• وقتشو ندارم

    سؤال: اگر کاری هست که من واقعا دوست دارم انجام بدهم ولی وقت انجام آنرا ندارم چه کار باید بکنم؟ مثلا من دوست دارم هر روز یک مطلب بر روی وبلاگم بنویسم ولی خیلی روزها وقت نمی کنم.

    جواب: برای این مشکل راه حلهای مختلفی وجود دارد:

    1- خواندن یک کتاب در زمینه مدیریت زمان و یا شرکت در یک کارگاه به همین عنوان.

    2- اندازه گیری وقتی که در طول روز به هدر می دهیم. مثلا با تماشای تلویزیون. با چرخ زدن بر روی اینترنت. با ارسال و دریافت پیامک. با چک کردن ایمیل. و الخ.

    3- درک تفاوت بین گشادی و نداشتن دیسیپلین برای انجام کاری با نداشتن وقت برای انجام آن.

    4- تجسم سنگ قبر خود که عبارت “وقتشو نداشتم” به همراه کارهایی که وقتشو نداشتم بر روی آن تراشیده شده است.

    5- اطمینان از اینکه واقعا این کار رو می خواهی انجام بدهی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    گشادی درد بی درمان گشادی

    سنگ تراش آدم کش

  • تنها روش با هوش شدن

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس می خونین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “وای پس شما خیلی با هوش هستین!”

    من:  جوابهای مختلف به آدمهای متفاوت. تظاهر به تواضع.

    من هیچ وقت هیچگونه تست IQ یا هوش نداده ام. حتی از این تستهای هوش آنلاین. همیشه می ترسیده ام ضریب هوشی من عدد کوچکی باشد. کوچکتر از آن چیزی که دیگران فکر می کردند یا خودم حدس می زدم. به همین دلیل ترجیح دادم این عدد را خودم به طور ذهنی اختیار کنم. عددی بزرگ. چیزی نزدیک به ضریب هوشی انیشتین یا همچین کسی. از یک جایی به بعد (دو سال آخر تحصیلم) نیازی برای حاضر شدن سر کلاسها احساس نمی کردم. و نه نیازی برای مطالعه کتابهای درسی. و نه نیازی برای صحبت کردن درباره درسی که قرار بود امتحانش را بدهم با همکلاسیهایم. نیازی به هیچ کاری نبود. من آدم با هوشی بودم. آدم وقتی سر جلسه امتحان قیافه استاد را برای اولین بار می بیند احساس باهوش بودن می کند. به خصوص اگر شب قبلش به دلایل مختلف تا صبح نخوابیده باشد. تقریبا همه درسها را می افتادم. اینقدر آدم باهوشی بودم که حتی وقتی سه ترم پشت سر هم مشروط شدم و طبق قانون باید از دانشگاه اخراج می شدم (هنوز هم نمی دانم چرا اخراجم نکردند) باز هم در هوش خودم شک نکردم. این کافی نبود.

    من هر کاری که می توانست بیشترین تعداد آدم را در کوتاهترین زمان ممکن، ناراحت کند و از من برنجاند انجام می دادم. هر کاری که می توانست هر فرصت کوچک یا بزرگی را از بین ببرد. و این ماجرا برای سالهای متمادی تکرار شد. البته با کمی تغییر:

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس خوندین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “جدا؟؟؟؟؟

    من: “بله”

    یک نفر: “شوخی می کنین؟”

    من: “نه”

    یک نفر: “وای پس شما باید خیلی با هوش باشین!”

    خوشبختانه زمانی به ضریب هوشی خودم شک کردم که هوش هیجانی تازه داشت مد می شد و این نظریه که اصولا هوش شناختی تاثیری در موفقیت آدمها ندارد و هوش هیجانی تایین کننده میزان پیشرفت و موفقیت آنها در زندگی است روز به روز بیشتر طرفدار پیدا می کرد. حالا دیگر با خیال راحت می توانستم کمبود هوشم را نادیده بگیرم و کلا به هوش هیجانی بپردازم. به خصوص که هوش هیجانی برخلاف هوش شناختی قابل اکتساب و توسعه هم تبلیغ می شد. (هنوز هم می شود.)

    ولی آیا واقعا ضریب هوشی مادرزادی است؟ هیچ کاریش نمی شود کرد؟ آیا باید آنرا بی خیال شد و فقط بر روی هوش هیجانی تمرکز کرد؟

    من به عنوان کسی که بیست سال (شایدم سی سال) در توهم باهوش بودن زندگی کرده است سعی می کنم جواب بعضی از این سؤالها را بدهم. من حتی قبلا نوشته ام که نخبه چه کسی است. یک بار هم نوشتم که دهنتو ببند.

    با هوش کسی است که دهنش را می بندد.

    بنا به این تعریف، هوش شناختی یا همان IQ هم می تواند  اکتسابی باشد. ولی چگونه؟

    یک – وقتی در یک مهمانی یا جایی یک نفر حرف می زند، آدم باهوش سکوت اختیار می کند. اجازه می هد طرف حرفش را تمام کند. آدم با هوش خوب به حرف طرف گوش می دهد و سعی می کند چیزی از آن یاد بگیرد. این قسمت آخر خیلی مهم است.

    دو – آدم با هوش وقتی حرفهای طرف تمام می شود به سکوت گوش می دهد. یارو حتما حرفهای بیشتری برای زدن دارد و بسیار خوشحال خواهد شد اگر آدم با هوش نوبت حرف زدنش را به او بدهد. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. بیشتر چیز یاد می گیرد.

    سه – این بار وقتی نوبت حرف زدن به آدم باهوش می رسد، آدم باهوش به جای حرف زدن یک سؤال خوب از طرف می پرسد. سؤالی که باعث شود یارو مرحله یک و دو را تکرار کند. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. باز هم بیشتر چیزی یاد می گیرد.

    چهار – آدم باهوش در تمام مدت سعی می کند فروتنی خود را حفظ کند. آدم باهوش معتقد است که دیگران بیشتر از او می دانند و هم صحبتی با آنها فرصت خوبی برای یادگیری است. نکته کلیدی اینست که آدم باهوش همیشه خودش را کم هوش ترین فرد یک جمع فرض می کند. همیشه.

  • تلاش برای باز کردن ذهن

    بعضی وقتها (شاید خیلی وقتها) احساس می کنم ایده ای برای نوشتن ندارم. یا حرفی برای گفتن. ذهنم مثل چوب لباسی ای می ماند که به هر میله آن دو سه تکه لباس آویزان شده باشد. شاید هم بیشتر. جایی برای آویزان کردن لباسهای بیشتر وجود ندارد. احساس می کنم علاوه بر ایده های خودم، خیلی از ایده های آدمهای دیگر را هم بر روی چوب لباسی ذهنم آویزان کرده ام. چندین ایده درباره یک موضوع واحد. مثلا درباره پول. یا جنس مخالف. یا سیاست خارجی. یا کسب و کار الکترونیکی. خیلی از این ایده ها مال من نیستند. خیلی از آنها با هم تضاد دارند. خیلی شان هم حتی با هم تضاد ندارند ولی با هم فرق دارند. من در طول عمرم ایده های مختلفی راجع به چیزهای مختلف پیدا کرده ام و همه آنها را در ذهنم آویزان کرده ام. حالا که به دنبال یک ایده جدید برای نوشتن مطلبی بر روی وبلاگم هستم چیزی به ذهنم نمی رسد. به عبارت بهتر ذهنم جایی برای یک ایده جدید ندارد.

    ولی چطور می شود از شر ایده های قدیمی و خاک خورده خلاص شد؟ از کجا می شود فهمید که چه ایده هایی در انبار ذهنمان مدفون شده اند و جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند؟ آیا اصلا این نظریه که ایده های قدیمی جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند درست است؟ یا اینکه ظرفیت ذهن برای پذیرش ایده های جدید نامحدود است؟ به خصوص اگر آدم یک ذهن باز(open mind) داشته باشد.

    فرض کنیم که این نظریه درست باشد و من بخواهم سعی کنم از شر یک سری ایده های قدیمیم خلاص شوم. چه کار باید بکنم؟ قاعدتا قبل از هر کاری باید آنها را شناسایی کنم. از خودم می پرسم من درباره فلان موضوع چه ایده هایی دارم؟ هدف من برچسب درست یا غلط زدن به ایده های فعلیم نیست. من می خواهم آنها را به کلی از ذهنم پاک کنم. باید تمام ایده هایی را که درباره “راننده های تاکسی” یا “ایرانیها” یا “شمال” یا “نقاشی” یا “کسب و کار” یا هر موضوع دیگری، دارم، لیست کنم. باید همه ایده هایم را درباره یک موضوع خاص بنویسم. با شفافیت و با صداقت. چه ایده هایی که فکر می کنم درست هستند. چه آنهایی که فکر می کنم غلط هستند. چه آنهایی که دوست دارم بگویم مال من هستند. چه آنهایی که ترجیح می دهم به عنوان ایده های دیگران جا بزنم.

    قدم بعد از شناسایی، پاک سازی است. به مدت یک هفته یا یک ماه فعالیتهای ذهنیم را مانیتور می کنم. هر وقت درباره یکی از موضوعات مرحله قبل فکر می کنم، مثلا “نقاشی” باید سعی کنم یکی از ایده های قبلی به ذهنم خطور نکند. باید سعی کنم ذهنم را از ایده های فعلی پاک نگه دارم. مثلا به خودم بگویم: “این چیزی که در مورد نقاشی فکر می کنی یک ایده قدیمی است.” و بعد سعی کنم یک ایده جدید در آن زمینه پیدا کنم. چیزی که در لیست تهیه شده در مرحله اول موجود نباشد. این مرحله سوم است. یعنی جایگزین کردن یک ایده جدید.

    کار آسانی نیست. یک موضوع را انتخاب کنید و این سه مرحله را به مدت یک هفته یا یک ماه ( هر چه طولانی تر بهتر) برای آن پیاده کنید. بعد یک یا چند موضوع دیگر را انتخاب کنید. اگر هم دوست نداشتید، نکنید.

     

  • امروز صبح با ترس و عصبانیت بیدار شدم

    امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون نیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟

    صبح ها که بیدار می شوم یا عصبانی هستم یا ترسیده. خیلی وقتها هم هردوش.

    ترس استرس ایجاد می کند و استرس مانند یک وزنه آهنی آدم را درون باتلاق زندگی سیستماتیک به پایین می کشد. علت اینکه من به تکرار درباره استرس مطلب می نویسم اینست که هنوز نتوانسته ام آنرا درون خودم برای همیشه و به طور قطعی از بین ببرم. استرس و ترس هر روز به شکل جدیدی به سراغ من می آید و من مجبور هستم روزانه با آن روبرو شوم. بیشتر وقتها روزی چند بار و شبها هم همینطور. حتی توی خواب. استرس آدم را مریض می کند و نهایتا منجر به مرگ او می شود. من نمی خواهم علت مرگم استرس باشد. استرس همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می دهد. روابط آدمها به دلیل استرس به گه کشیده می شود. کسی که خیلی استرس دارد نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد. نمی تواند کارش را درست انجام بدهد. استرس اجازه نمی دهد که خودت را بیان کنی. خلاقیتت از بین می رود. ایده های جدید بوجود نمی آیند. بچه ها را ببینید. تا وقتی مغزشان در مدرسه با استرس های مختلف شستشو داده نشده است مثل پرنده ها آزاد و رها و سبک بال هستند. استرس همه چیزت را می گیرد و بعد بیشتر عصبانی می شوی. چون می دانی که خیلی چیزهایت را از درون از دست داده ای. چه کسی بهتر از راننده وانت بلندگو دار که عصبانیتت را سرش خالی کنی؟

     

  • WTF #3

    تاکسی خالی بود. من جلو نشستم. دو نفر مرد هم پشت. تاکسی راه افتاد. چند متر جلو تر راننده برای یک خانم بوق زد. آن خانم توی ماشین را نگاه کرد و هیچی نگفت. تاکسی دوباره حرکت کرد. یکی از مردها با صدای بلند گفت: “بیا بشین روش.” راننده گفت: “نه اینو باید یه شخصی ببره که هم بهش تجاوز کنه – سه چهار نفری بهش تجاوز کنن –  هم پولاشو ازش بگیرن.” بعد راننده تاکسی نظر داد که “خانمها کلا همشون … هستن.”

    من هم هر وقت مي بينم دو نفر هيكل گنده رو صندلي پشت يك پرايد نشستن سكوت مي كنم و منتظر تاكسي بعدي مي شم. اونا در مورد منم همين حرفها رو ميزنن؟. آيا به منم بايد تجاوز كنن و پولامو ازم بگيرن؟ يا منم بايد برم بشينم روش؟

    من در طول مسیر با مطرح شدن چنين سؤالهايي در ذهنم این سه نفر را تجسم می کردم که بر روی یک شبکه اجتماعی مثل فیس بوک دوستهای خوبی برای هم هستند. برای دهها میلیون دوست دیگر هم همینطور. درباره اختلاس های چند هزار میلیاردی با لایک زدن و فحش دادن افشا گری و فعاليت اجتماعي مي کنند. آنها حتی برندهای تقلبی ایرانی و چینی را که در بازار به عنوان برندهای اروپایی عرضه می شوند، افشا می کنند. آنها عکسهای جدیدشان را که در کنار خانواده محترمشان در سفری به خلیج فارس گرفته اند با هم به اشتراک می گذارند و تغییر نام خلیج فارس را به خلیج عربی محکوم می کنند. آنها حرف و عقیده و عکس و فیلم هر کسی را که فکر می کنند آدم نیست را مسخره می کنند و لایک می زنند. آنها درباره نحوه انجام انتخابات و برگزاری کنکور سراسری صاحب نظر هستند و گه گداری نظرشان را با به اشتراک گذاشتن نظرات موافق و مشابه بیان می کنند. یکی از آنها حتی ممکن است مثل من یک وبلاگ هم داشته باشد و نظراتش را با تفصیل بیشتری در اختیار جامعه قرار بدهد. این سه نفر مثل هفتاد میلیون نفر دیگر درباره گران شدن تخم مرغ و دلایل آن نظر و اعتراض دارند. درباره خشک شدن دریاچه ارومیه و شکست نظام سرمایه داری در آمریکا و ورشکستگی یونان و زلزله ژاپن و انزال زودرس و جراحی قلب باز و روشهای فعلی تربیت کودک و واردات بی رویه سس گوجه فرنگی هم همینطور.

    مطالب مرتبط:

    از دیو و دد ملولم و انسان آرزوست

  • بیست و هفت سال پیش در چنین روزی

    هفته هایی که مدرسه من شیفت صبح بود، مادرم من را به زور صبح زود بیدار می کرد. سر سفره صبحانه بین خواب و بیداری با قاشق چای خوری شکر را توی استکان چایی هم می زدم. بدون توقف هم می زدم. مثل آدمی که چت کرده باشد (stoned). بعد مادرم می گفت “بس کن چاییت سفت شد!” یک هفته در میان هر روز این ماجرا تکرار می شد. هر روز رادیو روشن بود. هر روز برنامه تقویم تاریخ با آهنگ “زمان” پینک فلوید شروع می شد. و مجری به اطلاع مردم می رساند که سی و پنج سال پیش یا صد و بیست سال پیش یا ده سال پیش چه کسی چه کاری کرده بود. بعد من، هم زدن را بس می کردم. نون پنیر چای شیرینم را می خوردم. لباس می پوشیدم و به مدرسه می رفتم.

    time on youtube

    هیچ وقت نشنیدم گوینده برنامه تقویم تاریخ بگوید که فلانی بیست سال پیش در چنین روزی رفت مدرسه. یا امتحان جبر داد. یا ماشین خرید یا وام مسکن گرفت یا کنکور قبول شد یا بازنشسته شد یا بچه دار شد یا مرد. البته این دوتای آخری را مطمئن نیستم. هرگز به ذهنم خطور نکرد که یک روز روتینم را عوض کنم. یک روز صبح به جای مدرسه رفتن جای دیگری بروم.  کار دیگری بکنم. کاری از جنس همان کاری که یارو صد و بیست سال پیش انجام داده بود و من از طریق برنامه تقویم تاریخ آنروز صبح مطلع شده بودم. همیشه در چنین یا چنان روزی یک کسی یک کاری کرده بود که در تاریخ ثبت شده بود. هیچ روزی نیست که کسی کاری نکرده باشد یا کاری نکند. تا 24 ساعت یک روز تمام شود و تقویم یک صفحه ورق بخورد، یک نفر در یک جایی از دنیا پیدا می شود و یک کاری می کند. 24 ساعت برای کردن یک کاری زمان زیادی است.

    مطالب مرتبط:

    بهترین ایده برای آغازگری

    دفترچه آغازگری

  • افتتاح کلینیک علی سخاوتی – به زودی

    دیاگ

    اسم سرویسی است که بعضی از مکانیکها به آنهایی که ماشین دارند ارائه می دهند. diagnose  کلمه ای یونانی است به معنای شناسایی طبیعت و علت یک چیز. مکانیک سیمی را به کامپیوتر کوچک ماشین شما وصل می کند و با مطالعه دقیق اطلاعاتی که بر روی صفحه مانیتوری قدیمی که روی یک پایه بلند قرار دارد به شما می گوید علت دود کردن ماشین شما چیست. یا علت ترتر کردنش. یا علت مصرف زیاد بنزینش. یا علت هر چیز دیگری که شما را نگران کرده است.

    دکتر ها هم همین کار را می کنند. آنها بیماری ما را دیاگ می کنند. ولی چون بدن ما کامپیوتر ندارد، آنها این کار را با تعدادی آزمایش و سی تی اسکن و عکسبرداری و معاینه و سؤال و جواب انجام می دهند. دکترها تمام تلاش خود را صرف می کنند که علت و طبیعت بیماری ما را شناسایی کنند. قبل از اینکه ما را به مصرف یک کیسه دارو یا انجام یکی دو تا عمل جراحی تشویق کنند. علت کمر درد. علت دل درد. علت بیضه درد. علت استخوان درد. علت سر گیجه، یبوست، ناتوانی جنسی، بواسیر، ادرار خون آلود، سرفه های خشک، جوشهای پوستی، کم اشتهایی، بی میلی جنسی و خیلی دردها  و مرضهای دیگر. diagnose  اولین کاری است که همه دکترها بدون استثنا برای ما انجام می دهند.

    مریض: آقای دکتر علت و طبیعت سرفه های خشک من چیست؟ آیا نتیجه آزمایشهایی که انجام داده ام اطلاعات کافی برای دیاگ در اختیار شما قرار داده است؟

    آقای دکتر: بله. دیاگ شما اینطور نشان می دهد که شما به علت استنشاق دود بنزین غیر استاندارد، آزبست، دود مستقیم قلیان، دود غیر مستقیم سیگار، خوردن بیش از سه بار سیب زمینی سرخ کرده و فلافل در هفته و همچنین داد زدن بیشتر از پنج بار در روز به این مشکل (بیماری) دچار شده اید.

    مریض: حالا چی کار باید بکنم؟

    آقای دکتر: [pause]

    این عکس می تواند با عکس من و شما جایگزین شود

     

    اینجاست که یک شکاف بزرگ در سیستم خدمات درمانی نمایان می شود. آقای دکتر قبل از اینکه سرویس پروگ (prognosis) را به مریض ارائه کند، وارد فرایند درمان (treatment) می شود. دکتر وظیفه دارد به مریض بگوید در آینده چه بلایی ممکن است سرش بیاید. او حق دارد بداند که احتمال مبتلا شدنش به سرطان ریه در 15 سال آینده چقدر است. همینطور احتمال ابتلا به فشار خون، سنگ کلیه، افسردگی یا ناتوانی جنسی در صورت ادامه دادن به کشیدن قلیان برای سه سال دیگر و ترک آن برای دو سال و سپس ادامه به کشیدنش برای سه سال دیگر. مریض حق دارد و نیاز دارد که پروگ شود. درست است که دقیق ترین متدهای پروگ فقط می توانند مرگ بیمار را آنهم فقط هفت روز قبل از مردنش پیش بینی کنند. ولی این دلیل نمی شود که پروگ را کلا از سیستم بهداشت و درمان حذف کنیم. جای پروگ در سیستم بهداشت و درمان خالی است.

    آقای دکتر: این داروها را بخورید و سه ماه دیگر بیایید تا ببینیم اوضاع چطور است.

    مریض: خیلی ممنون آقای دکتر.

     

    کلینیک علی سخاوتی با هدف ارائه یک چرخه کامل دیاگ، پروگ و درمان، به آدمهای دردمند طراحی شده است و به محض دریافت مجوزهای لازم رسما شروع به کار خواهد کرد. همه آدمها گه گداری احساس بدبختی، بدشانسی، ترس، نگرانی، شکست، درد و مرض می کنند. دردها و مرضهایی که سیستم بهداشت و درمان فعلی از دیاگ،پروگ و درمان آنها تا به امروز غافل بوده است. کلینیک علی سخاوتی برای اولین بار در خاور میانه خدمات کامل و دقیق پروگ (prognosis) را در کنار دیاگ و تریت تضمینی به مراجعین ارائه خواهد داد. دیاگ، پروگ، تریت.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    دیاگ بدون پروگ بدتر است یا تریت بدون دیاگ

     

     

  • چهارده ساعت

    از اولین باری که مفهوم کنکور را درک کردم تا زمانی که سر جلسه کنکور واقعی نشستم چند سال طول کشید. شاید 2 سال. شاید 4 سال. من در این مدت به تنها چیزی که فکر می کردم به دست آوردن رتبه تک رقمی بود. عددی بین یک تا نه. عددی بزرگتر از صفر و کوچکتر از ده. من چهار سال برای اینکه فقط یک عدد را مال خودم بکنم تلاش کردم. من از آن آدمهای نابغه ای (نخبه) که تو تلویزیون با آنها مصاحبه می کنند و می گویند که بیشتر وقتشان را به فوتبال بازی کردن و سینما رفتن می گذرانده اند و یک دفعه تو کنکور رتبه تک رقمی کسب کرده اند، نبودم. من باید در شبانه روز چهارده ساعت طبق برنامه ای که خودم تهیه کرده بودم درس می خواندم و تک تک ماهیچه های تست زنی و fact finding مغزم را ورزیده می کردم. باید جواب درست هر سؤالی را یا روش پیدا کردنش را در مغزم حکاکی می کردم. وقتی آن عدد یک رقمی مال من شد اولین حسی که داشتم این بود که خوب حالا چی کار باید بکنم که این عدد مال من بماند؟ اگر آنرا در مرحله دوم کنکور از دست می دادم چی؟ اگر بعد از شروع به تحصیلات عالیه همه عدد من را فراموش می کردند چی؟ من چهار سال برای آن شبانه روز تلاش کرده بودم؟ درست مثل وقتی که اولین تلویزیون کنترل دارمان را بعد از چهار سال پس انداز خریدیم و مادرم ریموت کنترلش را با نایلون جلد کرد. هنوز هم می کند. همانطور که دفتر کتابهایمان را در بچگی جلد می کرد. من هیچ کدام از آنها را الان ندارم. کاش آنها را داشتم. درست مثل مبل بعضی از فامیلهایمان که جلد داشت و عید که می شد جلدش را که از یک پارچه ارزان قیمت به شکل خود مبل دوخته شده بود از رویش بر می داشتند. ما آن وقتها مبل نداشتیم. شاید ما هم اگر داشتیم جلدشان می کردیم. درست مثل اولین باری که ماشین خریدم. بعد از چهار سال زور زدن. اولین کاری که بعد از تحویل گرفتنش کردم خریدن یک قفل فرمان بود. درست مثل اولین بار که کسی را دوست داشتم و او هم من را دوست داشت. زیر چشمی تلفن هایش را کنترل می کردم. موضوع ایمیلهایش را از پشت سرش سریع می خواندم. وقتی تلفنی با یک پسر حرف می زد مانند یک روانشناس حالات چهره و زبان بدنش را تحلیل می کردم. این کار روزی چهارده ساعت وقت و انرژی از من می گرفت. بعضی وقتها باید در خانه شان کشیک می دادم. باید از دوستهایش حرف می کشیدم. باید همه جا همراهیش می کردم. باید حرفها و کارهایش را مثل پازل کنار هم می چیدم تا مطمئن شوم تصویری که ساخته می شود فقط مال من است. بعد آن تصویر را در ذهنم قاب می کردم. چهارده ساعت در شبانه روز.

    من همیشه یا مشغول بدست آوردن چیزی بودم یا مشغول حفظ کردن چیزی که بدست آورده بودم. می توانستم خودم را ارزشیابی کنم و ببینم در هر لحظه چه وضعیتی دارم. مثلا وقتی درصد بدست آوردنم خیلی بیشتر از درصد حفظ کردن بود معنیش این بود که چیزهایی از  دست داده ام و حالا باید با چیزهای دیگر جایگزینشان کنم. یا معنیش این بود که چیزهای کمی دارم و باید بیشترشان کنم. اگر برعکس درصد حفظ کردن خیلی بیشتر بود معنیش این بود که موفق شده بودم. حالا باید شکارم را به بالای درخت حمل می کردم. اگر این دو با هم برابری می کردند حس خیلی بدی به من دست می داد. باید هرچه زودتر توازن آن دو را به هم می زدم. هنوز نمی دانم چرا.

     

  • WTF #2

    “هیچ کس به اندازه آدمهایی که به اشتباه خیال می کنند آزاد هستند، در اسارت بردگی بی پایان نیست.”

    گوته

    چه کسانی به درستی خیال می کنند آزاد هستند؟

    نشانه های به اشتباه خیال آزاد بودن داشتن کدامند؟

    نشانه های به راستی خیال برده بودن داشتن چطور؟

    مزیت آزاد بودن نسبت به برده بودن چیست؟

    آیا عکس جمله گوته هم درست است؟ یعنی:

    هیچ کس به اندازه آدمهایی که به اشتباه خیال می کنند برده هستند، آزاد نیست.

     

  • راهی آسان و مطمئن برای کسب درآمد از خانه

    اینجا که من هستم هر ده دقیقه یک بار، وانت باری عبور می کند که راننده اش از پشت بلندگو با صدای نسبتا بلندی آمادگی و اشتیاق خودش را برای خریدن اقلام زیر اعلام می کند:

    آهن آلات، شیر آلات، اتصالات، کاشی آلات، لوله، مبل و صندلی، یخچال، کولر، اجاق گاز، لوازم منزل، لوازم آشپزخانه، لوازم موتورخانه، لوازم ماشین، ماشین آلات، چدن، مفرغ، مس، آلومینیوم، فولاد، کابینت، فرش، موکت، پلاستیک، لاستیک، چوب و سایر چیزهایی که بشر تا به امروز کشف و یا موفق به ساخت آنها شده است.

     

    جدول مندلیف

    بعضی وقتها هم صدای بلندگوی دو یا سه وانت بار همزمان شنیده می شود، از کوچه ما و از کوچه های اطراف. از دوستانم که ساکن سایر مناطق تهران هستند سؤال کردم متوجه شدم آنها هم تجربه ای مشابه تجربه من را هر روز دارند. بالای شهر و جنوب شهر و شرق و غرب شهر ندارد. صدها وانت بار در هر لحظه در این شهر مشغول خریدن …آلات و لوازم مختلف از در خانه ساکنین این شهر ( و احتمالا شهرهای دیگر) هستند. این موضوع نشان می دهد که فرصتی استثنایی برای راه اندازی یک کسب و کار پردرآمد و با سرمایه گذاری اندک در این شهر وجود دارد که خیلی ها آن را ندیده می گیرند. خیلی ها به جای اینکه به اثرات مثبت این کار در اقتصاد کشور توجه کنند، از صدای بلندگوی وانت بارها شاکی می شوند و حتی بعضی وقتها با این قشر کارآفرین و زحمت کش به بهانه ایجاد مزاحمت برای مریض یا بچه ای که در خانه خوابیده است، درگیر می شوند و کسب و کار این افراد را به دلایل شخصی با چالش روبرو می کنند.

    البته این کسب و کار هم مثل خیلی از کسب و کارهای دیگر، پتانسیل زیادی برای نوآوری، تحقیق و توسعه و اشتغال زایی دارد که متاسفانه به دلایل نامعلومی هنوز آنچنان که باید و شاید، محقق نشده است. با امید به اینکه در آینده نه چندان دور و با مشارکت جوانان تحصیل کرده و نخبه، شاهد بالندگی این صنعت مفید در کشورمان باشیم، بنده به سهم خودم ایده های زیر را پیشنهاد می کنم:

    – استفاده از صدای ضبط شده یک گوینده حرفه ای (ترجیحا خانم) رادیو یا تلویزیون به جای صدای راننده وانت بار.

    – ایجاد و توسعه “برندینگ” در این صنعت. چرا این کسب و کارها (وانت بارها) اسم ندارند؟ مثلا “سمساری پارسیان” یا “سمساری کارآفرین” یا “لوازم ایرانیان” یا “آلات سبز”. اینجوری مردم راحتتر یادشان می ماند که چه چیزی را به چه کسی فروخته اند. شوهر: “می دونی این آلتی که اینجا بود کجاست؟” زن: “امروز صبح فروختمش به سمساری پارسیان.” شوهر: “مگه آلات سبز امروز نیومد؟” زن: “اومد ولی اونا این چیزا رو نمی خرن.”

    – مدیریت، راهبری و توسعه این کسب و کار به شکل فرانشیز (franchise).

    – استفاده از عبارات جدید، پویا و نوآورانه به جای تکرار نام علمی عناصر جدول مندلیف و یا اسم تک تک هر چیزی که در هر خانه ای ممکن است پیدا بشود. مثلا “همه چیز شما را می خریم.” یا “لوازم از شما خریدنش از ما.” یا “بیار دم در بفروشش به من.” یا “بیام بالا ازت می خرم.” و الخ. بدیهی است که مقدار زیادی فرهنگ سازی از طریق رسانه های جمعی لازم است تا جمعیت قابل توجهی بپذیرند که همه چیز شامل مفرغ، آهن آلات، لوله، کابینت و به طور کلی همه چیز می شود و نام بردن تک تک موارد واقعا غیر ضروری است.

    – استفاده از پرسنل خانم. هم برای جلب اعتماد خانم های خانه دار و خریدن بیشتر لوازمشان. هم ایجاد فرصتهای برابر شغلی برای خانمها و آقایان در این صنعت رو به رشد. درست مثل صنعت فست فود. یا تاکسی رانی.

    – استفاده از دوچرخه و هدست برای اعلان، به منظور کاهش مصرف بنزین و آلودگی هوا. از آنجایی که امروزه مردم به کسب و کارهای سبز (green) بسیار اهمیت می دهند، این حرکت می تواند به برندسازی کسب و کار کمک فراوانی کند.

    – برگزاری مسابقه، قرعه کشی و اهدای جوایز برای تشویق مردم به فروختن هرچه بیشتر لوازم و چیزهای دیگرشان.

    – تصویب قانون برای اختصاص وام کم بهره به کارآفرینان مشغول در این صنعت.

    – ایجاد پیوند بین دانشگاه و بخش تحقیقاتی کشور با صنعت فوق الذکر، به منظور کشف فرصتها و ایده های جدید و همراستا نمودن این صنعت مهم با چشم اندازهای استراتژیک کشور. همچنین ایجاد یک رشته جدید دانشگاهی در مقطع کارشناسی ارشد یا دکترا تحت عنوان “مدیریت سمساری” یا “سمساری استراتژیک” یا همچین چیزی.

    – برگزاری همایش و کنفرانسهای تخصصی به منظور تبادل دانش و تجربه و بهره برداری بهینه از فرصتهای موجود.

    – انتخاب سمسار نمونه سال و تقدیر از وی با اهدای نشان ملی، وانت ملی و همچنین بخشودگی مالیاتی.

    فیلتر کردن وب سایتهایی که مردم را تشویق به فروختن لوازم و چیزهای دیگر خود به صورت آنلاین می کنند.

    – اختصاص سهمیه بنزین به فعالان این صنعت.

    – ایجاد رابطه برنده-برنده بین صنایع وارد کننده لوازم و آلات چینی و کره ای و ژاپنی و آلمانی و اتحادیه اروپا و ترکیه و آمریکای جنوبی و مالزی و اندونزی و فیلیپین و مکزیک با صنعت فوق الذکر به منظور تکمیل چرخه تامین یا چرخه ارزش یا چرخه های دیگر یا زنجیره های دیگر.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    داستان حمله من به راننده یک وانت بار به منظور شکستن شیشه ماشینش و خاتمه کار با انجام یک مصاحبه با او

    آنتالوژی و نقش آن در صرفه جویی در زمان و انرژی