دسته: یادگیری

  • ز گهواره تا گور باید جواب درست را یاد بگیری

    در آزمایش مشهور میلگرم (Milgram Experiment) یک معلم (T) زیر نظر یک آزمایشگر (E) سعی می کند زوج کلماتی را به یادگیرنده (L) آموزش بدهد. معلم لیستی از زوج کلمات را برای یادگیرنده می خواند و سپس با دادن کلمه اول و خواندن چهار گزینه برای یادگیرنده، از او می خواهد که با فشار دادن یک دکمه،  کلمه یا گزینه صحیح را انتخاب بکند. اگر پاسخ صحیح باشد، معلم کلمه بعدی را می خواند و اگر اشتباه باشد با فشار دادن یک دکمه یک شوک الکتریکی به یادگیرنده وارد می کند. شوکی که با هر اشتباه 15 ولت افزایش می یابد. در این آزمایش برخلاف دنیای واقعی، آزمایشگر و یادگیرنده همکار هستند و شوک ها هم واقعی نیستند. ولی معلم که در حقیقت موضوع اصلی این آزمایش است، از این موضوع خبر ندارد و کارش را زیر نظر آزمایشگر با جدیت تمام انجام می دهد.


    بین معلم و یادگیرنده دیواری است که صدا از آن عبور می کند. یادگیرنده هر بار که شوکی دریافت می کند نوار ضبط شده ای از جیغ و فریاد پخش می کند و یا با مشت روی دیوار می کوبد و از معلم می خواهد که آزمایش را متوقف کند. زمانی که معلم از آزمایشگر تقاضا می کند که آزمایش متوقف شود به او چهار دستور(بعد از هر تقاضا) با ترتیب زیر داده می شود:

    • لطفا ادامه بدهید.
    • برای این آزمایش لازم است که ادامه بدهید.
    • ادامه کار شما واقعا ضروری است.
    • انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید.

    بعد از اینکه معلم این چهار دستور را دریافت می کند و بعد از اینکه سه بار به یادگیرنده شوک کشنده 450 ولتی (حداکثر ولتاژ شوک در این آزمایش) را وارد می کند، آزمایش متوقف می شود.

    میلگرم اولین بار این آزمایش را در یک دانشگاه و بر روی افراد آن جامعه انجام داد. افراد زیادی بعد از او آزمایشات مشابهی را در جوامع مختلف و حتی در کشورهای دیگری انجام دادند. نتایج همه آزمایشها شبیه به هم بود. صرف نظر از زمان و مکان انجام آزمایش یا جامعه مورد آزمایش، 61 تا 66 درصد معلمها یا آزمایش شوندگان حاضر بودند تا آخرین مرحله (وارد کردن سه شوک کشنده 450 ولت به یادگیرنده) کار تدریسشان را انجام بدهند.

    دریافت شوک برای آموختن جواب صحیح فقط به اتاق آزمایش میلگرم و شوک الکتریکی صوری آن محدود نمی شود. یکی از دوستان من امروز بر روی فیس بوک نوشته بود که بسیاری از مطالبی که بر روی فیس بوک نوشته می شود سطحی و بی ارزش است و از دیگران خواسته بود که دقت کنند که مطالبی که می نویسند با ارزش و آموزنده باشد.

    مادر، پدر، معلم، بقیه اعضای خانواده، دوست و آشنا، گوینده اخبار، گزارشگر فوتبال و اصولا هر کسی که صدایش را چه مستقیم و چه غیر مستقیم می شنویم، کلیدی در دست دارد که در صورت نشنیدن جواب درست از ما، شوکی را به ما وارد می کند. یا حداقل ما اینطور فکر می کنیم. ما خودآگاه یا ناخودآگاه می ترسیم. نگران می شویم. غمگین می شویم. با یک نظر مخالف. یا کسی که به ما می گوید حرف بی ارزش نزنیم. یا فلان کار را نکنیم. یا فلان لباس را نپوشیم. یا با فلانی معاشرت نکنیم. یا شعر نگوییم. و الخ.

    اگر بپذیریم که انسان حیوانی اجتماعی است و بالفطره می خواهد که تعداد آدمهای زیادی، کارها و حرفهایش را تایید کنند، همچنین باید بپذیریم که این حیوان اجتماعی با هر رابطه جدید (حتی یک رابطه سست و سطحی بر روی فیس بوک با کسی که تا به حال ندیده و شاید هرگز هم نبیند) خودش را در معرض دریافت شوکهای متعددی قرار می دهد. شناسایی معلم (T) و یادگیرنده (L) بیشتر وقتها کار سختی نیست. هر چند که بیشتر آدمها مسافت بین نقشهای معلم و یادگیرنده را به طرز خستگی ناپذیری و به کرات طی می کنند. در این میان شناسایی آزمایشگر (E) معمولا کاری است دشوارتر یا حتی غیر ممکن.

     

    مطالب مرتبط:

    معماری اطلاعاتی آغازگری

    مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران

    در نکوهش فعل امری

  • کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

    هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

    بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

    درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

    من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

    بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

    سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

    لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

  • معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

    “بزرگترین سمینار تحول فردی” برای ثبت نام و رزرو جا عدد 2233 را ارسال کنید. یا سمینار بزرگ موفقیت. یا سمینار ازدواج موفق. یا دوره تحول  در بازاریابی و فروش.

    آیا شما هم مثل من چنین پیامکهایی دریافت کرده اید؟ ما از چهار سالگی شستشوی مغزی داده شده ایم که نیاز به یادگیری داریم. البته در خوب بودن و فواید یادگیری شکی نیست. ز گهواره تا گور دانش بجوی. شستشوی مغزی جایی اتفاق می افتد که دریافت اطلاعات جدید و حفظ آنها معادل با یادگیری القا می شود. اطلاعات جدید در قالب کلاسهای مختلف. درسهای حفظ کردنی. حفظ کردن درسهای حفظ نکردنی. دوره های مختلف. کلاس زبان. برادرزاده من لغتهای جدید کلاس زبانش را ازمن می پرسد. وقتی به او می گویم که چرا از دیکشنری استفاده نمی کند می گوید “حالشو ندارم!” (چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید.)

    بعد از مدتی معتاد به اطلاعات جدید می شویم. چه خبر؟ تشنه اطلاعات بی ربط می شویم. بسیاری از مکالمات تلفنی اینجوری آغاز می شود: “سلام چطوری؟ کجایی؟” من سر چهارتا سکه تمام شرط می بندم که دانستن اینکه یارو کجاست هیچ فایده ای برای شنونده ندارد. روزنامه می خریم و اخبارش را واو به واو می خوانیم. نه تنها مذاکرات هسته ای بلکه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و مسائل حاشیه ای مربوط به زندگی خصوصی زن حافظ اسد را هم دنبال می کنیم. ما معتاد به اطلاعات جدید هستیم. چیزی که قبلا آنرا نشنیده ایم. یا اینکه زمان کافی از شنیدنش گذشته و فراموشش کرده ایم. چه خبر؟ دیگه چه خبر؟

    دیروز یکی از دوستان من می خواست درباره مکالمه اش با یک شخص سوم با من صحبت کند. می خواست بداند که نظر من چیست. نسبت به حرفی که یارو زده بود. نسبت به عکس العملی که دوست من نسبت به حرف یارو نشان داده بود. نسبت به همه احساسات منفی که در آن زمان نسبت به آن مکالمه پیدا کرده بود. من موافقت نکردم. شاید به دلیل اینکه هوش اجتماعی پایینی دارم. شاید به دلیل داشتن اسپرگر. من نمی توانم احساسات دیگران را درک کنم. مخصوصا اگر مربوط به یک مکالمه با شخص سوم باشد. من فکر کردم دوستم می خواهد نظر من را بداند. اطلاعات جدید. و اینکار کاملا بی فایده است. هم برای او و هم برای من. و همین را هم به او گفتم. که خیلی ناراحت شد. و قرار شد که دوستیمان را محدود به تبریک سال نو و تولد همدیگر بکنیم.

    به نظر من اطلاعاتی که ما برای آغازگری، خوشبختی، موفقیت، پولدار شدن، ازدواج موفق، تحول فردی، فروش بیشتر یا هر چیز دیگری که به نظر شما خوب است، لازم داریم را به سه دسته می توان تقسیم کرد: اطلاعات درباره چیزها. اطلاعات درباره دیگران. اطلاعات درباره خودمان.

    اطلاعات درباره چیزها

    منظورم از چیزها، چیزهایی است که برای امرار معاش و ادامه زندگی در این دنیا لازمشان داریم. شما نمی توانید طراح وب سایت خوبی باشید بدون اینکه همه چیز را درباره طراحی وب سایت بدانید. فرقی نمی کند. هر کاری که می خواهید انجام بدهید یا در حال انجامش هستید. باید همه چیز را درباره آن بدانید. فرض کنید من از امروز تصمیم بگیرم که سفالگری کنم و از اینراه امرار معاش کنم. اینها چیزهاییست که من نیاز دارم بدانم:

    – انواع روشها و سبکهای سفالگری

    – تاریخچه سفالگری

    – اهمیت خاک و آب و هوا در سفالگری، ترکیبات و فعل و انفعالات شیمیایی مربوطه و الخ.

    – نقش و اهمیت رنگ و انوع رنگها و متدهای رنگ کردن در سفالگری.

    – آدمهای برجسته و صاحب سبک در این هنر (صنعت؟) و زندگینامه آنها

    – هر کتابی که درباره سفالگری نوشته شده است. حتی کتابهای بین رشته ای. مثل روانشناسی سفالگری. اقتصاد سفالگری. سفالگری اینترنتی. رمانهای سفالگری. و الخ.

    – هر فیلمی که درباره سفالگری ساخته شده است.

    – بازارهای سفالگری. بهترین مکان و روش برای عرضه و فروش محصولات سفالگری.

    – بسته بندی سفالگری.

    – جاهایی که می توان محصولات/مواد اولیه سفالگری را با کمترین قیمت تولید کرد یا خرید.

     

    فرض کنیم که من هیچ چیز از سفالگری نمی دانم و تازه از امروز می خواهم شروع به سفالگری یا راه اندازی یک کسب و کار مرتبط با سفالگری بکنم. چیزی بین شش ماه تا یکسال طول می کشد تا من همه این اطلاعات را کسب کنم. یکی دو سال دیگر هم لازم است که در این راه تجربه بدست بیاورم. اینجوری من از نود و هشت درصد آدمهایی که در این صنعت مشغول به کار هستند بالاتر قرار می گیرم. پول بیشتری در می آورم. موفق می شوم. و به هدفم اولیه ام دست پیدا می کنم.

    من دو سال پیش که شروع به نوشتن کردم همین وضعیت را داشتم. یا مربی گری. یا شش سال پیش که می خواستم صدای سلامت را راه بیندازم. شش سال پیش من نیاز داشتم همه چیز درباره مشاوره تلفنی، مرکز تلفن، مشاوره، مشاور، سلامت، پزشکی، روانشناسی، تغذیه، مشکلات جنسی، مشکلات روانی، بازاریابی و فروش مشاوره تلفنی و اصولا هر چیزی که به این مفاهیم و ترکیباتشان مربوط می شود را بدانم. در آن زمان من هیچ چیز درباره این چیزها نمی دانستم.

     

    اطلاعات درباره دیگران

    دیگران که می گویم منظورم هفت میلیارد آدم دیگری است که بر روی کره زمین زندگی می کنند. مهم نیست که شما آنها را می شناسید یا نه. تنها چیزی که نیاز دارید درباره آنها بدانید اینست که همه آنها مشکل دارند. شاید در بچگی بدجور کتک خورده اند. شاید با کمبود محبت بزرگ شده اند. شاید کمبود سکس دارند. شاید بچه که بوده اند مادرشان دائما تحقیرشان می کرده است. هیچ اهمیتی ندارد که اون اونجا چی گفت یا چیکار کرد. یا اینکه یارو منظورش از حرفی که زد یا کاری که کرد چی بود.

    تنها کاری که می توانید بکنید اینست که با آنها همدردی کنید. دلسوزی لازم نیست و فایده ای هم ندارد. همدردی. کاری که از دست من بر نمی آید. من اسپرگر دارم ولی شما سعی کنید اینکار را بکنید. سعی کنید مثل من دوستان خوبتان را از دست ندهید. برای یک لحظه هم که شده خودتان را صادقانه جای آن آدم بگذارید و به طرف نشان بدهید که برایتان مهم است. قبل از اینکه معماری اطلاعاتی آغازگری را به طرف بگویید دهنتان را ببندید و سعی کنید با طرف مقابل همدردی بکنید. و بعد سعی کنید باز هم دهنتان را بسته نگه دارید. آن شخص اگر خودش احساس نیاز بکند این مطلب یا مطلب مشابهی که بدردش بخورد را پیدا خواهد کرد. فرقی نمی کند که آن شخص گارسون رستوران است یا کسی که دوستش دارید. این تنها کاری است که می شود برای دیگران انجام داد. “از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست” مشکل همه هفت میلیارد ساکن کره زمین است. شما تنها نیستید.

     

    اطلاعات درباره خودمان

    خودت را بشناس! ولی بدون “چرا”. یک تست ساده شخصیت کفایت می کند. یا یک تست کاملتر مثل این تست. (نیاز به فیلترشکن دارد) حتی این تستهای شخصیت هم بیشتر وقتها غیر ضروری و بی فایده هستند. من دائما مواظب خودم هستم که از خودم سؤالهای چرادار نپرسم. چرا من اینجوری هستم؟ چرا من اونجا اونکارو کردم؟ چرا من اونجا اونو گفتم؟ اینها همه سؤالهای بی فایده است.

    من خیلی چیزها در گذشته از دست داده ام. پول، رابطه، سلامتی. ولی فکر کردن و بدست آوردن اطلاعات درباره آنها امروز برای من بی فایده است. یک بار دوستم از من پرسید که “اگه یک چیز رو می تونستی در گذشتت تغییر بدی چی رو تغییر می دادی؟” هیچ چیز. من نمی خواهم هیچ چیز در گذشته من عوض بشود. چون اصلا نمی خواهم چیزی متفاوت با اینی که امروز هستم باشم (در همین لحظه). یک تغییر در گذشته هزار و یک تغییر غیر قابل پیش بینی و ناخوشایند در زمان حال می تواند بدنبال داشته باشد! تنها چیزی که درباره خودم باید بدانم اینست که من هم مشکل دارم. بنابراین باید با خودم هم همدردی کنم. درست مثل دیگران. من هم یکی از هفت میلیارد آدم دیگر هستم. از این نظر هیچ فرقی با بقیه ندارم.

