دسته: ایده

  • عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    من هنوز فکر می کنم که صبحها باید زودتر بیدار شم. بعد فکر می کنم که چرا من صبحها زودتر بیدار نمی شم؟ مشکل چیست؟ من چه مرضی دارم؟ کسانی که این وبلاگ را دنبال می کنند حتما جواب خواهند داد: گشادی. ولی شاید این تئوری گشادی یک جور ساده سازی مسئله ای پیچیده تر و بنیادی تر در طبیعت بشر باشد. زندگی شاید آنقدر کار سختی است که “گشادی” نامیدن رفتار آدمها در برابر آن کمی بی انصافی باشد.

    شوپنهاور معتقد بود که زندگی بیشتر وقتها در قالب یک وظیفه ظاهر می شود. وظیفه ادامه بقا. کار کردن. پول درآوردن. غذا تهیه کردن. ورزش کردن برای حفظ سلامتی. مسواک زدن. پیدا کردن جفت برای ادامه نسل و الخ. فیلسوف معروف می گوید دردسر بعدی زمانی شروع می شود که این وظیفه اصلی زندگی به خوبی انجام می شود و درست وقتی که زندگی از نیاز بی نیاز می شود، مرض دیگری به سراغ ما می آید به نام boredom. درست مثل یک پرنده شکاری که منتظر خسته شدن شکارش در آسمان می چرخد. اینجاست که حوصله ما سر می رود. نیاز به یک چیز جدید پیدا می کنیم. لباس جدید، دوست دختر جدید، مسافرت به یک کشور جدید، یک کار جدید، یک بینی جدید، یک غذای جدید و الخ.

    می توان گفت تا به امروز سه الگوی متفاوت برای دست و پنجه نرم کردن با این وظیفه نه چندان آسان که نامش “زندگی” است، ارائه شده است. الگوی اول که قدمتش از بقیه بیشتر به نظر می رسد، ا لگوی خوشبختی یا سعادتمندی (happiness) است. بسیاری از فلاسفه سعی کرده اند که خوشبختی را با دقت هر چه تمام تر تعریف کنند و راهی عملی برای دستیابی به آن پیش پای بشر قرار بدهند. خیلی ها معتقدند که فلسفه در حقیقت شاخه ای از دانش است که شیوه زندگی کردن برای خوشبخت بودن(شدن) را به بشر نشان می دهد. مذاهب هم تا حدود زیادی همین کار می کنند. آنها هم یک راه و روش نظری و عملی برای سعادتمند شدن را در اختیار پیروان خود قرار می دهند. بسیاری از نویسندگان و کسانی را که ادعا می کنند راز خوشبختی بشر را در یک کتاب یا یک فیلم ارائه می دهند و می توانند زندگی آدمها را زیر و رو کنند هم  می توان در این دسته قرار داد. خوشبختی، موفقیت یا تحول فرقی نمی کند. هر محصولی که با این عناوین فروخته می شود به نوعی ادعای خوشبخت کردن مشتریانش را دارد.

    الگوی دوم معنا گرایی یا جستجوی معنا است. مبلغین این سبک از جمله آقای ویکتور فرانکل معتقدند که وجود چیزی یا مفهومی یا هدفی که به زندگی یک فرد معنا می دهد، محوریت زندگی او را تشکیل می دهد و آدمها باید برای زندگی خود یک چیز معنادار پیدا کنند. حالا آن چیز فرار از زندان باشد یا کمک به کودکان سرطانی یا توسعه اینترنت ملی یا قبولی فرزندی در دانشگاه. حال اگر برای دنبال کردن این معنا، یک فرد مطابق تعریف های قبلی خوشبخت هم نباشد خیلی مهم نیست. (کسی ممکن است ایراد بگیرد که آدمی که زندگیش معنا دارد حتما احساس خوشبختی هم می کند. خوب این سؤال را باید از آقای فرانکل که سالها در زندان نازیها بسر برده است پرسید.)

    الگوی آخر که جدیدتر به نظر می رسد و به زمان ما نزدیکتر، گفته آقای شوپنهاور را که در اول این نوشته نقل قول کردم بیشتر از دو الگوی قبلی تایید می کند. این الگو که طرفدار جالب و جذاب کردن زندگی با تجربه های جدید است به خوشبختی و معنا اولویت کمتری می دهد. خانم گالاگر نویسنده کتاب New: Understanding Our Need for Novelty and change طبیعت انسان و نیاز او را برای تجربه ها و چیزهای جدید می کاود. اینکه بعضی از آدمها و بالطبع بعضی جوامع به دلایل ژنتیک کنجکاوتر از آدمها یا جوامع دیگر هستند. آقای چیکسنمیهای نویسنده کتاب Flow هم به نوعی مبلغ این الگو است. وی معتقد است تجربه بهینه (Optimal Experience) در زندگی، از آن کسی است که مرز میان نیاز (وظیفه یا ضرورت زندگی) و خلق تجربه های جدید را به نرمی و البته به تداوم می نوردد. “چیزی که یک نقاش حس می کند زمانی که  رنگها با یکدیگر بر روی بوم و در مقابل هنرمند متحیر، یک تنش مغناطیسی ایجاد می کنند.”  چیکسنمیهای معتقد است “بهترین لحظات معمولا زمانی اتفاق می افتند که ذهن و جسم یک آدم با تلاشی ارادی برای رسیدن به چیزی مشکل و ارزشمند، تا سرحد امکان کشیده  می شوند.”

    مسلما این سه الگو لزوما متناقض هم نیستند و در خیلی موارد با یکدیگر اشتراک هم دارند. در عین حال همسو کردن خوشبختی، معنا و تجربه های جدید و بهینه (Optimal Experience) در یک زمان، کار آسانی نیست. طبیعی است آدمی که هم دوست دارد با تعریف ارسطو خوشبخت باشد، هم می خواهد زندگیش معنادار باشد و هم برای کسب تجربه های جدید کنجکاوی می کند، چالشهای متفاوتی را هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در طول شبانه روز تجربه کند. گشادی شاید حاصل برخورد این همه نیاز و خواست متفاوت است. ترس و نگرانی و استرس هم همینطور. بسیاری معتقدند آدمیزاد تنها موجودی است که توانایی این را دارد که هم چیزی را بخواهد و هم آنرا نخواهد. تنها موجودی است که می تواند هم چیزی را که می خواهد و هم اساسا “خواستن” چیزی را که می خواهد، مورد مطالعه و ارزیابی قرار بدهد و در نهایت نسبت به هر دو آنها (و همچنین تردید خود) مردد شود.

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد — بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ~ مولانا

    دفعه بعد که یک صدای ذهنی به من بگوید “من باید صبحها زودتر بیدار شم.” یا “من باید بیشتر مطالعه کنم.” یا “من باید روزی یک ساعت ورزش کنم.” می توانم چیزی را که می خواهم در یکی از سه الگوی فوق دسته بندی کنم. چیزی که می خواهم آیا من را خوشبخت می کند؟ آیا به زندگی من معنی می دهد؟ یا آیا فقط کنجکاوی یک تجربه جدید را دارم؟

    شاید بعضی وقتها به سؤال “چرا” هم به همین روش بتوان پاسخ داد. یکی از دوستان من دائما به دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا فلان کار را می کند یا چرا بهمان کار را نمی کند. جواب این سؤال بعضی وقتها گشادی است. بعضی وقتها هم به این دلیل کاری را انجام نمی دهیم، چون انتظار داریم ما را خوشبخت کند ولی در عین حال می ترسیم که شاید فقط یک تجربه جدید باشد. بعضی وقتها به این دلیل کاری را انجام نمی هیم که با معنا بودنش به اندازه کافی کنجکاوی ما را تحریک نمی کند.

    البته همه این حرفها دلیل نمی شود که گشادی را جدی نگیرید.

    گشادی درد بی درمان گشادی

  • ایده های خوب به کجا می روند؟

    بعد از اینکه فهمیدیم “ایده های خوب از کجا می آیند؟” این سؤال مطرح می شود که ایده های خوب به کجا می روند؟

    ایده های خوب به باتلاق گشادی فرو می روند.

    ایده های خوب با بهانه تراشی کشته می شوند.

    ایده های خوب به فراموشی سپرده می شوند و بعد از چند سال به عنوان خاطره تعریف می شوند.

    ایده های خوب در انتظار چیزهای دیگر تلف می شوند.

    ایده های خوب در جلسات و مهمانی ها با چایی و شیرینی و خوراکیهای دیگر صرف می شوند.

    ایده های خوب باعث ترس می شوند و به زندان محافظه کاری می روند. ترس از اشتباه و ترسهای دیگر.

    ایده های خوب، مخصوصا آنهایی که رادیکال هستند، مورد سرکوب نرم (norm) اجتماعی واقع می شوند.

    ایده های خوب باعث غرور و افتخار و خیلی وقتها هم توهم صاحبشان می شوند.

    ایده های خوب سری نگه داشته می شوند و در نتیجه با ایده های خوب دیگر نزدیکی نمی کنند و ترکیب نمی شوند و در نتیجه توسعه نمی یابند و شکوفا نمی شوند و بارور نمی شوند و میوه نمی دهند.

    بعضی وقتها (به ندرت) هم ایده های خوب نوشته می شوند. امکان (های) بعدیشان جستجو و کشف می شود. قدم های بعدیشان برداشته می شود. شکست یا موفقیت ایده و پیاده سازی آن در عمل تجربه می شود. امکان بعدیش محقق می شود. صاحب ایده رشد می کند. ایده های خوب بیشتری پیدا می کند. والخ.

  • گر آمدنم بخود بدی نامدمی

    دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

    ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

    از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

    غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

    استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

    فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

    سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

    پول در آوردن کار سختی است.

    رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

    انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

    صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

    کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

    حقیقت جویی کار سختی است.

    انتقادپذیر بودن کار سختی است.

    سفر کردن کار سختی است.

    شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

    آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

    رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

    آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

    خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

    غلبه بر تنهایی کار سختی است.

    وبلاگ نوشتن کار سختی است.

    استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

    غلبه بر گشادی کار سختی است.

    پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

    حسادت نکردن کار سختی است.

    یادگیری زبان کار سختی است.

    بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

    استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

    حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

    اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

    اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

    دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

    ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

    گر آمدنم به خود بدی نامدی

    ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

    به زان نبدی که اندر این دیر خراب

    نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

    خیام

  • شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

    در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

    باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

    داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

    درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

    درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

    و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

    1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

    باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

    با چنان امید او این چنین ساخته

    درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

    Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

    2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

    3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

    4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

    5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

    6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

    یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

  • بی معرفتی، دفاع شخصی و هنر نوشتن

    اولین بار عنوان “دفاع شخصی” را از یکی از دوستهایم شنیدم که به کلاسی با همین عنوان می رفت. به نظر من خیلی جالب بود و هنوز هم هست. خیلی از تمرینهایی که در یک کلاس دفاع شخصی آموزش داده می شود ممکن است با خیلی ورزشهای دیگر مشترک باشد ولی چرا دفاع شخصی؟ چرا یک شخص در قرن بیست و یکم و در یک شهری که سر هر چهار راه آن یک کلانتری سیار هست نیاز به آموزش دفاع شخصی دارد؟ (قضیه را سیاسی نکنید در شهرهای بلاد فرنگ هم این کلاسها هست)

    شاید چون در باشگاه ورزشی دیگری (یا شاید هم همان باشگاه) یک عده آدم دیگر در کلاسهای ورزشهای تهاجمی شرکت می کنند. مثل کیک باکسینگ یا هر ورزش دیگر که من اسمش را بلد نیستم. شاید چون کسانی که به کلاسهای دسته اول می روند معتقدند که یک عده آدم متهاجم در سطح شهر آزادانه می چرخند. شاید آنها فقط فکر می کنند که حرکات ورزشی “دفاع شخصی” بهترین روش برای ورزیده کردن عضلات و پرهیز از ابتلا به دیسک کمر یا بیماریهای دیگر می باشد. شاید آموزش “دفاع شخصی” و تمرینات آن باعث بهبود روابط جنسی در مردان 35 تا 45 سال می شود. البته موضوع تهاجم و دفاع از شخص فراتر می رود و به ملتها هم می رسد. بعضی از ملتها ارتش خود را برای حمله تربیت می کنند و اصولا خصلت تهاجمی دارند، بعضی دیگر هم دفاعی هستند که البته این موضوع مطلب ما نیست.

    دفاع شخصینمونه ای از دفاع شخصی

    این قضیه از کجا آب می خورد؟ ریشه تهاجم و دفاع چیست؟ (برای جلوگیری از بوجود آمدن یک سوء تفاههم باید تاکید کنم که هدف از این نوشته به هیچ وجه از بین بردن جنگ و تهاجم و دفاع و اشاعه صلح و دوستی بین انسانها و ملتها نیست) شاید بشر هم مثل خیلی حیوانات دیگر به طور ذاتی و طبیعی درنده خو است و اثرات میلیونها سال زندگی و شکار در جنگل و میان بقیه حیوانات هنوز از ذهن و روان او پاک نشده است. شاید ما تعریف نادرستی از انسان داریم و انتظاراتمان از رفتار آدمها توهم آلود است. شاید همه چیز زیر سر تستسترون و سایر هورمونهای جنسی است.

    من شخصا تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نه به دفاع علاقه زیادی داشتم و نه به حمله (از نوع فیزیکی، انواع دیگر در ادامه نوشته خواهد آمد). بچه که بودم برادر بزرگم که زورش به مراتب بیشتر از من بود بدون رعایت اصول انسانی و اخلاقی رایج، به دلایل مختلف من را کتک می زد. اینکه من شکلاتهای برادرم را می خوردم یا او شکلاتهای من را  فرقی نداشت. در هر صورت من کتک می خوردم. با شروع دوره راهنمایی یعنی آغاز دوره نوجوانی و بلوغ، کتکهای برادرم به شکل معجزه آسایی از برنامه زندگی من حذف شد و من فرصت مواجهه با همکلاسیهایی را پیدا کردم که دوست داشتند هر روز بعد از مدرسه دعوا کنند. من همیشه دعوت به دعوای آنها را قبول می کردم ولی یادم نمی آید که کسی را زده باشم یا از کسی کتک خورده باشم. همیشه قضیه یک جوری ماست مالی می شد. شاید همکلاسیهای من به اندازه کافی تهاجمی نبودند. شاید حس می کردند که اگر حمله کنند من دفاع نمی کنم و دعوا لطفی نخواهد داشت.

    با قدم گذاشتن به دوره دبیرستان، حمله و دفاع فیزیکی روز به روز در زندگی من و دوستانم کمرنگتر شد. ما در آن زمان موضوعات مهمتری برای حمله داشتیم. تستهای کنکور. البته فقط این نبود. ما کم کم یاد می گرفتیم که با استفاده از کلمات و جملات هم می شود حمله یا دفاع کرد. درسهای ادبیات فارسی و صنایع پیشرفته ادبی انصافا ابزار مناسبی در اختیار ما قرار می داد. بعضی از معلمها هم که می دیدند ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم به خودشان اجازه می دادند تیکه های آبداری بار ما کنند یا سر کلاس جکهای رکیک تعریف کنند. که البته جنبه های آموزشی هم حتما داشته است. خلاصه مهارتهای کلامی ما در قالب مسخره کردن، جک گفتن، متلک انداختن، فحش دادن و طعنه کنایه زدن در این دوره شروع به رشد و شکوفایی نمود. سفری که از آن زمان به بعد نیز به برکت آموزش عالیه و رسانه های عمومی و سایر منابع فرهنگی هرگز پایان نیافت.

    من شخصا در این راه استعداد زیادی از خودم نشان  دادم و در زمان نسبتا کوتاهی جزو آدمهایی شدم که اصطلاحا می گویند زبانشان نیش دارد. تعداد کسانی که در بیست سال گذشته مورد حمله زبانی من واقع شده اند، قابل محاسبه نیست. دلیل این امر شاید صرفا عدم علاقه من به حمله و دفاع فیزیکی بوده باشد. شاید هم ترشح نامنظم تستسترون در بدنم. شاید هم کتکهایی که در بچگی از برادر بزرگترم خورده بودم. دلیلش مهم نیست. موضوع بحث من بیشتر دفاع شخصی است. اگرچه حمله و دفاع لازم و ملزوم هم هستند. وقتی حمله زیاد می شود دفاع هم به همان میزان افزایش خواهد یافت. وبرعکس.

    دفاع شخصی آنهم به شکل کلامی این روزها خیلی زیاد توجه من را به خودش جلب می کند. به شکل وسواس گونه ای حرفهای خودم و دیگران را تحلیل می کنم و دفاع شخصی را بو می کشم. من به طور ناخودآگاه و حتی در پیش پا افتاده ترین گقتگوها از خودم دفاع می کنم. مثلا اگر کسی به من بگوید که دیروز هفت کیلو انار خورده است، به احتمال زیاد به من برمی خورد و شروع می کنم به دفاع کردن از خودم. مثلا به جای اینکه به او بگویم “چه جالب” یا “بعد از خوردن هفت کیلو انار چه احساسی داشتی؟” یا “انارها ترش بودن یا شیرین یا ملس؟”، جواب می دهم که: “امکان نداره کسی بتونه هفت کیلو انار بخوره” یا ” منم یه روز نه کیلو انار خوردم” یا “اینکه چیزی نیست من یه روز هشت کیلو خرمالو خوردم.”

    من چند هفته پیش در یک مهمانی بودم که پسربچه سه ساله ای  بچه های دیگر را به طور غیر متعارف و خشونت باری کتک می زد. مادر یکی از بچه های آسیب دیده به قهرمان داستان ما گفت که وقتی برای پسرش جشن تولد بگیرد همه را دعوت خواهد کرد به جز او. پسر بچه هم در جواب درآمد که “خیلی بی معرفتی.”

    من به آن پسر سه ساله به شدت حسودی کردم. ای کاش من هم در سه سالگی یا حتی سی سالگی به چنین حکمتی رسیده بودم. مگر نه اینکه معرفت همان دانش است. این پسر به ظاهر بیش فعال به ما می گوید که ما نسبت به قضیه معرفت نداریم. داستان را نمی فهمیم. او چیزی را می داند که ما از درک آن عاجز هستیم. ولی در عین حال نمی تواند آنرا برای ما توضیح بدهد.

    من از این به بعد سعی می کنم دهنم را ببندم و تسلیم کامل بشوم.  حتی اگر کسی به من توهین کند و یا تهمت بزند یا هر حمله کلامی دیگری. هرگونه دفاع کلامی بی فایده و وقت تلف کردن است چون هیچ قدرتی بر روی زمین نمی تواند ما را متقاعد کند که اشتباه کرده ایم.

    ولی چه جوری می شود در زندگی روزمره از شر دفاع شخصی (از نوع کلامی) خلاص شد؟

    برای خوب نوشتن تکنیکی هست از این قرار:

    بعد از نوشتن آخرین جمله، باید شروع کنید به حذف بعضی از چیزهایی که نوشته اید. پاراگراف اول و آخر. و بعد حذف یک در میان جملات و حتی بیشتر. چنین کاری را به هنگام حرف زدن هم می توان شبیه سازی کرد. با این تفاوت که در حرف زدن فرصتی برای بازگشت و ویرایش وجود ندارد و این کار را باید به صورت ذهنی انجام داد.

    هرگز اولین جمله ای که به ذهنتان خطور می کند را بر زبان نیاورید. آخرین جمله را هم همینطور.

    اون وسط ها هم بسیاری از جملات و کلمات را می توانید درز بگیرید. ایده این تکنیک اینست که هیچ کس حرفهایش برای دیگران آنقدر جالب نیست که همه آنها را بیرون بریزد. بنابراین حداقل نیمی از حرفهایتان را می توانید برای خودتان نگه دارید. اینطوری به نفع همه است.

    نکته آخر اینکه هیچ کس قصد حمله کلامی به کسی را ندارد. حمله کلامی در حقیقت به منظور دفاع شخصی حمله کننده انجام می شود. ولی از آنجاییکه ما “خیلی بی معرفت” هستیم آنرا حمله تلقی می کنیم.

     

  • اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

    یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

    207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

    از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

    حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

    من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

    اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

    تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

    ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

    بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

    در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

    هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

     

    پاورقی

    لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

    If You Want to Write by Brenda Ueland

    The Art of Travel by Alain De Botton

    Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

    A Journey Round My Room by Maistre Xavier

    Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

    Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

    Being Wrong by Kathryn Schulz

    Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

    Poke the Box by Seth Godin

    Epictetus by Keith Seddon

    Happiness by Darrin McMahon

  • وقتشو ندارم

    سؤال: اگر کاری هست که من واقعا دوست دارم انجام بدهم ولی وقت انجام آنرا ندارم چه کار باید بکنم؟ مثلا من دوست دارم هر روز یک مطلب بر روی وبلاگم بنویسم ولی خیلی روزها وقت نمی کنم.

    جواب: برای این مشکل راه حلهای مختلفی وجود دارد:

    1- خواندن یک کتاب در زمینه مدیریت زمان و یا شرکت در یک کارگاه به همین عنوان.

    2- اندازه گیری وقتی که در طول روز به هدر می دهیم. مثلا با تماشای تلویزیون. با چرخ زدن بر روی اینترنت. با ارسال و دریافت پیامک. با چک کردن ایمیل. و الخ.

    3- درک تفاوت بین گشادی و نداشتن دیسیپلین برای انجام کاری با نداشتن وقت برای انجام آن.

    4- تجسم سنگ قبر خود که عبارت “وقتشو نداشتم” به همراه کارهایی که وقتشو نداشتم بر روی آن تراشیده شده است.

    5- اطمینان از اینکه واقعا این کار رو می خواهی انجام بدهی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    گشادی درد بی درمان گشادی

    سنگ تراش آدم کش

  • تلاش برای باز کردن ذهن

    بعضی وقتها (شاید خیلی وقتها) احساس می کنم ایده ای برای نوشتن ندارم. یا حرفی برای گفتن. ذهنم مثل چوب لباسی ای می ماند که به هر میله آن دو سه تکه لباس آویزان شده باشد. شاید هم بیشتر. جایی برای آویزان کردن لباسهای بیشتر وجود ندارد. احساس می کنم علاوه بر ایده های خودم، خیلی از ایده های آدمهای دیگر را هم بر روی چوب لباسی ذهنم آویزان کرده ام. چندین ایده درباره یک موضوع واحد. مثلا درباره پول. یا جنس مخالف. یا سیاست خارجی. یا کسب و کار الکترونیکی. خیلی از این ایده ها مال من نیستند. خیلی از آنها با هم تضاد دارند. خیلی شان هم حتی با هم تضاد ندارند ولی با هم فرق دارند. من در طول عمرم ایده های مختلفی راجع به چیزهای مختلف پیدا کرده ام و همه آنها را در ذهنم آویزان کرده ام. حالا که به دنبال یک ایده جدید برای نوشتن مطلبی بر روی وبلاگم هستم چیزی به ذهنم نمی رسد. به عبارت بهتر ذهنم جایی برای یک ایده جدید ندارد.

    ولی چطور می شود از شر ایده های قدیمی و خاک خورده خلاص شد؟ از کجا می شود فهمید که چه ایده هایی در انبار ذهنمان مدفون شده اند و جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند؟ آیا اصلا این نظریه که ایده های قدیمی جا را برای ایده های جدید تنگ می کنند درست است؟ یا اینکه ظرفیت ذهن برای پذیرش ایده های جدید نامحدود است؟ به خصوص اگر آدم یک ذهن باز(open mind) داشته باشد.

    فرض کنیم که این نظریه درست باشد و من بخواهم سعی کنم از شر یک سری ایده های قدیمیم خلاص شوم. چه کار باید بکنم؟ قاعدتا قبل از هر کاری باید آنها را شناسایی کنم. از خودم می پرسم من درباره فلان موضوع چه ایده هایی دارم؟ هدف من برچسب درست یا غلط زدن به ایده های فعلیم نیست. من می خواهم آنها را به کلی از ذهنم پاک کنم. باید تمام ایده هایی را که درباره “راننده های تاکسی” یا “ایرانیها” یا “شمال” یا “نقاشی” یا “کسب و کار” یا هر موضوع دیگری، دارم، لیست کنم. باید همه ایده هایم را درباره یک موضوع خاص بنویسم. با شفافیت و با صداقت. چه ایده هایی که فکر می کنم درست هستند. چه آنهایی که فکر می کنم غلط هستند. چه آنهایی که دوست دارم بگویم مال من هستند. چه آنهایی که ترجیح می دهم به عنوان ایده های دیگران جا بزنم.

    قدم بعد از شناسایی، پاک سازی است. به مدت یک هفته یا یک ماه فعالیتهای ذهنیم را مانیتور می کنم. هر وقت درباره یکی از موضوعات مرحله قبل فکر می کنم، مثلا “نقاشی” باید سعی کنم یکی از ایده های قبلی به ذهنم خطور نکند. باید سعی کنم ذهنم را از ایده های فعلی پاک نگه دارم. مثلا به خودم بگویم: “این چیزی که در مورد نقاشی فکر می کنی یک ایده قدیمی است.” و بعد سعی کنم یک ایده جدید در آن زمینه پیدا کنم. چیزی که در لیست تهیه شده در مرحله اول موجود نباشد. این مرحله سوم است. یعنی جایگزین کردن یک ایده جدید.

    کار آسانی نیست. یک موضوع را انتخاب کنید و این سه مرحله را به مدت یک هفته یا یک ماه ( هر چه طولانی تر بهتر) برای آن پیاده کنید. بعد یک یا چند موضوع دیگر را انتخاب کنید. اگر هم دوست نداشتید، نکنید.

     

  • امروز صبح با ترس و عصبانیت بیدار شدم

    امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون نیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟

    صبح ها که بیدار می شوم یا عصبانی هستم یا ترسیده. خیلی وقتها هم هردوش.

    ترس استرس ایجاد می کند و استرس مانند یک وزنه آهنی آدم را درون باتلاق زندگی سیستماتیک به پایین می کشد. علت اینکه من به تکرار درباره استرس مطلب می نویسم اینست که هنوز نتوانسته ام آنرا درون خودم برای همیشه و به طور قطعی از بین ببرم. استرس و ترس هر روز به شکل جدیدی به سراغ من می آید و من مجبور هستم روزانه با آن روبرو شوم. بیشتر وقتها روزی چند بار و شبها هم همینطور. حتی توی خواب. استرس آدم را مریض می کند و نهایتا منجر به مرگ او می شود. من نمی خواهم علت مرگم استرس باشد. استرس همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می دهد. روابط آدمها به دلیل استرس به گه کشیده می شود. کسی که خیلی استرس دارد نمی تواند کس دیگری را دوست داشته باشد. نمی تواند کارش را درست انجام بدهد. استرس اجازه نمی دهد که خودت را بیان کنی. خلاقیتت از بین می رود. ایده های جدید بوجود نمی آیند. بچه ها را ببینید. تا وقتی مغزشان در مدرسه با استرس های مختلف شستشو داده نشده است مثل پرنده ها آزاد و رها و سبک بال هستند. استرس همه چیزت را می گیرد و بعد بیشتر عصبانی می شوی. چون می دانی که خیلی چیزهایت را از درون از دست داده ای. چه کسی بهتر از راننده وانت بلندگو دار که عصبانیتت را سرش خالی کنی؟

     

  • چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید

    آیلتس یا (IELTS) نیاز به تعریف و توضیح ندارد. هر ایرانی می داند آیلتس چیست. هر ایرانی یا تا به امروز امتحان آیلتس داده است یا بعدا به احتمال زیاد خواهد داد. حتی مادر بزرگ نود ساله من هم می داند که آیلتس چیست و مدرک آن به چه دردی می خورد. 85 درصد ظرفیت کل چاپخانه های کشور به چاپ بروشورهای تبلیغاتی مؤسسه های آموزش آیلتس اختصاص دارد. وزارت کار هم پیش بینی کرده است که اگر کل جمعیت بیکار کشور معلم آیلتس بشوند باز هم تا سال 1415 دو میلیون معلم آیلتس کم خواهیم داشت که این معضل مانعی اساسی در راه رشد و توسعه پایدار بلند مدت کشور محسوب می شود.

    همانطور که می دانید امتحان آیلتس از چهار بخش تشکیل شده است: گوش کردن، خواندن، نوشتن و مکالمه یا حرف زدن. با مطالعه و عمل به دستورالمعلهای زیر شما به نتیجه مورد نظرتان در این امتحان سرنوشت ساز دست پیدا خواهید کرد. اگر هم نکردید می توانید از خدمات تدریس خصوصی من، البته با هزینه ای نه چندان کم، بهره مند شوید.

    الف- گوش کردن. اولین آدمها (معلمهایی) که در کسب این مهارت به ما خیانت می کنند پدر و مادر ما هستند. ما از آنها یاد می گیریم که به حرف دیگران گوش کردن (listening not obeying) مؤلفه مهمی در زندگی نیست. یاد می گیریم که مهم گوش کردن (اطاعت) است نه گوش کردن (شنیدن). گوش ابزاری است که کاربردهای زیادی دارد. مثلا  به ما کمک می کند که صدای بوق ماشینی را که دارد دنده عقب از رویمان رد می شود بشنویم و جانمان را نجات دهیم. یا از یک آهنگ لذت ببریم. گوش همچنین وسیله ای برای دریافت اطلاعاتی است که دیگران از طریق حرف زدن سعی می کنند در اختیار ما قرار بدهند. سعی می کنند منظوری را به منتقل کنند. و درست اینجاست که کار خراب می شود. به دلایل زیر:

    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به آماده کردن جوابش.
    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به پیدا کردن ایرادهایش.
    – یارو وقتی دارد حرف می زند ما داریم راجع به هزار و یک چیز دیگر فکر می کنیم.
    – ما هیچ وقت گوش کردن را حتی به زبان مادری تمرین نکرده ایم. دو روش بیشتر برای استاد شدن در گوش کردن وجود ندارد.
    – طرف مقابل وقتی دارد حرف می زند ما به جای دریافت اطلاعات از طریق گوش مشغول به دریافت اطلاعات از طریق چشم یا سایر حسگرهایمان می شویم. مثلا به قسمتی از بدن او زل می زنیم.
    – با شندین اولین چیزی که به مذاقمان خوش نمی آید حالت دفاعی می گیریم و گوش کردن را به شکل ذهنی متوقف می کنیم. به عبارت دیگر به چیزی که با آن موافق نباشیم گوش نمی دهیم.

    درس اول: وقتی کسی حرف می زند(فرقی نمی کند به صورت زنده یا توی تلویزیون) دهنتو ببند و گوش بده. مسلما اگر یارو به زبان انگلیسی حرف بزند برای تست آیلتس شما مفیدتر خواهد بود.

    ب- خواندن. در کسب این مهارت دو نفر به ما خیانت کرده اند. اول خودمان. دوم سیستم آموزش مادون متوسط و کنکور. اول دومی را توضیح می دهم و بعد اولی را. کنکور آدمها را به یک موتور جستجو تبدیل می کند. به یک fact finder. به یک گوگل کوچک. به ماشینی که می تواند جواب درست را در مسائل سخت و غامض فیزیک و شیمی و هندسه و جبر و حتی زبان، در زمان بسیار کوتاهی پیدا کند. اگر یک روز گوگل هم در کنار میلیونها سایت دیگر فیلتر بشود صاحبان رتبه های یک و دو رقمی کنکور می توانند نیازهای اطلاعاتی جامعه ما را برآورده کنند.

    خودمان به خودمان خیانت کرده ایم، چون:

    – هیچ وقت به قصد اکتشاف، چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای حفظ کردن و اخذ مدرک چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای پیدا کردن اشتباه ههای دیگران و فحش دادن به آنها چیزی را نمی خوانیم.
    – چیزهایی را که با نظر ما مخالفت دارند، نمی خوانیم.
    – وقتی که داریم چیزی می خوانیم یک نفر هم دارد حرف می زند. نه با یارو گوش می دهیم نه می خوانیم. من دوستی دارم که توی جلسات کاری بر روی گوشی موبایلش کتاب می خواند. خیلی ها جلوی تلویزیون این کار را می کنند.
    – به خودمان زحمت نمی دهیم از چیزی که می خوانیم یک برداشت شخصی و مطابق context زندگی و زمان و مکان خودمان داشته باشیم.
    – برای کتاب خواندن نیاز به بن کتاب داریم.
    – و الخ.

    درس دوم: بخوان! ترجیحا به زبان انگلیسی.

    ج- نوشتن. چی؟ نوشتن. مگر ما نویسنده هستیم که بنویسیم؟ مگر یک موتور جستجو می تواند بنویسد یا اصلا نیازی به این کار دارد؟ اصلا مگر یک fact finder نظر شخصی دارد که آنرا بیان کند؟ اگر هم داشته باشد مگر می تواند آنرا با صداقت بیان کند؟ هیچ وقت لزومی برای این کار وجود نداشته است. چه در آموزش مادون متوسط و چه در آموزش عالیه. ابداع سؤالهای تستی نیاز بشر را به نوشتن برای همیشه برطرف کرده است. مثلا شما می توانید نظر من یا هر کس دیگری را درباره “دلایل افزایش طلاق در سال اول ازدواج” و یا “اکوتوریسم” یا “جهانی شدن اقتصاد” یا “بهترین روش برای کم کردن بیکاری در شهرهای بزرگ” یا هرچیز دیگر، با یک سری سؤال تستی جویا شوید. چرا من به خودم زحمت بدهم که راجع به چیزهای مختلف بنویسم؟ آنهم در قالب یک argument از نوع انگلیسیش. کار بسیار سختی است که علاوه بر نظر خودم نظرات مخالف خودم را هم بنویسم و هر دو روی سکه را نشان بدهم. بدون فحش دادن. بدون تخطئه کردن. بدون قطعیت. بدون قضاوت. هم مقدمه بنویسم. هم نتیجه گیری. من ترجیح می دهم خودروی ملی یا بنزین ملی اختراع کنم یا سرطان حاصل از مصرف آنها را درمان کنم. ولی نوشتن با کیفیت فوق الذکر را از من نخواهید.

    درس سوم: روزی یک صفحه بنویس. روزی نیم صفحه. روزی دو خط. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی.

    د- حرف زدن(مکالمه). من استاد حرف زدن هستم. شاید. ولی حرف زدن برای خودت. در تست آیلتس باید مرتبط با موضوع پرسیده شده و خلاصه و مفید حرف بزنی. در محدوده زمانی که داری. نمی توانی وقتت را با تشکر از زحمات حضار و مسئولین پر کنی. اصلا تشکر لازم نیست. اینجا مصاحبه کننده دوست دارد ببیند حرفهای کلیشه ای و صد تا یک غاز نمی زنی. از خودت حرفی و نظری داری. قادر هستی خودت را بیان کنی. حرف زدن برای خیلی ها سخت ترین تست هست. چون اولا باید بتوانی خوب گوش بدهی و سؤال مصاحبه کننده را به خوبی درک کنی. ثانیا باید به اندازه کافی چیزی خوانده باشی که بتوانی ایده پردازی کنی و از طیف وسیعتری از کلمات استفاده کنی. ثالثا خوب حرف زدن مثل خوب نوشتن است. فرقی نمی کند. در اولی با صدا منظورت را بیان می کنی و در دومی با قلم. کسی که می تواند بنویسد قاعدتا در حرف زدن هم نباید مشکلی داشته باشد.

    درس چهارم. دهنتو ببند. گوش بده. بخوان. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی. خودت را بیان کن. به هر زبانی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده دلیل شخصی من برای تدریس آیلتس و نتایج درخشان شاگردهایم