نویسنده: علی سخاوتی

  • اگر واقعا می خواهید بدانید حال من چطور است

     یک خودرو ارزان قیمت روشن بیشتر از من احوالش را بروز می دهد. حرارت و دور موتورش را، میزان بنزین و روغنش را، باز یا بسته بودن درهایش را، روشن یا خاموش بودن چراغهایش را و خیلی چیزهای دیگر.

    ولی حال من چطور است؟

    خوبم. یا

    خیلی ممنون. یا

    مرسی. یا

    بد نیستم. یا

    عالی.

    چهل سال است که هر وقت کسی حال من را پرسیده چنین جوابی شنیده است. اینقدر این جواب را به این سؤال داده ام که حالا اگر هم بخواهم نمی توانم جواب مفصل تری بدهم. نه که نتوانم، سخت است.

    واقعا الان حال من چطور است؟ نه جدی؟

    حال کسی را دارم که دارد سعی می کند چیزی بنویسد که دیگران خوششان بیاید و دوست دارد که اینگونه نباشد. کمی گیج. کمی نگران. کمی هم ترسیده ام. کمی زور می زنم. کمی هم کمرم درد می کند. قسمت پایین کمرم. پانزده سانت بالای باسن. تاهمین چند لحظه قبل داشتم پاهایم را خیلی تند تکان  می دادم. چند تا نارنگی خوردم. شکمم سیر است و خوب کار می کند. مغزم آنقدر آهسته کار می کند که می توانم صدای چند پرنده را بشنوم. آهسته نفس می کشم. در این لحظه تب یا میل جنسی یا تملایل به خودکشی یا کتک زدن کسی ندارم. حس خوبی دارم از اینکه می توانم بعضی از چیزهایی را که می نویسم پاک کنم. و بعد چیزهایی را که خوشم می آید دوباره و دوباره بخوانم. کمی افسرده هستم ولی نه آنقدر که بخواهم گریه کنم یا آرزو کنم زندگیم به یک blog post محدود بشود. یا به یک آپارتمان. یا به یک شهر.

    حال کسی را دارم که دارد سعی می کند برای همینی که هست سپاسگزار باشد ولی در عین حال دوست دارد دو سه تا کار را توی زندگیش جور دیگری انجام داده بود. احساس می کنم در یک جایی از وجودم یک حفره خالی کوچک وجود دارد. حفره ای به اندازه یک گردو یا کمی بزرگتر. حال کسی را دارم که بی فایده تلاش می کند هر طور شده این حفره را پیدا کند و آنرا با هر چی که دم دستش بیاید پر کند.

    حالم خوب است. خیلی ممنون که واقعا می خواستی بدانی حال من چطور است.

    با الهام از این نوشته.

    “It takes more courage to examine the dark corners of your own soul than it does for a soldier to fight on a battlefield.” ~ W. B. Yeats

  • خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

    دلایل زیادی برای خلق وبلاگ (blogging) وجود دارد. اگر کتاب امکان را خوانده باشید حتما متوجه شده اید که من به شکل خسته کننده ای تقریبا بعد از همه گزینه ها پیشنهاد کرده ام  که یک وبلاگ بسازید و تجربیاتتان را در آن منتشر کنید.

    برخلاف تصور خیلی ها، یک وبلاگ صرفا ژورنالی برای انعکاس فعالیتها یا احساسات یا عقاید یا عکسهای ما نیست. رابطه بین وبلاگ و چیزی که هستیم و می شویم (در حالت ایده آل) بیشتر شبیه رابطه مرغ و تخم مرغ است تا شبیه رابطه روزنامه و خوانندگانش. من خودم بیشتر وقتها نمی توانم بگویم که وبلاگم فعالیتهایم را شکل می دهد یا تجربیاتم وبلاگم را.

    وبلاگ
    وبلاگ

    وبلاگ بهترین امکانی است که اینترنت/فناوری اطلاعات تا به امروز برای بشر فراهم کرده است.”

    (بدیهی است در همه جای این متن منظور من از وبلاگ جایی است که صاحبش به طور مرتب به آن محتوای ارزشمند اضافه می کند. ارزشمند هم برای خودش و هم برای مخاطبانش. داشتن یک اکانت روی یک پلتفرم وبلاگنویسی و گه گداری کپی کردن مقداری چرت و پرت روی آن کسی را واجد شرایط وبلاگ داشتن نمی کند.)

    – خلق یک وبلاگ به شما کمک می کند (شما را مجبور می کند) که دائما یاد بگیرید. یک وبلاگ مانند یک معلم/مربی/مدیر شبانه روزی عمل می کند. فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست یا کدام گزینه را انتخاب کرده اید. چیزی که اهمیت دارد اینست که دائما در مسیر رشد و یادگیری باقی بمانید و لبه های امکان را بکاوید. من نمی گویم که این کار بدون خلق وبلاگ غیر ممکن است ولی خلق وبلاگ احتمالش را خیلی زیاد می کند.

    – خلق یک وبلاگ به شما امکان ارتباط و گفتگو با آدمهای دیگر را می دهد. با آدمهایی که علایق و دغدغه های مشترک دارند. خوب ممکن است بگویید که شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک هم همین کار را ولی خیلی آسانتر انجام می دهند. شاید علایق و دغدغه های مشترک در هر دو جا یکی باشد ولی میزان اهمیت دادن (care) و تشنگی قطعا خیلی فرق دارد.

    – یک وبلاگ جایی است برای بازی کردن، خلق، سرگرم شدن و لذت بردن. باز هم فرقی نمی کند که موضوع وبلاگ شما چیست. جامعه شناسی، عکاسی، آشپزی، کسب و کار، ادبیات، موسیقی یا جراحی قلب باز. مهم اینست که جایی دارید برای بازی و سرگرم شدن. به تنهایی و با دیگران.

    –  سالهاست که مصرف کننده اطلاعات بوده اید. سالهاست که از اینترنت گرفته اید. حالا شاید زمان آن فرا رسیده باشد که چیزی به آن برگردانید. اگر فقط به یک نفر یک چیز یاد بدهید. اگر فقط برای یک نفر الهام بخش باشید. اگر فقط یک سؤال برای یک نفر ایجاد کنید. اگر فقط به بازیافت یک اندیشه کمک کنید. اگر فقط یکی از مؤلفه های امکان پذیر شدن چیزی بشوید.

     – خلق وبلاگ برای شما فرصتهای جدید ایجاد می کند. کی و چگونه اش را کسی نمی داند. ممکن است یک کار پیدا کنید. ممکن است شغلتان را تغییر بدهید. ممکن است با کسی دوست بشوید یا ازدواج کنید. ممکن است یک کسب و کار راه بیندازید. ممکن است یک کارگاه نجاری یا نقاشی دایر کنید. ممکن است شکارچی بشوید. البته برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش وجود دارد.

    اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید و اگر فکر می کنید این مطلب کافی نیست و به کمک بیشتری نیاز دارید شاید این برنامه به شما کمک کند:

    خلق وبلاگ – گزینه جایگزین

    یکشنبه 25 آبان ساعت 3 تا 6 عصر

  • ای برادر تو همه اندیشه ای

    اندیشه، فکر، باور، ایده، ذهنیت یا هر چیزی که اسمش را می گذارید.

    مثلا همین شعر مولانا ممکن است به اندیشه ای در شما تبدیل شده باشد. چه چیزی بهتر از این که مولانا به آدم بگوید که همه اندیشه است؟ این مصرع را که می شنوید حس خوبی بهتان دست می دهد. مدتهاست آن را به عنوان اندیشه خود پذیرفته اید. مابقی تو استخوان و ریشه ای. ای برادر تو همه اندیشه ای.

    شما اندیشه های زیادی دارید. آنقدر زیاد که نیاز به دسته بندی دارند. اندیشه های سیاسی، اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، هنری. اندیشه های مترقی. اندیشه های منحط. اندیشه های خصوصی. اندیشه های افراطی. اندیشه های دنباله رو. اندیشه های پیشرو. اندیشه های کودکانه. اندیشه های احمقانه. اندیشه های پوچ. اندیشه های خلاقانه. والخ.

    مثلا فکر می کنید که آزادی و دموکراسی برای همه جوامع لازم است. فکر می کنید که باید صبحانه کامل بخورید. فکر می کنید که حتما روزی باید صاحبخانه شوید. فکر می کنید که فرهنگ جامعه پایین است. فکر می کنید که زمین به دور خورشید می چرخد. فکر می کنید که یخهای قطب شمال در حال آب شدن هستند. فکر می کنید آب مصرفی کشور رو به اتمام است. فکرمی کنید که من چرت و پرت می نویسم. و الخ.

    بعضی از این اندیشه ها خوبند و بعضی بد. بعضیشان هم اصلا خاصیتی ندارند. البته نه به طور کلی و عمومی. خوب، بد یا خنثی برای شخص شما و در یک زمان و مکان خاص. اندیشه ای که (برای شما) دیروز خوب بود ممکن است امروز بد شده باشد. یا برعکس. معمولا در ابتدا همه اندیشه ها خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود. و خلاف این موضوع زمانی ثابت می شود که ما درک بیشتری نسبت به یک پدیده پیدا می کنیم. آن را در نور بیشتری می بینیم. یا از زاویه های متفاوتی.

    ولی دستیابی به اطلاعات جدید، درک بیشتر و پی بردن به بد بودن (یا بی فایده بودن) یک اندیشه لزوما به این معنی نیست که آن اندیشه بلافاصله در ذهن ما حذف می شود یا با نسخه جدیدی جایگزین. اندیشه بیشتر شبیه یک موجود زنده است تا شبیه اشیاء توی کابینت آشپزخانه یا لباسهای توی کمد. تبلیغ رادیو و تلویزیون قبل از تحویل سال نو برای “خانه تکانی اندیشه ها” خزعبلی بیش نیست.

    یک اندیشه حتی مدتها بعد از اینکه به بد یا بی فایده بودنش پی می بریم ممکن است به زندگی با ما ادامه بدهد.

    اندیشه را نه می شود دور ریخت و نه می شود با دستمال تمیز کرد. اندیشه را فقط می توان در یک فرایند آهسته و طبیعی به اندیشه (یا چیز) دیگری تبدیل کرد.

    چگونه؟

    من برای مدتهای طولانی یک اندیشه به ظاهر ساده داشتم. هنوز هم دارم:

    “بعد از قضای حاجت دکمه توالت را باید فشار داد.”

    توالت خانه ما
    توالت خانه ما

    این اندیشه ظاهرا اندیشه خوبی است. در کنار اندیشه های دیگری که سالهاست در ذهن من نهادینه شده اند. آدم باید بهداشت را رعایت کند. تمیزی خوب است. توالت نباید بو بدهد. و الخ.

    ولی این نکته را در نظر بگیرید که یک آدم که روزانه حداقل دو لیتر آب می خورد با توجه به حجم مثانه اش که کمتر از 300 سی سی است – اگر تکرر ادرار نداشته باشد-  به طور متوسط هشت بار به شاشیدن نیاز دارد. یعنی شما برای شستن دو لیتر ادرار بسته به این که از چه نوع توالتی استفاده می کنید، چیزی بین 40 تا 100 لیتر آب در یک روز مصرف می کنید.

    این نکته را هم در نظر بگیرید که ادرار یک انسان سالم به جز کمی بو هیچ آلودگی ندارد. حتی استریل هم هست. حتی می توانید از آن برای آب دادن گیاهان استفاده کنید.

    حالا من چند روزی است که یک بار در میان -بعضی وقتها هم دو بار در میان – کلید تخلیه توالت را می زنم. در این مدت که این کار را می کنم هیچ مشکلی پیش نیامده است. من می توانم با این کار ساده روزی بیست تا پنجاه لیتر آب صرفه جویی کنم. بد نیست نه؟

    حالا سؤال اینست که چه بلایی سر اندیشه اولیه من آمد؟

    خودم هم دقیقا نمی دانم. ولی حدس می زنم که این اندیشه در حال کمپوست شدن است. به عبارت دیگر دارد بازیافت می شود.

    در روش کمپوست کردن شما ترکیب متنوعی از مواد طبیعی (ارگانیک) را کنار هم قرار می دهید و آنها را در یک فرایند آهسته آنقدر هم می زنید که تجزیه و به مواد مفید جدیدی (مثلا کود) تبدیل شوند.

    نکته الهام بخش کمپوست کردن اینست که مواد مختلف باید در یک محیط مرطوب “در مجاورت یکدیگر” قرار بگیرند.

    چگونه می توان از فرایندی که برای میلیاردها سال در طبیعت وجود داشته است آگاهانه برای بازیافت اندیشه ها استفاده کرد؟

    الف- برای شروع، یک اندیشه را که فکر می کنید نیاز به بازیافت دارد انتخاب کنید.

    ب- آنرا به شکل یک یا چند جمله در یک دفترچه بنویسید. این دفترچه حکم سطل بازیافت (compost bin) را برای شما خواهد داشت.

    ج- توی دفترچه بازیافت خود چند اندیشه مرتبط و غیر مرتبط در زیر اندیشه فوق اضافه کنید. برای کمپوست کردن باید مواد مختلف را با هم مخلوط کنید.

    د- حالا زمان آنست که فعالیت هم زدن و مرطوب نگه داشتن محتویات سطل بازیافت را شبیه سازی کنید. اینکار را می توانید با اضافه کردن کلمات “ولی شاید” و سؤالاتی مانند “واقعا؟”  به عنوان آب انجام دهید. ساختن ترکیبات (اندیشه های) جدید با کلمات موجود در دفترچه، همان کار هم زدن محتویات سطل و اکسیژن رسانی را انجام خواهد داد.

    مثال- ابتدا چند جمله را توی سطل بازیافتم می ریزم:

    — اندیشه مورد بازیافت: بعد از شاشیدن، کلید تخلیه توالت را باید فشار داد.

    — اندیشه کمکی: تهران با کمبود آب مواجه است.

    — اندیشه کمکی: پاکیزگی دستشویی مهم است.

    حالا این جملات را مرطوب می کنم و هم می زنم:

    —– بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. واقعا؟

    —- بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. ولی شاید برای شستن صد سی سی ادرار، هشت لیتر آب آشامیدنی لازم نباشد.

    —- پاکیزگی دستشویی مهم است. ولی شاید کمی رنگ زرد ادرار – همرنگ گل آفتابگردان – خللی در پاکیزگی دستشویی وارد نکند.

    —- تهران با کمبود آب مواجه است. ولی شاید آب در کوزه است و ما داریم توی کوزه می شاشیم.

    Compost Bin 02
    سطل بازیافت

    فرایند بازیافت شروع شده است. فراموش نکنید که این فرایند کند است و نیاز به زمان زیادی دارد. دائما باید محتویات سطل را مرطوب نگه داشت و آنرا هم زد. همچنین بهتر است دائما مواد جدید به آن اضافه کنید. مثلا:

    —– ای برادر تو همه اندیشه ای.

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. واقعا؟

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. ولی شاید بهتر باشد به بعضی از اندیشه هایت بشاشی.

    فرایند بازیافت ادامه می یابد.

    بعضی از اندیشه ها ممکن است تغییری نکنند.

    بعضی هاشان ممکن است بازیافت شوند.

    شاید به شکل الهامی که بذر ایده ای را بارور کند.

    شاید به شکل گرمی اشتیاقی برای یک آغازگری.

    ای برادر تو همه اندیشه ای.

     

    اندیشه های در حال بازیافت مرتبط:

    آب در کوزه است

    نیک کرد او، لیک نیک بد نما

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

  • کارگاه یادگیری بدون آموزش – اصفهان 5 تا 7 آذر

    من به همراه آیدین یاسمی پنجم تا هفتم آذر ماه کارگاهی با نام “یادگیری بدون آموزش در فرایند تفکر طراحی” برگزار خواهیم کرد. این برنامه به دعوت بنیاد ملی نخبگان اصفهان برگزار می شود ولی شما هم اگر در آن تاریخ در اصفهان هستید شاید بتوانید شرکت کنید.

    این برنامه اولین برنامه از برنامه هایی است که روی سایت امکان معرفی می شوند. امکان فضایی است باز برای خیلی چیزها که امکان دارند.

  • جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

    جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

    من با الهام زندگی می کنم. البته نه همیشه.

    بعضی وقتها می آید. فقط بعضی وقتها.

    الهام باعث می شود چیزی اتفاق بیفتد. چیزی خلق بشود.

    الهام باعث می شود که آدم بخواهد کاری بکند.

    الهام احساسی را در آدم زنده می کند.

    مثل دم مسیح.  الهام روحی تازه در کالبد بی جان می دمد.

    الهام تکان می دهد. خط می اندازد. نشئه می کند. خمار می کند.

    ولی چه جوری؟ الهام از کجا می آید؟ چگونه می توان بیشتر الهام گرفت؟ چگونه می توان برای دیگران الهام بخش بود؟

     آخرین باری که الهام به سراغ من آمد چند روز پیش بود که اتفاقی با یک سیستم گرمایش هیزمی برای گرم کردن زرخشت آشنا شدم. ( به آنها که پروژه زرخشت برایشان الهام بخش بوده باید بگویم که زرخشت به جای خوبی رسیده است و  بزودی صفحه آنرا با کلی عکس و حداقل یک مطلب جدید بروز خواهم کرد.)

    جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود
    جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود

    الهام با من چکار کرد؟ اول هیجان زده شدم. بعد چند تا ویدئو روی یوتیوب درباره این سیستم دیدم. بعد یک کتاب درباره آن پیدا کردم و خواندم. بعد جزئیات نقشه و مصالح مورد نیاز را بررسی کردم. بعد در اقامت اخیرم در زرخشت ساخته شدن سیستم فوق الذکر را در این گوشه از خانه که می بینید تجسم کردم و سعی کردم آنرا زندگی کنم.

    آن طاقچه با شیشه های رنگی در عکس فوق هم مدیون آمدن الهام است حدود یکسال پیش.

    این وبلاگ هم همینطور. دفترچه آغازگری و کتاب امکان و زرخشت هم همینطور.

    تعریف الهام و اینکه از کجا می آید کار آسانی نیست. مطالب زیادی در این زمینه نوشته شده است. مثل این یا این.

    الهام چهار مؤلفه دارد.

    الف- بافت. عضله. رگ.

    ب- شلی. ریلکسیشن. فضای خالی.

    ج- درد. تشنگی. نیاز.

    د- سوزن. دارو. عکس. کتاب. فیلم. فکر. خیال. شعر. لمس. اطلاعات.

    پدر من که وقتی شش سالم بود به علت سرطان درگذشت قبل از مرگش مقدار زیادی مرفین تزریق می کرد. ولی مشکل بیماران سرطانی یا خیلی از بیماران دیگر یا حتی معتادها مخصوصا بعد از مدتی طولانی تزریق، نداشتن رگ است. سوزن برای اینکه افیون آرام بخش را وارد بدن کند مجرایی می خواهد. یک در ورودی.

    الهام هم درست مانند مرفین برای ورود به ذهن و خون و جسم و روح شما به یک در ورودی نیاز دارد. به رگی که در آن جاری شود. به بافتی که در آن فرو برود. برای الهام  این بافت می تواند عضله ایده پردازی باشد. کسی که تمرین روزانه اش را انجام می دهد و هر روز ده ایده می نویسد برای الهام گرفتن شانس بسیار بیشتری نسبت به کسی که مغزش را آکبند حفظ می کند دارد.

     تا به حال آمپول زده اید؟ مخصوصا تزریق عضلانی. قبل از تزریق آمپول زن چندین بار تاکید می کند که “شل کن.” “شل کن.” برای اینکه آن مایع حیات بخش در بدن شما جاری بشود لازم است که فضای خالی کافی مابین بافتهای عضله وجود داشته باشد. آدم هر چقدر هم که عضله ایده پردازیش را قوی کرده باشد برای الهام گرفتن نیاز به ریلکس بودن دارد. نیاز به فضای خالی. نیاز به آنلرن کردن. برای الهام گرفتن لازم است که ایده ها و سایر چیزهایی را که دارید جدی نگیرید. ریلکس. نفس عمیق بکشید. “شل کن.” “شل کن.”

     آیا همینجوری حاضرید آمپول بزنید؟ منظورم واکسن آنفولانزا در فصل پاییز  یا سالی یکبار ویتامین ب کمپلکس نیست. آمپول می گویم آنگونه که بیماران دیابتی انسولین می زنند. تا دردی در کار نباشد هیچ عضله شلی سوزن آمپولی را به خودش دعوت نمی کند. شما هر روز تمرین روزانه تان را انجام می دهید. تا حالا هزاران ایده نوشته اید. گه گداری هم ریلکس می کنید. خیلی جدی نمی گیرید. ولی باز هم الهام به سراغ شما نمی آید. (البته احتمالش خیلی کم است.) شاید شما به “بی دردی مزمن” مبتلا هستید. شاید شما به ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن نیاز دارید.

    حالا ویدئویی می بینید مثل این ویدئو. یک نقاشی می بینید مثل این نقاشی. داستانی می خوانید مثل این داستان. جمله ای می خوانید مثل این جملات. باران شروع به باریدن می کند. کسی می میرد. نوزادی بدنیا می آید. خیالی از ذهنتان می گذرد. این اطلاعات همچون مرفین وارد شبکه نورون های مغز شما می شود. شبکه بزرگتری بوجود می آورد. تصویری کاملتر می سازد. مجموعه ای از رفتار و گفتار و پندار. شما الهام گرفته اید.

    مطالب مرتبط آینده:

    بی دردی مزمن

  • هرگز دروغ نگویید وقتی که می توانید با چرت و پرت گفتن کارتان را پیش ببرید

    جستجوی من برای شناخت پدیده ای که قصد توصیفش را دارم زمانی خیلی جدی شد که چند سال پیش برای خریدن کاندوم به یک داروخانه رفتم.

    من: “سلام. یک بسته کاندوم بدین لطفا.”

    مرد صندوقدار از من خواست که برای “مشاوره شدن” به دختر جوانی که آنسوی داروخانه پشت پیشخوان لوازم آرایشی ایستاده بود مراجعه کنم. من هم نیمی از روی ناچاری و نیمی از روی کنجکاوی برای مشاوره شدن نزد آن مشاور جوان رفتم. دخترک بلافاصله بعد از مطلع شدن از نیت من کاتالوگی را باز کرد که دهها کاندوم با شکلها و طعمهای مختلف را معرفی می کرد. طعم تک تک میوه ها و همچنین طعمهای ترکیبی آنها توی لیست وجود داشت. چیزی در حد کاندوم با طعم شیر پسته انار طالبی. گویی وارد یکی از آبمیوه فروشی های مدرن شهر شده بودم که همه چیز را با همه چیز قاطی می کنند. با این تفاوت که اینجا یک مشاور طعم مختلف میوه ها را بر روی کاندوم هایی با ضخامت ها و بافتهای متنوع معرفی می کرد.

    knowledge-based
    محصولات دانش بنیان

    آقای هری فرانکفورت در کتابش با نام “On Bullshit” سعی می کند bullshit را با دقتی فلسفی تعریف و خصوصیات آنرا شناسایی کند. bullshit را می توان چرت و پرت، چرند و پرند، خزعبل یا … شعر ترجمه کرد. من در ادامه چرت و پرت را معادل bullshit بکار می برم.

    ما هر روز و هر ساعت مقدار زیادی چرت و پرت می گوییم و می شنویم. کافیست کمی دقت کنید. به حرفهایی که توی تاکسی زده می شود. یا توی تلویزیون. یا توی یک مهمانی.

    چرت و پرت بیانی نادرست از حقیقت است که با هدف گمراه کردن شنونده ارائه می شود. دروغ هم همین است ولی با یک تفاوت اساسی. فرد دروغگو برای اینکه دروغ بگوید باید راستش را بداند در غیر اینصورت حرفش دروغ محسوب نمی شود.

    برای مثال شما وقتی به دروغ می گویید که توی جیبتان پنج هزار تومان پول دارید، حتما خبر دارید که توی جیبتان چقدر پول هست و به دلیلی می خواهید که شنونده را گمراه کنید. مثلا می خواهید که دلش برای شما بسوزد. یا می خواهید از فروشنده ای تخفیف بگیرید. ولی وقتی به یک نفر می گویید که “ما هر چی داریم مال شماست.” یا “ای بابا پول چه ارزشی داره.” یا “قابل شما رو نداره.” هیچ کدام از این جملات دروغ محسوب نمی شوند. چون زمانی دروغ محسوب می شوند که شما از حقیقت امر خبر داشته باشید، به آن فکر کرده باشید و سپس برای رسیدن به هدفی بخواهید آنرا به گونه دیگری و با اطلاعات مخدوش به اطلاع شنونده برسانید.

    نکته در اینجاست که کسی که چرت و پرت می گوید برعکس دروغگو کوچکترین اهمیتی برای حقیقت قائل نیست و حتی به آن فکر نمی کند. دروغگو بر روی حقیقت و مخدوش جلوه دادن آن تمرکز می کند. تمرکز چرت و پرت گو فقط بر روی خودش و کارهایش است. چرت و پرت ابزاری است برای تغییر نظر شنونده نسبت به شخص چرت و پرت گو و کاری که در حال انجامش است. برای مثال با بیان جملات تعارف آمیز می خواهد شما فکر کنید که رفتار صمیمی و صادقانه ای با شما دارد. کسی که جمله “قابلی نداره” را دائما تکرار می کند به تنها چیزی که فکر نمی کند قابل داشتن یا نداشتن آن چیزی است که گفته می شود قابلی ندارد.

     دروغ گفتن کار دشواری است. باید حقیقت را بدانید، بر روی آن تمرکز کنید و طوری دروغ بگویید که کمترین احتمال آشکار شدن را داشته باشد. در هر صورت هم باید پیامدهایش را بپذیرید. آدمها واکنش سخت تری نسبت به دروغ نشان می دهند. چرت و پرت خشم و نفرت بسیار کمتری در شنونده بر می انگیزد. شاید چون به آن عادت کرده است. شاید چون خودش هم زیاد چرت و پرت می گوید. شاید چون آشنایی زیادی با ماهیت چرت و پرت ندارد. شاید چون چرت و پرت مثل اکسیژن بخشی از زندگی روزمره ماست.

    اگر دروغ گفتن را به صنعتگری و ساخته و پرداخته کردن یک اثر مثل یک صندلی تشبیه کنیم، چرت و پرت گفتن را می توان به هنرهای تجسمی تشبیه نمود. چرت و پرتگو به جای تمرکز بر یک نقطه با دیدی چند بعدی و 360 درجه به موضوع مورد نظرش می پردازد. او آزادی بیشتری دارد. خودش را به تغییر حقیقت در یک نقطه از زمان و مکان محدود نمی کند. چرت و پرت گو اگر لازم ببیند حتی context را هم عوض می کند. کار چرت و پرت گو لزوما آسانتر نیست ولی او نسبت به دروغگو فرصتهای بیشتری برای بداهه نوازی، رنگ آمیزی و بال و پر دادن به پرنده خیالش دارد.

    در رمان Dirty Story یک شخصیت به نام آرتور ابدل سیمپسون نصیحتی را که در بچگی از پدرش شنیده است به یاد می آورد:

    Although I was only seven when my father was killed, I still remember him very well and some of the things he used to say…… One of the first things he taught me was, “Never tell a lie when you can bullshit your way through.”

    البته در چرت و پرت گفتن هم مانند هر هنر دیگر مراتب و درجاتی هست. “قابلی نداره” یک راننده تاکسی چرت و پرت است. سخنرانی وطن پرستانه یک کاندیدای ریاست جمهوری هم همینطور.

    آقای فرانکفورت این سخنرانی چهارم جولای را از یک سخنران آمریکایی در کتابش مثال زده است:

    “Our great and blessed country, whose Founding Fathers under divine guidance created a new beginning for mankind.”

    هیچ کدام از جملات فوق لزوما دروغ نیستند. او تلاش نمی کند که کسی را درباره تاریخ آمریکا گمراه کند. تنها چیزی که برای او مهم است اینست که دیگران درباره او چه فکری می کنند. سخنران می خواهد که خودش را فردی وطن پرست، با افکار و احساسات عمیق نسبت به ریشه ها و اهداف متعالی کشورش نشان بدهد. کسی که غرور و افتخار به تاریخ  کشورش را با خضوع در برابر خدا در هم می آمیزد تا همگان از میزان حساسیتش نسبت به عظمت کشورش آگاه شوند.

    من حرفهای مشاور جوان را نمیه کاره قطع کردم و کاندومی خریدم که مزه هیچ میوه ای نمی داد. مطمئن نیستم شاید هم می داد.

  • هدف زندگی زندگی بی هدف

    تنها قسمتهایی از زندگی من باعث پشیمانی و خجالت من می شوند که در آنها یک یا چند هدف را دنبال می کرده ام. البته بدترین این قسمتها هم دورانی بوده است که هدف من “هدفگذاری” بوده است.

    شما چه هدفی دارید؟ “اومممممم. خوب الان هدف من اینه که برای خودم یه هدفگذاری درست و اصولی انجام بدم.” اوق.

    هدف
    هدف

    هدفگذاری از آن مفاهیمی است که تقریبا همه آنرا یک چیز خوب و لازم و مفید می دانند. هزاران کتاب و مقاله و فیلم و کارگاه و کلاس آموزشی برای هدفگذاری وجود دارد. شما باید یاد بگیرید که چگونه اهداف خوب/درستی برای خودتان تعیین کنید. یاد بگیرید که اهداف خوب را از اهداف بد تمیز بدهید. زندگی آدمهای موفقی را که هدفگذاران خوبی بوده اند مطالعه کنید. اهدافتان را با جزئیات بنویسید. برنامه اجرایی زماندار برای رسیدن به آنها تنظیم کنید. پیشرفت خود را در رسیدن به اهدافتان اندازه بگیرید و مسیر خود را اصلاح کنید. و الخ.

    حالا من به شما می گویم که همه اینها احمقانه ترین کاری است که با زندگی خودتان می توانید بکنید.

    نه داشتن هدف خوب است و نه هدفگذاری.

    شما نیازی به هدف ندارید.

     چرا؟

    چون:

    – داشتن هدف به این معنی است که تا به آنجا نرسید احساس خوشبختی نمی کنید. خوب بعد از آن که به آنجا رسیدید چی؟ داشتن هدف باعث رشد و پیشرفت آدم می شود؟ داشتن هدف باعث رشد و پیشرفت آدم نمی شود. سعی و خطا و انگولک کردن مرزهای امکان باعث رشد و پیشرفت آدم (وسایر موجودات) می شود. تکامل جهان هستی ظاهرا اینگونه و بدون داشتن یک هدف مشخص و از پیش تعیین شده صورت گرفته است. بله من به این موضوع اعتقاد دارم.

    – در هر هدف دو توهم نهفته است. یکی اینکه شما به تعداد زیادی عامل ناشناخته که بین شما و آن هدف قرار دارند، شناخت و تسلط دارید یا می توانید پیدا کنید. دوم اینکه “آن هدف” “آن” چیزی است که شما را به “آن جا” می رساند. مثل اینکه بتوانید مزه غذایی را که تا به حال نخورده اید حدس بزنید.

    – هدف چیزی است که فقط یکبار به آن دست پیدا می کنید. مثل استخدام در فلان شرکت. کسب ده میلیارد تومان. ازدواج با فلان دختر یا پسر. خوب بعدش چی؟ بلافاصله بعد از رسیدن به هدف نگرانی از دست دادنش به سراغ شما می آید. ترس و حسادت هم همینطور.

    – داشتن هدف بیشتر اوقات منجر به افسردگی می شود.

    آیا من پیشنهاد می کنم که بی هدف و باری به هرجهت زندگی کنید؟

    به جای هدف بهتر است یک تم (theme) یا مایه یا دستگاه یا حال و هوا برای زندگی خود داشته باشید. من می خواهم بیشتر بنویسم. (به جای من می خواهم یک رمان پر فروش چاپ کنم.) من می خواهم سالمتر زندگی کنم. (به جای من می خواهم سیکس پک داشته باشم با 45 کیلو وزن.) من می خواهم بیشتر یاد بگیرم. (به جای من می خواهم دکترا بگیرم.) من می خواهم خلاقتر باشم. (به جای من می خواهم طراح شرکت اپل باشم.) من می خواهم بیشتر ببینم. (به جای من می خواهم به صدوپنجاه کشور جهان سفر کنم.) من می خواهم با دیگران مهربانتر باشم. و الخ.اینطوری می  توانید روزها و شبهای خود را با این حال و هوا زندگی کنید. نه هدفی هست برای رسیدن و نه چیزی برای از دست دادن.

    در حال حاضر حال و هوای زندگی من کمتر کتاب خواندن، کمتر حرف زدن و بیشتر دیدن و بیشتر شنیدن است. شاید به همین دلیل است که کمتر می نویسم. من می خواهم بیشتر آنلرن کنم. هر روز در پاسخ به وقایع بیشتری می گویم “نمی دانم.” هر روز بیشتر دهنم را می بندم.

    هدف دانه ای است که حتی اگر رشد کند فقط تبدیل به مشکل می شود. تم آب و خاک و رنگ و بوی زندگی شما است. پرواز تم زندگی پرنده است نه هدفش. جستجو و اکتشاف و تکامل تم زندگی اجداد ما برای میلیونها سال بوده است نه هدفشان. عشق و محبت و بخشش تم زندگی مادر است نه هدف او. شکفتن و خشکیدن و دوباره شکفتن تم زندگی گل است نه هدفش. خلق ارزش و خرید و فروش تم زندگی یک کاسب است نه هدفش.

    مطلب مرتبط بعدی

    اگر واقعا می خواهید یک کسب و کار راه بیندازید

  • هرم مازلو – خور و خواب و خشم و شهوت

    الف- خور و خواب و خشم و شهوت. در این لایه احتمالا به اندازه کافی آب و غذا و سکس گیر شما نمی آید. یا بدست آمدنش کاملا اتفاقی است. آدمهای دیگر ممکن است چیزی را که بدست آورده اید از شما بگیرند یا چیزی را که فکر می کنید باید مال شما بشود به شما ندهند.

    هرم مازلو
    هرم مازلو

     

    ب- خور و خواب و خشم و شهوت. در این لایه از هرم کافی است که ساعت هفت و نیم صبح توسط انگشت یا یک کارت حضورتان را در جایی اعلام کنید. چیزی که بدست می آورید قابل پیش بینی است و معمولا کسی آنرا (در سطح فردی) بر خلاف میل خود شما از شما نمی گیرد. طوری رفتار می کنید که گویی تامین آب و غذای فراوان بدهی جهان هستی به شماست. تلاش شما بجای بدست آوردن نیازهای اولیه، بر روی خرید چیزهایی که نیاز ندارید یعنی کالاهای موجود در بازار متمرکز می شود.

    ج- خور و خواب و خشم و شهوت. از طریق وایبر و فیس بوک و وبلاگتان درباره کم و کاستی جهان هستی و بی عدالتی نظام اجتماعی و بی شعور بودن آدمهای دیگر در راستای کامل ارضا نشدن نیازهای اولیه خود مطلب می نویسید و عکس به اشتراک می گذارید. با کسانی که نیازهای اولیه شان تقریبا به اندازه نیازهای اولیه شما ارضا شده (نشده) باشد دوست می شوید و به جامعه بزرگتری تعلق می یابید.

    د- خور و خواب و خشم و شهوت. به این لایه از هرم که برسید می توانید با اعتماد به نفس به دیگران که در هرم مازلو پایین تر از شما قرار دارند بگویید چگونه خودشان را بالا بکشند. وجنات شما نشان می دهد که به “آنجا” رسیده اید. دیوار فیس بوک یا مطالب وبلاگ شما همچون یک دستگیره یا یک پله نردبان می تواند برای بالا آمدن افراد دیگر به بشریت کمک کند. طوری وانمود می کنید که گویی نیازهای اولیه در شما هرگز وجود نداشته است. به ندرت گرسنه می شوید. معمولا توالت نمی روید یا اگر هم می روید هیچ کس متوجه این امر نمی شود. سکس؟ شغب است و جهل و ظلمت مگر با کسی سی سال جوانتر از خودتان و آنهم در لایه های پایینتر هرم با انگیزه کمک به رشد بشریت.

    ه- خور و خواب و خشم و شهوت. نوستالژی وار یا بنا به تامل و مکاشفه و درسهای زندگی به یاد لایه اول هرم می افتید. می توانید حتی برای لحظاتی هم که شده دهنتان را ببندید و با هبوط در هرم مازلو از ارضا شدن نیازهای اولیه تان درست مثل همان روزها لذت ببرید. می توانید حتی برای لحظاتی هم که شده خودتان باشید و خزعبلات لایه های میانی هرم مازلو را آنلرن کنید. ولی حالا بدون چشمداشت به لایه های بالاتر هرم و بدون حسادت به کسانی که به آنجا رسیده اند. خور و خواب و خشم و شهوت.

     

  • جایگزین می کنم پس هستم

    یا وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید.

    من وقتی بچه بودم یا جوان تر، برای خریدن بیشتر چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم پول کافی نداشتم. برای خریدن یک ساندویچ. یک دوچرخه. یک لباس. احساس خیلی بدی بود. وقتی که از پشت ویترین یک مغازه به چیزی که نمی توانستم بخرم نگاه می کردم. مثل صحنه ای از کارتون بینوایان یا کارتونی افسرده کننده شبیه به آن.

    از آن روزها زمان زیادی گذشته و تنها خاطره محوی از پول نداشتن در خاطره من باقی مانده است. آنقدر محو که حتی نمی توانم به خوبی با کسی که برای خریدن چیزی پول کافی ندارد همدردی کنم. از آنروزها تا الان که این مطلب را می نویسم چیزهای زیادی خریده ام. آنقدر زیاد که اگر کسی برای هدیه تولدم از من بپرسد چه چیزی دوست دارم داشته باشم واقعا جوابی برای سؤالش نمی توانم پیدا کنم.

    این تغییر وضعیت برای من، بیشتر از تلاش مرهون بخت و اقبال و کمک آدمهایی بوده که به من لطف داشته اند. بنابراین این نوشته راهنمای خوبی برای پولدار شدن شما نخواهد بود. به عبارت دیگر بعد از خواندن آن همانقدر بی پول خواهید بود که قبل از خواندنش.

    اگر یک روی سکه اقتصاد را عرضه و تقاضا فرض کنیم روی دیگر آن عرضه و نداشتن پول کافی برای خریدن چیزی است که عرضه می شود. تقریبا برای هر آدمی هزاران چیز وجود دارد که نمی تواند بخرد. اصلا شاید تفاوت اساسی آدم با دیگر حیوانات همین واقعیت باشد:

    “پول ندارم فلان چیز را بخرم پس هستم.”

    یک چیزی در دنیای خارج وجود دارد که بدون هیچ دلیل منطقی نمی تواند مال شما باشد. مثل سفر به دور دنیا. یا ازدواج. این پدیده بقدری غیر منطقی و نادرست به نظر می رسد که برای تغییر آن وبلاگ علی سخاوتی را پیدا می کنید و از او که خودش می گوید یک خیِّر نیست، طلب کمک مالی می کنید.

    ولی چرا؟ چرا شما نباید برای خریدن فلان چیز یا عملی کردن فلان ایده یا حتی برای ازدواج پول کافی داشته باشید؟ چند روز پیش جوانی به من می گفت که ایده ای دارد برای تولید آب معدنی از یک چشمه خاص که فقط سی میلیارد تومان سرمایه لازم دارد. چرا آن جوان روستایی با آن همه انرژی و خلاقیت و پتانسیل سی میلیارد تومان ندارد؟

    واقعا چرا؟ نمی دانم. شاید چون شما آدم هستید. هیچ گربه یا سوسکی چنین مشکلی ندارد.

    و البته آدمها سعی می کنند مشکلشان را هر طور شده حل کنند. رویکردهای مختلفی هم برای حل مشکل نداشتن پول وجود دارد. مثلا:

    – کار و تلاش بیشتر

    – پس انداز کردن

    – بکارگیری قانون جذب

    – دزدی

    – گدایی

    – قناعت و نخواستن

    یک داستان کلیشه هست که می گوید وقتی پس از مدتی طولانی و با تلاش فراوان به چیزی که آرزویش را داشتی می رسی، آن چیز دیگر ارزش اولیه را برایت ندارد یا حتی داشتن و نداشتنش یکسان می شود. خوب که چی؟ درست در لحظه ای که داشتن و نداشتن آن چیز برایت یکسان شده است چیز دیگری پیدا می شود که پول کافی برای بدست آوردنش نداری. وقتی از کنفوسیوس خواستند که همه خردش را در یک کلمه خلاصه کند جواب داد: “مخواه”

    مخواه
    مخواه

    ولی واقعیت این است که شما کنفوسیوس نیستید و چیزهایی را می خواهید که برای بدست آوردنشان پول کافی ندارید. از دزدی و گدایی هم خوشتان نمی آید. قانون جذب هم تا به حال شما را به “آنجا” نرسانده است. تلاش و کوشش و پس انداز کردن هم گزینه دلخواه شما نیست.

    خوب چه گزینه دیگری باقی می ماند؟

    شبیه سازی یا مشابه سازی.

    وقتی بچه بودم به خصوص در زمان جنگ تنها چیزی که مشابه داشت دارو بود. وقتی شما برای گرفتن دارو به داروخانه مراجعه می کردید معمولا نسخه پیچ به شما می گفت که دارویی را که پزشکتان تجویز کرده ندارد ولی مشابهش را می تواند به شما بدهد. بعد از مراجعه به چند داروخانه دیگر دو راه بیشتر برای شما باقی نمی ماند: الف- بهبودی به کمک سیستم ایمنی بدن. ب- مصرف داروی مشابه.

    امروزه خوشبختانه برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک مشابه ارزانتر وجود دارد. از ساعت رولکس بگیر تا خودروهای لوکس آلمانی. هر چیزی که فکرش را بکنید قطعا چند مشابه یا چند جایگزین دارد. ما در عصر جایگزین زندگی می کنیم. طب جایگزین. ازدواج جایگزین. دانشگاه جایگزین. غذای جایگزین. جایگزین هایی که ممکن است بسیار ارزانتر یا حتی رایگان باشند.

    تجربه داشتن هر چیزی یا انجام هر کاری که پول کافی برایش ندارید در بیشتر مواقع می تواند با تجربه انجام کارهای دیگر (بسیار ارزانتر یا حتی رایگان) شبیه سازی یا جایگزین بشود. درست مثل خیلی از داروها که “مشابه” دارند. داروها نه تنها داروهای مشابه دارند بلکه حتی با چیزها/کارهایی به غیر از داروهای شیمیایی هم می توانند جایگزین بشوند. کارهایی مثل تغییر رژیم غذایی، ورزش، طب سوزنی، مدیتیشن و غیره.

    طب جایگزین
    طب جایگزین

    اگر بعد از مصرف داروهای مشابه درد شما خوب نشد مطمئنا راهی برای پیدا کردن داروی اصل خواهید یافت. یا به کلی از مصرف دارو صرف نظر می کنید و به سیستم ایمنی بدن خود پناه می برید. منظورم را که متوجه می شوید؟

    خوب شما برای ازدواج یا تولید آب معدنی یا هر چیز دیگری پول کافی ندارید. اوکی. همه ما از این موضوع مطلع شدیم. نداشتن پول کافی دلیل نمی شود که کاری مشابه آن نتوانید انجام بدهید. شما تنها کسی نیستید که پول کافی ندارد. نگاهی به نتیجه این جستجو بیندازید.

    اگر برای خریدن چیزی که می خواهید پول کافی ندارید لزوما معنیش این نیست که دچار بخت بد یا یک بیماری لاعلاج هستید. نداشتن پول کافی در بیشتر مواقع فقط و فقط به این معنی است که عده ای در جایی چیزی را گرانتر از قدرت خرید شما بسته بندی کرده اند.

    مطالب مرتبط:

    پیچیدگیهای داشتن

  • پاسخ به برخی سوء تفاهمات درباره کتاب امکان

    با الهام از کامنت زیر و کامنتهای دیگر:

    “با سلام. من نمیدونم که شما کی ایمیل من رو میخونید و آیا اصلا میخونیدش یا نه. من دختر مستعدی هستم که متاسفانه بعد از 7 سال درس خوندن و اسیر دام سیستم غلط آموزش کشور بودن، حالا حدود یک ساله که از مقطع ارشد رشته ریاضی فارغ التحصیل شدم و تو26سالگی بیکار بیکارم و افسرده و شرمنده از نگاه پدر و مادرم بعد از آنهمه هارت و پورتی که برای مدرک گرفتن میکردم! تو تمام این سال ها من و دوستانم فریب خورده های جوانی بودیم و خام وهیج راهنمایی نداشتیم. الان نیمه شبه و باز از غصه خوابم نمیبره ، امروز کتاب صوتی “امکان” شما را گوش دادم و بعد از کلی آه و حسرت از نداشتن یک راهنما اسم شما را سرچ کردم و آمدم اینجا. گریه امانم نمیدهد من برای این کتاب به شما افتخار میکنم. فقط شما رو به خدا این کتاب رو به دست همه ی بچه ها برسونید تا دیر نشده. ای کاش حداقل 3 سال پیش که به شدت برای کنکور فوق لیسانس اشتیاق داشتم با شما آشنا شده بودم. چیزی به نماز صبح نمانده برای شما از خدا سلامتی و خوشبختی میخواهم. متشکرم”

    – فکر می کنید اسیر دام سیستم غلط آموزش کشور بوده اید؟ شاید. الان آزاد شده اید؟ اسیر دام سیستم دیگری نیستید؟ احساس آزادی نمی کنید؟ چه شرایطی باید مهیا باشد که شما آزاد باشید؟ آدمها به دلایل مختلف اسیر می شوند. اسیر زندان. اسیر مواد مخدر. اسیر همسر ناجور. اسیر قرض. اسیر افکار آزار دهنده. اسیر بیماریهای مزمن. خوب این چیزها واقعیت دارد. شما هم یک مدت اسیر بودید. که چی؟

    – تو 26 سالگی بیکار هستید؟ خوب یک کار پیدا کنید. هر کاری. در اسرع وقت. هر چه زودتر این کار را بکنید زودتر از حالت افسردگی و شرمندگی خارج می شوید. این کار بهتر است ربطی به مدارکتان نداشته باشد. شما اسیر بودید. فقط چیزهای بدرد بخوری را که در این مدت یاد گرفتید برای خودتان نگه دارید، بقیه اش را دور بریزید. اینجوری خیلی سریع کار پیدا می کنید. و زودتر یاد می گیرید که اشتباه “هارت و پورت کردن” گذشته را کمتر تکرار کنید. از مدرک و تجربه دانشگاه رفتنتان فقط به شکل غیر مستقیم استفاده کنید. منظورم را که متوجه می شوید؟

    – کتاب رو بدست همه بچه ها برسانم؟ تا دیر نشده؟ نگران نباشید. دیر نمی شود. هر بچه ای به موقع لزوم ایده های مناسب برای زندگی خودش را پیدا می کند.

    – ایده های کتاب امکان پول می خواهد؟ ممکن است. شاید. گدایی یا دست فروشی هم پول می خواهد؟ شاگردی کردن هم؟ کار کردن، کتاب نوشتن، کتاب خواندن هم؟ شاید. لزومی ندارد هر سی ایده را تجربه کنید. خوشبختانه هنوز مؤسسه ای پیدا نشده که مدرک معتبر “امکان” ارائه بدهد. چیزی مثل آی. سی. دی. ال. International Possibility Driving License آی. پی. دی. ال. اگر گدایی و دست فروشی و کار کردن و کتاب خواندن فعلا برای شما مقدور نیست یا پول لازم دارد فعلا می توانید با غر نزدن شروع کنید. البته این یکی از گدایی هم سخت تر است ولی خوب من اکیدا آنرا به شما توصیه می کنم. ایده آسانتر می تواند چسباندن کلمه “نمی دانم” به آخر جمله هایتان باشد. در ضمن کمی مهربانتر باشید. حداقل با خودتان. شما فقط 26 سال دارید. شما چند سال اسیر بوده اید. ببینید اسرای دیگر معمولا بعد از آزادیشان چکار کرده اند. به یک گربه غذا بدهید. به پارک بروید. به آسمان نگاه کنید. نمی دانم یک کاری که پول نخواهد. لزومی ندارد که حتما ایده ای از کتاب امکان یا پیشنهاد من یا شخص دیگری باشد. ایده های خودتان را عملی کنید. ایده ای دارید؟ نیازی نیست به من بگویید.

    – فکر می کنید وقت زیادی به هدر داده اید. بعد از این هم خواهید داد. با خواندن این خزعبلات و نوشتن کامنت درباره اش و خیلی کارهای دیگر. قطرات وقت با ارزش شما -بدون ایجاد هیچ موجی- به اقیانوس بی کران اوقات به هدر رفته بشری خواهد پیوست. مشکل هدر دادن وقت نیست. مشکل اصلی اینست که نمی دانید با این همه وقت که دارید چکار کنید. من هم نمی دانم.

    – از غصه خوابتان نمی برد؟ خوب شما تنها نیستید. میلیونها نفر از غصه خوابشان نمی برد. غصه خوردن بخشی از زندگی ماست. البته بعید می دانم غصه شما مربوط به دانشگاه رفتن یا اسارت شما در سیستم غلط آموزشی کشور باشد. این واقعیت که غصه می خورید یا شب گریه می کنید نشان می دهد که هنوز نبض دارید. و انشاءالله کمی تشنگی و آمادگی برای کج کردن سر خر و کمی تغییر. چگونه؟ نمی دانم. شاید با تمرین روزنه.

    – ای کاش سه سال پیش این کتاب به دست شما می رسید. ظاهرا من هم چنین جمله ای توی کتاب امکان نوشته ام. ای کاش دقیقا یعنی چی؟ شما همه کارهایی را که سه سال پیش می توانستید بکنید امروز هم می توانید انجام دهید. سی سال دیگر هم خواهید توانست. این سه سال چه چیزی را از شما گرفته است؟ شاید اگر سه سال پیش این کتاب به دست شما می رسید نه تنها از آن خوشتان نمی آمد بلکه مانند بعضی ها ایده های آنرا غیر عملی یا دور از واقعیت یا غیر ممکن یا چرند می یافتید. خیلی از خواننده ها چنین نظراتی دارند. ممکن بود سه سال دیگر هم ادامه می دادید و دکترا می گرفتید و در سن 29 سالگی بیکار می شدید.

    – دانشگاه رفتن باعث شده است که من اینگونه فکر کنم و اینگونه بنویسم؟ البته. کسی هم که سالها بعد از یک بیماری مزمن درباره اش چیزی می نویسد قاعدتا تحت تاثیر بیماریش آن چیزها را نوشته است. من اگر دانشگاه نرفته بودم بعید بود بتوانم این چیزها را بنویسم. آیا از این جمله می توان نتیجه گرفت که دانشگاه رفتن برای همه خوب است؟ نمی دانم. شاید.

    – به خدمت سربازی پسرها اشاره نکرده ام؟ خوب به خیلی چیزهای دیگر هم اشاره نکرده ام. شاید چون سربازی رفتن را یک ایده نمی دانستم. سربازی اجباری است. ظاهرا قبلا با همین نام (اجباری) خوانده می شده است. خوب ممکن است بگویید اینکه تصمیم بگیرید قبل از دانشگاه به سربازی بروید یا بعد از آن، یک تصمیم است و نیاز به ایده دارد. چنین انتخابی استراتژیک تر از آنست که من بتوانم درباره اش اظهار نظر کنم. همه ایده های کتاب امکان یا هر ایده دیگری در زمان انجام خدمت سربازی نیز قابل اجرا هستند.

     – من سعی نمی کنم اینجا چیزی به شما بفروشم. قصد برند سازی هم ندارم. علاقه ای به نوشتن یک کتاب دیگر در این زمینه با همکاری شما که ایده های بهتر و علمی تر و عملی تر دارید هم همینطور.

    – با عرض پوزش به دلیل زیاد شدن مطلب درباره کتاب امکان و با امید به اینکه بتوانیم آنرا به تاریخ بسپریم و به زندگیمان ادامه بدهیم.

    مطلب مرتبط آینده:

    وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید