دسته: کتابلاگ

  • خروج من از منزل به قصد تکدی و بازگشتم از میدان انقلاب

    از دیروز که تصمیم گرفتم امروز گدایی کنم، ترس و دلهره عجیبی داشتم. گویی که می خواهم آدم بکشم یا به سرقت بانک بروم. چیزی در این حد. دیشب سعی کردم با خواندن مثنوی و همچنین کتاب “در جستجوی تصوف ایران” ردپایی از مزایای تکدی گری در گذشته پیدا کنم. شاید بایزید بسطامی یا ابوسعید ابوالخیر الهام بخشم بشوند و کمی آرامتر بشوم. چیز خاصی پیدا نکردم. تمام شب را نخوابیدم. ضربان قلبم تند شده بود. احساس می کردم دارم می میرم. صبح که شد با بدبختی بلند شدم.

    صبحانه خوردم و بدون اینکه دوش بگیرم و اصلام بکنم، کهنه ترین لباسی را که داشتم پوشیدم و با جیبهای خالی زدم بیرون. بدون کیف پول و کارت بانک و تلفن همراه. هیچی. چهارراه پونک یک لیوان یک بار مصرف به عنوان کاسه گدایی از یک آب میوه فروشی گرفتم. به این خیال که کارم را از ابتدای راه شروع کنم. زهی خیال باطل. به سمت آریاشهر براه افتادم. آهسته راه می رفتم. احساس می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. دو سه بار خواستم لیوانم را جلوی یکی دو نفر دراز کنم ولی حتی تصور این کار کشنده بود. به راهم ادامه دادم. به آریاشهر نزدیک می شدم. به خودم گفتم تا میدان آریاشهر باید اولین گداییم را کرده باشم. قولم را شکستم و از آریاشهر به سمت میدان آزادی حرکت کردم. پیاده رو خیلی خلوت به نظر می رسید. چند نفری هم که توی پیاده رو می دیدم سر و وضع خوبی نداشتند یا من ترس خودم را اینجوری  توجیه می کردم.

    دوباره خیلی زود به میدان آزادی رسیدم. میدان آزادی هنوز همان حال و هوای بیست سال پیش را داشت که من برای ثبت نام در دانشگاه به تهران آمده بودم. رفتم وسط میدان نشستم. گفتم شاید آنجا کسی را پیدا کنم که بتوانم ازش درخواست کمی پول بکنم. بیشتر خجالت کشیدم. هیچ یک از آدمهایی که آنجا نشسته بودند سر و وضع خوبی نداشتند. میدان بزرگ به شدت خلوت بود. در طول مسیر حتی یک گدا هم ندیده بودم. به خودم گفتم اینجا جای گدایی نیست. کسی که می خواهد برای اولین بار در عمرش گدایی کند باید یک جایی برود که خیلی شلوغ باشد. یک جایی شبیه به میدان انقلاب. راه افتادم به سمت میدان انقلاب.

    پیاده رو داشت شلوغ تر می شد. فکر کنم به خاطر ساعت هم بود. اگرچه من ساعت نداشتم و نمی دانستم دقیقا ساعت چند است. همچنان با لیوان خالی توی دستم داشتم بازی می کردم. هنوز فکر اینکه دستم را با لیوان جلوی کسی دراز کنم فراتر از توان من بود. کم کم داشتم آماده می شدم که بی خیال بشوم. که یک دربست بگیرم و برگردم. که رسیدم به نرده های دانشگاه شریف. بی اختیار نگاهم افتاد به دانشکده قدیمی کامپیوتر و تابلوی مرکز محاسبات و خاطرات ریز و درشت زمان دانشجوییم. همینطور داشتم از پشت نرده ها به داخل نگاه می کردم که متوجه شدم یک کسی دارد به من نگاه می کند. دیگر معطل نکردم. رفتم جلو و به یارو گفتم: “ببخشید میشه صد تومن به من بدید؟” یارو تعجب کرد: “فقط صد تومن؟؟” من سرم را به نشانه تایید تکان دادم. جیبهایش را گشت و جواب داد که پول خرد ندارد! آخر کدام خری فقط صد تومن گدایی می کند؟

    قبل از اینکه ترس دوباره به سراغم بیاید رفتم به سراغ نفر بعدی که تازه سوار ماشینش شده بود. اینبار سؤالم را عوض کردم. “ببخشید میشه به من کمک کنید؟” و دستم را با لیوان خالی دراز کردم از پنجره ماشین تو. یارو سریع در ماشین را قفل کرد. بعد که فهمید من گدای بی آزاری هستم، اولین اسکناس را توی لیوانم انداخت. من دقیقا جلوی در دانشگاه صنعتی شریف داشتم گدایی می کردم!! از شدت هیجان و ترس دهانم خشک شده بود. نفر بعدی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. در جواب به سؤال من گفت که وضع مالی خودش هم خیلی خوب نیست. قیافه اش خیلی آشنا بود بعدا حدس زدم که شاید یکی از کارمندان دانشگاه باشد. نفر بعدی به حالت بدی فقط سر تکان داد و رد شد. دوباره ترسیدم. جوابهای نه خیلی بیشتر از جوابهای مثبت بود.

    با هر یک باری که جمله “میشه به من کمک کنید؟” رو می گفتم انگار شیر تخلیه انرژی روحی روانیم باز می شد. گویی هزار سی سی خون از من می رفت. خستگی یک راه پیمایی طولانی زیر آفتاب و تشنگی هم دائما شدیدتر می شد. باز دوباره بدون اینکه گدایی کنم فقط راه می رفتم. تا به در یک ایستگاه مترو رسیدم. جای شلوغی بود. روی پله های مترو نشستم و لیوان یکبار مصرفم که حالا چند تا اسکناس هم توش بود را گذاشتم جلوی خودم.

    همه با عجله به ایستگاه مترو وارد یا از آن خارج می شدند. به جز یک نفر که دو سه بار برگشت و من را با تعجب به دوستش نشان داد. نفهمیدم که من را می شناسد یا از وجنات من تعجب کرده است. دستفروش ها و راننده های خطی هم گه گداری من را به همدیگر نشان می دادند و چیزهایی می گفتند که من نمی توانستم از آن فاصله بشنوم. مسخره ترین چیزی که پوشیده بودم کفشهای نایکی ام بود که تازه شسته شده بودند و برق می زدند. هرچند که تی شرت و شلوارم هم خیلی به لباس گداها شباهت نداشت. کسانی که توی ماشین نشسته بودند حداقل کفشهایم را نمی دیدند و از اینرو احتمال اینکه یک کمکی بکنند در آنها بیشتر بود.

    البته حدس دیگرم هم این بود که آدم تا درخواست نکند کسی به او چیزی نمی دهد. مگر اینکه یک بچه کوچکی چیزی کنارش باشد یا بدنش دفرمه باشد. به یک آدم سالم که با کفش نایکی سبز و سفید مثل یک توریست خارجی روی پله های ایستگاه مترو نشسته و هیچ غم و نگرانی و بدبختی هم در چهره اش پیدا نیست چه کسی کمک می کند؟ فکر کنم نیم ساعتی آنجا نشستم. آفتاب حسابی داشت پوستم را می سوزاند. فراموش کرده بودم که ضد آفتاب بزنم. کوچکترین اثری هم از کسب درآمد نبود. دوباره به طرف میدان انقلاب به راه افتادم.

    به میدان انقلاب که رسیدم این قدر پول داشتم که با تاکسی به خانه برگردم. یا کمی خوردنی بخرم و مرحله دوم گدایی را به طرف دانشگاه تهران شروع کنم. بدون مکث گزینه اول را انتخاب کردم. وقتی سوار تاکسی شدم احساس کسی را داشتم که دارد از صحنه جرم فرار می کند. پولها را توی جیبم گذاشتم و لیوان را بیرون انداختم. احساس عجیبی داشتم. صدای دور و برم را درست نمی شنیدم. حس می کردم نیروی جاذبه زمین هم دو دهم کمتر شده است. این حس بعد از چند ساعت که دارم این چیزها را می نویسم هنوز کاملا از بین نرفته است.

    ولی چرا گدایی یا حتی تلاش برای گدایی یا به عبارت دقیقتر درخواست کمی پول از دیگران تا این حد ترسناک، انرژی بر، طاقتفرسا و غیرعادی است؟

    قسمت دوم کتاب Down and Out in Paris and London خاطرات زندگی جوروج اورول در لندن است. داستان فقر و گرسنگی و پیاده روی های طولانی بین خوابگاههای دولتی مخصوص بی خانمانها در لندن هشتاد سال پیش. قسمت اول کتاب خاطرات زندگی نویسنده در شهر پاریس است که تلاش می کند با روزی هفده ساعت کار طاقت فرسا در رستوران به زندگیش در آن شهر ادامه بدهد. جورج اورول در پایان کتاب به عنوان کسی که چند ماهی را از نزدیک با گداها زندگی کرده است و آنها را از نزدیک می شناسد نکته های جالبی را بیان می کند و باورهای رایج درباره گداها و زندگیشان را به چالش می کشد.

    چند خطی از این کتاب را برای شما ترجمه می کنم.

    “مردم فکر می کنند که یک تفاوت بنیادی بین گداها و آدمهایی که کار می کنند وجود دارد. گویی آنها از یک نژاد دیگری هستند. مثل جنایتکارها یا فاحشه ها. کارگرها کار می کنند. ولی گداها کار نمی کنند. آنها مانند انگلها، طبیعت بی ارزشی دارند. همه براین باورند که یک گدا مثل یک بنا یا یک منتقد ادبی کسب درآمد نمی کند. او یک زائده اجتماعی است و اصولا قابل دور ریختن، فقط به این دلیل تحملش می کنیم که در عصری انسانی زندگی می کنیم. ولی اگر کسی از نزدیک نگاه کند متوجه می شود که  بین زندگی یک گدا و زندگی بی شمار آدم محترم دیگر، هیچ تفاوت بنیادی وجود ندارد. گفته می شود که گداها کار نمی کنند، خوب مگر کار چیست؟

    یک عمله با حرکت دادن بیل کار می کند. یک حسابدار با جمع زدن اعداد کار می کند. یک گدا با ایستادن در بیرون در هر آب و هوایی و ابتلا به واریس و برونشیت مزمن و غیره کار می کند. گدایی هم کاری است مثل هر کار دیگری. البته تا حدود زیادی بی فایده. ولی خوب بسیاری از کارهای قابل احترام هم تا حدود زیادی بی فایده هستند. به عنوان یک طبقه اجتماعی، گدا چیزی از بقیه کم ندارد. او در مقایسه با فروشندگان بسیاری از داروها صادق است. در مقایسه با صاحب یک روزنامه یک شنبه روشنفکر است، خلاصه یک انگل است ولی از نوع بی آزارش.

    او به ندرت بیشتر از یک زندگی بخور و نمیر از جامعه می گیرد و مطابق اصول اخلاقی خودش، بهای چیزی را که بدست می آورد بارها و بارها با رنج کشیدن می پردازد. من فکر نمی کنم که چیزی درباره یک گدا وجود داشته باشد که او را در طبقه متفاوتی از بقیه مردم قرار بدهد یا به بیشتر آدمهای مدرن حق اینکه او را تحقیر کنند، بدهد.

    حالا این سؤال مطرح می شود که پس چرا گداها تحقیر می شوند؟ و در همه جای دنیا تحقیر می شوند. من عقیده دارم به این دلیل ساده که آنها نمی توانند درآمد خوبی داشته باشند. در عمل برای هیچ کس مهم نیست که کار سودمند است یا بی فایده، مولد است یا سربار. تنها چیزی که لازم است این است که سودآور باشد. در مکالمات مدرن امروزی درباره انرژی، بهره وری، خدمات اجتماعی و غیره، چه معنایی به جز “پول دربیار، از راه قانونی دربیار و به مقدار زیاد دربیار” وجود دارد؟

    پول به معیار بزرگ سنجش فضیلت تبدیل شده است. با این سنجش، گداها رد می شوند و به همین دلیل تحقیر. اگر کسی می توانست هفته ای حتی ده پوند از گدایی درآمد کسب کند، بلافاصله گدایی به شغل محترمانه ای تبدیل می شد. اگر به یک گدا واقعگرایانه نگاه کنیم، او هم به سادگی یک کاسب است که مثل بقیه کاسبها کسب درآمد می کند. او شرفش را، بیشتر از بسیاری از آدمهای مدرن نفروخته است. اشتباه او فقط اینست که کاری را انتخاب کرده که پولدار شدن در آن غیر ممکن است.”

