تقریبا بیست سالم بود و توی دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسی خوشم می آمد ولی خجالت می کشیدم که این موضوع را به او بگویم. یک داستان کاملا کلیشه ای. من آن دختر را فقط بعضی از روزها توی راهروی دانشکده یا توی بعضی از کلاسهای مشترکی که داشتیم می دیدم. فقط برای چند لحظه. آن هم از چند قدمی. آن هم زیر چشمی. و خجالت می کشیدم که چند قدم جلوتر بروم و مستقیم نگاه کنم و به او بگویم که ازش خوشم می آید.
می خواستم ارتباط برقرار کنم ولی خجالت می کشیدم. بهتر است بگویم می ترسیدم. می ترسیدم که نه تنها ارتباط جدیدی برقرار نشود بلکه همان ارتباط فعلی هم از بین برود. ارتباط فعلیم به عنوان یکی از دانشجوهای نامرئی دانشکده یا دانشگاه با بقیه اجزای نامرئی یا نسبتا نامرئی آن اکوسیستم. گویی همین نامرئی بودن بخشی از ماهیت/کیفیت ارتباط من با آن جامعه کوچک بود. درست مثل ارتباطات نامرئی بین اتمهای کربن در دود سیگاری که در آرزو یا حسرت آن ارتباط می کشیدم.
البته فقط ترس نبود. فکر هم می کردم. بله برای پیدا کردن یک راه قطعی یا حداقل کم خطر که ارتباط من با آن دختر را ممکن کند فکر می کردم. و البته این مشکلی نبود که با فکر کردن بتوان حلش کرد. بیشتر وقتها به جای فکر کردن خیالپردازی می کردم و سیگار می کشیدم و به آهنگ love story گوش می دادم. تا اینکه بالاخره یکی از دوستهایم که نه به اندازه من روابط نامرئی با محیط اطرافش داشت و نه ترس از دست دادنشان را، پا در میانی کرد و شماره تلفن آن دختر را از او گرفت و به من داد.
مابقی داستان خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مثل پنج دقیقه آخر یک فیلم آبکی هندی یا آمریکایی یا ایرانی. من با کلی ترس و لرز به آن دختر تلفن کردم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دفعه اول خانه نبود و مادرش تلفن را جواب داد. دفعه بعد موفق شدم با او صحبت کنم. یک بار هم خارج از دانشگاه حوالی میدان ونک دیدمش. همین. پایان داستان.
ممکن است بگویید که این مشکل را فیس بوک و وایبر و سایر ابزار ارتباطی دیجیتال حل کرده اند. بعید می دانم. شاید. ولی منظور من از “این مشکل” برقراری ارتباط رمانتیک در سنین نوجوانی یا جوانی نیست.
منظور من از این مشکل، ترس از دست دادن ارتباطات نامرئی در انجام کاری است که نتیجه ای قطعی برای آن متصور نیستیم.
چند روز پیش نوجوان شانزده ساله ای در “عصرانه بی هدف” داشت دغدغه اش را برای دانشگاه رفتن یا نرفتن بازگو می کرد. اگر دانشگاه بروم و بعد از ده سال ادامه تحصیل بفهمم که این آن چیزی نبوده است که دنبالش بوده ام چی؟ یا برعکس.
اگر من بعد از سالها وبلاگ نویسی بفهمم که تمام این مدت وقتم را تلف کرده ام و خزعبلاتم برای هیچ کس جذاب نبوده است چی؟
اگر من شغلم را عوض کنم و بعد از ده سال بفهمم که همان شغل قبلی را دوست داشته ام چی؟
اگر بچه دار بشوم (یا نشوم) و بعد از سه سال پشیمان بشوم چی؟
اگر ازدواج کنم و بعد از شش ماه احساسم را به همسرم از دست بدهم چی؟
اگر به کانادا مهاجرت کنم و بعد از ده سال بفهمم که ارزش از دست دادن این همه چیز را نداشته است چی؟
بیشتر آدمها حداقل یکی از این سؤالها دارند.
خجالت نکشید، جای خالی را خودتان پر کنید:
اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟
همه آدمها به قطعیت نیاز دارند. همه نیاز دارند که بدانند ناهار فرداشان از کجا می آید. اجاره ماه بعدشان هم همینطور. بوس و کنار بعدیشان هم همینطور. ذخیره آب سدها برای مصرف سال بعد هم همینطور. و الخ.
“There is no such thing as absolute certainty, but there is assurance sufficient for the purposes of human life.” ~ John Stuart Mill
البته که چیزی به نام قطعیت مطلق وجود ندارد ولی شاید بعضی وقتها برای ادامه زندگی آدم به یک اطمینان خاطر (assurance) نیاز داشته باشد. چیزی مثل لباس گرم در زمستان. یا طناب در سنگ نوردی. یا حتی بیمه تامین اجتماعی. واقعا نمی دانم.
ظاهرا آدم یک حیوان اجتماعی است. بله من با این نظریه موافقم. ما برای وصل شدن (ارتباط یا connection یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) اینجا هستیم. ما هر کاری می کنیم که وصل بشویم و وصل بمانیم. ارتباط با دیگران (البته نمود خارجی این ارتباط برای آدمهای مختلف اشکال مختلفی دارد.) به زندگی ما معنی می دهد. و نداشتن ارتباط یا از دست دادن آن ما را می ترساند. “خجالت می کشیم” که مبادا خدای نکرده کاری کنیم که باعث از دست رفتن این ارتباط حیاتی بشود.
خانم براون که سخنرانی بی نظیرش را در TED در زیر می توانید (با زیر نویس فارسی و شاید به کمک فیلتر شکن) ببینید، معتقد است آسیب پذیری وجه تمایز آدمهایی است که قابلیت وصل شدن دارند. وجه تمایزشان با آدمهایی که برای وصل شدن زور می زنند.
[ted id=1042 lang=fa]
“آسیب پذیری یعنی آمادگی برای انجام کاری که هیچ تضمینی برای نتیجه اش وجود ندارد.”
“آسیب پذیری یعنی وقت و عشق و انرژی گذاشتن در رابطه ای که شاید ادامه پیدا کند شاید هم نکند.”
(نقل قول از خانم براون)
آسیب پذیری همانطور که باعث درد و ترس و یک مشت احساسات منفی دیگر می شود، منشا لذت و خلاقیت و عشق و تعلق هم هست. همانطور که مرز دریا و خشکی یا جنگل و مرتع با وجود آسیب پذیر بودن محیط مولدی است برای عشق و آفرینش گونه های متنوع.

شاید بهتر باشد که سؤال:
اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟
را کمی تعییر بدهیم:
اگر به آن دختر بگویم که ازش خوشم می آید و او دست رد به سینه من بزند آیا باز هم به جامعه بشری متصل خواهم بود؟
اگر برای متخصص قلب شدن بیست سال از عمرم را صرف کنم و بعد تازه بفهمم که دوست دارم ساندویچ سرد بفروشم آیا باز هم به جامعه آدمهایی که من را دوست دارند تعلق خواهم داشت؟
اگر فلان ماشین را بخرم آیا بالاخره کسی پیدا می شود که من را واقعا دوست داشته باشد؟
اگر …………………………………………………… آیا باز دوست داشته خواهم شد؟
جواب به این سؤال ساده مخصوصا برای کسانی که در ارتباطات انسانی زور نمی زنند همیشه مثبت است.
دوستی 74 ساله دارم که چند ماه پیش برای چهارمین بار ازدواج کرد. چند روز بعد از ازدواجش از من پرسید: “فکر می کنی این یکی با من بمونه؟”




