• ارزششو نداشت

    “مدرکی که گرفتم ارزش این همه درس خوندنو نداشت.”

    “به زحمتش نمی ارزید.”

    “یارو ارزش کارای منو نداشت.”

    “پولی که می گیرم ارزش کاری که می کنمو نداره.”

    بعد از پایان یک رابطه، آخر یک ماه کاری، بعد از فارغ التحصیل شدن، بعد از یک سفر و الخ.

    چگونه چیزی را که به دست آورده ایم با تلاشی که برای بدست آوردن آن کرده ایم، مقایسه می کنیم؟ ملاک این مقایسه چیست؟

    نکته در اینجاست که بیشتر وقتها “تلاش”، خود و به تنهایی، تنها چیزی است که بدست می آوریم.

    پس به جای سؤال “آیا ارزششو داشت؟”، می توان پرسید “آیا تلاش ارزشمندی دارم می کنم؟”

    سؤالی که قبل از رسیدن یا نرسیدن به مقصد و در حین سفر می توان پرسید.

     

  • طیران آدمیت – قسمت اول

    سعدی شاعر مورد علاقه من است و برایش احترام زیادی قائل هستم. سعدی از آن دسته آدمهایی است که اگر زنده بود حتما سالی یکی دو بار بهش سر می زدم و برایش کادوی تولد می خریدم. حتی ازش خواهش می کردم که پشت جلد گلستان را برایم امضا کند.

    خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
    حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

    وقتی من دانش آموز بودم این شعر یکی از درسهای کتاب فارسی ما بود. در آن زمان من به دو چیز بیشتر فکر نمی کردم. یکی قبولی در کنکور و دیگری دوست شدن با یکی از دخترهای دبیرستان دخترانه همسایه دبیرستان خودمان. خوردن در آن زمان مسئله پیچیده ای نبود. حتی برای خانواده من که مماس با خط فقر زندگی می کرد. تازه جنگ تمام شده بود و صف نانواییها خلوت تر شده بود. همین برای من کافی بود. درس خواندن برای کنکور وقت زیادی برای خواب باقی نمی گذاشت. خشمی هم در کار نبود. شاید چون هنوز اسبابش فراهم نشده بود. مثلا اگر موفق می شدم با یکی از آن دخترها دوست بشوم، شاید زودتر به دوران زندگی با خشم پا می گذاشتم. این اتفاق در آن زمان نیفتاد. تکلیف خوردن و خوابیدن و خشم تا حدود زیادی مشخص بود و من که یک نوجوان بودم تا اینجا با متد سعدی – شاعر مورد علاقه ام – به خودم امتیاز بالایی می دادم و این امید که یک روز رسد آدمی به جایی که ….

    ولی خلاص شدن از بند آخر یعنی شهوت، آدم شدن را غیر ممکن جلوه می داد. درآمدن از پای بند شهوت؟ آنهم برای یک نوجوان تازه بالغ شده که برای خود ارضایی به هیچ بهانه ای نیاز نداشت؟ احساس می کردم این قسمت را سعدی به زبان چینی یا لاتین سروده است. چطور می شود از این بند رها شد تا مثل مرغ به طیران درآمد؟ معلم فارسی ما سعی می کرد جواب این سؤالهای ما را بدهد. همانطور که می دانید اشعار خوب نیاز به تفسیر و توضیح دارند. به راحتی برای همه قابل فهم نیستند. شاید هدف کسی که این شعر را برای کتاب درسی ما انتخاب کرده بود، این نبود که ما آن را درک کنیم. یارو شاید صرفا می خواسته که ما با ادبیات غنی سرزمین پارسی و شاعران پارسی زبانش آشنا شویم. یا صنایع ادبی مثل ایهام را یاد بگیریم. اینکه چیزی بگویی و منظورت چیز دیگری باشد. یارو واقعا نمی خواسته به ما یک روش برای آدم شدن ارائه بدهد، آنهم به زبان نثر. البته من در آن زمان چنین تحلیلی از دلایل درج شعر فوق در کتاب درسیمان نداشتم. به همین دلیل هم قضیه را جدی گرفتم. قضیه آدم شدن را. قضیه خبردار شدن از جهان آدمیت را. قضیه طیران آدم را. و الخ.

