دسته: کلیات

  • بودن یا داشتن

    “آقای سخاوتی در مورد این تم یکم بیشتر توضیح میدین چطوری میشه اجراییش کنیم.آخه بازم آدم که به زندگی تم میده اینم پس میشه به عنوان یه هدف تو زندگیش دیگه.پس چه فرقی میکنه با اون هدفی که شما میگی باعث افسردگی میشه؟”

    کسی نمی تواند همانطور که هدفگذاری می کند، برای زندگیش تم گذاری کند. هدف داشتن و بی هدفی دو پارادایم مختلف هستند وگرنه بی هدف زندگی کردن به راحتی تبدیل می شود به یک هدف دیگر.

    یک تم بیشتر شبیه یک الگو است که از زندگی شما پدیدار می شود. مثل سبک یک نقاش یا یک آشپز. بعید می دانم ونگوک دنبال “اجرایی کردن” یک تم یا سبک خاص بوده باشد ولی امروز شما با دیدن نقاشیهایش این تم را کشف می کنید یا حدس می زنید. معماری صفوی، فمینیسم، سورئالیسم، فئودالیسم، می نیمالیسم، اشعار حافظ، فیلم فارسی، موسیقی روحوضی  و … الگوی پدیده آمده از شیوه زندگی آدمهایی در یک زمان و مکان خاص هستند.

    با این تعریف زندگی همه ما -چه بخواهیم و چه نخواهیم- یک تم دارد. فقط نکته در اینجاست که با همه اهدافی که از تجربه های فرهنگی به ما تحمیل می شوند، تم زندگی ما بسیار به هم شبیه (و قابل پیش بینی) می شود. مثل نما و نقشه و طراحی داخلی میلیونها آپارتمان این شهر و شهرهای دیگر یا مثل محصولات تولید انبوه شده یا مثل فلان مهندس که هدفش شبیه اهداف دو میلیون مهندس دیگر است. شبیه و قابل پیش بینی: داشتن بیشتر.

    وجه تمایز پارادایم هدف داشتن و پارادایم بی هدفی اینست که در اولی داشتن (having) نمود پیدا می کند و در دومی بودن (being). در پارادایم بی هدفی همه چیز به همه چیز ربط دارد و در حقیقت همین ارتباط است که یک تم یا یک الگو را پدیدار می کند. در پارادایم هدف داشتن یا همان داشتن، ارتباط غذایی که می خوریم با مکانی که در آن زندگی می کنیم با کاری که برای امرار معاش انجام می دهیم با وسیله نقلیه ای که سوار می شویم با تشکی که رویش می خوابیم و با هزار و یک چیز دیگر که خیال داشتنشان را در سر می پروریم، سست تر و سست تر می شود.

    همه ما هستیم. بودن ما نیاز به اجرایی کردن ندارد. همینکه باشیم کافیست تا روزی کسی پیدا شود و هدفش را کشف تم بودن ما قرار بدهد.

    با الهام از

    To Have or To Be? By Erich Fromm

  • تابوی نیمه کاره رها کردن

    آدمهای بزرگی وجود دارند که هر کاری را که شروع می کنند به پایان می رسانند. این آدمها می دانند که چه کاری در راستای اهداف و علایق آنهاست و منابع لازم برای انجام آن را می توانند فراهم کنند. و الخ.

    quit-win

    آدمهای بزرگ دیگری هم هستند (مثل استیو جابز و بیل گیتس) که بعضی وقتها و فقط بعضی وقتها – شاید یکی دو بار در کل زندگیشان – یک کار نه چندان بزرگ را برای شروع کردن کار بسیار بزرگی رها می کنند. کاری که در به پایان رساندن آن ایمان و اطمینان دارند.

    آدمهای دیگر مثل من ( یا  شاید شما) بیشتر کارها را نیمه کاره رها می کنند. بیشتر وقتها بدون دلیل خاصی. بدون اینکه رها کردنشان محرک آغاز کار دیگری باشد یا بر اساس یک تصمیم درست و منطقی.

    البته نیمه کاره رها کردن، توسط آدمهای دیگر به ندرت بخشوده می شود. فرقی نمی کند که نیمه کاره رها کردن یک جنگ خونین باشد یا نیمه کاره رها کردن نوشتن یک کتاب یا نیمه کاره رها کردن یک رابطه.

    کار را که کرد آنکه تمام کرد.

    و کسی که کار را تمام نمی کند دچار نفرینی می شود که کم کم شروع کردن کارها برایش غیر ممکن می شود. مانند کسی که از اختلال نعوظ رنج می کشد یا از یبوست مزمن.

    نکته در اینجاست که ما برداشت مخدوشی هم از “نیمه کاره رها کردن” و هم از “به سرانجام رساندن” داریم. از پروژه های بسیار مشخص و دقیق تعریف شده مکانیک و عمران مثل جاده و پل که بگذریم، به ندرت کاری یا پروژه ای در زندگی شخصی یک آدم می توان یافت که نیمه کاره رها شدنش معادل مرگ آن کار باشد.

    در مدح شکست خوردن و درس گرفتن از آن نمی نویسم. این نوشته درباره رها کردن نیمه کاره است. به هر دلیل. چیزی در حد عوض کردن آهنگ یا رها کردن نگاه یا ترک زود هنگام یک میمانی یا یک تخت خواب.

    نیمه کاره رها کردن چیزی، موجب مرگش نمی شود. آن چیز می ماند و از شکلی به شکل دیگر تبدیل می شود. در ذهن رها کننده یا در دلش یا در ذهن آدمهای دیگر یا روی حافظه کامپیوتر.

    بعضی از این چیزها دوباره بر می گردند. به شکلی دیگر. و در زمانی نامشخص. زمانی که دل و ذهن آدم برای ادامه آن چیز نو شده، آماده شده است.

  • گشادی منطقی

    من یک ایده داشتم. ایده ام این بود که به مدت دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از چیزهایی را که در ساعت دوازده ظهر تجربه می کنم بنویسم. حدود یک ساعت با اشتیاق به این ایده و ابعاد مختلفش فکر کردم. بعد ناگهان ایده دیگری به ذهنم رسید. ایده جدید این بود که البته که دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از تجربیات ساعت دوازده ظهرم را نمی نویسم. لحظه ای که این ایده جدید به ذهنم رسید با تمام وجود می دانستم که ایده واقعی اینست. این را هم مطمئن بودم که تنها چیزی که مانع من برای اجرای ایده اولیه شده بود فقط همین فکر بود. چیزی مثل یک منع قانونی یا نقص مدارک.

  • بی دردی مزمن

    سرماخوردگی من سه شب قبل شروع شد. یکدفعه درد خفیفی توی گلویم حس کردم. گلودردم کم کم بیشتر شد. آن شب چندین بار از درد گلو و خشکی دهان از خواب بیدار شدم. صبح که شد من بیشتر نشانه های یک سرماخوردگی نمونه (typical) را داشتم.

    سرماخوردگی – مخصوصا برای کسی که مثل من صدها بار آنرا تجربه کرده است – درست مانند جستجویی اجباری است که در آن می دانی دقیقا دنبال چی هستی. ترکیبی از تب، آبریزش بینی با رنگها و غلظتهای متنوع، ضعف بدن، درد، سوزش یا درد گلو، سرفه، التهاب در قسمتهای مختلف و در آخر بهبودی. البته با انتخاب، چیدمان و طول مدت مختلف این نشانه ها در هر بار ابتلا به سرماخوردگی. درست مثل مناظر زشت و زیبایی که  فاصله بین تهران و کرج را پر می کنند. بسته به اینکه چگونه و با چه ترتیبی سرت را بچرخانی و به چه چیزی بیشتر دقت کنی.

