دسته: شستشوی مغزی

  • معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

    “بزرگترین سمینار تحول فردی” برای ثبت نام و رزرو جا عدد 2233 را ارسال کنید. یا سمینار بزرگ موفقیت. یا سمینار ازدواج موفق. یا دوره تحول  در بازاریابی و فروش.

    آیا شما هم مثل من چنین پیامکهایی دریافت کرده اید؟ ما از چهار سالگی شستشوی مغزی داده شده ایم که نیاز به یادگیری داریم. البته در خوب بودن و فواید یادگیری شکی نیست. ز گهواره تا گور دانش بجوی. شستشوی مغزی جایی اتفاق می افتد که دریافت اطلاعات جدید و حفظ آنها معادل با یادگیری القا می شود. اطلاعات جدید در قالب کلاسهای مختلف. درسهای حفظ کردنی. حفظ کردن درسهای حفظ نکردنی. دوره های مختلف. کلاس زبان. برادرزاده من لغتهای جدید کلاس زبانش را ازمن می پرسد. وقتی به او می گویم که چرا از دیکشنری استفاده نمی کند می گوید “حالشو ندارم!” (چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید.)

    بعد از مدتی معتاد به اطلاعات جدید می شویم. چه خبر؟ تشنه اطلاعات بی ربط می شویم. بسیاری از مکالمات تلفنی اینجوری آغاز می شود: “سلام چطوری؟ کجایی؟” من سر چهارتا سکه تمام شرط می بندم که دانستن اینکه یارو کجاست هیچ فایده ای برای شنونده ندارد. روزنامه می خریم و اخبارش را واو به واو می خوانیم. نه تنها مذاکرات هسته ای بلکه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و مسائل حاشیه ای مربوط به زندگی خصوصی زن حافظ اسد را هم دنبال می کنیم. ما معتاد به اطلاعات جدید هستیم. چیزی که قبلا آنرا نشنیده ایم. یا اینکه زمان کافی از شنیدنش گذشته و فراموشش کرده ایم. چه خبر؟ دیگه چه خبر؟

    دیروز یکی از دوستان من می خواست درباره مکالمه اش با یک شخص سوم با من صحبت کند. می خواست بداند که نظر من چیست. نسبت به حرفی که یارو زده بود. نسبت به عکس العملی که دوست من نسبت به حرف یارو نشان داده بود. نسبت به همه احساسات منفی که در آن زمان نسبت به آن مکالمه پیدا کرده بود. من موافقت نکردم. شاید به دلیل اینکه هوش اجتماعی پایینی دارم. شاید به دلیل داشتن اسپرگر. من نمی توانم احساسات دیگران را درک کنم. مخصوصا اگر مربوط به یک مکالمه با شخص سوم باشد. من فکر کردم دوستم می خواهد نظر من را بداند. اطلاعات جدید. و اینکار کاملا بی فایده است. هم برای او و هم برای من. و همین را هم به او گفتم. که خیلی ناراحت شد. و قرار شد که دوستیمان را محدود به تبریک سال نو و تولد همدیگر بکنیم.

    به نظر من اطلاعاتی که ما برای آغازگری، خوشبختی، موفقیت، پولدار شدن، ازدواج موفق، تحول فردی، فروش بیشتر یا هر چیز دیگری که به نظر شما خوب است، لازم داریم را به سه دسته می توان تقسیم کرد: اطلاعات درباره چیزها. اطلاعات درباره دیگران. اطلاعات درباره خودمان.

    اطلاعات درباره چیزها

    منظورم از چیزها، چیزهایی است که برای امرار معاش و ادامه زندگی در این دنیا لازمشان داریم. شما نمی توانید طراح وب سایت خوبی باشید بدون اینکه همه چیز را درباره طراحی وب سایت بدانید. فرقی نمی کند. هر کاری که می خواهید انجام بدهید یا در حال انجامش هستید. باید همه چیز را درباره آن بدانید. فرض کنید من از امروز تصمیم بگیرم که سفالگری کنم و از اینراه امرار معاش کنم. اینها چیزهاییست که من نیاز دارم بدانم:

    – انواع روشها و سبکهای سفالگری

    – تاریخچه سفالگری

    – اهمیت خاک و آب و هوا در سفالگری، ترکیبات و فعل و انفعالات شیمیایی مربوطه و الخ.

    – نقش و اهمیت رنگ و انوع رنگها و متدهای رنگ کردن در سفالگری.

    – آدمهای برجسته و صاحب سبک در این هنر (صنعت؟) و زندگینامه آنها

    – هر کتابی که درباره سفالگری نوشته شده است. حتی کتابهای بین رشته ای. مثل روانشناسی سفالگری. اقتصاد سفالگری. سفالگری اینترنتی. رمانهای سفالگری. و الخ.

    – هر فیلمی که درباره سفالگری ساخته شده است.

    – بازارهای سفالگری. بهترین مکان و روش برای عرضه و فروش محصولات سفالگری.

    – بسته بندی سفالگری.

    – جاهایی که می توان محصولات/مواد اولیه سفالگری را با کمترین قیمت تولید کرد یا خرید.

     

    فرض کنیم که من هیچ چیز از سفالگری نمی دانم و تازه از امروز می خواهم شروع به سفالگری یا راه اندازی یک کسب و کار مرتبط با سفالگری بکنم. چیزی بین شش ماه تا یکسال طول می کشد تا من همه این اطلاعات را کسب کنم. یکی دو سال دیگر هم لازم است که در این راه تجربه بدست بیاورم. اینجوری من از نود و هشت درصد آدمهایی که در این صنعت مشغول به کار هستند بالاتر قرار می گیرم. پول بیشتری در می آورم. موفق می شوم. و به هدفم اولیه ام دست پیدا می کنم.

    من دو سال پیش که شروع به نوشتن کردم همین وضعیت را داشتم. یا مربی گری. یا شش سال پیش که می خواستم صدای سلامت را راه بیندازم. شش سال پیش من نیاز داشتم همه چیز درباره مشاوره تلفنی، مرکز تلفن، مشاوره، مشاور، سلامت، پزشکی، روانشناسی، تغذیه، مشکلات جنسی، مشکلات روانی، بازاریابی و فروش مشاوره تلفنی و اصولا هر چیزی که به این مفاهیم و ترکیباتشان مربوط می شود را بدانم. در آن زمان من هیچ چیز درباره این چیزها نمی دانستم.

     

    اطلاعات درباره دیگران

    دیگران که می گویم منظورم هفت میلیارد آدم دیگری است که بر روی کره زمین زندگی می کنند. مهم نیست که شما آنها را می شناسید یا نه. تنها چیزی که نیاز دارید درباره آنها بدانید اینست که همه آنها مشکل دارند. شاید در بچگی بدجور کتک خورده اند. شاید با کمبود محبت بزرگ شده اند. شاید کمبود سکس دارند. شاید بچه که بوده اند مادرشان دائما تحقیرشان می کرده است. هیچ اهمیتی ندارد که اون اونجا چی گفت یا چیکار کرد. یا اینکه یارو منظورش از حرفی که زد یا کاری که کرد چی بود.

    تنها کاری که می توانید بکنید اینست که با آنها همدردی کنید. دلسوزی لازم نیست و فایده ای هم ندارد. همدردی. کاری که از دست من بر نمی آید. من اسپرگر دارم ولی شما سعی کنید اینکار را بکنید. سعی کنید مثل من دوستان خوبتان را از دست ندهید. برای یک لحظه هم که شده خودتان را صادقانه جای آن آدم بگذارید و به طرف نشان بدهید که برایتان مهم است. قبل از اینکه معماری اطلاعاتی آغازگری را به طرف بگویید دهنتان را ببندید و سعی کنید با طرف مقابل همدردی بکنید. و بعد سعی کنید باز هم دهنتان را بسته نگه دارید. آن شخص اگر خودش احساس نیاز بکند این مطلب یا مطلب مشابهی که بدردش بخورد را پیدا خواهد کرد. فرقی نمی کند که آن شخص گارسون رستوران است یا کسی که دوستش دارید. این تنها کاری است که می شود برای دیگران انجام داد. “از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست” مشکل همه هفت میلیارد ساکن کره زمین است. شما تنها نیستید.

     

    اطلاعات درباره خودمان

    خودت را بشناس! ولی بدون “چرا”. یک تست ساده شخصیت کفایت می کند. یا یک تست کاملتر مثل این تست. (نیاز به فیلترشکن دارد) حتی این تستهای شخصیت هم بیشتر وقتها غیر ضروری و بی فایده هستند. من دائما مواظب خودم هستم که از خودم سؤالهای چرادار نپرسم. چرا من اینجوری هستم؟ چرا من اونجا اونکارو کردم؟ چرا من اونجا اونو گفتم؟ اینها همه سؤالهای بی فایده است.

    من خیلی چیزها در گذشته از دست داده ام. پول، رابطه، سلامتی. ولی فکر کردن و بدست آوردن اطلاعات درباره آنها امروز برای من بی فایده است. یک بار دوستم از من پرسید که “اگه یک چیز رو می تونستی در گذشتت تغییر بدی چی رو تغییر می دادی؟” هیچ چیز. من نمی خواهم هیچ چیز در گذشته من عوض بشود. چون اصلا نمی خواهم چیزی متفاوت با اینی که امروز هستم باشم (در همین لحظه). یک تغییر در گذشته هزار و یک تغییر غیر قابل پیش بینی و ناخوشایند در زمان حال می تواند بدنبال داشته باشد! تنها چیزی که درباره خودم باید بدانم اینست که من هم مشکل دارم. بنابراین باید با خودم هم همدردی کنم. درست مثل دیگران. من هم یکی از هفت میلیارد آدم دیگر هستم. از این نظر هیچ فرقی با بقیه ندارم.

    من اگر بخواهم کارهایی که در حال حاضر می کنم را ول کنم و به سفالگری بپردازم فقط باید یکسال وقتم را صرف دانستن همه چیز درباره سفالگری بکنم. همه مواردی که در قسمت اول به آنها اشاره کردم. بقیه اطلاعات بی فایده است.

  • از شستشو تا بنباران مغزی

    دیروز گوینده اخبار از توی رادیوی تاکسی داشت می گفت که تقریبا 180 هزار نفر در آزمون دکترای غیر پزشکی (پی. اچ. دی.) شرکت کرده اند. با 35 درصد رشد نسبت به سال قبل. 180 هزار نفر رقابت می کنند که با کنکور و انتخاب رشته بر اساس نتیجه آن دکترا بخوانند. دو دقیقه به این موضوع فکر کنید.

    180 هزار نفر با مدرک کارشناسی ارشد را تصور کنید که حاضرند بر اساس نتیجه یک مسابقه تصمیم بگیرند که دو سه چهار سال آینده عمرشان را به تحصیل چه رشته ای و کسب مدرک دکترایش بگذرانند. بقیه عمرشان را که امیدوارند به تدریس آن رشته بگذرانند بماند. در کدام دانشگاه و زیر نظر کدام اساتید بماند. تعداد این آدمها خیلی زیاد است. کاری هم که انجام می دهند به شکل خیره کننده ای غیر منطقی و حتی غیر اقتصادی به نظر می رسد. سؤال اینست که چرا این همه آدم (به آنها شرکت کنندگان آزمونهای مقاطع پایینتر و بالاتر را هم اضافه کنید) هر ساله و با یک رشد 35 درصدی دست به چنین کاری می زنند؟

    مسلما جواب این سؤال “ز گهواره تا گور دانش بجوی” نیست. چرا؟ چون یکی از دانشجویان من در مقطع کارشناسی ارشد در ورقه امتحانیش به جای بمباران نوشته بود بنباران. دلیلم سطحی و غیر قانع کننده است؟ دلایل زیر چطور؟

    • میزان دانشی که در دانشگاه جسته می شود هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با وقت و انرژی و هزینه ای که برایش صرف می شود ندارد. جستن دانش فقط و فقط و فقط و فقط (این کلمه را باز هم بنا به سلیقه خودتان تکرار کنید) یک چیز لازم دارد. اهمیت دادن به کسب آن. مؤلفه ای که فقدانش در جای جای سیستم آموزش عمومی به راحتی قابل مشاهده است.
    • به دلیل وجود اینترنت. دانشی که از طریق اینترنت قابل جستن است از نظر حجم، تازگی، کیفیت، تنوع، سرعت، هزینه، زمان و غیره برای جوینده دانش امکانی را فراهم کرده است که هیچ دانشگاهی فراهم نمی کند. کنکور هم لازم ندارد. رقابتی هم در کار نیست. استرس امتحان و دادن جواب درست هم ندارد. زمان ما با زمان امیرکبیر یا دکتر حسابی یک فرق اساسی دارد. بوعلی سینا اگر دسترسی به کتابخانه فلان شاه نداشت شاید بوعلی سینا نمی شد. خوشبختانه ما آن دوران را پشت سر گذاشته ایم. البته اگر با اینترنت ملی به آن برنگردیم.

     

    حالا من به شما می گویم که چرا سالانه چند صد هزار نفر (یک میلیون و چند صد هزار نفر) در کنکورهای مختلف شرکت می کنند. دلیلش حتی مدرک گرایی هم نیست. توجیه قضیه با مدرک گرایی فقط ساده سازی مسئله و یک توضیح عامیانه است. به علاوه اتلاف وقت در مراکز آموزش عالی به کشور ما محدود نمی شود. این بیماری در خیلی از ممالک مترقیه هم شیوع دارد.

    زندگی یک آدم را به سه دوره عمده می توان تقسیم کرد. دوره بچگی. دوره بزرگسالی. دوره کهنسالی. دوره بچگی دوره ای است که پدر و مادر از بچه مراقبت می کنند. هزینه هایش را می پردازند. مسئولیتهایش را به عهده می گیرند. دوره کهنسالی هم اگرچه نه برای همه ولی برای خیلی ها مشابهت هایی با دوره بچگی دارد. همه این کارها را یا خانواده یا یک سیستم اجتماعی مثل بیمه یا بازنشستگی برای آدم کهنسال انجام می دهند.

    دوره بزرگسالی دوره ای است که آدم قرار است در آن دیگر بزرگ شده باشد. به او می گویند “تو دیگه بزرگ شدی!” این یعنی اینکه خودش باید بتواند از پس مسئولیتهای زندگیش برآید. خرج خودش را خودش دربیاورد. تصمیم های زندگیش را خودش بگیرد. خوب و بد نتیجه تصمیماتش را بپذیرد. چیزهایی را که لازم دارد یاد بگیرد تشخیص بدهد و آنها را یاد بگیرد. سؤالهای زندگیش و جوابشان را خودش پیدا کند. شکست را تجربه کند. با صورت زمین بخورد. بلند شود. زندگی واقعی، روابط واقعی، پول درآوردن واقعی و همه چیز واقعی را در یک محیط واقعی تجربه کند.

    همه اینها برای خیلی ها ترسناک یا حداقل ناخوشایند است و ترجیح می دهند که تا حد امکان آن را به تعویق بیاندازند. دانشگاه و ادامه تحصیل در یک محیط آزمایشگاهی (آکادمیک) بهترین فرصت و بهانه برای به تعویق انداختن زندگی بزرگسالی است. برای بزرگ شدن. برای مواجهه با موارد فوق.

    برادرزاده ده ساله من چند شب پیش داشت می گفت که درس جغرافیا برایش خیلی سخت است و او نمی تواند اسامی قاره ها را با همه جلگه ها و فلات ها و رودها و رشته کوه ها و کشورها و پایتخت هایشان حفظ کند. من به او گفتم که “خوب حفظ نکن.” طوری واکنش نشان داد که گویی به او گفته باشم که خودت را از طبقه چهارم پرت کن پایین. به مادرش تلفن کرد و پیشنهاد من را به او گفت. مادرش با حرف من مخالفت کرد طوری که انگار پیشنهاد من را شوخی گرفته باشد. ولی من کاملا جدی بودم. برادرزاده من دوباره با زجر و مشقت  به حفظ کردن جغرافیا ادامه داد. کار عبث و احمقانه ای که خود من سی سال پیش مجبور بودم ( فکر می کردم مجبورم) بکنم. برادرزاده من می خواهد فوق تخصص کودکان بگیرد!!! و دارد خودش را از الان برای بیست و چهار سال تحصیل آماده می کند. طبیعی است که روز به روز علاقه اش به یادگیری کمتر می شود. استرس امتحان پیدا می کند. کنجکاوی کودکانه اش فدای حفظ کردن خزعبلاتی می شود که توی کتابهای درسی چپانده اند. مغزش شستشو داده می شود. او برای سالهای مدیدی فرصتهای زندگی کردن را در انتظار فوق تخصص گرفتن برای آغاز دوره زندگی بزرگسالیش از دست خواهد داد. شاید او هم روزی فوق تخصص کودکان بشود و به جای نوزاد بنویسد موزاد.

     

    مطالب مرتبط

    من این توپو نداشتم

    مطالب مرتبط آینده

    جغرافیایی که در مدرسه به بچه ها یاد نمی دهند

  • دلایل مهجور بودن وبلاگ من

    یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

    البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

    • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
    • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
    • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
    • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
    • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
    • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

    کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

    “هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

    اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

    اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

    تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

    طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

    ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

    لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

  • من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

    می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

    از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

    از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

    ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

    خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

    آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

    آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

    پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

    حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

    “آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

    کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

    این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

  • چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

    خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

    چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

    چرا؟

    چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

    در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

    قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

    متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

    راه حل چیست؟

    معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

    اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

     

    مطالب مرتبط:

    دفترچه آغازگری

    نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

    ز گهواره تا گور دانش بجوی

    من این توپو نداشتم

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • امروز صبح با ترس و عصبانیت بیدار شدم

    امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون نیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟

    صبح ها که بیدار می شوم یا عصبانی هستم یا ترسیده. خیلی وقتها هم هردوش.

    ترس استرس ایجاد می کند و استرس مانند یک وزنه آهنی آدم را درون باتلاق زندگی سیستماتیک به پایین می کشد. علت اینکه من به تکرار درباره استرس مطلب می نویسم اینست که هنوز نتوانسته ام آنرا درون خودم برای همیشه و به طور قطعی از بین ببرم. استرس و ترس هر روز به شکل جدیدی به سراغ من می آید و من مجبور هستم روزانه با آن روبرو شوم. بیشتر وقتها روزی چند بار و شبها هم همینطور. حتی توی خواب. استرس آدم را مریض می کند و نهایتا منجر به مرگ او می شود. من نمی خواهم علت مرگم استرس باشد. استرس همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می دهد. روابط آدمها به دلیل استرس به گه کشیده می شود. کسی که خیلی استرس دارد نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد. نمی تواند کارش را درست انجام بدهد. استرس اجازه نمی دهد که خودت را بیان کنی. خلاقیتت از بین می رود. ایده های جدید بوجود نمی آیند. بچه ها را ببینید. تا وقتی مغزشان در مدرسه با استرس های مختلف شستشو داده نشده است مثل پرنده ها آزاد و رها و سبک بال هستند. استرس همه چیزت را می گیرد و بعد بیشتر عصبانی می شوی. چون می دانی که خیلی چیزهایت را از درون از دست داده ای. چه کسی بهتر از راننده وانت بلندگو دار که عصبانیتت را سرش خالی کنی؟

     

  • بابا نان داد

    انقلاب صنعتی در غرب در چه زمانی اتفاق افتاد؟ در یک بازه زمانی در قرن نوزدهم میلادی. جایی بین هزار و هشتصد و اندی و هزار و هشتصد و اندی.

    کارخانه هایی که در این دوره پدید آمده بودند نیاز به نیروی کار داشتند. بچه ها را هم بکار می گرفتند. کم کم عده ای با این موضوع مخالفت کردند. بچه ها حیف بود که سلامتیشان را از بچگی در شرایط نامناسب کارخانه ها از دست بدهند. صاحبان صنایع با این مخالفان مخالفت کردند. برای آنها فرقی نمی کرد. آنها نیاز به چرخاندن چرخ کارخانه هایشان داشتند. گروه اول بیشتر مخالفت کردند. فایده ای نداشت. تا اینکه راهی برای متقاعد کردن گروه دوم پیدا کردند:

    اگر بچه ها در یک “سیستم آموزش عمومی” سالها آنگونه که آنها می خواهند تربیت (شستشوی مغزی) شوند، وقتی بزرگ بشوند کارکنان (کارمندان) گوش بفرمان و بهتری خواهند بود و در نتیجه با بازدهی بیشتری چرخ مورد نظر را خواهند چرخاند.

    تصویری از یک سیستم آموزش عمومی

    گروه دوم قبول کردند.

    همینطور هم شد. و سالیان سال کارگرانی که با گذراندن سالها آموزش عمومی یاد گرفته بودند که کاری را انجام بدهند که از آنها خواسته می شود، کاری را انجام دادند که از آنها خواسته می شد. چرخ چرخید و چرخید. تا اینکه در اینطرف دنیا یعنی در آسیا آدمهایی ظهور کردند که چرخ را ارزانتر می چرخاندند. در نتیجه همان چرخ و یک سری چرخ دیگر در اینور دنیا به چرخیدن در آمد و الخ.

    انقلاب صنعتی در کشور ما در چه زمانی اتفاق افتاد؟

    آموزش عمومی از کی شروع شد؟ از وقتی که یک نفر پایش به غرب باز شد. چشمش هم علاوه بر موی بلوند و منهای چرخ صنعت به سیستم آموزش عمومی.

    نیاز ما به آموزش عمومی دقیقا چه بود؟

    نیاز ما به موی بلوند چطور؟

    کسی که از سیستم آموزش عمومی بیرون می آید قرار است همان کاری را انجام بدهد که از او خواسته می شود. ولی اگر اصولا کاری وجود نداشت، آنوقت چه اتفاقی می افتد؟ اگر اصلا چرخی در کار نبود چی؟ این آدم که چیزی به جز اجرای خواسته رئیسش بلد نیست، چه کار باید بکند؟ اگر رئیسش خواسته ای نداشت، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر همین آدم رئیس هم شد آنوقت چه می شود؟ و الخ.

    “بابا نان داد” را من چه زمانی آموختم؟ در هفت سالگی.

    بابای من چه زمانی از این دنیا رفت؟ وقتی شش سالم بود.

     

    مطالب مرتبط:

    آقایان بن کتاب با حق مسکن و حق اولاد فرق می کند

     

     

     

  • بکارت الماس

    آیا تا به حال تلاش کرده اید که یک قطعه الماس را بفروشید؟” عنوان مقاله ایست که به تاریخچه کوتاه تحولات بازار الماس و تغییرات بنیادی نگرش مشتریان به این جواهر که به قول نویسنده چیزی بیشتر از “کریستال کربن” نیست، می پردازد.

    از سپتامبر 1938 یک شرکت تبلیغاتی در نیویورک(N.W. Ayer) برای کارتل الماس (De Beers) طرحی تبلیغاتی را تدوین و پیاده می کند که با اجرای سخنرانیهای مختلف در مدارس برای دختران دم بخت و همچنین انتشار مطالبی درباره جواهرات مرصع به الماس ستاره های هالیوود و سیاستمداران آمریکا (و همسرانشان)، الماس را از یک سنگ نیمه قیمتی به نماد عشق و احساس جاودانه آن تبدیل می کند.

    الماس نشانه قدرت و ثروت و عشق است. و این نشانه هر چه درشت تر و گران قیمت تر باشد قدرت و ثروت و عشق بزرگتری را به بیننده القا می کند. نکته جالبی که در این طرح تبلیغاتی بی نظیر به چشم می خورد اینست که در آن الماس،  جاودانه نشان داده می شود. حلقه الماس را فقط باید خرید. آنرا نباید فروخت. انگار که فروختن آن گناه است. فروختن نشانه عشق گویی معادل با فروختن خود عشق و به نوعی خیانت در اذهان عمومی در طول سالهای متمادی تثبیت شده است. جواهر فروشیها معمولا سعی می کنند که الماس را از مشتری نخرند. اگر هم بخرند به کسری از قیمت اولیه این کار را انجام می دهند. اصولا مگر آدم با شخصیت و آبرومند الماس خود را می فروشد؟

    میلیونها عروس و داماد در سراسر جهان سنگی را می خرند که به محض خریدنش ارزش مادیش با ارزشی معنوی تحت عنوان نشانه عشق جاودان جایگزین می شود. پدیده ای که می توان آنرا “دریده شدن بکارت الماس” نامید.

     

     

  • نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

    مغز تو و پدر و مادرت و دوستانت و اطرافیانت و معلمانت شستشو داده شده و سخت باور کرده اند که دانشگاه رفتن و تحصیلات عالیه (مادون متوسط) بهترین گزینه برای یک جوان رعناست. اگر من به عنوان کسی که خودش این کار را کرده به تو بگویم که این موضوع واقعیت ندارد، از من می پرسی اگر دانشگاه نروم چی کار کنم؟
    به جای دانشگاه رفتن نه (بله 9) کار می شود کرد؟
    1- یاد گرفتن یک هنر. مثل نقاشی، سفالگری، موسیقی، عکاسی. با وقت و هزینه و انرژی که از اواسط دوران متوسط برای آمادگی کنکور و بعد هم پنج شش سالی در دانشگاه های مادون متوسط، تلف می کنی، می توانی در شاخه ای از هنر به جاهای خیلی خوبی برسد. البته اگر علاقه داشته باشی.
    2- خواندن کتاب. می توانی صدها کتاب بخوانی. هر چیز و هر موضوعی که نظرت را جلب می کند و از هر نویسنده ای که خوشت می آید. اگر به پزشکی علاقه داری می توانی قبل از اینکه با سر به یک دوره هشت ساله  شیرجه بزنی، یکی دو سال هر کتابی که در این زمینه هست را بخوانی. بعد اگر باز هم دلت خواست که پزشک بشوی برو پزشک شو. همین کار را در هر زمینه دیگر هم می شود کرد.
    3- مسافرت. می توانی چند ماهی یا چند سالی سفر کنی. در شهرهای مختلف برای چند هفته/چند ماه/چند سال اقامت کنی و با مردم و فرهنگهای مختلف آشنا شوی. اگر از سفر کردن خوشت آمد می توانی در همین زمینه مشغول بکار شوی.
    4- کسب مهارت و شروع به کار. می توانی در یک زمینه مثلا یک نرم افزار یک دوره شش ماه بگذرانی و در آن زمینه شروع به کار کنی. بله از 18 سالگی! برای مثال کسی که به گرافیک و طراحی علاقه دارد با یادگرفتن یک یا دو نرم افزار می تواند حتی کمتر از شش ماه در این زمینه مشغول به کار شود. حسابداری، آشپزی، فروشندگی، کارهای ساختمانی، طراحی داخلی، طراحی لباس و هر کار دیگری که به فکرت می رسد از این قاعده مستثنا نیست!
    5- نوشتن یک کتاب. حتما نباید که دکترای ادبیات بگیری تا بتوانی بنویسی. اکثر نویسنده ها هیچگونه تحصیلات آکادمیک ندارند. بنابراین اگر همیشه به نوشتن علاقه مند بوده ای و همیشه دفترچه یادداشتی کنار تختت نگه می داشته ای وقتت را با دانشگاه رفتن تلف نکن.
    6- شروع یک کسب و کار. برای راه انداختن یک کسب و کار نه فوق لیسانس کارآفرینی لازم است و نه سرمایه زیاد.
    7 و 8و 9 را خودت به این لیست اضافه کن.
    حسن این کارها اینست که در هر مقطعی می توانی یکی را با دیگری عوض کنی مثلا بعد دو ماه نقاشی کردن ممکن است به این نتیجه برسی که تو به درد این کار نمی خوری و بخواهی چند ماهی سفر کنی و بعد بخواهی عکاسی یاد بگیری یا راننده کامیون بشوی. دانشگاه اینطوری نیست. سرنوشت تو با یک انتخاب رشته شانسی بر اساس رتبه کنکورت تعیین می شود و بعد پنج شش سالی از بهترین سالهای عمرت در محیطی که انتخاب واقعی تو نبوده با آدمهایی که انتخاب تو نبوده اند با خواندن و حفظ کردن درسهایی که انتخاب تو نبوده اند، تلف می شود.
    برای انجام این کارها چیزی که لازم داری کمی دل و جرأت، کنجکاوی، غلبه بر گشادی، شور و شوق جوانی، انرژی و یک مغز شستشو داده نشده است. اگر دانشگاه بروی همه اینها را تا حدود زیادی از دست می دهی. وقت خودت و پول بابا جان هم که جای خود دارد.

    هر کاری که می کنی یک چیز را فراموش نکن: متوسط نباش.