دسته: رشد

  • رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

    در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.

    اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.

    جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)

    جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.

    بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.

     

    اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.

    برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.

    نظریه دلبستگی

    در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.

    بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.

    لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه  دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.

    ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.

    در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.

    فازهای دلبستگی

    فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود

    فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا

    فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال

    فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری

    قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.

    دلبستگی و جدایی در طول عمر

    اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.

    بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.

    همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.

    بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.

  • رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

    ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.

    پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده  ای در این زمینه شد.

    الگوهای دلبستگی

    در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.

     

     

    1- نوزادان با دلبستگی ایمن

    Securely Attached Infants

    این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.

    وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.

    آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.

    2- نوزادان ناایمن – اجتنابی

    Insecure-Avoidant Infants

    این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.

    از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.

    مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.

    تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده  شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”

    بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.

    3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا

    Insecure-Ambivalent Infants

    این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.

    این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.

     

    بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.

  • چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

    پس پرده:

    دو نفر یکدیگر را می بینند.

    از هم خوششان می آید.

    از هم خوششان می آید یعنی چی؟

    جهان هستی و میلیونها سال تکامل، با احتمال بالایی تضمین می کند که فرزندان آنها سالم و قوی خواهند بود.

    ممکن است برای این خوش آمدن کلی دلیل منطقی هم فراهم شود. از تفاهم و علایق مشترک فردی بگیر تا همسانی خانواده ها تا تایید مشاور روانشناس و دوستان و اطرافیان.

    و بعد دو نفر وارد رابطه ای می شوند که هدف غایی آن میلیونها برابر بزرگتر و قویتر از آرزوهایی است که خودشان برای خودشان متصورند. رابطه ای که به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد خوشبختی آن دو نفر است.


    فرض بزرگ

    یک نفر آن بیرون هست که با جستجوی زیاد،  دقت کافی و استفاده از تجربیات دیگران می توان او را یافت. می توان او را در میان آن همه گزینه ناجور برگزید. آن شخص شریک خوشبختی شما خواهد بود. کسی که نه تنها شما را در بزرگ کردن بهترین فرزندان همراهی می کند، بلکه رانندگی، آشپزی و عشقبازیش از روز اول تا روز آخر تحسین شما را همواره بر خواهد انگیخت.

     


    فرض از کجا می آید؟

    از رومانتیسیسم.

    شما ایده ای را خریده اید که تبلیغات فیلمها و آهنگهای پاپ به شما فروخته اند. خوشبختی ای که در دو ساعت فیلم می تواند اتفاق بیفتد ولی در زندگی واقعی هرگز. اگر همه زوجهای خوشبختی که در اثر انتخاب درست به چنین هارمونی در زندگیشان رسیده اند از روی کره زمین جمع کنید، می توان آنها را در جزیره کیش یا شهر جدید هشتگرد جا داد. و به احتمال خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد – صرف نظر از متدولوژی انتخابتان – شما یکی از آن زوجهای خوشبخت برنده لاتاری زندگی نخواهید بود. حتی اگر بعد  از سه چهار بار شکست و جدایی، باور داشته باشید که حالا دیگر اطلاعات و تجربه تان برای انتخاب بعدی به درجه کمال رسیده است.


    خوب که چی؟

    فاطمه سؤال زیر را پرسیده است:

    “حالا که خودتون هم تمایل دارید به صحبت کردن (یا شایدم من اینطور برداشت کردم )ممکنه خواهش کنم داستان آشنایی و ازدواجتون رو بنویسید
    چطور شد که فکر کردید همسرتون فرد مناسبی برای ازدواجه یا شاید هم واقعا ابتداً فرد مناسبی بودن.”

    داستان آشنایی و ازدواج من و اینکه چطور شد که فکر کردم همسر من فرد مناسبی برای ازدواج است شبیه داستان همه آدمهاست. فرق زیادی ندارد. مگر اینکه به جزئیات رمانتیک آن علاقه داشته باشید. مثلا اینکه اولین بار کی همدیگر را بوسیدیم و اولین دسته گلی که من خریدم چه گلهایی داشت. که اگر اینطور باشد هر فیلم رمانتیکی تماشا کنید یا هر آهنگ پاپی گوش بدهید بیشتر از جواب من سرگرمتان خواهد کرد.


    در افتادن پرده

    میترا پرسیده است:

    “خانومتون باعث دندون قروچه و آفت و اختلالات گوارشی بودن؟
    بی خوابی و نا امیدی و سرخوردگی؟
    الان معمولا قبل از ازدواج آشنایی هست شما نباید با همچین آدم بیماری ازدواج میکردی.

