هر چه تلاش  می کند که حتی با رشوه دادن به دربان از این در عبور کند، موفق نمی شود. در آخر داستان زمانی که مرد نفسهای آخرش را می کشد از دربان می پرسد که چطور در تمام این سالها فرد دیگری به جز خودش برای عبور از آن در نیامده است. دربان پاسخ می دهد: “از آنجاییکه این در فقط برای تو در نظر گرفته شده بود، هیچ کس به جز تو نمی توانست از آن عبور کند. حالا دیگر من آنرا می بندم.”

    در زندگی روزمره بیشتر وقتها به نظر می رسد که در گذر از یک در خاص تنها نیستیم. هزاران نفر دیگر هم با ما کنکور می دهند، فرم مهاجرت یا استخدام پر می کنند و صرف وجودشان در چرخه اقتصاد باعث می شود که قیمت ماشین یا زمینی که می خواهیم بخریم بالا پایین برود. یکی دو نفر به جز ما هم پیدا می شوند که به آن شخص خاص پیامک بدهند و برای زدن مخش تلاش کنند. ظاهرا فقط ما نیستیم که به دربان قانون رشوه داده ایم. اما اگر همه درهایی را که از ابتدا تا انتهای زندگی میزنیم، باز می کنیم، می بندیم و دوست داریم دوباره باز کنیم، یک در واحد در نظر بگیریم، آنوقت به دربان داستان کافکا حق خواهیم داد که این در فقط و فقط برای ما در نظر گرفته شده بوده است.

    “How concrete everything becomes in the world of the spirit when an object, a mere door, can give images of hesitation, temptation, desire, security, welcome and respect. If one were to give an account of all the doors one has closed and opened, of all the doors one would like to reopen, one would have to tell the story of one’s entire life.”

    ~ from The Poetics of Space BY Gaston Bachelard

    مطلب مرتبط بعدی:

    اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

  • مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

    زمانیکه اعضای یک جامعه تصور کنند آن جامعه دیگر فایده ای برایشان ندارد یا کیفیتش را دارد از دست می دهد، با انتخاب بین دو گزینه مواجه می شوند: الف- خروج یا مهاجرت ب- اعتراض یا تلاش برای تغییر.

    این تئوری که توسط اقتصاددان قرن بیستمی آقای آلبرت هرشمن سال 1970 در کتاب Exit, Voice, and Loyalty ارائه شده است، تصمیم گیری آدمها را در یک وضعیت ناخوشایند مدل می کند.

    Exit - Voice
    Exit – Voice

     مهاجرت یا خروج یعنی که محل را ترک کنی. شغلی را که حقوقش کافی نیست. همسری را که آزارت می دهد. شرکتی را که اینترنت پر سرعتش راضی کننده نیست. یا وطنت را که دیگر به هزار و یک دلیل غیر قابل تحمل شده است.

    اما خروج همیشه در عالم خارج اتفاق نمی اقتد. می توان ذهنی یا احساسی خارج شد. یا همان بی خیال. یا بی تفاوت. مثل مردی که در طلاق خاموش زندگی می کند. یا کارمندی که فقط ساعت می زند. یا شهروندی که دیگر چیزی برایش مهم نیست.

    اگر برایت مهم باشد و باور داشته باشی که می توانی عامل تغییر باشی، صدایت در می آید. به شکل اعتراض یا در قالب ایده هایی برای تغییر و بهبودی شرایط جامعه ای که به آن احساس تعهد می کنی.

    اگر برایت مهم باشد ولی باور نداشته باشی که کاری از دست تو ساخته است، تحمل می کنی. دندانهایت را بهم فشار می دهی و همچنان به چرخاندن چرخی که باید بچرخانی ادامه می دهی. تحمل، امید منفعلانه است به بهتر شدن شرایط. بی خیالی، نظاره منفعلانه کشتی است در حال غرق شدن.

    این مدل ساده خطی اگرچه به درک بهتر تصمیمی که در شرایط ناخوشایند می گیریم کمک می کند ولی فرایندی را که در ادامه آن تصمیم می آید نمی تواند توضیح بدهد. پدیده هایی مانند مهاجرت هایی که به علت ناخوشایندی شرایط اتفاق نمی افتند. یا بازگشت پس از مهاجرت. یا تصمیمهای ترکیبی مانند مهاجرت همراه با اعتراض (برای نمونه کانالهای تلویزیونی که در آنها مهاجران هر کشور سعی می کنند پیام اعتراض یا تغییر خودشان را به گوش هم میهنان مهاجرت کرده یا مهاجرت نکرده خودشان برسانند.)

    نکته دیگری که در تئوری آقای هرشمن نادیده گرفته می شود اینست که ناخوشایند یعنی چی؟ چه درجه ای از ناخوشایندی آدم را وادار به تصمیم گیری بین ترک و اعتراض می کند؟ و عوامل بوجود آورنده ناخوشایندی چگونه بر این تصمیم اثر می گذارند؟

     بدیهی است که شرایط سوریه امروز بقدری ناخوشایند است که میلیونها نفر مهاجر سوری تصمیم به ترک خانه خود گرفته اند. ولی آیا تصمیم به مهاجرت در آدمهایی که از کشورهای جهان اول به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند هم همینقدر بدیهی است؟ یا حتی تصمیم کسانی که مثل من ده سال پیش، از ایران به کانادا یا استرالیا مهاجرت می کنند؟

    رفتن و ماندن، مهاجرت و سکنی گزیدن، حرکت و سکون رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند. مثل تشنگی و نوشیدن آب. مثل فراز و فرود موج. مثل شب و روز. مثل ثبات و تغییر. اگرچه سکنی گزیدن نیاز اساسی بشر برای سامان دادن به محیط و فضای اطرافش و آشنا شدن با جایی که زندگی می کند و قرار یافتن است، ولی همین قرار یافتن پس از مدتی به تکرار و روزمرگی می انجامد. بعد از مدتی آدم می خواهد به جایی برود که قبلا آنجا نبوده است. می خواهد با غریبه ای آشنا بشود. می خواهد در شرکت دیگری کار کند یا کلا شغلش را عوض کند. می خواهد با جاهای جدید، تجربه های جدید و آدمهای جدید – آن دورترها – مواجه شود.

    گویی که آدمها – فردی یا جمعی – از یکسو می خواهند در یک مرکز، آرام و قرار داشته باشند و تداوم تاریخ و تجربه و نان شب و سقف بالای سرشان حفظ بشود، و از سوی دیگر می خواهند آنطرف تر بروند و کشف کنند و از تنوع بهره مند بشوند. مثل یک پاندول یا مثل یک کشتی که تا ابد در دریایی سفر می کند که گاهی آرام و گاهی طوفانی است.

    دیالکتیک میان ثبات و تغییر، میان ترس و شهامت و میان رفتن و ماندن در رمان چهارگانه مهاجران نوشته ویلهلم موبرگ به زیبایی بیان می شود.

    از شانزده سوئدی که تصمیم می گیرند به آمریکا – زمین بدون کشاورزی که کشاورزان بدون زمین را به خود فرا می خواند – مهاجرت کنند، بعضیشان تصمیم گرفته اند که “از چیزی” مهاجرت کنند. دانجل 46 ساله می خواهد از مجازات مذهبی فرار کند. رابرت 17 ساله از نوکری و یوریکا فاحشه 37 ساله از انزوای اجتماعی. اینها آدمهایی هستند که بیشتر از آنکه بدنبال جذابیتهای دنیای جدید باشند می خواهند از گذشته شان رها بشوند و از خاطراتش.

    در مقابل کارل اسکار – یکی از شخصیتهای اصلی داستان – می خواهد “به چیزی” مهاجرت کند. عامل محرک در تصمیم گیری کارل اسکار برای مهاجرت انتظاری است که از آمریکا و زمینهای حاصلخیزش در سر پرورانده است. او به جای فرار از گذشته، قصد دارد به آینده سفر کند.

    کریستینا زن 25 ساله کارل – دیگر شخصیت مهم داستان –  به تصمیم مهاجرت با شک و تردید نگاه می کند و مخاطراتش را جدی می داند. کریستینا سمبل ماندن، پذیرش، تحمل، سنت و تداوم تاریخ است. کارل و کریستینا یک پائیز و زمستان بر سر این تصمیم با هم بحث می کنند و در آخر مرگ دختر چهار ساله شان بر اثر قحطی است که تحمل و پذیرش کریستینا را به جای خانه و مزرعه کوچکشان در سوئد، در قالب همراهی همسرش در مهاجرت به آمریکا می ریزد.

    آقای موبرگ داستان مهاجرت را در یک حلقه هفت مرحله ای اینگونه به تصویر می کشد:

    مهاجرت
    مهاجرت

    تعامل منحصر بفرد شخصیتهای داستان با محیط و با آدمهای دیگر در هر یک از این هفت مرحله به ما کمک می کند که به پدیده مهاجرت فراتر از مدل ساده آقای هرشمن نگاه کنیم. کارل اسکار با قاطعیت و اعتماد به نفس تمام، مراحل اولیه مهاجرت را پشت سر می گذارد. با امید و آرزو به سرزمین فرصتهای طلایی پا می نهد و در جستجوی زمین ایده آلش دورتر و بیشتر از دیگران جستجو می کند. در مقابل کریستینا نمی تواند خاطرات گذشته اش را رها کند. برای او سوئد تا سالها خانه باقی می ماند و او هم به بازگشت به آنجا امیدوار.

    البته گذشت زمان و مخصوصا اعتقاد به مشیت الهی به کریستینا کمک می کند تا درد دوری از وطنش را التیام بخشد و آسمان را همه جا یک رنگ ببیند. کریستینا بعد از سالها و با پذیرش، می تواند دنیای نو و کهنه اش را با هم بیامیزد و فراتر از شکاف گذشته و حال و آرزو و خاطره، به آرامش و قطعیت برسد. بعد از مرگ کریستینا هنگام زایمان، امید کارل به آینده فرو می پاشد و خاطرات گذشته تنها وسیله ای می شود که قادر است او را به خانه برساند.

    حلقه مهاجرت آقای موبرگ شبیه به هفت شهر عشق عطار است. مهاجرت اگرچه با عشق و طلب جایی که اینجا نیست آغاز میشود ولی اگر با صبر و پذیرش تداوم یابد و با شناخت و استغنا و توحید و حیرت همراه شود، می تواند آدم را به جایی برساند که همینجاست و در عین حال اینجا نیست.

    پانوشت

    این مطلب قرار بود ده نشانه برای اینکه زمان مهاجرت فرا رسیده است باشد. این هم آن ده نشانه:

    الف- خوشی زیر دلتان زده است.

    ب- عاشق کسی در کشور، شهر، روستا یا کوچه دیگری شده اید.

    ج- خیال می کنید به اینجا تعلق ندارید.

    د- مدل آقای هرشمن برای شما به اندازه کافی الهام بخش است.

    ه- معتقدید آسمان همه جا یکرنگ نیست.

    و- ادامه بقای خود و نزدیکانتان در جایی که زندگی می کنید با سختی یا خطر روبرو است.

    ز- موفق به گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر خارجی شده اید.

    ح- جهان وطنی می اندیشید.

    ط- تمایل دارید یک زبان خارجی را در “محیط” فرا بگیرید.

    ی- اگر تا به حال “بی خیال” بوده اید حالا گزینه “تحمل” یا “مهاجرت” یا “اعتراض” برای شما جذاب تر شده است. و سه حالت دیگر.

  • در باب ازدواج با آدم نامناسب

    اگرچه این وبلاگ محل نوشتن است نه ترجمه کردن ولی بعضی وقتها به مطلبی بر می خورم که چشم و گوش آدم را مثل اکالیپتوس توی سونا باز می کند.

    این مطلب

    این هم ترجمه آماتور من:

    ———————

    در باب ازدواج با آدم نامناسب

    با هر کسی که ازدواج کنیم تا حدودی می تواند انتخابی نامناسب برای ما باشد. وقتی پای ازدواج در میان باشد عاقلانه این است که به اندازه کافی بدبین باشیم. انتخاب بی عیب و نقص وجود ندارد. خوشبختی بی وقفه نیست. با وجود این گه گداری به زوج هایی برمی خوریم که به نظر می رسد مشکلاتشان فراتر از تنشها و نارضایتی های عادی یک رابطه بلند مدت است. بعضی آدمها واقعا نباید با هم زندگی کنند.

    چنین اشتباهاتی چگونه اتفاق می افتند؟ به این فراوانی و به این سادگی. با وجود اینکه ازدواج نامناسب آسانترین و همچنین پر هزینه ترین اشتباهی است که هر کدام از ما می تواند مرتکب شود (اشتباهی که هزینه های بسیار سنگینی را بر دوش دولت، کارفرمایان و نسل آینده تحمیل می کند)، غیر عادی و حتی جنایتکارانه است که همانند امنیت راهها یا مصرف سیگار – در سطح فردی و ملی و به طور سیستماتیک – به موضوع ازدواج هوشمندانه، پرداخته نمی شود.

    ناراحت کننده تر اینست که دلایل انتخاب اشتباه آدمها در ازدواج به سادگی قابل شناسایی می باشند و ساختار عجیب و غریبی ندارند. این دلایل را اینگونه می توان دسته بندی نمود:

    یک- ما خودمان را درک نمی کنیم

    زمانیکه بدنبال همسر می گردیم، خواسته هایی در ذهن خود می پرورانیم که با احساسات مبهم و نامشخص رنگ آمیزی شده اند. مثلا کسی را می خواهیم که مهربان باشد یا جذاب یا ماجراجو.

    داشتن چنین خواسته هایی اشتباه نیست، مشکل اینجاست که آنها حتی ذره ای به ما کمک نمی کنند که بفهمیم برای داشتن شانس خوشبخت بودن یا دقیقتر، دائما بدبخت نبودن، به چه چیزهایی نیاز داریم.

    همه ما دیوانه بازی های خاص خودمان را داریم. ما به طور قابل تشخیصی عصبی، نا متعادل و نا بالغ هستیم ولی جزئیات آنرا نمی دانیم. چون هرگز کسی ما را به کشف این خصوصیات تشویق نمی کند. بنابراین کار مهم و اولیه همسران، درک خصوصیات غیر عادی خودشان می باشد. آنها باید اطلاعات کافی درباره اختلالات عصبی خودشان کسب کنند. آنها باید درک کنند که این اختلالات از کجا می آیند، باعث چه کارهایی در آنها می شوند و از همه مهمتر چه جور آدمهایی باعث تحریک یا تخفیف آنها می شوند. یک شراکت خوب، شراکتی نیست که بین دو انسان سالم (تعداد زیادی از این آدمها روی کره زمین وجود ندارد) بوجود می آید، بلکه شراکتی است بین دو دیوانه که با مهارت یا اتفاقی موفق شده اند آگاهانه سازشی مصالحت آمیز بین دیوانگی های نسبیشان برقرار کنند.

    صرف تصور اینکه ما آدمها ممکن است موجودات خیلی مشکل داری نباشیم، از سوی یک شریک زندگی احتمالی، باید هشدار دهنده باشد. سؤال اینست که این مشکلات کجا خودشان را نشان خواهند داد: شاید زمانیکه کسی با ما مخالفت می کند گرایش پنهانی برای خشمگین شدن داشته باشیم، یا فقط به هنگام کار کردن می توانیم آرامش داشته باشیم، یا زمانیکه نگران هستیم نمی توانیم به خوبی مشکلمان را توضیح بدهیم. مشکلاتی از این دست هستند که – در طی چند دهه – فاجعه به بار می آورند و بنابراین برای پیدا کردن آدمهایی که توانایی تحمل آنها را دارند، نیاز داریم که پیشاپیش درباره آنها بدانیم. یک سؤال استاندارد برای قرارهای شام باید این باشد که: “تو چه جور دیوونه ای هستی؟”

    مشکل اینجاست که دانش اختلالات عصبی ما به آسانی بدست نمی آید. بدست آوردن این دانش می تواند به سالها زمان و موقعیتهایی نیاز داشته باشد که هرگز آنها را تجربه نکرده ایم. قبل از ازدواج ما به ندرت در شرایطی قرار می گیریم که به خوبی یک آینه، اختلالاتمان را به ما نشان بدهد. هر زمانی که در روابط سطحی تر خطر نمایان شدن بعد مشکل دار طبیعتمان بروز می کند، طرف مقابل را سرزنش می کنیم و به رابطه پایان می دهیم. برای دوستانمان هم آنقدر مهم نیست که خود واقعی ما را کند و کاو کنند. آنها فقط می خواهند که لحظات خوبی را با ما بگذرانند. بنابراین چشم ما بر روی ابعاد مشکلدار طبیعتمان بسته می ماند. در تنهایی زمانیکه خشمگین می شویم فریاد نمی زنیم زیرا کسی نیست که فریاد ما را بشنود و بنابراین قدرت واقعی و نگران کننده خشم خود را نادیده می گیریم. یا بدون اینکه متوجه باشیم تمام مدت کار می کنیم چون کسی نیست که به ما زنگ بزند و یادآوری کند که برای شام باید به خانه برویم. بدون اینکه متوجه باشیم که کار برای ما ابزاری است که با آن احساس کنترل بر زندگی پیدا می کنیم و اگر کسی بخواهد جلوی ما را بگیرد جهنم به پا می کنیم. خیال می کنیم که شب هنگام، خوابیدن کنار کسی چقدر شیرین می تواند باشد، در حالیکه هرگز فرصت روبرو شدن با آن وجه صمیمیت گریز خود را پیدا نمی کنیم که باعث می شود هنگام احساس تعهد عمیق به کسی، سرد و غریبه بشویم. یکی از مزایای بزرگ مجرد بودن این توهم لذت بخش است که زندگی با ما کار آسانی است.

    با چنین سطح پایینی از درک از خصوصیات خودمان تعحبی هم ندارد که ندانیم که دنبال چه جور آدمی باید بگردیم.

    دو- ما آدمهای دیگر را درک نمی کنیم

    از آنجاییکه آدمهای دیگر هم در همان سطح پایین شناخت از خود که ما قرار داریم گیر کرده اند، این مشکل چند برابر می شود. هرچقدر هم که نیتشان خوب باشد، آنها نیز مانند ما در مقامی نیستند که مشکلاتشان را درک کنند، چه رسد به اینکه ما را از آنها آگاه نمایند.

    طبیعتا ما تلاش می کنیم که آنها را بشناسیم. خانواده شان را ملاقات می کنیم. حتی به جایی که برای اولین بار به مدرسه رفته اند سر می زنیم. به عکسهایشان نگاه می کنیم، با دوستانشان آشنا می شویم. همه اینها این احساس را در ما ایجاد می کند که تکلیف خود را انجام داده ایم. ولی مانند اینست که یک خلبان تازه کار فرض کند با چرخاندن یک هواپیمای کاغذی دور اتاق قادر به پرواز شده است.

    در یک جامعه عاقلتر، همسران احتمالی، یکدیگر را مجبور به انجام تستهای جامع روانشناسی و همچنین ارزیابی مفصل توسط گروهی از روانشناسان می کنند. تا سال 2100 این جمله دیگر خنده دار به نظر نخواهد رسید. اینکه چرا اینقدر طول کشید تا بشریت به این نقطه برسد به عنوان یک راز باقی خواهد ماند.

    ما نیاز داریم که از ظرایف روانی فردی که قرار است با او ازدواج کنیم آگاه باشیم. ما باید نگرش یا باور او را نسبت به قدرت، فروتنی، خودنگری، آینده نگری، صمیمیت جنسی، پول، فرزند، سالمندی، وفاداری و صدها چیز دیگر بدانیم. این دانش از طریق یک گفتگوی استاندارد بدست نخواهد آمد.

    در غیاب همه اینها – بطور عمده – ما بر اساس ظاهر طرف مقابل تصمیم می گیریم. ظاهرا اطلاعات زیادی را می توان از چشمها، بینی، شکل پیشانی، توزیع چین و چروک، لبخند و … بدست آورد. ولی این نتیجه گیری همانقدر خردمندانه است که تصور کنیم عکس نمای خارجی یک نیروگاه می تواند همه چیز را به ما درباره شکافت هسته ای بگوید.

    ما طیفی از خصوصیات کمالگرایانه را بر اساس شواهد ناچیزی بر روی معشوق می تابانیم. با کامل کردن کل یک شخصیت بر اساس جزئیات ناچیز – ولی بسیار قابل توجه – همان کاری را میکنیم که چشمان ما در کامل کردن طرح یک چهره انجام می دهند.

    Matisse_La-pompadour_19511

    ما به این عکس به عنوان تصویر کسی که فقط هشت تار مو دارد و مژه و سوراخ بینی ندارد نگاه نمی کنیم. بدون اینکه متوجه باشیم جاهای خالی را پر می کنیم. مغز ما شرطی شده که با چند نشانه کوچک بصری کل یک تصویر را بسازد. و ما همین کار را برای شخصیت همسر آینده خود نیز انجام می دهیم.

    سطح دانش مورد نیاز برای کارکرد یک ازدواج بالاتر از چیزی است که جامعه ما آمادگی تشخیص و فراهم کردن آنرا داشته باشد. و بنابراین رفتار اجتماعی ما در زمینه ازدواج عمیقا اشتباه است.

    سه- ما به خوشبخت بودن عادت نداریم

    باور ما اینست که ما خوشبختی را باید در عشق جستجو کنیم، ولی به این سادگی هم نیست. به نظر می رسد بسیاری از اوقات چیزی که بدنبالش هستیم آشنایی است. این موضوع ممکن است هر برنامه ای را که برای خوشبختی داریم با مشکل مواجه کند.

    ما بعضی از احساساتی را که در دوران کودکی می شناختیم در روابط بزرگ سالیمان بازآفرینی می کنیم. ما برای اولین بار به عنوان کودک به معنای عشق پی بردیم. ولی متاسفانه درسهایی را که در بچگی فرا گرفتیم ممکن است ساده و شفاف نبوده باشند. عشقی را که به عنوان یک کودک شناختیم ممکن است با نیروهای ناخوشایند دیگری مانند کنترل شدن، احساس حقارت، رها شدن، شنیده نشدن و بطور خلاصه رنج، آمیخته باشد.

    به عنوان بزرگسال، ما ممکن است گزینه های خاص سالمی را که سر راه ما قرار می گیرند رد کنیم. نه به این دلیل که آنها مشکل دارند بلکه دقیقا به این دلیل که آنها بیش از حد برای ما متعادل هستند. (دارای بلوغ زیاد، درک زیاد، قابلیت اعتماد زیاد هستند) و این مشکل نداشتن، حسی نا آشنا و بیگانه و غالبا ناخوشایند در ما ایجاد می کند. ما به سوی انتخابهایی می رویم که ناخودآگاهمان جذبشان می شود، نه به دلیل اینکه آنها باعث انبساط خاطرمان می شوند بلکه چون به گونه ای آشنا، حالمان را می گیرند.

    ما با آدمهای ناجور ازدواج می کنیم چون آنها که جورند – به ناحق- احساس ناجور در ما ایجاد می کنند، چون ما هیچ تجربه ای از سلامت نداریم، چون ما نهایتا دوست داشته شدن را به احساس رضایت ربط نمی دهیم.

    چهار- مجرد بودن خیلی بد و ناخوشایند است

    وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.

    متاسفانه جامعه، مجرد بودن بعد از یک سنی را به شکل خطرناکی ناخوشایند می سازد. زندگی اجتماعی کمرنگتر می شود، زوجها از استقلال فرد مجرد احساس خطر می کنند و او را همیشه به مهمانیهایشان دعوت نمی کنند، تنهایی به سینما رفتن عجیب و غریب به نظر می رسد.

    پنج- غریزه زیادی با کلاس است

    در روزگار قدیم ازدواج یک تصمیم منطقی بود حاصل مقایسه زمین یکی با زمین دیگری. سرد و بیرحم و بی توجه به خوشبختی طرفین. آسیبهای روانی این پدیده هنوز در ما دیده می شود.

    Medieval miniature. Meeting of the Roman Senate. Discussion on marriage between a plebeian woman and a roman patrician. 15th century.
    Medieval miniature. Meeting of the Roman Senate. Discussion on marriage between a plebeian woman and a roman patrician. 15th century.

    ازدواج منطقی با ازدواج غریزی یا ازدواج رمانتیک جایگزین شد. این نوع از ازدواج به ما دیکته کرد که احساس ما به یک نفر باید تنها راهنمای ما برای ازدواج باشد. اگر کسی احساس می کرد که عاشق شده است همین کافی بود. نیازی به سؤالهای بیشتر نبود. احساس، پیروز این میدان بود. ناظران بیرونی فقط می توانستند پدیدار شدن احساس را تشویق کنند و به آن مثل ملاقات ارواح مقدس احترام بگذارند. والدین ممکن بود مبهوت شوند ولی باید فرض می کردند که تنها دختر و پسر قادر به درک موضوع هستند. ما سیصد سال است که داریم به هزاران سال مداخله بی فایده بر اساس پیش قضاوت، تفاخر و کوته فکری، واکنش جمعی نشان می دهیم.

    ازدواج منطقی آنقدر محتاط و موشکاف بود که یکی از ویژگیهای ازدواج احساسی این شد که آدم اصلا نباید خیلی به چرای ازدواج بیاندیشد. تحلیل این تصمیم، غیر رمانتیک به نظر می رسد. ترسیم نمودار مزایا و معایب، احمقانه و سرد جلوه می کند. رمانتیک ترین کاری که آدم می تواند انجام دهد اینست که سریع و ناگهانی پیشنهاد ازدواج بدهد، شاید فقط پس از چند هفته و در شتاب اشتیاق – بدون هیچ شانسی برای استدلال وحشتناکی که هزاران سال برای آدمها بدبختی به بار آورد. بی پروایی رایج نشانه ای است از احتمال موفقیت ازدواج، دقیقا به این دلیل که احتیاط سنتی خطر بزرگی برای خوشبختی آدمها محسوب می شد.

    شش- ما به دانشگاه عشق نمی رویم

    زمان آن رسیده است که به نوع سومی از ازدواج بیاندیشیم. ازدواج روانشناسانه. ازدواجی که در آن کسی برای زمین یا احساس تنها، ازدواج نمی کند، بلکه تنها زمانیکه احساس به درستی آزمایش شده است و با آگاهی بالغ روانشناسی خود فرد و دیگران حمایت می شود.

    در حال حاضر ما بدون اطلاعات ازدواج می کنیم. ما تقریبا هرگز کتابی در این زمینه نمی خوانیم، ما هرگز زمان زیادی با بچه ها نمی گذرانیم، ما درست و حسابی افراد مزدوج دیگر را مطالعه نمی کنیم یا با آنها که جدا شده اند صادقانه به گفتگو نمی نشینیم. ما بدون داشتن درک و بینش درستی از چرایی شکست ازدواجها – فراتر از فرض حماقت و کوته فکری طرفین – وسط گود ازدواج می پریم.

    در دوران ازدواج منطقی دلایل زیر برای ازدواج مهم تلقی می شدند:

    – والدین چه کسانی هستند

    – چقدر زمین دارند

    – چقدر تشابه فرهنگی دارند

    در دوران ازدواج احساسی آدمها به نشانه های زیر توجه داشته اند:

    – آدم یک لحظه هم نمی تواند خیال معشوق را از سرش بیرون کند

    – جذابیت جنسی دیوانه کننده

    – آدم فکر می کند که معشوقش فوق العاده است

    – آدم دوست دارد دائما با معشوقش حرف بزند

    ما به مجموعه جدیدی از شرایط نیاز داریم. ما باید بپرسیم:

    – معشوق ما تحت چه شرایطی عقلش را از دست می دهد

    – آدم چطور می تواند با او بچه بزرگ کند

    – چطور می توانیم با هم رشد کنیم

    – چطور می توانیم دوست باقی بمانیم

    هفت- ما می خواهیم خوشبختی را جاودانه کنیم

    ما شدیدا تمایل داریم که چیزهای خوب را همیشگی کنیم. اگر از خودرویی خوشمان بیاید سعی می کنیم بخریمش، در سفر اگر از جایی لذت ببریم دوست داریم همانجا زندگی کنیم. و می خواهیم با کسی که با او خیلی به ما خوش می گذرد ازدواج کنیم.

    ما تصور می کنیم که ازدواج ضامن بقای شادی است که با یک نفر تجربه می کنیم. ازدواج چیزی را که ممکن است از دست ما برود تثبیت خواهد کرد. ازدواج به ما کمک خواهد کرد که لذتمان را در شیشه بریزیم. لذتی که باعث شد فکر پیشنهاد ازدواج برای اولین بار به سرمان بزند. زمانیکه کنار ساحل هنگام غروب آفتاب کنار یار نشسته بودیم. یا در آن رستوران کوچک و او لباس زیبایی به تن داشت. ما ازدواج کردیم که این احساسات را جاودانه کنیم.

    متاسفانه هیچگونه ارتباط علت و معلولی بین ازدواج و اینگونه احساسات وجود ندارد. احساساتی که توسط ساحل دریا یا زمان خاصی از روز یا تعطیلات یا یک غذای خوب یا هیجان آشنایی دو ماهه با یک نفر بوجود آمده اند. احساساتی که هیچ کدامشان با ازدواج، زیاد یا جاودانه نمی شود.

    ازدواج کردن قادرنیست که یک رابطه را در چنین مقطع زیبایی حفظ کند. کنترل مؤلفه های خوشبختی زندگی ما در اختیار ازدواج نیست. در حقیقت ازدواج رابطه را به لحظه کاملا متفاوت دیگری هدایت خواهد کرد. به خانه ای در حاشیه شهر، مسیر طولانی تا محل کار و دو فرزند خردسال. تنها مؤلفه مشترک بین این لحظه و لحظه قبلی، شریک زندگی ماست. و این مؤلفه ممکن است مؤلفه اشتباهی برای جاودانه کردن بوده باشد.

    فلسفه ناآشکار “این نیز بگذرد” نقاشان امپرسیونیست قرن 19می تواند ما را به مسیر خردمندانه تری راهنمایی کند. آنها گذرا بودن خوشبختی را به عنوان یک ویژگی ذاتی وجود پذیرفته بودند. نقاشی سیسلی از یک منظره زمستانی در فرانسه، مجموعه ای از چیزهای جذاب ولی فرّار را به تصویر می کشد. غروب هنگام، خورشید گویی چشم انداز را تسخیر می کند. برای زمان کوتاهی درخشش آسمان از جدیت شاخه های لخت درختان می کاهد. برف و دیوارهای خاکستری همخوانی بی صدایی دارند. سرما قابل تحمل و حتی هیجان انگیز به نظر می رسد. ظرف چند دقیقه شب همه جا را فرا خواهد گرفت.

    wateringplace

    امپرسیونیسم به این حقیقت می پردازد که چیزهایی را که ما خیلی دوست داریم تنها برای مدت کوتاهی در کنار ما هستند و سپس ناپدید می شوند. امپرسیونیسم گونه ای از خوشبختی را تبلیغ می کند که تنها چند دقیقه دوام می آورد نه چند سال. در این نقاشی برف زیبا به نظر می رسد ولی آب خواهد شد. آسمان در این لحظه زیباست ولی در حال تاریک شدن است. این سبک از هنر مهارتی را پرورش می دهد که بسیار فراتر از خود هنر می رود: مهارتی برای پذیرش و حضور در لحظات کوتاه رضایت از زندگی.

    نقاط اوج زندگی زودگذر هستند. خوشبختی در بسته های سالانه عرضه نمی شود. با راهنمایی یک امپرسیونیست ما باید برای درک و قدردانی از لحظات سعادت پراکنده در زندگی روزمره، هر زمانی که سراغ ما بیایند آماده بشویم. بدون ارتکاب اشتباه جاودانه ساختنشان، بدون نیاز به تبدیل آنها به یک ازدواج.

    هشت- فکر می کنیم که ما خاص هستیم

    آمار خیلی امیدوار کننده نیست. هر کسی مثالهای زیادی از ازدواجهای ناموفق، دور و بر خودش سراغ دارد. همه می دانیم که ازدواج چالشهای جدی زیادی به همراه دارد. با وجود این بینشی را که داریم برای خودمان بکار نمی بریم. خیال می کنیم که این قواعد تنها برای دیگران اعمال می شوند و ما مستثنی هستیم.

    احتمال شکست یکی از دو ازدواج درست ولی وقتی کسی عاشق است تصور می کند شانس خیلی بیشتری در این بازی دارد. معشوق در نظر عاشق یکی از یک میلیون است. با چنین احساسی طبیعی است که قمار ازدواج خیلی هم پرخطر به نظر نرسد.

    ما در سکوت، حساب خود را از بقیه جدا می کنیم. لزومی ندارد که خودمان را برای اینکار سرزنش کنیم ولی قطعا از اینکه خودمان را در معرض آن قاعده کلی ببینیم سود خواهیم برد.

    نه- می خواهیم که به اندیشیدن به عشق خاتمه بدهیم

    احتمالا بالا پایین های زیادی را در زندگی عشقی خود قبل از ازدواج تجربه کرده ایم. سعی کرده ایم با آدمهایی باشیم که از ما خوششان نمی آمد. رابطه هایی را شروع کرده ایم و قطع کرده ایم. در جستجوی عشق، هیجان و تلخی های زیادی را تجربه کرده ایم.

    تعجبی ندارد که در نقطه ای از زندگیمان از همه اینها خسته شده باشیم. بخشی از اینکه دوست داریم ازدواج کنیم اینست که سایه سنگین عشق را از روح و روان خود برداریم. ما از جنگ ودعواهایی که نتیجه ای ندارند خسته هستیم. ما بی صبرانه منتظر چالشهای دیگر زندگی خود هستیم. ما امیدواریم که ازدواج بتواند به تنهایی، به سلطه دردناک عشق بر زندگی ما خاتمه بدهد.

    ازدواج قادر به انجام این کار نخواهد بود: در یک ازدواج همانقدر شک، امید، ترس، خیانت و عدم پذیرش هست که در یک زندگی مجردی. یک ازدواج فقط از بیرون آرام و بی هیاهو و به خوبی کسالت آور به نظر می رسد.

    آماده سازی ما برای ازدواج، وظیفه ای آموزشی است که بر دوش تمامیت فرهنگ قرار دارد. ما باورمان را به ازدواجهای خانوادگی از دست داده ایم. چشممان دارد به نقاط ضعف ازدواجهای رمانتیک نیز باز می شود. حالا زمان ازدواجهای روانشناسانه فرا رسیده است.

  • نورأیی در حوزه زنان و زندگی چند ساحتی

    بنیاد ملی نخبگان نخستین همایش با عنوان بالا و محورهای پایین را برگزار می کند:

    1- توصیف زن آرمانی در ایران امروز از منظر تعدد نقشهای مورد انتظار.

    2- چالشها و مشکلات زنان واجد چند نقش.

    3- مهارت های لازم برای زندگی چند ساحتی.

    4- بهبود شرایط زندگی متناسب با تعدد نقشهای زنان (تغییرات بیرونی مورد نیاز)

    5- معرفی زنان موفق در ایفای چند نقش با هدف الگوسازی. فرد مدکور چگونه موفق به برقراری در میان نقشهای معتدد خود شده است؟ شما می توانید اقدام به نگارش تجربه موفق خود نمایید.

    6- استخراج شیوه ها و تکتیکهای قابل تعمیم و تقلید از مصادیق زن موفق با زندگی چند ساحتی.

    7- مواجهه از دیدگاه مردانه با این پدیده شامل چالشها، مسائل، الزامات و راهکارها.

    7-1- مردان چه مشکلات و مسائلی با این زنان تجربه می کنند؟

    7-2- بی آنکه بخواهیم رأی به حذف یکی از نقشها توسط زنان بدهیم، از موضع مردانه چه پیشنهادها یا ملاحظاتی را می توان ارائه داد؟

    ——————

    از یک طرف من آخرین آدم واجد شرایط برای نوشتن چیزی برای این همایش هستم و از طرف دیگر عناوین بالا بیشتر از آن وسوسه کننده است که بتوانم جلوی خودم را بگیرم.

    من از وقتی یادم می آید زنان دور و برم زندگی چند ساحتی داشتند. البته آنها روحشان هم خبر نداشت که به نوع زندگی که دارند چند ساحتی اطلاق می شود.

    مثلا مادر مادرم که زن یک کشاورز رعیت (یعنی پدر بزرگم) بود در یک ساحت 14 شکم زاییده بود و در ساحت دیگر هشت تا از بچه ها را که زنده مانده بودند بزرگ کرده بود. در یک ساحت به پدر بزرگم سر زمین در کاشت و داشت و برداشت کمک می کرد. در ساحتی دیگر پاک کردن و خشک کردن و نگه داری محصولات کشاوزی را در زیرزمین خانه شان به عهده داشت. در یک ساحت از آب انبار آب می آورد. در ساحتی دیگر گاو می دوشید و ماست می زد و غذا می پخت. در یک ساحت حسابداری خانه را انجام می داد که دخل و خرج چنین خانواده بزرگ و فقیری جور بشود. در ساحتی دیگر برای پسرهایش خواستگاری می رفت و برای دخترها به فکر جهیزیه بود. و الخ.

    و این تازه زندگی چند ساحتی زنی است که سقفی بالای سرش داشته و از نیمچه امکانات شهری برخوردار بوده است. من درباره زندگی چند ساحتی زن ایلاتی آن روزها (یا حتی همین روزها) هیچ ایده ای ندارم.

    حالا اگر یک نفر پیدا بشود و به من بگوید که زن امروز به دلیل زندگی در “امروز” نقشهای متعدد دارد و زندگیش بنا به شرایط “امروز” چند ساحتی شده است، من در جواب می گویم:

    give me a FU**IN break

    مرد ایده آل وجود خارجی ندارد. زن ایده آل هم همینطور. مگر در مسابقه سالانه زن شایسته یا هر برنامه دیگری که بتواند تصویری ایده آل را در ناخودآگاه مخاطبینش تعریف کند. و کار به اینجا که برسد، نمایش مبتذل لنگ و پاچه با اظهار نظر سخیف درباره مسائل بغرنج سیاسی هم ارز می شوند.

    من همان مشکلاتی را با مادر بچه ها تجربه می کنم که پدربزرگم با مادربزرگم تجربه می کرده است. یا پدربزرگ پدربزرگم با  مادر بچه هایش. آیا این مشکلات در چند ساحتی بودن زندگی زنم ریشه دارند؟ به هیچ وجه. مشکلات من با مادر بچه ها همیشه و همیشه ریشه در انتظارات غیر واقعی از هم و سوء تفاهم در گفتگو داشته و دارند. چیزی که خانم گیلبرت پس از مشاهده زندگی زنان و مردان روستاهای اندونزی، در کتابش مفصل به آن اشاره کرده است. پنجاه سال پیش زن و مرد، کمتر با هم حرف می زدند و انتظار درک متقابل از یکدیگر نداشتند. انتظار همه چیز برای هم بودن هم همینطور. زن مادر بچه ها بود. مرد پدر بچه ها. چرا؟ شاید چون هنوز کسی موفق نشده بود که ایده آلی را برایشان به تصویر بکشد.

    PAS054r

    تضاد منافع مابین من و مادر بچه ها به این مربوط نمی شود که او زندگی چند ساحتی دارد. بلکه به این مربوط می شود که ما هر دو انسان هستیم و بسیاری از مواقع برداشت توهم آلودی از عدالت داریم. چالشی که خودش را هم در جارو زدن خانه نشان می دهد و هم در پرداخت اجاره خانه و هم در استفاده از پهنای باند اینترنت. ولی خوب که چی؟ تضاد منافع بین افراد و گروه های مختلفی که به منابع مشترک دسترسی دارند همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهد داشت. یک روز فئودال ها بیشتر بر می دارند، یک روز تکنوکراتها. یک روز مذهبیون آزادی کمتری دارند، یک روز آزادی خواه ها. یک روز مردان اجازه دارند دست روی زنشان بلند کنند. یک روز زنان می توانند مردان را زندان بیندازند. و الخ.

    زن و مرد دیروز فرصت داشتند تا بیشتر حرفهایشان را در طول روز با زنهای همسایه و مردهای بازار بزنند و شب که همدیگر را می بینند انتظاراتی می نیمال از هم داشته باشند. حالا به شکرانه تلگرام و گروه ها و کانالهای متعددش، محیط گفتگوی کوچه و بازار دوباره فراهم شده و به تبع آن مشکلات و چالشهای بین من و مادر بچه ها نسبت به دوران ما قبل تلگرام به طرز معجزه آسایی کاهش یافته است.

    با الهام از:

    There is a war between the rich and poor,
    A war between the man and the woman.
    There is a war between the ones who say there is a war
    And the ones who say there isn’t.
    Why don’t you come on back to the war, that’s right, get in it,
    Why don’t you come on back to the war, it’s just beginning.

    Well I live here with a woman and a child,
    The situation makes me kind of nervous.
    Yes, I rise up from her arms, she says “I guess you call this love”
    I call it service.

    Why don’t you come on back to the war, don’t be a tourist,
    Why don’t you come on back to the war, before it hurts us,
    Why don’t you come on back to the war, let’s all get nervous.

    You cannot stand what I’ve become,
    You much prefer the gentleman I was before.
    I was so easy to defeat, I was so easy to control,
    I didn’t even know there was a war.

    Why don’t you come on back to the war, don’t be embarrassed,
    Why don’t you come on back to the war, you can still get married.

    There is a war between the rich and poor,
    A war between the man and the woman.
    There is a war between the left and right,
    A war between the black and white,
    A war between the odd and the even.

    Why don’t you come on back to the war, pick up your tiny burden,
    Why don’t you come on back to the war, let’s all get even,
    Why don’t you come on back to the war, can’t you hear me speaking?
    ~ COHEN, LEONARD

  • هدف زندگی زندگی پر هدف

    سلام. میخوام بدونم چطور میشه بفهمم بیشتر به درد فعالیت تو چه زمینه ای میخورم ؟ استعدادم تو چه زمینه ای بیشتره ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید

    ——————————————

    قبل از کنکور و انتخاب رشته من هم می خواستم بدانم بیشتر به درد چه کاری می خورم. دوست داشتم معماری بخوانم به همین دلیل به دانشکده معماری دانشگاه بین المللی قزوین رفتم و با چند دانشجوی معماری گفتگو کردم. برداشت من از آن گفتگوها این بود که رشته معماری حجم زیادی ترسیم و طراحی دارد و من که فکر می کردم استعدادی در این زمینه ندارم بی خیال معماری شدم و در عوض رشته مهندسی نرم افزار را انتخاب کردم که کلا نمی دانستم چه استعدادی می طلبد.

    همان سالهای اول دانشجویی به این نتیجه رسیدم که من به درد مهندسی کامپیوتر نمی خورم چون مهندسی کامپیوتر (با برداشت آن روز من) حجم زیادی برنامه نویسی داشت که خارج از استعداد و علاقه من بود.

    اولین استعدادی که در خودم کشف کردم ساعتها دراز کشیدن و کتاب خواندن یا هیچ کاری نکردن بود که بعدا با مصرف سیگار و مواد مخدر تفریحی دیگر همراه شد. اگرچه بیشتر وقتها از تنهایی لذت می بردم ولی دوست داشتم با دیگران هم رابطه داشته باشم و در این زمینه کمترین استعداد را از خودم نشان می دادم. به خصوص در دوستی با جنس مخالف.

    دوست داشتم برای خودم کسب و کاری داشته باشم ولی اولین و دومین و سومین و چهارمین و دهمین بار که اقدام به این کار کردم استعدادی در این زمینه از خودم نشان ندادم. تا حالا هزار بار به خودم گفته ام که شاید من به درد این کار نمی خورم.

    دوست داشتم راننده کامیون بشوم ولی یک بار که تنهایی فاصله بین تهران-بندر عباس را از هفت صبح تا یازده شب رانندگی کردم، فهمیدم که استعدادی در این زمینه ندارم.

    دوست داشتم از ایران بروم و در فرنگ زندگی کنم. از طریق چت با یک دختر آمریکایی دوست شدم و بعد از یک سال چت و رد و بدل کردن ایمیلهای رمانتیک، کار به ازدواج و آمریکا رفتن که رسید، فهمیدم استعدادش را ندارم. بعد از چند سال از طریق مهاجرت به کانادا رفتم. به زودی فهمیدم به درد این کار هم نمی خورم و به ایران برگشتم.

    چند ترم شدم استاد دانشگاه. استعداد معلم بودن را هم نداشتم.

    کسب و کارهایی که شروع کرده بودم سودی نداشت و قرارداد تدریسم هم تمدید نمی شد. نه پولی داشتم و نه می دانستم به درد چه کاری می خورم.

    بدون این که چیزی از معماری سازمانی بدانم با پیشنهاد یکی از دوستانم در یک پروژه معماری سازمانی مشغول بکار شدم و کلی چیز درباره معماری یاد گرفتم.

    صدای سلامت – یکی از کسب و کارهایی که چند سال قبل شروع کرده بودیم – کم کم به درآمد رسید. من به ارتباط خودم با آدمها و دنیای اطرافم -اگر نگویم استعداد- حداقل شروع کردم به کمی علاقه نشان دادن. و همانقدر که من به دنیای اطرافم توجه نشان می دادم دنیای اطرافم هم به من توجه نشان می داد. تازه بعد از سی چهل سال فهمیدم که من استعداد دیدن و شنیدن و پرسیدن و لمس کردن و بوییدن و چشیدن دارم. فهمیدم که استعداد بودن دارم. فهمیدم که به درد این کار می خورم.

    saadi-1

    دیروز من و مادر بچه ها در مزرعه سعدی کمی گندم کاشتیم. بذر این گندم هدیه سخاوتمندانه آقای احمد طاهری بود به من و معرفی آقای طاهری به من هدیه سخاوتمندانه محمد میرلوحی و معرفی محمد میرلوحی به من هدیه سخاوتمندانه آیدین یاسمی و الخ. از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید؟

    این بذر ترکیبی است از گندم خراسان و بیش از 70 گونه دیگر که قرار است در اقلیمهای مختلف به-نژادی تکاملی بشوند.

    گندم خراسان یکی از گونه های بومی ایران است که از اصلاح ژنتیک در امان مانده است. به-نژادی تکاملی یعنی تکامل در conetxt. یعنی تکامل با آب و خاک و آتش و انسان و حیوان و زمان و مکان و همه چیز. در این فرایند بذرهایی که توانایی تطابق بیشتری دارند می مانند و آنهایی که توانایی تطابق کمتری دارند حذف می شوند. و البته که این فرایند تدریجی است و برای سودآوری کوتاه مدت اصلا بهینه نیست. و البته که در فرایند بهینه کاشت بذر اصلاح شده، هم بو و مزه نان از بین رفته است و هم خیلیها به گلوتن موجود در آن حساسیت پیدا کرده اند. و البته این مشکل فقط محدود به گندم و نان گندم نیست.

    در پیدا کردن استعداد هم مانند پیدا کردن بذر، دو رویکرد وجود دارد. یکی پیدا کردن و اصلاح بهترین بذر و دیگری بیشینه کردن گونه های بذر و سپردن “به-نژادی” به context. به چیزی بزرگتر از خودمان. یکی متمرکز است بر بذر و دیگری بر خاک. یک رویکرد تنها  یک هدف مشخص دارد و دیگری میلیونها هدف نامشخص. یک رویکرد مبتنی بر ایده (idea) است – ایده برداشت –  و دیگری برخاسته از اراده – اراده کاشت – (will).

    IMG_2792 (2)

    شما نیازی ندارید بفهمید به درد فعالیت در چه زمینه ای می خورید یا در چه زمینه ای استعداد بیشتری دارید. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کاشت-داشت-برداشت را فراموش کنید. کار شما فقط کاشتن است. و آماده کردن زمین. و کاشتن. و تهیه بذر. و کاشتن.

     با الهام از:

    ز خاک من اگر گندم بر آید

    از آن گر نان پزی مستی فزاید

    خمیر و نانبا دیوانه گردد

    تنورش بیت مستانه سراید

    ~ مولوی

    مطالب مرتبط:

    هدف زندگی زندگی بی هدف

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    مطالب مرتبط آینده:

    در باب آماده کردن زمین

    ده نشانه کاشتن

    جهان به عنوان ایده و اراده

    ما از گذشته ارث می بریم یا از آینده قرض می گیریم؟

  • تو را پس نزده ام چون هنوز به اندازه کافی نزدیک نشده ای

    مادر بچه ها – بعضی وقتها که دعوا می کنیم – به من می گوید اینکه من ادعای مربی گری و بهبود روابط آدمها با خودشان و دیگران را دارم، جکی بیش نیست. دعوایی که البته دور از واقعیت هم نیست.

    موارد زیادی وجود دارد که عدم رعایت آنها از سوی من باعث خراب شدن رابطه من با مادر بچه ها می شود ولی ابلهانه ترین و ناراحت کننده ترین آنها توجه موشکافانه من به نمونه های تضاد در گفتار و رفتار مادر بچه ها و یادآوری آنها به اوست. مواردی هست که مادر بچه ها چیزی را که برای دیگران می پسندد همان چیزی نیست که برای خودش می پسندد. مواردی وجود دارد که انتقاد او از مادرش در حقیقت به همان کاری است که خودش فلان روز انجام داده و من ابله، این موارد را با جزئیات آزاردهنده ای در یک زمان (معمولا) نامناسب نه تنها مطرح می کنم بلکه با بحث  کردن از موضع خودم دفاع هم می کنم.

    close-enough

     حدس می زنم شما هم تضادهایی در گفتار و رفتار آدمهایی که با آنها رابطه نزدیک دارید مشاهده کرده اید. در گفتار و رفتار مادر، برادر، فرزند، همسر یا دوست صمیمی. هر آدمی تضادهایی در گفتار و رفتارش دارد. یا ندارد. بسته به اینکه از چه فاصله ای و با چه دقتی آن آدم را زیر نظر بگیرید. درست مثل اینکه همه پرتقالهای یک جعبه در نگاه اول ممکن است یک شکل و یک اندازه به نظر برسند. حالا دو تا پرتقال بردارید و ده دقیقه به آنها نگاه کنید. تفاوتی مشاهده نمی کنید؟ خوب هشت ساعت به آنها نگاه کنید. حالا چطور؟

    وقتی با یک نفر روزی چند ساعت زندگی می کنید و گفتار و رفتارش را زیر نظر می گیرید، چه تضادهایی که به سمع و نظر آدم نمی رسد.

    دلیل اعتراض سعدی به دوگانه نگذاشتن آن جماعت در درجه اول فاصله کم سعدی با آنهاست. سعدی به همراه پدرش در جایی حضور داشته که می توانسته با چشمهایش ببیند که جماعتی خوابیده اند و احتمالا قبل از اینکه بخوابند با سعدی و پدرش گفتگویی داشته اند که باعث شده سعدی میان خواب آنها (رفتار) و آن گفتگوی قبل از خواب (گفتار) تضادی بیابد. درصورتیکه در همان لحظه میلیونها آدم دیگر در نقاط دیگر کره زمین زندگی می کرده اند که سعدی حتی از وجودشان خبر نداشته چه برسد به تضاد در گفتار و رفتارشان. در نتیجه اثری از تضاد موشکافی شده آن آدمهای دیگر در گلستان سعدی به چشم نمی خورد.

    اعتراض حافظ به واعظانی که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند هم بیشتر از آنکه نشان از ریاکاری آن واعظان باشد، حاکی از اینست که حافظ فرصت مشاهده گفتار و کردار آنها را پیدا کرده است.

    هلدن کالفیلد – قهرمان داستان ناطور دشت – جمله FU** You را زمانی می تواند ببیند که به اندازه کافی به آن دیوارها نزدیک می شود. وگرنه این جمله همیشه و از همان روز اول که دیوار ساخته شده آنجا بوده است. اینکه این جمله را بتوانی یا نتوانی بخوانی تنها به فاصله تو از دیوار و میزان دقتت بستگی دارد.

    ممکن است بپرسید چرا این همه تضاد در گفتار و رفتار خودمان مشاهده نمی کنیم؟

    شاید چون رابطه ما با خودمان با رابطه ما با دیگران یک تفاوت ماهیتی دارد. ما احساسات خود را به صورت مستقیم و دست اول درک و تجربه می کنیم. ولی احساسات دیگران را باید به صورت دست دوم، یا از خودشان بشنویم یا خودمان آنها را حدس بزنیم و قضاوت کنیم. این احساسات که ما به صورت دست اول تجربه می کنیم از ما برای خودمان یک نسخه منحصر بفرد از نوع بشر می سازد که فر اموش می کند بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند و تفاوت خاصی با هم ندارند. در نتیجه این بنی آدم “خود منحصر بفرد پنداشته شده”، هر تضاد و ناهمخوانی را هم که در گفتار و رفتار خودش بیرون بزند، یا اصلا نمی بیند یا در ظرف احساسات منحصر بفرد دست اول تجربه شده اش (پندار)، آنها را با توجیه، به تضاد و ناهمخوانی استثنایی و تبصره در تجربه تاریخی بشر، تبدیل می کند.

    من آنجا فلان چیز را گفتم یا بهمان کار را کردم چون در آن لحظه فلان مشکل را داشتم یا از فلان چیز ترسیده بودم. یا بهمان اتفاق که در بچگی برایم افتاده بود – که برای هیچ آدم دیگری تا به امروز نیفتاده است – بر روی من چنان تاثیری گذاشته بود که هر کس دیگری هم که جای من بود فلان کار را می کرد. هر چند که به خوبی آگاهی داشتم که آن کار برای آدمی که آن اتفاق در بچگی برایش نیفتاده و در آن لحظه به اندازه من از فلان چیز نترسیده (یعنی هر آدمی به جز من)، اصلا کار مناسبی نیست.

    FU** YOU

    با الهام از:

    “I believe that the time given to refutation in philosophy is usually time lost. Of the many attacks directed by many thinkers against each other, what now remains? Nothing, or assuredly very little. That which counts and endures is the modicum of positive truth which each contributes. The true statement is, of itself, able to displace the erroneous idea, and becomes, without our having taken the trouble of refuting anyone, the best of refutations.”

    ~ Henri Bergson

  • آیین دوست یابی برای درونگرایان

    من درونگرا هستم. یعنی به درون گرایش دارم. اینکه این درون برای من چه معنی دارد و این گرایش تا چه اندازه است، چیز ثابت و مشخصی نیست. مثل خیلی گرایش های دیگر برای خیلی آدمهای دیگر. مثل گرایش به همجنس یا گرایش به هنر یا گرایش به غذاهای گیاهی. من بین به بیرون رفتن و در درون ماندن بیشتر وقتها – حتی وقتی باران باریده و هوا خیلی خوب شده- ترجیح می دهم که در درون بمانم. و توی کله خودم زندگی کنم. کتاب بخوانم. فکر کنم. ایده پردازی کنم. یا هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم هوس می کنم یا مجبور می شوم که به بیرون بروم. برای خرید، برای کار، برای تفریح یا برای معاشرت. وقتی که به بیرون می روم گرایش دارم که زودتر به درون برگردم و انرژی از دست رفته را بازیابی کنم. وقتی هم که در درون هستم باید بر یک گرایش قوی غلبه کنم تا بتوانم به نیاز به بیرون رفتن پاسخ بگویم. پس درونگرایی برای من دو جنبه دارد یکی در درون ماندن و دیگری به درون برگشتن.

    تا همین چند سال پیش که من به یاد دارم داشتن چنین گرایش هایی نه غیر عادی می نمود و نه مشکل خاصی ایجاد می کرد. زمانیکه من در یک شهرستان کوچک به دنیا آمدم حدود 70% جامعه این کشور در روستاها زندگی می کردند. 30% هم در شهرهایی که خیلی از نظر توزیع درون و برون با روستاها تفاوتی نداشتند. در آن زمان حتی برای آنها که گرایش به “برون” داشتند، برون تشکیل می شد از یک جامعه بسیار کوچک شامل چند نفر قوم و خویش و هم محلی ها. در چنین محیطی خیلی فرقی نمی کرد که برون گرا باشی یا درون گرا. در چنین جامعه ای آدمها بر اساس فضیلتها و صفاتشان برجسته می شدند. گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک. یا زور زیاد. یا حافظه قوی.

    و بعد ظرف کمتر از چهار دهه نه تنها نسبت هفتاد سی فوق برعکس شده است بلکه آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها مانده اند به هزار و یک دلیل همان برون زدگی را تجربه می کنند که من در تهران.

    منظورم از برون زدگی فشار بی حد و مرزی است که برون به درون وارد می کند. برون تشکیل شده از کسانی که گرایشی برعکس گرایش من دارند یعنی گرایش به برون. مثلا (ولی نه محدود) به ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و الخ. و این عده نه تنها استاندارد روابط و مناسبات اجتماعی را تعریف می کنند بلکه در گرایش به درون آدمهایی مثل من اختلالات و بیماریهایی می یابند که باید درمان شوند. با داروهای ضد اضطراب یا با self-help. در قالب کتاب و فیلم و سمینار و جلسات مشاوره.

    من با ک** گ**د و دل تنگ و با ژن به ارث رسیده از پدر و پدر بزرگی که نه به دو تا قاره آن طرف تر مهاجرت کردند و نه جوامع دیگر را استعمار، حالا یک شبه ایده آلم می شود موفقیت فردی یا self-performance. یکهو سر و کله برون گراترین آدمهای برون گراترین جوامع در فرهنگ و ادبیات و رسانه های عمومی من پیدا می شود. دیل کارنگی، برایان تریسی، تونی رابینز و … این وسط اگر چهار تا آدم درون گرا هم باشند به دلیل رسیدن به استاندارد شهرت و ثروت برون گراها به عنوان الگوی نمونه معرفی و تبلیغ می شوند نه به دلیل اینکه هزاران ساعت در تنهایی درباره چیزی فکر کرده اند که ترجیح می دهند درباره آن در جمعهای بزرگ صحبت نکنند. منظورم را متوجه می شوید؟

    دیگر نه داشتن فضایل و صفات برجسته کافی است، و نه اصلا اهمیتی دارد. در عصر موفقیت فردی، شخصیت (personality)  مهم می شود. و کاریزما. و توفیق در بدست آوردن دوستی دیگران تا اینکه کارهای مورد نظر شما را با میل خودشان انجام بدهند. تا اینکه بلافاصله از شما خوششان بیاید. تا اینکه شبکه اجتماعی شما هر چه سریعتر و هر چه گسترده تر رشد کند.

    در جامعه ای که بطور خستگی ناپذیری اجتماعی است، هوش اجتماعی لازم است و هوش هیجانی. تا هم بتوانم هیجاناتم را بفهمم و هم آنها را مدیریت کنم. فضیلت درونی باید جایش را به جذابیت بیرونی بدهد تا غریبه ها در اولین نگاه بفهمند که من انتخاب درستی هستم، به عنوان همسر، یا دوست، یا همکار یا شریک تجاری.

    منظورم از برون زدگی خزیدن وقت و بی وقت تصویر نرمال-استاندارد شده برون باد کرده است از هر سوراخی به درون زندگی من. من که دوستان زیادی ندارم، لبخندم آماده نیست، به علایق دیگران نمی توانم – صادقانه و در هر شرایطی – علاقه نشان بدهم، موقعیت یا وجهه اجتماعی برایم اهمیت زیادی ندارد، زرق و برق زندگی برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها بحث کردن درباره ایده های انتزاعی به اندازه سکس لذت می برم.

    و به دنبالش این فکر و خیال می آید که ایکاش دوستان بیشتری داشتم که می توانستم در این لحظه اضطراب و نگرانی یا حس عدم تعلق به اجتماع، با آنها معاشرت کنم. مشکل من چیست؟ چرا فلان جا فلان حرف را زدم و فلانی را از خودم رنجاندم؟ چرا کسی از من خوشش نمی آید؟ چرا قیافه و لبخند جذابی ندارم؟ چرا با اعتماد به نفس حرف نمی زنم؟ چرا به همه چیز شک دارم؟ چرا همه چیز را تحلیل می کنم؟

    و بعد باز هم به جای اینکه به برون بروم و به چند غریبه لبخند بزنم و به علایق آنها علاقه نشان بدهم و به حرفهایشان – حتی خارج از دایره مفاهیم انتزاعی که در ساعتها خلوت کردن و کتاب خواندن در سر پرورانده ام – گوش بدهم و آنها از من خوششان بیاید و من از آنها خوشم بیاید و با هم دوست بشویم و با هم موفق بشویم و …. باز هم به جای این کار ترجیح می دهم در درون بمانم و کتاب قطوری بخوانم درباره درونگرایی و قدرت درونگرایان در دنیایی که نمی تواند از حرف زدن باز ایستد.

    با الهام از:

    Quiet: THE POWER OF INTROVERTS IN A WORLD THAT CAN’T STOP TALKING By Susan Cain

    و با الهام از متن زیر که در مقدمه کتاب فوق آمده است:

    گونه ای که در آن همه ژنرال پاتون هستند پیشرفت ندارد، نژادی که در آن همه وینسنت ون گوگ هستند هم همینطور. من فکر می کنم که جهان هم به قهرمانان ورزشی نیاز دارد، هم به فلاسفه، هم به سمبولهای سکس، هم به نقاشان و هم به دانشمندان. جهان به آدمهای خونسرد، خونگرم، سنگدل، دل رحم، قوی و ضعیف نیاز دارد. جهان به آدمهایی نیاز دارد که همه عمرشان را وقف مطالعه این موضوع می کنند که چند قطره آب از غدد بزاق سگها در فلان شرایط ترشح می شود. و جهان به آدمهایی نیاز دارد که حس گذرای شکوفه های گیلاس را در یک شعر چهارده سیلابی به تصویر می کشند. یا احساسات یک پسر بچه را به هنگام دراز کشیدن روی تخت در انتظار بوسه شب بخیر مادرش در بیست و پنج صفحه…. حضور یک توانمندی برجسته واقعا حاکی از اینست که انرژی مورد نیاز در جاهای دیگر از آنها به جای دیگری هدایت شده است.

    ~ Allen Shawn

  • شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

    سلام آقای سخاوتی,

    از خواننده های همیشگی وبلاگتون هستم.

    گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟

    من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.

    الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.

    پیشاپیش تشکر میکنم.

    —————————————————————————-

    خواننده عزیز،

    شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.

    kill-yourself

    شما یک “خود” دارید که  ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.

    در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.

    شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”

    تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.

    همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.

    این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.

    بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.

    تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.

    همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟

    شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.

    از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.

    keep-calm-and-add-value-11

    عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.

     من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.

    بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.

    با احترام

    علی سخاوتی

    مرداد 1394

    باز هم با الهام از

    یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

    زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

    مطالب مرتبط

    همچنان در بند خود بودی که بود

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