    نکته در اینجاست که بالاخره می رسی. هر چقدر هم که ترافیک سنگین باشد بالاخره می رسی. به تهران. یا به کرج.

    سرما خوردگی هم بالاخره خوب می شود. بعضی وقتها دو سه روز طول می کشد بعضی وقتها دو سه هفته. ولی می دانی که قرار است خوب بشود. و برخورد ما و برخورد اطرافیان ما با این بیماری حول محور همین فرض اساسی شکل می گیرد.

    هر لیوان آب نمکی که غرغره می کنم، هر دستمال کاغذی ای که پر از محتویات بینی ام توی سطل آشغال می اندازم، هر قرص سرماخوردگی بزرگسالان که می خورم، هر لیوان آب لیمو شیرین/پرتقال، هر تب و لرز و هر بشقاب سوپ، کیلومتری است از سی- چهل کیلومتری که باید طی بشود. و می دانم که به زودی این اتفاق خواهد افتاد.

    احوالپرسی کسانی که من را دوست دارند هم همین حال و هوا را دارد. آنها می دانند که من چند روز دیگر خوب می شوم و احساساتشان و برخوردشان و سؤالهایشان را متناسب با این دانسته کلیدی تنطیم می کنند: “بهتری؟”، “هنوز تب داری؟”، “مایعات می خوری؟”، “استراحت کن. خوب میشی.”

    هر احوالپرسی، آنها را یک قدم به رابطه عادی و بی دغدغه شان با “من سالم” و همانگونه که قبلا بودم نزدیکتر می کند. چیزی برای نگرانی وجود ندارد.

    ولی اگر اوضاع آنگونه که همه از یک سرماخوردگی عادی انتظار دارند پیش نرفت چی؟ اگر بهتر نشدم چی؟ سه روز، سه هفته، دو ماه، یک سال، پنج سال. در اینصورت می توان گفت که درد من از حاد به مزمن تبدیل شده است. در این حال یک لیوان آب پرتقال یا یک قرص یا حتی یک آخ، یکی از ده تا نیست. یکی از بی نهایت است. در این حال دیگران نمی دانند که دقیقا چگونه و با چه عبارتی و با چه احساسی باید حال من را جویا بشوند. برای کسی که ده سال است از یک بیماری مزمن رنج می برد، “بهتری؟” بی معناست.

    مثل میلیونها آدم دیگر که از یک بیماری مزمن رنج می برند، هر روز صبج بیدار می شوی و انتظار داری که معجزه ای رخ داده باشد، ولی خیلی زود می فهمی که هنوز رخ نداده است. سالهاست که رخ نداده است.

    من خودم تجربه دست اولی از یک بیماری مزمن ندارم. کتابهای زیادی درباره کسانی که یک بیماری مزمن را تجربه کرده اند توسط خودشان یا دیگران نوشته شده است. برای مثال می توانید نگاهی به این لیست بیندازید. اگر به این موضوع علاقه مندید، خواندن کتاب How to Be Sick را که یکی از بهترین آنهاست به شما توصیه می کنم.

    طرح یک بیماری

    بی دردی مزمن

    اگر یک بیماری مزمن را تجربه کرده باشید یا حداقل مثل من یکی از کتابهای فوق را خوانده باشید می دانید که بخشی از مشکل یک بیمار مزمن این است که برای اطرافیانش توضیح بدهد که چه مرگش است. دقیقا کجایش درد می کند. در طول شبانه روز دستخوش چه احساساتی می شود و الخ. تلاشی که معمولا نافرجام می ماند.

    حال من می خواهم برای شما یک بیماری را توصیف کنم که حتی کوچکترین نشانه فیزیکی ندارد. کار خیلی سختی است. شاید بهتر باشد اسم آنرا یک بیماری نگذارم. یک “وضعیت” چطور است؟ یا یک نوع از بودن؟ نمی دانم، اسمش را خودتان انتخاب کنید.

    برای شروع این ویدئو را تماشا کنید. یا اگر ترجیح می دهید متنش را در زیر بخوانید:

    …And nobody gives less of a f**k than George Bush. You think you don’t give a f**k? Bush don’t give a f**k. Nobody gives less of a f**k than George Bush. If you was hangin’ from a cliff, gettin’ ready to fall to your death–that’s right–and Bush was at the top of the cliff, and all you needed was a f**k to save your life, and Bush had a pocket full of f**ks…he wouldn’t give you one. “Hey, Bush, I need a f**k!” “Ohh, you know I don’t give a f**k.”

    ~ Chris Rock

     هر کسی ممکن است یک روز از خواب بیدار شود و حس کند که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کاری برایش اهمیتی ندارد.هیچ چیز. هیچ اهمیتی.

    این احساس ممکن است “حاد” بوده باشد. به دلایل مختلف. شرایط بد اقتصادی، گرسنگی، سرماخوردگی، افسردگی، جدایی از یک عشق، پریود جسمی یا روحی و …

    حاد یعنی اینکه بعد از مدتی برطرف شده است. نشانه هایش ناپدید شده اند. درست مثل سرما خوردگی. حاد یعنی اینکه بعد از چند روز بالاخره حس می کنی که چیزی در دنیای واقعی یا مجازی یا ذهنی وجود دارد که برایت مهم باشد. (ممکن است بپرسید که خوب این برایت مهم باشد دقیقا به چه معنی است؟ در مطلب دیگری به آن خواهم پرداخت.) حاد یعنی اینکه خودت، دوستان و آشنایانت یا جامعه جهانی رفتارت را در آن دوره کوتاه، غیر معمولی ارزیابی کرده اند نه یک ویژگی از بودنت.

    این احساس ممکن است مزمن شده باشد. روزی پس از روز دیگر. سالی پس از سال دیگر. در میان سالهایی که می گذرد ممکن است روزها یا ساعتهای نادری پیدا شوند که در آن احساس کنی که خوب شده ای. که بالاخره چیزی را پیدا کرده ای که واقعا برایت مهم باشد. ولی این لحظه های نادر گذرا هستند. درست مانند لحظه های نادر بهبودی برای کسی که یک بیماری مزمن دارد.

    منظورم از بی دردی آن بی دردی فلسفی یا عرفانی نیست که عرفا بعد از سالها سیر و سلوک و طی طریق به آن می رسند و بعضیها اسمش را فقر و فنا یا enlightenment یا پایان دوکا می گذارند. منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر هر روز با خودش سر کارش می برد و دیگرانی که سر و کارشان به او می افتد به راحتی می توانند پشت سرش بگویند:

    he just doesn’t give a f**k.

    منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر با خودش به یک رابطه می برد. یا به یک ظرف غذا. یا به یک فیلم یا به یک نوشته یا به یک فنجان چای یا به یک لباس یا به یک وبسایت. تشخیص اینکه آیا آدمهایی که در یک رستوران کار می کنند یا در آن غذا می خورند، به کارشان یا به زندگیشان اهمیت می دهند، کار سختی نیست. کافیست کمی نگاه کنی و از خودت بپرسی:

    Do they give a f**k?

    با الهام فراوان از:

    old grey-haired waitresses in cafes at night have given it up, and as I walk down sidewalks of light and look into windows of nursing homes I can see that it is no longer with them. I see people sitting on park benches and I can see by the way they sit and look that it is gone.

    I see people driving cars and I see by the way they drive their cars that they neither love nor are loved— nor do they consider sex. it is all forgotten like an old movie.

    I see people in department stores and supermarkets walking down aisles buying things and I can see by the way their clothing fits them and by the way they walk and by their faces and their eyes that they care for nothing and that nothing cares for them.

    I can see a hundred people a day who have given up entirely.

    if I go to a racetrack or a sporting event I can see thousands that feel for nothing or no one and get no feeling back.

    everywhere I see those who crave nothing but food, shelter, and clothing; they concentrate on that, dreamlessly.

    I do not understand why these people do not vanish I do not understand why these people do not expire why the clouds do not murder them or why the dogs do not murder them or why the flowers and the children do not murder them, I do not understand.

    I suppose they are murdered yet I can’t adjust to the fact of them because they are so many.

    each day, each night, there are more of them in the subways and in the buildings and in the parks

    they feel no terror at not loving or at not being loved

    so many many many of my fellow creatures.

    ~ Dreamlessly BY Charles Bukowski

  • ای برادر تو همه اندیشه ای

    اندیشه، فکر، باور، ایده، ذهنیت یا هر چیزی که اسمش را می گذارید.

    مثلا همین شعر مولانا ممکن است به اندیشه ای در شما تبدیل شده باشد. چه چیزی بهتر از این که مولانا به آدم بگوید که همه اندیشه است؟ این مصرع را که می شنوید حس خوبی بهتان دست می دهد. مدتهاست آن را به عنوان اندیشه خود پذیرفته اید. مابقی تو استخوان و ریشه ای. ای برادر تو همه اندیشه ای.

    شما اندیشه های زیادی دارید. آنقدر زیاد که نیاز به دسته بندی دارند. اندیشه های سیاسی، اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، هنری. اندیشه های مترقی. اندیشه های منحط. اندیشه های خصوصی. اندیشه های افراطی. اندیشه های دنباله رو. اندیشه های پیشرو. اندیشه های کودکانه. اندیشه های احمقانه. اندیشه های پوچ. اندیشه های خلاقانه. والخ.

    مثلا فکر می کنید که آزادی و دموکراسی برای همه جوامع لازم است. فکر می کنید که باید صبحانه کامل بخورید. فکر می کنید که حتما روزی باید صاحبخانه شوید. فکر می کنید که فرهنگ جامعه پایین است. فکر می کنید که زمین به دور خورشید می چرخد. فکر می کنید که یخهای قطب شمال در حال آب شدن هستند. فکر می کنید آب مصرفی کشور رو به اتمام است. فکرمی کنید که من چرت و پرت می نویسم. و الخ.

    بعضی از این اندیشه ها خوبند و بعضی بد. بعضیشان هم اصلا خاصیتی ندارند. البته نه به طور کلی و عمومی. خوب، بد یا خنثی برای شخص شما و در یک زمان و مکان خاص. اندیشه ای که (برای شما) دیروز خوب بود ممکن است امروز بد شده باشد. یا برعکس. معمولا در ابتدا همه اندیشه ها خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود. و خلاف این موضوع زمانی ثابت می شود که ما درک بیشتری نسبت به یک پدیده پیدا می کنیم. آن را در نور بیشتری می بینیم. یا از زاویه های متفاوتی.

    ولی دستیابی به اطلاعات جدید، درک بیشتر و پی بردن به بد بودن (یا بی فایده بودن) یک اندیشه لزوما به این معنی نیست که آن اندیشه بلافاصله در ذهن ما حذف می شود یا با نسخه جدیدی جایگزین. اندیشه بیشتر شبیه یک موجود زنده است تا شبیه اشیاء توی کابینت آشپزخانه یا لباسهای توی کمد. تبلیغ رادیو و تلویزیون قبل از تحویل سال نو برای “خانه تکانی اندیشه ها” خزعبلی بیش نیست.

    یک اندیشه حتی مدتها بعد از اینکه به بد یا بی فایده بودنش پی می بریم ممکن است به زندگی با ما ادامه بدهد.

    اندیشه را نه می شود دور ریخت و نه می شود با دستمال تمیز کرد. اندیشه را فقط می توان در یک فرایند آهسته و طبیعی به اندیشه (یا چیز) دیگری تبدیل کرد.

    چگونه؟

    من برای مدتهای طولانی یک اندیشه به ظاهر ساده داشتم. هنوز هم دارم:

    “بعد از قضای حاجت دکمه توالت را باید فشار داد.”

    توالت خانه ما
    توالت خانه ما

    این اندیشه ظاهرا اندیشه خوبی است. در کنار اندیشه های دیگری که سالهاست در ذهن من نهادینه شده اند. آدم باید بهداشت را رعایت کند. تمیزی خوب است. توالت نباید بو بدهد. و الخ.

    ولی این نکته را در نظر بگیرید که یک آدم که روزانه حداقل دو لیتر آب می خورد با توجه به حجم مثانه اش که کمتر از 300 سی سی است – اگر تکرر ادرار نداشته باشد-  به طور متوسط هشت بار به شاشیدن نیاز دارد. یعنی شما برای شستن دو لیتر ادرار بسته به این که از چه نوع توالتی استفاده می کنید، چیزی بین 40 تا 100 لیتر آب در یک روز مصرف می کنید.

    این نکته را هم در نظر بگیرید که ادرار یک انسان سالم به جز کمی بو هیچ آلودگی ندارد. حتی استریل هم هست. حتی می توانید از آن برای آب دادن گیاهان استفاده کنید.

    حالا من چند روزی است که یک بار در میان -بعضی وقتها هم دو بار در میان – کلید تخلیه توالت را می زنم. در این مدت که این کار را می کنم هیچ مشکلی پیش نیامده است. من می توانم با این کار ساده روزی بیست تا پنجاه لیتر آب صرفه جویی کنم. بد نیست نه؟

    حالا سؤال اینست که چه بلایی سر اندیشه اولیه من آمد؟

    خودم هم دقیقا نمی دانم. ولی حدس می زنم که این اندیشه در حال کمپوست شدن است. به عبارت دیگر دارد بازیافت می شود.

    در روش کمپوست کردن شما ترکیب متنوعی از مواد طبیعی (ارگانیک) را کنار هم قرار می دهید و آنها را در یک فرایند آهسته آنقدر هم می زنید که تجزیه و به مواد مفید جدیدی (مثلا کود) تبدیل شوند.

    نکته الهام بخش کمپوست کردن اینست که مواد مختلف باید در یک محیط مرطوب “در مجاورت یکدیگر” قرار بگیرند.

    چگونه می توان از فرایندی که برای میلیاردها سال در طبیعت وجود داشته است آگاهانه برای بازیافت اندیشه ها استفاده کرد؟

    الف- برای شروع، یک اندیشه را که فکر می کنید نیاز به بازیافت دارد انتخاب کنید.

    ب- آنرا به شکل یک یا چند جمله در یک دفترچه بنویسید. این دفترچه حکم سطل بازیافت (compost bin) را برای شما خواهد داشت.

    ج- توی دفترچه بازیافت خود چند اندیشه مرتبط و غیر مرتبط در زیر اندیشه فوق اضافه کنید. برای کمپوست کردن باید مواد مختلف را با هم مخلوط کنید.

    د- حالا زمان آنست که فعالیت هم زدن و مرطوب نگه داشتن محتویات سطل بازیافت را شبیه سازی کنید. اینکار را می توانید با اضافه کردن کلمات “ولی شاید” و سؤالاتی مانند “واقعا؟”  به عنوان آب انجام دهید. ساختن ترکیبات (اندیشه های) جدید با کلمات موجود در دفترچه، همان کار هم زدن محتویات سطل و اکسیژن رسانی را انجام خواهد داد.

    مثال- ابتدا چند جمله را توی سطل بازیافتم می ریزم:

    — اندیشه مورد بازیافت: بعد از شاشیدن، کلید تخلیه توالت را باید فشار داد.