    حالا کردی اکی دلت اسیر شده و دوستش داشتی.
    الان چرا زنی که اذیتت کرده رو و مهریه هم نداره طلاق نمیدی که هر روز نخوای بیشتر هزینه نفقه و ….. بدی؟

    بنظر من شما یا با ما یا با خودت صادق نیستی.
    همه ماجرا اینطوری نیست شاید این رابطه و موندن خانومت برات سودی داره.
    مادی یا معنوی

    ما زن ها رو دیو نشون میدی که چی بشه؟”

    حق با شماست.

    من نه با شما به اندازه کافی صادق هستم و نه با خودم.

    البته می خواهم بیشتر صادق باشم. هر نوشته کمی صداقت بیشتر. اوکی؟

    البته که همه ماجرا اینطوری نیست و البته که من هنوز همه ماجرا را نگفته ام و شاید هم هرگز نیازی به گفتن همه ماجرا نباشد.

    قسمتی از ماجرا به این بر می گردد که من هر چه تلاش می کنم وضعیت خودم را در رابطه ای که داشتم – بدون مقصر جلوه دادن همسرم یا خودم – توصیف کنم، میترا و خوانندگان دیگر که مثل او با ذهنیت پیدا کردن مقصر -> قضاوت -> محکوم کردن مقصر -> بستن پرونده داستان را می خوانند دچار سوء تفاهم می شوند.

    یک رابطه می تواند مخرب باشد. بدون اینکه لزوما یکی از دو طرف یا هر دو آنها مقصر باشد.

    یک خواننده دیگر نوشته است:

    “قطعا مقصر اصلی نه شمایید نه اون خانم جفتتون مقصرید.”

    این جمله را هر یک از شما بارها شنیده است و بارها هم در آینده خواهد شنید.

    کدام تقصیر؟ مگر من از تقصیر حرف زدم؟

    این رابطه، البته به این شکل و قالب که در مجتمع های قضایی در جریان است برای من سود دارد. برای من مثل کلاس درسی است که می خواهم تا پایان ترم همه کلاسها را از اول تا آخر شرکت کنم و همه سؤالاتم را از استادش بپرسم. آیا این سود از نظر شما منطقی است؟

    قصد ندارم قبل از اینکه کنجکاویم در این زمینه برآورده بشود این کلاس را ترک کنم. آیا این جمله در دستگاه معادلات اقتصادی شما قابل فهم است؟

    سؤال مهم این نیست که من چرا وارد رابطه با همسرم شدم و چرا شش سال در آن رابطه ماندم.

    طلاق

    سؤال مهم اینست که چرا تصمیم گرفتم رابطه را قطع کنم؟

    تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

    من باور دارم یک فرد هم مانند هر موجود زنده دیگری رشد می کند. این رشد در هر مقطعی از زندگی ممکن است باعث شود او به یک رابطه جدید وارد شود یا از یک رابطه موجود خارج.

    مهم نیست دو نفر با چه معیارهایی و با چه منطق تصمیم گیری وارد یک رابطه شده اند. چیزی که اهمیت دارد اینست که حالا بعد از دو ماه یا بعد از بیست سال، یکی از (یا هر دو) آنها از دایره ای که دو ماه یا بیست سال پیش اسمش رابطه بود، خارج شده است. نه از روی تقصیر و اشتباه و بدجنسی و بی شعوری و ناسپاسی. که از روی رشد و تحول.

    البته که به این سادگی هم نیست. خیلی ها از جمله خود من تلاش می کنند چیزهای خوبی را که در دو ماه یا بیست سال گذشته، ” آن رابطه” برایشان به ارمغان آورده است حفظ کنند. از بچه ها گرفته تا ویلای شمال و رابطه جنسی سهل الوصول و احساس امنیت در ابعاد مختلف.

    نکته باریک تر از موی دو دلی و تکه پاره شدن بین ماندن و رفتن، در انتخاب بین جنس سؤالهایی که آدم در هر یک از این دو جهت از خودش می پرسد نهفته است.

    اگر بروم چه چیزهایی از دست خواهم داد؟

    اگر بمانم چه چیزهایی بدست خواهم آورد؟

    یا برعکس.

    اگر بمانم چه آدمی خواهم شد؟ یا چه آدمی دارم می شوم؟ یا چه آدمی نخواهم شد؟

    رفتنم در بودنم چه تاثیری خواهد داشت؟ چه آدمی می خواهم باشم یا بشوم؟

    داشتن یا بودن

    دسته بندی بودن و داشتن و پرسیدن متناوب دو سؤال آخری از خودم، به من کمک کرد که تصمیم رفتن بگیرم. منظورم از رفتن، بیرون رفتن از رابطه است. رابطه ای که برای من دیگر کار نمی کرد و خوب نبود و من خود را از دایره اش بیرون حس می کردم.

    تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

    آیا منطقی است که من فراسوی خطا و گناه، وضعیتم را توصیف کنم؟ آیا می توانید بپذیرید که در این داستان کسی مقصر نباشد؟

  • اگر تنها یک چیز از دوران جدایی آموخته باشم

    منشی دادگاه بعد از بیرون کشیدن پرونده از بایگانی به من گفت که دلیل ممنوع الخروج شدنم عدم تهیه مسکن برای همسرم بوده است. من از او خواستم شماره قانونی که طبق آن من را ممنوع الخروج کرده اند به من بدهد. گفت باید به واحد مشاوره در طبقه اول مراجعه کنم.

    در واحد مشاوره که نسبت به بقیه واحدها بسیار خلوت بود تعداد زیادی آدم با یک میز جلویشان -مثل قهوه خانه های قدیمی – دور تا دور اتاق نشسته بودند. وقتی مشکلم را برای یکی از آنها بازگو کردم، چهار پنج نفر که در صدارس نشسته بودند همزمان شروع کردند به مشاوره دادن. البته مشاوره که چه عرض کنم. از آنها اصرار که همسرم مهریه اش را اجرا گذاشته است و از من انکار که مهریه ای در کار نیست. بالاخره که مساله را فهمیدند متفق القول نظرشان این بود که حکم تهیه مسکن به تنهایی نمی تواند موجب ممنوع الخروجی بشود و حتما باید با نظر کارشناس به یک عدد برسد و پرداخت نکردن آن عدد به معنای داشتن دین و الخ. نتیجه اینکه باید بر می گشتم و با قاضی شعبه صحبت می کردم.

    برگشتم و با قاضی صحبت کردم. قاضی که مرد میان سال، آرام و موقری به نظر می رسید. پرونده را با دقت مطالعه کرد و چند تا سؤال از من پرسید.

    “آیا در دوران عقد هستید؟”

    من جواب دادم که خیر در دوران جدایی هستیم.

    دوران جدایی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم از همان آغاز رابطه با همسرم – که هنوز نمی توانم از او به عنوان همسر سابقم یاد کنم – شروع شد. رابطه ای پر از جنجال و کشمکش و دل شکستگی و دعوا و زور  زدن. در طول این مدت نشانه های فیزیکی مانند آفت دهان، بی خوابی، اختلالات گوارشی و دندان قروچه در خواب به طور متناوب احساساتی مانند نا امیدی، سر خوردگی، خشم، افسردگی، ترس و اضطراب را همراهی می کردند.

    معمولا کسانی که این داستان را می شنوند یا به انتخاب من در ابتدا ایراد می گیرند یا به رویکرد من در خلاص شدن از این وضع در انتها. در نهایت هم با این آرزو که “ایشالله زودتر همه مشکلاتت حل بشه” گفتگو را خیلی زودرس رها می کنند.

    گفتگویی که قبل از هر چیز نشانه اینست که من در وضعیتی هستم که تمایل (و نیاز) دارم درباره آن حرف بزنم. درباره خود وضعیت، درباره وسط وضعیت، درباره اینجا و اکنون، نه درباره ابتدا و نه درباره انتهای آن. اینجاست که می تواند به من چیزی یاد بدهد و باعث رشد من بشود. این همه شتاب و اصرار برای گریز به اول و آخر داستان برای چیست؟ و برای حل (resolve) کردن مشکلی که به درستی نمی دانیم چیست و مطمئن نیستیم که حتی بتوان آنرا “مشکل” نامید؟

    آقای قاضی از من خواست که یک لایحه بنویسم و تقاضایم را مبنی بر خروج از وضعیت ممنوع الخروجی به پرونده اضافه کنم. برای تهیه کاغذ به واحد فتوکپی در همسایگی واحد مشاوره رفتم  و بعد از کلی اصرار خانم کاغذفروش را راضی کردم که به من دو برگ کاغذ بفروشد. چون معتقد بود که قاضی لایحه دستنویس را قبول نمی کند.

    لایحه ای را که نوشته بودم به آقای قاضی دادم و تمام مدت تلاش کردم که سر اینکه آقای قاضی بر اساس کدام ماده قانون حکم ممنوع الخروجی من را صادر کرده است، با او وارد بحث نشوم. می توانید ببینید که من بین منافع شخصیم و گسترش عدالت مطلق کدام را ترجیح داده ام.

    آقای قاضی قرار است هفته بعد پرونده را بررسی و حکمش را صادر کند. و این فقط یکی از چند پرونده بازی است که من باید منتظر باشم تا قاضی حکمش را صادر کند. بعضی از این پرونده ها هنوز باز نشده اند (زمان دادگاه نرسیده است) یا من از وجود آنها یا احتمال تشکیلشان بی اطلاعم.

    طلاق

    این پرونده ها کی بسته می شوند؟ کی تکلیف من روشن خواهد شد؟

    نمی دانم. عجله برای چیست؟

    روشن نبودن تکلیف و داشتن چند پرونده باز چه تاثیری می تواند در زندگیم داشته باشد؟

     

    می توانم بگویم که رفت و آمد به مجتمع های قضایی که من تا اینجا سه تای آنها در غرب و شمال تهران را دیده ام، تجربه خوبی بوده است. ساختمانهایی نوساز و تمیز که مستقل از کانتکست طراحی شده اند. یعنی اگر در آینده نیاز به قضا کاهش پیدا کند و برای کار دیگری افزایش، به راحتی و بدون اینکه کسی از درون یا بیرون متوجه بشود که اینجا یک روز مجتمع قضایی بوده است، می توان تغییر کاربری داد.

    برخورد قضات و کارمندان شعبه های دادگاه ها نسبتا خوب و مؤدبانه است. و تا جایی که من دیدم همه مشغول کارند. البته بهتر است آدم خودکار و چند برگ کاغذ سفید همراه داشته باشد. و بداند که منظور از لایحه همان چیزی است که می نویسی و زیرش را امضا می کنی.

    اینجانب علی سخاوتی فرزند …..

    رفت و آمد به مجتمع های قضایی که خیلی از آنها تاکسی خور نیستند هزینه بر است و کلی زمان می گیرد. مثل خیلی از فعالیتهای دیگر. اگر هم آدم محکوم بشود باید علاوه بر دینی که از سوی قانون روی گردنش گذاشته شده است، هزینه های دادرسی و کارشناسی و وکیل طرف مقابل را نیز بپردازد.

    خوب که چی؟ نوشتن این حرفها چه فایده ای دارد؟

    چیزهایی اتفاق افتاده است. حاصل یک سلسله تصمیم و وقایع از شش سال یا از شش میلیون سال قبل تا امروز. و حالا با دریافت چند تا ابلاغیه و چند بار دادگاه رفتن و محکوم شدن به پرداخت چند میلیون تومان و ممنوع الخروج شدن، احساساتی در من بوجود می آید. تحریک می شوم ولی نمی دانم که چکار باید بکنم و چگونه باید خودم را با این وضعیت تطابق بدهم. ناخودآگاه تلاش می کنم که از درد و ابهام و عدم قطعیت پرهیز یا فرار کنم.

    خیلی ها که (به مواد مخدر یا الکل) معتاد می شوند برای پرهیز از  درد و ابهام این کار را می کنند.

    فرار به ابتدا و انتهای داستان با “ایشالله درست میشه” و “تصمیم درستی نگرفتی” یا “انتخابت اشتباه بود” مخدری است که تنها کاربردش سرکوب درد یا تسکین موقت آن یا منجمد کردن زخمی است که هرگز فرصت التیام نمی یابد.

    خوب به جای پرهیز از درد یا معتاد شدن چکار می توان کرد؟

    بعضی از متخصصان ترک اعتیاد از جمله آقای پالیش معتقدند که یک نفر به همان اندازه رازهایش بیمار است. مهم نیست که فرایند طلاق من چقدر طول می کشد و در این فرایند، من چند بار دادگاه می روم، چقدر نفقه و چیزهای دیگر پرداخت می کنم، چند ماه زندان می روم و چند سال ممنوع الخروج می شوم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که احساسات من در این مدت توسط خودم سرکوب نشود. و به کمک دیگران در فرار به اول و آخر داستان، پدیده های اینجا و اکنونم را در بخشی از وجودم منجمد نکنم. منظورم را متوجه می شوید؟

    برای این کار تنها کاری که از دستم بر می آید صحبت کردن درباره تجربه ها و احساساتم و ارتباط برقرار کردن با آدمهاست. آقای هری در این سخنرانی تد می گوید که تنها راه ترک اعتیاد، از میان ارتباط با آدمها می گذرد. ترک اعتیاد به تنهایی میسر نیست. هرچقدر هم که یک معتاد از خودش اراده نشان بدهد.

    هر بار که درباره تجربیاتم و احساساتم حرف می زنم یا می نویسم نیازم برای گریز از اینجا و اکنون کمتر می شود. برای اینکه همه مشکلاتم زودتر حل بشود هم همینطور.

  • تائوی علی سخاوتی – اغراض یک من ماست چقدر کره می دهد

    سرخپوستان آمریکای شمالی معتقدند که اسم آدمها باید تغییر کند. آدمها بر اساس تجربیاتی که در مراحل مختلف زندگی کسب یا درکی که از دنیایشان پیدا می کنند، اسم تازه ای برای خودشان انتخاب می کنند. برای مثال: زن طوفان، آب زلال، به دنیا آمده در زمان زلزله، خداحافظی با گلهای بهاری و حمل کننده بذرها در یک سبد.

    زمانیکه کسی به یک درک/شهود تازه ای (revelation) می رسد، اعضای قبیله را جمع می کند و در مراسم جشنی (دور آتش؟) اسم جدیدش را به همه اعلام می کند.

    بعضیها مانند دریاچه در طول عمرشان فقط کمی تغییر می کنند و بنابراین به تعداد اسمهای کمی نیاز دارند. بعضی ها هم مثل یک رود بزرگ از سرچشمه تا رسیدن به دریا تحولات زیادی را تجربه می کنند. و قاعدتا به نامهای زیادی که بیانگر آن تحولات باشند هم نیاز دارند.

    هر یک از این اسمها علاوه بر اینکه در زمان خودش به آدم هویت می دهد و می تواند ارتباط معناداری – مثلا بین “گوزن قوی” و “روباهی که گوزن را تعقیب می کند” -میان افراد یک جامعه برقرار کند، می تواند نقشه زندگی یک فرد را در کانتکست کلیت زندگی ترسیم کند. هر اسم به مثابه یک نقطه روی نقشه. یا یک milestone در مسیر.

    این نقطه ها هستند که به خود آدم و به دیگران می گویند که از کجا آمده، یا کجاها بوده است.

    یکی از این نقطه ها برای من زمانی بود که برای اولین بار لذت راه رفتن با یک کفش درست و حسابی را درک کردم. بعد از سالها -بیش از دو دهه از زندگیم – خریدن و پوشیدن کفشهایی که چند هفته اول باعث تاول پا می شدند و بعد هم تا زمانیکه آنها را می پوشیدی سایه سنگین ناراحتشان را توی پایت و روی روح و روانت حس می کردی.

    حقش بود همان موقع جشن می گرفتم و دور آتش به همه اعلام می کردم که اسم من از آن به بعد، “راه رونده با کفش خارجی مارک دار” یا یک همچین چیزی است. لزومی نداشت اسم جدیدم را به یک جمله توصیفی محدود کنم. می توانستم برای اسم جدیدم چند پاراگراف بنویسم که همه زمانهایی را که مجبور بودم با پاهای تاول زده راه بروم، روایت کند. یا همه زمانهایی که مجبور بودم علاوه بر فکر کردن به تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم، به یک چیز دیگر هم تمرکز کنم. یا همه زمانهایی که به خاطر تنگی یا گشادی یا سنگینی قسمتی از کفشهایم ترجیح می دادم اصلا بیرون نروم.

    حقش بود قبل از جشن فوق یک مراسم یادبود برای فرصتهایی که به دلیل کفش ناجور از دست داده بودم، برگزار می کردم. یک مراسم سوگواری ولی نه خیلی غمگین. چون حالا دیگر -با خریدن یک جفت کفش خارجی خوب و راحت – در حال پشت سر گذاشتن همه آن روزهای تاریک بودم. ظاهرا سرخپوستان آمریکای شمالی برای روزهای از دست رفته اسم انتخاب نمی کنند. ولی خوب اگر آدم بفهمدکه در گذشته اسم واقعیش چیز دیگری بوده است، چکار باید بکند؟

    بهتر بود این دو مراسم را با هم ادغام می کردم. یک سوگواری مختصر ملودراماتیک قبل از یک جشن مفصل. ولی همه باید می فهمیدند که اسم من قبل از “راه رونده با کفش خارجی مارک دار”، “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت” بوده است. یا “چه پائیزهایی را که در پارک قدم نزدم.” یا “کفشهایم اجازه ندادند که چشمانم ببینند.” یا “کفشهایم مانع چشمهایم.”

    قبل از هر دو این مراسم، جشن دیگری باید برگزار می کردم و به همه اعلام می کردم که از آن به بعد من را به اسمی صدا بزنند که دختری که به ابراز علاقه من به او، ابراز علاقه کرده بود، من را با آن اسم صدا می زد. اسمی که آن روزها بیشتر شبیه یک نام مستعار می نمود ولی الان که خوب فکر می کنم چیزی کم از یک نام جدید سرخپوستی نداشت. درک من از دنیای اطرافم در آن زمان، علاوه بر اسم انتخابی او، با اسمهایی مانند “بردم گوهر مقصود” یا “عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد” یا “کی ببینمت؟” هم قابل توصبف بود.

    حالا دیگر زندگی من بیشتر شبیه یک رود پرتلاطم شده بود که روزی دو بار اسم عوض می کرد. برخلاف روزها و ماهها و سالهای قبل که علاوه بر اسم “درونگرا شده خانه نشین به دلیل کفش ناراحت”، نامهایی چون “مامان چرا منو بدنیا آوردی؟” یا “سربازی که دلیلی برای جنگیدن ندارد” یا DEZBA (به جنگ رفت، جنگی در کار نبود) یا “خداییش آمدنم بهر چه بود؟” یا “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست”، توصیف حال و هوا و درک و برداشتم از دنیای اطرافم بودند. این را هم بگویم که اسم “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم” بیشتر وقتها جزء گزینه های موجود بود ولی خوشبختانه هرگز انتخاب نشد.

    “بردم گوهر مقصود” خیلی زود جایش را داد به “هولی شت، این دریا چه موج خون فشان دارد” یا “چرا جواب تلفنمو نمیدی؟”. البته نه برای همیشه. بعد از چند ساعت گفتگوی تلفنی و جبران مافات برای چیزهایی که نباید می گفتم یا نباید می کردم یا باید می گفتم یا باید می کردم، اسمم دوباره می شد “بردم گوهر مقصود”. البته فقط برای چند ساعت. یا چند روز. تا اسمم دوباره به چیزی مثل “what the fu** is wrong with me” تغییر کند.

    این میزان از تغییر اسم و همچنین بازگشت به اسامی قبلی، در سنت سرخپوستان آمریکای شمالی دیده نمی شود. منطقی هم هست. اگر سرخپوستان می خواستند اینقدر اسم عوض کنند، دیگر فرصتی برای شکار یا مبارزه با سفیدپوستها پیدا نمی کردند.

    هدف این نوشته ارائه یک اتوبیوگرافی از همه milestone های زندگیم نیست. همین چند تا milestone برای شرح اغراض نوشته یک من ماست چقدر کره می دهد کافی هستند. برای شرح اغراض پرهدفی یا بی هدفی هم همینطور.

     

    پانوشت اول:

    در فلسفه چینی آهنگ زندگی که در سراسر جهان هستی نواخته می شود، برایند فعالیت دو نیروی مکمل یعنی یین و یانگ است. وقتی که یین به اوج خودش می رسد به نفع یانگ فروکش می کند و بر عکس. نقطه های سفید و سیاه نشانه این هستند که هر نیرو بذر نیروی مقابل را درون خودش دارد و هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند وجود داشته باشند.

    پانوشت دوم:

    کوئیز بعدی مثل کوئیز قبلی بدون سؤال نخواهد بود بنابراین نوشته را چند بار و با دقت بخوانید.

    نوشته مرتبط بعدی:

    آن دختر هم واقعا من را دوست داشت و هم واقعا من را دوست نداشت

    تائوی مرتبط:

    The Tao that can be told is not the eternal Tao.

    The name that can be named is not the eternal name.

    The nameless is the beginning of heaven and Earth.

    The named is the mother of the ten thousand things.


    That which shrinks

    Must first expand.

    That which fails

    must first be strong.

    That which is cast down

    must first be raised.

    Before receiving

    There must be giving.

    ~ Tao Te Ching

     

  • ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

    مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

    [ted id=2217]

    اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

     1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

    2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

    3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

    4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

    5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

    6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

    7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

    8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

    9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

    10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

  • گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

    احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

    “به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
    آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
    اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
    اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
    اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

     

    قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

    توجه از کجا می آید؟

    ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

    خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

    معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

    اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

    حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

    نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

    پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

    بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

    حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

     

    حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

    زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

     

    اسهال

    در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

    علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

    احسان پرسیده است:

    “اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

    این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

    به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

    سؤال بهتر اینست که:

    “چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

    همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

    داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

    کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

    این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

     

    مؤخره

    بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

     

    مطالب مرتبط:

    ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

    مطلب مرتبط آینده

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

     

    پانوشت

    آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
    جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
    دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
    ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
    هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
    حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
    هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
    هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
    آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
    تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
    رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
    بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
    حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
    گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
    زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
    تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

    ~ مولانا

     

  • ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    داستانی در دفتر پنجم مثنوی معنوی هست با این عنوان:

    “داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند، و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه، و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف یافت. لکن دقیقه کدو را ندید، کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور، و با خر جمع شد بی کدو، و هلاک شد به فضیحت، کنیزک بیگاه بازآمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم، ..یر دیدی کدو ندیدی، ذکر دیدی آن دگر ندیدی…”

    کدو

    داستان نسبتا ساده ای است حول این محور که خاتون کدو را ندیده است. الیته مولوی در این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای دیگرش خیلی سریع و با عجله به همان تله ای می افتد که خاتون داستانش افتاده است. یعنی ندیدن کدو. به همان تله ای که من همین الان در نوشتن این مطلب دارم می افتم.

    مولوی از همان ابتدای داستان نتیجه اخلاقی مورد نظرش را اینجوری ارائه می دهد:

    میل شهوت کر کند دل را و کور               تا نماید خر چو یوسف، نار نور

    کدو در اینجا آن قسمتی از اطلاعات است که به عمد یا غیر عمد دریافت نمی شود. یا نادیده گرفته می شود. همه انسانها در طول عمرشان برای تصمیمهایی که می گیرند (یا نمی گیرند) هزاران بار کدو را نمی بینند یا آنرا نادیده می گیرند. اشتباه از کجا می آید؟ البته من از مولوی انتظار ندارم که به تئوری اطلاعات، گشادی اطلاعاتی، تفاوتهای شخصیتی و غیره تسلط داشته باشد و در شعرش دلایل کدو ندیدن خاتون را به شکلی علمی و از ابعاد مختلف تشریح کند. چیزی که در این داستان خیلی توی ذوق می زند اینست که شاعر دقیقا همان کار خاتون را انجام می دهد. چه کاری؟

    “تصمیم گیری سریع با اطلاعات محدودی که دریافت کرده است.”

    خاتون جماع کنیزکش با خر را می بیند و سریع تصمیم می گیرد که او هم می تواند عین این عمل را تکرار بکند.

    در فرو بست آن زن و خر را کشید      شادمانه، لاجرم کیفر کشید

    مولانا هم با همین سرعت به آسیب شناسی خربازی خاتون می پردازد. اگرچه کنیزکی هست که سعی می کند اشکال کار هر دو آنها را یادآدوری کند. ولی خاتون مرده است و مولوی هم بدون اینکه بخواهد به کنیزک داستانش گوش بدهد، فقط بدنبال نتیجه گیری اخلاقی است:

    آن کنیزک می شد و می گفت آه        کردی ای خاتون تو استا را به راه

    کار بی استاد خواهی ساختن            جاهلانه جان بخواهی باختن

    ای ز من  دزدیده علمی ناتمام           ننگت آمد که بپرسی حال دام؟

    …..

    پس کنیزک آمد از اشکاف در          دید خاتون را بمرده زیر خر

    گفت ای خاتون احمق این چه بود       گر ترا استاد خود نقشی نمود؟

    ظاهرش دیدی، سرش از تو نهان      اوستا ناگشته بگشادی دکان؟

    ..یر دیدی همچو شهد و چون خبیص    آن کدو را ندیدی ای حریص؟

    یا چو مستغرق شدی در عشق خر      آن کدو پنهان بماندت از نظر؟

    ظاهر صنعت بدیدی زواستاد            اوستادی برگرفتی شاد شاد؟

    همانطور که ملاحظه می کنید مولوی در مورد حرص و جهالت خاتون تصمیمش را گرفته است و سؤال بیشتری برای روشنتر شدن انگیزه های خاتون ندارد. سؤالهایی چون: آیا خاتون مجرد بوده است؟ آیا همسر خاتون از اختلالات جنسی رنج می برده است؟ آیا خاتون یک شخصیت برونگرا و بسیار ماجراجو داشته است؟ آیا خاتون چنین فانتزی هایی را در سر می پرورده است؟ آیا خاتون قصد خودکشی داشته است؟ آیا خاتون اصولا به جزئیات بی توجه بوده است؟ و الخ. شاید خاتون کدو را دیده و تصمیم گرفته است که به آن نیازی ندارد.

    کسانی هستند که با یک نگاه و تو سی ثانیه اول یا برخورد اول می فهمند “طرف مقابل چه جور آدمی است یا اصطلاحا چه کاره است.” توانمندی این آدمهای باهوش در اینست که می توانند خیلی سریع پدیده های اطرافشان را در یکی از دسته بندیهای ذهنی که دارند قرار بدهند. طبیعی است که هرچه تعداد دسته بندیهای ذهنی یک آدم کمتر باشد این عمل را سریعتر می تواند انجام بدهد. مثل کامپیوتر که در ساده ترین حالت داده ها را به دو شکل صفر و یک ذخیره می کند.

    نکته در اینجاست که ایده های خوب یا مفاهیم جدید معمولا در دسته بندیهای موجود نمی گنجند. بلکه آنها را متحول می کنند. شما ممکن است بتوانید اطلاعاتی را که دریافت می کنید از هر آدم دیگری سریعتر پردازش و دسته بندی کنید. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند. از رشد شما هم همینطور. یا توهمهایتان.

    فکر می کنی می دانی یارو چه کاره است؟ حریص است؟ جاهل است؟ چی؟ نیازی به خواندن کل کتاب نیست؟ نیازی به تماشای همه فیلم وجود ندارد؟ نیازی نیست همه حرفهای یارو را بشنوی؟ همین که دهانش را باز کند کافی است؟

    صورتی بشنیده گشتی ترجمان     بی خبر از گفت خود چون طوطیان

    مطالب مرتبط:

    نیک کرد او، لیک نیک بدنما

    جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    برچسب می زنم پس هستم

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    سواد اطلاعاتی چیست؟

    averted vision

    مطلب مرتبط آینده

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • علی عزیز در 1420

    علی عزیز در 1420

    اول از همه امیدوارم که در سال 1420 زنده نباشی. که تا آن زمان زمان تو را کشته باشد. ولی به هر حال این نامه را برایت می نویسم. اگر زنده بودی و این نامه به دستت رسید امیدوارم به بعضی از توصیه های آن عمل کرده باشی.

    امیدوارم در آن زمان به آرامش رسیده باشی و صبحها با عضلات منقبض شده از خواب بیدار نشوی. مثل امروز صبح.

    امیدوارم تا آن موقع خودت را به خاطر همه ایده های احمقانه ای که برای کسب و کار یا چیزهای دیگر داشتی، بخشیده باشی.

    امیدوارم تا 1420 خودت را به خاطر فرصتهایی که فکر می کردی از دست داده ای بخشیده باشی. به خاطر همه زمانی که کشتی. به خاطر همه اشتباههایی که کردی. یا نکردی.

    امیدوارم تا آن زمان هنوز آغازگر مانده باشی و دست از جستجو و کشف برنداشته باشی. امیدوارم خرفت نشده باشی و خیال کنی که جواب سؤالهایت را پیدا کرده ای و به نتیجه رسیده ای.

    خودت را به خاطر همه گیرهایت ببخش. به خاطر همه کارهایی که برای انجامشان زور زدی. زور زدی که فلان دختر از تو خوشش بیاید. زور زدی که وبلاگ بنویسی. زور زدی که صبحها زود از خواب بیدار بشوی. زور زدی که بلند پرواز باشی. بیشتر وقتها زور زدن بی فایده است. امیدوارم در آن زمان بتوانی هر روز با آرامش به طلوع یا غروب آفتاب یا به یک درخت نگاه بکنی و غذایی بخوری که راحت هضم بشود.

    امیدوارم تا آن موقع یاد گرفته باشی که مثل بقیه حیوانات با آرامش غذا بخوری و بخوابی و راه بروی. امیدوارم تا آن موقع توانسته باشی خزعبلاتی را که مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و خانواده و اطرافیان توی کله ات فرو کردند، از ذهن خودت پاک بکنی.

    بخشش

    خودت را به خاطر همه آدمهایی که ناراحتشان کردی ببخش. شاید آنها انتظارات زیادی از تو داشتند. شاید تو می خواستی انتظاراتت را از خودت پایین بیاوری. شاید زور می زدی انتظارات آنها را هم از خودت پایین بیاوری. در هر صورت تمام شده است. آنها به دنبال زندگی خودشان رفته اند.

    امیدوارم هنوز تمرین روزانه ات را انجام بدهی. اگر تا آن موقع زنده بودی امیدوارم بتوانی هر روز ایده های جدیدت را بنویسی. هر روز کمی کار فیزیکی انجام بدهی. هر روز سپاسگزار چیزهایی که داری باشی. امیدوارم هر روز بتوانی به نتیجه کارهایی که می کنی و اتفاقات دیگری که برایت می افتد تسلیم بشوی.

     

    ارادتمند شما

    علی سخاوتی

    فروردین 1392

     

     

     

  • کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

    هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

    بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

    درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

    من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

    بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

    سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

    لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.