دسته: الگوهای رفتاری

  • ده چیز درباره آقای قاسمی

    آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی  پنج سال دارد.

    آقای قاسمی
    آقای قاسمی

    آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.

    آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.

    آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.

    آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.

    آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی  و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.

    آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.

    آقای قاسمی و مادر بچه ها
    آقای قاسمی و مادر بچه ها

    آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.

    آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.

    آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.

    خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.

    آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.

    خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.

  • جایگزین می کنم پس هستم

    یا وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید.

    من وقتی بچه بودم یا جوان تر، برای خریدن بیشتر چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم پول کافی نداشتم. برای خریدن یک ساندویچ. یک دوچرخه. یک لباس. احساس خیلی بدی بود. وقتی که از پشت ویترین یک مغازه به چیزی که نمی توانستم بخرم نگاه می کردم. مثل صحنه ای از کارتون بینوایان یا کارتونی افسرده کننده شبیه به آن.

    از آن روزها زمان زیادی گذشته و تنها خاطره محوی از پول نداشتن در خاطره من باقی مانده است. آنقدر محو که حتی نمی توانم به خوبی با کسی که برای خریدن چیزی پول کافی ندارد همدردی کنم. از آنروزها تا الان که این مطلب را می نویسم چیزهای زیادی خریده ام. آنقدر زیاد که اگر کسی برای هدیه تولدم از من بپرسد چه چیزی دوست دارم داشته باشم واقعا جوابی برای سؤالش نمی توانم پیدا کنم.

    این تغییر وضعیت برای من، بیشتر از تلاش مرهون بخت و اقبال و کمک آدمهایی بوده که به من لطف داشته اند. بنابراین این نوشته راهنمای خوبی برای پولدار شدن شما نخواهد بود. به عبارت دیگر بعد از خواندن آن همانقدر بی پول خواهید بود که قبل از خواندنش.

    اگر یک روی سکه اقتصاد را عرضه و تقاضا فرض کنیم روی دیگر آن عرضه و نداشتن پول کافی برای خریدن چیزی است که عرضه می شود. تقریبا برای هر آدمی هزاران چیز وجود دارد که نمی تواند بخرد. اصلا شاید تفاوت اساسی آدم با دیگر حیوانات همین واقعیت باشد:

    “پول ندارم فلان چیز را بخرم پس هستم.”

    یک چیزی در دنیای خارج وجود دارد که بدون هیچ دلیل منطقی نمی تواند مال شما باشد. مثل سفر به دور دنیا. یا ازدواج. این پدیده بقدری غیر منطقی و نادرست به نظر می رسد که برای تغییر آن وبلاگ علی سخاوتی را پیدا می کنید و از او که خودش می گوید یک خیِّر نیست، طلب کمک مالی می کنید.

    ولی چرا؟ چرا شما نباید برای خریدن فلان چیز یا عملی کردن فلان ایده یا حتی برای ازدواج پول کافی داشته باشید؟ چند روز پیش جوانی به من می گفت که ایده ای دارد برای تولید آب معدنی از یک چشمه خاص که فقط سی میلیارد تومان سرمایه لازم دارد. چرا آن جوان روستایی با آن همه انرژی و خلاقیت و پتانسیل سی میلیارد تومان ندارد؟

    واقعا چرا؟ نمی دانم. شاید چون شما آدم هستید. هیچ گربه یا سوسکی چنین مشکلی ندارد.

    و البته آدمها سعی می کنند مشکلشان را هر طور شده حل کنند. رویکردهای مختلفی هم برای حل مشکل نداشتن پول وجود دارد. مثلا:

    – کار و تلاش بیشتر

    – پس انداز کردن

    – بکارگیری قانون جذب

    – دزدی

    – گدایی

    – قناعت و نخواستن

    یک داستان کلیشه هست که می گوید وقتی پس از مدتی طولانی و با تلاش فراوان به چیزی که آرزویش را داشتی می رسی، آن چیز دیگر ارزش اولیه را برایت ندارد یا حتی داشتن و نداشتنش یکسان می شود. خوب که چی؟ درست در لحظه ای که داشتن و نداشتن آن چیز برایت یکسان شده است چیز دیگری پیدا می شود که پول کافی برای بدست آوردنش نداری. وقتی از کنفوسیوس خواستند که همه خردش را در یک کلمه خلاصه کند جواب داد: “مخواه”

    مخواه
    مخواه

    ولی واقعیت این است که شما کنفوسیوس نیستید و چیزهایی را می خواهید که برای بدست آوردنشان پول کافی ندارید. از دزدی و گدایی هم خوشتان نمی آید. قانون جذب هم تا به حال شما را به “آنجا” نرسانده است. تلاش و کوشش و پس انداز کردن هم گزینه دلخواه شما نیست.

    خوب چه گزینه دیگری باقی می ماند؟

    شبیه سازی یا مشابه سازی.

    وقتی بچه بودم به خصوص در زمان جنگ تنها چیزی که مشابه داشت دارو بود. وقتی شما برای گرفتن دارو به داروخانه مراجعه می کردید معمولا نسخه پیچ به شما می گفت که دارویی را که پزشکتان تجویز کرده ندارد ولی مشابهش را می تواند به شما بدهد. بعد از مراجعه به چند داروخانه دیگر دو راه بیشتر برای شما باقی نمی ماند: الف- بهبودی به کمک سیستم ایمنی بدن. ب- مصرف داروی مشابه.

    امروزه خوشبختانه برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک مشابه ارزانتر وجود دارد. از ساعت رولکس بگیر تا خودروهای لوکس آلمانی. هر چیزی که فکرش را بکنید قطعا چند مشابه یا چند جایگزین دارد. ما در عصر جایگزین زندگی می کنیم. طب جایگزین. ازدواج جایگزین. دانشگاه جایگزین. غذای جایگزین. جایگزین هایی که ممکن است بسیار ارزانتر یا حتی رایگان باشند.

    تجربه داشتن هر چیزی یا انجام هر کاری که پول کافی برایش ندارید در بیشتر مواقع می تواند با تجربه انجام کارهای دیگر (بسیار ارزانتر یا حتی رایگان) شبیه سازی یا جایگزین بشود. درست مثل خیلی از داروها که “مشابه” دارند. داروها نه تنها داروهای مشابه دارند بلکه حتی با چیزها/کارهایی به غیر از داروهای شیمیایی هم می توانند جایگزین بشوند. کارهایی مثل تغییر رژیم غذایی، ورزش، طب سوزنی، مدیتیشن و غیره.

    طب جایگزین
    طب جایگزین

    اگر بعد از مصرف داروهای مشابه درد شما خوب نشد مطمئنا راهی برای پیدا کردن داروی اصل خواهید یافت. یا به کلی از مصرف دارو صرف نظر می کنید و به سیستم ایمنی بدن خود پناه می برید. منظورم را که متوجه می شوید؟

    خوب شما برای ازدواج یا تولید آب معدنی یا هر چیز دیگری پول کافی ندارید. اوکی. همه ما از این موضوع مطلع شدیم. نداشتن پول کافی دلیل نمی شود که کاری مشابه آن نتوانید انجام بدهید. شما تنها کسی نیستید که پول کافی ندارد. نگاهی به نتیجه این جستجو بیندازید.

    اگر برای خریدن چیزی که می خواهید پول کافی ندارید لزوما معنیش این نیست که دچار بخت بد یا یک بیماری لاعلاج هستید. نداشتن پول کافی در بیشتر مواقع فقط و فقط به این معنی است که عده ای در جایی چیزی را گرانتر از قدرت خرید شما بسته بندی کرده اند.

    مطالب مرتبط:

    پیچیدگیهای داشتن

  • چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

    من وقتی عصبانی می شوم:

    با تمام ترکیبهای موجود از چند کلمه نامناسب چند جمله نامناسب و ناراحت کننده می سازم و این چند جمله را با ترتیبهای مختلف آنقدر تکرار می کنم تا طرف مقابل و بقیه حضار از وجود ذره ای انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، اخلاق و میل به احترام به اصول پیش پا افتاده در روابط انسانی در من نا امید بشوند.

    عصبانی
    عصبانی

    این هیولا که گه گداری در آدم بیدار می شود و شعله هایش همه چیز را می سوزاند از کجا می آید؟

    عصبانیت هم حتما مثل ترس یا احساسات دیگر نقش مهمی در بقای نسل بشر داشته است. هدف من از نوشتن این نوشته ارائه راهکاری برای مدیریت خشم یا از بین بردن آن نیست. فقط می خواهم کمی درباره آن حرف بزنم. شاید چون دیشب عصبانی شدم. چند روز قبل هم همینطور. چند روز قبل از آن هم همینطور. والخ.

    برای من در حال حاضر مسئله این نیست که چطور عصبانی نشوم یا کمتر عصبانی بشوم یا وقتی عصبانی می شوم آن جملات ناراحت کننده را کمتر تکرار کنم. سؤالی که ذهن من را به خود مشغول کرده اینست که با توجه به الگوی عصبانیتم، چرا اینقدر کم عصبانی می شوم؟ نه جدی؟

    الگوی فوق الذکر از این قرار است:

    جهان هستی و آدمهای دیگر به خواسته های ما و افکار ما و باورهای ما و بقیه چیزهای ما وقعی نمی گذارند. و این موضوع به شکلهای مختلف خودش را نشان می دهد. بدقولی، کیفیت یا کمیت نامناسب، اختلاف عقیده و نظر، لحن نامناسب، اشتباه و اصولا هر چیزی که ما فکر می کنیم آن چیزی که باید باشد نیست.

    این الگو گریز از آزادی  باشد یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، نشان می دهد که ترس آدمی از مواجهه با ناچیز بودنش خیلی زیاد است. این واقعیت که من هیچ چیز نیستم من را می ترساند و باعث عصبانیتم می شود. ولی چرا فقط گه گداری؟

    1- زیبایی. چون می توانیم از محیط اطراف خود اطلاعات مربوط به زیبایی را دریافت کنیم. با حواس پنجگانه. (یا حتی ششگانه) وقتی که به یک گل نگاه می کنیم یا زمانی که دست کسی را که دوست داریم لمس می کنیم از شدت احساس ناچیز بودنمان به میزان قابل توجهی کاسته می شود. در چنین مواقعی دلیلی برای عصبانی شدن نداریم. وقتی که عصبانی هستیم حواس ما اطلاعات کمی از محیط بیرونی به خصوص زیباییهای آن دریافت می کنند و تنها اطلاعاتی که در مغز ما پردازش می شود خزعبلات درون ذهن ماست.

    2- عشق. آدمهایی هستند که ما را دوست دارند. هر چند نفر و به هر میزان و به هر دلیل. مهم نیست که یک نفر شما را دوست دارد یا ده نفر. مهم نیست که این دوست داشتن عشق مادرانه است یا محبت دوستی که سالی یکبار با ایمیل یا روی فیس بوک حال شما را می پرسد. در هر صورت عشق گه گداری به آدم یادآوری می کند که کمی بیشتر از هیچ چیز است.

    3- اقتصاد. شما می توانید دو تکه آهن را به هم جوش بدهید. یا دو تکه پارچه را بهم بدوزید. یا یک برنامه بنویسید. یا دردی را درمان کنید. یا شکمی را سیر. همین کار شما را در چشم بعضی ها با ارزش جلوه می دهد و باعث می شود که به سراغتان بیایند و علاوه بر پول، وقت و توجه و اعتمادشان را هم به شما بدهند. مبادلات اقتصادی از هر نوعش که باشد باعث می شود که آدمها خودشان را بیشتر از هیچ چیز حس کنند.

    با الهام از:

    You only see what your eyes want to see
    How can life be what you want it to be
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    You’re so consumed with how much you get
    You waste your time with hate and regret
    You’re broken
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    Now there’s no point in placing the blame
    And you should know I suffer the same
    If I lose you
    My heart will be broken

    Love is a bird
    She needs to fly
    Let all the hurt inside you die
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    You only see what your eyes want to see
    How can life be what you want it to be
    You’re frozen
    When your heart’s not open

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key

    Mmmmm, if I could melt your heart
    Mmmmm, we’d never be apart
    Mmmmm, give yourself to me
    Mmmmm, you hold the key
    If I could melt your heart

    ~ Madonna

  • ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    افراط.

    یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

    اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

    مثلا در شعر مولانا:

    تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

    بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

    هر کجا دردی دوا آنجا رود

    درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

    هر کجا کشتیست آب آنجا رود

    کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

    هر کجا فقری نوا آنجا رود

    فقر افراط در نداشتن است.

    و الخ.

    thirsty
    تشنگی

    بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

    حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

    واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

    در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

    شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

    ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

    من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

    با الهام از

    I go to extremes – متن شعر

    مطلب مرتبط:

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

    گزارش:

    من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

    برداشت من:

    شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

    سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

    سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

    سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

    نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

    سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

    من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

    جواب: می توان.

    چگونه؟

    کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

    از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

    ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

    هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

    به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

    این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

    با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

    در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

    جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

    در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

    مؤخره:

    این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

    می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

    نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

    – ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

    – جادو

    – تسخیر روح

    – پارس ناگهانی یک سگ

    – چشم بد

    – برخورد با یک روح سرگردان

    مطالب مرتبط:

    جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    سواد اطلاعاتی چیست؟

    برچسب می زنم پس هستم

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

    ده پیش نیاز یادگیری

  • سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

    خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

    من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

    فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

    برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

     

    بازی

    بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

    صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

    ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

    اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

    آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

    آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

    دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

    بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

    مطالب مرتبط

    آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

    پنج ایده برای کشتن زمان

     

    مطالب مرتبط آینده

    آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

  • ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    داستانی در دفتر پنجم مثنوی معنوی هست با این عنوان:

    “داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند، و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه، و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف یافت. لکن دقیقه کدو را ندید، کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور، و با خر جمع شد بی کدو، و هلاک شد به فضیحت، کنیزک بیگاه بازآمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم، ..یر دیدی کدو ندیدی، ذکر دیدی آن دگر ندیدی…”

    کدو

    داستان نسبتا ساده ای است حول این محور که خاتون کدو را ندیده است. الیته مولوی در این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای دیگرش خیلی سریع و با عجله به همان تله ای می افتد که خاتون داستانش افتاده است. یعنی ندیدن کدو. به همان تله ای که من همین الان در نوشتن این مطلب دارم می افتم.

    مولوی از همان ابتدای داستان نتیجه اخلاقی مورد نظرش را اینجوری ارائه می دهد:

    میل شهوت کر کند دل را و کور               تا نماید خر چو یوسف، نار نور

    کدو در اینجا آن قسمتی از اطلاعات است که به عمد یا غیر عمد دریافت نمی شود. یا نادیده گرفته می شود. همه انسانها در طول عمرشان برای تصمیمهایی که می گیرند (یا نمی گیرند) هزاران بار کدو را نمی بینند یا آنرا نادیده می گیرند. اشتباه از کجا می آید؟ البته من از مولوی انتظار ندارم که به تئوری اطلاعات، گشادی اطلاعاتی، تفاوتهای شخصیتی و غیره تسلط داشته باشد و در شعرش دلایل کدو ندیدن خاتون را به شکلی علمی و از ابعاد مختلف تشریح کند. چیزی که در این داستان خیلی توی ذوق می زند اینست که شاعر دقیقا همان کار خاتون را انجام می دهد. چه کاری؟

    “تصمیم گیری سریع با اطلاعات محدودی که دریافت کرده است.”

    خاتون جماع کنیزکش با خر را می بیند و سریع تصمیم می گیرد که او هم می تواند عین این عمل را تکرار بکند.

    در فرو بست آن زن و خر را کشید      شادمانه، لاجرم کیفر کشید

    مولانا هم با همین سرعت به آسیب شناسی خربازی خاتون می پردازد. اگرچه کنیزکی هست که سعی می کند اشکال کار هر دو آنها را یادآدوری کند. ولی خاتون مرده است و مولوی هم بدون اینکه بخواهد به کنیزک داستانش گوش بدهد، فقط بدنبال نتیجه گیری اخلاقی است:

    آن کنیزک می شد و می گفت آه        کردی ای خاتون تو استا را به راه

    کار بی استاد خواهی ساختن            جاهلانه جان بخواهی باختن

    ای ز من  دزدیده علمی ناتمام           ننگت آمد که بپرسی حال دام؟

    …..

    پس کنیزک آمد از اشکاف در          دید خاتون را بمرده زیر خر

    گفت ای خاتون احمق این چه بود       گر ترا استاد خود نقشی نمود؟

    ظاهرش دیدی، سرش از تو نهان      اوستا ناگشته بگشادی دکان؟

    ..یر دیدی همچو شهد و چون خبیص    آن کدو را ندیدی ای حریص؟

    یا چو مستغرق شدی در عشق خر      آن کدو پنهان بماندت از نظر؟

    ظاهر صنعت بدیدی زواستاد            اوستادی برگرفتی شاد شاد؟

    همانطور که ملاحظه می کنید مولوی در مورد حرص و جهالت خاتون تصمیمش را گرفته است و سؤال بیشتری برای روشنتر شدن انگیزه های خاتون ندارد. سؤالهایی چون: آیا خاتون مجرد بوده است؟ آیا همسر خاتون از اختلالات جنسی رنج می برده است؟ آیا خاتون یک شخصیت برونگرا و بسیار ماجراجو داشته است؟ آیا خاتون چنین فانتزی هایی را در سر می پرورده است؟ آیا خاتون قصد خودکشی داشته است؟ آیا خاتون اصولا به جزئیات بی توجه بوده است؟ و الخ. شاید خاتون کدو را دیده و تصمیم گرفته است که به آن نیازی ندارد.

    کسانی هستند که با یک نگاه و تو سی ثانیه اول یا برخورد اول می فهمند “طرف مقابل چه جور آدمی است یا اصطلاحا چه کاره است.” توانمندی این آدمهای باهوش در اینست که می توانند خیلی سریع پدیده های اطرافشان را در یکی از دسته بندیهای ذهنی که دارند قرار بدهند. طبیعی است که هرچه تعداد دسته بندیهای ذهنی یک آدم کمتر باشد این عمل را سریعتر می تواند انجام بدهد. مثل کامپیوتر که در ساده ترین حالت داده ها را به دو شکل صفر و یک ذخیره می کند.

    نکته در اینجاست که ایده های خوب یا مفاهیم جدید معمولا در دسته بندیهای موجود نمی گنجند. بلکه آنها را متحول می کنند. شما ممکن است بتوانید اطلاعاتی را که دریافت می کنید از هر آدم دیگری سریعتر پردازش و دسته بندی کنید. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند. از رشد شما هم همینطور. یا توهمهایتان.

    فکر می کنی می دانی یارو چه کاره است؟ حریص است؟ جاهل است؟ چی؟ نیازی به خواندن کل کتاب نیست؟ نیازی به تماشای همه فیلم وجود ندارد؟ نیازی نیست همه حرفهای یارو را بشنوی؟ همین که دهانش را باز کند کافی است؟

    صورتی بشنیده گشتی ترجمان     بی خبر از گفت خود چون طوطیان

    مطالب مرتبط:

    نیک کرد او، لیک نیک بدنما

    جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    برچسب می زنم پس هستم

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    سواد اطلاعاتی چیست؟

    averted vision

    مطلب مرتبط آینده

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • دستشویی داخل مغازه

    یا مدل انتخاب مبتنی بر قضای حاجت

    از شهرستانهای رودبار یا منجیل که عبور می کنید تعداد زیادی تابلو به چشمتان می خورد که بر روی آنها عبارت “دستشویی داخل مغازه” به همراه یک فلش رنگی جلب نظر می کنند. اینها مغازه هایی هستند که زیتون، روغن زیتون و به طور کلی سوغات آن منطقه را عرضه می کنند.

    در این مدل که حدس می زنم فقط مختص منطقه رودبار نیست و در همه جا نمونه های مختلفی از آنرا می توان یافت، فروشنده به جای تمرکز بر روی خصوصیات و کیفیات کالایی که عرضه می کند، بر روی یک مشکل اساسی مشتری دست می گذارد. به عبارت دیگر صاحب مغازه زیتون فروشی با بهره گیری از فشار طبیعی که به مشتری وارد می شود و تبدیل مغازه اش به یک توالت عمومی، سعی می کند مشتری را مانند یک طعمه به داخل مغازه بکشاند. پیامی که مشتری دریافت می کند: من به تو کمک کردم خودت را راحت کنی، در عوض تو هم از من چیزی بخر.

    مهم نیست من چه چیزی و با چه کیفیتی یا قیمتی به تو می فروشم. همانطور که مهم نیست تو توی توالت چه کار کردی. حتی مهم نیست که آنرا پشت سرت تمیز کردی یا نه. اینجا رابطه بلند مدت معنا ندارد. دفعه بعد که از این شهر (یا شهر دیگری) رد شوی به احتمال زیاد جلوی مغازه دیگری توقف خواهی کرد. جلوی اولین تابلوی “دستشویی داخل مغازه”.

    چیزی که مهم است اینست که کی، کجا و به چه میزان  به تو فشار وارد شده باشد. اتفاقی که دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.

  • مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

    اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

    چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

    درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

    یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

    شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

    یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

    من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

    اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

    یک آدم خاص

    ………………….

    جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

    چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

    برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

    برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

    از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

    مطالب مرتبط:

    در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

  • یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

    1- کار فردا را به امروز میفکن.

    2- سخت کوشی فضیلت نیست. زندگی سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش. بیشتر از آنچه بدست می آوری، انرژی مصرف نکن.

    3- نشستن یا دراز کشیدن در خلوت و اندیشیدن استراتژیک را به کرات ولی برای مدتی کوتاه انجام بده.

    4- نگاه کن ببین بقیه چکار می کنند، تو خلاف آنرا انجام بده یا حداقل آنرا انجام نده.

    5- دهنت را ببند. همه حرفها قبلا زده شده است. جملاتت را حداقل یکی در میان حذف کن.

    6- به خطاهایت (یا ترسهایت یا ضعفهای شخصیتی یا فیزیکیت) مباهات کن و آنها را در جمع با آب و تاب بازگو کن. هیچ چیز را جدی مگیر.

    7- تعداد مؤلفه های زندگیت را کمینه کن. و روابط بین آنها را بیشینه.

    8- جستجوهایت را در مرزها متمرکز کن. به جای عبور از مرزها به یافتن مرزهای جدید بیندیش. هر مرزی انباشته از منابعی است که تلاش می کنند از یکسو به سوی دیگر مهاجرت کنند. فرصتهای بسیار برای تو.

    9- تا می توانی به مدرسه نرو و گوش به حرفهای معلم مسپار. از درخت بیاموز یا از گربه دم در یا از سریال حریم سلطان. اگر از شستشو داده شدن مغزت جلوگیری کنی نیاز به هیچ عادت دیگری نخواهی داشت.

    10- هرگز و تحت هیچ شرایطی به موفقیت میندیش. از آدمهای موفق و هر چیزی مرتبط با موفقیت برحذر باش.

    11- آدمهایی که عادتهای 1 تا 10 را دارند جستجو کن و با آنها همسفر شو.