     

  • شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

    قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

    راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

    برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

    بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
    تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
    نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
    تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
    بسیار بارز=5= very characteristic

    برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

    بسیار بارز=1
    تاحدودی بارز=2
    نه نامشهود  و نه بارز=3
    تا حدودی نامشهود=4
    بسیار نامشهود=5

    1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

    2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

    3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

    4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

    5- احساس افسردگی یا دمق بودن

    6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

    7- توهین به مردم

    8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

    9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

    10- احساس استرس یا نگرانی

    11- استفاده از کلمات دشوار

    12- همدردی با احساسات دیگران

    این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

    پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

    هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

    ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

    • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
    • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
    • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
    • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
    • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

    حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

    یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

    این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

    ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

    بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

    همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

    هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

    پانوشت

    کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

    سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

    سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

    سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

    برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

    سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

    برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

    برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

    سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

    8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

    Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

    Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

    Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

    Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

    Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

  • دلایل مهجور بودن وبلاگ من

    یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

    البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

    • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
    • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
    • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
    • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
    • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
    • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

    کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

    “هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

    اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

    اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

    تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

    طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

    ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

    لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

  • عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

    شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

    می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

    الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

    الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

    مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

    دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

    شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

    البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

    گشادی درد بی درمان گشادی

  • من شریفی نیستم، فقط اسپرگر دارم

    یک ماه است که ننوشته ام. و حالا به تنها چیزی که فکر می کنم نوشتن یک مطلب است ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد. انگار که مغزم خالی است. از همه بدتر به احتمال زیاد خواننده هایم را هم در این یک ماه از دست داده ام. وفادارترین خواننده هم وقتی دوبار یک وبلاگ را چک می کند و می بیند که نویسنده آن مطلب جدیدی منتشر نکرده است، با آن خداحافظی می کند. یک ماه بدون مطلب جدید هر وبلاگی را می تواند به یک سرزمین فراموش شده مبدل کند. به یک زمین بایر.

    مثل اینست که می خواهم از اول شروع کنم. این اولین مطلب این وبلاگ است و من هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. حتی شعار “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” غریبه به نظر می رسد. امروز حتی خاطرات و تجربیات سفر یک ماهه ام برای نوشتن الهام بخش نیست. منظورم این نیست که درباره سفرم نمی خواهم بنویسم یا چیزی ندارم که بنویسم. شاید مشکل این است که بعد از یک ماه نمی دانم از کجا باید شروع کنم. گویی که خیلی اتفاقات افتاده است و خیلی چیزها تغییر کرده است و در عین حال همه چیز همان طور که بود به نظر می رسد. چیزی شبیه به احساس بچه ای که با دوست صمیمیش برای چند روز بی دلیل حرف نمی زند و وقتی هم که می خواهد آشتی کند و چیزی بگوید، نمی داند از کجا شروع کند.

    البته این دفعه اول نیست که من نمی دانم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم. فقط هم محدود به نوشتن این مطلب بر روی این وبلاگ نمی شود. دانشجوی سال آخر که بودم در ابتدای سال، اتاقم را در خوابگاه عوض کردم و با سه تا از بهترین دوستهایم هم اتاق شدم. ظرفیت هر اتاق در آن زمان و در آن خوابگاه پنج نفر بود. نفر پنجم کسی بود که من نمی شناختمش و برای اولین در حالیکه داشتیم با هم اتاقیهایم موکت اتاق جدید را در حیاط خوابگاه می شستیم به من معرفی شد. من سرم را به طرف هم اتاقی پنجم که اسمش محمد بود برگرداندم، سلامی کردم و به شستن موکت ادامه دادم. بعدا که با هم صمیمی تر شدیم فهمیدم که محمد از این رفتار من شوکه شده است تا جایی که هرگر این کار من را فراموش نکرد و همیشه آن را با آب و تاب و گرافیکی برای خودم و بقیه تعریف می کرد. من در آن لحظه واقعا نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم.

    این مشکل بعدها به شکلهای پیچیده تر و با عواقب سنگین تری در روابط خصوصی و کاری من، بارها و بارها تکرار شد (هنوز هم می شود). آن موقع من درست نمی دانستم که چه اتفاقی دارد می افتد. تقریبا ده سال پیش برای اولین بار دوست دخترم به من گفت که “همه شریفی ها این جوری هستند.” و بعد من این عبارت را از آدمهای دیگر هم شنیدم. حالا من به یک دسته از آدمها تعلق داشتم که یک جوری هستند و با یک سلام و حال و احوال در کمتر از یک دقیقه می توان فهمید که شریفی هستند. وقتی این موضوع را با یکی از دوستهای صمیمیم در میان گذاشتم او هم گفت که همسرش خیلی وقتها چنین چیزی به او می گوید و یک سری از رفتارهای او را  به شریفی بودنش نسبت می دهد.

    جایی که شریفی ها در آن شریفی می شوند

    مسلما وقتی یک نفر وسط یک دعوا یا دلخوری به آدم می گوید که تو واقعا یک شریفی هستی منظورش این نیست که تو آدم با هوشی هستی! این چه خصوصیت یا خصوصیاتی است که علاوه بر ضریب هوشی بالا ( به درست یا غلط) این آدمها را و البته با بار منفی در یک گروه قرار می دهد: شریفی ها؟

    واضح است که اینگونه برچسب زدن و ساده سازی مسئله هیچ کمکی به حل مشکل من نکرد و مشکلات من در روابط با آدمهای دیگر ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه دارد. مشکلاتی از قبیل اینکه در در برخورد اول نمی دانم چه چیزی باید بگویم. نمی دانم که طرف مقابل از حرف من خوشحال شده است یا ناراحت. یا منظور طرف مقابل از حرفی که زد یا کاری که کرد دقیقا چه بود. خیلی وقتها هم اصلا متوجه گفتار و کردار طرف مقابل نمی شوم چه برسد به اینکه بخواهم درکشان کنم. این مشکل به خصوص با آدمهایی که برای دفعه اول می بینم حادتر است. آنهایی که من را بیشتر می شناسند، بعضی هاشان کلا رابطه شان را با من قطع می کنند و بعضی ها هم شاید از روی محبت و احترام یا دلسوزی می گویند، علی سخاوتی آدم خاصی است. خاص هم بعد از شریفی برچسبی است که گویی به طرف مقابل هشدار اولیه را می دهد. “سلام معرفی می کنم: آقای فلانی – آقای سخاوتی… دانشگاه شریف درس خونده، آدم خاصیه!” من بارها این جوری به آدمهای مختلف معرفی شده ام.

    خواندن چند کتاب در زمینه زبان بدن، هوش هیجانی، هوش اجتماعی و به طور کلی رفتارهایی که آدمها به صورت خاص و عام از خودشان بروز می دهند خیلی کمکی به حل مشکل خاص بودن من نکرد و من همچنان جستجویم را برای اینکه بفهمم ریشه خاص بودنم چه چیزی است و معنایش دقیقا چیست و چه خصوصیات و حدود و صغوری دارد، ادامه دادم.

    در این سفر کتاب خوب و جالبی خواندم ( یکی از کتابهای خوب و جالبی که خواندم. اگر گشادی اجازه بدهد خلاصه ای از کتابهایی که در این یک ماه خوانده ام را در مطلبی دیگر خواهم آورد.) با عنوان Create Your Own Economy نوشته Tyler Cowen. کتاب به طور کلی به نحوه زندگی کردن در عصر اطلاعات می پردازد ولی در یکی دو فصل ابتدایی نویسنده به تفصیل درباره خصوصیات و تجربیات و خاطرات آدمهای خاصی حرف می زند که سندروم Asperger دارند. این سندروم گونه ای از سندروم شناخته شده تری به نام اوتیسم یا درخود ماندگی است. دارندگان این سندروم به طور خلاصه هوش قوی ولی مهارتهای اجتماعی ضعیفی دارند.  برای تعریف جامعتر می توانید به ویکی پیدیا یا مرجع دیگری رجوع کنید.

    من در این کتاب با مفهوم neurodiversity آشنا شدم. معادل فارسی این واژه را نمی دانم و فعلا آنرا “تنوع عصبی” ترجمه می کنم. ایده اینست که آدمهای متفاوتی که با سندروم اوتیسم یا اسپرگر برچسب می خورند یک تفاوت نرمال با بقیه آدمهای نرمال دارند. هیچ مریضی و اختلالی در کار نیست. اختلافی که در رفتار و گفتار این آدمها دیده می شود فقط تنوعی است که در آفرینش دیده می شود. مثل تنوع در رنگ و بو و مزه و گیاهان و جانوران  و اجسام و شکل آلت تناسلی و هزاران پدیده دیگر. این بار تنوع آفرینش خودش را در پیکربندی عصبی مغز آدمها نشان داده است. پدیده ای که کاملا طبیعی است.

    نویسنده لیست بلند بالایی از آدمهایی ارائه می دهد که احتمالا از این تنوع عصبی بهره مند بوده اند. چارلز داروین، جورج مندل، توماس ادیسون، نیکولا تلسا، آلبرت انیشتن، ایزاک نیوتن، ساموئل جانسون، وینسنت ونگوگ، برتراند راسل، استیون اسپیلبرگ، بیل گیتس، خودش و خیلی های دیگر.

    مهمتر از اینکه بدانیم چنین آدمهای معروف و موفقی در طیف متفاوتی از تنوع عصبی نسبت به نرم جامعه قرار داشته یا دارند اینست که بپذیریم چنین تنوعی اصولا مشکل یا بیماری نیست و نیاز به درمان ندارد. همانطور که شکل بینی من یا رنگ چشم شما نیاز به تغییر و درمان ندارد. آدمهایی که توسط نرم جامعه به عنوان شریفی یا به عبارات دقیقتر سرد، بی احساس، ماشینی، خودخواه و غیره برچسب می خورند، شاید آدمهایی هستند که پیکربندی مجموعه ای از اعصاب در مغز آنها با دیگران متفاوت است، فقط همین.

    خواندن این کتاب به من کمک کرد که بفهمم من شریفی نیستم. من فقط شاید در طیف دیگری از تنوع گسترده عصبی نسل بشر قرار دارم. جایی که به آن سندروم اسپرگر یا شاید هم چیز دیگری گفته می شود. حالا اگر کسی به من برچسب بی احساس بودن بزند یا من را شریفی یا آدم خاص بنامد حرفهای بیشتری برای گفتن دارم. البته نه برای دفاع از خودم، که تنوع آفرینش نیاز به دفاع ندارد. بلکه برای آغاز یک گفتگوی جالب و شاید هم پیدا کردن یک دوست جدید.

    نویسنده از کسی که خودش معتقد است او هم اسپرگر دارد نقل قولی می کند که حیفم آمد ترجمه اش کنم و آنرا عینا برای شما اینجا می آورم:

    “I have personally been accused of being cold, shallow, selfish, insensitive, egotistical, repressed, emotionally dead, incapable of emotion, and incapable of love… if you’re like me, these accusations tend [to] come as a shock. You know that you are a sensitive and caring person; you can see these tendencies in yourself and identify their outward manifestations. How could you be perceived so harshly?”  ~ Jason Seneca

     

     

     

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • از دست دادن زبان شادی

    در جنگلهای آمازون قبیله ای زندگی می کنند به نام پیراها (Piraha). دانیل اورت نویسنده کتاب

    Don’t Sleep, There Are Snakes: Life and Language in the Amazonian Jungle

    که سی سال از عمر خود را صرف زندگی با مردم این قبیله و مطالعه آنها کرده است نقل می کند:

    “پیراها به همه چیز می خندند. آنها به بدبختی خودشان می خندند: وقتی چادر کسی در طوفان خراب می شود، ساکنانش بلندتر از دیگران می خندند. آنها وقتی که تعداد زیادی ماهی می گیرند می خندند. آنها وقتی که اصلا ماهی برای صید نیست می خندند. آنها وقتی که سیرند می خندند. آنها وقتی که گرسنه هستند می خندند…”


    صحنه ای بعد از طوفان آیرین – آمریکا

    این نظریه که عقاید ما برداشت ما را شکل می دهند و برداشت ما هم واقعیت را می سازد، نظریه جدیدی نیست. چیزی که آقای اورت به این زنجیره اضافه می کند اینست که زبان ما عقاید ما را شکل می دهد و عقاید ما برداشت ما را و برداشت ما واقعیت را.

    فقط گونه های مختلف موجودات نیستند که برداشتهای کاملا متفاوتی از یک واقعیت دارند. مثل آدم و زنبور عسل که برداشتهای متفاوتی از رنگ یک گل دارند. برداشتهای کاملا مختلف از یک واقعیت در بین اعضای یک گونه هم اتفاق می افتد.

    شما حتی تصورش را می توانید بکنید که وقتی ماشینتان را دزد می برد یا وقتی متوجه می شوید سند زمینی که خریده اید تقلبی بوده است، بخندید؟ این خلق پر شکایت گریان حکایت از برداشت متفاوتی از واقعیت دارد. البته اگر اصلا چیزی به نام واقعیت وجود داشته باشد.

    آقای میهایی چیکسنمیهایی (Mihaly Csikszentmihalyi)  روانشناس معروف و استاد دانشگاه شیکاگو در کتاب بسیار ارزشمندش (Flow) این نظریه را مطرح می کند که مغز انسان در هر ثانیه 400 میلیارد ورودی دریافت می کند ولی از این مقدار فقط 2000 بیت به خودآگاه ما راه می یابد. چیزی که واقعیت خودآگاه یا conscious reality می نامیم. همه ما و تک تک ما 2000 بیت مختلف از اطلاعات را می بینیم و بنابراین همه ما و تک تک ما به معنای واقعی در دنیاهای مختلفی زندگی می کنیم.

    یک پیام مهم نویسنده کتاب اینست که اگر جنگلهای آمازون از بین برود که دارد می رود، فقط گونه های کمیاب گیاهی و جانوری نیستند که نابود می شوند. با از بین رفتن جنگل، فرهنگی از بین می رود که در حقیقت تکه ای از واقعیت زندگی انسان بر روی کره زمین است. با از بین رفتن جنگل و قبیله ای که در آن زندگی می کند نوعی از بودن ما از بین می رود. و به دنبال آن ما روشی منحصر بفرد از برداشت از واقعیت را از دست می دهیم. روشی که ممکن است برای ادامه بقای ما بر روی کره خاکی ضروری باشد.

    با از دست دادن مردمی که به همه چیز می خندند اطلاعاتی را از دست خواهیم داد که شاید رمز خوشحالی ما در مواجهه با تراژدی باشد.

     

    پانوشت:
    تعمیم این قضیه به از بین رفتن قبیله های مختلف کشور خودمان و به دنبال آن از بین رفتن خرده فرهنگها و آداب و سننشان با خود شما. جستجو به دنبال سرنخ غم و غصه و افسردگی در زبانمان هم همینطور.

     

    مطالب مرتبط

    دیدگاههای مختلف از یک چیز

    search for truth, from aporia to ataraxia

     

  • پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

    اول
    چند صد سالی است که دیگر هیچ رازی وجود ندارد.
    دوم
    آدمها به خودشان و به دیگران در سطح ملی و فراملی دروغ می گویند.
    سوم
    قضیه جدی نیست.
    چهارم
    توهم فردی و جمعی از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکلی دیگر تغییر می کند.
    پنجم
    جهان هستی به خواسته های ما وقعی نمی گذارد.
    الهام گرفته از کتاب “The Five Secrets You Must Discover Before You Die” 

    مطالب مرتبط: