دسته: جستجو

  • من شریفی نیستم، فقط اسپرگر دارم

    یک ماه است که ننوشته ام. و حالا به تنها چیزی که فکر می کنم نوشتن یک مطلب است ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد. انگار که مغزم خالی است. از همه بدتر به احتمال زیاد خواننده هایم را هم در این یک ماه از دست داده ام. وفادارترین خواننده هم وقتی دوبار یک وبلاگ را چک می کند و می بیند که نویسنده آن مطلب جدیدی منتشر نکرده است، با آن خداحافظی می کند. یک ماه بدون مطلب جدید هر وبلاگی را می تواند به یک سرزمین فراموش شده مبدل کند. به یک زمین بایر.

    مثل اینست که می خواهم از اول شروع کنم. این اولین مطلب این وبلاگ است و من هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. حتی شعار “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” غریبه به نظر می رسد. امروز حتی خاطرات و تجربیات سفر یک ماهه ام برای نوشتن الهام بخش نیست. منظورم این نیست که درباره سفرم نمی خواهم بنویسم یا چیزی ندارم که بنویسم. شاید مشکل این است که بعد از یک ماه نمی دانم از کجا باید شروع کنم. گویی که خیلی اتفاقات افتاده است و خیلی چیزها تغییر کرده است و در عین حال همه چیز همان طور که بود به نظر می رسد. چیزی شبیه به احساس بچه ای که با دوست صمیمیش برای چند روز بی دلیل حرف نمی زند و وقتی هم که می خواهد آشتی کند و چیزی بگوید، نمی داند از کجا شروع کند.

    البته این دفعه اول نیست که من نمی دانم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم. فقط هم محدود به نوشتن این مطلب بر روی این وبلاگ نمی شود. دانشجوی سال آخر که بودم در ابتدای سال، اتاقم را در خوابگاه عوض کردم و با سه تا از بهترین دوستهایم هم اتاق شدم. ظرفیت هر اتاق در آن زمان و در آن خوابگاه پنج نفر بود. نفر پنجم کسی بود که من نمی شناختمش و برای اولین در حالیکه داشتیم با هم اتاقیهایم موکت اتاق جدید را در حیاط خوابگاه می شستیم به من معرفی شد. من سرم را به طرف هم اتاقی پنجم که اسمش محمد بود برگرداندم، سلامی کردم و به شستن موکت ادامه دادم. بعدا که با هم صمیمی تر شدیم فهمیدم که محمد از این رفتار من شوکه شده است تا جایی که هرگر این کار من را فراموش نکرد و همیشه آن را با آب و تاب و گرافیکی برای خودم و بقیه تعریف می کرد. من در آن لحظه واقعا نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم.

    این مشکل بعدها به شکلهای پیچیده تر و با عواقب سنگین تری در روابط خصوصی و کاری من، بارها و بارها تکرار شد (هنوز هم می شود). آن موقع من درست نمی دانستم که چه اتفاقی دارد می افتد. تقریبا ده سال پیش برای اولین بار دوست دخترم به من گفت که “همه شریفی ها این جوری هستند.” و بعد من این عبارت را از آدمهای دیگر هم شنیدم. حالا من به یک دسته از آدمها تعلق داشتم که یک جوری هستند و با یک سلام و حال و احوال در کمتر از یک دقیقه می توان فهمید که شریفی هستند. وقتی این موضوع را با یکی از دوستهای صمیمیم در میان گذاشتم او هم گفت که همسرش خیلی وقتها چنین چیزی به او می گوید و یک سری از رفتارهای او را  به شریفی بودنش نسبت می دهد.

    جایی که شریفی ها در آن شریفی می شوند

    مسلما وقتی یک نفر وسط یک دعوا یا دلخوری به آدم می گوید که تو واقعا یک شریفی هستی منظورش این نیست که تو آدم با هوشی هستی! این چه خصوصیت یا خصوصیاتی است که علاوه بر ضریب هوشی بالا ( به درست یا غلط) این آدمها را و البته با بار منفی در یک گروه قرار می دهد: شریفی ها؟

    واضح است که اینگونه برچسب زدن و ساده سازی مسئله هیچ کمکی به حل مشکل من نکرد و مشکلات من در روابط با آدمهای دیگر ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه دارد. مشکلاتی از قبیل اینکه در در برخورد اول نمی دانم چه چیزی باید بگویم. نمی دانم که طرف مقابل از حرف من خوشحال شده است یا ناراحت. یا منظور طرف مقابل از حرفی که زد یا کاری که کرد دقیقا چه بود. خیلی وقتها هم اصلا متوجه گفتار و کردار طرف مقابل نمی شوم چه برسد به اینکه بخواهم درکشان کنم. این مشکل به خصوص با آدمهایی که برای دفعه اول می بینم حادتر است. آنهایی که من را بیشتر می شناسند، بعضی هاشان کلا رابطه شان را با من قطع می کنند و بعضی ها هم شاید از روی محبت و احترام یا دلسوزی می گویند، علی سخاوتی آدم خاصی است. خاص هم بعد از شریفی برچسبی است که گویی به طرف مقابل هشدار اولیه را می دهد. “سلام معرفی می کنم: آقای فلانی – آقای سخاوتی… دانشگاه شریف درس خونده، آدم خاصیه!” من بارها این جوری به آدمهای مختلف معرفی شده ام.

    خواندن چند کتاب در زمینه زبان بدن، هوش هیجانی، هوش اجتماعی و به طور کلی رفتارهایی که آدمها به صورت خاص و عام از خودشان بروز می دهند خیلی کمکی به حل مشکل خاص بودن من نکرد و من همچنان جستجویم را برای اینکه بفهمم ریشه خاص بودنم چه چیزی است و معنایش دقیقا چیست و چه خصوصیات و حدود و صغوری دارد، ادامه دادم.

    در این سفر کتاب خوب و جالبی خواندم ( یکی از کتابهای خوب و جالبی که خواندم. اگر گشادی اجازه بدهد خلاصه ای از کتابهایی که در این یک ماه خوانده ام را در مطلبی دیگر خواهم آورد.) با عنوان Create Your Own Economy نوشته Tyler Cowen. کتاب به طور کلی به نحوه زندگی کردن در عصر اطلاعات می پردازد ولی در یکی دو فصل ابتدایی نویسنده به تفصیل درباره خصوصیات و تجربیات و خاطرات آدمهای خاصی حرف می زند که سندروم Asperger دارند. این سندروم گونه ای از سندروم شناخته شده تری به نام اوتیسم یا درخود ماندگی است. دارندگان این سندروم به طور خلاصه هوش قوی ولی مهارتهای اجتماعی ضعیفی دارند.  برای تعریف جامعتر می توانید به ویکی پیدیا یا مرجع دیگری رجوع کنید.

    من در این کتاب با مفهوم neurodiversity آشنا شدم. معادل فارسی این واژه را نمی دانم و فعلا آنرا “تنوع عصبی” ترجمه می کنم. ایده اینست که آدمهای متفاوتی که با سندروم اوتیسم یا اسپرگر برچسب می خورند یک تفاوت نرمال با بقیه آدمهای نرمال دارند. هیچ مریضی و اختلالی در کار نیست. اختلافی که در رفتار و گفتار این آدمها دیده می شود فقط تنوعی است که در آفرینش دیده می شود. مثل تنوع در رنگ و بو و مزه و گیاهان و جانوران  و اجسام و شکل آلت تناسلی و هزاران پدیده دیگر. این بار تنوع آفرینش خودش را در پیکربندی عصبی مغز آدمها نشان داده است. پدیده ای که کاملا طبیعی است.

    نویسنده لیست بلند بالایی از آدمهایی ارائه می دهد که احتمالا از این تنوع عصبی بهره مند بوده اند. چارلز داروین، جورج مندل، توماس ادیسون، نیکولا تلسا، آلبرت انیشتن، ایزاک نیوتن، ساموئل جانسون، وینسنت ونگوگ، برتراند راسل، استیون اسپیلبرگ، بیل گیتس، خودش و خیلی های دیگر.

    مهمتر از اینکه بدانیم چنین آدمهای معروف و موفقی در طیف متفاوتی از تنوع عصبی نسبت به نرم جامعه قرار داشته یا دارند اینست که بپذیریم چنین تنوعی اصولا مشکل یا بیماری نیست و نیاز به درمان ندارد. همانطور که شکل بینی من یا رنگ چشم شما نیاز به تغییر و درمان ندارد. آدمهایی که توسط نرم جامعه به عنوان شریفی یا به عبارات دقیقتر سرد، بی احساس، ماشینی، خودخواه و غیره برچسب می خورند، شاید آدمهایی هستند که پیکربندی مجموعه ای از اعصاب در مغز آنها با دیگران متفاوت است، فقط همین.

    خواندن این کتاب به من کمک کرد که بفهمم من شریفی نیستم. من فقط شاید در طیف دیگری از تنوع گسترده عصبی نسل بشر قرار دارم. جایی که به آن سندروم اسپرگر یا شاید هم چیز دیگری گفته می شود. حالا اگر کسی به من برچسب بی احساس بودن بزند یا من را شریفی یا آدم خاص بنامد حرفهای بیشتری برای گفتن دارم. البته نه برای دفاع از خودم، که تنوع آفرینش نیاز به دفاع ندارد. بلکه برای آغاز یک گفتگوی جالب و شاید هم پیدا کردن یک دوست جدید.

    نویسنده از کسی که خودش معتقد است او هم اسپرگر دارد نقل قولی می کند که حیفم آمد ترجمه اش کنم و آنرا عینا برای شما اینجا می آورم:

    “I have personally been accused of being cold, shallow, selfish, insensitive, egotistical, repressed, emotionally dead, incapable of emotion, and incapable of love… if you’re like me, these accusations tend [to] come as a shock. You know that you are a sensitive and caring person; you can see these tendencies in yourself and identify their outward manifestations. How could you be perceived so harshly?”  ~ Jason Seneca

     

     

     

  • ایده های خوب به کجا می روند؟

    بعد از اینکه فهمیدیم “ایده های خوب از کجا می آیند؟” این سؤال مطرح می شود که ایده های خوب به کجا می روند؟

    ایده های خوب به باتلاق گشادی فرو می روند.

    ایده های خوب با بهانه تراشی کشته می شوند.

    ایده های خوب به فراموشی سپرده می شوند و بعد از چند سال به عنوان خاطره تعریف می شوند.

    ایده های خوب در انتظار چیزهای دیگر تلف می شوند.

    ایده های خوب در جلسات و مهمانی ها با چایی و شیرینی و خوراکیهای دیگر صرف می شوند.

    ایده های خوب باعث ترس می شوند و به زندان محافظه کاری می روند. ترس از اشتباه و ترسهای دیگر.

    ایده های خوب، مخصوصا آنهایی که رادیکال هستند، مورد سرکوب نرم (norm) اجتماعی واقع می شوند.

    ایده های خوب باعث غرور و افتخار و خیلی وقتها هم توهم صاحبشان می شوند.

    ایده های خوب سری نگه داشته می شوند و در نتیجه با ایده های خوب دیگر نزدیکی نمی کنند و ترکیب نمی شوند و در نتیجه توسعه نمی یابند و شکوفا نمی شوند و بارور نمی شوند و میوه نمی دهند.

    بعضی وقتها (به ندرت) هم ایده های خوب نوشته می شوند. امکان (های) بعدیشان جستجو و کشف می شود. قدم های بعدیشان برداشته می شود. شکست یا موفقیت ایده و پیاده سازی آن در عمل تجربه می شود. امکان بعدیش محقق می شود. صاحب ایده رشد می کند. ایده های خوب بیشتری پیدا می کند. والخ.

  • نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

    امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

    وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

    اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

    سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

    سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

    جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

    سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

    من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

    اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

     

    به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

    مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

    زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

    اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

    مطلب مرتبط بعدی:

    سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

  • شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

    در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

    باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

    داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

    درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

    درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

    و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

    1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

    باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

    با چنان امید او این چنین ساخته

    درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

    Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

    2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

    3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

    4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

    5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

    6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

    یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

  • اینترنت پرسرعت، توییتر و مدیریت زمان

    سؤال: اینترنت پر سرعت چیست؟

    جواب: اینترنتی که برای خریدن آن یک نامه از یک شرکت یا سازمان به سرویس دهنده، ارائه می کنید و ماهانه صرف نظر از از اینکه با چه سرعت و کیفیتی (دقیقترش با چه پهنای باندی) به اینترنت دسترسی دارید، مبلغ ثابتی را پرداخت می کنید.

    توضیح: پهنای باند اینترنت چیزی شبیه به آبی است که در یک لوله جریان دارد. اگر تعداد لوله هایی که از لوله اصلی منشعب می شوند افزایش پیدا کنند جریان آب در هر یک از آنها ضعیف تر و ضعیف تر می شود. این موضوع که مادربزرگ من هم آنرا می فهمد هیچ ربطی به تکنولوژی ساخت لوله یا لوله کشی ندارد. با همین منطق تکنولوژی ارتباط با سرویس دهنده اینترنت (وایمکس، ای.دی.اس.ال تو پلاس یا غیره) هیچ ربطی به پهنادی باند آن ندارد. به خصوص زمانی که تعداد کاربران اینترنت هیچ ربطی به میزان پهنای باند موجود در کشور ندارد.

    چه باید کرد؟ به خواندن ادامه بدهید.

    سؤال: توییتر چیست؟

    جواب:  سرویسی که به شما اجازه می دهد جملات کوتاهی را در حد صد و چهل کاراکتر(حرف) از خودتان صادر کنید. مثلا بگویید که در چه حالی هستید یا چه کار می کنید و الخ. صد میلیون نفر دیگر هم در سراسر دنیا همین کار را می کنند.

    سؤال: توییتر به چه درد می خورد؟

    جواب: من می توانم لیستی از کاربردهای توییتر را اینجا برای شما بنویسم ولی علمای توییتر معتقدند که تا عضو توییتر نشوید و چند هفته ای از آن به طور فعال استفاده نکنید، به درستی قادر به درک کاربرد توییتر نخواهید بود. من اولین بار چهار سال پیش عضو توییتر شدم و مثل خیلی های دیگر بعد از دو روز این سرویس را احمقانه ترین چیزی که بشر تا به حال ابداع کرده است یافتم. سه سال بعد دوباره عضو شدم. به همان نتیجه قبلی رسیدم. دیروز دوباره عضو شدم. این دفعه به نظرم ارزش امتحان کردن چند هفته ای را دارد. شما هم اگر عضو هستید یا می خواهید عضو بشوید، می توانید من را بر روی توییتر دنبال (follow) کنید. خواندن کتاب The Twitter Book هم بی فایده نخواهد بود.

    سؤال: من بارها سعی کرده ام از توییتر یا بعضی وب سایتهای دیگر که فلیتر شده هستند استفاده کنم ولی موفق نشده ام. اینترنت پرسرعت هم دارم. چه کار باید بکنم؟

    جواب: مدیریت زمان.

    سؤال؟ منظور شما از مدیریت زمان چیست؟

    جواب: یکی از مشکلاتی که کشور ما دست به گریبان آن است عدم پراکندگی زمانی است. به این معنی که ساعت کشور در همه شهرها یکی است. مثلا ساعت سه بعد از ظهر در همه جای کشور، ساعت سه بعد از ظهر است. به عنوان یک مثال ساده اگر نصف کشور (با فرض توزیع یکسان کاربران اینترنت) با نصف دیگرش دوازده ساعت اختلاف ساعت داشت، سرعت  اینترنت شما خود به خود دو برابر می شد.

    سؤال: حالا که اینجوری نیست چه کار باید کرد؟

    صبح ها باید دو سه ساعت زودتر بیدار شد. من امروز دو ساعت زودتر بیدار شدم. یعنی به جای نه و نیم، هفت و نیم. به این کار مدیریت زمان می گویند. فردا سعی می کنم سه ساعت زودتر بیدار شوم. کسی که می تواند مدیریت زمان انجام دهد می تواند از اینترنت پر سرعت هم استفاده کند. اگر بخواهبم تعریف جامع و دقیقی برای اینترنت پر سرعت ارائه بدهیم می توان گفت اینترنت پرسرعت یعنی اینترنتی که به هنگام استفاده از آن اکثریت کاربران دیگر در خواب و یا توی ترافیک هستند.

    اگر عضو توییتر هستید،  اینترنت پرسرعت دارید و می توانید مدیریت زمان انجام دهید، لطفا من را بر روی توییتر دنبال کنید.

     

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • در باب فیلترینگ

    هدف نهایی جستجو (و بطور کلی فناوری اطلاعات) پیدا کردن اطلاعاتی است که جستوگر آن را معنی دار و با ارزش تلقی می کند. خیلی وقتها جستجوگر عمل جستجو را با فیلتر کردن انجام می دهد. مثلا وقتی روی گوگل کلمه “فیلتر” را جستجو می کنید در حقیقت از گوگل می خواهید که فیلتری برای شما درست کند تا اطلاعاتی از آن رد شود و باقی اطلاعات رد نشود. اینکار یعنی فیلتر کردن در زندگی واقعی روزمره و خارج از دنیای دیجیتال هم بسیار اتفاق می افتد. مثلا وقتی کسی مشغول حرف زدن با ماست، فیلترهایی که به هزار و یک دلیل در ذهن ما وجود دارند باعث می شوند که بعضی از حرفهای یارو را بشنویم و بعضی دیگر را نشنویم. وقتی در یک خیابان یا پارک در حال پیاده روی هستیم، فیلترهای مشابهی باعث می شوند که چیزهایی را ببینیم و چیزهایی را نبینیم. و الخ.

     

    وب سایت آمازون فیلتر شده

     

    وب سایت آمازون فیلتر نشده

     

    به طور کلی فیلتر و فیلترینگ را به دو دسته کلی می توان تقسیم نمود. دسته اول فیلتری است که از سوی جستجوگر، کاربر یا مصرف کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می شود. برای مثال وقتی شما بعضی از حرفهای طرف مقابل را نمی شنوید یا نشنیده می گیرید. یا وقتی عابر پیاده را بر روی خط عابر نمی بینید و گاز می دهید که قبل از او رد شوید. یا وقتی کسی دارد از در آسانسور بیرون می آید شما او را نمی بینید و سعی می کنید خودتان را به درون آسانسور بچپانید. یا وقتی آدمهای جلوتر از خودتان را توی صف بانک نمی بینید و از طرف دیگر سعی می کنید به عنوان نفر اول در جلوی صف قرار بگیرید. و الخ.

    نوع دوم فیلتری است که تولید کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می کند. مثلا لباسی که یک نفر می پوشد و شما نمی توانید بعضی از قسمتهای بدن او را ببینید. یا مثلا حرفهایی که طرف مقابل از شما مخفی می کند. یا قسمتهایی از خبر که تهیه کننده اخبار از متن اصلی حذف می کند. یا مثل شیشه دودی بعضی از ماشینها که نمی گذارد داخلش را ببینید. و الخ.

    نوع سوم فیلتری است که از طرف مصرف کننده و تولید کننده ولی توسط شخص ثالث بر روی اطلاعات اعمال می شود. به عبارت دیگر چون همه مصرف کنندگان یا تولیدکنندگان شعور، توانایی، حسن نیت و مهارت لازم برای ساختن و استفاده از فیلترهای مناسب را ندارند، اشخاص دیگری این فیلترها را می سازند و به زور در اختیار آنها قرار می دهند. این اشخاص در حقیقت نقشی شبیه به نقش سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان یا سازمان نظارت بر قیمتها را بازی می کنند. از این به بعد هر وقت خواستید وب سایتی را ببینید و متوجه شدید که اچ. تی. ام. ال. اش جابجا شده است، مثلا منوها به هم ریخته و رنگشان حذف شده، جعبه جستجو حذف شده و عکسهای وب سایت نمایش داده نمی شود، نفس راحتی بکشید و بدانید که کسی در جایی از حقوق شما به عنوان مصرف کننده اطلاعات دارد حمایت می کند.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده حق مصرف کننده و ایده هایی برای حمایت از آنها

  • راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

    گوگل ابزاری دارد به نام Google Analytics که به شما نشان می هد بازدیدکنندگان وب سایت یا وب لاگ یا هر چیز دیگر شما چه کلماتی را جستجو کرده اند که گذر پوستشان به دباغ خانه شما افتاده است.
    وقتی می خواهی هر روز مطلبی بنویسی و موضوع کم می آوری این ابزار یکی از جاهاییست که ایده های زیادی به نویسنده می دهد.
    در میان عباراتی که جستجوگران مختلفی را به وبلاگ من هدایت کرده است موارد زیر حائز اهمیت است:
    برای زدن یک گاوداری چه کار کنیم؟
    بهترین ایده برای سالگرد ازدواج
    جلب توجه دختران
    راهی برای درمان استرس و نگرانی
    از آنجاییکه در زمینه های فوق مطلبی به شکل مستقیم بر روی این وبلاگ نگاشته نشده بوده است و بازدید وبلاگ اینجانب ممکن است موجبات تکدر خاطر جستجوگری را فراهم کرده باشد، وظیفه خود می دانم چند خطی در باب موضوعات فوق بنگارم. با این امید که خواننده ناراضی یک بار دیگر به این حقیر فرصت بدهد.
    بهترین ایده برای سالگرد ازدواج اینست که به همسرت بگویی می خواهی گاوداری بزنی.
    برای زدن گاوداری هم اولین کاری که باید بکنی اینست که به همسرت بگویی. اگر مجرد هستی یا به هر دلیل همسر نداری گاوداری زدن ایده مناسبی برای تو نیست.
    جلب توجه دختران
    این سؤال نیاز به کمی تغییر دارد. مثلا “بهترین ایده برای جلب توجه دختران” با “برای  جلب توجه دختران چه کار کنیم؟” تفاوتهای اساسی دارد و هر سؤال ممکن است جوابهای متفاوتی داشته باشد. 
    بهترین ایده برای جلب توجه دختران اینست که مثل من یک وبلاگ بنویسی. طبق آمار رسمی 98 درصد دختران عاشق وبلاگ هستند و حداقل روزی چهار ساعت از وقت خود را به وبلاگ خواندن اختصاص می دهند.
    برای جلب توجه دختران چه کار کنیم؟ هیچ کار. اگر هیچ کاری نکنی توجهشان جلب می شود. 
    راهی برای درمان استرس و نگرانی؟
    فقط یک راه؟ 
    کاش این سؤال “راههای درمان استرس و نگرانی بود.” حتی فکر اینکه فقط یک راه برای درمان استرس و نگرانی ارائه بدهم من را دچار استرس و نگرانی می کند. من بیشتر عمرم را با نگرانی و استرس دست و پنجه نرم کرده ام. اصلا من دکترای استرس و نگرانی دارم. ولی فقط یک راه؟
    من برای سقوط پرندگان از آسمان نگران شده ام.
    من برای گرسنگی رئیس جمهور وقت آمریکا نگران بوده ام.
    من برای گردش خون خودم، سرمای قله اورست، فشار آب لوله کشی مادرید و فضای خالی هارد دیسک دختر همسایه نگران شده ام.
    برای حمله مغول، مرگ سقراط، سقوط کمونیسم، انفجار خورشید، من برای مرگ باکتری ها در کپک نون نگران بوده ام.
    من راههای زیادی را تا به حال آزمایش کرده ام.
    یک روز این راهها را خواهم نوشت.
    مطالب مرتبط آینده
    راههای درمان استرس و نگرانی
  • کافیست بپرسی

    جستجو:
    ابتدایی ترین، بی تغییرترین، جهانی ترین، ابدی ترین، ساده ترین و سخت ترین کاری که در جستجو می کنیم، سؤال پرسیدن است.
    هدف جستجو پیدا کردن جواب است. و برای پیدا کردن جواب اول باید یک سؤال پرسید.(بعضی وقتها هم جواب بدون پرسیدن سؤال یا اصلا بدون جستجو، خودش ما را پیدا می کند.)
    بعضی وقتها سؤال را از یک یا چند نفر آدم می پرسیم و خیلی وقتها هم از یک موتور جستجو که این موتور جستجو هم خیلی وقتها گوگل است.
    سختی کار در ساختن سؤال است. مثلا این سؤالها که من از سایت Yahoo Answers انتخاب کردم به نظر شما چطورند؟
    چطور می توانم ده کیلو لاغر شوم؟
    چرا خانمها کفش پاشنه بلند صدادار می پوشند؟
    بهترین نصیحتی که مادرتان به شما کرده چه بوده است؟
    جذابترین خصوصیتهای یک آدم کدامند؟
    بهترین راه کسب درآمد چیست؟
    یک نفر چقدر پول لازم دارد؟
    وب سایت خوب برای یادگرفتن زبان کره ای؟
    چه کتابی بخوانم؟
    شما چگونه سؤال می سازید؟

    مطالب مرتبط:
    آناتومی جستجو

  • جستجو در ابر

    در جستجوى يافتنى يا lookup search ما فقط چيزهايى را مى توانيم پيدا كنيم كه برچسب ذهنى ما از آن چيز با برچسبى كه توليد كننده آن چيز (محتوا) به آن زده است يكى باشد. با جستجوى يافتنى ما فقط در ابر برچسبهاى خود جستجو مى كنيم. ابر برچسبهاى ما خيلى بزرگ نيست.