    نسبت و تعادل چهار عنصر فوق یعنی خور و خواب و خشم و شهوت برای من در دوران آموزش عالیه با آموزش مادون متوسط که شرح آن رفت، فرقهای اساسی داشت. مثلا پدیده خوردن، از غذای دست پخت مادرم و میوه و سبزیجات تازه که هر روز توسط او از بازار خریداری می شد، تبدیل شد به غذای مزخرفی که در رستوران دانشگاه و زیرزمین خوابگاه تحویل می گرفتیم. راه رفتن در مسیر خوابگاه-دانشگاه به خصوص سر ظهر که بوی غذا از خانه های مردم بلند می شد، به من یادآوری می کرد که با آدمیت و طیرانش، فاصله زیادی دارم. کم کم داشتم با پدیده “خشم” هم آشنا می شدم. چرا من چیزی را که دانشجوهای ساکن تهران داشتند، نداشتم؟ یعنی غذای دستپخت مادرشان را. بوی غذای خانگی، شهوت و خشم هر دانشجوی شهرستانی گرسنه ای را بر می انگیخت. شایعه بود که در غذای دانشگاه مقدار زیادی کافور می ریزند که شهوت دانشجویان را تا حد ممکن کم کند (و طیران آنها را تا حد ممکن میسر). به همین دلیل من دقیقا یادم نمی آید که در آن زمان شهوتم بیشتر از خشمم بود یا برعکس. به هر حال.

    در عوض حالا هرچقدر می خواستم می توانستم بخوابم. مادرم هم نبود که بگوید “پا شو ظهر شده!” البته آشنایی با ادبیات غربی هم بی تاثیر نبود. در آن زمان من هم مثل بعضی از دوستانم به جای اشعار شاعران پارسی زبان، رمانهای نویسندگان غربی را می خواندم که به اندازه کافی در کتابخانه دانشگاه یافت می شد. بالزاک، کامو، کافکا، کوندرا، چخوف، تولستوی، داستایوفسکی و الخ. خواندن رمان هم بعضی وقتها باعث خشم من می شد. احساس می کردم فرانسه قرن نوزده یا روسیه قرن هجده نسبت به جایی که من در آن قرار داشتم، جای بهتری برای زندگی بوده است. من روز به روز امیدم را برای آدم شدن طبق متدولوژی سعدی داشتم از دست می دادم. تا اینکه با سیگار کشیدن و به تبع آن چیزهای دیگر آشنا شدم. آدمیت ظاهرا برای طیران، چیزهای آسانتر و سهل الوصولتری هم ابداع کرده بود. چیزهایی که میل آدم را به غذا کم می کنند و با گرفتن خواب از او در شبها، فرصت طیران  به وی می بخشند. اگرچه فقط برای چند ساعت. اگر چه فقط در توهم.

    از سیستم آموزشی که بیرون آمدم و به دنیای واقعی پا گذاشتم کم کم فهمیدم قضیه از چه قرار است. کم کم فهمیدم خور و خواب و خشم و شهوت را نمی توان شوخی گرفت. برای زندگی میان آدمها. برای آدم شدن. برای طیران. برای آزاد شدن. من درباره آدمهای معمولی مثل خودم حرف می زنم. کاری با مکاتب و روشهای عرفانی ندارم. مثلا کسانی که با خوردن یک بادام در روز روح و جسمشان را آزاد می کنند. اگر روزی از این جور چیزها یاد گرفتم مطمئن باشید که شما را هم از طریق همین وبلاگ در جریان خواهم گذاشت.

    لباس زیبا شاید نشان آدمیت نباشد ولی خوب خوردن و خوب خوابیدن تن آدم را شریف می کند. تن و جان آدم به خواب نیاز دارد و آدمی که خوب نمی خوابد آمادگی بیشتری برای خشمگین و درنده خو شدن دارد. آدمی که خوب نمی خورد هم همینطور. طیران (پرواز) انرژی لازم دارد. آدم به هشت نه ساعت خواب نیاز دارد. چرا؟ نمی دانم. می توانید بر روی اینترنت جستجو کنید. چطور می توان خوب خوابید؟ آنرا هم من نمی دانم. تنها چیزی که من می دانم اینست که وقتی کم خوابی دارم کمتر آدم هستم.

    تن آدمی به غذا نیاز دارد. کسی که هواپیما و طیران را اختراع کرد، قاعدتا گرسنه نبوده است. آدمی به چشم و دهان و گوش و بینی نیست. آدمی به مغز(و البته مشتقاتش از جمله خودآگاهی) است. مغز آدم برای کار کردن انرژی لازم دارد. آدم به خوردن خوب و سالم نیاز دارد. خوردن خوب و سالم چیست؟ چرا خوب غذا خوردن را در هیچ مدرسه ای به بچه ها یاد نمی دهند؟ خوردن شغب و جهل و ظلمت نیست. چرا یک کتاب درسی به خور و خواب اختصاص ندارد؟ شاید چون کتابهای درسی را کسانی می نویسند که خودشان کم خوابی یا سوء تغذیه دارند. شاید منظور سعدی از خور و خواب با آن چیزی که ما امروز از این کلمات برداشت می کنیم، متفاوت بوده است. شاید سعدی و معاصرانش در آن زمان برای طیران به خوردن و خوابیدن نیاز نداشتند. شاید سعدی در شعر فوق از صنعت ایهام استفاده کرده است.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    طیران آدمیت – قسمت دوم

  • دومین شعر من که بر روی این وبلاگ منتشر می کنم

    من چه می خواهم؟

     

    من چه می خواهم؟
    تختی بزرگ كه بر روی آن غلط بزنم.
    من چه می خواهم؟
    كه نقاشی كنم.
    وب سايت طراحی كنم.
    ترومپت بنوازم.
    من چه می خواهم؟
    كه برف ببارد.
    برف باريد.
    من چه می خواهم؟
    كه برف آب نشود. برف آب شد.
    من چه می خواهم؟
    كه راستش را بگويم.
    كه شعر بگويم.
    که یك جعبه رنگ داشته باشم.
    با چند رنگ مختلف. زرد و سبز و قرمز و سفید و سیاه.
    من چه می خواهم؟
    آسمانی ابری.  آسمانی برفی. آسمانی تنها.

     

    مطالب مرتبط:

    اولین شعر من

  • یک نامه از آلبرت انیشتین

    نامه زیر را آلبرت انیشتین در سال 1950 برای پدری به نام رابرت مارکوس که پسرش را به علت بیماری از دست داده بود، نوشته است. می دانم که ترجمه یک نامه، نوشتن محسوب نمی شود ولی این چند خط نامه به قدری برای من تاثیر گذار بود که حیفم آمد چیز دیگری به آن اضافه کنم.

     

    آقای مارکوس عزیز

    یک انسان جزئی از یک کل است که ما آنرا جهان هستی می نامیم، جزئی محدود به زمان و مکان. او خودش و افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه تجربه می کند – نوعی توهم تصویری خودآگاهیش (optical delusion of his consciousness). دغدغه مذهب راستین تلاش برای آزاد کردن فرد از این توهم است. راه رسیدن به آرامش در حد ممکن، تلاش برای غلبه بر این توهم است، نه رشد آن.

    با بهترین آرزوها،
    ارادتمند شما،

    آلبرت انیشتین.

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • وقتی که جواب را نمی دانی چکار می کنی؟

    هیچی.
    تحقیق می کنی. جستجو می کنی. کتاب می خوانی. تا جواب را پیدا کنی.
    من سی سال است که دنبال جواب این سؤال می گردم که چرا نمی توانم صبحها زودتر بیدار شوم. دوستی دارم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا انگیزه اش را برای ورزش کردن از دست داده است. ملتی را می شناسم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا ما اینجوری شدیم و آنها آنطوری شدند. و الخ.
    این روش برای یک متخصص سرطان شاید جواب بدهد. او به دنبال جواب می گردد. در حالیکه بیمار سیر طبیعی خودش را برای نزدیک شدن به مرگ طی می کند. آقای متخصص واقعا به جواب درست نیاز دارد.
    ولی برای من و شما که متخصص سرطان نیستیم بیشتر وقتها کاری هست که باید انجام بدهیم. قبل از اینکه جواب پیدا شود. شاید پیدا شود. شاید هم نه.
  • دوازده روش غلبه بر تنهایی

    وقتی برای اولین بار در سرویس گوگل پلاس (+Google) ثبت نام کردم به من پیام داد که:

    you might be lonely!

    ممکن است تنها باشم؟ ممکن است احساس تنهایی بکنم؟ به گوگل پلاس چه ربطی دارد؟ گوگل پلاس می تواند به من کمک کند که از تنهایی در بیام. به روشهای مختلف. تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی می تواند علت خیلی از بیماریها باشد. مثل فشار خون، سرطان، بی خوابی، افسردگی یا سکته قلبی. تنهایی می تواند منجر به مرگ بشود. بسیاری از پزشکان معتقدند که تنهایی با بدن انسان همان کاری را می کند که کشیدن روزی یک بسته سیگار.

    ترس از تنهایی فقط به شبکه های اجتماعی مدرن امروزی مثل گوگل پلاس محدود نمی شود. تنهایی در فرهنگهای مختلف به عنوان یک نفرین یا بلای بزرگ که گریبان آدم را گه گداری می گیرد، به خصوص در آثار هنری به وفور یافت می شود. شاعری که از درد تنهایی می نالد. خواننده ای که می خواند “منو تنها گذاشتی و رفتی…” یا خواننده دیگری که خود را “مرد تنهای شب” می خواند. نقاشی که تنهایی را نقاشی می کند. و الخ.

    Van GoghThe Night Cafe – Van Gogh

    خطر تنهایی برای آدمها خیلی بیشتر و بزرگتر از آن است که من بتوانم اینجا توصیفش کنم. برای نمونه قبض تلفن و موبایل خود را با قبض آب و برقتان مقایسه کنید. بسادگی می توان نتیجه گرفت که ارسال پیامک و حرف زدن با دوستان یا اعضای خانواده با تلفن برای ما گران تر از آب و گاز لوله کشی و برق سیم کشی شده است.

    بعضی معتقدند انسان یک “حیوان اجتماعی” است و با دیگران زندگی کردن و رابطه داشتن توی خون و ژن اوست. بعضی دیگر مثل اگزیستانسیالیستها معتقدند که آدم اصولا تنها است. تنها بدنیا می آید، به تنهایی سفر (زندگی) می کند و تنها هم می میرد. ژان پل سارتر معتقد بود که آدمها دوست دارند برای زندگیشان معنایی پیدا کنند و چون این خواسته با پوچی و هیچی جهان هستی تضاد دارد، همین تضاد باعث احساس تنهایی در آنها می شود.

    صرف نظر از اینکه کدام نظریه درباره تنهایی درست است، تنهایی واقعیت دارد. همه ما به اندازه کافی در زندگی احساس تنهایی کرده ایم. باز هم خواهیم کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظارش را داریم. هر بار سعی می کنیم که مثل یک حیوان اجتماعی رفتار کنیم دیر یا زود احساس می کنیم که یارو آدم نیست و بعد احساس می کنیم که ازدیو و دد ملول هستیم. از یک رابطه به رابطه دیگر می رویم. از یک دایره دوستی به دایره ای دیگر. از یک شهر به شهر دیگر. از فیس بوک به گوگل پلاس. فایده ای ندارد. ما تنها هستیم.

    با تنهایی چکار می شود کرد؟

    1- تماشا کردن تلویزیون.

    2- معاشرت بر روی یک شبکه اجتماعی مثل گوگل پلاس.

    3- حرف زدن با تلفن.

    4- ارسال و دریافت پیامک.

    5- رفتن به یک جای شلوغ مثل یک مرکز خرید به امید حرف زدن یا تماشا کردن غریبه ها.

    6- رفتن به یک مهمانی.

    7- خواندن یک کتاب.

    8- مشاوره یا روان درمانی.

    8- معاشرت با یک درخت یا هر پدیده طبیعی دیگر.

    9- معاشرت با یک حیوان مثل یک سگ.

    10- ازدواج. برای از تنهایی درآمدن هر یک از دو طرف.

    11- بچه دار شدن. بچه اول برای از تنهایی در آمدن دوطرف. بچه دوم برای از تنهایی در آمدن بچه اول. و الخ.

    12- پذیرش تنهایی و بیان آزادانه خود هر وقت که احساس تنهایی می کنیم. تنهایی خوبیهایی هم دارد. تنهایی باعث شکوفایی خلاقیت و آفرینش می شود. خیلی از هنرمندان در تنهایی آثار هنری بزرگی را خلق کرده اند. تنهایی باعث می شود آدم به هویت واقعی خودش نزدیکتر بشود. در تنهایی آدم کمتر دروغ می گوید. اصولا آدم هر چه تنهاتر باشد نیاز و فشار کمتری هم برای دروغ گفتن به خودش و دیگران پیدا می کند. در تنهایی آدم راحتتر می تواند دهنش را ببندد.

    13- شمردن مزایای تنهایی در یک موقعیت خاص و ترجیحا نوشتن آنها. مثلا هر وقت که احساس تنهایی می کنیم می توانیم موقعیتهایی را تصور کنیم که تنها نبودیم ولی همین تنهایی فعلی را به آن ترجیح می دادیم. من هر وقت احساس تنهایی می کنم خودم را در یک مهمانی تصور می کنم که شش تا بچه قد و نیم قد در آن ونگ می زنند و جیغ می زنند و به طرف هم چیزی پرتاب می کنند و پدر و مادرشان ضمن قربون صدقه رفتن هر از چندگاهی به آنها می گویند: “نکن” یا “آهسته تر”.  این روش را فقط برای از تنهایی درآمدن روش دوازده اضافه کردم.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    ماجرای رفتن من به مهمانی و احساس شدید تنهایی در آن شب

  • یازده ایده برای حقیقت جویی که از فرانسیس بیکن می توان آموخت

    ” …I found in my own nature special adaptation for the contemplation of truth.

    For I had a mind at once versatile enough for that most important object, I mean [1]the recognition of similitudes and at the same time sufficiently steady and concentrated [2]for the observation of subtle shades of difference.

    [3]I possessed the passion for research,

    [4]a power of suspending judgement with patience,

    [5]of meditating with pleasure,

    [6]of assenting with caution,

    [7]of correcting false impressions with readiness,

    [8]and of arranging my thoughts with scrupulous pains.

    [9]I had no hankering after novelty,

    [10]no blind admiration for antiquity.

    [11]Imposture in any shape I utterly detested.

    For all these reasons I considered that my nature and disposition had as it were, a kind of kinship and connection with truth.”

    Franics Bacon

     

    برای استاد شدن در حقیقت جویی هم دو راه بیشتر وجود ندارد. تمرین کردن یازده ایده فرانسیس بیکن یکی از آنها می تواند باشد. راه دیگر قسم خوردن است.

  • بزرگترین دروغگو

    آدمها علاقه عجیبی به شناسایی و صحبت درباره بزرگترین چیزها دارند. آنقدر که یک کتاب به نام گینس به این موضوع اختصاص داده شده است. بلندقدترین مرد جهان. سریعترین دونده دو 100 متر زن جهان. بزرگترین هندوانه. بزرگترین آلت تناسلی. طولانی ترین (بزرگترین در نوع خود) خیابان جهان. سریعترین هواپیما یا اتومبیل یا خط اینترنت. درازترین ناخن. بزرگترین حساب بانکی (پولدارترین مرد جهان). بزرگترین کشتی مسافرتی. و الخ.

    من شخصا هیچ وقت به این بزرگترین ها علاقه خاصی نداشتم. یا به کوچکترین ها. کوچکترین ها هم همان بزرگترین ها هستند منتها از آنطرف طیف. یا متوسط ترین ها. یا هر ترین دیگری. هر “ترینی” مقایسه ای کمیتی است که یک یا چند عنصر یک مجموعه را از بقیه اعضای آن متمایز می کند. البته “ترین” های کیفیتی هم وجود دارند. مثل “دختر شایسته” (شایسته ترین دختر؟) که به نظر من حتی آنها هم با معیارهای کمیتی اندازه گیری می شوند. هر ترینی با یک سری معیار که توسط یک عده آدم انتخاب شده اند، اندازه گیری می شود.

    من اخیرا به دوتا از این ترینها علاقه مند شده ام. بزرگترین دروغ دنیا. و بزرگترین دروغگوی دنیا. اصولا معیارهای اندازه گیری بزرگترین دروغ کدامند؟ تعداد آدمهایی که در نتیجه آن دروغ جانشان را از داست داده اند؟ یا میزان ثروتی که به باد رفته است؟ یا تعداد آدمهایی که امید یا باورشان را به یک شخص یا به یک سیستم از دست داده اند؟ یا میزان دردی که آن دروغ به طور مستقیم یا غیر مستقیم به بشریت تحمیل کرده است؟ به شکل ترس یا استرس یا قتل یا جهل یا گرسنگی یا نفرت یا خشونت یا … . و الخ.

    هیتلر به آلمانیها و بقیه مردم دنیا دروغ گفت. هیتلر گفت که یهودیها آدمهای بدی هستند و مسؤول همه مشکلات آلمان از جمله شکست آنها در جنگ جهانی اول. بنابراین نسلشان از روی کره زمین باید نابود شود. هیتلر و دار و دسته اش که رسانه های عمومی را در اختیار داشتند آنقدر این دروغ را تو بوق و کرنا کردند که همه مردم آنرا باور کردند. خیلی ها مثل هیتلر معتقدند اگر یک دروغ را هرچقدر هم که بزرگ باشد، به اندازه کافی تکرار کنی همه باور می کنند. این وسط هم چند ده میلیون نفر کشته شدند. بیل کلینتون دروغ گفت که با مونیکا لوینسکی رابطه نامشروع نداشته است. گند قضیه که درآمد، چند ده میلیون آمریکایی باور خود را به آقای کلینتون (یا صداقتش) از  دست دادند. (ما از کجا می دانیم؟!)

    کلینتون در حال دروغ گفتن

    “حراج واقعی واقعی” نشان می دهد که یک آدمی یک جایی به دروغ اجناسش را “حراج” کرده است و عده ای آدم، اول پولشان را و بعد باورشان را به حراج از دست داده اند. بعد یک آدمی به دروغ اجناسش را  “حراج واقعی” کرده است. و الخ.

    در ایلیاد هومر می خوانیم که تروجان پاریس (Trojan Paris) پادشاه تروا کاری مشابه کار آقای کلینتون انجام می دهد. البته او به جای منشی اش، زن(ملکه) پادشاه اسپارتا را برای این کار انتخاب می کند. گند قضیه که در می آید جنگ تروا در می گیرد. لشکر یونان در آن جنگ شکست می خورد. یونانیها یک دروغ بزرگ می گویند. یک اسب چوبی بزرگ را به نشانه صلح به اسپارتا قالب می کنند. شب که می شود و اسپارتا به خواب فرو می رود، سربازان یونانی از شکم اسب چوبی بیرون می آیند و اسپارتاها را سلاخی می کنند.

    اسب تروجان(تروا)

    به نظر من اسب تروجان را می توان بزرگترین دروغ تاریخ دانست. این فقط یک دروغ نیست. یک سیستم دروغگویی است. سیستمی که هر آدمی را به بزرگترین دروغگو تبدیل می کند. شستشوی مغزی در حقیقت همان ارسال اسب تروا به درون ذهن آدمها است. هر سیستمی یک اسب تروجان به درون ذهن ما فرستاده است. سیستم آموزش عمومی. سیستم بانکداری. سیستم املاک و مستغلات. سیستم حکومتی. سیستم مصرفی اقتصاد جهانی. و الخ. درست مثل ویروسهای کامپیوتری که به همین نام معروفند. سربازان اسب تروجان شبها که خواب هستیم یا روزها که بیداریم وقت و بی وقت از اسب چوبیشان پیاده می شوند و ما را انگولک می کنند. آرامش ما را به هم می زنند. ما را می ترسانند. به ما استرس وارد می کنند. ما را از درون سلاخی می کنند.

    چگونه؟

    با دروغهایی که به خودمان می گوییم. دروغ درباره چیزهایی که می خواهیم. دروغ درباره چیزهایی که نمی خواهیم. دروغ درباره کارهایی که انجام می دهیم. دروغ درباره کارهایی که دوست داریم انجام بدهبم ولی انجام نمی دهیم. دروغ درباره حرفهایی که دوست داریم بزنیم ولی نمی زنیم. و الخ. هر کسی برای خودش بزرگترین دروغگو است. من بزرگترین دروغگویی هستم که تا به حال دیده ام. هر کسی فقط خودش می داند که چه دروغهایی به خودش و دیگران می گوید. دروغهایی که هیچ دروغ سنجی نمی تواند نشانشان بدهد. دروغهایی که علاوه بر مال و جان آدمها، خلاقیت آنها را هم از بین می برد. و آزادیشان را.

    The truth will set you free, but first it will make you miserable.  ~James A. Garfield

    تنها راه آزاد شدن، رهایی از دروغ است. دروغی که خودمان به خودمان می گوییم. دروغی را که دیگران به ما می گویند کاری نمی شود کرد! البته این رهایی بهایی هم دارد. وقتی دروغ نمی گویید بعضی از دوستانتان را از دست می دهید. به دلایل مختلف. بعضی از آنها از شما متنفر می شوند. بعضی از آنها خجالت می کشند که به عنوان دوست شما شناخته شوند. وقتی دروغ نمی گویید از بعضی از جوامع (کوچک یا بزرگ) طرد می شوید. بعضی از آدمها دیگر هرگز با شما صحبت نخواهند کرد.

    آزادی

    وقتی دروغ نمی گویید خیلی ها فکر می کنند که شما دیوانه شده اید. عقلتان را از دست داده اید. از شما می ترسند. به طرفتان سنگ پرت می کنند. شما را مسخره می کنند. به شما فحش می دهند. آنها نیاز دارند بفهمند که شما چرا راست می گویید. باید درک کنند که شما چطور می توانید خودتان را بدون سانسور بیان کنید. این کار برای بیشترشان کار بسیار سختی است. از دید آنها شما آدم نیستید.

    و اگر به اندازه کافی به راست گفتن ادامه بدهید کم کم آدمهای جدیدی به سوی شما جذب می شوند. آدمهایی که فکر می کنند شما بامزه یا سرگرم کننده یا همچین چیزی هستید. آدمهای جدیدی پیدا می شوند که به شما اعتماد می کنند. در جایی که صد هزار نفر دروغ می گویند وقتی یک نفر راست می گوید، خود به خود متمایز می شود. بدون اینکه کاری بکند. بدون اینکه از کلمه واقعی دوبار پشت سر هم استفاده کند. مثلا حراج واقعی واقعی. فروشنده واقعی واقعی. خریدار واقعی واقعی. و الخ.

    آزادی چگونه از بین می رود؟ با مرز. مرزهایی که هر لحظه با آنها زندگی می کنیم. لمسشان می کنیم. “اگه به دختره بگم ازش خوشم میاد ممکنه ناراحت بشه.”، “اگه فلان کارو نکنم مامانم خوشش نمیاد.”، “اگه من بگم قرمه سبزی بقیه ممکنه بگن جوجه کباب.” و الخ. مرزهای آدمها همین “اگر”ها هستند. دروغ نگفتن یعنی شناسایی این مرزها و هل دادنش به عقب. زمانی فرا خواهد رسید که این مرزها آنقدر عقب رفته اند که گویی دیگر وجود ندارند. آزادی همانجاست. برای آزاد شدن به یک ماشین فلان یا مدرک فلان یا همسر فلان یا دماغ فلان نیاز نیست. هر روز مرزهایت را کمی به عقب تر هل بده. برای آزاد شدن.

  • اولین شعر منتشر شده من بر روی این وبلاگ

     

    تاريخ

    تاريخ، تپه ای برآمده از ريدن گذشتگان است.
    هر نسلی خودش را به بالاترين نقطه تپه رسانده است.
    هر نسلی با يك لايه گه، تپه تاريخ را مرتفع تر كرده است.
    من از فراز تپه كسانی را می بينم كه با بيل آن را می كاوند.
    هر وقت که تلویزیون تماشا می کنم. هر وقت که روزنامه می خوانم.
    افتخاری در دو هزار سال پيش.
    اشتباهی در یك  هزار سال قبل.
    خريتی در فلان سال. جهالتی در فلان قرن. خيانتی در فلان حكومت. بدشانسی ای در فلان جنگ.
    بوی گند تاريخ، من را آزرده می كند.
    من كه برای ريدن، باید خودم را به بالای تپه برسانم.
    بر فراز دستاورد نسل قبل. نسلهای قبل.
    روزی بر روی اين تپه چمن خواهد رویید.
    چمنی سبز و يكدست و نرم و قشنگ.
    اگر باران كافی ببارد.