    من اگر بخواهم کارهایی که در حال حاضر می کنم را ول کنم و به سفالگری بپردازم فقط باید یکسال وقتم را صرف دانستن همه چیز درباره سفالگری بکنم. همه مواردی که در قسمت اول به آنها اشاره کردم. بقیه اطلاعات بی فایده است.

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • تلاش برای باز کردن ذهن

    بعضی وقتها (شاید خیلی وقتها) احساس می کنم ایده ای برای نوشتن ندارم. یا حرفی برای گفتن. ذهنم مثل چوب لباسی ای می ماند که به هر میله آن دو سه تکه لباس آویزان شده باشد. شاید هم بیشتر. جایی برای آویزان کردن لباسهای بیشتر وجود ندارد. احساس می کنم علاوه بر ایده های خودم، خیلی از ایده های آدمهای دیگر را هم بر روی چوب لباسی ذهنم آویزان کرده ام. چندین ایده درباره یک موضوع واحد. مثلا درباره پول. یا جنس مخالف. یا سیاست خارجی. یا کسب و کار الکترونیکی. خیلی از این ایده ها مال من نیستند. خیلی از آنها با هم تضاد دارند. خیلی شان هم حتی با هم تضاد ندارند ولی با هم فرق دارند. من در طول عمرم ایده های مختلفی راجع به چیزهای مختلف پیدا کرده ام و همه آنها را در ذهنم آویزان کرده ام. حالا که به دنبال یک ایده جدید برای نوشتن مطلبی بر روی وبلاگم هستم چیزی به ذهنم نمی رسد. به عبارت بهتر ذهنم جایی برای یک ایده جدید ندارد.

    ولی چطور می شود از شر ایده های قدیمی و خاک خورده خلاص شد؟ از کجا می شود فهمید که چه ایده هایی در انبار ذهنمان مدفون شده اند و جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند؟ آیا اصلا این نظریه که ایده های قدیمی جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند درست است؟ یا اینکه ظرفیت ذهن برای پذیرش ایده های جدید نامحدود است؟ به خصوص اگر آدم یک ذهن باز(open mind) داشته باشد.

    فرض کنیم که این نظریه درست باشد و من بخواهم سعی کنم از شر یک سری ایده های قدیمیم خلاص شوم. چه کار باید بکنم؟ قاعدتا قبل از هر کاری باید آنها را شناسایی کنم. از خودم می پرسم من درباره فلان موضوع چه ایده هایی دارم؟ هدف من برچسب درست یا غلط زدن به ایده های فعلیم نیست. من می خواهم آنها را به کلی از ذهنم پاک کنم. باید تمام ایده هایی را که درباره “راننده های تاکسی” یا “ایرانیها” یا “شمال” یا “نقاشی” یا “کسب و کار” یا هر موضوع دیگری، دارم، لیست کنم. باید همه ایده هایم را درباره یک موضوع خاص بنویسم. با شفافیت و با صداقت. چه ایده هایی که فکر می کنم درست هستند. چه آنهایی که فکر می کنم غلط هستند. چه آنهایی که دوست دارم بگویم مال من هستند. چه آنهایی که ترجیح می دهم به عنوان ایده های دیگران جا بزنم.

    قدم بعد از شناسایی، پاک سازی است. به مدت یک هفته یا یک ماه فعالیتهای ذهنیم را مانیتور می کنم. هر وقت درباره یکی از موضوعات مرحله قبل فکر می کنم، مثلا “نقاشی” باید سعی کنم یکی از ایده های قبلی به ذهنم خطور نکند. باید سعی کنم ذهنم را از ایده های فعلی پاک نگه دارم. مثلا به خودم بگویم: “این چیزی که در مورد نقاشی فکر می کنی یک ایده قدیمی است.” و بعد سعی کنم یک ایده جدید در آن زمینه پیدا کنم. چیزی که در لیست تهیه شده در مرحله اول موجود نباشد. این مرحله سوم است. یعنی جایگزین کردن یک ایده جدید.

    کار آسانی نیست. یک موضوع را انتخاب کنید و این سه مرحله را به مدت یک هفته یا یک ماه ( هر چه طولانی تر بهتر) برای آن پیاده کنید. بعد یک یا چند موضوع دیگر را انتخاب کنید. اگر هم دوست نداشتید، نکنید.

     

  • چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید

    آیلتس یا (IELTS) نیاز به تعریف و توضیح ندارد. هر ایرانی می داند آیلتس چیست. هر ایرانی یا تا به امروز امتحان آیلتس داده است یا بعدا به احتمال زیاد خواهد داد. حتی مادر بزرگ نود ساله من هم می داند که آیلتس چیست و مدرک آن به چه دردی می خورد. 85 درصد ظرفیت کل چاپخانه های کشور به چاپ بروشورهای تبلیغاتی مؤسسه های آموزش آیلتس اختصاص دارد. وزارت کار هم پیش بینی کرده است که اگر کل جمعیت بیکار کشور معلم آیلتس بشوند باز هم تا سال 1415 دو میلیون معلم آیلتس کم خواهیم داشت که این معضل مانعی اساسی در راه رشد و توسعه پایدار بلند مدت کشور محسوب می شود.

    همانطور که می دانید امتحان آیلتس از چهار بخش تشکیل شده است: گوش کردن، خواندن، نوشتن و مکالمه یا حرف زدن. با مطالعه و عمل به دستورالمعلهای زیر شما به نتیجه مورد نظرتان در این امتحان سرنوشت ساز دست پیدا خواهید کرد. اگر هم نکردید می توانید از خدمات تدریس خصوصی من، البته با هزینه ای نه چندان کم، بهره مند شوید.

    الف- گوش کردن. اولین آدمها (معلمهایی) که در کسب این مهارت به ما خیانت می کنند پدر و مادر ما هستند. ما از آنها یاد می گیریم که به حرف دیگران گوش کردن (listening not obeying) مؤلفه مهمی در زندگی نیست. یاد می گیریم که مهم گوش کردن (اطاعت) است نه گوش کردن (شنیدن). گوش ابزاری است که کاربردهای زیادی دارد. مثلا  به ما کمک می کند که صدای بوق ماشینی را که دارد دنده عقب از رویمان رد می شود بشنویم و جانمان را نجات دهیم. یا از یک آهنگ لذت ببریم. گوش همچنین وسیله ای برای دریافت اطلاعاتی است که دیگران از طریق حرف زدن سعی می کنند در اختیار ما قرار بدهند. سعی می کنند منظوری را به منتقل کنند. و درست اینجاست که کار خراب می شود. به دلایل زیر:

    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به آماده کردن جوابش.
    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به پیدا کردن ایرادهایش.
    – یارو وقتی دارد حرف می زند ما داریم راجع به هزار و یک چیز دیگر فکر می کنیم.
    – ما هیچ وقت گوش کردن را حتی به زبان مادری تمرین نکرده ایم. دو روش بیشتر برای استاد شدن در گوش کردن وجود ندارد.
    – طرف مقابل وقتی دارد حرف می زند ما به جای دریافت اطلاعات از طریق گوش مشغول به دریافت اطلاعات از طریق چشم یا سایر حسگرهایمان می شویم. مثلا به قسمتی از بدن او زل می زنیم.
    – با شندین اولین چیزی که به مذاقمان خوش نمی آید حالت دفاعی می گیریم و گوش کردن را به شکل ذهنی متوقف می کنیم. به عبارت دیگر به چیزی که با آن موافق نباشیم گوش نمی دهیم.

    درس اول: وقتی کسی حرف می زند(فرقی نمی کند به صورت زنده یا توی تلویزیون) دهنتو ببند و گوش بده. مسلما اگر یارو به زبان انگلیسی حرف بزند برای تست آیلتس شما مفیدتر خواهد بود.

    ب- خواندن. در کسب این مهارت دو نفر به ما خیانت کرده اند. اول خودمان. دوم سیستم آموزش مادون متوسط و کنکور. اول دومی را توضیح می دهم و بعد اولی را. کنکور آدمها را به یک موتور جستجو تبدیل می کند. به یک fact finder. به یک گوگل کوچک. به ماشینی که می تواند جواب درست را در مسائل سخت و غامض فیزیک و شیمی و هندسه و جبر و حتی زبان، در زمان بسیار کوتاهی پیدا کند. اگر یک روز گوگل هم در کنار میلیونها سایت دیگر فیلتر بشود صاحبان رتبه های یک و دو رقمی کنکور می توانند نیازهای اطلاعاتی جامعه ما را برآورده کنند.

    خودمان به خودمان خیانت کرده ایم، چون:

    – هیچ وقت به قصد اکتشاف، چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای حفظ کردن و اخذ مدرک چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای پیدا کردن اشتباه ههای دیگران و فحش دادن به آنها چیزی را نمی خوانیم.
    – چیزهایی را که با نظر ما مخالفت دارند، نمی خوانیم.
    – وقتی که داریم چیزی می خوانیم یک نفر هم دارد حرف می زند. نه با یارو گوش می دهیم نه می خوانیم. من دوستی دارم که توی جلسات کاری بر روی گوشی موبایلش کتاب می خواند. خیلی ها جلوی تلویزیون این کار را می کنند.
    – به خودمان زحمت نمی دهیم از چیزی که می خوانیم یک برداشت شخصی و مطابق context زندگی و زمان و مکان خودمان داشته باشیم.
    – برای کتاب خواندن نیاز به بن کتاب داریم.
    – و الخ.

    درس دوم: بخوان! ترجیحا به زبان انگلیسی.

    ج- نوشتن. چی؟ نوشتن. مگر ما نویسنده هستیم که بنویسیم؟ مگر یک موتور جستجو می تواند بنویسد یا اصلا نیازی به این کار دارد؟ اصلا مگر یک fact finder نظر شخصی دارد که آنرا بیان کند؟ اگر هم داشته باشد مگر می تواند آنرا با صداقت بیان کند؟ هیچ وقت لزومی برای این کار وجود نداشته است. چه در آموزش مادون متوسط و چه در آموزش عالیه. ابداع سؤالهای تستی نیاز بشر را به نوشتن برای همیشه برطرف کرده است. مثلا شما می توانید نظر من یا هر کس دیگری را درباره “دلایل افزایش طلاق در سال اول ازدواج” و یا “اکوتوریسم” یا “جهانی شدن اقتصاد” یا “بهترین روش برای کم کردن بیکاری در شهرهای بزرگ” یا هرچیز دیگر، با یک سری سؤال تستی جویا شوید. چرا من به خودم زحمت بدهم که راجع به چیزهای مختلف بنویسم؟ آنهم در قالب یک argument از نوع انگلیسیش. کار بسیار سختی است که علاوه بر نظر خودم نظرات مخالف خودم را هم بنویسم و هر دو روی سکه را نشان بدهم. بدون فحش دادن. بدون تخطئه کردن. بدون قطعیت. بدون قضاوت. هم مقدمه بنویسم. هم نتیجه گیری. من ترجیح می دهم خودروی ملی یا بنزین ملی اختراع کنم یا سرطان حاصل از مصرف آنها را درمان کنم. ولی نوشتن با کیفیت فوق الذکر را از من نخواهید.

    درس سوم: روزی یک صفحه بنویس. روزی نیم صفحه. روزی دو خط. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی.

    د- حرف زدن(مکالمه). من استاد حرف زدن هستم. شاید. ولی حرف زدن برای خودت. در تست آیلتس باید مرتبط با موضوع پرسیده شده و خلاصه و مفید حرف بزنی. در محدوده زمانی که داری. نمی توانی وقتت را با تشکر از زحمات حضار و مسئولین پر کنی. اصلا تشکر لازم نیست. اینجا مصاحبه کننده دوست دارد ببیند حرفهای کلیشه ای و صد تا یک غاز نمی زنی. از خودت حرفی و نظری داری. قادر هستی خودت را بیان کنی. حرف زدن برای خیلی ها سخت ترین تست هست. چون اولا باید بتوانی خوب گوش بدهی و سؤال مصاحبه کننده را به خوبی درک کنی. ثانیا باید به اندازه کافی چیزی خوانده باشی که بتوانی ایده پردازی کنی و از طیف وسیعتری از کلمات استفاده کنی. ثالثا خوب حرف زدن مثل خوب نوشتن است. فرقی نمی کند. در اولی با صدا منظورت را بیان می کنی و در دومی با قلم. کسی که می تواند بنویسد قاعدتا در حرف زدن هم نباید مشکلی داشته باشد.

    درس چهارم. دهنتو ببند. گوش بده. بخوان. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی. خودت را بیان کن. به هر زبانی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده دلیل شخصی من برای تدریس آیلتس و نتایج درخشان شاگردهایم

  • اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم

    آنهم اینکه همه چیز را می توان زیر سؤال برد. فرقی نمی کند. هولوکاست باشد یا یازده سپتامبر. تهران باشد یا نیویورک. همه چیز را می توان زیر سؤال برد. حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید و شما را ترک و طرد کنند.

    همه چیز را می شود زیر سؤال برد. و هر آدمی بهتر است روزانه چندین بار این کار را انجام بدهد. درس سقراط هم برای بشریت همین بود. سقراط به فاسد کردن جوانها محکوم و اعدام شد.

    آیا واقعا دانشگاه رفتن برای رسیدن به موفقیت و یک زندگی بهتر لازم است؟ آیا همه آدمها باید یک شغل تمام وقت کارمندی پشت میز نشینی داشته باشند؟ آیا ازدواج کردن برای خوشبخت شدن لازم است؟  آیا قلیان کشیدن از سیگار کشیدن بهتر است؟ آیا به حرف دکتر باید گوش داد؟ آیا بینی کوچکتر زیباتر است؟ آیا آلت بزرگتر لذت بخش تر است؟ آیا کوروش کبیر واقعا مرد بزرگی بود؟ آیا اگر اسم خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند اتفاق بدی می افتد؟ آیا حساب قرض الحسنه واقعا قرضی است که به شکل الحسنه به کسی می دهیم؟ آیا ما واقعا به وزارتخانه لبیلقثخهفعقثف یا مجمع ثنصمقعهصخقعثهصخ نیاز داریم؟ آیا کارمندان حتما برای کار کردن باید به ادارات تشریف بیاورند؟ آیا بچه ها را برای باسواد شدن حتما باید به مدرسه بفرستیم؟ آیا همه کشورها باید دموکراسی داشته باشند؟ و الخ.

    مغز ما در طی سالهای متمادی چنان شستشو داده شده است (توسط خانواده، رسانه های جمعی، سیستم آموزشی و تبلیغات محیطی و …) که خیلی چیزها را به اندازه مقدسات، بی چون و چرا می پذیریم. در صورتیکه خیلی وقتها واقعیت  چیز دیگری است.

    همه چیز را می توان زیر سؤال برد. البته این فعالیت را می توانید در سکوت و توی ذهنتان انجام بدهید. هر وقت کسی چیزی به شما گفت، قبل از هر تصمیمی، آن چیز را ببرید زیر سؤال. آیا دلیلی در اثبات و یا رد حرف یارو می توانید پیدا کنید؟ آیا دیدن تبلیغ کلاسهای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد به این معنی است که تحصیلات عالیه زندگی شما را بهتر خواهد کرد؟ به چه دلیل؟ پنج دلیل در اثبات یا رد آن پیدا کنید. این کار در ابتدا مشکل به نظر می رشد ولی به زودی عادت خواهید کرد.

    به زودی شما هم مانند او همه چیز را زیر سؤال خواهید برد؟؟؟

     

  • ز گهواره تا گور دانش بجوی

    در این دنیا دانشگاههایی هم هستند که علاوه بر خزعبلات قدیمی و بی مصرف که یا بر روی گوگل قابل یافتن است یا هرگز در زندگی واقعی کاربردی ندارد، کلاسهایی ارائه می دهند که هم جالب و جذاب و سرگرم کننده هستند و هم کاربردی و معنی دار در زندگی امروزه دانشجویانشان. بعضی از این واحدهای درسی عبارتند از:

    1- نماد آلت مردانه (The Phallus)
    Occidental College

    2-  جامعه شناسی شهرت و لیدی گاگا
    University of South Carolina

    3- بازی با کلمات
    Princeton University

    4- اوه اونجارو! یه مرغ
    Belmont University

    5- تاریخ و تئوری بازیهای ویدئویی
    Swarthmore

    6- بیولوژی پارک ژوراسیک
    Hood College

    7- لذت زباله
    Santa Clara University


    8- چگونه تلویزیون تماشا کنیم
    Montclair State

    9- زبانهای ساختگی: کلینگون و فراتر
    University of Texas at Austin

    10- فرهنگ تهران
    دانشگاه تهران

    11- تعطیلات ایرانی
    دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی

    12- چگونه غذا بخوریم؟
    دانشگاه صنعتی شریف

    13- جامعه شناسی ماشین سواری
    دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات

    14- فلسفه و گری ه مجازی
    دانشگاه علم و صنعت

    15- جوجه کباب و توسعه گردشگری
    دانشگاه جامع علمی کاربردی

    16- طراحی داخلی با ام. دی. اف.
    دانشکده هنرهای زیبا

    17- تاریخ و فرهنگ آش رشته
    دانشگاه آزاد قزوین

     

    کلاسهای شماره 1 تا 9 واقعا در دانشگاههای نامبرده ارائه می شوند. کلاسهای 10 تا 17 صرفا پیشنهاد نویسنده برای ارائه آنها در آینده است. لطفا جهت ثبت نام به دانشگاههای نامبرده مراجعه نفرمایید.

    مطالب مرتبط:

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

  • عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    به جز چند استثنا، همه کسانی که کلاس زبان(زبان انگلیسی) می روند قصد یادگیری زبان ندارند. دلیلش هم اینست که با وجود اینکه روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتری برای یادگیری زبان وجود دارد ولی ما این همه مؤسسه و دم و تشکیلات آموزش زبان داریم. من فکر می کنم یکی از عوامل اصلی ترافیک تهران (و هر شهر دیگری که مشکل ترافیک دارد) همین کلاسهای زبان هستند. از هر دو نفر که تو خیابان می بینی یک نفرشان یا در حال رفتن به کلاس زبان است یا در حال برگشتن از کلاس زبان. با افزایش ظرفیت  مترو و اتوبوس مردم هم بیشتر کلاس زبان می روند. بچه هایشان را قبل از اینکه زبان مادریشان را درست یاد بگیرند به کلاس زبان می فرستند. کلاس زبان ویژه بچه های پیش دبستانی. کلاس زبان وبژه بچه های 1-3 سال. کلاس زبان ویژه مادران باردار.

    روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتر برای یادگیری زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری چیست؟

    A – یادگرفتن روزی 30 لغت جدید. ماهی 900 لغت. سالی 11 هزار لغت. دو ساله باید بتوانید مثل بلبل حرف بزنید. بدیهی است که برای این کار از یک دفترچه کاغذی و یا یک نرم افزار بر روی گوشی موبایلتان می توانید(باید) استفاده کنید. کلاسهای زبان هنوز در عصر ماقبل اطلاعات سیر می کنند. فریب یک سی دی که اول ترم به شما می دهند را نخورید. آنها نمی خواهند شما از تکنولوژی استفاده کنید.

    B – گوش کردن به هر چیزی به زبان انگلیسی. از اخبار و موسیقی گرفته تا کتاب و پادکست و …

    C – گوش نکردن به هر چیزی که به زبان انگلیسی نیست.

    D – فکر کردن به زبان انگلیسی. می توانید با فحش دادن شروع کنید. یا وقتی طبق عادت قیافه یا وضع ظاهری کسی را توی دلتان مسخره می کنید این کار را به زبان انگلیسی انجام دهید.

    E – تماشای فیلم به زبان اصلی و بدون زیر نویس.

    F – چت کردن به زبان انگلیسی. آدم بیکار که بخواهد وقتش را حتی با حرف زدن با شما که دارید انگلیسی یاد می گیرید، پر کند بر روی اینترنت زیاد پیدا می شود. من سال 1380 که برای اولین بار به طور جدی شروع کردم به زبان یاد گرفتن، با پیرمردهای بازنشسته آمریکایی به هنگام ورق بازی کردن چت می کردم.

    G – ایمیل زدن به آدمهای مختلف. روزی یک نفر را پیدا کنید و برایش یک ایمیل شخصی و معنادار بفرستید با این امید که جوابتان را بدهد. اگر هم نداد مهم نیست. به فوتبایست یا هنرپیشه یا خواننده مورد علاقه تان ایمیل بزنید. به شهردار نیویورک. به پائولو کوئیلو یا گاندی ( اگر مرده باشد هم مهم نیست). به لیدی گاگا، وزیر امور خارجه یا هر کسی که بر روی اینترنت پیدا می کنید. هر کسی از دیدن یک ایمیل شخصی خوشحال می شود حتی اگر آنرا نخواند.

    H – دیدن دنیای اطراف به زبان انگلیسی. از کفش و لباس و ظرف و ظروف آشپزخانه خودتان گرفتن تا دماغ عمل کرده یک غریبه در خیابان. چشم ها را باید شست.

    I – خواندن کتاب به زبان انگلیسی. اگر اصولا عادت به خواندن کتاب ندارید حتی به زبان مادری، اشکالی ندارد. کسی رزومه کتاب خوانی شما را چک نمی کند. اجازه از کسی هم لازم نیست. یک کتاب به زبان انگلیسی از جایی تهیه کنید و شروع کنید به خواندن. اینترنت پر از کتاب مجانی قابل دانلود است.

    J – استفاده از کلمات و کم کم جملات انگلیسی در محاورات روزمره. نگران قضاوت دیگران یا آسیب زدن به فرهنگ و تمدن چندهزار ساله خودتان نباشید. حفظ این چیزها وظیفه کسان دیگری است. وظیفه شما فقط یادگیری زبان است.

    در ضمن با انجام کارهای فوق نیاز زیادی به حفظ کردن قواعد دستوری نخواهید داشت. کسی کلاس زبان می رود که این کارها را انجام نمی دهد. کسی هم که این کارها را انجام نمی دهد قاعدتا زبان یاد نمی گیرد.

    از کلاس زبان که بگذریم کلاسهای دیگری هم هست. کلاس نقاشی، آشپزی، مجسمه سازی، مثنوی، کارآفرینی، طبیعت گردی، فارکس، طلاسازی، فتوشاپ، حسابداری، کارگردانی، موسیقی، آرایشگری و …

    خودتان حساب کنید ترافیکی را که خیل عظیم شرکت کنندگان در این کلاسها ایجاد می کنند. شرکت کنندگانی که شور و شوقی برای یادگیری چیزی که به یادگیری آن مشغولند ندارند. کلاس نقاشی می روند بدون اینکه بیست و چهار ساعته دغدغه یادگیری درباره سبکهای مختلف نقاشی، تاریخ نقاشی، زندگی نقاشان مختلف دنیا و اصولا هر چیز مرتبط با نقاشی را داشته باشند.

    “من باید صبحها زودتر بیدار بشم.” را بخوانید.

    اشکال ندارد اگر از همین امروز رفتن به کلاسی را که پنج سال است بدون شور شوق می روید، متوقف کنید. من نمی دانم شور و شوق (passion) چه جوری به وجود می آید یا چه جوری از بین می رود. خوب است یا بد. روشهای کاهش یا افزایش آن کدامند و الخ. حرف من فقط اینست که کلاس رفتن از نشانه های بارز عدم داشتن شور و شوق است.

    مطالب مرتبط:

    ده پیش نیاز یادگیری

    دو روش برای استاد شدن در هر کاری

     

     

  • سؤال غیر عادی گوگل در آخر مصاحبه

    “پنج دقیقه بهت وقت می دم تا یک موضوع پیچیده رو که من نمی دونم برام توضیح بدی.”

    این سؤالی است که ظاهرا آقای سرگی برین در جوانی گوگل از مصاحبه شوندگانش می پرسیده است.

    اگر این سؤال را کسی از شما بپرسد چیزی برای گفتن دارید؟