برچسب: کوچینگ

  • درباب شور و شوق

    S درباره مطلب قبلی سؤالی پرسیده بود که به دلیل طولانی بودن جواب ترجیح دادم آنرا به عنوان یک مطلب مسقل بنویسم.

    سؤال:

    “سلام با توجه به مشاهداتم توی رفتار و زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که تمرین روزانه ی این 4 بعد هم نیاز به عاملی به نام شور و شوق داره. این یکی رو با چی میشه توانمند کرد؟تا الان راهکارهای من برای برگشتن به شور و شوقم نسبت به همه چیز، قبل از شستشوی مغزی به بن بست رسیده و خیلی دوست دارم که این که محرک غلبه بر اکثر ترس ها و موانع و … ست برگرده.”

    جواب:

    اول از همه باید بگویم که خود من شور و شوق زیادی برای نوشتن این مطلب یا به طور کلی این وبلاگ ندارم. اینبار هم مثل دفعه های قبل از خودم می پرسم آیا این نوشته آخر من خواهد بود؟ آیا من از فردا کاری را که نسبت به آن شور و شوق داشته باشم پیدا خواهم کرد؟ من و S در جستجوی شور و شوق (passion) تنها نیستیم. میلیاردها آدم از تولد تا مرگ به دنبال این گوهر نایاب می گردند. به دنبال آتش عشقی که در نی بیفد یا جوشش عشقی که در می. کجاست آن آتش مقدس؟ شور و شوق شما چیست؟ کجاست؟ آیا جایی در قونیه زیر خاک مدفون شده است؟ یا پارک ملت؟ چگونه می توان آنرا کشف کرد؟ نه جدا؟

    در خیال خودم بعدها که پیرتر می شوم و عکسهایم را روی فیس بوک می گذارم، می توانم زیر یک عکس بنویسم: “اینجا زمانی بود که شور و شوقم را پیدا کردم”. یا یک مجموعه عکس را می توانم مابعد شور و شوق (post passion) نامگذاری بکنم. این عکس را درست یک ماه قبل از پیدا کردن شور و شوقم گرفتم. کاملا مشخصه نه؟

    آیا استیو جابز زمانی که زنده بود هر روز صبح با شور و شوق بیدار می شد و برای ساختن “آی فلان” بعدی اش، فاصله بین خانه تا دفتر کارش را جامه چاک کنان تخته گاز می رفت؟ یا اینکه آیا مولانا از وقتی شور و شوقش را پیدا کرد شروع کرد به سرودن مثنوی، آنهم در حالت سماع و شرحه شرحه کردن سینه اش؟

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد     او ز حرص و عیب کلی پاک شد ~ مولانا

    من شخصا از آن دسته آدمهایی هستم که اصولا شور و شوق زیادی ندارند و اگر هم به طور مقطعی شور و شوقی گریبانشان را بگیرد، خیلی زود مثل آتشی که در نیستان بیفتد، خاموش می شود. ( من یکبار شاهد افتادن آتش در نیستانی بزرگ در نزدیکی کرمانشاه بودم. آتش در آن نیستان یکی از زیباترین پدیده هایی بود که تا به امروز دیده ام. موسیقی نی ها به هنگام سوختن شگفت انگیز بود.) حداقل تا به امروز که این مطلب را برای شما می نویسم اینگونه بوده است. شاید من هم روزی از آن آدمهای خوش شانس و خوش بختی بشوم که از بالا پایینشان شور شوق می ریزد. مثل تام کروز در Mission Impossible یا همچین چیزی. ولی تا آن زمان فرا برسد ببینیم شور و شوق از کجا می آید؟ آیا واقعا برای انجام تمرین روزانه به شور و شوق نیاز داریم؟

    شور و شوق از کجا می آید؟

    در مکتب بودایی شور وشوق (enthusiasm) در کنار سخاوت، انضباط (discipline)، بردباری، مراقبه (meditation) و پراجنا (خرد بی قید و شرط)، شش روش یا شش فعالیت در زندگی کسانی است که در مسیر رشد و تعالی تعلیم می بینند. هر کدام از این شش فعالیت یک “پارامیتا” نامیده می شود. پارامیتا در زبان سانسکریت به معنی “به کرانه دیگر رفته” است. هر یک از این شش فعالیت قابلیت این را دارد که ما را به آن سوی رودخانه ببرد. جایی فراتر از کسی که هستیم یا که فکر می کنیم هستیم. جایی فراتر از ترس از دست دادن. جایی فراتر از توهم هایی که داریم.

    من نه بودایی هستم و نه اینجا تبلیغ بودایی شدن را می کنم. شما لطفا فقط مفهوم و ایده را بچسبید. هدف تعالیم پارامیتا اینست که ما یاد بگیریم با عدم قطعیت کنار بیاییم و راحت باشیم. مسلما در رفتن به کرانه دیگر رودخانه با عوامل ناشناخته و غیر قطعی متعددی سر و کار خواهیم داشت. داستان تغییر همیشه اینگونه است. این طرف رودخانه که هستیم پاهایمان روی زمین است. بعد به هزار و یک دلیل سوار قایق می شویم که به آن سوی رودخانه برویم. قبل از اینکه به آنسوی رودخانه برسیم و دوباره پاهایمان به زمین محکم و استوار برسد، مدتی لنگ در هوا می مانیم. جایی بین زمین و آسمان. جایی بین این کرانه و آن کرانه. و آن کرانه دیگر جایی است که قرار است پارامیتا ما را با خود ببرد. یا زندگینامه استیو جابز. یا مدرک ام. بی. ای. یا ازدواج با فلانی. یا مهاجرت به فلان کشور. یا خریدن فلان ملک. و الخ. این یک برداشت سنتی از پارامیتاست.

    برداشتی که من ترجیح می دهم اینست که قایق ما جایی در وسط رودخانه، جایی که نه این کرانه پیداست و نه آن کرانه، شروع به از بین رفتن می کند. ما هستیم و جریان رودخانه و هیچ چیزی که دستمان را به آن بگیریم. احتمالا می گویید که چنین  وضعیتی خطرناک است. بله خطرناک است. ولی در عین حال آزادی بخش هم هست. اگر ایمان داشته باشیم که غرق نمی شویم، آویزان نبودن به چیزی، می تواند به معنای رهایی و تن سپردن به جریان پویای زندگی یا جهان هستی باشد.

    پارامیتای شور و شوق با لذت در ارتباط است. در تعلیم این پارامیتا مانند بچه ها که راه رفتن یاد می گیرند، ما یاد می گیریم که بدون اینکه هدف خاصی داشته باشیم، مشتاق باشیم. مسلما این انرژی لذت بخش از روی بخت و اقبال نصیب کسی نمی شود. مثل هر کار دیگری تمرین روزانه و صرف هزاران ساعت وقت لازم دارد. به عبارت دیگر می خواهم بگویم که انجام تمرین روزانه نیازمند شور و شوق نیست، بلکه تداوم در انجام تمرین روزانه است که کم کم شور و شوق بوجود می آورد. تدریجی و کند بودن این فرایند را هرگز دست کم نگیرید.

    من توصیه می کنم فعلا شور و شوق را بی خیال بشوید. شش ماه یا یک سال به کلی از این واژه استفاده نکنید. در عوض:

    الف- کارهایی را که نمی خواهید، انجام ندهید. اگر نمی خواهید با خانواده به مهمانی عمه جان بروید. اگر نمی خواهید سبزی پاک کنید. اگر نمی خواهید سر کار بروید. اگر نمی خواهید به فلان جلسه بروید. نکنید و نروید و نخوابید و نخورید. ممکن است که بگویید نه نمی شود. من با اطمینان به شما می گویم که برای همه این موارد یا هر مورد دیگری که نمی خواهید انجام بدهید، راه حلی هست. راه حلش را پیدا کنید و آن کار را نکنید. هر یک کاری که برخلاف میلمان انجام می دهیم، شور وشوق برای انجام هزار کار را که دوست داریم، از بین می برد. (طبق آخرین آمار)

    ب- آسان درست است و درست آسان است.(تائو ته چینگ) هیچ کاری نباید سخت باشد. حتی تمرین روزانه. اگر روزی یک ساعت ورزش کردن سخت است، فعلا روزی دو دقیقه ورزش کنید. اگر نوشتن لیست ده نفر که نسبت به آنها سپاسگزار هستید کار سختی است، می توانید برای شروع نسبت به شلنگ توالت که آب از آن بیرون می آید سپاسگزار باشید. دویست سال پیش آدمها برای چنین نعمتی یکدیگر را می کشتند. اگر نوشتن روزی ده ایده کار سختی است، با نوشتن یک ایده شروع کنید. همیشه مرز بین ناحیه راحتی و کشیدگی را بکاوید. با رفتن به ناحیه وحشت به خودتان فشار نیاورید. فشار شور و شوق را از بین می برد.

    ج- بی خیال نظر دیگران بشوید. نظر دیگران بزرگترین از بین برنده شور و شوق است. نظر دیگران شور و شوق را در نطفه خفه می کند. من همیشه به نظر دیگران اهمیت می دهم. خیلی زیاد و همیشه به خاطر این کارم از خودم بدم می آید. آیا S از این مطلب من خوشش خواهد آمد؟ آیا مردم دنیا به اندازه کافی درباره مطالب بسیار زیبا و مفید و منحصر به فرد وبلاگ علی سخاوتی صحبت می کنند؟ Fuck it.

    د- دائما به خودتان یادآوری کنید که هیچ اهمیتی ندارید. در مکتب بودایی تمرینی هست به نام خلوص سه بعدی: بی اهمیتی کننده، بی اهمیتی کار و بی اهمیتی نتیجه. آیا واقعا فکر می کنید آدم مهمی هستید؟ یا کاری که انجام می دهید واقعا اهمیت دارد؟ آیا واقعا مهم است که این مطلب را چند نفر می خوانند یا اینکه بعد از خواندن آن چه اتفاقی می افتد؟ هیچ کس اهمیت نمی دهد. دویست سال بعد به احتمال خیلی زیاد هیچ کس حتی از وجود من و شما در چنین زمانی خبر نخواهند داشت، چه رسد به کارهایی که کرده ایم. قضیه را جدی نگیرید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند. شور و شوق و جدیت مانند آب و آتش هستند. شور و شوق از آن آدمهایی است که شوخ طبعند و خودشان و دیگران را جدی نمی گیرند.

    برای کشف امکان مجاور (Adjacent Possible) خود، مثل بچه ها یک پایمان را جلوتر از پای دیگر می گذاریم. بعضی وقتها می افتیم. دوباره بلند می شویم. بدون انتظار خاصی. بدون اینکه خودمان را تشویق کنیم. بدون اینکه بترسیم.

    شاید زمانی که بدون قایق و به اندازه کافی از کرانه های امن رودخانه زندگی دور بشویم، شور و شوقمان را بیابیم. تا آن زمان تنها کاری که می توان کرد رها کردن و دور شدن از کرانه هاست.

  • توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

    یکی از خواننده های این وبلاگ از من خواسته است که درباره “توهم” بیشتر توضیح بدهم.

    “اين كه خود من خيلي وقت ها مي خوام چك كنم كه اين خواسته من از توهم من ناشي ميشه يا واقعا خواسته قلبي منه كاملا سردرگم ميشم.”

    اگرچه این سؤال به طور خاص در مورد “خواسته” مطرح شده است ولی برای شناخت بهتر توهم، من آن را به سه دسته تقسیم می کنم:

    دسته اول – خواسته ها. چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. مثل فلان اتومبیل. آپارتمان سه خوابه در فلان خیابان. مدرک دکترا در فلان رشته از بهمان دانشگاه. چند میلیارد پول توی حساب بانکی. یک همسر زیبا و قد بلند و خوش اخلاق و خوش هیکل و پولدار و تحصیلکرده و مهربان که عاشقش باشیم و او هم عاشق ما باشد. یکی دو تا بچه خوشگل ناز و سالم باهوش و مؤدب. این لیست پایانی ندارد. همه ما شستشوی مغزی داده شده ایم که بسیاری از این چیزها را در زندگی می خواهیم. از پدر و مادر و دوست و آشنا گرفته تا گوینده تلویزیون و تبلیغات کنار خیابان، همه و همه ماموران مخفی در خدمت شستشوی مغزی ما هستند. دفعه بعد به زن جوان و جذابی که با لبخندی زیبا بر روی یک بیلبورد، مایع ظرفشویی تبلیغ می کند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

    وقتی چیزی می خواهیم که فکر می کنیم با بدست آوردنش خوشحال تر یا خوشبخت تر می شویم در توهم بسر می بریم. فرقی نمی کند که آن چیز چیست. اصولا چیزی به نام خواسته قلبی وجود ندارد. خواسته قلبی یک غلط مصطلح است. قلب آدمیزاد چیزی نمی خواهد. مغز آدم است که خواستن چیزی را به ما دیکته می کند. و وقتی مغز ما داشتن چیزی را با خوشحالی یا خوشبختی معادل سازی می کند به این معنی است که مغز ما شسته شده است. توهم از آنجا ناشی می شود که داشتن فلان ماشین یا ازدواج با فلان شخص یا گرفتن فلان مدرک را شرط لازم و کافی برای خوشبختی و خوشحالی و یک زندگی خوب و ایده آل می دانیم. امری که البته هرگز اتفاق نمی افتد. داشتن و بدست آوردن، فقط به خواسته های مادی و فیزیکی محدود نمی شود. خواسته های متافیزیکی مثل طیران آدمیت هم در همین دسته قرار می گیرند.

    تحقیقات متعددی نشان می دهند که هر آدمی یک خط پایه خوشحالی (happiness baseline) دارد. این خط پایه با بدست آوردن یا از دست دادن چیزی، خیلی بالا پایین نمی رود. برای نمونه کسانی که در بخت آزمایی (لاتاری یا معادل آن قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه) مقدار زیادی پول برنده می شوند (میلیونها دلار)، بعد از مدت کوتاهی (حدود شش ماه) به همان وضعیت روحی و احساسی قبلشان بر می گردند (حتی کمی پایینتر از خط پایه). آدمهایی هم که چیز بزرگی از دست می دهند مثلا قطع نخاع می شوند، بعد از مدت کوتاهی به همان وضعیت قبل بر می گردند (حتی کمی بالاتر از خط پایه).

    معادل فرض کردن بدست آوردن یک چیز با خوشحال یا خوشبخت شدن، به طور کلی توهم است. توهمی که همه آدمها و به مقدار زیاد آنرا لحظه به لحظه در ذهن خود حمل می کنند. اثبات این ادعا هم کار زیاد سختی نیست. آیا تا به حال برای خود شما پیش نیامده است که چیزی را آنقدر زیاد بخواهید که به خودتان گفته باشید: “اگر و فقط اگر …… را داشته باشم تا آخر عمرم خوشحال خواهم بود. یا چیز دیگری نمی خواهم.” و بعد از بدست آوردن آن چیز، خیلی زود نه تنها خوشحالی اولیه از بین رفته است بلکه جای خود را به خواستن چیزهای دیگری داده است.

    منظور من این نیست که شما از این به بعد هیچ چیز نخواهید و با یک جامه پشمینه و پای برهنه، تارک دنیا بشوید. چیزی که من می گویم اینست که یک- چیزی را که در کنترل و اراده شما نیست نخواهید چون باعث نگرانی و ناراحتی و افسردگی و هزار جور مرض دیگر می شود. دو- بدست آوردن چیزی را معادل با خوشبخت/خوشحال شدن تصور نکنید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند.

    دسته دوم- اعمال. به طور کلی هر کاری که برای رسیدن به خواسته های ما (دسته اول) انجام می شود با هاله ای از توهم احاطه شده است. اینها کارهایی هستند که خیلی زود برای ما تکراری می شوند یا از انجام دادنشان خسته می شویم. مثل درسی که به زور حفظ می کنیم. کلاس زبانی که زور می رویم ولی تمرین هایش را انجام نمی دهیم. کاری که به خاطر صبح بیدار شدن و بیرون رفتن از خانه و رساندن خود به محل کار و انجام دادنش، هر روز به خودمان بارها و بارها فحش می دهیم. (ده دلیل برای ترک کار)

    بهترین راه برای چک کردن و کنترل کارهایی که انجام می دهیم، تمرین روزانه است. باربی (یا آرنولد شدن) یک خواسته همراه با توهم است ولی روزی نیم ساعت ورزش کردن بدون هیچ انتظار خاصی، کاری است که انجام آن فقط نیاز به نظم و تکرار روزانه دارد. اگر دقت کنید متوجه می شوید که ویژگی مهم تمرین روزانه اینست که انجام آن در کنترل و اراده ماست. هر آدمی صرف نظر از سن و جنس و وضعیت اقتصادی و اجتماعیش می تواند تمرین روزانه را انجام بدهد.

    بیشتر ایده هایی که داریم، ایده های بد و غیر عملی محسوب می شوند. به همین دلیل نیاز داریم که روزانه به ورزیده کردن عضله خلاقیت خود بپردازیم. با نوشتن روزانه ده ایده. تمرین روزانه در قسمت ذهنی باعث می شود که بتوانیم بین ایده هایی که در ناحیه کشیدگی و ایده هایی که در ناحیه وحشت قرار دارند، تمایز قائل بشویم. مسلما هیچ ایده ای برای همه بد نیست. وظیفه هر آدمی شناسایی ایده های خوب برای شخص خودش می باشد. ایده هایی که برای او امکان مجاور محسوب می شوند.

    حالا اگر کسی در نتیجه انجام تمرین روزانه، پیدا کردن و اجرای یک ایده خوب، مقدار زیای پول بدست آورد، طبیعی است که می تواند هر چیزی که دلش خواست را با پولی که بدست آورده بخرد. حتی یک اتومبیل گران قیمت وارداتی. اگر کسی با تمرین روزانه همسر ایده آلش را پیدا کرد، خوب ناز شستش. هر آدمی می تواند هر چیزی را که در کنترل و اراده اش می باشد، بخواهد. جدی؟!

    دسته سوم- برداشت. یا قضاوت ما درباره وقایع و پدیده های اطراف ماست. درباره نتایج حاصل از کارهایی که انجام می دهیم. درباره حرفها یا رفتار دیگران. درباره اتفاقهای طبیعی. عزیزی را از دست می دهیم. در کسب و کاری شکست می خوریم. پول زیادی از دست می دهیم یا بدست می آوریم. چکی که از کسی گرفته ایم برگشت می خورد. مریض می شویم. موهایمان می ریزد. همسر یا شریک یا دوستمان به ما خیانت می کند. دلار گران می شود. عاشق می شویم. تولیدات داخلی با واردات بی رویه آسیب می بیند. بنزین غیر استاندارد هوا را آلوده می کند. کسی صف را رعایت نمی کند. دیو و دد به ما توهین می کنند. ماشینها نصف شب صر و صدا می کنند. کسی اتومبیل یا بستنی ما را می دزدد. کسی بدون اجازه دیوار حیاط را سرامیک می کند. و الخ. همه اینها اتفاقاتی است که خارج از کنترل ماست. تنها چیزی که در کنترل و اختیار ماست قضاوتی است که در مورد یک اتفاق می کنیم. خوب، بد، بی تفاوت. به اتفاقات هم مثل آدمها برچسب می زنیم.

    همه پدیده هایی که خارج از کنترل و اراده ما اتفاق می افتند اصولا یک واقعیت “بی تفاوت” محسوب می شوند. ولی مغز ما به گونه ای شستشو داده شده است که برداشت توهم آلودی از یک واقعیت “بی تفاوت” دارد. بعضی از اتفاقات را خوب می پنداریم و بسیاری دیگر را بد. انیشتین در نامه اش به رابرت مارکوس همین موضوع را می خواسته یادآوری بکند.

    برای توهم زدایی در این قسمت، تمرین روزانه در قسمت چهارم (روحی) را به یاد داشته باشید. انتظار صفر از نتایج کارهایی که می کنیم و پذیرش مطلق اتفاقاتی که خارج از کنترل ما هستند.

    عمل به توصیه های ساده فوق، بسیار مشکل است. بسیار مشکل. خیلی خیلی سخت. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید. نیاز به تمرین روزانه دارد. تا آخر عمر. توهم هم مثل گشادی و ترس و خیلی چیزهای دیگر، خصوصیتی انسانی است. عارضه ای است که همه آدمها دارند. هزینه ای است که بابت انسان بودن می پردازیم. کسی نمی تواند ادعا کند که توهم ندارد و واقعیت را آنگونه که هست می بیند و درک می کند. تنها تفاوتی که بین آدمهای مختلف وجود دارد، میزان توجهی است که به توهم خود دارند. و میزان تلاشی که برای زدودن یا کم کردن آن می کنند. یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید.

    یک قدم مهم در راه تلاش برای شناسایی توهم در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از دنیای اطراف خود داریم، شناخت بهتر خودمان است. تحقیقات نشان می دهند که شخصیت ما که توسط این تست و تستهای دیگر قابل ارزیابی است، تحت تاثیر وراثت و عوامل خارج از کنترل ما در سالهای نخستین زندگی، تثبیت شده است. فاکتورهای شخصیت یک معیار خوب برای سنجش میزان توهم است در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از محیط اطراف داریم.

    کسی که در فاکتور شخصیتی برونگرایی، امتیاز کمی کسب می کند ( البته همیشه و در هر شرایطی استثنا وجود دارد) بهتر است انرژی و خلاقیتش را به جای رئیس جمهور شدن یا خریدن یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه، بر روی چیز/کار دیگری متمرکز بکند. کسی که امتیاز بالایی در فاکتور احتیاط دارد بهتر است سالیان زیادی از عمرش را صرف خیالپردازی درباره صعود به قله اورست نکند.

    خواستن لزوما توانستن نیست! شناخت شخصیت و تمرین روزانه توانستن است. توانستن انجام کاری که معنادار و لذت بخش است، نه توانستن رسیدن به یک نتیجه قطعی و از پیش تعیین شده. توانستن انجام کاری که در حیطه کنترل و اختیار ماست. مابقی، بیشتر وقتها توهم است.

    مطالب مرتبط آینده:

    کار فردا را به امروز میفکن

    Flow

  • علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    طرح یک بیماری

    بری بری (beriberi) یک بیماری سیستم عصبی است که به دلیل کمبود ویتامین ب یک در رژیم غذایی بیمار بوجود می آید. پزشکان مدتها تصور می کردند که عامل بوجود آورنده این بیماری هم مثل خیلی از بیماریهای شناخته شده در آن زمان یک عامل آلوده کننده (پاتوژن) است و به همین دلیل مدتها سعی می کردند که چنین عاملی را برای درمان بیماری بری بری کشف کنند. تلاشی که هرگز به موفقیت نرسید. تا اینکه یک پزشک ژاپنی به نام تاکاکی کانه هیرو با مطالعه خدمه دون پایه یک کشتی نیروی دریایی ژاپن توانست عامل این بیماری را در رژیم غذایی خاص آن افراد که محدود به برنج بدون سبوس بود شناسایی کند. بری بری به زبان سینگالی (Sinhalese) به معنای “ضعیف ضعیف” یا ” نمی توانم نمی توانم” می باشد. تکرار برای تاکید بیشتر است.

    علم زدگی هم یک بیماری است دقیقا شبیه بری بری. بیمار مبتلا به علم زدگی باور دارد که “نمی تواند نمی تواند”. مگر آنکه به فلان دانشگاه برود. یا فلان مدرک را بگیرد. و چون برای درمان بیماری “نمی توانم نمی توانم”ش به اشتباه دنبال عاملی که وجود خارجی ندارد می گردد، هرگز آنرا پیدا نمی کند. مبتلا به علم زدگی بعد از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک باز هم نمی تواند نمی تواند. باز هم نیاز به گذراندن فلان دوره را دارد. یا بهمان سمینار را . یا certificate  از فلان مؤسسه. یا شنیدن سخنرانی فلان دکتر از فلان کشور.

    آدم علم زده باور کرده است که چیزی هست که او نمی داند و اگر آن چیز را یاد بگیرد بیماریش برطرف خواهد شد. از اینرو آدم علم زده تا زمانیکه عامل اصلی بیماریش را نشناخته و یا کلا از درمان آن ناامید نشده است، به دنبال خرده علم می گردد. چیزی شبیه یک فرمول معجزه آسا. هر چه سهل الوصول تر بهتر. چیزی در حد کتاب راز. آدم علم زده اگر پیش روانشناس هم می رود بیشتر به فکر ارزیابی مدرک یارو است تا به فکر حل مشکلات خودش.

    ویتامین ب یک در بیماری علم زدگی، عمل است. عامل بوجود آورنده بیماری علم زدگی کمبود عمل در رژیم رفتاری روزانه بیمار است. گشادی درد بی درمان گشادی. علم زده بجای اینکه ورزش کند و غذای سالم بخورد ترجیح می دهد که به سخنرانی یک متخصص تغذیه گوش کند. به جای اینکه چیزی بفروشد ترجیح می دهد که در کارگاه فروش و بازاریابی فلان دکتر شرکت کند. به جای اینکه کسب و کاری راه بیندازد ترجیح می دهد که ام. بی. ای. بخواند. به جای اینکه آغاز کند ترجیح می دهد که در کارگاه خلاقیت شرکت کند. به جای اینکه برنامه نویسی کند ترجیح می دهد که لیسانس کامپیوتر بگیرد. به جای اینکه زندگی کند ترجیح می دهد که در کلاسهای مهارتهای زندگی شرکت کند یا کتابهایش را بخواند. و الخ.

    آدم علم زده نمی تواند باور کند که ونگوگ با نقاشی کشیدن نقاش خوبی شد نه با دانشگاه رفتن. موتزارت با آهنگ ساختن آهنگساز خوبی شد. سعدی با شعر گفتن شاعر خوبی شد. بوعلی سینا با طبابت کردن پزشک خوبی شد. آدم علم زده برداشت وارونه ای از “زگهواره تا گور دانش بجوی” پیدا کرده است. جستجوی دانش بر اساس نیاز عملی که در حال انجام است از جنس و مقوله دیگری است. دانش هیچ ارتباط مستقیمی با اطلاعات ندارد. دانش در حقیقت درک و برداشت ما از خود و دنیای اطرافمان است. برای کسب دانش اگر اطلاعاتی هم جستجو و کسب می کنیم در راستای وسعت بخشیدن به این درک است. علم زدگی جستجوی اطلاعات است بدون داشتن هیچ عملی یا هیچ کاربردی برای آن اطلاعات. حفظ کردن اطلاعاتی است که هیچ کاربردی ندارد و خیلی هم زود فراموش می شود.

    آدم علم زده بر این باور است که دلیل فلج بودن و ناتوانی حرکتیش، ندانستن است. دلیل اینکه نمی تواند کتاب بنویسد. یا کسب و کاری داشته باشد. یا ازدواج بکند. یا نقاشی بکشد. یا مسافرت برود. یا حتی از همینی که هست راضی باشد و از زندگیش لذت ببرد.

    “Life isn’t about finding yourself. Life is about creating yourself.” ~ George Bernard Shaw

    پانوشت

    1- واژه علم زدگی را من برای اولین بار اینجا به کار نبرده ام. هدف و برداشت دیگران از واژه علم زدگی را می توانید بر روی گوگل جستجو کنید. بیشتر از هفتصد هزار نتیجه بر می گرداند.

    2- استفاده از واژه “اطلاعات زدگی” شاید بهتر و دقیقتر بود ولی به نظر من علم زدگی خوش آهنگتر است. قافیه رو بچسب!

     

    مطلب مرتبط:

    اسم من علی است من یک معتاد به سلف هلپ هستم

  • شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

    قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

    راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

    برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

    بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
    تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
    نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
    تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
    بسیار بارز=5= very characteristic

    برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

    بسیار بارز=1
    تاحدودی بارز=2
    نه نامشهود  و نه بارز=3
    تا حدودی نامشهود=4
    بسیار نامشهود=5

    1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

    2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

    3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

    4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

    5- احساس افسردگی یا دمق بودن

    6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

    7- توهین به مردم

    8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

    9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

    10- احساس استرس یا نگرانی

    11- استفاده از کلمات دشوار

    12- همدردی با احساسات دیگران

    این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

    پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

    هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

    ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

    • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
    • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
    • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
    • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
    • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

    حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

    یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

    این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

    ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

    بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

    همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

    هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

    پانوشت

    کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

    سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

    سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

    سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

    برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

    سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

    برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

    برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

    سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

    8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

    Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

    Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

    Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

    Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

    Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

  • شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

    در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

    باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

    داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

    درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

    درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

    و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

    1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

    باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

    با چنان امید او این چنین ساخته

    درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

    Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

    2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

    3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

    4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

    5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

    6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

    یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

  • تنها روش با هوش شدن

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس می خونین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “وای پس شما خیلی با هوش هستین!”

    من:  جوابهای مختلف به آدمهای متفاوت. تظاهر به تواضع.

    من هیچ وقت هیچگونه تست IQ یا هوش نداده ام. حتی از این تستهای هوش آنلاین. همیشه می ترسیده ام ضریب هوشی من عدد کوچکی باشد. کوچکتر از آن چیزی که دیگران فکر می کردند یا خودم حدس می زدم. به همین دلیل ترجیح دادم این عدد را خودم به طور ذهنی اختیار کنم. عددی بزرگ. چیزی نزدیک به ضریب هوشی انیشتین یا همچین کسی. از یک جایی به بعد (دو سال آخر تحصیلم) نیازی برای حاضر شدن سر کلاسها احساس نمی کردم. و نه نیازی برای مطالعه کتابهای درسی. و نه نیازی برای صحبت کردن درباره درسی که قرار بود امتحانش را بدهم با همکلاسیهایم. نیازی به هیچ کاری نبود. من آدم با هوشی بودم. آدم وقتی سر جلسه امتحان قیافه استاد را برای اولین بار می بیند احساس باهوش بودن می کند. به خصوص اگر شب قبلش به دلایل مختلف تا صبح نخوابیده باشد. تقریبا همه درسها را می افتادم. اینقدر آدم باهوشی بودم که حتی وقتی سه ترم پشت سر هم مشروط شدم و طبق قانون باید از دانشگاه اخراج می شدم (هنوز هم نمی دانم چرا اخراجم نکردند) باز هم در هوش خودم شک نکردم. این کافی نبود.

    من هر کاری که می توانست بیشترین تعداد آدم را در کوتاهترین زمان ممکن، ناراحت کند و از من برنجاند انجام می دادم. هر کاری که می توانست هر فرصت کوچک یا بزرگی را از بین ببرد. و این ماجرا برای سالهای متمادی تکرار شد. البته با کمی تغییر:

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس خوندین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “جدا؟؟؟؟؟

    من: “بله”

    یک نفر: “شوخی می کنین؟”

    من: “نه”

    یک نفر: “وای پس شما باید خیلی با هوش باشین!”

    خوشبختانه زمانی به ضریب هوشی خودم شک کردم که هوش هیجانی تازه داشت مد می شد و این نظریه که اصولا هوش شناختی تاثیری در موفقیت آدمها ندارد و هوش هیجانی تایین کننده میزان پیشرفت و موفقیت آنها در زندگی است روز به روز بیشتر طرفدار پیدا می کرد. حالا دیگر با خیال راحت می توانستم کمبود هوشم را نادیده بگیرم و کلا به هوش هیجانی بپردازم. به خصوص که هوش هیجانی برخلاف هوش شناختی قابل اکتساب و توسعه هم تبلیغ می شد. (هنوز هم می شود.)

    ولی آیا واقعا ضریب هوشی مادرزادی است؟ هیچ کاریش نمی شود کرد؟ آیا باید آنرا بی خیال شد و فقط بر روی هوش هیجانی تمرکز کرد؟

    من به عنوان کسی که بیست سال (شایدم سی سال) در توهم باهوش بودن زندگی کرده است سعی می کنم جواب بعضی از این سؤالها را بدهم. من حتی قبلا نوشته ام که نخبه چه کسی است. یک بار هم نوشتم که دهنتو ببند.

    با هوش کسی است که دهنش را می بندد.

    بنا به این تعریف، هوش شناختی یا همان IQ هم می تواند  اکتسابی باشد. ولی چگونه؟

    یک – وقتی در یک مهمانی یا جایی یک نفر حرف می زند، آدم باهوش سکوت اختیار می کند. اجازه می هد طرف حرفش را تمام کند. آدم با هوش خوب به حرف طرف گوش می دهد و سعی می کند چیزی از آن یاد بگیرد. این قسمت آخر خیلی مهم است.

    دو – آدم با هوش وقتی حرفهای طرف تمام می شود به سکوت گوش می دهد. یارو حتما حرفهای بیشتری برای زدن دارد و بسیار خوشحال خواهد شد اگر آدم با هوش نوبت حرف زدنش را به او بدهد. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. بیشتر چیز یاد می گیرد.

    سه – این بار وقتی نوبت حرف زدن به آدم باهوش می رسد، آدم باهوش به جای حرف زدن یک سؤال خوب از طرف می پرسد. سؤالی که باعث شود یارو مرحله یک و دو را تکرار کند. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. باز هم بیشتر چیزی یاد می گیرد.

    چهار – آدم باهوش در تمام مدت سعی می کند فروتنی خود را حفظ کند. آدم باهوش معتقد است که دیگران بیشتر از او می دانند و هم صحبتی با آنها فرصت خوبی برای یادگیری است. نکته کلیدی اینست که آدم باهوش همیشه خودش را کم هوش ترین فرد یک جمع فرض می کند. همیشه.

  • همه شما از امروز به بعد آزادی بیان خواهید داشت

    اگر توی یک مهمانی یقه یک نفر را  بگیرید و نظرش را راجع به “آزادی بیان” بپرسید، به احتمال زیاد چنین جوابهایی دریافت خواهید کرد:

    – متاسفانه در جامعه ما آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان در کشور ما اونجوری که باید نیست.
    – از خیلی جهات آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان چیز خیلی خوبیه.
    – آزادی بیان واقعا لازمه.
    – و الخ.

    حالا اگر به همین  آدم بگویید “فرض کن آزادی بیان همانقدر که باید باشد، هست. خودت را بیان کن.” احساسی مرکب از ترس، تعجب، تمسخر، سرخوردگی، سردرگمی، استرس و نفرت  در چهره اش مشاهده خواهید کرد. چی؟ خودتو بیان کن. بذار هر چی اون تو هست بیاد بیرون. فکر کن همه آدمهای دنیا در همین لحظه محو شدن و فقط تو باقی موندی.

    Let it out

    Express yourself

    اصلا چرا قضیه را سیاسی می کنی؟ بیان کردن خودت ربطی به سیاست ندارد. برای اینکار آزادی بیان یا آزادیهای دیگر لازم نیست. داشتن یک روزنامه یا کانال تلویزیونی هم همینطور. مگر حتما باید خودت را برای دیگران بیان کنی؟ بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند. مثلا اگر من خوابی را که دیشب دیده ام برای دوستم تعریف کنم، او کوچکترین علاقه ای به شنیدنش نشان نخواهد داد. مگر اینکه به دوستم بگویم که او هم توی خواب من بوده است و تازه اینجاست که گوشش را تیز می کند.

    من: “دیشب خواب دیدم توی یک توالت عمومی شبیه توالت دانشگاه هستم. خیلی تحت فشار بودم. برای رسیدن به امتحان هم عجله داشتم. بیشتر توالت ها در نداشت. اونایی هم که در داشت پر کثافت بود. و …”

    دوستم: “اوهوم.”

    من: “راستی یک دفعه صدای تو رو از یکی از توالتها که درش بسته بود، شنیدم.”

    دوستم: “جدی؟؟؟؟؟؟ چی گفتم؟؟؟؟ از توالت بیرون اومدم؟؟؟؟؟ توالتی که من توش بودم تمیز بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آب قطع نبود؟؟؟؟؟ ترم چند بودیم؟؟؟؟؟؟ خیلی بوی بدی می اومد؟؟؟؟؟ منم امتحان داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمره من چند شد؟؟؟؟؟ آخرش چی شد؟؟؟؟؟؟؟”

    می خواهی دنیا را تغییر بدهی؟ می خواهی مردم با دیدن نقاشیهایت در گالری نبیاسشعهریصبودئورزهخ یا شنیدن موسیقیت در کانال ابینستمعهخ دستخوش یک شیفت فرهنگی اقتصادی اجتماعی مذهبی بشوند؟ بیشتر آدمها تغییر نمی کنند. بیشتر آدمها نمی خواهند تغییر کنند.  وقتی مطلب “چرا تغییر نمی کنی؟” را نوشتم یکی از دوستهایم روی فیس بوک ازم پرسید: “چرا باید تغییر کنم؟” تازه الان سؤالش را می فهمم. بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند، چه برسد به اینکه بخواهند تغییر کنند. اوباما نتوانست چیزی را تغییر دهد. خیلی از رئیس جمهورهای قبل و بعد از او در کشورهای دیگر هم همینطور. با همه آزادی بیان و آزادیهای دیگر. کوروش کبیر و داریوش هم همینطور. عباس میرزا و ایرج میرزا هم همینطور. لیدی گاگا و استیو جابز هم همینطور. نه نقاشیهای پیکاسو باعث تغییر کسی شده است نه سمفونیهای بتهوون نه رمانهای داستایوفسکی و نه اشعار مولانا. تو به مخاطب نیازی نداری. دهنتو ببند. خودت را بیان کن.

    همین امروز نیم ساعت برای بیان خودت وقت صرف کن. یک شعر بنویس حتی اگر قبلا هرگز این کار را نکرده ای. لیستی از ایده هایت بنویس. درباره یکی از خاطراتت یک مطلب بنویس. رنگهایی را که به خاطر داری لیست کن. روی دیوار توالتتان یک نقاشی بکش یا چیزی بنویس. با خودکار یا ماژیک یا هر وسیله دیگری. توالت بهترین جا برای این کار است. البته توالت خانه خودتان. توالت جایی است که کلی ایده جدید و خلاقانه به ذهن آدم خطور می کند و آدم می تواند به راحتی خودش را بیان کند. به دور از نگرانی و ترس و خطر و نیاز به مجوز و این چیزها. من فکر می کنم آدمها باید توی توالتشان یک جعبه لوازم تحریر و نقاشی و حتی یک بوم نقاشی اگر جا داشته باشد تعبیه کنند.  رو دیوار اتاقت با میخ کنده کاری کن. اجداد تو روی دیوار غار این کار را می کردند. تو چرا نکنی؟ آواز بخوان. خودت را بیان کن. دیوار حیاط خانه را سرامیک کن. با ایمیل خودت را بیان کن. برای یک نفر چیزی بنویس یا ایمیل یک نفر را که بی جواب رها کرده ای جواب بده. خودت را بیان کن. خودت را برای خودت بیان کن. فقط برای خودت.

    من در همینجا شنبه 2 مهرماه را روز جهانی آزادی بیان نام گذاری می کنم.

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده جمله که می خواستم روی دیوار توالتمان بنویسم و ننوشتم و هشت تای دیگر که نوشتم.

    مطالب مرتبط:

    در نکوهش فعل امری

  • رو چی (چه پروژه ای) داری کار می کنی؟

    اگر کسی یقه شما را بگیرد و این سؤال را از شما بپرسد،

    آیا برای جواب دادن به هیجان می آیید؟ یا اصلا جوابی ندارید که برای دادنش به هیجان بیایید؟

    مطالب مرتبط:

    بهترین ایده برای آغازگری

  • what if

    سناریوی زیر را تصور کنید:

    شما به عنوان مدرس سر کلاس مشغول تدریس هستید. توضیح می دهید که مارمولک مکانیزم تدافعی ای دارد که به هنگام مواجهه با خطر یعنی وقتی دشمن دمش را می گیرد، برای زنده ماندن، دم خود را قطع می کند و فرار می کند. اولین سؤالی که به ذهن کنجکاو بسیاری از دانشجوها می رسد اینست که اگر باز هم دشمن مارمولک را گرفت، چی؟

    در این موقع شما به دانشجویان کنجکاو چه جوابی می دهید؟

    اگر این نوشته من را کسی نخواند چه اتفاقی می افتد؟ اگر بعد از دو سال و نوشتن صدها مطلب دیگر، باز هم وبلاگ من خواننده نداشته باشد، چی؟ اگر این خزعبلاتی که اینجا می نویسم بر روی زندگی مشترکم ده سال بعد اثر منفی بگذارد و باعث جدایی احتمالی من از همسر احتمالی آینده ام بشود و برای باقی عمر تنها بمانم، چی؟ اگر بچه احتمالی من که احتمال دارد از همسر احتمالیم متولد بشود سرطان خون داشته باشد، چی؟ اگر تا شش ماه دیگر همه موهایم بریزد و بیست کیلو اضافه وزن پیدا کنم، چی؟ اگر دنیا به آخر برسد، چی؟ اگر قیمت طلا باز هم بالاتر برود و من در بازنشستگی پول کافی برای ایمپلنت دندانهایم نداشته باشم، چی؟ اگر دو ماه بعد شریکم به من خیانت کند، چی؟ اگر از من خوشش نیاید، چی؟ اگر فردا خورشید طلوع نکند، چی؟ و الخ.

    و اما جواب درست: دشمن اگر باز هم مارمولک را بگیرد حتما آنرا می خورد.

    نصیحت “آدم باید نیمه پر لیوان را ببیند” کلیشه است و بیشتر وقتها در مواجهه با “اگر چی؟” کمک کننده نیست. زمانیکه چنین سؤالی در ذهن آدم مطرح می شود بهترین کار اینست که به جای پرهیز از آن، جوابش را صادقانه به خود بدهد.

  • سیم آخر

    قولهای بزرگ بده.

    پلهای پشت سرت را خراب کن.

    قایقهایت را آتش بزن.

    جایی برای مخفی شدن، راهی برای فرار، بهانه ای برای توجیه باقی نگذار.