نویسنده: علی سخاوتی

  • I hate HTTPS, a poem

    I hate https

    I hate https.
    Such a useless protocol, a technological shame.
    There is nothing to hide, nothing to cipher, nothing to decipher.
    Not here not now.
    All is clear but men are afraid, I don’t know why.
    I have too many passwords, when nothing is private. It’s absurd.
    Data is public or it must be, yet it’s not enough.
    It should be readable by machines and by men.
    Here and now.
    That’s why videos or photos or even powerpoint presentations are no good, pollution on the Internet wasteland.
    Google, I don’d want iGoogle. Please, please. Drop that stupid s. Just give me pure http and unsecured mail. Just make that god damn webpage available.
    White bread is fine, no sauce, no filling, no topping, no drink, even no plate.
    Eat to survive. Here and now.
    Let everyone see my search or let everyone search me for that matter.
    Just drop that s, that expensive time consuming limiting security private vanity.
    It’s not 1984 anymore. George Orwell is not right,  not here not now.
    I hate https or ssh or sftp or ssl or vpn  or any code.
    My data is public, my affection is public, my info is pure text.
    I want no password, no login, no privacy.
    and I want no video, no music, no picture, no powerpoint.
    no entertainment is fine, but maybe,
    a little learning,  a little inspiration, a little move. Forward, or a different direction.
    Give me pure text, pure cleartext,
    because I hate https,
    and no entertainment is just fine.

     

  • من شریفی نیستم، فقط اسپرگر دارم

    یک ماه است که ننوشته ام. و حالا به تنها چیزی که فکر می کنم نوشتن یک مطلب است ولی هیچ ایده ای به ذهنم نمی رسد. انگار که مغزم خالی است. از همه بدتر به احتمال زیاد خواننده هایم را هم در این یک ماه از دست داده ام. وفادارترین خواننده هم وقتی دوبار یک وبلاگ را چک می کند و می بیند که نویسنده آن مطلب جدیدی منتشر نکرده است، با آن خداحافظی می کند. یک ماه بدون مطلب جدید هر وبلاگی را می تواند به یک سرزمین فراموش شده مبدل کند. به یک زمین بایر.

    مثل اینست که می خواهم از اول شروع کنم. این اولین مطلب این وبلاگ است و من هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. حتی شعار “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” غریبه به نظر می رسد. امروز حتی خاطرات و تجربیات سفر یک ماهه ام برای نوشتن الهام بخش نیست. منظورم این نیست که درباره سفرم نمی خواهم بنویسم یا چیزی ندارم که بنویسم. شاید مشکل این است که بعد از یک ماه نمی دانم از کجا باید شروع کنم. گویی که خیلی اتفاقات افتاده است و خیلی چیزها تغییر کرده است و در عین حال همه چیز همان طور که بود به نظر می رسد. چیزی شبیه به احساس بچه ای که با دوست صمیمیش برای چند روز بی دلیل حرف نمی زند و وقتی هم که می خواهد آشتی کند و چیزی بگوید، نمی داند از کجا شروع کند.

    البته این دفعه اول نیست که من نمی دانم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم. فقط هم محدود به نوشتن این مطلب بر روی این وبلاگ نمی شود. دانشجوی سال آخر که بودم در ابتدای سال، اتاقم را در خوابگاه عوض کردم و با سه تا از بهترین دوستهایم هم اتاق شدم. ظرفیت هر اتاق در آن زمان و در آن خوابگاه پنج نفر بود. نفر پنجم کسی بود که من نمی شناختمش و برای اولین در حالیکه داشتیم با هم اتاقیهایم موکت اتاق جدید را در حیاط خوابگاه می شستیم به من معرفی شد. من سرم را به طرف هم اتاقی پنجم که اسمش محمد بود برگرداندم، سلامی کردم و به شستن موکت ادامه دادم. بعدا که با هم صمیمی تر شدیم فهمیدم که محمد از این رفتار من شوکه شده است تا جایی که هرگر این کار من را فراموش نکرد و همیشه آن را با آب و تاب و گرافیکی برای خودم و بقیه تعریف می کرد. من در آن لحظه واقعا نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم.

    این مشکل بعدها به شکلهای پیچیده تر و با عواقب سنگین تری در روابط خصوصی و کاری من، بارها و بارها تکرار شد (هنوز هم می شود). آن موقع من درست نمی دانستم که چه اتفاقی دارد می افتد. تقریبا ده سال پیش برای اولین بار دوست دخترم به من گفت که “همه شریفی ها این جوری هستند.” و بعد من این عبارت را از آدمهای دیگر هم شنیدم. حالا من به یک دسته از آدمها تعلق داشتم که یک جوری هستند و با یک سلام و حال و احوال در کمتر از یک دقیقه می توان فهمید که شریفی هستند. وقتی این موضوع را با یکی از دوستهای صمیمیم در میان گذاشتم او هم گفت که همسرش خیلی وقتها چنین چیزی به او می گوید و یک سری از رفتارهای او را  به شریفی بودنش نسبت می دهد.

    جایی که شریفی ها در آن شریفی می شوند

    مسلما وقتی یک نفر وسط یک دعوا یا دلخوری به آدم می گوید که تو واقعا یک شریفی هستی منظورش این نیست که تو آدم با هوشی هستی! این چه خصوصیت یا خصوصیاتی است که علاوه بر ضریب هوشی بالا ( به درست یا غلط) این آدمها را و البته با بار منفی در یک گروه قرار می دهد: شریفی ها؟

    واضح است که اینگونه برچسب زدن و ساده سازی مسئله هیچ کمکی به حل مشکل من نکرد و مشکلات من در روابط با آدمهای دیگر ادامه پیدا کرد و همچنان ادامه دارد. مشکلاتی از قبیل اینکه در در برخورد اول نمی دانم چه چیزی باید بگویم. نمی دانم که طرف مقابل از حرف من خوشحال شده است یا ناراحت. یا منظور طرف مقابل از حرفی که زد یا کاری که کرد دقیقا چه بود. خیلی وقتها هم اصلا متوجه گفتار و کردار طرف مقابل نمی شوم چه برسد به اینکه بخواهم درکشان کنم. این مشکل به خصوص با آدمهایی که برای دفعه اول می بینم حادتر است. آنهایی که من را بیشتر می شناسند، بعضی هاشان کلا رابطه شان را با من قطع می کنند و بعضی ها هم شاید از روی محبت و احترام یا دلسوزی می گویند، علی سخاوتی آدم خاصی است. خاص هم بعد از شریفی برچسبی است که گویی به طرف مقابل هشدار اولیه را می دهد. “سلام معرفی می کنم: آقای فلانی – آقای سخاوتی… دانشگاه شریف درس خونده، آدم خاصیه!” من بارها این جوری به آدمهای مختلف معرفی شده ام.

    خواندن چند کتاب در زمینه زبان بدن، هوش هیجانی، هوش اجتماعی و به طور کلی رفتارهایی که آدمها به صورت خاص و عام از خودشان بروز می دهند خیلی کمکی به حل مشکل خاص بودن من نکرد و من همچنان جستجویم را برای اینکه بفهمم ریشه خاص بودنم چه چیزی است و معنایش دقیقا چیست و چه خصوصیات و حدود و صغوری دارد، ادامه دادم.

    در این سفر کتاب خوب و جالبی خواندم ( یکی از کتابهای خوب و جالبی که خواندم. اگر گشادی اجازه بدهد خلاصه ای از کتابهایی که در این یک ماه خوانده ام را در مطلبی دیگر خواهم آورد.) با عنوان Create Your Own Economy نوشته Tyler Cowen. کتاب به طور کلی به نحوه زندگی کردن در عصر اطلاعات می پردازد ولی در یکی دو فصل ابتدایی نویسنده به تفصیل درباره خصوصیات و تجربیات و خاطرات آدمهای خاصی حرف می زند که سندروم Asperger دارند. این سندروم گونه ای از سندروم شناخته شده تری به نام اوتیسم یا درخود ماندگی است. دارندگان این سندروم به طور خلاصه هوش قوی ولی مهارتهای اجتماعی ضعیفی دارند.  برای تعریف جامعتر می توانید به ویکی پیدیا یا مرجع دیگری رجوع کنید.

    من در این کتاب با مفهوم neurodiversity آشنا شدم. معادل فارسی این واژه را نمی دانم و فعلا آنرا “تنوع عصبی” ترجمه می کنم. ایده اینست که آدمهای متفاوتی که با سندروم اوتیسم یا اسپرگر برچسب می خورند یک تفاوت نرمال با بقیه آدمهای نرمال دارند. هیچ مریضی و اختلالی در کار نیست. اختلافی که در رفتار و گفتار این آدمها دیده می شود فقط تنوعی است که در آفرینش دیده می شود. مثل تنوع در رنگ و بو و مزه و گیاهان و جانوران  و اجسام و شکل آلت تناسلی و هزاران پدیده دیگر. این بار تنوع آفرینش خودش را در پیکربندی عصبی مغز آدمها نشان داده است. پدیده ای که کاملا طبیعی است.

    نویسنده لیست بلند بالایی از آدمهایی ارائه می دهد که احتمالا از این تنوع عصبی بهره مند بوده اند. چارلز داروین، جورج مندل، توماس ادیسون، نیکولا تلسا، آلبرت انیشتن، ایزاک نیوتن، ساموئل جانسون، وینسنت ونگوگ، برتراند راسل، استیون اسپیلبرگ، بیل گیتس، خودش و خیلی های دیگر.

    مهمتر از اینکه بدانیم چنین آدمهای معروف و موفقی در طیف متفاوتی از تنوع عصبی نسبت به نرم جامعه قرار داشته یا دارند اینست که بپذیریم چنین تنوعی اصولا مشکل یا بیماری نیست و نیاز به درمان ندارد. همانطور که شکل بینی من یا رنگ چشم شما نیاز به تغییر و درمان ندارد. آدمهایی که توسط نرم جامعه به عنوان شریفی یا به عبارات دقیقتر سرد، بی احساس، ماشینی، خودخواه و غیره برچسب می خورند، شاید آدمهایی هستند که پیکربندی مجموعه ای از اعصاب در مغز آنها با دیگران متفاوت است، فقط همین.

    خواندن این کتاب به من کمک کرد که بفهمم من شریفی نیستم. من فقط شاید در طیف دیگری از تنوع گسترده عصبی نسل بشر قرار دارم. جایی که به آن سندروم اسپرگر یا شاید هم چیز دیگری گفته می شود. حالا اگر کسی به من برچسب بی احساس بودن بزند یا من را شریفی یا آدم خاص بنامد حرفهای بیشتری برای گفتن دارم. البته نه برای دفاع از خودم، که تنوع آفرینش نیاز به دفاع ندارد. بلکه برای آغاز یک گفتگوی جالب و شاید هم پیدا کردن یک دوست جدید.

    نویسنده از کسی که خودش معتقد است او هم اسپرگر دارد نقل قولی می کند که حیفم آمد ترجمه اش کنم و آنرا عینا برای شما اینجا می آورم:

    “I have personally been accused of being cold, shallow, selfish, insensitive, egotistical, repressed, emotionally dead, incapable of emotion, and incapable of love… if you’re like me, these accusations tend [to] come as a shock. You know that you are a sensitive and caring person; you can see these tendencies in yourself and identify their outward manifestations. How could you be perceived so harshly?”  ~ Jason Seneca

     

     

     

  • نفت، دلار، اینترنت ملی و سفر می نی مالیستی من به تایلند

    15-25 کیلوگرم و فقط یک چمدان. حداکثر میزان باری است که شما می توانید در یک پرواز خارجی حمل کنید.

    فروشنده بلیط که این را گفت من کنجکاو شدم بدانم چیزهایی که متعلق به من است چند تا از این چمدان های 15-25 کیلویی می شود. بعضی از آنها اصلا در چمدان جا نمی شوند مثل پرینتری که روی این میز است یا خود میز. من با وجود اینکه خرت و پرت زیادی ندارم ولی به دور و برم که نگاه می کنم تعداد آت و آشغالهایی که براحتی می توانم دور بریزم شگفت زده ام می کند. از بعضی چیزها هم دو تا دارم. مثل عینک شنا. یا جای کاغذ یادداشت.

    بالاخره یک روزی…

    بعضی چیزها را ه سالهاست که استفاده نکرده ام. مثل این چراغ مطالعه که روی میز است را آخرین بار شش سال پیش استفاده کردم. آن وقتها براحتی اجازه می دادند دو تا چمدان به قسمت بار هواپیما بدهی. ظااهرا جامعه جهانی نسبت به عرضه نفت و قیمت آن خوشبین تر از امروز بود یا شاید هم درباره آن خیلی فکر نمی کرد. آن موقع هنوز وسایلی که هم چراغ مطالعه هستند هم کتاب هم هارد دیسک هم کامپیوتر و هم دفتر یادداشت مثل آی پد ساخته نشده بوند.

    این ایده که هر چیزی بالاخره یک روزی به کار می آید مال کسی است که در یک مزرعه زندگی می کند و انبارش به اندازه کافی جا برای نگهداری هر خرت و پرتی را دارد. کسی مجبور نیست چمدانش را به قسمت بار بدهد. یا کسی که اصلا سفر نمی کند. شاید من هم یک روز همچین آدمی بشود و همه چیز را در یک انباری برای روز مبادا نگه دارم ولی تا آن روز:

    – دوست دارم بیشتر چیزهایی را که دور و برم را شلوغ کرده است دور بریزم.

    – دوست دارم بیشتر چیزهایی که وقت من را تلف می کند از زندگیم حذف کنم. مثل مهمانی رفتن. مثل دفاع شخصی. مثل اینترنت. اینترنت به سه دلیل وقت من را تلف می کند: اول اینکه پر سرعت نیست. دوم اینکه بیشتر چیزهایی که من لازم دارم فیلتر شده است و باید راهی برای این مشکل پیدا بکنم. سوم و از همه مهمتر اینکه خیلی از کارهایی که بر روی اینترنت انجام می دهم وقت تلف کردن و ول گشتن و غیر ضروری است. مثل روزی بیست بار چک کردن ایمیل. خوشبختانه مسؤولین زحمت کش مدتهاست که در فکر چاره برای این معضل بوده اند و سالهاست که راه حل آن را پیدا کرده اند و شبانه روز تلاش می کنند که آن را محقق کنند و در اختیار ما قرار بدهند. این راه حل “اینترنت ملی” است. اینترنت ملی هر سه مشکل فوق را همزمان حل می کند. الف)سرعت آن زیاد است. ب) امن است یعنی از جهان خارج به کلی قطع است و بنابراین وقت شما در شکستن فیلتر تلف نمی شود. پ) انگیزه ای برای استفاده از آن نخواهید داشت تا که اصلا وقتتان تلف شود.

    اینترنت ملی – این صفحه بعد از چند ثانیه بصورت اتفاقی وارد ادامه یکی از موضوعات بالا می شود

     

    امشب من با یک کوله پشتی کوچک برای یک ماه به تایند سفر می کنم تا ایده می نی مالیستی خودم را در عمل تست کنم. چند تا تی شرت و شورت و دو تا شلوار و مسواک و خمیر دندان و تیغ اصلاح و آی پد و آی فون و یک کیف کمری و دوربین دیجیتال که دیشب هدیه گرفتم و خارج از برنامه اولیه می نی مالیستیم بود.

    کوله پشتی می نی مالیستی

     

     

     

  • دندان عقل – سمت راست

    این یکی واقعا جای کافی برای رشد نداشت.

    گویی خالق این بدن می خواسته از فضای استخوان آرواره پایین سمت راستم استفاده بهینه بکند.

    مثل وقتی که فروشنده شیرینی فروشی به زور آخرین ردیف را می چیند.

    یا مثل وقتی که سیب زمینی های حلقه حلقه شده را کف قابلمه ماکارونی جا می دهیم.

    یک دندان عقل چاق و ریشه دار.

    واقعا بشر برای سیر کردن شکمش چند تا دندان لازم دارد؟

    34 یا 32 یا حتی کمتر.

    دکتر دندانپزشک درباره غذایی حرف می زد که بدون مدفوع است .

    و آمپولی که باعث روییدن مجدد یک دندان می شود.

    و من در حالیکه فکم زیر انبر دندانپزشک تکان می خورد به تعداد بهینه دندانها فکر می کردم.

    دندانی که خرد می کند.

    دندانی که له می کند.

    دندانی که می برد.

    و دندانی که باید کشیده شود.

    تا بیست و چهار ساعت نباید تف کنم.

    بعضی وقتها قورت دادن برای سلامتی بهتر است.

     

    مطالب مرتبط

    دندان عقل – شعری دیگر

     

     

  • ایده های خوب به کجا می روند؟

    بعد از اینکه فهمیدیم “ایده های خوب از کجا می آیند؟” این سؤال مطرح می شود که ایده های خوب به کجا می روند؟

    ایده های خوب به باتلاق گشادی فرو می روند.

    ایده های خوب با بهانه تراشی کشته می شوند.

    ایده های خوب به فراموشی سپرده می شوند و بعد از چند سال به عنوان خاطره تعریف می شوند.

    ایده های خوب در انتظار چیزهای دیگر تلف می شوند.

    ایده های خوب در جلسات و مهمانی ها با چایی و شیرینی و خوراکیهای دیگر صرف می شوند.

    ایده های خوب باعث ترس می شوند و به زندان محافظه کاری می روند. ترس از اشتباه و ترسهای دیگر.

    ایده های خوب، مخصوصا آنهایی که رادیکال هستند، مورد سرکوب نرم (norm) اجتماعی واقع می شوند.

    ایده های خوب باعث غرور و افتخار و خیلی وقتها هم توهم صاحبشان می شوند.

    ایده های خوب سری نگه داشته می شوند و در نتیجه با ایده های خوب دیگر نزدیکی نمی کنند و ترکیب نمی شوند و در نتیجه توسعه نمی یابند و شکوفا نمی شوند و بارور نمی شوند و میوه نمی دهند.

    بعضی وقتها (به ندرت) هم ایده های خوب نوشته می شوند. امکان (های) بعدیشان جستجو و کشف می شود. قدم های بعدیشان برداشته می شود. شکست یا موفقیت ایده و پیاده سازی آن در عمل تجربه می شود. امکان بعدیش محقق می شود. صاحب ایده رشد می کند. ایده های خوب بیشتری پیدا می کند. والخ.

  • گر آمدنم بخود بدی نامدمی

    دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

    ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

    از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

    غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

    استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

    فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

    سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

    پول در آوردن کار سختی است.

    رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

    انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

    صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

    کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

    حقیقت جویی کار سختی است.

    انتقادپذیر بودن کار سختی است.

    سفر کردن کار سختی است.

    شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

    آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

    رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

    آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

    خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

    غلبه بر تنهایی کار سختی است.

    وبلاگ نوشتن کار سختی است.

    استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

    غلبه بر گشادی کار سختی است.

    پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

    حسادت نکردن کار سختی است.

    یادگیری زبان کار سختی است.

    بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

    استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

    حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

    اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

    اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

    دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

    ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

    گر آمدنم به خود بدی نامدی

    ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

    به زان نبدی که اندر این دیر خراب

    نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

    خیام

  • درس با فرهنگ شدن از زبان چخوف، برادری بزرگ

    وقتی من بچه بودم اگر کسی کف پیاده رو تف می کرد یا کاری از این دست که دیگران (دیگرانی که درباره آن کار با هم حرف می زدند) آنرا نادرست می دانستند، به او اتهام “بی سوادی” زده می شد. “عجب آدم بی سوادی!” یا “اینا که می بینی یه مشت بی سوادن.”

    در طول این دو سه دهه اخیر مشکل بی سوادی به همت دانشگاههای سراسری و آزاد و پیام نور و این اواخر هم غیر انتفاعی و مجازی تا حدود زیادی بر طرف شده است و امروز دیگر بی سواد خطاب کردن کسی که روی زمین تف می کند یا صف را به هم می زند یا به هر شکل دیگری باعث ناراحتی دیگران در اجتماع می شود، کاری غیر معمول و خارج از نرم رفتارهای اجتماعی محسوب می شود.

    از آنجاییکه این آدمها یعنی کسانی که باعث رنجش خاطر دیگران در تعاملات اجتماعی می شوند، با گسترش با سوادی نه تنها از بین نرفته اند بلکه شاید تعدادشان حتی رو به افزایش هم هست، ما نیاز به عبارت جایگزینی داریم که وقتی حرصمان در می آید یا ناراحت می شویم و به علت معذورات اخلاقی نمی توانیم فحش بدهیم، از آن استفاده کنیم. و چه عبارتی بهتر از “بی فرهنگ.”

    بی فرهنگ تقریبا هر گونه ضعف شخصیتی و کار غیر اخلاقی و نا شایستی را پوشش می دهد. هم کسی که کف پیاده رو تف می کند بی فرهنگ است، هم کسی که تابلوی ورود ممنوع یا محدودیت سرعت مجاز را نادیده می گیرد. هم کسی که کارش را به موقع انجام نمی دهد بی فرهنگ است، هم کسی که توی توالت سیگار می کشد. هم کسی که توی طبیعت آشغال می ریزد بی فرهنگ است، هم کسی که شاخه درختی را می شکند. اینقدر از این بی فرهنگها زیاد است که من شنیده ام بعضی ها می گویند ما ملت بی فرهنگی هستیم. یا اینکه مشکل ما اینست که فرهنگ نداریم.

    ولی به راستی “فرهنگ” چیست که ما آنرا نداریم؟ بله هر کسی یک تصور ذهنی از فرهنگ یا بی فرهنگی برای خودش دارد. ولی بالاخره یک جایی ما باید هم بیاوریم و یک تعریف دقیق و شسته رفته از فرهنگ و بی فرهنگی پیدا کنیم. در این جستجو من سندی پیدا کرده ام که ارزش خواندن دارد. ارزش روزی یک بار یا چند بار خواندن را هم دارد. ارزش عمل کردن را هم دارد. خیلی بیشتر از اینها ارزشمند است.

    نامه آنتوان چخوف به برادرش نیکلای چخوف که سعی کرده ام در حد توان خودم آنرا به فارسی ترجمه کنم:

    *******************************

    مسکو 1886

    … تو غالبا به من شکایت می کنی که مردم تو را درک نمی کنند! گوته و نیوتن چنین شکایتی نداشتند… فقط مسیح این شکایت را داشت ولی او درباره مذهبش حرف می زد نه درباره خودش… مردم تو را کاملا و به خوبی درک می کنند. و اگر تو خودت را درک نمی کنی،  این دیگر مشکل آنها نیست.

    من به عنوان یک برادر و یک دوست به تو اطمینان می دهم که تو را با تمام وجودم درک می کنم. من خصوصیات خوب تو را مانند پنج انگشتم می شناسم و برای آنها عمیقا ارزش و احترام قائلم. برای اثبات این ادعا اگر بخواهی حاضرم این خصوصیات را بشمارم. من فکر می کنم تو مهربان، بزرگمنش، فداکار و آماده برای بخشش آخرین ریالت هستی. هیچ حس حسادت یا نفرتی نداری. ساده دل هستی و برای آدم و حیوان دل می سوزانی. تو قابل اعتماد هستی، به دور از بدجنسی و فریبکاری. تو از عالم بالا نعمتی داری که دیگران ندارند: تو با استعدادی. این استعداد، تو را بالاتر از میلیونها آدم دیگر قرار می دهد، چراکه بر روی کره زمین از هر دو میلیون نفر فقط یک نفر  هنرمند است. استعداد تو، متمایزت می کند: تو حتی اگر یک وزغ یا رطیل هم بودی باز هم مردم به تو احترام می گذاشتند، چرا که استعداد همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد.

    تو فقط یک مشکل داری که همه بدبختی و درد و مرض تو ناشی از آن است. آن بی فرهنگی شدید توست. من را ببخش ولی حقیقت از دوستی بالاتر است (veritas magis amicitiae)…. همانطوری که می بینی زندگی شرایط خودش را دارد. آدم برای اینکه بین افراد تحصیل کرده راحت زندگی کند و خوشبخت باشد باید تا حدی با فرهنگ باشد. استعداد تو را به این حلقه وارد کرده است، تو به آن تعلق داری، ولی…. تو از آن بیرون کشیده می شوی و تو بین آدمهای بافرهنگ و گداگرسنه (مترجم انگلیسی از کلمه lodgers استفاده کرده است که من معادل بهتری برای آن نیافتم) نوسان می کنی.

    به نظر من آدمهای بافرهنگ باید دارای شرایط زیر باشند:

    1- آنها به شخصیت آدمها احترام می گذارند و بنابراین همیشه مهربان، ملایم و آماده برای گذشت در برابر دیگران هستند. آنها برای چیزهای کوچک جنجال به پا نمی کنند. اگر با کسی زندگی می کنند، آنرا لطف خودشان تلقی نمی کنند و اگر هم ترکش کنند نمی گویند “هیچ کس نمی تواند با تو زندگی کند.” آنها سر و صدا، سرما، غذای سوخته، طعنه کنایه و حضور غریبه در خانه شان را تحمل می کنند.

    2- آنها حس رحم و شفقت دارند، البته نه فقط برای گداها و گربه ها. قلب آنها برای چیزهایی که چشم غیر مسلح نمی بیند درد می گیرد… آنها برای پرداخت هزینه تحصیل برادرشان و خریدن لباس برای مادرشان، شبها بیدار می مانند.

    3- آنها به اموال دیگران احترام می گذارند و بنابراین قرضشان را ادا می کنند.

    4- آنها صادق هستند و از دروغ مثل آتش می ترسند. آنها حتی در چیزهای کوچک دروغ نمی گویند. یک دروغ توهینی است به شنونده و او را در جایگاه پایینتری نسبت به گوینده قرار می دهد. آنها خودنمایی نمی کنند. در خیابان همانطور رفتار می کنند که در خانه. آنها جلوی دوستان متواضعترشان خودنمایی نمی کنند. آنها اهل ور زدن و محاوره های صمیمانه ناخواسته نیستند. از روی احترام به گوش دیگران، اغلب ساکت هستند.

    5- برای برانگیختن حس ترحم دیگران خودشان را خوار و حقیر نمی کنند. آنها برای بلند کردن آه دیگران و سوء استفاده از آن، با احساسات آنها بازی نمی کنند. آنها نمی گویند “مردم من را درک نمی کنند.” چونکه همه اینها اثر ناچیزی دارد. مبتذل، کهنه و غلط است…

    6-  آنها غرور سطحی ندارند. آنها مثل آدمهای معروف به الماسهای بدلی اهمیت نمی دهند. به دست دادن با فلان شاعر، به گوش کردن به زر زدن یک تماشاگر ولگرد در یک نمایشگاه عکس، به معروف شدن توی کافه ها…. اگر یک کار دو ریالی انجام بدهند طوری راه نمی روند که انگار یک کار صد تومنی کرده اند. اگر جایی بروند که دیگران به آنجا راه نیافته اند، درباره اش سر و صدا نمی کنند. آدمهایی که واقعا با استعداد هستند تا جایی که امکان دارد از تبلیغات دوری می کنند و در جمع نا مشخص می مانند….. حتی کرایلف گفته است که یک بشکه خالی صدا را بلندتر از یک بشکه پر منعکس می کند.

    7- آنها اگر استعدادی دارند، به آن احترام می گذارند. آنها بقیه چیزها را فدای استعدادشان می کنند، زن، شراب، غرور ….. آنها به استعدادشان افتخار می کنند….. به علاوه آنها مشکل پسند هستند.

    8- آنها حس زیبایی شناسی را درون خودشان می پرورانند. آنها نمی توانند با لباسهایشان بخوابند، یک گله حشره روی دیوار ببینند، هوای بد تنفس کنند، جایی که روی آن تف شده راه بروند، غذایشان را روی یک اجاق گاز کثیف بپزند. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است غریزه جنسیشان را محدود و با کیفیت بکنند…. چیزی که از یک زن می خواهند یک همخوابه نیست…  آنها به دنبال زرنگی ای که در قالب دروغ گفتن متدوام ظاهر می شود، نیستند. آنها به خصوص اگر هنرمند هستند، تازگی، غنا، انسانیت و ظرفیت برای آفرینش را طلب می کنند.

    و به همین ترتیب. آدمهای با فرهنگ اینجوری هستند. برای با فرهنگ بودن و قرار نگرفتن پایین تر از سطح اطرافت، خواندن “نامه های پیکویک” (اولین رمان چارلز دیکنز) و حفظ کردن یک مونولوگ از فاست کافی نیست….

    چیزی که لازم است کار مداوم است، شب و روز، خواندن مداوم، مطالعه، اراده… هر یک ساعت برای اینکار ارزشمند است… به ما بپیوند، شیشه ودکا را بشکن، دراز بکش و بخوان….اگر دوست داری تورگنیف، هر نویسنده ای که نخوانده ای.

    تو باید غرورت را کنار بگذاری، تو یک بچه نیستی… تو به زودی سی ساله می شوی. وقتش است.

    من از تو توقع دارم…. همه ما از تو توقع داریم.

    ********************************

    ای کاش متن این نامه به جای عهدنامه گلستان یا ترکمانچای موضوع درسی بشود در یک کتاب درسی. سوغاتی از همسایه شمالی.

    مطالب مرتبط:

    ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    دهنتو ببند

    من این توپو نداشتم

    بزرگترین دروغگو

  • آویزان بودن به زمان = زمان آویزان بودن

    آخرین روز سال میلادی یا آخرین روز سال شمسی

    آخرین روز یک ماه

    آخرین روز یک فصل مثلا شب یلدا

    آخرین روز، ساعت، دقیقه یا واحد زمانی که یک پریود زمانی را با آن اندازه گیری می کنیم.

    و بعد اولین روز سال یا ماه

    فرصت یا بهانه ای برای آرزو کردن

    Happy new year

    امید به داشتن شانسی جدید در فصل جدیدی از زندگی که از فردا آغاز می شود

    خوشحال از پشت سر گذاشتن یک فصل دیگر از زندگی با همه خوبیها و بدیهایش

    شوق نو شدن یک عدد که یک سال یا یک ماه در تقویم ثابت مانده بود

    آویزان بودن به زمان = زمان آویزان بودن

  • دندان عقل – شعری دیگر

    دندان عقل

    پنج روز است که می خواهم فریاد بزنم

    پنج روز است که می خواهم سرم را به دیوار بکوبم

    پنج روز است که می خواهم بیشتر از روزهای قبل فحش بدهم

    چون دندان عقل سمت چپ پایینم به آسانی بیرون نیامد

    دندانی سالم و بزرگ

    از ترس اینکه مبادا دندان همسایه اش را بپوساند آنرا کشیدم

    اعتماد به دندانپزشک

    دندانی که لثه پشتش را گهگداری گاز می گرفت و عفونی می کرد

    دندانی سالم که می خواست به گاز گرفتن و له کردن ادامه بدهد

    و دندانپزشک آنرا با تلاشی دلسوزانه از لثه پایین سمت چپم جدا کرد

    دستیار دکتر دندانم را شست و آنرا توی یک کیسه پلاستیکی به من داد

    پنج روز است که جای خالی اش همچون توهینی در وجودم فریاد می زند

    و من به آرامش پس از بی حسی آمپول بی حسی کشیدن دندان عقل پایین سمت راستم می اندیشم

  • مازوخیسم، لذت طبیعت گردی و قله الوند

    جمعه قبل وقتی چند صد متر آخر قبل از قله الوند را طی می کردم به این نتیجه رسیدم که در طبیعت جاهایی هست که قرار نیست ما آدمها به آنجا برویم. حداقل در تمام فصول. بدن آدم برای تحمل سرمای زیاد ساخته نشده است.دلیل آن هم بازار این همه وسایل گران قیمت کوهنوردی است که قیمت آنها با پایین رفتن دما بالا می رود. کت پر: 600 دلار. ژاکت گورتکس: 500 دلار. ژاکت پولار 300 دلار. دستکش: 100 دلار. پوتین گورتکس: 300 دلار. پوتین دو پوش: 800 دلار. شلوار گورتکس: 300دلار. عینک: 350 دلار. کیسه خواب: 300دلار.

    نزدیکی قله الوند – همدان

    البته داشتن و پوشیدن همه این وسایل هیچ تضمینی برای اینکه یخ نزنید، نیست. وقتی یک طوفان با سرعت 80-90 کیلومتر در ساعت، ذرات برف و یخ را به صورت شما می کوبد، از خود می پرسید که در ارتفاع 3500 متری چه غلطی می کنید. یکی از همراهان ما فریاد می زد: “گه خوردم!” خداییش هدفتان از چنین سفری چه بوده است؟ لذت بردن از طبیعت؟ چه کسی می تواند در سرمای کشنده و طوفان از طبیعت لذت ببرد؟ زیباییهای طبیعت را 1000 متر پایین تر خیلی بهتر می توان دید و از آنها عکس گرفت. چالش طبیعت و غلبه بر آن؟ آیا فتح قله های بلند در سرمای کشنده به زندگی آدم معنا می دهد؟ شاید. شاید به همین دلیل است که به کسانی که موفق به فتح این قله ها می شوند، مدرک اعطا می کنند. درست مثل کسانی که از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل می شوند. هیجان مواجهه با مرگ؟ مواجهه با مرگ به راستی کار پر هیجانی هست که در صورت موفقیت آمیز بودن تا مدتها خاطره خوبی به جا خواهد گذاشت.

    زیباییهای طبیعت هزار متر پایین تر از قله الوند

    پس از سفر نئور به سوباتان که نزدیک چهل کیلومتر پیاده روی داشت، یکی از همراهان ما با صداقت به همه گفت که این کاره نیست و از این به بعد برای سفرهای طبیعت گردی دعوتش نکنند. فقط تایلند و جاهای مشابه. سواحل خوش آب و هوا. چه اشکالی دارد که دهها هزار نفر از جمله تنبل ترین و شکم گنده ترین آدمها هم به همانجا سفر کنند؟ این احساس در نزدیکی قله الوند به من دست داد. Know Thyself.

    در برابر باد شدید

    کره زمین هر چند که نسبت به کل جهان هستی نقطه کوچکی است ولی نسبت به اندازه بدن ما آدمها جای بزرگی است. به جای بالا رفتن از نقاط مرتفع زمین می توان در عرض زمین حرکت کرد و از نقاط خوش آب و هوای آن لذت برد. جایی که نیاز به تجهیزات گران قیمت و فنون خاص برای زنده ماندن نباشد. کارگاه برف و یخ؟؟ مثلا همین سواحل تایلند را که من قرار است تا چند وقت دیگر کشف کنم در نظر بگیرید. دمای 28 درجه بهتر است یا منفی ده درجه؟ نسیم اقیانوس را ترجیح می دهید یا طوفان کشنده 100 کیلومتر در ساعت؟ تی شرت 5 دلاری یا ژاکت گورتکس 500 دلاری؟ انتخاب با خود شماست. Know Thyself.

    من هنوز به طور قطعی برای صعود زمستانی بعدی تصمیم نگرفته ام ولی حدس می زنم ضربه های مگس کش خیس یک دختر تایلندی بر روی شن های سفید یک ساحل زیبا را بر ضربه های یک طوفان سخت و سرد در ارتفاعت بالای سه هزار متر ترجیح بدهم.