    — اندیشه کمکی: تهران با کمبود آب مواجه است.

    — اندیشه کمکی: پاکیزگی دستشویی مهم است.

    حالا این جملات را مرطوب می کنم و هم می زنم:

    —– بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. واقعا؟

    —- بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. ولی شاید برای شستن صد سی سی ادرار، هشت لیتر آب آشامیدنی لازم نباشد.

    —- پاکیزگی دستشویی مهم است. ولی شاید کمی رنگ زرد ادرار – همرنگ گل آفتابگردان – خللی در پاکیزگی دستشویی وارد نکند.

    —- تهران با کمبود آب مواجه است. ولی شاید آب در کوزه است و ما داریم توی کوزه می شاشیم.

    Compost Bin 02
    سطل بازیافت

    فرایند بازیافت شروع شده است. فراموش نکنید که این فرایند کند است و نیاز به زمان زیادی دارد. دائما باید محتویات سطل را مرطوب نگه داشت و آنرا هم زد. همچنین بهتر است دائما مواد جدید به آن اضافه کنید. مثلا:

    —– ای برادر تو همه اندیشه ای.

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. واقعا؟

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. ولی شاید بهتر باشد به بعضی از اندیشه هایت بشاشی.

    فرایند بازیافت ادامه می یابد.

    بعضی از اندیشه ها ممکن است تغییری نکنند.

    بعضی هاشان ممکن است بازیافت شوند.

    شاید به شکل الهامی که بذر ایده ای را بارور کند.

    شاید به شکل گرمی اشتیاقی برای یک آغازگری.

    ای برادر تو همه اندیشه ای.

     

    اندیشه های در حال بازیافت مرتبط:

    آب در کوزه است

    نیک کرد او، لیک نیک بد نما

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

  • جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

    جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

    من با الهام زندگی می کنم. البته نه همیشه.

    بعضی وقتها می آید. فقط بعضی وقتها.

    الهام باعث می شود چیزی اتفاق بیفتد. چیزی خلق بشود.

    الهام باعث می شود که آدم بخواهد کاری بکند.

    الهام احساسی را در آدم زنده می کند.

    مثل دم مسیح.  الهام روحی تازه در کالبد بی جان می دمد.

    الهام تکان می دهد. خط می اندازد. نشئه می کند. خمار می کند.

    ولی چه جوری؟ الهام از کجا می آید؟ چگونه می توان بیشتر الهام گرفت؟ چگونه می توان برای دیگران الهام بخش بود؟

     آخرین باری که الهام به سراغ من آمد چند روز پیش بود که اتفاقی با یک سیستم گرمایش هیزمی برای گرم کردن زرخشت آشنا شدم. ( به آنها که پروژه زرخشت برایشان الهام بخش بوده باید بگویم که زرخشت به جای خوبی رسیده است و  بزودی صفحه آنرا با کلی عکس و حداقل یک مطلب جدید بروز خواهم کرد.)

    جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود
    جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود

    الهام با من چکار کرد؟ اول هیجان زده شدم. بعد چند تا ویدئو روی یوتیوب درباره این سیستم دیدم. بعد یک کتاب درباره آن پیدا کردم و خواندم. بعد جزئیات نقشه و مصالح مورد نیاز را بررسی کردم. بعد در اقامت اخیرم در زرخشت ساخته شدن سیستم فوق الذکر را در این گوشه از خانه که می بینید تجسم کردم و سعی کردم آنرا زندگی کنم.

    آن طاقچه با شیشه های رنگی در عکس فوق هم مدیون آمدن الهام است حدود یکسال پیش.

    این وبلاگ هم همینطور. دفترچه آغازگری و کتاب امکان و زرخشت هم همینطور.

    تعریف الهام و اینکه از کجا می آید کار آسانی نیست. مطالب زیادی در این زمینه نوشته شده است. مثل این یا این.

    الهام چهار مؤلفه دارد.

    الف- بافت. عضله. رگ.

    ب- شلی. ریلکسیشن. فضای خالی.

    ج- درد. تشنگی. نیاز.

    د- سوزن. دارو. عکس. کتاب. فیلم. فکر. خیال. شعر. لمس. اطلاعات.

    پدر من که وقتی شش سالم بود به علت سرطان درگذشت قبل از مرگش مقدار زیادی مرفین تزریق می کرد. ولی مشکل بیماران سرطانی یا خیلی از بیماران دیگر یا حتی معتادها مخصوصا بعد از مدتی طولانی تزریق، نداشتن رگ است. سوزن برای اینکه افیون آرام بخش را وارد بدن کند مجرایی می خواهد. یک در ورودی.

    الهام هم درست مانند مرفین برای ورود به ذهن و خون و جسم و روح شما به یک در ورودی نیاز دارد. به رگی که در آن جاری شود. به بافتی که در آن فرو برود. برای الهام  این بافت می تواند عضله ایده پردازی باشد. کسی که تمرین روزانه اش را انجام می دهد و هر روز ده ایده می نویسد برای الهام گرفتن شانس بسیار بیشتری نسبت به کسی که مغزش را آکبند حفظ می کند دارد.

     تا به حال آمپول زده اید؟ مخصوصا تزریق عضلانی. قبل از تزریق آمپول زن چندین بار تاکید می کند که “شل کن.” “شل کن.” برای اینکه آن مایع حیات بخش در بدن شما جاری بشود لازم است که فضای خالی کافی مابین بافتهای عضله وجود داشته باشد. آدم هر چقدر هم که عضله ایده پردازیش را قوی کرده باشد برای الهام گرفتن نیاز به ریلکس بودن دارد. نیاز به فضای خالی. نیاز به آنلرن کردن. برای الهام گرفتن لازم است که ایده ها و سایر چیزهایی را که دارید جدی نگیرید. ریلکس. نفس عمیق بکشید. “شل کن.” “شل کن.”

     آیا همینجوری حاضرید آمپول بزنید؟ منظورم واکسن آنفولانزا در فصل پاییز  یا سالی یکبار ویتامین ب کمپلکس نیست. آمپول می گویم آنگونه که بیماران دیابتی انسولین می زنند. تا دردی در کار نباشد هیچ عضله شلی سوزن آمپولی را به خودش دعوت نمی کند. شما هر روز تمرین روزانه تان را انجام می دهید. تا حالا هزاران ایده نوشته اید. گه گداری هم ریلکس می کنید. خیلی جدی نمی گیرید. ولی باز هم الهام به سراغ شما نمی آید. (البته احتمالش خیلی کم است.) شاید شما به “بی دردی مزمن” مبتلا هستید. شاید شما به ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن نیاز دارید.

    حالا ویدئویی می بینید مثل این ویدئو. یک نقاشی می بینید مثل این نقاشی. داستانی می خوانید مثل این داستان. جمله ای می خوانید مثل این جملات. باران شروع به باریدن می کند. کسی می میرد. نوزادی بدنیا می آید. خیالی از ذهنتان می گذرد. این اطلاعات همچون مرفین وارد شبکه نورون های مغز شما می شود. شبکه بزرگتری بوجود می آورد. تصویری کاملتر می سازد. مجموعه ای از رفتار و گفتار و پندار. شما الهام گرفته اید.

    مطالب مرتبط آینده:

    بی دردی مزمن

  • هرگز دروغ نگویید وقتی که می توانید با چرت و پرت گفتن کارتان را پیش ببرید

    جستجوی من برای شناخت پدیده ای که قصد توصیفش را دارم زمانی خیلی جدی شد که چند سال پیش برای خریدن کاندوم به یک داروخانه رفتم.

    من: “سلام. یک بسته کاندوم بدین لطفا.”

    مرد صندوقدار از من خواست که برای “مشاوره شدن” به دختر جوانی که آنسوی داروخانه پشت پیشخوان لوازم آرایشی ایستاده بود مراجعه کنم. من هم نیمی از روی ناچاری و نیمی از روی کنجکاوی برای مشاوره شدن نزد آن مشاور جوان رفتم. دخترک بلافاصله بعد از مطلع شدن از نیت من کاتالوگی را باز کرد که دهها کاندوم با شکلها و طعمهای مختلف را معرفی می کرد. طعم تک تک میوه ها و همچنین طعمهای ترکیبی آنها توی لیست وجود داشت. چیزی در حد کاندوم با طعم شیر پسته انار طالبی. گویی وارد یکی از آبمیوه فروشی های مدرن شهر شده بودم که همه چیز را با همه چیز قاطی می کنند. با این تفاوت که اینجا یک مشاور طعم مختلف میوه ها را بر روی کاندوم هایی با ضخامت ها و بافتهای متنوع معرفی می کرد.

    knowledge-based
    محصولات دانش بنیان

    آقای هری فرانکفورت در کتابش با نام “On Bullshit” سعی می کند bullshit را با دقتی فلسفی تعریف و خصوصیات آنرا شناسایی کند. bullshit را می توان چرت و پرت، چرند و پرند، خزعبل یا … شعر ترجمه کرد. من در ادامه چرت و پرت را معادل bullshit بکار می برم.

    ما هر روز و هر ساعت مقدار زیادی چرت و پرت می گوییم و می شنویم. کافیست کمی دقت کنید. به حرفهایی که توی تاکسی زده می شود. یا توی تلویزیون. یا توی یک مهمانی.

    چرت و پرت بیانی نادرست از حقیقت است که با هدف گمراه کردن شنونده ارائه می شود. دروغ هم همین است ولی با یک تفاوت اساسی. فرد دروغگو برای اینکه دروغ بگوید باید راستش را بداند در غیر اینصورت حرفش دروغ محسوب نمی شود.

    برای مثال شما وقتی به دروغ می گویید که توی جیبتان پنج هزار تومان پول دارید، حتما خبر دارید که توی جیبتان چقدر پول هست و به دلیلی می خواهید که شنونده را گمراه کنید. مثلا می خواهید که دلش برای شما بسوزد. یا می خواهید از فروشنده ای تخفیف بگیرید. ولی وقتی به یک نفر می گویید که “ما هر چی داریم مال شماست.” یا “ای بابا پول چه ارزشی داره.” یا “قابل شما رو نداره.” هیچ کدام از این جملات دروغ محسوب نمی شوند. چون زمانی دروغ محسوب می شوند که شما از حقیقت امر خبر داشته باشید، به آن فکر کرده باشید و سپس برای رسیدن به هدفی بخواهید آنرا به گونه دیگری و با اطلاعات مخدوش به اطلاع شنونده برسانید.

    نکته در اینجاست که کسی که چرت و پرت می گوید برعکس دروغگو کوچکترین اهمیتی برای حقیقت قائل نیست و حتی به آن فکر نمی کند. دروغگو بر روی حقیقت و مخدوش جلوه دادن آن تمرکز می کند. تمرکز چرت و پرت گو فقط بر روی خودش و کارهایش است. چرت و پرت ابزاری است برای تغییر نظر شنونده نسبت به شخص چرت و پرت گو و کاری که در حال انجامش است. برای مثال با بیان جملات تعارف آمیز می خواهد شما فکر کنید که رفتار صمیمی و صادقانه ای با شما دارد. کسی که جمله “قابلی نداره” را دائما تکرار می کند به تنها چیزی که فکر نمی کند قابل داشتن یا نداشتن آن چیزی است که گفته می شود قابلی ندارد.

     دروغ گفتن کار دشواری است. باید حقیقت را بدانید، بر روی آن تمرکز کنید و طوری دروغ بگویید که کمترین احتمال آشکار شدن را داشته باشد. در هر صورت هم باید پیامدهایش را بپذیرید. آدمها واکنش سخت تری نسبت به دروغ نشان می دهند. چرت و پرت خشم و نفرت بسیار کمتری در شنونده بر می انگیزد. شاید چون به آن عادت کرده است. شاید چون خودش هم زیاد چرت و پرت می گوید. شاید چون آشنایی زیادی با ماهیت چرت و پرت ندارد. شاید چون چرت و پرت مثل اکسیژن بخشی از زندگی روزمره ماست.

    اگر دروغ گفتن را به صنعتگری و ساخته و پرداخته کردن یک اثر مثل یک صندلی تشبیه کنیم، چرت و پرت گفتن را می توان به هنرهای تجسمی تشبیه نمود. چرت و پرتگو به جای تمرکز بر یک نقطه با دیدی چند بعدی و 360 درجه به موضوع مورد نظرش می پردازد. او آزادی بیشتری دارد. خودش را به تغییر حقیقت در یک نقطه از زمان و مکان محدود نمی کند. چرت و پرت گو اگر لازم ببیند حتی context را هم عوض می کند. کار چرت و پرت گو لزوما آسانتر نیست ولی او نسبت به دروغگو فرصتهای بیشتری برای بداهه نوازی، رنگ آمیزی و بال و پر دادن به پرنده خیالش دارد.

    در رمان Dirty Story یک شخصیت به نام آرتور ابدل سیمپسون نصیحتی را که در بچگی از پدرش شنیده است به یاد می آورد:

    Although I was only seven when my father was killed, I still remember him very well and some of the things he used to say…… One of the first things he taught me was, “Never tell a lie when you can bullshit your way through.”

    البته در چرت و پرت گفتن هم مانند هر هنر دیگر مراتب و درجاتی هست. “قابلی نداره” یک راننده تاکسی چرت و پرت است. سخنرانی وطن پرستانه یک کاندیدای ریاست جمهوری هم همینطور.

    آقای فرانکفورت این سخنرانی چهارم جولای را از یک سخنران آمریکایی در کتابش مثال زده است:

    “Our great and blessed country, whose Founding Fathers under divine guidance created a new beginning for mankind.”

    هیچ کدام از جملات فوق لزوما دروغ نیستند. او تلاش نمی کند که کسی را درباره تاریخ آمریکا گمراه کند. تنها چیزی که برای او مهم است اینست که دیگران درباره او چه فکری می کنند. سخنران می خواهد که خودش را فردی وطن پرست، با افکار و احساسات عمیق نسبت به ریشه ها و اهداف متعالی کشورش نشان بدهد. کسی که غرور و افتخار به تاریخ  کشورش را با خضوع در برابر خدا در هم می آمیزد تا همگان از میزان حساسیتش نسبت به عظمت کشورش آگاه شوند.

    من حرفهای مشاور جوان را نمیه کاره قطع کردم و کاندومی خریدم که مزه هیچ میوه ای نمی داد. مطمئن نیستم شاید هم می داد.

  • رابطه رابطه جنسی با رابطه عاطفی، بچه دار شدن، ازدواج و سایر مسائل جوانان

    اشکان پرسیده است:

    “میخواستم ازتون بخوام که در مورد 3ک3 و روابط جنسی و روابط خارج از عرف جامعه مثل دوست دختر و دوست پسر داشتن و تجرباتتون از روابط عاطفی و ازدواج و مسائلی از این دست مطلب بنویسید مثلا چرا باید ازدواج کرد؟کی باید ازدواج کرد؟چرا باید بچه دار شد؟اصلا بچه دار شدن ایده خوبیه؟”

    چرا باید بچه دار شد؟ اصلا بچه دار شدن ایده خوبیه؟ چرا؟

    از هفت میلیارد جمعیت کره زمین شاید فقط هفت نفر به دلیل اینکه والدینشان بچه دار شدن را ایده خوبی می دانسته اند، به دنیا آمده باشند. بچه دار شدن اصلا ایده نیست تا اینکه ایده خوبی باشد. منظورم اینست که هیچ آدمی بعد از خوردن شام به همسرش نمی گوید: “ببین من یه ایده خوب دارم. بیا بچه دار بشیم.” در دنیای واقعی وقایع به شکل دیگری اتفاق می افتند.

    این حقیقت که شما این سؤال را می توانید بپرسید و اینکه من می توانم به آن جواب بدهم در درجه اول مدیون پدیده “بچه دار شدن” یا همان تولید مثل است. بنابراین می توان نتیجه گرفت که بچه دار شدن چیز خوبی است. البته همیشه در هر چیزی استثناهایی وجود دارد. شما می توانید استثنا باشید.

    و اما روابط عاطفی و جنسی.

    کمتر موضوعی است که به اندازه روابط جنسی در ابر غلیظی از ابهام، اختلاف نظر، باید و شاید، درست و غلط، تابو، شرم، گناه، ترس و ضد و نقیض احاطه شده باشد. و همچنین انکار و دروغ. همانطور که می دانید در طول تاریخ بشریت هیچ آدمی خود ارضایی نکرده است و تمایلات همجنس گرایانه فقط در فیلمهای هالیوودی دیده می شود. هیچ کس تمایلات عجیب و غریب جنسی ندارد. خیانت به همسر محدود به عده انگشت شماری است که بویی از انسانیت نبرده اند. ناتوانی جنسی فقط گریبان مرد همسایه را می گیرد. و الخ.

    و کمتر موضوعی است که به اندازه روابط عاطفی، من شایستگی نوشتن درباره آنرا نداشته باشم. نه به این دلیل که تا به حال هیچ رابطه عاطفی نداشته ام. بیشتر به این دلیل که به نظر می رسد از همه روابطی که داشته ام هیچ چیز یاد نگرفته ام یا هر چیزی هم که سعی کرده ام یاد بگیرم به هیچ دردی نخورده است. شاید چون اسپرگر دارم. اگر می خواهید همه چیز را درباره روابط عاطفی بدانید به جای پرسیدن نظر من بهتر است یکی از کانالهای تلویزیونی را که بی وقفه موسیقی پاپ پخش می کنند انتخاب کنید و با دقت هر چه تمام تر حداقل نیم ساعت آنرا تماشا کنید.

    بیشتر وقتها روابط جنسی و روابط عاطفی مثل مرغ و تخم مرغ به نظر می رسند. آیا تمایل جنسی باعث شکل گیری یک رابطه عاطفی می شود یا رشد یک رابطه عاطفی باعث شروع یک رابطه جنسی؟ دانشمندان بیولوژی معتقدند که مغز ما طوری تکامل پیدا کرده است که جایزه بزرگی در حین و بعد از سکس دریافت کند. این جایزه همان مواد شیمیایی مثل اندورفینها است که در مغز ترشح می شوند و احساس خیلی خوبی به ما می دهند. چیزی که لذتش را می توان با لذت حاصل از مصرف هروئین خالص مقایسه کرد. همین دانشمندان معتقدند ما جذب کسی می شویم که بهترین گزینه برای تولید یک فرزند سالم با بیشترین شانس برای زنده ماندن باشد.

    اگرچه سکس به عنوان یک نیروی محرک عظیم بسیاری از رفتار و انگیزه های ما را شکل می دهد ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست. لذت حاصل از سکس تنها در تحریک حسگرهای عصبی و ارضای یک نیاز بیولوژیکی ریشه ندارد. در این فرایند لذت ناشی از بیرون آمدن (حتی برای چند لحظه) از انزوای خویش در این دنیای سرد و غریبه را نمی توان نادیده گرفت. این انزوا چیزی است که همه ما پس از پایان دوران کودکی دیر یا زود با آن آشنا می شویم.

    اکثر ما (اگر خوش شانس باشیم) سفرمان را روی کره زمین در آغوش یک مادر با عشق بی حد و مرزش آغاز می کنیم. می توانیم برهنه در آغوشش دراز بکشیم، گرمای بدنش را حس کنیم و صدای تپش قلبش را بشنویم. می توانیم برق نگاهش را ببینیم وقتی که شکممان کار می کند یا آروغ می زنیم. به عبارت دیگر وقتی که صرف بودن ما را با شگفتی نظاره می کند. با انگشتان کوچک ما بازی می کند. موهای نازک ما را بو می کشد و می بوسد. حتی نیازی به حرف زدن نداریم، مادر همه خواسته های ما را می بیند و می داند و تک تک آنها را با عشق و دقت برآورده می کند. سینه اش برای غذا دادن به ما همیشه آماده است.

    بعد کم کم بزرگ می شویم. سینه مادر کنار می رود و باید با قاشق غذا بخوریم. باید لباس کامل بپوشیم. تماس فیزیکی با دیگران به دست دادن و گاهی هم روبوسی یا بغل کردن محدود می شود. شور و شوق دیگران از بودن (وجود داشتن) ما روز به روز کمتر می شود و در عوض به کارهایی که انجام می دهیم بستگی پیدا می کند. به نمره هایی که می گیریم. به کارهایی که در داخل یا خارج از خانه انجام می دهیم. به کسب یک مدال در یک مسابقه ورزشی یا علمی. و الخ.

    بعد زمان آن فرا می رسد که مستقل شویم و خرج خودمان را خودمان در بیاوریم. و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم به تناسب موفقیتمان در این امر ما را می پذیرد و در خود جای می دهد. یا نمی دهد. زمان آن فرا می رسد که مراقب حرفها و کارهایمان باشیم. جنبه هایی از ظاهرمان نیاز به تغییر یا مخفی کردن پیدا می کنند. با لباس، آرایش یا جراحی های مختلف.

    اینجاست که رانده از بهشت کودکی، در قالب موجوداتی شرمگین و نگران به دنیای بزرگسالی وارد می شویم.

    ولی در اعماق وجودمان هرگز نیازهایی را که با آنها زاده شدیم فراموش نمی کنیم. نیاز به پذیرفته شدن همانگونه که هستیم، صرف نظر از کارهایی که می کنیم و موفقیتهایی که بدست می آوریم. نیاز به دوست داشته شدن به واسطه بدنمان. نیاز به در آغوش گرفته شدن. نیاز به دادن لذت با بوی بدنمان. همه این نیازها علاوه بر محرک بیولوژیکی تولید مثل، تلاش بی وقفه ما را در جستجوی کسی برای بوس و کنار الهام می بخشند.

    مطالب مرتبط بعدی

    ده نشانه برای اینکه سعی می کنید دیگران از شما خوششان بیاید

    تنها راه غلبه بر تنهایی

    اگر واقعا می خواهید در یک رابطه عاطفی شکست بخورید

    چگونه و با چه کسی دوست بشوید؟

     

  • در باب ناتوانی جنسی نسل سوخته و فواید بدبینی

    من مدتها فکر می کردم که نسل من نسل سوخته است. شاید چون چند سالی از دوران بچگی یا نوجوانیم را شاهد جنگ و پدیده های اقتصادی ناشی از آن مثل کوپن و صف و … بودم. بعد هم یک سری محدودیتهای اجتماعی را در اوایل دوران جوانی تجربه کردم. مثلا یک بار در حین صحبت با یک دختر توی پارک دستگیر شدم و مجبور شدم یک شب از زندگیم را به همراه چند خلافکار توی بازداشتگاه سپری کنم. صبح روز بعد در حالیکه دست راستم با دستبند به دست چپ یک موادفروش و دست چپم به دست راست یک خانم باز کهنه کار بسته شده بود با همراهی یک سرباز مسلح راهی دادگاه شدیم. توی دادگاه من (به دروغ) به قاضی پرونده که اتهام “داشتن رابطه نامشروع” را برای ما قرائت کرد گفتم که قصدم از صحبت با دختری که در آن لحظه به همراه مادر و خواهرش پشت سر من نشسته بودند، آشنایی بیشتر و ازدواج بوده است. من بلافاصله تبرئه شدم ولی آن دختر به دلیل داشتن آرایش نامناسب در زمان دستگیری مجبور به پرداخت مقداری جریمه نقدی شد.

    از مشکلات خاص فردی که بگذریم پاراگراف فوق کم و بیش گستره و عمق سوختگی نسل من را نشان می دهد. بله شما ممکن است داستانهای جانگدازتری داشته باشید. مثلا نسلی که خورد به انقلاب فرهنگی و موفق نشد به دانشگاه راه پیدا کند. یا نسلی که جوانیش مصادف است با گرانی مسکن. یا نسلی که بچگیش را بدون موهبت بازیهای کامپیوتری سپری کرده است. یا نسلی که قربانی مردسالاری شده است. و الخ.

    اوکی نسل شما هم نسل سوخته است.

    یا به عبارت دیگر شرایط زندگی نه تنها برای خود شما بلکه برای نسل شما آنگونه که انتظار دارید نبوده است. یا نیست. یا نخواهد بود.

    شما یک معیار مقایسه دارید. این معیار مقایسه قسمت ناچیزی از تاریخ و جغرافیای بشری است. یک برش نازک از ابدیت چسبیده بر روی برش نازکی از کره زمین.

    مثلا سالهای 1349 تا 1355 یا دوران حکومت پنج پادشاه اول صفویه یا ثلث میانی دوران حکومت کوروش کبیر

    یا دهه هفتاد در فرانسه یا آمریکا یا قرن دوم قبل از میلاد در یونان یا همین حالا در بلژیک.

    شما انتظار دارید که شرایط “آنگونه” باشد. ولی شرایط هرگز “آنگونه” نبوده است. جنگ و قحطی و گرسنگی و بی عدالتی و محرومیت و مظلومیت و خستگی و پوچی و بیماری و مرگ نابهنگام و انزال زودرس همیشه بخش عمده ای از DNA شرایط “اینگونه” بشری بوده است. برای همه نسلها. در همه زمانها. و در همه مکانها. و حالا شما یک تصور توهم آلود از یک درصد از یک درصد دارید. درست مانند زمانی که به قیافه و هیکل یک هنرپیشه هالیوود نگاه می کنید. شما (شاید) یک درصد از کل زندگی او را می بینید و او (شاید) معرف یک درصد از آدمهای زنده روی کره زمین است. فقط از نظر قیافه و هیکل. این می شود یک درصد از یک درصد. درست مثل تصویری که کسی ممکن است از زندگی دهه هفتاد توی شهر پاریس داشته باشد.

    خبر خوب (یا بد) اینست که شما ممکن است از خزعبلات مربوط به “نسل سوخته” فراتر رفته باشید و با این همه کتاب و وبلاگ و ویدئو و کارگاه و سمینار در زمینه روانشناسی و رشد و توسعه فردی تصمیم گرفته باشید که کنترل زندگیتان را به دست بگیرید و پتانسیل عظیمی را که در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است در قالب ثروت، شهرت، زیبایی و غیره محقق کنید. شما هم می توانید موفق بشوید. این پیام آنتونی رابینز و دیگر پیامبران “موفقیت” برای شما است. بله شما می توانید.

    موفقیت
    موفقیت

    ولی تاریخ بشریت نشان می دهد که شما به احتمال خیلی زیاد نمی توانید.

    خلاصه داستان از زبان فیلسوف فرانسوی میشل مونتین از این قرار است: اگر با انتظار زیاد وارد اتاق خواب  شوید ریسک خراب شدن کار خیلی جدی است. مونتین داستان مردی را در همسایگی خودش بازگو می کند که به دلیل شکست در اتاق خواب آلتش را می برد و به نشانه معذرت خواهی برای طرف مقابل می فرستد. این ماجرا جنجال زیادی در آن محل ایجاد می کند و باعث می شود که مونتین قلم بدست بگیرد و به تحلیل دلایل ناتوانی جنسی بپردازد. مونتین در پایان مقاله اش چنین نتیجه می گیرد: به هنگام ورود به اتاق خواب همیشه با گفتن اینکه در آن کار دیگر خوب نیستید انتظار را پایین بیاورید. پایین آوردن انتظار از عملکرد تنها راه برای افزایش شانس داشتن یک عملکرد خوب است.

    توصیه مونتین فقط به عملکرد در سکس محدود نمی شود. نتیجه عملکرد در همه حوزه های زندگی با انتظار ما از آن رابطه دارد. انتظار زیاد باعث عصبیت و استرس می شود و عصبیت و استرس زیاد راهی است مطمئن برای شکست خوردن. سکس، کنکور، قهرمانی جام جهانی، تولید خودرو ملی، از بین بردن بیکاری، ثروتمند شدن، لاغری، توانمندی و غیره. هیچ فرقی نمی کند.

    شما انتظار دارید چیزی را در خودتان یا محیط اطراف ببینید که به هر دلیل (حداقل تا آن لحظه) محقق نشده است. سنکا این را ریشه عصبانیت می داند. ما از رانندگی بد دیگران یا ترافیک عصبانی می شویم چون انتظار داریم که خیابانها بدون ترافیک یا بدون راننده بد باشد. ما نسلمان را سوخته می دانیم چون انتظار داریم (داشتیم) که دهه شصت طور دیگری می بود. اگر چکی که گرفته ایم برگشت بخورد عصبانی می شویم چون انتظار داریم که همه چکها پاس شود. ولی چرا؟ چه کسی گفته که جهان و آدمها و اتفاقهایش باید “آنگونه” باشند؟ هیچ وقت آنگونه نبوده است. حالا چرا باید آنگونه باشد؟ نه جدی؟

    فیلسوف رومی پیشنهاد می کند که هر روز صبح قبل از اینکه از تخت خواب بیرون بیاییم کل اتفاقات روزی را که در پیش رو داریم با بدترین احتمالات و فجایع ممکن تصور کنیم. چیزی شبیه به خوردن یک لیوان لجن برای آمادگی مواجهه با همه چیزهایی که ممکن است در طول روز حال ما را به هم بزند.

    سنکا و دیگر فیلسوفان مکتب رواقی گری معتقد بودند که خدمتی که فلسفه باید به آدمها بکند جلوگیری از روانی شدنشان در شرایط سخت است. و این مهم بدست نمی آید مگر با تمرین و استاد شدن در بدبینی.

    به شکرانه ادبیات موفقیت کاری که ما معمولا انجام می دهیم دقیقا عکس تمرین پیشنهادی سنکا است. هر روز صبح خوشبینی را در خودمان تقویت می کنیم. هر روز صبح به خودمان می گوییم که تو می توانی. “کار نشد نداره.”  اهداف بزرگ برای خودت تعیین کن. تلویزیون کارآفرینهایی را نشان می دهد که از فقر مطلق و بدون یک دست و یک پا شروع کرده اند و حالا سی و پنج تا کارخانه دارند. پس تو هم می توانی.

    صبح انتظار از خودمان و از دیگران را در ذهنمان بالا می بریم. در طول روز چیزهایی برخلاف انتظار می بینیم که ما را عصبانی می کند. شب با آگاهی از اینکه هیچ کدام از اهدافی که داشتیم محقق نشده است افسرده می شویم. یا در بهترین حالت اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم. درست مثل کسی که در اتاق خواب شکست خورده است. چرا؟ چون خوش بین هستیم.

    نود و هشت درصد کسب و کارها شکست می خورند. خدا می داند چند درصد از کسانی که تلاش می کنند لاغر شوند لاغر نمی شوند. یا پولدار یا خوشبخت. یا هرچی. خواندن این نوشته به احتمال زیاد به شما کمک نمی کند که به اهداف بزرگی که دارید دست پیدا کنید. نسل شما حتی اگر تا به حال از سوختن در امان مانده باشد ممکن است بزودی طعمه حریق بشود.

    Reckon on everything, expect everything.”

    ~ Seneca

    پانوشت

    به دلیل نیاز شدید شخصی تمرین بدبینی سنکا را به تمرین روزانه به عنوان متمم اضافه می کنم و نام آنرا از مدل فذار به مدل بفذار (بدبینی – فیزیکی – ذهنی – احساسی – روحی) تغییر می دهم. باشد که قبل از ابتلا به ناتوانی جنسی آنقدر تمرین کنم که انتظاراتم را کم کنم و کمتر عصبانی بشوم.

  • سرمایه گذاری به زبان نه چندان ساده

    شما یک مقدار پول دارید. درست است؟ مثلا صد هزار تومان یا ده میلیون تومان. یا کمتر یا بیشتر. به همراه یک سری چیزهای دیگر. مثل طلا. خودرو. اوراق قرض الحسنه. یا حتی یک آپارتمان. به مجموع این چیزها سرمایه می گویند.

    مقدارش مهم نیست. چیزی که مهم است اینست که شما یک مقدار سرمایه دارید. یکی از چیزهای جانبی که در نتیجه داشتن سرمایه دارید، احساس نیاز به سرمایه گذاری است. شما به سختی کار می کنید و با کلی صرفه جویی و زدن از سر و ته مخارج سعی می کنید پس انداز کنید و به سرمایه تان اضافه کنید. درست است؟ پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری.

    حالا باید سرمایه بدست آورده را سرمایه گذاری کنید وگرنه کم می شود. دلار گران می شود. ملک گران می شود. نرخ تورم بالاست. و اگر شما با سرمایه ای که دارید درست سرمایه گذاری نکنید سرمایه تان روز به روز کمتر می شود. پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری و هم ترس از دست دادن سرمایه.

    بعد به دور و برتان نگاه می کنید. می بینید بعضی ها با سرمایه گذاری می توانند سرمایه شان را زیاد کنند. بعضی ها به جای اینکه خودشان کار کنند، سرمایه شان دارد کار می کند. چرا شما یکی از آن آدمها نباشید؟ چرا شما سرمایه گذاری نکنید؟ نه جدی؟ حالا شما هم سرمایه دارید، هم احساس نیاز به سرمایه گذاری، هم ترس از دست دادن سرمایه، هم امید به سرمایه گذاری و هم کمی تا اندکی حسادت به سرمایه گذاران موفق. درست است؟

    دلایل فوق برای سرمایه گذاری کافی است.

    ولی سرمایه گذاری روی چی؟ حساب پس انداز بلندمدت؟ بازار بورس؟ طلا؟ نقره؟ دلار؟ فارکس؟ ملک؟ بیزنس؟

    سرمایه گذاری
    احساس نیاز به سرمایه گذاری

    من تنها چیزی که درباره سرمایه گذاری می دانم اینست که چیزی درباره سرمایه گذاری نمی دانم.

    یک زمانی اطلاعات و دسترسی تاثیر عمده ای در تصمیم های مربوط به سرمایه گذاری داشتند. امروز یک چوپان در مراتع دور افتاده سیستان و بلوچستان از قیمت گوشت در تهران خبر دارد. از قیمت آپارتمان و نوسانات آن هم مطلع است. قیمت طلا و دلار را هم اگر بخواهد به راحتی می تواند دنبال کند. دسترسی به منابع خاص محلی مثل تولیدات کشاورزی یا صنعتی هم دیگر مانند قبل مزیت سرمایه گذاری به حساب نمی آیند.

    جهانی شدن این دهکده باعث شده است که سرمایه گذاری ما در هر یک از موارد فوق خواه نا خواه از سرمایه گذاری سرمایه دارانی میلیونها برابر بزرگتر از خودمان تاثیر بپذیرد. مثلا اگر در بازار پول سرمایه گذاری کنید سرمایه شما می شود قطره ای در اقیانوسی که جزر و مدش را ولادیمیر پوتین تعیین می کند. یا همچین آدمهایی (من فقط حدس می زنم). اگر یک میلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کنید، سرمایه گذاریتان از لحظه اول گره می خورد به آرزوها، ترسها، باورها، بیماریها، رژیم غذایی، روابط جنسی و احساسات ناشناخته کسی که یک میلیون تریلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کرده است. همین الگو را برای ملک و سایر بازارهای سرمایه تکرار کنید. همه اینها هم بطور مستقیم یا غیر مستقیم امن ترین سرمایه گذاری یعنی بهره بانکی را تحت الشعاع قرار می دهند. و بالعکس.

    اگر جایی فرصتی برای سرمایه گذاری باشد قاعدتا کسی که سرمایه بزرگتری دارد قبل از شما به آن وارد می شود و قبل از شما هم از آن خارج. و سرمایه شما با ورود و خروج آن فرد دچار نوسان.

    آیا اصلا نباید توی این بازارها سرمایه گذاری کرد؟ من نمی دانم. بستگی به خود شما دارد. و اینکه چقدر انتظار بازگشت سرمایه دارید. و چه ریسکی را می پذیرید. و اینکه با چه میزانی از ترس و نگرانی و امید و آرزو می توانید یا می خواهید زندگی کنید.

    خوب که چی؟ به احتمال زیاد همه اینها را خودتان می دانستید. چه جایگزینی وجود دارد؟ کجا باید سرمایه گذاری کرد؟

     روی خودتان سرمایه گذاری کنید. تنها چیزی که ولادیمیر پوتین و سرمایه گذاران دیگر هیچ علاقه ای به سرمایه گذاری روی آن ندارند.

    یعنی چی؟

    سرمایه گذاری روی خود یعنی هر کاری که باعث شود ارزش شما (نه ارزش داراییهای شما) در جامعه ای که در آن زندگی می کنید افزایش یابد. شما چه ارزشی دارید؟ چه چیزی ارزش شما را افزایش می دهد؟ تجربه؟ روابط؟ ایده؟ توانمندی؟ مهارت؟ دارایی؟ زیبایی؟ سلامتی؟ به این سؤالها فقط خود شما می توانید جواب بدهید.

    سرمایه گذاری روی خود هم بیشترین بازگشت را دارد، هم بدون ریسک است و هم سرگرم کننده و لذت بخش. هیچ سرمایه گذاری دیگری همه این خصوصیات را با هم ندارد.

    از همه اینها بهتر اینکه سرمایه گذاری روی خود نیاز به  پس انداز کردن ندارد. با هر چیزی که دارید می توانید همین حالا روی خودتان سرمایه گذاری کنید. هر چیزی. پول، انرژی، ذهن، چشم، گوش، دست، پا و الخ. اصلا چرا آدم باید پس انداز کند؟ نه جدی؟ پس انداز کردن کار خسته کننده و رقت انگیزی است. به جای پس انداز کردن سعی کنید بیشتر پول در بیاورید. چه جوری؟ با سرمایه گذاری روی خودتان!

    مطلب مرتبط:

    تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار