• هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

    من پتانسیل این را دارم که روی این وبلاگ حداقل روزی یک مطلب بنویسم. ولی این کار را نمی کنم.

    من پتانسیل این را دارم که روزی سه ساعت تمرین موسیقی کنم و یک نوازنده حرفه ای بشوم. ولی این کار را نمی کنم.

    من پتانسیل این را دارم که درآمدم را صد برابر کنم. ولی این کار را نمی کنم. من پتانسیل این را داشتم که ادامه تحصیل بدهم و در دانشگاههای فرنگ فوق دکترا بگیرم. من پتانسیل این را دارم که بعضی از مشکلات بزرگ بشری را حل کنم. من پتانسیل این را دارم که بشریت را یک قدم به جلو ببرم.

    من خیلی پتانسیلهای دیگر هم دارم که به هیچ کدامشان جامه عمل نمی پوشانم. این چیزی است که دور و بریهایم  گه گداری به من یادآوری می کنند. آنها معتقدند من خیلی کمتر از آنچه که ظرفیتش را دارم زندگی می کنم.

    شاید شما هم معتقد باشید که کمتر از پتانسیل (ظرفیت) خودتان زندگی می کنید. حالا من می خواهم بگویم که ایده زندگی به اندازه پتانسیل ایده چرندی است.

    اولین کسی که در یک آدم پتانسیل کشف می کند مادر اوست. اولین باری که بچه پوشکش را کمی خیس می کند. یا سر و صدایی از خودش در می آورد. یا دست و پایش را تکان می دهد. مادر ایمان دارد که بچه اش اقیانوسی از پتانسیل است که باید محقق بشود. مادر (و پدر) این باور را در طول رشد کودک به روشهای مختلف به او منتقل می کند.

    “تو استعداد داری.”

    این جمله درست مثل اینست که به کسی بگویید “تو شکمت کار می کند.” خوب که چی؟ همه استعداد دارند. همانطور که همه شکمشان کار می کند. ( بجز یک عده که ممکن است یک بیماری خاص داشته باشند – با کمال احترام و بدون قصد هیچ توهینی)

    “توشکمت بیشتر از شکم دیگران کار می کند.”

    “تو خیلی استعداد داری.”

    howto-getup-getdressed-blogsize
    تلاش برای تحقق پتانسیل

    طبیعی است که با این همه شستشوی مغزی، آدم خودش هم باورش می شود که کلی پتانسیل دارد و محقق شدن آنها باید در زندگیش نمود داخلی و خارجی داشته باشد.

    سنجش پتانسیل و تحقق آن که از ابتدا هم توهمی بیش نیست، خیلی زود نیاز به مقایسه پیدا می کند و با ایده موفقیت تلفیق می شود. شما از کجا می توانید بفهمید که چقدر از پتانسیلهای خود را محقق می کنید؟ هیچ آزمایش پزشکی/ژنتیک نمی تواند میزان پتانسیل یا همان ظرفیتهای بالقوه شما را نشان بدهد تا بتوانید آن را با میزان به فعل رسیده اش مقایسه کنید. در نتیجه راه عملی این می شود که حدس بزنید در چه زمینه ای پتانسیل دارید و میزان پیشرفت و موفقیت خود را در آن زمینه با موفقیت و پیشرفت چند نفر دیگر مقایسه کنید. و این یکی از احمقانه ترین کارهایی است که یک نفر می تواند در حق خودش انجام بدهد.

    (این مقایسه در سطح ملی و منطقه ای و بین المللی هم زیاد انجام می شود. مثلا مقایسه ظرفیتهای گردشگری ایران و میزان تحقق آنها با ظرفیتهای گردشگری و میزان تحقق آنها در کشورهای همسایه.)

    نکته در اینجاست که زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم یک مسابقه نیست. در یک مسابقه فرض بر اینست که همه یک استعداد درونی دارند که می توانند آن را در بالاترین سطحش بروز بدهند و با پشت سر گذاشتن بقیه نفر اول بشوند. من نمی دانم ما دقیقا  برای چی اینجا هستیم ولی بعید می دانم هدف از زندگی جلو زدن از دیگران و زندگی به اندازه پتانسیلمان باشد. هدف از زندگی به احتمال زیاد زندگی کردن است.

    زندگی کردن یک کار نسبتا سخت و طولانی است و من کم کم دارم می فهمم که به جای اینکه بر روی تحقق پتانسیلهایم تمرکز کنم، چیزهایی را یاد بگیرم که زندگی را راحت تر و لذت بخش تر می کند و حتی بعضی وقتها زمان را می کشد.

    الف- راحت بودن با پوچی. هر آدمی وقت و بی وقت یک فضای خالی درون خودش حس می کند. چیزی مثل یک توپ یا حتی بزرگتر. چیزی که نیاز به پر کردنش را به طور اورژانسی احساس می کند. این فضای خالی همان چیزی است که باعث می شود در حال رانندگی گوشی موبایلتان را بردارید و جان خود و دیگران را با ارسال پیامک به صد نفر به خطر بیندازید. پذیرش وجود این فضای خالی و بعد راحت بودن با آن مهارتی است که با تمرین زیاد به دست می آید.

    ب- نمی دانم گفتن. من برای تحقق پتانسیلهایم خزعبلات زیادی آموخته ام (می دانم) که باعث شده است (به قول یکی از خوانندگان این وبلاگ) جواب هر سؤالی را در آستین داشته باشم. آنقدر که ندانستن زندگی را جالب و لذت بخش می کند، دانستن نمی کند. واقعا؟ نمی دانم. این تنها چیزیست که فعلا نیاز دارم بدانم. البته به این راحتی هم نیست و تمرین زیادی می خواهد. دفعه بعد هم اگر خزعبلات زیادی را در جواب سؤال کسی نوشتم بدانید که به اندازه کافی تمرین “من نمی دانم” نکرده ام.

    ج- مهربانی. بعضی ها معتقدند که مهربانی تنها مهارتی است که آدم در زندگی نیاز دارد و مهربان بودن تنها کاری است که یک آدم لازم است برای خودش و اطرافیانش و جهانی که در آن زندگی می کند انجام بدهد. نمی دانم چرا ولی با وجود اینکه مادر بسیار مهربانی دارم و آدمهای مهربان زیادی همیشه دور و برم بوده اند ولی هنوز برای مهربان بودن به تمرین زیادی نیاز دارم. شاید چون همیشه دنبال تحقق پتانسیلهایم بوده ام.

    be kind
    be kind

    د- غر نزدن. به توصیه نویسنده این کتاب من چند روزی است که یک مچبند به دستم بسته ام. هدف اینست که 21 روز متوالی غر نزنم و برای 21 روز متوالی این دستبند به مچ دست راستم بماند. اگر یک روز غر بزنم (گله و شکایت و غیبت هم حساب است) دستبند را باید به دست چپم انتقال بدهم و به روز اول برگردم. برای من که در طول روز دائما به زمین و زمان بد و بیراه می گویم کار بسیار سختی است و تا به اینجای کار هر روز به جز ساعات اولیه روز دستبند به مچ دست چپم بسته بوده است. طبق اطلاعات آماری نویسنده ظاهرا این کار به طور متوسط هشت ماه طول می کشد.

    مچبند
    مچبند

    مطلب مرتبط بعدی:

    اگر به اندازه کافی بی حرکت بنشینی چیزی خواهی دید و اگر به اندازه کافی ساکت باشی چیزی خواهی شنید

  • دزدی کتاب امکان – یک توضیح

    اخیرا ایمیلی با متن زیر به دستم رسید:

    “سلام سیبه
    من کتاب امکان آقای سخاوتی رو خونده بودم و خوب میدونستم این ادبیات در جهان چیز جا افتاده ای است م طبعاً باید متون زیادی بر خلاف ایران توی این چیزها نوشته شده باشه. امروز به صورت اتفاقی این متن رو دیدم

    http://www.slideshare.net/JamesAltucher/james-altucher-40-alternatives-to-college

    روشن است که ایشون کتاب آلتوچر رو دزدیده و ترجمه کرده و اندکی ایرانی کرده است. اگر شما برای اعتبار خودتون ارزشی قائلید بهتر است کتاب رو بردارید یا سخاوتی رو مجبور کنید که توضیح بدهد. من دنبال ضایع کردن کسی نیستم و به خودش هم چیزی نگفتم چون خوب خودش بهتر از هر کسی و دانسته این کارو کرده شاید با ایمان به ساده بودن مردم فارسی زبان این آغازگری رو انجام داده، ولی دیر یا زود کسانی پیدا میشوند این کتاب دیوید آلتوچر رو پیدا میکنند و شروع میکنند به شلوغ کاری، قبل از همه خوتون گامی بردارید.”

    این هم توضیح من:

    الف- بله من کتاب فوق الذکر را خوانده ام و ایده های زیادی از آن را دزدیده ام. از کتابهای دیگر هم همینطور. قسمت عمده کتاب امکان تجربیات شخصی خود من است.

    ب- روشن است که من کتاب التوچر را دزدیده و ترجمه کرده و اندکی ایرانی کرده ام؟ قضاوت این امر با کسانی که هر دو “کتاب” را خوانده اند.

    ج- ایمان به ساده بودن مردم فارسی زبان؟ نمی دانم. شاید در ناخودآگاهم چنین ایمانی دارم.

    د- آدمهای زیادی برای سالهای زیادی است که در زمینه عدم کارکرد سیستم رایج آموزشی حرف می زنند و مطلب می نویسند. التوچر هم یکی از آنهاست که خود از آدمهای زیاد دیگری الهام گرفته است.

    ه- من ادعای ابداع یا نوآوری این ایده ها را نداشته ام. رویکرد امکان-محور به مسائل بشری هم پدیده ای است به قدمت بشریت.

    و- قبلا هم گفته ام. من ایده خیلی از چیزهایی را که می نویسم می دزدم. کاری که من انجام می دهم اینست که آن ایده ها را در قالب زندگی و تجربیات شخصی خودم می برم.

    ز- ممکن است دیگران شلوغ کاری کنند؟ واقعا؟

    ح- خیلی ممنون که توجه می کنید و دغدغه دارید.

    با احترام

    علی سخاوتی

  • این سرزمین پرگهر

    اخیرا کامنتی دریافت کردم که عبارت “این سرزمین دیگر نه چندان پرگهر” در آن من را سخت به فکر فرو برد.

    این مطلب را در دفاع از کاری (قطع درختان زربین – احتمالا اشتباه، احتمالا وحشتناک) که کرده ام نمی نویسم. هدفم حتی بیان احساسات وطن پرستانه یا حب وطن هم نیست. نه از آن جهت که چنین احساساتی ندارم یا خودم را جهان وطنی می دانم. بیشتر به این دلیل که پدیده “وطن” یا “سرزمین” برای من هنوز پیچیده تر و هضم نشده تر از آنست که بتوانم درباره آن بسادگی و وضوح و به دور از دروغ و گنده گوزی حرف بزنم.

    هدف این نوشته ارائه یک سری واقعیتهای علمی یا آماری درباره مزیتهای رقابتی این سرزمین هم نیست. درباره داستانهای نوستالژیک تاریخی و جغرافیایی آن هم نیست. من فقط می خواهم بر اساس برخی مشاهدات جسته گریخته و محدود خودم بگویم که چرا فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این حد پرگهر نبوده است.

    در ضمن من بی خبر از “اخبار” زیر نیستم:

    – بحران آب جدی است. ساکنین این سرزمین تا جایی که بتوانند منابع آب شیرین را توسط چاه، لوله، شیر و شلنگ هدر می دهند.

    – سالانه 1230000000000000000 میلیارد هکتار جنگل از بین می رود. به دلایل مختلف.

    – دریاها، دریاچه ها، رودخانه ها آلوده و خشک می شوند.

    – هوا روز به روز آلوده تر می شود.

    – تعداد خودروها رشد سرسام آوری دارد.

    – کیفیت مواد غذایی روز به روز کاهش می یابد.

    – استرس، افسردگی و بیماریهای روانی بیداد می کند. بیکاری، اعتیاد و طلاق هم همینطور.

    – بهره برداری بی رویه از منابع زیرزمینی و روزمینی بیش از پیش ادامه دارد.

    – مصرف سرانه انرژی بیش از 2000000000 برابر مصرف سرانه  انرژی در بعضی سرزمینهای دیگر است.

    – تعداد قابل توجهی از گونه های گیاهی و جانوری منقرض شده اند و تعداد قابل توجه تری در حال انقراض هستند.

    – هر روز زباله بیشتری در طبیعت و جاهای بکر انباشته می شود.

    – همه شالیزارها و زمینهای کشاورزی در مناطق خوش آب و هوا تبدیل به ویلا و شهرکهای مسکونی شده اند.

    و الخ.

    پس چرا من فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این اندازه پرگهر نبوده است؟

    الف- جاده. همانطور که می دانید این سرزمین خیلی پهناور است. تا چندی پیش سفر به نقاط مختلف آن جز برای حسن صباح، رضاشاه و عده معدودی جاسوس یا محقق فرنگی برای شخص دیگری میسر نبود. امروز هر کوره (البته دیگر کور نیست) دهاتی را که روی گوگل ارث پیدا کنید با جاده باریکی به جاده پهنی و از آنجا به آبادی یا شهر بزرگتری متصل می شود. خوب ممکن است بگویید که همین جاده ها باعث تسریع از بین رفتن گهرهای (طبیعی؟) این سرزمین شده است. شما اگر جای زنی در حال زایمان یا کشاورزی گرسنه با محصول بادکرده روی دستش بودید جاده را ترجیح می دادید یا بکارت جنگل را؟ نه جدی؟

    ب- وسیله نقلیه. حتی اگر پراید باشد و با ایمنی پایین و باعث کشته شدن هزاران نفر، میلیونها نفر را به آنسوی سرزمین می رساند. از خوزستان به گیلان. از مازندران به اصفهان. از شیراز به قزوین. از تهران به بوشهر. از تبریز به مشهد. این سرزمین از آن کسانی است که دسترسی به وسیله نقلیه دارند. یعنی همه کسانی که امروز در این سرزمین زندگی می کنند. امروز فقیرترین روستایی می تواند فرزند بیمارش را حتی با یک موتور سیکلت ارزان غیراستاندارد و آلاینده هوای پاک به درمانگاهی برساند و جانش را نجات بدهد.

    ج- تعطیلی. سه شنبه و چهارشنیه تعطیل رسمی است. شنبه، یکشنبه، دوشنبه و پنجشنبه تعطیل غیر رسمی. فرصتی برای گشت و گذار در این سرزمین. فرصتی برای همه ساکنانش. با هر قصدی و با هر کیفیتی. طبیعت گردی یا اقامت در ویلای ساحلی. جمع آوری زباله از جنگلی دوردست یا ریختن زباله در حاشیه رودی دم دست. اگر این سرزمین را به بدن انسان و ساکنانش را به خون و جاده هایش را به رگهای بدن تشبیه کنیم، تعطیلی حکم ضربان قلب را پیدا خواهد کرد. این سرزمین از زاهدان تا سرخس مال من و توست و تعطیلی و پراید و جاده این امکان را به ما داده است که در آن بچرخیم.

    د- بازگشت ارگانیک به روستا. جمعیت روستایی این سرزمین که برای مدتی طولانی اکثریت قابل توجهی (بیشتر از 70 درصد) از کل جمعیت را تشکیل می داد همیشه رابطه پیچیده ای با پدیده شهر و شهری و شهرنشینی داشت. رابطه ای احاطه شده در ابری از عشق و شهوت و رمز و راز و ترس و نفرت و عقده و آرزو. حالا بیشتر از 70 درصد از جمعیت در شهرها زندگی می کنند و آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها زندگی می کنند یا خودشان یکی دو بار تجربه شهرنشینی داشته اند و یا به اندازه کافی فک و فامیل و فرزند و نوه نتیجه در شهرهای اطراف و تهران و کرج دارند که بدانند زندگی در طهرون دقیقا چه حال و هوایی دارد. به نظر شما تجربه این فرایند برای این سرزمین یک گهر ارزشمند محسوب نمی شود؟

    روستای کوچک محل ساخت زرخشت حدود چهل خانوار دارد که چند خانوار آن مهاجرین غیر بومی از تهران و اصفهان و شهرهای دیگر هستند. دو خانوار از این مهاجرین به طور دائمی در روستا زندگی می کنند. داستانهای زیادی برای شما می توانم بگویم از بازگشت بعضی از بومی ها و فرزندانشان از تهران و کرج به روستا و همچنین آرزو و تلاش و برنامه ریزی عده قابل توجه دیگری برای رسیدن به همین هدف. تا جایی که من می دانم محرک این بازگشت بیشتر میل و اشتیاق و انگیزه های  درونی خود اهالی است تا سیاستهای حمایتی و تشویقی دولت.

    من فرزند این سرزمین هستم. این سرزمین به من غذا داده است و من را در آغوش امن و گرم و زیبای خودش بزرگ کرده است. البته من همیشه فرزند خوبی نبوده و نیستم. همانگونه که بارها و بارها باعث ناراحتی و رنجش خاطر مادرم شده ام و هنوز می شوم. این سرزمین مال من است. این سرزمین مال توست. این سرزمین برای من و تو آفریده شده است.

    با الهام از:

    This land is your land BY Woody Guthrie

    مطلب مرتبط بعدی:

    در تشابه و تفاوت مهاجرتهای من به کانادا و رحمت آباد

  • ده نشانه برای اینکه سعی می کنید دیگران از شما خوششان بیاید

    1- کمتر یا بیشتر از آنچه بدنتان نیاز دارد غذا می خورید.

    2- پدیده بکارت موضوع مهمی در زندگی شماست.

    3- وبلاگ می نویسید. یا کتاب. یا هر چیز دیگری.

    4- برای چیزهای خاص (یا متفاوت) ارزش قائل هستید و چیزهای معمولی را تحقیر می کنید.

    5- وقتی چیزی برای گفتن ندارید حرف می زنید. وقتی چیزی برای گفتن دارید حرف نمی زنید.

    6- دروغ می گویید.

    7- نوشته یا نظرات یا ساخته های  دیگران را نقد می کنید.

    8- به دانشگاه می روید.

    9- “ترین” ها برای شما الهام بخش هستند. بزرگترین. اولین. با شکوه ترین. متفاوت ترین.

    10- فکر می کنید که اگر نشانه های فوق را ندارید سعی نمی کنید که دیگران از شما خوششان بیاید.

  • چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

    من وقتی عصبانی می شوم:

    با تمام ترکیبهای موجود از چند کلمه نامناسب چند جمله نامناسب و ناراحت کننده می سازم و این چند جمله را با ترتیبهای مختلف آنقدر تکرار می کنم تا طرف مقابل و بقیه حضار از وجود ذره ای انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، اخلاق و میل به احترام به اصول پیش پا افتاده در روابط انسانی در من نا امید بشوند.

    عصبانی
    عصبانی

    این هیولا که گه گداری در آدم بیدار می شود و شعله هایش همه چیز را می سوزاند از کجا می آید؟

    عصبانیت هم حتما مثل ترس یا احساسات دیگر نقش مهمی در بقای نسل بشر داشته است. هدف من از نوشتن این نوشته ارائه راهکاری برای مدیریت خشم یا از بین بردن آن نیست. فقط می خواهم کمی درباره آن حرف بزنم. شاید چون دیشب عصبانی شدم. چند روز قبل هم همینطور. چند روز قبل از آن هم همینطور. والخ.

    برای من در حال حاضر مسئله این نیست که چطور عصبانی نشوم یا کمتر عصبانی بشوم یا وقتی عصبانی می شوم آن جملات ناراحت کننده را کمتر تکرار کنم. سؤالی که ذهن من را به خود مشغول کرده اینست که با توجه به الگوی عصبانیتم، چرا اینقدر کم عصبانی می شوم؟ نه جدی؟

    الگوی فوق الذکر از این قرار است:

    جهان هستی و آدمهای دیگر به خواسته های ما و افکار ما و باورهای ما و بقیه چیزهای ما وقعی نمی گذارند. و این موضوع به شکلهای مختلف خودش را نشان می دهد. بدقولی، کیفیت یا کمیت نامناسب، اختلاف عقیده و نظر، لحن نامناسب، اشتباه و اصولا هر چیزی که ما فکر می کنیم آن چیزی که باید باشد نیست.

    این الگو گریز از آزادی  باشد یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، نشان می دهد که ترس آدمی از مواجهه با ناچیز بودنش خیلی زیاد است. این واقعیت که من هیچ چیز نیستم من را می ترساند و باعث عصبانیتم می شود. ولی چرا فقط گه گداری؟

    1- زیبایی. چون می توانیم از محیط اطراف خود اطلاعات مربوط به زیبایی را دریافت کنیم. با حواس پنجگانه. (یا حتی ششگانه) وقتی که به یک گل نگاه می کنیم یا زمانی که دست کسی را که دوست داریم لمس می کنیم از شدت احساس ناچیز بودنمان به میزان قابل توجهی کاسته می شود. در چنین مواقعی دلیلی برای عصبانی شدن نداریم. وقتی که عصبانی هستیم حواس ما اطلاعات کمی از محیط بیرونی به خصوص زیباییهای آن دریافت می کنند و تنها اطلاعاتی که در مغز ما پردازش می شود خزعبلات درون ذهن ماست.

    2- عشق. آدمهایی هستند که ما را دوست دارند. هر چند نفر و به هر میزان و به هر دلیل. مهم نیست که یک نفر شما را دوست دارد یا ده نفر. مهم نیست که این دوست داشتن عشق مادرانه است یا محبت دوستی که سالی یکبار با ایمیل یا روی فیس بوک حال شما را می پرسد. در هر صورت عشق گه گداری به آدم یادآوری می کند که کمی بیشتر از هیچ چیز است.

    3- اقتصاد. شما می توانید دو تکه آهن را به هم جوش بدهید. یا دو تکه پارچه را بهم بدوزید. یا یک برنامه بنویسید. یا دردی را درمان کنید. یا شکمی را سیر. همین کار شما را در چشم بعضی ها با ارزش جلوه می دهد و باعث می شود که به سراغتان بیایند و علاوه بر پول، وقت و توجه و اعتمادشان را هم به شما بدهند. مبادلات اقتصادی از هر نوعش که باشد باعث می شود که آدمها خودشان را بیشتر از هیچ چیز حس کنند.

    با الهام از:

    You only see what your eyes want to see
    How can life be what you want it to be
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    You’re so consumed with how much you get
    You waste your time with hate and regret
    You’re broken
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    Now there’s no point in placing the blame
    And you should know I suffer the same
    If I lose you
    My heart will be broken

    Love is a bird
    She needs to fly
    Let all the hurt inside you die
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    You only see what your eyes want to see
    How can life be what you want it to be
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key
    If I could melt your heart

    ~ Madonna

  • رابطه رابطه جنسی با رابطه عاطفی، بچه دار شدن، ازدواج و سایر مسائل جوانان

    اشکان پرسیده است:

    “میخواستم ازتون بخوام که در مورد 3ک3 و روابط جنسی و روابط خارج از عرف جامعه مثل دوست دختر و دوست پسر داشتن و تجرباتتون از روابط عاطفی و ازدواج و مسائلی از این دست مطلب بنویسید مثلا چرا باید ازدواج کرد؟کی باید ازدواج کرد؟چرا باید بچه دار شد؟اصلا بچه دار شدن ایده خوبیه؟”

    چرا باید بچه دار شد؟ اصلا بچه دار شدن ایده خوبیه؟ چرا؟

    از هفت میلیارد جمعیت کره زمین شاید فقط هفت نفر به دلیل اینکه والدینشان بچه دار شدن را ایده خوبی می دانسته اند، به دنیا آمده باشند. بچه دار شدن اصلا ایده نیست تا اینکه ایده خوبی باشد. منظورم اینست که هیچ آدمی بعد از خوردن شام به همسرش نمی گوید: “ببین من یه ایده خوب دارم. بیا بچه دار بشیم.” در دنیای واقعی وقایع به شکل دیگری اتفاق می افتند.

    این حقیقت که شما این سؤال را می توانید بپرسید و اینکه من می توانم به آن جواب بدهم در درجه اول مدیون پدیده “بچه دار شدن” یا همان تولید مثل است. بنابراین می توان نتیجه گرفت که بچه دار شدن چیز خوبی است. البته همیشه در هر چیزی استثناهایی وجود دارد. شما می توانید استثنا باشید.

    و اما روابط عاطفی و جنسی.

    کمتر موضوعی است که به اندازه روابط جنسی در ابر غلیظی از ابهام، اختلاف نظر، باید و شاید، درست و غلط، تابو، شرم، گناه، ترس و ضد و نقیض احاطه شده باشد. و همچنین انکار و دروغ. همانطور که می دانید در طول تاریخ بشریت هیچ آدمی خود ارضایی نکرده است و تمایلات همجنس گرایانه فقط در فیلمهای هالیوودی دیده می شود. هیچ کس تمایلات عجیب و غریب جنسی ندارد. خیانت به همسر محدود به عده انگشت شماری است که بویی از انسانیت نبرده اند. ناتوانی جنسی فقط گریبان مرد همسایه را می گیرد. و الخ.

    و کمتر موضوعی است که به اندازه روابط عاطفی، من شایستگی نوشتن درباره آنرا نداشته باشم. نه به این دلیل که تا به حال هیچ رابطه عاطفی نداشته ام. بیشتر به این دلیل که به نظر می رسد از همه روابطی که داشته ام هیچ چیز یاد نگرفته ام یا هر چیزی هم که سعی کرده ام یاد بگیرم به هیچ دردی نخورده است. شاید چون اسپرگر دارم. اگر می خواهید همه چیز را درباره روابط عاطفی بدانید به جای پرسیدن نظر من بهتر است یکی از کانالهای تلویزیونی را که بی وقفه موسیقی پاپ پخش می کنند انتخاب کنید و با دقت هر چه تمام تر حداقل نیم ساعت آنرا تماشا کنید.

    بیشتر وقتها روابط جنسی و روابط عاطفی مثل مرغ و تخم مرغ به نظر می رسند. آیا تمایل جنسی باعث شکل گیری یک رابطه عاطفی می شود یا رشد یک رابطه عاطفی باعث شروع یک رابطه جنسی؟ دانشمندان بیولوژی معتقدند که مغز ما طوری تکامل پیدا کرده است که جایزه بزرگی در حین و بعد از سکس دریافت کند. این جایزه همان مواد شیمیایی مثل اندورفینها است که در مغز ترشح می شوند و احساس خیلی خوبی به ما می دهند. چیزی که لذتش را می توان با لذت حاصل از مصرف هروئین خالص مقایسه کرد. همین دانشمندان معتقدند ما جذب کسی می شویم که بهترین گزینه برای تولید یک فرزند سالم با بیشترین شانس برای زنده ماندن باشد.

    اگرچه سکس به عنوان یک نیروی محرک عظیم بسیاری از رفتار و انگیزه های ما را شکل می دهد ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست. لذت حاصل از سکس تنها در تحریک حسگرهای عصبی و ارضای یک نیاز بیولوژیکی ریشه ندارد. در این فرایند لذت ناشی از بیرون آمدن (حتی برای چند لحظه) از انزوای خویش در این دنیای سرد و غریبه را نمی توان نادیده گرفت. این انزوا چیزی است که همه ما پس از پایان دوران کودکی دیر یا زود با آن آشنا می شویم.

    اکثر ما (اگر خوش شانس باشیم) سفرمان را روی کره زمین در آغوش یک مادر با عشق بی حد و مرزش آغاز می کنیم. می توانیم برهنه در آغوشش دراز بکشیم، گرمای بدنش را حس کنیم و صدای تپش قلبش را بشنویم. می توانیم برق نگاهش را ببینیم وقتی که شکممان کار می کند یا آروغ می زنیم. به عبارت دیگر وقتی که صرف بودن ما را با شگفتی نظاره می کند. با انگشتان کوچک ما بازی می کند. موهای نازک ما را بو می کشد و می بوسد. حتی نیازی به حرف زدن نداریم، مادر همه خواسته های ما را می بیند و می داند و تک تک آنها را با عشق و دقت برآورده می کند. سینه اش برای غذا دادن به ما همیشه آماده است.

    بعد کم کم بزرگ می شویم. سینه مادر کنار می رود و باید با قاشق غذا بخوریم. باید لباس کامل بپوشیم. تماس فیزیکی با دیگران به دست دادن و گاهی هم روبوسی یا بغل کردن محدود می شود. شور و شوق دیگران از بودن (وجود داشتن) ما روز به روز کمتر می شود و در عوض به کارهایی که انجام می دهیم بستگی پیدا می کند. به نمره هایی که می گیریم. به کارهایی که در داخل یا خارج از خانه انجام می دهیم. به کسب یک مدال در یک مسابقه ورزشی یا علمی. و الخ.

    بعد زمان آن فرا می رسد که مستقل شویم و خرج خودمان را خودمان در بیاوریم. و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم به تناسب موفقیتمان در این امر ما را می پذیرد و در خود جای می دهد. یا نمی دهد. زمان آن فرا می رسد که مراقب حرفها و کارهایمان باشیم. جنبه هایی از ظاهرمان نیاز به تغییر یا مخفی کردن پیدا می کنند. با لباس، آرایش یا جراحی های مختلف.

    اینجاست که رانده از بهشت کودکی، در قالب موجوداتی شرمگین و نگران به دنیای بزرگسالی وارد می شویم.

    ولی در اعماق وجودمان هرگز نیازهایی را که با آنها زاده شدیم فراموش نمی کنیم. نیاز به پذیرفته شدن همانگونه که هستیم، صرف نظر از کارهایی که می کنیم و موفقیتهایی که بدست می آوریم. نیاز به دوست داشته شدن به واسطه بدنمان. نیاز به در آغوش گرفته شدن. نیاز به دادن لذت با بوی بدنمان. همه این نیازها علاوه بر محرک بیولوژیکی تولید مثل، تلاش بی وقفه ما را در جستجوی کسی برای بوس و کنار الهام می بخشند.

    مطالب مرتبط بعدی

    ده نشانه برای اینکه سعی می کنید دیگران از شما خوششان بیاید

    تنها راه غلبه بر تنهایی

    اگر واقعا می خواهید در یک رابطه عاطفی شکست بخورید

    چگونه و با چه کسی دوست بشوید؟

     

  • در باب ناتوانی جنسی نسل سوخته و فواید بدبینی

    من مدتها فکر می کردم که نسل من نسل سوخته است. شاید چون چند سالی از دوران بچگی یا نوجوانیم را شاهد جنگ و پدیده های اقتصادی ناشی از آن مثل کوپن و صف و … بودم. بعد هم یک سری محدودیتهای اجتماعی را در اوایل دوران جوانی تجربه کردم. مثلا یک بار در حین صحبت با یک دختر توی پارک دستگیر شدم و مجبور شدم یک شب از زندگیم را به همراه چند خلافکار توی بازداشتگاه سپری کنم. صبح روز بعد در حالیکه دست راستم با دستبند به دست چپ یک موادفروش و دست چپم به دست راست یک خانم باز کهنه کار بسته شده بود با همراهی یک سرباز مسلح راهی دادگاه شدیم. توی دادگاه من (به دروغ) به قاضی پرونده که اتهام “داشتن رابطه نامشروع” را برای ما قرائت کرد گفتم که قصدم از صحبت با دختری که در آن لحظه به همراه مادر و خواهرش پشت سر من نشسته بودند، آشنایی بیشتر و ازدواج بوده است. من بلافاصله تبرئه شدم ولی آن دختر به دلیل داشتن آرایش نامناسب در زمان دستگیری مجبور به پرداخت مقداری جریمه نقدی شد.

    از مشکلات خاص فردی که بگذریم پاراگراف فوق کم و بیش گستره و عمق سوختگی نسل من را نشان می دهد. بله شما ممکن است داستانهای جانگدازتری داشته باشید. مثلا نسلی که خورد به انقلاب فرهنگی و موفق نشد به دانشگاه راه پیدا کند. یا نسلی که جوانیش مصادف است با گرانی مسکن. یا نسلی که بچگیش را بدون موهبت بازیهای کامپیوتری سپری کرده است. یا نسلی که قربانی مردسالاری شده است. و الخ.

    اوکی نسل شما هم نسل سوخته است.

    یا به عبارت دیگر شرایط زندگی نه تنها برای خود شما بلکه برای نسل شما آنگونه که انتظار دارید نبوده است. یا نیست. یا نخواهد بود.

    شما یک معیار مقایسه دارید. این معیار مقایسه قسمت ناچیزی از تاریخ و جغرافیای بشری است. یک برش نازک از ابدیت چسبیده بر روی برش نازکی از کره زمین.

    مثلا سالهای 1349 تا 1355 یا دوران حکومت پنج پادشاه اول صفویه یا ثلث میانی دوران حکومت کوروش کبیر

    یا دهه هفتاد در فرانسه یا آمریکا یا قرن دوم قبل از میلاد در یونان یا همین حالا در بلژیک.

    شما انتظار دارید که شرایط “آنگونه” باشد. ولی شرایط هرگز “آنگونه” نبوده است. جنگ و قحطی و گرسنگی و بی عدالتی و محرومیت و مظلومیت و خستگی و پوچی و بیماری و مرگ نابهنگام و انزال زودرس همیشه بخش عمده ای از DNA شرایط “اینگونه” بشری بوده است. برای همه نسلها. در همه زمانها. و در همه مکانها. و حالا شما یک تصور توهم آلود از یک درصد از یک درصد دارید. درست مانند زمانی که به قیافه و هیکل یک هنرپیشه هالیوود نگاه می کنید. شما (شاید) یک درصد از کل زندگی او را می بینید و او (شاید) معرف یک درصد از آدمهای زنده روی کره زمین است. فقط از نظر قیافه و هیکل. این می شود یک درصد از یک درصد. درست مثل تصویری که کسی ممکن است از زندگی دهه هفتاد توی شهر پاریس داشته باشد.

    خبر خوب (یا بد) اینست که شما ممکن است از خزعبلات مربوط به “نسل سوخته” فراتر رفته باشید و با این همه کتاب و وبلاگ و ویدئو و کارگاه و سمینار در زمینه روانشناسی و رشد و توسعه فردی تصمیم گرفته باشید که کنترل زندگیتان را به دست بگیرید و پتانسیل عظیمی را که در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است در قالب ثروت، شهرت، زیبایی و غیره محقق کنید. شما هم می توانید موفق بشوید. این پیام آنتونی رابینز و دیگر پیامبران “موفقیت” برای شما است. بله شما می توانید.

    موفقیت
    موفقیت

    ولی تاریخ بشریت نشان می دهد که شما به احتمال خیلی زیاد نمی توانید.

    خلاصه داستان از زبان فیلسوف فرانسوی میشل مونتین از این قرار است: اگر با انتظار زیاد وارد اتاق خواب  شوید ریسک خراب شدن کار خیلی جدی است. مونتین داستان مردی را در همسایگی خودش بازگو می کند که به دلیل شکست در اتاق خواب آلتش را می برد و به نشانه معذرت خواهی برای طرف مقابل می فرستد. این ماجرا جنجال زیادی در آن محل ایجاد می کند و باعث می شود که مونتین قلم بدست بگیرد و به تحلیل دلایل ناتوانی جنسی بپردازد. مونتین در پایان مقاله اش چنین نتیجه می گیرد: به هنگام ورود به اتاق خواب همیشه با گفتن اینکه در آن کار دیگر خوب نیستید انتظار را پایین بیاورید. پایین آوردن انتظار از عملکرد تنها راه برای افزایش شانس داشتن یک عملکرد خوب است.

    توصیه مونتین فقط به عملکرد در سکس محدود نمی شود. نتیجه عملکرد در همه حوزه های زندگی با انتظار ما از آن رابطه دارد. انتظار زیاد باعث عصبیت و استرس می شود و عصبیت و استرس زیاد راهی است مطمئن برای شکست خوردن. سکس، کنکور، قهرمانی جام جهانی، تولید خودرو ملی، از بین بردن بیکاری، ثروتمند شدن، لاغری، توانمندی و غیره. هیچ فرقی نمی کند.

    شما انتظار دارید چیزی را در خودتان یا محیط اطراف ببینید که به هر دلیل (حداقل تا آن لحظه) محقق نشده است. سنکا این را ریشه عصبانیت می داند. ما از رانندگی بد دیگران یا ترافیک عصبانی می شویم چون انتظار داریم که خیابانها بدون ترافیک یا بدون راننده بد باشد. ما نسلمان را سوخته می دانیم چون انتظار داریم (داشتیم) که دهه شصت طور دیگری می بود. اگر چکی که گرفته ایم برگشت بخورد عصبانی می شویم چون انتظار داریم که همه چکها پاس شود. ولی چرا؟ چه کسی گفته که جهان و آدمها و اتفاقهایش باید “آنگونه” باشند؟ هیچ وقت آنگونه نبوده است. حالا چرا باید آنگونه باشد؟ نه جدی؟

    فیلسوف رومی پیشنهاد می کند که هر روز صبح قبل از اینکه از تخت خواب بیرون بیاییم کل اتفاقات روزی را که در پیش رو داریم با بدترین احتمالات و فجایع ممکن تصور کنیم. چیزی شبیه به خوردن یک لیوان لجن برای آمادگی مواجهه با همه چیزهایی که ممکن است در طول روز حال ما را به هم بزند.

    سنکا و دیگر فیلسوفان مکتب رواقی گری معتقد بودند که خدمتی که فلسفه باید به آدمها بکند جلوگیری از روانی شدنشان در شرایط سخت است. و این مهم بدست نمی آید مگر با تمرین و استاد شدن در بدبینی.

    به شکرانه ادبیات موفقیت کاری که ما معمولا انجام می دهیم دقیقا عکس تمرین پیشنهادی سنکا است. هر روز صبح خوشبینی را در خودمان تقویت می کنیم. هر روز صبح به خودمان می گوییم که تو می توانی. “کار نشد نداره.”  اهداف بزرگ برای خودت تعیین کن. تلویزیون کارآفرینهایی را نشان می دهد که از فقر مطلق و بدون یک دست و یک پا شروع کرده اند و حالا سی و پنج تا کارخانه دارند. پس تو هم می توانی.

    صبح انتظار از خودمان و از دیگران را در ذهنمان بالا می بریم. در طول روز چیزهایی برخلاف انتظار می بینیم که ما را عصبانی می کند. شب با آگاهی از اینکه هیچ کدام از اهدافی که داشتیم محقق نشده است افسرده می شویم. یا در بهترین حالت اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم. درست مثل کسی که در اتاق خواب شکست خورده است. چرا؟ چون خوش بین هستیم.

    نود و هشت درصد کسب و کارها شکست می خورند. خدا می داند چند درصد از کسانی که تلاش می کنند لاغر شوند لاغر نمی شوند. یا پولدار یا خوشبخت. یا هرچی. خواندن این نوشته به احتمال زیاد به شما کمک نمی کند که به اهداف بزرگی که دارید دست پیدا کنید. نسل شما حتی اگر تا به حال از سوختن در امان مانده باشد ممکن است بزودی طعمه حریق بشود.

    Reckon on everything, expect everything.”

    ~ Seneca

    پانوشت

    به دلیل نیاز شدید شخصی تمرین بدبینی سنکا را به تمرین روزانه به عنوان متمم اضافه می کنم و نام آنرا از مدل فذار به مدل بفذار (بدبینی – فیزیکی – ذهنی – احساسی – روحی) تغییر می دهم. باشد که قبل از ابتلا به ناتوانی جنسی آنقدر تمرین کنم که انتظاراتم را کم کنم و کمتر عصبانی بشوم.

  • امکان انصراف یا انصراف از امکان؟

    سؤال زیر را سجاد اینجا پرسیده است:

    “…کتاب شما چنان تاثیری روی من گذاشته که از درس و دانشگاه متنفر شدم(البته این تنفر از قبل بوده ).با اینکه این ترم درس و امتحانام تموم میشه و فقط پایان نامه میمونه.هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم،تا جایی که بارها به انصراف فکر کردم.لطفا منو راهنماییم کنید،پیشنهادتون چیه؟”

    من کمی ناراحت می شوم وقتی می شنوم که کتاب من باعث شده که کسی از درس و دانشگاه متنفر (یا متنفرتر) بشود. قصد من از نوشتن کتاب امکان هرگز مبارزه با درس و دانشگاه و ایجاد تنفر در اذهان عمومی نسبت به این پدیده ها نبوده است. من فقط می خواستم بگویم که گزینه های دیگری هم وجود دارد. که شاید دانشگاه برای پاسخ به نیازی بوجود آمده که دیگر وجود ندارد.

    اصلا چرا کسی باید از دانشگاه متنفر باشد؟ دانشگاه موجود بی آزاری است. آزار دانشگاه شهید بهشتی با همه ساختمانها و فضای سبز و کارمندان و استادان و درسها و نمره ها و مقاله ها و پروژه ها و طرحهای تحقیقاتیش حتی به یک مورچه هم نمی رسد.

    دانشگاه  رفتن و تحصیلات دانشگاهی کردن لزوما چیز بدی نیست. همانطور که کباب کوبیده یا شیشلیک چیز بدی نیست. آیا کسی که گیاهخوار است باید از کباب متنفر باشد؟ یا کسی که گوشتخوار است باید خام گیاهخواری را زیلات گونه نفی کند؟

    مشکل شما تنفر یا انصراف از دانشگاه نیست. مشکل شما انتخاب است. انتخاب بین گزینه هایی که شاید حالا با خواندن کتاب امکان بیش از پیش به چشم می آیند. داستان از این قرار است که شما – خود شما – دو سال قبل از بین همه گزینه های موجود دانشگاه (گزینه آسان و به ظاهر مطمئن) را انتخاب کردید. حالا در انتخاب خود شک کرده اید و خود را بر سر یک دو راهی می بینید. انصراف یا ادامه تحصیل.

    از آنجاییکه انتخاب اصولا کار سختی است، آدمها معمولا به جای انتخاب امکان محور، الگوی شناخته شده گریز از آزادی را تکرار می کنند. با همرنگ جماعت شدن یک گزینه رایج مثل دانشگاه یا مسافرکشی را انتخاب می کنند. با سادیسم دانشگاه (یا هر پدیده دیگری) را می کوبند و از آن متنفر می شوند. با مازوخیسم دنبال کسی مثل این حقیر می گردند که گزینه درست را در اختیار آنها قرار دهد. و الخ.

    واقعا پیشنهاد من را می خواهید بدانید؟

    هیچ فرقی نمی کند که انصراف بدهید یا ندهید. “دانشجو” برای شما تنها یک عنوان شغلی است. درست مثل همان عنوان شغلی که امیدوارید بعد از فارغ التحصیل شدن و اخذ مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شهید بهشتی بدست بیاورید. داشتن یا نداشتن این عنوان هیچ چیز را در زندگی شما عوض نمی کند. چیزی که وضعیت شما را تعیین می کند رژیم رفتاری/گفتاری/پنداری روزانه شماست.

    هر کاری را که بعد از انصراف می خواهید بکنید همین حالا هم می توانید انجام بدهید. پس چرا سر دو راهی انصراف گیر کرده اید؟ نه جدی؟ انصراف از دانشگاه یا یک شغل  معمولا “گریز از آزادی” است. چیزی که در این وضعیت بیشتر می تواند به شما کمک کند، “گریز به آزادی” است.

    نمونه کوچکی از زندگی پس از انصرافتان را تجربه کنید. برای یک هفته یا یک ماه. ممکن است این نمونه کوچک به طور طبیعی آنقدر رشد کند و بزرگ شود که جایی برای درس و دانشگاه توی زندگی شما باقی نگذارد. ممکن است پس از چند ساعت یا چند روز به این نتیجه برسید که فعلا بهترین گزینه شما همان درس و دانشگاه است. خوشبختانه ما در دورانی زندگی می کنیم که بیشتر چیزها را – از ازدواج تا جهانگردی، از مهندسی نفت تا ساخت نیروگاه – می توان در مقیاس کوچک امتحان کرد. این نعمت بزرگ را از خود دریغ نکنید.

    پانوشت

    انصراف از دانشگاه کار باکلاسی نیست و باعث شکوفایی یا خلاقیت یا میلیاردر شدن شما نمی شود. انصراف از دانشگاه برای این آدمها اثر جانبی کاری بوده است که روز و شب به انجام آن مشغول بوده اند.

    مطالب مرتبط

    پنج راز که هر کس باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

    توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

    مطلب مرتبط آینده

    پاسخ به سوء تفاهمات درباره کتاب امکان

  • آغاز بیزبازی: بازی با کاسبی – کاسبی با بازی

    اگر اهل بازی هستید بیزبازی شاید سرگرمتان کند. وبیشتر.

    من خودم بیزبازی را تازه شروع کرده ام و فقط 5 امتیاز از شما جلوترم.

    اگر وارد بیزبازی شدید لطفا یک امتیاز “بازی تنهایی مزه نداره!” را به من بدهید.

    بازی
    بازی

  • سرمایه گذاری به زبان نه چندان ساده

    شما یک مقدار پول دارید. درست است؟ مثلا صد هزار تومان یا ده میلیون تومان. یا کمتر یا بیشتر. به همراه یک سری چیزهای دیگر. مثل طلا. خودرو. اوراق قرض الحسنه. یا حتی یک آپارتمان. به مجموع این چیزها سرمایه می گویند.

    مقدارش مهم نیست. چیزی که مهم است اینست که شما یک مقدار سرمایه دارید. یکی از چیزهای جانبی که در نتیجه داشتن سرمایه دارید، احساس نیاز به سرمایه گذاری است. شما به سختی کار می کنید و با کلی صرفه جویی و زدن از سر و ته مخارج سعی می کنید پس انداز کنید و به سرمایه تان اضافه کنید. درست است؟ پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری.

    حالا باید سرمایه بدست آورده را سرمایه گذاری کنید وگرنه کم می شود. دلار گران می شود. ملک گران می شود. نرخ تورم بالاست. و اگر شما با سرمایه ای که دارید درست سرمایه گذاری نکنید سرمایه تان روز به روز کمتر می شود. پس تا اینجا شما هم سرمایه دارید و هم احساس نیاز به سرمایه گذاری و هم ترس از دست دادن سرمایه.

    بعد به دور و برتان نگاه می کنید. می بینید بعضی ها با سرمایه گذاری می توانند سرمایه شان را زیاد کنند. بعضی ها به جای اینکه خودشان کار کنند، سرمایه شان دارد کار می کند. چرا شما یکی از آن آدمها نباشید؟ چرا شما سرمایه گذاری نکنید؟ نه جدی؟ حالا شما هم سرمایه دارید، هم احساس نیاز به سرمایه گذاری، هم ترس از دست دادن سرمایه، هم امید به سرمایه گذاری و هم کمی تا اندکی حسادت به سرمایه گذاران موفق. درست است؟

    دلایل فوق برای سرمایه گذاری کافی است.

    ولی سرمایه گذاری روی چی؟ حساب پس انداز بلندمدت؟ بازار بورس؟ طلا؟ نقره؟ دلار؟ فارکس؟ ملک؟ بیزنس؟

    سرمایه گذاری
    احساس نیاز به سرمایه گذاری

    من تنها چیزی که درباره سرمایه گذاری می دانم اینست که چیزی درباره سرمایه گذاری نمی دانم.

    یک زمانی اطلاعات و دسترسی تاثیر عمده ای در تصمیم های مربوط به سرمایه گذاری داشتند. امروز یک چوپان در مراتع دور افتاده سیستان و بلوچستان از قیمت گوشت در تهران خبر دارد. از قیمت آپارتمان و نوسانات آن هم مطلع است. قیمت طلا و دلار را هم اگر بخواهد به راحتی می تواند دنبال کند. دسترسی به منابع خاص محلی مثل تولیدات کشاورزی یا صنعتی هم دیگر مانند قبل مزیت سرمایه گذاری به حساب نمی آیند.

    جهانی شدن این دهکده باعث شده است که سرمایه گذاری ما در هر یک از موارد فوق خواه نا خواه از سرمایه گذاری سرمایه دارانی میلیونها برابر بزرگتر از خودمان تاثیر بپذیرد. مثلا اگر در بازار پول سرمایه گذاری کنید سرمایه شما می شود قطره ای در اقیانوسی که جزر و مدش را ولادیمیر پوتین تعیین می کند. یا همچین آدمهایی (من فقط حدس می زنم). اگر یک میلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کنید، سرمایه گذاریتان از لحظه اول گره می خورد به آرزوها، ترسها، باورها، بیماریها، رژیم غذایی، روابط جنسی و احساسات ناشناخته کسی که یک میلیون تریلیون تومان در بازار بورس سرمایه گذاری کرده است. همین الگو را برای ملک و سایر بازارهای سرمایه تکرار کنید. همه اینها هم بطور مستقیم یا غیر مستقیم امن ترین سرمایه گذاری یعنی بهره بانکی را تحت الشعاع قرار می دهند. و بالعکس.

    اگر جایی فرصتی برای سرمایه گذاری باشد قاعدتا کسی که سرمایه بزرگتری دارد قبل از شما به آن وارد می شود و قبل از شما هم از آن خارج. و سرمایه شما با ورود و خروج آن فرد دچار نوسان.

    آیا اصلا نباید توی این بازارها سرمایه گذاری کرد؟ من نمی دانم. بستگی به خود شما دارد. و اینکه چقدر انتظار بازگشت سرمایه دارید. و چه ریسکی را می پذیرید. و اینکه با چه میزانی از ترس و نگرانی و امید و آرزو می توانید یا می خواهید زندگی کنید.

    خوب که چی؟ به احتمال زیاد همه اینها را خودتان می دانستید. چه جایگزینی وجود دارد؟ کجا باید سرمایه گذاری کرد؟

     روی خودتان سرمایه گذاری کنید. تنها چیزی که ولادیمیر پوتین و سرمایه گذاران دیگر هیچ علاقه ای به سرمایه گذاری روی آن ندارند.

    یعنی چی؟

    سرمایه گذاری روی خود یعنی هر کاری که باعث شود ارزش شما (نه ارزش داراییهای شما) در جامعه ای که در آن زندگی می کنید افزایش یابد. شما چه ارزشی دارید؟ چه چیزی ارزش شما را افزایش می دهد؟ تجربه؟ روابط؟ ایده؟ توانمندی؟ مهارت؟ دارایی؟ زیبایی؟ سلامتی؟ به این سؤالها فقط خود شما می توانید جواب بدهید.

    سرمایه گذاری روی خود هم بیشترین بازگشت را دارد، هم بدون ریسک است و هم سرگرم کننده و لذت بخش. هیچ سرمایه گذاری دیگری همه این خصوصیات را با هم ندارد.

    از همه اینها بهتر اینکه سرمایه گذاری روی خود نیاز به  پس انداز کردن ندارد. با هر چیزی که دارید می توانید همین حالا روی خودتان سرمایه گذاری کنید. هر چیزی. پول، انرژی، ذهن، چشم، گوش، دست، پا و الخ. اصلا چرا آدم باید پس انداز کند؟ نه جدی؟ پس انداز کردن کار خسته کننده و رقت انگیزی است. به جای پس انداز کردن سعی کنید بیشتر پول در بیاورید. چه جوری؟ با سرمایه گذاری روی خودتان!

    مطلب مرتبط:

    تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار