• درباب شور و شوق

    S درباره مطلب قبلی سؤالی پرسیده بود که به دلیل طولانی بودن جواب ترجیح دادم آنرا به عنوان یک مطلب مسقل بنویسم.

    سؤال:

    “سلام با توجه به مشاهداتم توی رفتار و زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که تمرین روزانه ی این 4 بعد هم نیاز به عاملی به نام شور و شوق داره. این یکی رو با چی میشه توانمند کرد؟تا الان راهکارهای من برای برگشتن به شور و شوقم نسبت به همه چیز، قبل از شستشوی مغزی به بن بست رسیده و خیلی دوست دارم که این که محرک غلبه بر اکثر ترس ها و موانع و … ست برگرده.”

    جواب:

    اول از همه باید بگویم که خود من شور و شوق زیادی برای نوشتن این مطلب یا به طور کلی این وبلاگ ندارم. اینبار هم مثل دفعه های قبل از خودم می پرسم آیا این نوشته آخر من خواهد بود؟ آیا من از فردا کاری را که نسبت به آن شور و شوق داشته باشم پیدا خواهم کرد؟ من و S در جستجوی شور و شوق (passion) تنها نیستیم. میلیاردها آدم از تولد تا مرگ به دنبال این گوهر نایاب می گردند. به دنبال آتش عشقی که در نی بیفد یا جوشش عشقی که در می. کجاست آن آتش مقدس؟ شور و شوق شما چیست؟ کجاست؟ آیا جایی در قونیه زیر خاک مدفون شده است؟ یا پارک ملت؟ چگونه می توان آنرا کشف کرد؟ نه جدا؟

    در خیال خودم بعدها که پیرتر می شوم و عکسهایم را روی فیس بوک می گذارم، می توانم زیر یک عکس بنویسم: “اینجا زمانی بود که شور و شوقم را پیدا کردم”. یا یک مجموعه عکس را می توانم مابعد شور و شوق (post passion) نامگذاری بکنم. این عکس را درست یک ماه قبل از پیدا کردن شور و شوقم گرفتم. کاملا مشخصه نه؟

    آیا استیو جابز زمانی که زنده بود هر روز صبح با شور و شوق بیدار می شد و برای ساختن “آی فلان” بعدی اش، فاصله بین خانه تا دفتر کارش را جامه چاک کنان تخته گاز می رفت؟ یا اینکه آیا مولانا از وقتی شور و شوقش را پیدا کرد شروع کرد به سرودن مثنوی، آنهم در حالت سماع و شرحه شرحه کردن سینه اش؟

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد     او ز حرص و عیب کلی پاک شد ~ مولانا

    من شخصا از آن دسته آدمهایی هستم که اصولا شور و شوق زیادی ندارند و اگر هم به طور مقطعی شور و شوقی گریبانشان را بگیرد، خیلی زود مثل آتشی که در نیستان بیفتد، خاموش می شود. ( من یکبار شاهد افتادن آتش در نیستانی بزرگ در نزدیکی کرمانشاه بودم. آتش در آن نیستان یکی از زیباترین پدیده هایی بود که تا به امروز دیده ام. موسیقی نی ها به هنگام سوختن شگفت انگیز بود.) حداقل تا به امروز که این مطلب را برای شما می نویسم اینگونه بوده است. شاید من هم روزی از آن آدمهای خوش شانس و خوش بختی بشوم که از بالا پایینشان شور شوق می ریزد. مثل تام کروز در Mission Impossible یا همچین چیزی. ولی تا آن زمان فرا برسد ببینیم شور و شوق از کجا می آید؟ آیا واقعا برای انجام تمرین روزانه به شور و شوق نیاز داریم؟

    شور و شوق از کجا می آید؟

    در مکتب بودایی شور وشوق (enthusiasm) در کنار سخاوت، انضباط (discipline)، بردباری، مراقبه (meditation) و پراجنا (خرد بی قید و شرط)، شش روش یا شش فعالیت در زندگی کسانی است که در مسیر رشد و تعالی تعلیم می بینند. هر کدام از این شش فعالیت یک “پارامیتا” نامیده می شود. پارامیتا در زبان سانسکریت به معنی “به کرانه دیگر رفته” است. هر یک از این شش فعالیت قابلیت این را دارد که ما را به آن سوی رودخانه ببرد. جایی فراتر از کسی که هستیم یا که فکر می کنیم هستیم. جایی فراتر از ترس از دست دادن. جایی فراتر از توهم هایی که داریم.

    من نه بودایی هستم و نه اینجا تبلیغ بودایی شدن را می کنم. شما لطفا فقط مفهوم و ایده را بچسبید. هدف تعالیم پارامیتا اینست که ما یاد بگیریم با عدم قطعیت کنار بیاییم و راحت باشیم. مسلما در رفتن به کرانه دیگر رودخانه با عوامل ناشناخته و غیر قطعی متعددی سر و کار خواهیم داشت. داستان تغییر همیشه اینگونه است. این طرف رودخانه که هستیم پاهایمان روی زمین است. بعد به هزار و یک دلیل سوار قایق می شویم که به آن سوی رودخانه برویم. قبل از اینکه به آنسوی رودخانه برسیم و دوباره پاهایمان به زمین محکم و استوار برسد، مدتی لنگ در هوا می مانیم. جایی بین زمین و آسمان. جایی بین این کرانه و آن کرانه. و آن کرانه دیگر جایی است که قرار است پارامیتا ما را با خود ببرد. یا زندگینامه استیو جابز. یا مدرک ام. بی. ای. یا ازدواج با فلانی. یا مهاجرت به فلان کشور. یا خریدن فلان ملک. و الخ. این یک برداشت سنتی از پارامیتاست.

    برداشتی که من ترجیح می دهم اینست که قایق ما جایی در وسط رودخانه، جایی که نه این کرانه پیداست و نه آن کرانه، شروع به از بین رفتن می کند. ما هستیم و جریان رودخانه و هیچ چیزی که دستمان را به آن بگیریم. احتمالا می گویید که چنین  وضعیتی خطرناک است. بله خطرناک است. ولی در عین حال آزادی بخش هم هست. اگر ایمان داشته باشیم که غرق نمی شویم، آویزان نبودن به چیزی، می تواند به معنای رهایی و تن سپردن به جریان پویای زندگی یا جهان هستی باشد.

    پارامیتای شور و شوق با لذت در ارتباط است. در تعلیم این پارامیتا مانند بچه ها که راه رفتن یاد می گیرند، ما یاد می گیریم که بدون اینکه هدف خاصی داشته باشیم، مشتاق باشیم. مسلما این انرژی لذت بخش از روی بخت و اقبال نصیب کسی نمی شود. مثل هر کار دیگری تمرین روزانه و صرف هزاران ساعت وقت لازم دارد. به عبارت دیگر می خواهم بگویم که انجام تمرین روزانه نیازمند شور و شوق نیست، بلکه تداوم در انجام تمرین روزانه است که کم کم شور و شوق بوجود می آورد. تدریجی و کند بودن این فرایند را هرگز دست کم نگیرید.

    من توصیه می کنم فعلا شور و شوق را بی خیال بشوید. شش ماه یا یک سال به کلی از این واژه استفاده نکنید. در عوض:

    الف- کارهایی را که نمی خواهید، انجام ندهید. اگر نمی خواهید با خانواده به مهمانی عمه جان بروید. اگر نمی خواهید سبزی پاک کنید. اگر نمی خواهید سر کار بروید. اگر نمی خواهید به فلان جلسه بروید. نکنید و نروید و نخوابید و نخورید. ممکن است که بگویید نه نمی شود. من با اطمینان به شما می گویم که برای همه این موارد یا هر مورد دیگری که نمی خواهید انجام بدهید، راه حلی هست. راه حلش را پیدا کنید و آن کار را نکنید. هر یک کاری که برخلاف میلمان انجام می دهیم، شور وشوق برای انجام هزار کار را که دوست داریم، از بین می برد. (طبق آخرین آمار)

    ب- آسان درست است و درست آسان است.(تائو ته چینگ) هیچ کاری نباید سخت باشد. حتی تمرین روزانه. اگر روزی یک ساعت ورزش کردن سخت است، فعلا روزی دو دقیقه ورزش کنید. اگر نوشتن لیست ده نفر که نسبت به آنها سپاسگزار هستید کار سختی است، می توانید برای شروع نسبت به شلنگ توالت که آب از آن بیرون می آید سپاسگزار باشید. دویست سال پیش آدمها برای چنین نعمتی یکدیگر را می کشتند. اگر نوشتن روزی ده ایده کار سختی است، با نوشتن یک ایده شروع کنید. همیشه مرز بین ناحیه راحتی و کشیدگی را بکاوید. با رفتن به ناحیه وحشت به خودتان فشار نیاورید. فشار شور و شوق را از بین می برد.

    ج- بی خیال نظر دیگران بشوید. نظر دیگران بزرگترین از بین برنده شور و شوق است. نظر دیگران شور و شوق را در نطفه خفه می کند. من همیشه به نظر دیگران اهمیت می دهم. خیلی زیاد و همیشه به خاطر این کارم از خودم بدم می آید. آیا S از این مطلب من خوشش خواهد آمد؟ آیا مردم دنیا به اندازه کافی درباره مطالب بسیار زیبا و مفید و منحصر به فرد وبلاگ علی سخاوتی صحبت می کنند؟ Fuck it.

    د- دائما به خودتان یادآوری کنید که هیچ اهمیتی ندارید. در مکتب بودایی تمرینی هست به نام خلوص سه بعدی: بی اهمیتی کننده، بی اهمیتی کار و بی اهمیتی نتیجه. آیا واقعا فکر می کنید آدم مهمی هستید؟ یا کاری که انجام می دهید واقعا اهمیت دارد؟ آیا واقعا مهم است که این مطلب را چند نفر می خوانند یا اینکه بعد از خواندن آن چه اتفاقی می افتد؟ هیچ کس اهمیت نمی دهد. دویست سال بعد به احتمال خیلی زیاد هیچ کس حتی از وجود من و شما در چنین زمانی خبر نخواهند داشت، چه رسد به کارهایی که کرده ایم. قضیه را جدی نگیرید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند. شور و شوق و جدیت مانند آب و آتش هستند. شور و شوق از آن آدمهایی است که شوخ طبعند و خودشان و دیگران را جدی نمی گیرند.

    برای کشف امکان مجاور (Adjacent Possible) خود، مثل بچه ها یک پایمان را جلوتر از پای دیگر می گذاریم. بعضی وقتها می افتیم. دوباره بلند می شویم. بدون انتظار خاصی. بدون اینکه خودمان را تشویق کنیم. بدون اینکه بترسیم.

    شاید زمانی که بدون قایق و به اندازه کافی از کرانه های امن رودخانه زندگی دور بشویم، شور و شوقمان را بیابیم. تا آن زمان تنها کاری که می توان کرد رها کردن و دور شدن از کرانه هاست.

  • انگلیسی روزانه

    آغاز ثبت نام برنامه انگلیسی روزانه

     

  • ناتوانی توانمندان در توانمندسازی ناتوانمندان

    در سه روز اخیر، من عبارت توانمندسازی را حداقل سه میلیون بار شنیده ام. در این شهر کسانی هستند که ناتوانمندان ( نه ناتوانان) را به کارگاهها و کلاسها و سمینارهای مختلف توانمندسازی دعوت می کنند. سازمانها و شرکتهای کوچک و بزرگ با برگزاری دوره های مختلف آموزشی سعی می کنند که نیروی انسانی خود را توانمند کنند. پدر مادرها سعی می کنند فرزندانشان را به مدرسه ای بفرستند که برنامه های فوق برنامه توانمندسازی داشته باشد. و دیری هم نخواهد گذشت که شاهد تولد دوره های آکادمیک توانمندسازی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاه صنعتی شریف و برای اولین بار در ایران خواهیم بود.

    تا آن زمان فرا برسد، اینجانب علی سخاوتی – تنها دکترای توانمندسازی در ایران – به خودم اجازه می دهم که این مطلب علمی را درباره توانمندسازی برای شما بنویسم.

    نزدیکترین واژه به توانمندسازی، غنی سازی است. غنی سازی می گویم بیشتر شبیه غنی سازی آرد تا غنی سازی اورانیوم.

     

    نان غنی شده

    طبق تعریف ویکی پدیا آرد غنی شده، آردی است که ترکیبات غذایی (مثل آهن و ویتامینهای ب) که در حین تهیه آرد از بین رفته اند به آن بازگردادنده شده اند.

    نکته ای که در این تعریف قابل توجه است اینست که در حین تهیه آرد، یک سری از مواد مهم و مغذی آن از بین می روند. درست مثل از بین رفتن یک سری از قابلیتهای مهم فرزند آدم مانند کنجکاوی، خلاقیت، شجاعت، صداقت و غیره، در طول فرایند تهیه کردنش برای زندگی. این فرایند آموزش عمومی نامیده می شود. و بعد در زمانی و مکانی این آدم نیاز به توانمند شدن پیدا می کند. برای محیط کارش. برای رابطه با همسرش. برای لذت بردن از زندگی شخصی خودش. برای خندیدن. برای دیدن درختان. برای ابتکار و الخ.

    اینجاست که سر و کله توانمندسازان پیدا می شود و صنعت توانمندسازی شکل می گیرد. چه به جا و به موقع. این منجیان می آیند تا درقبال مبلغی نه چندان زیاد، موهبت بی بدیل توانمندی را به انسان بازگردانند. انسانی که در حین تهیه، ناتوانمند شده است. این جمله همانقدر با تعریف آرد غنی شده شباهت دارد که فرایند توانمندسازی آدم با فرایند غنی سازی آرد. به عبارت دیگر فرایند غنی سازی آرد شامل افزودن یک سری چیزها است به آرد. فرایند توانمند سازی آدم هم در بیشتر مواقع شامل افزودن یک سری چیزهاست. افزودن اطلاعات. افزودن دانش. افزودن مهارت. باز هم کلاس. باز هم آموزش. ولی اینبار کلاسهای نیمه عمومی یا کمی تا اندکی عمومی.

    نکته باریک تر از مو اینجاست که ناتوانمند شدن آدمیزاد با تهی (در برابر غنی) شدن آرد یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که آرد در حین تهیه به طور فیزیکی ترکیبات مهمی را از دست می دهد و واقعا تهی می شود. ولی آدم در حین تهیه (آموزش عمومی) توانمندیش را از دست نمی دهد بلکه خورشید توانمندیش در پشت ابرهای عظیم خزعبلات سیستماتیک پنهان می شود. چرندیات بی پایه ای که همه آدمها را در چارچوب یکرنگی با جماعت ناتوانمند می چپاند و به آنها نمره انضباط می دهد و کارنامه می دهد و مدرک و عنوان. تفاوت آدم ناتوانمند با آرد تهی اینست که تهی بودن آرد به خاطر از دست دادن چیزهای خوب و مفید است ولی ناتوانمندی آدم به خاطر به دست آوردن چیزهای بد و خزعبلات مضر.

    نکته باریک تر از مو اینجاست که همه آدمها توانمند هستند. هیچ کسی و هیچ سیستمی نمی تواند آدمی را ناتوانمند بکند. کاری که آنها انجام می دهند مخفی کردن آتش زیر خاکستر است. یا نیمه فعال کردن آتشفشان. آتشفشانی که به جای بیرون ریختن گدازه های خلاقیت و شور زندگی، محیط اطرافش را با دود نارضایتی و افسردگی آلوده می کند. این خلق پر شکایت گریان.

    آتشفشان کوه برومو

    به نظر من فرایند توانمندسازی آدمها باید بیشتر شبیه به خالص کردن طلا باشد تا غنی کردن آرد. فرایندی که ناخالصیها یا همان خزعبلات آموخته شده در فرایند تهیه آدم (آدم سازی؟) را ناآموخته (unlearn) بکند. ولی چطور می توان آموخته ها را ناآموخته کرد؟ آنهم حجم زیادی از آموخته هایی که در طول سالیان سال (دهه ها) در ذهن ما حک شده اند. تنها روشی که برای من به عنوان یکی از ناتوانمندترین آدمهای روی کره زمین تا به امروز مفید بوده است، تمرین روزانه است.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) فیزیکی خوب خوردن و خوب خوابیدن و ورزش روزانه لازم است. پرهیز روزانه از چیزهای مضر هم همینطور. مثل قلیان.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) ذهنی تمرین روزانه عضله ایده پردازی با نوشتن حداقل ده ایده لازم است. با عملی کردن روزانه بعضی از آن ایده ها. با یادگیری روزانه از کارهایی که به طور روزانه انجام می دهیم.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) احساسی پرهیز از این خلق پر شکایت گریان و معاشرت با آدمهای توانمند لازم است. هر روز.

    – برای توانمند شدن در قسمت (بعد) روحی سپاسگزاری روزانه لازم است. برای چیزهایی که داریم. تسلیم روزانه لازم است. در برابر چیزهایی که خارج از کنترل ماست.

    پدربزرگ من توانمندترین آدمی بود که در عمرم دیده ام. او بی سواد بود و با کشاورزی بر روی چند تکه زمین کوچک که حتی مالک بعضیشان هم نبود (رعیت بود)، هشت تا بچه اش (از چهارده بچه ای که زنده ماندند) را در شهرستان قزوین بزرگ کرد. البته به کمک مادربزرگم که او هم بی سواد بود. پدربزرگ من با طبیعت و به طور طبیعی زندگی می کرد. همه گیاهان و جانوران دور و برش را می شناخت و اسم و کاربردشان را می دانست. شعرها و داستانهایی که در بچگی در شبهای زمستان شنیده بود و تعدادشان اصلا هم کم نبود را در هشتاد سالگی از بر می خواند. البته با بیانی بی نظیر. تعداد ضرب المثلها و داستانهایی که در موقعیت (context) مناسب بکار می برد، حیرت انگیز بود. زمان و مکان خودش را و دینامیک روابط آدمها را به خوبی درک می کرد. با آب خالی خودش را می شست و به دوا و دکتر اعتقادی نداشت. فاصله چند کیلومتری بین خانه و زمینهای کشاورزیش را هر روز پیاده طی می کرد. بدون نیاز به زنگ ساعت از خواب بیدار می شد. به طرز حسادت برانگیزی عمیق و سنگین می خوابید. بویی از استرس و نگرانی نبرده بود و به شوخی از دیگران می خواست که “جای اعصاب را به او نشان بدهند.” دروغ نمی گفت و اصولا نیازی هم به این کار نداشت. با نوه ها و نتیجه هایش مثل یک بچه بازی می کرد و می خندید و از زندگی لذت می برد. حتی یک بار نشنیدم که اقسوس گذشته را بخورد و از “آن زمانها” به حسرت یاد بکند. پدربزرگ من از چیزهای زیادی نمی ترسید.

     

    مطالب مرتبط:

    از شستشو تا بنباران مغزی

    هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین


  • در تشابه و تفاوت من با ناصرالدین شاه

    ییلاق را دوست دارم

    دره ای خنک در تابستان

    تابستان سرزمینی خشک و داغ

    دامنه سر سبز کوهی بلند

    و رودخانه ای جاری

    جایی دورتر از یک روستا

    جایی که هموار باشد یا بتوان هموارش کرد

    و امروز کجا هست که نتوان هموارش کرد؟

    جایی که بتوان با پراید به آن رسید

    کاخ ناصرالدین شاه – شهرستانک

    با صندوقی پر از جوجه کباب و زغال و قلیان و قابلمه آش رشته

    دوست دارم در چنین جایی ویلایی بسازم یا کاخی

    فارغ از واگذاریها در مرزهای شمالی یا جنوبی یا شرقی

    فارغ از هر عهدنامه ای

    گلستان یا ترکمنچای یا هر قطعنامه ای

    من زندگی شاهانه را دوست دارم

    حتی اگر به جای سرسره به قرص های آبی لوزی شکل فکر کنم

    چند تکه چوب و لوله داربست زنگ زده من را به ناصرالدین شاه می رساند

    به زندگی شاهانه

    به دراز کشیدن در سایه با شکم پر و گوش کردن به صدای آب

    من زندگی شاهانه را دوست دارم

    پل

     

     

     

  • شلنگ، آبیاری قطره ای، گشادی اطلاعاتی و توسعه پایدار

    در کوههای اطراف تهران یا پیاده روهای شهر تهران (یا کوههای اطراف شهرهای دیگر و پیاده روهایشان و پارکهایشان و الخ) جدیدا کاربرد جدیدی از یک فناوری قدیمی به چشم می خورد. شلنگ. شلنگی سیاه که از کنار درختی از زمین بیرون آمده است و یا همچون خطی در امتداد درختان حاشیه مسیر توچال یا کوههای دیگر کشیده شده است. اگر همه چیز سرجایش باشد و کسی جایی وسط راه شلنگ را نبریده باشد و یا سر شلنگ را از منبع آب جدا نکرده باشد و یا منبع آب نخشکیده باشد و یا … می توان دید که گیاهی به برکت آب قطره قطره چکیده به روی خاک دور و برش، سرحال و شاداب است.

    به نظر من شلنگ یا همان لوله منعطف یکی از مهمترین اختراعات بشر محسوب می شود. اختراعی که اگر از کامپیوتر مهمتر نباشد، کم اهمیت تر از آن هم نیست. ولی چرا اینقدر طول کشید تا بشر بفهمد که از شلنگ علاوه بر خیس کردن آسفالت کوچه یا شستن ماشین، برای آب دادن خودکار گیاهان هم می تواند استفاده بکند؟ چرا (هنوز) جلوی هیچ خانه ای شلنگی از کنار درختی بیرون نیامده است؟ در صورتیکه هیچ کس این مشکل را با برق ندارد؟ هرجا که باید روشن بشود، قبلا سیم کشی شده است. تا حالا کسی را دیده اید که برای روشن کردن در کوچه، سیم سیار و یک لامپ دستش بگیرد و مثل شلنگ آنرا بکشد وسط کوچه؟

     

    شلنگ

    البته هنوز هم بسیاری از فضاهای سبز شهر را تانکرهایی که از چاههای آب گوشه و کنار شهر پر می شوند، آبیاری می کنند. آبی که با فشار خیلی زیاد از شلنگ قطور تانکر بیرون می آید، معمولا باعث فرسایش خاک و از بین روفتن برخی گونه های گیاهی و البته هدر رفتن مقدار زیادی آب می شود. گیاه مورد نظر هم به دلیل منظم آب نخوردن یا خشک می شود و یا مقاومتش در برابر بیماریها و در نتیجه عمرش کم می شود.

     

    آبیاری با تانکر

    استفاده از کامپیوتر ( به مفهوم عام آن شامل نرم افزار و سخت افزار و شبکه و اینترنت و داده و اطلاعات و غیره) هنوز بیشتر به تانکر آب شباهت دارد تا به شلنگ. یک جایی اطلاعات تولید می شود یا موجود است که به چنین جایی منبع اطلاعاتی گفته می شود. مثلا کسی گزارشی می نویسد یا تشکیل پرونده می دهد. جایی دیگر کسی هست که به آن اطلاعات نیاز دارد. ولی در اکثر مواقع از اطلاعاتی که نیاز دارد محروم می ماند. با وجود همه سخت افزار و نرم افزار گران قیمت خریداری شده و با وجود همه نخبگان زحمت کش IT. همیشه پورتالی هست که باید عوض بشود. سروری که باید به روز بشود. بستری که باید تغییر بکند. دیتابیسی که نیاز به طراحی مجدد دارد. همیشه برای استقرار ورژن جدید چند ماهی بیشتر زمان لازم است. و همیشه آدمی که نیازمند فلان اطلاعات است مثل درختی در گوشه پارکی باید چند روزی بیشتر برای آب خوردن منتظر بماند. و همیشه وب سایت یا پورتال سازمانی مانند تانکر آب در جایی منتظر پر شدن و ارسال برای درختان تشنه است.

     

  • جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    صرف نظر از هر نوع تحریمی. صرف نظر از اینکه نفت را بخرند یا نخرند. صرف نظر از اینکه اختلاص بشود یا نشود. صرف نظر از اینکه تولید بکنیم یا وارد. صرف نظر از قیمت بالای نان و شیر.

    جهالت 2.0

    دیشب به دلیل خوردن کشک بادمجان به عنوان شام و بستنی به عنوان دسر و به دنبال آن خوب نبودن حال مزاجیم، تصمیم گرفتم که مسابقه فینال یورو 2012 را تماشا کنم. طبیعی است که قبل از چنین مسابقه پربیننده ای، صداسیما یک ساعت و چهل و پنج دقیقه قبل از مسابقه، آگهی بازرگانی پخش بکند. چیزی که به نظر من غیر طبیعی رسید، تناوب و طول مدت پخش آگهی های مربوط به کنکور کارشناسی ارشد بود.

    در یک آگهی که خدا می داند چند دقیقه طول می کشد، از یک جعبه مثل صندوقچه، چند تا کتاب بیرون می آید که همه اطلاعات لازم برای کنکور دهنده را در بر دارند. از سؤالات سالهای قبل گرفته تا نحوه برنامه ریزی و مطالعه. در آگهی دیگری تعدادی جوان رنگ و رو رفته، بدون لبخند و با صدایی افسرده و رو به خاموشی، اسمشان و رتبه اولشان را در کنکور کارشناسی ارشد فلان رشته معرفی می کنند. این دو آگهی به همراه چند آگهی دیگر کنکور کارشناسی و برنامه تابستانی برای آمادگی کنکور، به تناوب و برای نزدیک به دو ساعت پخش می شوند.

     

    جهالت

    اجازه بدهید من موضعم را در مورد کنکور و دانشگاه دوباره تعریف بکنم. کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را اگر خوانده اید فراموش بکنید. اگر هم نخوانده اید، مطمئن باشید که چیز مهمی را از دست نداده اید. شاید من غربزده هستم و دچار تفکرات آمریکایی شده ام. شاید من شناخت درستی از جامعه خودم ندارم. دانشگاه بروید. هرچقدر که دوست دارید. حتی مدرک گرایی هم از نظر من اشکالی ندارد. اینقدر مدرک بگیرید که دیگر جایی بر روی دیوار برای آویزان کردنش نداشته باشید. دانشگاه رفتن و کسب علم و مدرک کاری پسندیده و قابل تحسین است. ولی تبلیغ “بسته های آموزشی آزمون کارشناسی ارشد” توی تلویزیون و قبل از مسابقه فینال یورو 2012؟

    لطفا یک نفر به من بگوید که صداسیما این تبلیغات را به طور رایگان و برای بالا رفتن سطح علمی فرهنگی جامعه پخش می کند.

    یعنی مؤسسه های آموزش کنکور کارشناسی ارشد صدها میلیون (در یک روز) هزینه می کنند که بسته های (صندوقچه های) آموزشی شان را به دانشجویانی که چهار سال گذشته را در مؤسسات آموزش عالی مشغول تحصیل علم بوده اند، اطلاع رسانی بکنند؟ یعنی این جماعت فروشنده و خریدار علم، از پدیده ای به نام اینترنت و گوگل خبر ندارند؟ بیلبوردها و تبلیغات روزنامه ای و مجله ای و کاغذی هم که به این امر اختصاص دارند، بماند.

    یعنی حسن قلی که می خواهد کنکور کارشناسی ارشد بدهد نمی تواند بر روی گوگل عباراتی مانند “بهترین بسته کنکور کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی” یا “سؤالات کنکور ارشد رشته روانشناسی” را جستجو بکند؟ البته که این عبارات در حال حاضر بر روی گوگل جستجو می شوند و البته که مؤسسات فوق الذکر وب سایت دارند. مسئله حجم بالای آگهی های غیر اینترنتی و قاعدتا تعداد چشمگیر (چند صد هزار) مخاطبین آنهاست. همه این مخاطبین به احتمال قریب به یقین با اینترنت آشنا هستند و به طور روزمره از آن استفاده می کنند. ناسلامتی آنها در حال کسب علم می باشند. ناسلامتی آنها “دانشجو” هستند.

    این پدیده ای است که من اسمش را جهالت 2.0 می گذارم. ممنون می شوم اگر کسی یک تعریف ساده و خلاصه از آن ارائه بدهد. چیزی شبیه “مطلع شدن از بسته های اطلاعاتی از طریق تلویزیون”.

    چند روز پیش که برگزاری کارگاه ریزکسب را اعلام کردم، یکی از خواننده های این وبلاگ نظر داده بود که “چه گرونه“. 250 هزار تومان برای یک کارگاه یک روزه؟ مگر من قرار است چه چیزی به شرکت کننده در مدت چند ساعت از صبح تا عصر یاد بدهم که ارزش این مبلغ را داشته باشد؟ نه جدی؟

    هر آموزشی چه یک کارگاه یک روزه باشد چه یک سال تحصیلی در فلان دبیرستان غیر انتفاعی چه یک دوره شش هفته ای آشپزی، از دو مؤلفه تشکیل می شود.

    مؤلفه اول: اطلاعات.

    به برکت اینترنت و انقلاب اطلاعاتی، قیمت این مؤلفه روز به روز رو به کاهش است و در بسیاری از موارد به صفر رسیده است. هزینه ای که برای بدست آوردن اطلاعات می پردازیم در بیشتر موارد در حد هزینه کپی کردن و یا دانلود یک فایل است. آدم علم زده تنها این مؤلفه را می بیند و ملاک ارزش گذاریش هم حجم و نوع اطلاعات است. چاپ نفیس فلان کتاب. تعداد کتابهای موجود در فلان بسته (صندوقچه) اطلاعاتی. مدرک دکترا و شهرت و ملیت فلان استاد. تعداد نرم افزارهای موجود بر روی یک دی وی دی. مثلا شش هزار کتاب بر روی یک دی وی دی فقط یازده هزار تومان.

    مؤلفه دوم: رشد. یا درگیری. یا یادگیری. یا حرکت. یا توسعه. یا ارتباط. یا تحول. یا تغییر.

    این مؤلفه عاملی است که باعث می شود دانشجو یا طالب علم، کاری را بکند که در حالت عادی انجام نمی دهد. باعث بشود که او از ناحیه راحتیش خارج بشود. پدیده جدیدی را کشف بکند. ( البته نه بصورت حفظ کردن اطلاعات جدید) باعث بشود که  آدم متفاوتی بشود. که به امکان مجاورش قدم بگذارد.

    در کتاب امکان سعی کردم بگویم که دانشگاه رفتن در بهترین حالت فقط مؤلفه اول را فراهم می کند، یعنی چیزی که در زمان ما به سهولت و سرعت و تقریبا رایگان بدست می آید. سعی کردم بگویم که جای مؤلفه دوم در سیستم آموزش عمومی خالی است و اصولا نیازی هم برای آن احساس نمی شود. زهی خیال باطل. دیشب فهمیدم که این راه طولانی تر از آنیست که من پیش بینی کرده بودم.

     

    پانوشت: یک ایده استثنایی برای ریزکسبی بزرگ به همراه طرح توجیهی

    یک ایده ریزکسب اینست که همه بسته های (صندوقچه های) آموزشی کنکور کارشناسی ارشد (و کنکورهای دیگر) را بگیرید و الکترونیکی (دیجیتایز) کنید و آنها را با قیمت کمی ( حدود یازده هزار تومان) بفروشید. اصلا هم مهم نیست که قبلا کسی این کار را کرده است یا نه. اگر کسی این کار را کرده است به نفع شماست. کافیست همانها را بسته بندی مجدد (repackage) بکنید.

    فراموش نکنید که عامل مهم در موفقیت شما حجم اطلاعاتی است که می فروشید. مثلا 323 کتاب به همراه 124000 تست و به همراه 4564 عدد اقلام اطلاعاتی دیگر بر روی دوازده دی وی دی. یک چیزی تو این مایه ها. برای جذابتر شدن محصولتان 3678 تا جمله الهام بخش و 1391 کتاب هم در زمینه موفقیت و قانون جذب به بسته آموزشی تان اضافه کنید. چند صد تا ویدئو هم از آقایان دکترها و اساتید معروف محصول شما را به درجه کمال خواهد رساند.

    فعلا در این مقطع به دنبال دادن دسترسی آنلاین و اینجور امکانات آموزش الکترونیکی (e-learning) نباشید. ذکر نام اساتید مطرح را فراموش نکنید. برای گسترش کارتان از شهرستانها نماینده بگیرید و به محض اینکه به اندازه کافی فروختید، شروع کنید به تبلیغات تلویزیونی و بیل بورد و این جور چیزها. اگر می خواهید یک ریز کسب موفق داشته باشید این یک فرصت طلایی است. در ضمن فراموش نکنید که در اسم محصولتان حتما از کلماتی مانند “اولین”، “قویترین”، “بزرگترین” و یا “کاملترین” استفاده بکنید.

  • دوازده چیز غیر عادی درباره عبید زاکانی

    بیشتر مردم عبید زاکانی را با شعر موش و گربه می شناسند در حالیکه کارشناسان ادبی معتقدند موش و گربه به احتمال زیاد توسط عبید زاکانی سروده نشده است. من ازآنجاییکه همشهری عبید هستم و از روی تعصب، لازم دیدم که چند نکته ای را در کمالات این شخصیت بزرگ بازگو بکنم:

    الف- عبید خواننده اش را می خنداند. پدیده ای که در ادبیات فارسی به وفور یافت نمی شود.

    ب- عبید زاکانی شوخ طبعی کنایه آمیز (sarcastic sense of humor) بی نظیری دارد. خیلی وقتها می توان حدس زد که منظورش با چیزی که می گوید صد و هشتاد درجه فرق دارد.

    ج- عبید زاکانی پرگویی نمی کند و حرفش را بسیار خلاصه و مفید می زند.

    د- عبید زاکانی همه چیز را زیر سؤال می برد. از باورهای رایج اجتماعی گرفته تا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. او هیچ چیز را جدی نمی گیرد.

    ه- عبید زاکانی به دو زبان فارسی و عربی مسلط است و به هر دو آنها هم می نویسد.

    و- عبید زاکانی شهامت نوشتن در اکثر قالبهای ادبی زمان خودش را دارد. غزل، مثنوی، ترجیع بند، نثر و غیره. شاید غزلیات او به خوبی غزلیات حافظ نباشند ولی او سعی خودش را کرده است. ما هرگز شانس آشنایی با نثر حافظ یا مولانا را پیدا نخواهیم کرد.

    ز- عبید زاکانی دائما عضله ایده پردازیش را با نوشتن لیستهای کوچک و بزرگ ورزیده می کند. رساله صد پند یا رساله ده فصل.

    ح- عبید زاکانی به شیوه ای منحصر بفرد با کلمات و عبارات بازی می کند و از آنها مثل رنگهای متنوع نقاشی بر بوم کلیاتش استفاده می کند. لغتنامه گوستاو فلوبر که پنج قرن بعد نوشته شده است از این نظر به رساله ده فصل شباهت زیادی دارد. برای مثال:

    Blonds: hotter than brunets. See also brunets.

    Brunets: hotter than blonds. See also blonds.

    ~ Gustave Flaubert (Dictionary of Received Ideas)

    البدبخت: جوانی که زن پیر دارد.

    الدیوث: پیری که زن جوان دارد.

    ~ عبید زاکانی (رساله ده فصل)

    ط- عبید زاکانی برای رسیدن به هدفش که عمدتا رساندن “حظی وافر به خواننده” است، هر قاعده و دستوری را زیر پا می گذارد. مثلا چسباندن ال عربی به کلمات فارسی.

    ی-  عبید زاکانی جسورانه و بدون ترس از همه کلمات موجود در لغتنامه اش استفاده می کند. او برخلاف ادبای دیگر به معنای واقعی کلمه بی پرده سخن می گوید.

    ک- عبید زاکانی گاهی مستقیم و گاهی هم با طعنه و کنایه درس زندگی می دهد. قرنها قبل از اینکه آقای ساموئل اسمایلز با نوشتن کتاب خودپروری (Self-Help) صنعتی به همین عنوان را در غرب پایه گذاری بکند.

    ل- عبید زاکانی قبل از نوشتن پند نامه خودش، پندنامه دیگران از جمله پندنامه انوشیروان، افلاطون و اخلاق ناصری را خوانده است. او مطالعه بسیار گسترده ای در آثار موجود زمانش داشته است.

     

    “ای عزیزان عمر غنیمت شمرید.

    وقت از دست مدهید.

    پادشاهی و غنیمت و نعمت در تن درستی و ایمنی دانید.”

    ~ از رساله صد پند

  • نیک کرد او، لیک نیک بدنما

    صفحه اول دفتر اول مثنوی معنوی را که ورق بزنید، درست بعد از شعر سوپر معروف “بشنو از نی چون حکایت می کند” به شعری می رسید با عنوان “عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او”. داستانی که مولانا نقد حال خودش (یا شاید هم ما) می داند:

    بشنوید ای دوستان این داستان    خود حقیقت نقد حال ماست آن

    داستان از این قرار است که پادشاهی بر سر راه کنیزکی را می بیند و عاشقش می شود. “شد غلام آن کنیزک پادشاه”. پادشاه کنیزک را می خرد. کنیزک بیمار می شود.

    چون خرید او را و برخوردار شد    آن کنیزک از قضا بیمار شد

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود   یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می نامد به دست   آب را چون یافت خود کوزه شکست

    حالا بعد از خواندن این سه بیت شما خودتان وضعیت پادشاه فوق الذکر را تصور کنید. پادشاه به هر دری می زند که کنیزک را درمان کند ولی بهبودی در احوالات کنیزک حاصل نمی شود.

    هرچه کردند از علاج و از دوا      گشت رنج افزون و حاجت ناروا

    آن کنیزک از مرض چون موی شد      چشم شه از اشک خون چون جوی شد

    پادشاه که ناتوانی پزشکان را می بیند، پابرهنه به مسجد می دود و در محراب مسجد شروع به گریه کردن می کند و دست به دعا بر می دارد. پادشاه وسط گریه کردن خوابش می برد و در خواب پیری را می بیند که به او مژده می دهد که روز بعد  حکیمی حاذق به سراغش می آید که پادشاه می تواند سحر مطلق را در علاجش ببیند. همینطور هم می شود. روز بعد شخصی فاضل بر درگاه پادشاه ظاهر می شود و بعد از کلی تعریف و تعارف پادشاه او را بر سر بیمار می برد. حکیم حاذق شرح حال بیمار را می شنود، معاینه اش می کند و سابقه درمانی و داروهایی را هم که به او داده اند را جویا می شود.

    دید از زاریش کو زار دلست     تن خوشست و او گرفتار دلست

    عاشقی پیداست از زاری دل     نیست بیماری چو بیماری دل

    علت عاشق ز علتها جداست   عشق اصطرلاب اسرار خداست

    همانطور که ملاحظه می فرمایید حکیم حاذق خیلی سریع درمی یابد که بیماری کنیزک جسمانی نیست بلکه یک بیماری روانی است. مولانا در این قسمت زیباترین چیزها را درباره عشق می سراید. بیست سی بیتی که احساسات رومانتیک را در سنگ خارا هم بیدار می کند.

    چون قلم اندر نوشتن می شتافت    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    حکیم فوق الذکر از پادشاه درخواست می کند که با کنیزک تنها باشد. او در خلوت همانند یک روانشناس با تجربه قرن بیست و یکمی با کنیزک حرف می زند و با تکنیکی بی نظیر کشف می کند که کنیزک عاشق زرگری در سمرقند است.

    سوی قصه گفتنش می داشت گوش     سوی نبض و جستنش می داشت هوش

    حکیم حاذق که به علت بیماری کنیزک پی برده است به او وعده می دهد که به زودی معالجه اش خواهد کرد:

    گفت دانستم که رنجت چیست زود   در خلاصت سحرها خواهم نمود

    پادشاه رسولان را به سمرقند می فرستد و زرگر را خلعت و سیم و زر می دهند و هندوانه زیر بغلش می گذارند و خلاصه خرش می کنند و به دربار می آورند. حکیم به شاه توصیه می کند که کنیزک را به آقای زرگر بدهد.

    پس حکیمش گفت کای سلطان مه    آن کنیزک را بدین خواجه بده

    تا کنیزک در وصالش خوش شود   آب وصلش دفع آن آتش شود

    همینطور هم می شود. کنیزک و زرگر مدت شش ماه کام می رانند و آن دختر سلامت کامل خودش را باز می یابد. بعد از آن حکیم حاذق شربتی برای زرگر می سازد که به تدریج حالش را می گدازد و سلامتیش را زایل می کند. کم کم زشت و ناخوش و رخ زرد می شود و کنیزک عشقش را نسبت به او از دست می دهد.

    چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد   اندک اندک در دل او سرد شد

    عشقهایی کز پی رنگی بود    عشق نبود عاقبت ننگی بود

    آقای زرگر می میرد و مولانا پس از سرودن چندین بیت در نکوهش عشقهای زمینی نتیجه می گیرد که

    این جهان کوه است و فعل ما ندا   سوی ما آید نداها را صدا

    قسمت آخر داستان به “بیان آنکه کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد” اختصاص دارد. در این قسمت مولانا به کرات از فعل کشتن استفاده می کند و تاکید می کند که

    کشتن آن مرد بر دست حکیم      نه پی اومید بود و نه ز بیم

    او نکشتش از برای طبع شاه      تا نیامد امر و الهام اله

    مولانا حتی پادشاه عاشق پیشه را هم تبرئه می کند:

    شاه آن خون از پی شهوت نکرد       تو رها کن بدگمانی و نبرد

    پاک بود از شهوت و حرص و هوا     نیک کرد او، لیک نیک بدنما

     

    پانوشت:

    مولانا در مثنوی معنوی بارها به خواننده یادآوری می کند که

    در نیابد حال پخته هیچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام

    (این هجدهمین بیت مثنوی است و با توجه به حجم مثنوی واضح است که شاعر این بیت را خطاب به خودش نسروده است.)

    و یا

    تو قیاس از خویش می گیری ولیک      دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

  • سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد

    اول یک پیامک دریافت کردم که پیشنهاد می کرد در اعتراض به گرانی و تورم، سه روز یعنی شنبه تا دوشنبه متحد باشیم و نان و شیر نخریم! پیامک را حذف کردم و با دو سه تا فحش و بد و بیراه زیر لب سعی کردم سرته قضیه را هم بیاورم. ولی چند ساعت بعد که عین پیام فوق را توی فیس بوک دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دستخوش احساسات مختلفی شدم.

    تهوع از یک طرف و خوشحالی از طرف دیگر که دیدم حالا بالاخره بعد از سالها بعضیها فهمیده اند که به کمک رسانه جمعی(social media) و اس.ام.اس. می توان با گرانی و تورم مبارزه کرد. جایزه نوبل اقتصاد امسال را باید به نابغه ای که این فرمول را کشف کرده است بدهند. برای مبارزه با تورم سه روز نان و شیر نخرید. WOW.

    البته کسی ممکن است بگوید که این یک حرکت نمادین است. ولی دقیقا نماد چه چیزی؟ نماد اعتراض به معلولی که علتش را خوب نمی شناسیم؟ یا نماد حمله به دشمن فرضی؟ چیزی شبیه به انتقادهای اجتماعی پر از ایهام و شاعرانه حافظ؟ شاید من به خوبی دیگران نمادها را درک نمی کنم. شاید چون من اسپرگر دارم. دلیلش هرچه باشد من سی کار به جای نان و شیر نخریدن نوشتم که هم تمرینی بود برای ورزیده کردن عضله ایده پردازیم و هم بهانه ای برای نوشتن یک مطلب.

    سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد:

    1- سه روز خزعبلاتی نظیر پیام فوق یا جکهای قومی یا احوالات دکتر شریعتی را با پیامک یا ایمیل فوروارد نکنید. یا سه روز تلفن همراهتان را خاموش کنید. فقط سه روز.

    2- سه روز از اینترنت استفاده نکنید.

    3- سه روز قبل از اینکه هر خزعبلی را بر روی صفحه فیس بوکتان به اشتراک بگذارید سه دقیقه  درباره اش فکر کنید. فقط سه دقیقه.

    4- سه روز از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنید. به روی ماشینها.

    5- سه روز تمرین روزانه را انجام بدهید و هر روز ده ایده برای پول درآوردن یا راه انداختن یک ریزکسب بنویسید. شما هم می توانید با داشتن یک ریزکسب جلوتر از تورم حرکت کنید و هر چقدر دلتان می خواهد نان و شیر یا چیزهای دیگری که می خواهید را بخرید.

    6- سه روز آرد بخرید و خودتان نان بپزید. شاید خریدن گاو برای یک لیوان شیر منطقی نباشد ولی نان پختن کاری است لذت بخش و سرگرم  کننده.

    7- سه روز دهنتان را ببندید.

    8- سه روز کف خیابان تف نکنید و آشغال نریزید. فقط سه روز.

    9- سه روز اول صبح دوش بگیرید و با کفش و لباس تمیز از خانه بیرون بروید.

    10- سه روز لبخند بزنید. بیشتر از روزهای دیگر. آیا زبان شادی واقعا در اینجا از دست رفته است؟

    11- سه روز شکایت و گریه و زاری نکنید. فقط سه روز پرشکایت و گریان نباشید.

    12- سه روز قلیان نکشید. یا سیگار. یا هر چیز دیگری که می کشید.

    13- سه روز بوق نزنید.

    14- سه شب شام نخورید. فقط سه شب ساندویچ نیم متری یا کباب هشتاد سانتی را بی خیال بشوید.

    15- سه روز بافرهنگ باشید.

    16- سه روز کتاب بخوانید. هر کتابی و هرچقدرش را که رسیدید بخوانید. کتاب امکان یا هر کتاب دیگری.

    17- سه روز تلویزیون نگاه نکنید و روزنامه نخوانید. سه روز بی خبر بشوید.

    18- سه روز قیمت ارز و سکه یا هر کالای دیگری را دنبال نکنید.

    19- سه روز و هر روز یک ساعت توی پارک به تنهایی قدم بزنید و به درختان یا سایر پدیده های طبیعی نگاه کنید.

    20- سه روز فقط نان و شیر بخورید.

    21-  سه روز و هر روز از یک نفر به خاطر کاری که برای شما انجام داده است، تشکر کنید. با یک تلفن یا یک ایمیل یا حتی یک اس.ام.اس.

    22- سه روز و هر روز یک اصل از اقتصاد را خوب یاد بگیرید. روز اول اصل عرضه و تقاضا. شاید اینکار به شما کمک کند که دلیل گران شدن شیر و نان و چیزهای دیگر را بهتر دریابید. اصول اقتصادی را هم مثل خیلی چیزهای دیگر توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند.

    23- سه روز و هر روز ده دلیل برای گرانی نان و شیر و کلا تورم بنویسید. نقش خودتان را فراموش نکنید. قضیه به هیچ وجه سیاسی نیست! برعکس کاملا اقتصادی است. مشکلات اقتصادی را فقط با روشهای اقتصادی می توان حل کرد.

    24- سه روز به تاثیرات تورم در زندگی خود فکر کنید و آنها را لیست کنید. تورم را دو و سه برابر کنید و دوباره تاثیراتش را لیست کنید.

    25- سه روز و هر روز یک چیز درباره فرصتهای اقتصادی که تورم ایجاد می کند را پیدا کنید.

    26- سه روز همه چیز را زیر سؤال ببرید. یا راههای دیگر قانون شکنی را تجربه کنید.

    27- سه روز و فقط سه روز حقیقت جو باشید یا حداقل آنرا تمرین کنید.

    28- سه روز و هر روز یک چیز را آغاز کنید. فقط سه روز آغازگری را تجربه کنید. بدون اجازه از کسی. یا بدون جلب حمایت یک گروه. بدون مشارکت حتی با یک شریک.

    29- سه روز گدایی کنید.

    30- سه روز دروغ نگویید.

    این لیست به هیچ وجه جنبه اعتراض آمیز ندارد و صرفا از روی ملول شدن و برای بیان آزادانه احساس خودم و تمرین روزانه نوشته شده است. لطفا آن را به منظور هماهنگ کردن فعالیتهای اعتراض آمیز برای دیگران ارسال نکنید! در عوض لیست خودتان را بنویسید. سی کار که به جای دنبال کردن گوسفندوار هر حرکت گروهی می توان کرد.

     

  • طبیعت گردی درجه سه یا همان متوسط

    ما بیست و پنج نفر بودیم، آنها ده نفر. منظورم از آنها راهنمایان تور و بلدهای محلی و قاطرچی است و منظورم از ما طبیعت گردان تور سومانسرا به املش. (شهرستان کوچکی نزدیک لاهیجان) یعنی تقریبا یک راهنما به ازای هر سه نفر که می خواستند طبیعت گردی بکنند. به ازای هر سه نفر یک نفر بود که راه را نشان می داد. یا مواظب بود کسی عقب نماند یا گم نشود. یا غذا درست می کرد. یا هندوانه و چای به موقع خستگی سرو می کرد. یا چادر برپا می کرد. یا آتش درست می کرد.  یا آواز می خواند. یا اطلاعات فنی ارائه می کرد. و خلاصه خدم و حشم تور همه تلاششان را می کردند که به همه خوش بگذرد. کسی عقب نماند. کسی گم نشود. کسی آسیب نبیند. کسی گرسنه نماند. همه آنچه که باید ببینند را ببینند. همه به اندازه کافی عکس بگیرند. همه به اندازه کافی لذت ببرند. و انصافا هم آن ده نفر چه کار سختی داشتند با بیست و پنج نفر آدم جورواجور با سن و جنس و سلیقه مختلف.

    داستان تورهای تجاری چند روزه طبیعت گردی در شمال کشور عمدتا از این قرار است که با ماشین تور از یک کوه بالا می روی و ارتفاع می گیری. یکی دو روز در عرض و بدون کم و زیاد کردن ارتفاع در دشتها و مراتع زیبا می گردی و اطراق می کنی. یکی دوتا روستا را می بینی. بعد هم پیاده از کوه سرایز می شوی. از میان جنگل. آنقدر پایین می آیی که صدای موتورهای 125 دوباره به گوش برسد. جایی که زمان سریعتر می گذرد. جایی که رومان گاری در کتابش “خداحافظ گاری کوپر” سطح گه می نامد. اینجاست که آن ده نفر با چند برش هندوانه خنک و یک لیوان چای داغ از طبیعت گردان پذیرایی می کنند و عبور موفقیت آمیزشان را از کوه و جنگل به آنها تبریک می گویند. در این نقطه طبیعت گردی عملا به پایان می رسد و با ماشین تور به یک هتل در نزدیکترین شهرستان می روی.

    لذت چند روز سفر در طبیعت و دیدن مراتع سرسبز، آسمان پر ستاره، گله های اسب، گاوهای خوشگل، خانه های روستایی و درختان پبچ در پیچ با رسیدن به شلنگ توالت، دوش حمام، کولر گازی، تخت خواب و ملحفه سفیدش کامل می شود. بعد از یک شب خواب خوب با پوست تمیز و روده های خالی، سوار ماشین تور می شوی و بر می گردی. به همان جا که بودی. به همان خود اولیه. آقای مهندس. یا خانم دکتر. سفرهای سوباتان و ارسباران هم همینطور بودند. درجه سه یا همان متوسط.

    و این متوسط بودن ربط زیادی به جایی که می رویم ندارد. به سختی و ماجراجویانه بودن سفر هم همینطور. در ادبیات طبیعت گردی، تورهای با درجه بالاتر، تورهای پرخطر و ماجراجویانه هستند. مثل صعود به یک قله مرتفع. یا قایق سواری در یک رودخانه خروشان. یا مواجهه با حیوانات وحشی. یا قدم گذاشتن به جایی ناشناخته که تا به حال پای بنی بشری به آن نرسیده است. (آیا هنوز چنین جایی وجود دارد؟) ولی منظور من از متوسط، سفری است که سطح کنجکاوی در آن متوسط یا مادون متوسط است.

    برای مثال هیجان انگیزترین چیزی که ما در این سفر دیدیم یک تپه گه (یکی از راهنماها  از واژه سرگین استفاده می کرد) خرس بود که با تعداد زیادی آلوچه وحشی مخلوط بود. آلوچه ها سالم و هضم نشده بودند و پوست سبزشان از لابلای گه قهوه ای رنگ برق می زد. چیزی شبیه به ژله با تکه های میوه. یا تارت. من هم مثل خیلی های دیگر کنجکاوی زیادی به آن تپه گه آلوچه ای نشان ندادم. حقش بود کمی می ایستادم و به آن بیشتر نگاه می کرد. انگشتم را در آن فرو می بردم تا دما و شل و سفتیش را حس کنم. یا حداقل با یک تکه چوب کمی از آن را بردارم و بو کنم. مگر آدم در عمرش چند بار به یک تپه گه خرس بر می خورد؟ نه خداییش؟ من حتی برای عکس گرفتن از آن نایستادم. مثل خیلی های دیگر.

    به نظر من دو عامل مهم، سطح کنجکاوی در یک سفر را تعیین می کنند. عامل اول سرعت حرکت و عامل دوم نویز (noise).

    سرعت حرکت. طبیعی است که هر چه سریعتر حرکت می کنیم چیزهای بیشتری از حواس ما پنهان می مانند. باران می بارید و گروه ما باید هرچه زودتر از جنگل خارج می شد. فرصت زیادی برای توقف و کاویدن گه خرس  وجود نداشت. یا نگاه کردن به درختان سحرآمیز جنگل. درختهایی که خوب دیدنشان چند ساعت وقت لازم داشت. حرف زدن با آن پیرمردی که با گالشهای لاستیکی و یک گونی پلاستیکی داشت یک مسیر صد کیلومتری را از وسط جنگل پیاده طی می کرد هم همینطور. خیلی دوست داشتم با او مصاحبه کنم. چند سالش بود؟ از کجا می آمد؟ به کجا می رفت؟ چرا تنها؟ توی گونیش چه چیزهایی بود؟ چی می خورد؟ کجا می خوابید؟ چه کاره بود؟ آیا قبلا هم به سفر مشابهی رفته بود؟ آیا از خرس یا شب خوابیدن در جنگل آنهم تنها نمی ترسید؟ آیا کسی منتظرش بود که برگردد؟ آیا تلفن همراه داشت؟ آیا حاضر بود که شماره اش را به ما بدهد که چند روز دیگر به او تلفن کنیم تا داستان سفرش را برای ما تعریف بکند؟ من حتی با او یا از او عکس نگرفتم. shit.

    و این فقط گوشه کوچکی بود از جهالت طبیعت گرد متوسط (از جمله خود من)  از حجم زیبایی ای که نادیده گرفته می شود. آنهم فقط زیبایی در دسترس. زیبایی کمی دورتر بماند. مثل زیبایی مزارع زرد گندم دشت قزوین. یا شالیزارهای سبز گیلان. اتوبوس با سرعت زیادی از میان آنها عبور می کند. برای رسیدن به مقصد. جایی که مسافران طبیعت گرد قبلا ندیده اند. برای اضافه کردن هر چه زودتر یک اسم به کلکسیون جاهایی که قبلا رفته اند. برای گرفتن چند صد عکس مشابه با عکسهای قبلی ولی با طول و عرض جغرافیایی متفاوت. برای رفتن. رسیدن. و برگشتن. سر موقع و طبق برنامه ریزی.

    نویز (noise). تقریبا به جز موارد استثنا، از بلندگوهای ارزان قیمت اتوبوس موسیقی با صدای بلند پخش می شود. ویولن سنتی. شهرام ناظری. محسن نامجو. شکیرا. همای. بنان. معین. و تعدادی خواننده دیگر که من اسمشان را نمی دانم. به هنگام پیاده روی یا وقتی نشسته ایم کسی می خواند. یا حرف می زند. یا می رقصد. یا به کمک گوشی موبایل و بلندگوهای پرتابل موسیقی پخش می کند. صدایی آشنا از نقطه مرجع. شبی که بالای کوه اطراق کرده بودیم و آسمان پرستاره بود و دور آتش نشسته بودیم چند نفر درباره ماده و انرژی بحث می کردند. و مقاله آقای بهنود. و اینکه روزی علم و فناوری به جایی خواهد رسید که صدای فلان شخصیت تاریخی و حرفهایی که قبل از فلان جنگ در چند صد سال قبل زده است را می توان بازسازی کرد. حتی پراندن چند جمله به شوخی به خاتمه بحث کمک نمی کند. هیچ کس دهنش را نمی بندد. خزعبلات قدیمی در کنار صدای کوه و نور ستارگان و زوزه سگها و رایحه گیاهان و سکوت درختان و وزش باد و سوختن آتش و صدای گوز اسبی که برای روز مبادا ما راه همراهی می کند، تکرار می شوند.

    به همین دلیل است که لازمه دیدن و تجربه کردن بسیاری از چیزها، تنها سفر کردن است. کسی که تنها سفر می کند می تواند سرعتش را مطابق با میزان کنجکاوی خودش تنظیم کند. کسی که تنها سفر می کند، از نویز همسفرها در امان است و فرصت بیشتری برای دیدن و شنیدن و بوییدن و لمس کردن در اختیار دارد. مثل آن پیرمرد با گالشهای لاستیکی.

     

    مطالب مرتبط آینده

    سفر بدون بازگشت