• توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

    یکی از خواننده های این وبلاگ از من خواسته است که درباره “توهم” بیشتر توضیح بدهم.

    “اين كه خود من خيلي وقت ها مي خوام چك كنم كه اين خواسته من از توهم من ناشي ميشه يا واقعا خواسته قلبي منه كاملا سردرگم ميشم.”

    اگرچه این سؤال به طور خاص در مورد “خواسته” مطرح شده است ولی برای شناخت بهتر توهم، من آن را به سه دسته تقسیم می کنم:

    دسته اول – خواسته ها. چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. مثل فلان اتومبیل. آپارتمان سه خوابه در فلان خیابان. مدرک دکترا در فلان رشته از بهمان دانشگاه. چند میلیارد پول توی حساب بانکی. یک همسر زیبا و قد بلند و خوش اخلاق و خوش هیکل و پولدار و تحصیلکرده و مهربان که عاشقش باشیم و او هم عاشق ما باشد. یکی دو تا بچه خوشگل ناز و سالم باهوش و مؤدب. این لیست پایانی ندارد. همه ما شستشوی مغزی داده شده ایم که بسیاری از این چیزها را در زندگی می خواهیم. از پدر و مادر و دوست و آشنا گرفته تا گوینده تلویزیون و تبلیغات کنار خیابان، همه و همه ماموران مخفی در خدمت شستشوی مغزی ما هستند. دفعه بعد به زن جوان و جذابی که با لبخندی زیبا بر روی یک بیلبورد، مایع ظرفشویی تبلیغ می کند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

    وقتی چیزی می خواهیم که فکر می کنیم با بدست آوردنش خوشحال تر یا خوشبخت تر می شویم در توهم بسر می بریم. فرقی نمی کند که آن چیز چیست. اصولا چیزی به نام خواسته قلبی وجود ندارد. خواسته قلبی یک غلط مصطلح است. قلب آدمیزاد چیزی نمی خواهد. مغز آدم است که خواستن چیزی را به ما دیکته می کند. و وقتی مغز ما داشتن چیزی را با خوشحالی یا خوشبختی معادل سازی می کند به این معنی است که مغز ما شسته شده است. توهم از آنجا ناشی می شود که داشتن فلان ماشین یا ازدواج با فلان شخص یا گرفتن فلان مدرک را شرط لازم و کافی برای خوشبختی و خوشحالی و یک زندگی خوب و ایده آل می دانیم. امری که البته هرگز اتفاق نمی افتد. داشتن و بدست آوردن، فقط به خواسته های مادی و فیزیکی محدود نمی شود. خواسته های متافیزیکی مثل طیران آدمیت هم در همین دسته قرار می گیرند.

    تحقیقات متعددی نشان می دهند که هر آدمی یک خط پایه خوشحالی (happiness baseline) دارد. این خط پایه با بدست آوردن یا از دست دادن چیزی، خیلی بالا پایین نمی رود. برای نمونه کسانی که در بخت آزمایی (لاتاری یا معادل آن قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه) مقدار زیادی پول برنده می شوند (میلیونها دلار)، بعد از مدت کوتاهی (حدود شش ماه) به همان وضعیت روحی و احساسی قبلشان بر می گردند (حتی کمی پایینتر از خط پایه). آدمهایی هم که چیز بزرگی از دست می دهند مثلا قطع نخاع می شوند، بعد از مدت کوتاهی به همان وضعیت قبل بر می گردند (حتی کمی بالاتر از خط پایه).

    معادل فرض کردن بدست آوردن یک چیز با خوشحال یا خوشبخت شدن، به طور کلی توهم است. توهمی که همه آدمها و به مقدار زیاد آنرا لحظه به لحظه در ذهن خود حمل می کنند. اثبات این ادعا هم کار زیاد سختی نیست. آیا تا به حال برای خود شما پیش نیامده است که چیزی را آنقدر زیاد بخواهید که به خودتان گفته باشید: “اگر و فقط اگر …… را داشته باشم تا آخر عمرم خوشحال خواهم بود. یا چیز دیگری نمی خواهم.” و بعد از بدست آوردن آن چیز، خیلی زود نه تنها خوشحالی اولیه از بین رفته است بلکه جای خود را به خواستن چیزهای دیگری داده است.

    منظور من این نیست که شما از این به بعد هیچ چیز نخواهید و با یک جامه پشمینه و پای برهنه، تارک دنیا بشوید. چیزی که من می گویم اینست که یک- چیزی را که در کنترل و اراده شما نیست نخواهید چون باعث نگرانی و ناراحتی و افسردگی و هزار جور مرض دیگر می شود. دو- بدست آوردن چیزی را معادل با خوشبخت/خوشحال شدن تصور نکنید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند.

    دسته دوم- اعمال. به طور کلی هر کاری که برای رسیدن به خواسته های ما (دسته اول) انجام می شود با هاله ای از توهم احاطه شده است. اینها کارهایی هستند که خیلی زود برای ما تکراری می شوند یا از انجام دادنشان خسته می شویم. مثل درسی که به زور حفظ می کنیم. کلاس زبانی که زور می رویم ولی تمرین هایش را انجام نمی دهیم. کاری که به خاطر صبح بیدار شدن و بیرون رفتن از خانه و رساندن خود به محل کار و انجام دادنش، هر روز به خودمان بارها و بارها فحش می دهیم. (ده دلیل برای ترک کار)

    بهترین راه برای چک کردن و کنترل کارهایی که انجام می دهیم، تمرین روزانه است. باربی (یا آرنولد شدن) یک خواسته همراه با توهم است ولی روزی نیم ساعت ورزش کردن بدون هیچ انتظار خاصی، کاری است که انجام آن فقط نیاز به نظم و تکرار روزانه دارد. اگر دقت کنید متوجه می شوید که ویژگی مهم تمرین روزانه اینست که انجام آن در کنترل و اراده ماست. هر آدمی صرف نظر از سن و جنس و وضعیت اقتصادی و اجتماعیش می تواند تمرین روزانه را انجام بدهد.

    بیشتر ایده هایی که داریم، ایده های بد و غیر عملی محسوب می شوند. به همین دلیل نیاز داریم که روزانه به ورزیده کردن عضله خلاقیت خود بپردازیم. با نوشتن روزانه ده ایده. تمرین روزانه در قسمت ذهنی باعث می شود که بتوانیم بین ایده هایی که در ناحیه کشیدگی و ایده هایی که در ناحیه وحشت قرار دارند، تمایز قائل بشویم. مسلما هیچ ایده ای برای همه بد نیست. وظیفه هر آدمی شناسایی ایده های خوب برای شخص خودش می باشد. ایده هایی که برای او امکان مجاور محسوب می شوند.

    حالا اگر کسی در نتیجه انجام تمرین روزانه، پیدا کردن و اجرای یک ایده خوب، مقدار زیای پول بدست آورد، طبیعی است که می تواند هر چیزی که دلش خواست را با پولی که بدست آورده بخرد. حتی یک اتومبیل گران قیمت وارداتی. اگر کسی با تمرین روزانه همسر ایده آلش را پیدا کرد، خوب ناز شستش. هر آدمی می تواند هر چیزی را که در کنترل و اراده اش می باشد، بخواهد. جدی؟!

    دسته سوم- برداشت. یا قضاوت ما درباره وقایع و پدیده های اطراف ماست. درباره نتایج حاصل از کارهایی که انجام می دهیم. درباره حرفها یا رفتار دیگران. درباره اتفاقهای طبیعی. عزیزی را از دست می دهیم. در کسب و کاری شکست می خوریم. پول زیادی از دست می دهیم یا بدست می آوریم. چکی که از کسی گرفته ایم برگشت می خورد. مریض می شویم. موهایمان می ریزد. همسر یا شریک یا دوستمان به ما خیانت می کند. دلار گران می شود. عاشق می شویم. تولیدات داخلی با واردات بی رویه آسیب می بیند. بنزین غیر استاندارد هوا را آلوده می کند. کسی صف را رعایت نمی کند. دیو و دد به ما توهین می کنند. ماشینها نصف شب صر و صدا می کنند. کسی اتومبیل یا بستنی ما را می دزدد. کسی بدون اجازه دیوار حیاط را سرامیک می کند. و الخ. همه اینها اتفاقاتی است که خارج از کنترل ماست. تنها چیزی که در کنترل و اختیار ماست قضاوتی است که در مورد یک اتفاق می کنیم. خوب، بد، بی تفاوت. به اتفاقات هم مثل آدمها برچسب می زنیم.

    همه پدیده هایی که خارج از کنترل و اراده ما اتفاق می افتند اصولا یک واقعیت “بی تفاوت” محسوب می شوند. ولی مغز ما به گونه ای شستشو داده شده است که برداشت توهم آلودی از یک واقعیت “بی تفاوت” دارد. بعضی از اتفاقات را خوب می پنداریم و بسیاری دیگر را بد. انیشتین در نامه اش به رابرت مارکوس همین موضوع را می خواسته یادآوری بکند.

    برای توهم زدایی در این قسمت، تمرین روزانه در قسمت چهارم (روحی) را به یاد داشته باشید. انتظار صفر از نتایج کارهایی که می کنیم و پذیرش مطلق اتفاقاتی که خارج از کنترل ما هستند.

    عمل به توصیه های ساده فوق، بسیار مشکل است. بسیار مشکل. خیلی خیلی سخت. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید. نیاز به تمرین روزانه دارد. تا آخر عمر. توهم هم مثل گشادی و ترس و خیلی چیزهای دیگر، خصوصیتی انسانی است. عارضه ای است که همه آدمها دارند. هزینه ای است که بابت انسان بودن می پردازیم. کسی نمی تواند ادعا کند که توهم ندارد و واقعیت را آنگونه که هست می بیند و درک می کند. تنها تفاوتی که بین آدمهای مختلف وجود دارد، میزان توجهی است که به توهم خود دارند. و میزان تلاشی که برای زدودن یا کم کردن آن می کنند. یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید.

    یک قدم مهم در راه تلاش برای شناسایی توهم در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از دنیای اطراف خود داریم، شناخت بهتر خودمان است. تحقیقات نشان می دهند که شخصیت ما که توسط این تست و تستهای دیگر قابل ارزیابی است، تحت تاثیر وراثت و عوامل خارج از کنترل ما در سالهای نخستین زندگی، تثبیت شده است. فاکتورهای شخصیت یک معیار خوب برای سنجش میزان توهم است در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از محیط اطراف داریم.

    کسی که در فاکتور شخصیتی برونگرایی، امتیاز کمی کسب می کند ( البته همیشه و در هر شرایطی استثنا وجود دارد) بهتر است انرژی و خلاقیتش را به جای رئیس جمهور شدن یا خریدن یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه، بر روی چیز/کار دیگری متمرکز بکند. کسی که امتیاز بالایی در فاکتور احتیاط دارد بهتر است سالیان زیادی از عمرش را صرف خیالپردازی درباره صعود به قله اورست نکند.

    خواستن لزوما توانستن نیست! شناخت شخصیت و تمرین روزانه توانستن است. توانستن انجام کاری که معنادار و لذت بخش است، نه توانستن رسیدن به یک نتیجه قطعی و از پیش تعیین شده. توانستن انجام کاری که در حیطه کنترل و اختیار ماست. مابقی، بیشتر وقتها توهم است.

    مطالب مرتبط آینده:

    کار فردا را به امروز میفکن

    Flow

  • اعتراف به آفتابه دزدی

    امروز توی کوچه با صحنه بسیار جالبی روبرو شدم. دو نفر داشتند به دنبال نفر سومی می دویدند و داد می زدند “دزد و بگیر!” من خودم را کنار کشیدم و دزد که جوان بیست و پنج شش ساله ای بود  با سرعت زیادی از کنار من رد شد، نفر بعد از من که دستش را دراز کرد دزد را بگیرد، یارو داد زد: “دروغ میگه!” و به دویدن ادامه داد. وقتی برگشتم دیدم که دست دزد یک کیسه نایلون حاوی چند تا بستنی چوبی است. دزد به همراه یکی از تعقیب کنندگان از کوچه خارج شدند. وسط کوچه تقریبا بیست نفر جمع شده بودند و درباره اینکه یارو فقط چند تا بستنی دزدیده است چیزهایی می گفتند و می خندیدند.

    پیشگیری از آفتابه دزدی

    فرض کنیم یارو واقعا چند تا بستنی سیصد تومانی دزدیده بود. فرض کنیم توی یکی از آن بستنیها مثل بعضی از فیلمهای هندی نقشه یک گنج مخفی نشده بود. فرض کنیم یارو بعد از خریدن بستنی، کیف کسی را ندزدیده بود. و فرض کنیم که یارو به هنگام تصمیم گیری برای دزدی می دانسته که توی کیسه نایلون چیز دیگری به جز چندتا بستنی چوبی نیست. از بیرون کیسه، محتویات آن حتی از فاصله چند متری به خوبی دیده می شد.

    با این فرضیات اولین نتیجه ای که خیلی ها می گیرند، سیاسی اجتماعی است. اوضاع خیلی خراب شده و جامعه نا امن است. گرسنگی منجر به دزدی می شود. و بعد خاطراتی چند از دزدیده شدن کیف زن همسایه یا کیسه نایلون حاوی گوشت فلانی یا عابر بانک شخص دیگری به دنبال می آید و همه حضار، نگرانیها و ترسشان از وضع موجود را بیان می کنند.

    نتیجه دیگر اینکه یارو شاید برای سرگرمی و از روی نداشتن تفریح این کار را کرده است. شاید با یکی از دوستانش سر دزدیدن چندتا بستنی شرط بسته بوده است. شاید می خواسته به خودش ثابت کند که می تواند دزدی کند. شاید این کار را از روی کنجکاوی انجام داده است. شاید یارو وبلاگ می نویسد و به دنبال ایده ای جذاب برای یک مطلب بر روی وبلاگش بوده است. شاید همه چیزی که من شاهدش بودم قسمتی از یک فیلم مستند بود که شخصی از یک گوشه و بدون اینکه دیده بشود، داشت فیلم برداری می کرد.

    از کجا می توان دلیل واقعی بستنی دزدی آن جوان را پیدا کرد؟

    من به همراه چند نفر از دوستانم در دوران دانشجویی، بعد از کشیدن یک نقشه نسبتا ساده و بودن هرگونه دوراندیشی و تحلیل عواقب کار، صندوق صدقات فروشگاه خوابگاه را دزدیدیم. الان که خوب فکر می کنم می بینم درست است که در آن زمان برای خریدن سیگار همیشه به پول نیاز داشتیم ولی دلیل اصلی دزدی ما بیشتر انجام یک کار هیجان انگیز و متفاوت بود تا دزدیدن مقدار کمی پول.

    اگر نمی دانستید بدانید که حتی کوچکترین صندوق صدقه را با همان ورق فولادی و تکنولوژی امنیتی می سازند که بزرگترین گاو صندوق را. باز کردن در آن با یک پیچ گوشتی، توهمی بیش نیست. از همینرو مقدار کمی پول که به دست نیاوردیم هیچ، بلکه ظرف چند دقیقه از بلندگوی خوابگاه شنیدیم که حراست دانشگاه درهای خوابگاه را بسته است و اتاق به اتاق به دنبال سارقین می گردد. هیجان انگیزترین کاری که انجام دادیم این بود که صندوق کوچک را با حوله مرطوبی به خوبی تمیز کردیم و آنرا قبل از رسیدن مامورین به اتاقمان بر روی میزی توی راهرو خوابگاه گذاشتیم.

    آفتابه دزدی بدترین کاری است که یک آدم می تواند بکند. نه به دلیل اینکه از نظر قوانین اخلاقی کار نادرستی است، بلکه به این دلیل که هیچ کسی با یک آفتابه دزد حس همدردی ندارد. کسی که دزدی بزرگی می کند به اختلاص متهم می شود. یا ورشکستگی. یا می گویند چکش برگشت خورده است. به مشکل برخورده است. ولی حداقل مجبور نیست به خاطر چند تا بستنی توی گرما با سرعت زیادی بدود. به کسی که چکش برگشت می خورد، دزد نمی گویند. به کسی که از شما پول می گیرد که برایتان یک وب سایت بسازد و بعد از مدتی تلفن شما را دیگر جواب نمی دهد، هم همینطور. آیا کسی که دو ساعت دیر سر قرار می آید دزد است؟ مگر وقت کسی را نمی توان دزدید؟ مگر وقت طلا نیست؟ چرا من نمی توانم توی کوچه دنبال آدمهای متشخصی که به روشهای فوق الذکر از من دزدی می کنند بدوم و فریاد بزنم “دزدو بگیر!”؟ چرا کسی توی خیابان دنبال لیندزی لوهان نمی دود؟

    لیندزی لوهان متهم به دزدی فرمول اسپری برنز کننده پوست، من این عکس را دزدیدم

    بیشتر نرم افزارهایی که بر روی کامپیوتر من نصب شده است از جمله مایکروسافت ویندوز، دزدی است. ولی به احتمال زیاد شما دزدی صندوق صدقات را کار به مراتب زشت تری می دانید و ممکن است حالا که از داستان دزدی من با خبر شده اید دیگر هرگز وبلاگ من را نخوانید. آیا دزدی از شرکت مایکروسافت کمتر از دزدی از بقال سر کوچه نادرست است؟

    به همین دلیل و دلایل دیگر که خجالت می کشم آنها را اینجا بنویسم، من با آفتابه دزدها احساس هم دردی دارم. احساس می کنم باید یک کتاب هم بنویسم با عنوان “امکان- سی کار که به جای آفتابه دزدی می توان کرد” و بعد پانزده گزینه را اختصاص بدهم به کسانی که از روی ناچاری آفتابه دزدی می کنند و پانزده گزینه هم برای کسانی که برای سرگرمی و ترشح آدرنالین دست به این کار زشت و ناپسند می زنند.

    تا انتشار کتاب فوق شما می توانید کتاب “امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد” را به رایگان دریافت کنید و بخوانید.

     

    مطالب مرتبط:

    خروج من از منزل به قصد تکدی و بازگشتم از میدان انقلاب

  • تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار

    من اعتراف می کنم که مهارتهای زندگی را ندارم. حداقل بیشتر مهارتهای زندگی که آقای منصور دهستانی در چهار جلد کتاب “مهارتهای زندگی” نوشته است را ندارم. من هیچ وقت به این موضوع که سر میز غذا چنگال سمت چپ بشقاب است یا سمت راست آن، توجه نمی کنم. من خیلی وقتها مخصوصا اگر خیلی گرسنه باشم روی ظرف غذا خم می شوم و مثل اجدادم در چند صد هزار سال قبل آنرا تا ته می بلعم. من هیچ وقت قبل از نوشیدن آب، لبهایم را پاک نمی کنم. بعد از نوشیدن آب هم همینطور.

    برای اینکه این مقدمه طولانی نشود شما هر یک از سر فصلهای مهارتهای زندگی که بر اساس مدل جهان شمول 4H نوشته شده است را به جای نقطه چین بگذارید و من این جمله را اعتراف خواهم کرد: “………………. ندارم.(بلد)نیستم.” مثلا من سخت کوش نیستم. من کار تیمی بلد نیستم. من شهروند مسئولیت پذیری نیستم. من مهارتهای اجتماعی ندارم. من در امور خیریه مشارکت نمی کنم. و الخ.

    آیا بوسیدن خطرناک است؟ من حتی تا امروز نمی  دانستم که بوسیدن مطابق مدل جهان شمول 4H که مورد تایید سازمان جهانی بهداشت می باشد، خطرناک است. صحبت نمودن با افراد غریبه و نا آشنا هم همینطور. پوشیدن لباسهای نامناسب که جای خود دارد. ملاقات خصوصی با دوستانی که به خوبی آنها را نمی شناسید هم همینطور. همه این موارد و موارد مشابه دیگر می توانند منجر به ابتلا به بیماری ایدز بشوند. همه اینها را من امروز از مدل جهان شمول 4H یاد گرفتم.

    من از آنجایی که سخت کوش نیستم (گشادی درد بی درمان گشادی) و خود نظمی ندارم قادر به مطالعه و به خاطر سپردن چهارجلد کتاب مهارتهای زندگی نیستم. من نمی گویم که “مهارتهای زندگی” کتاب خوبی نیست. بلکه برعکس کتاب بسیار خوبی است و خواندن آنرا به همه شما توصیه می کنم. مشکل اینجاست که من برای زندگی خودم نیازمند مدل ساده تری هستم. مدلی که بتوان آنرا به همراه توضیحاتش بر روی یک صفحه کاغذ نوشت و چسباندش یک جایی جلوی چشم. مدلی که بتوان آنرا روی بازوی چپ خالکوبی کرد. چیزی در این حد خلاصه و مفید. چه کسی حاضر است سؤال “آیا بوسیدن خطرناک است؟”  را روی بازوی چپش خالکوبی بکند؟

    مدل 4H از چهار H  تشکیل شده است: Health, Head, Heart, Hands. مدل پیشنهادی من(فذار) هم از چهار قسمت به شرح زیر تشکیل شده است:

    – قسمت فیزیکی. شامل خوب غذا خوردن. هشت ساعت خوابیدن در شبانه روز. نکشیدن سیگار و قلیان و هر چیزی دیگری که برای بدن خوب نیست. برای قلب. برای ریه. برای پوست. برای روده بزرگ. برای آلت تناسلی. خور و خواب و خشم و شهوت، شغب و جهل و ظلمت نیست.

    – قسمت ذهنی. شامل پرورش عضله (ماهیچه) خلاقیت. پیدا کردن ایده های خوب. پیدا کردن امکان مجاور. چک کردن توهم و رویارویی با اشتباه.

    – قسمت احساسی. شامل دوری از این خلق پرشکایت گریان و ملول نشدن از دیو و دد.

    – قسمت روحی. این قسمت برای من شامل نوشتن چیزهایی است که به خاطر داشتن یا نداشتن آنها احساس سپاسگزاری دارم. همچنین شامل تسلیم شدن در برابر نتیجه حاصل از کاری که انجام داده ام. به عبارت دیگر رساندن انتظارم از دنیای خارج از کنترل من به صفر. به عبارت دیگر پذیرش بی چون و چرای چیزیکه خارج از کنترل من است.

    تا اینجا شد 154 کلمه. به احتمال زیاد 100 کلمه یا بیشتر را می توان از مدل فوق حذف کرد.

    تا اینجا من خودم و شما را در معرض ابتلا به بیماری علم زدگی قرار داده ام. در معرض حفظ کردن یک مدل جدید. در معرض چیدمان جدیدی از مفاهیمی که میلیاردها بار به اشکال مختلف گفته و نوشته شده است. مدل فذار (فیزیکی- ذهنی – احساسی – روحی) علی سخاوتی را حفط کنید و شما خوشبخت و موفق و پولدار خواهید شد! خوب اگر هم نبودید، دیگر الان شما یک علم زده هستید.

    تنها روش درمان بیماری علم زدگی

    تمرین روزانه

    تمرین روزانه در تک تک این قسمتها، تنها روش درمان بیماری علم زدگی است.

    – قسمت فیزیکی. هر روز باید هشت ساعت خوابید و خوب غذا خورد و ورزش کرد و سیگار نکشید و از هر کاری که برای سلامت جسم ما ضرر دارد، دوری کرد. جدی؟!!

    – هر روز باید امکان مجاور را جستجو کرد. هر فردی امکان مجاور منحصر بفرد خودش را دارد. هیچ قاعده و دستورالعمل جهان شمولی برای آن نمی توان تجویز کرد. به جز تمرین روزانه. هر کسی باید سعی کند تبدیل به یک ماشین ایده پردازی بشود. با یادداشت کردن روزی ده ایده. هر روز. هر روز. هر روز. روزی ده ایده می شود 3650 ایده در یک سال. این تمرین روزانه عضله ایده پردازی فرد را ورزیده خواهد کرد. با هر ایده های که یادداشت می کنیم تعداد بیشتری از نورونهای مغز ما به نورونهای همسایه شان متصل می شوند و شبکه های بیشتر و بزرگتر و پیچیده تری در مغز ما بوجود می آید. آدم اینجوری رشد می کند. مسلما نوشتن ایده به تنهایی کافی نیست. هر از چندگاهی هم یک ایده که همه مشخصات یک ایده خوب را دارد، اجرا می کنیم. مشخصات یک ایده خوب برای اجرا بماند برای مطلبی دیگر.

    – قسمت احساسی. هر روز باید از آدمهایی که منبع انرژی احساسی آدم را با خزعبلات منفی و حرف زدن درباره گرانی و بیکاری و یارانه و اخبار انتخابات فرانسه و هزاران چرند دیگر سوراخ می کنند، دوری کرد. هر روز، هر دقیقه، هر لحظه. و بر عکس باید با آدمهایی که منبع احساسی آدم را با کنجکاوی و اشتیاق و ایده های خوب پر می کنند، بیشتر و بیشتر معاشرت نمود.

    – قسمت روحی. بعضیها در این قسمت دعا می کنند یا نماز می خوانند یا مدیتیشن می کنند. کاری که من انجام می دهم اینست که هر روز لیستی از چیزهایی که به خاطر داشتن یا نداشتنشان، احساس سپاسگزاری دارم را می نویسم. کار دیگری که می کنم اینست که هر روز و هر ساعت و هر لحظه سعی می کنم نسبت به نتیجه حاصل از کارم و به طور کلی نسبت به چیزهایی که خارج از کنترل من است، تسلیم مطلق باشم. بدون بحث. بدون ایکاش و آرزو. کار بسیار سختی است، به همین دلیل به تمرین روزانه نیاز دارد.

    این مدل تا به امروز برای من کار کرده است. این تمرین روزانه من را از منجلاب بدبختی و افسردگی و عصبانیت و بی پولی و تنهایی بیرون آورده است. تمرین روزانه شما ممکن است بر اساس مدل متفاوتی باشد. بر اساس مدل 4H یا مدل 5G یا 3GS. فرقی نمی کند. چیزی که اهمیت دارد اینست که “تمرین روزانه” تنها روش درمان علم زدگی است. آیا بوسیدن واقعا خطرناک است؟

    من کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را با تمرین روزانه و در مدت سه هفته نوشتم.  اگر هنوز آنرا نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی عکس زیر آنرا به رایگان دریافت نمایید.

    مطالب مرتبط:

    اولین کار روزانه هر آغازگر

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

    هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

    بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

    درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

    من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

    بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

    سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

    لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

    این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

  • خروج من از منزل به قصد تکدی و بازگشتم از میدان انقلاب

    از دیروز که تصمیم گرفتم امروز گدایی کنم، ترس و دلهره عجیبی داشتم. گویی که می خواهم آدم بکشم یا به سرقت بانک بروم. چیزی در این حد. دیشب سعی کردم با خواندن مثنوی و همچنین کتاب “در جستجوی تصوف ایران” ردپایی از مزایای تکدی گری در گذشته پیدا کنم. شاید بایزید بسطامی یا ابوسعید ابوالخیر الهام بخشم بشوند و کمی آرامتر بشوم. چیز خاصی پیدا نکردم. تمام شب را نخوابیدم. ضربان قلبم تند شده بود. احساس می کردم دارم می میرم. صبح که شد با بدبختی بلند شدم.

    صبحانه خوردم و بدون اینکه دوش بگیرم و اصلام بکنم، کهنه ترین لباسی را که داشتم پوشیدم و با جیبهای خالی زدم بیرون. بدون کیف پول و کارت بانک و تلفن همراه. هیچی. چهارراه پونک یک لیوان یک بار مصرف به عنوان کاسه گدایی از یک آب میوه فروشی گرفتم. به این خیال که کارم را از ابتدای راه شروع کنم. زهی خیال باطل. به سمت آریاشهر براه افتادم. آهسته راه می رفتم. احساس می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. دو سه بار خواستم لیوانم را جلوی یکی دو نفر دراز کنم ولی حتی تصور این کار کشنده بود. به راهم ادامه دادم. به آریاشهر نزدیک می شدم. به خودم گفتم تا میدان آریاشهر باید اولین گداییم را کرده باشم. قولم را شکستم و از آریاشهر به سمت میدان آزادی حرکت کردم. پیاده رو خیلی خلوت به نظر می رسید. چند نفری هم که توی پیاده رو می دیدم سر و وضع خوبی نداشتند یا من ترس خودم را اینجوری  توجیه می کردم.

    دوباره خیلی زود به میدان آزادی رسیدم. میدان آزادی هنوز همان حال و هوای بیست سال پیش را داشت که من برای ثبت نام در دانشگاه به تهران آمده بودم. رفتم وسط میدان نشستم. گفتم شاید آنجا کسی را پیدا کنم که بتوانم ازش درخواست کمی پول بکنم. بیشتر خجالت کشیدم. هیچ یک از آدمهایی که آنجا نشسته بودند سر و وضع خوبی نداشتند. میدان بزرگ به شدت خلوت بود. در طول مسیر حتی یک گدا هم ندیده بودم. به خودم گفتم اینجا جای گدایی نیست. کسی که می خواهد برای اولین بار در عمرش گدایی کند باید یک جایی برود که خیلی شلوغ باشد. یک جایی شبیه به میدان انقلاب. راه افتادم به سمت میدان انقلاب.

    پیاده رو داشت شلوغ تر می شد. فکر کنم به خاطر ساعت هم بود. اگرچه من ساعت نداشتم و نمی دانستم دقیقا ساعت چند است. همچنان با لیوان خالی توی دستم داشتم بازی می کردم. هنوز فکر اینکه دستم را با لیوان جلوی کسی دراز کنم فراتر از توان من بود. کم کم داشتم آماده می شدم که بی خیال بشوم. که یک دربست بگیرم و برگردم. که رسیدم به نرده های دانشگاه شریف. بی اختیار نگاهم افتاد به دانشکده قدیمی کامپیوتر و تابلوی مرکز محاسبات و خاطرات ریز و درشت زمان دانشجوییم. همینطور داشتم از پشت نرده ها به داخل نگاه می کردم که متوجه شدم یک کسی دارد به من نگاه می کند. دیگر معطل نکردم. رفتم جلو و به یارو گفتم: “ببخشید میشه صد تومن به من بدید؟” یارو تعجب کرد: “فقط صد تومن؟؟” من سرم را به نشانه تایید تکان دادم. جیبهایش را گشت و جواب داد که پول خرد ندارد! آخر کدام خری فقط صد تومن گدایی می کند؟

    قبل از اینکه ترس دوباره به سراغم بیاید رفتم به سراغ نفر بعدی که تازه سوار ماشینش شده بود. اینبار سؤالم را عوض کردم. “ببخشید میشه به من کمک کنید؟” و دستم را با لیوان خالی دراز کردم از پنجره ماشین تو. یارو سریع در ماشین را قفل کرد. بعد که فهمید من گدای بی آزاری هستم، اولین اسکناس را توی لیوانم انداخت. من دقیقا جلوی در دانشگاه صنعتی شریف داشتم گدایی می کردم!! از شدت هیجان و ترس دهانم خشک شده بود. نفر بعدی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. در جواب به سؤال من گفت که وضع مالی خودش هم خیلی خوب نیست. قیافه اش خیلی آشنا بود بعدا حدس زدم که شاید یکی از کارمندان دانشگاه باشد. نفر بعدی به حالت بدی فقط سر تکان داد و رد شد. دوباره ترسیدم. جوابهای نه خیلی بیشتر از جوابهای مثبت بود.

    با هر یک باری که جمله “میشه به من کمک کنید؟” رو می گفتم انگار شیر تخلیه انرژی روحی روانیم باز می شد. گویی هزار سی سی خون از من می رفت. خستگی یک راه پیمایی طولانی زیر آفتاب و تشنگی هم دائما شدیدتر می شد. باز دوباره بدون اینکه گدایی کنم فقط راه می رفتم. تا به در یک ایستگاه مترو رسیدم. جای شلوغی بود. روی پله های مترو نشستم و لیوان یکبار مصرفم که حالا چند تا اسکناس هم توش بود را گذاشتم جلوی خودم.

    همه با عجله به ایستگاه مترو وارد یا از آن خارج می شدند. به جز یک نفر که دو سه بار برگشت و من را با تعجب به دوستش نشان داد. نفهمیدم که من را می شناسد یا از وجنات من تعجب کرده است. دستفروش ها و راننده های خطی هم گه گداری من را به همدیگر نشان می دادند و چیزهایی می گفتند که من نمی توانستم از آن فاصله بشنوم. مسخره ترین چیزی که پوشیده بودم کفشهای نایکی ام بود که تازه شسته شده بودند و برق می زدند. هرچند که تی شرت و شلوارم هم خیلی به لباس گداها شباهت نداشت. کسانی که توی ماشین نشسته بودند حداقل کفشهایم را نمی دیدند و از اینرو احتمال اینکه یک کمکی بکنند در آنها بیشتر بود.

    البته حدس دیگرم هم این بود که آدم تا درخواست نکند کسی به او چیزی نمی دهد. مگر اینکه یک بچه کوچکی چیزی کنارش باشد یا بدنش دفرمه باشد. به یک آدم سالم که با کفش نایکی سبز و سفید مثل یک توریست خارجی روی پله های ایستگاه مترو نشسته و هیچ غم و نگرانی و بدبختی هم در چهره اش پیدا نیست چه کسی کمک می کند؟ فکر کنم نیم ساعتی آنجا نشستم. آفتاب حسابی داشت پوستم را می سوزاند. فراموش کرده بودم که ضد آفتاب بزنم. کوچکترین اثری هم از کسب درآمد نبود. دوباره به طرف میدان انقلاب به راه افتادم.

    به میدان انقلاب که رسیدم این قدر پول داشتم که با تاکسی به خانه برگردم. یا کمی خوردنی بخرم و مرحله دوم گدایی را به طرف دانشگاه تهران شروع کنم. بدون مکث گزینه اول را انتخاب کردم. وقتی سوار تاکسی شدم احساس کسی را داشتم که دارد از صحنه جرم فرار می کند. پولها را توی جیبم گذاشتم و لیوان را بیرون انداختم. احساس عجیبی داشتم. صدای دور و برم را درست نمی شنیدم. حس می کردم نیروی جاذبه زمین هم دو دهم کمتر شده است. این حس بعد از چند ساعت که دارم این چیزها را می نویسم هنوز کاملا از بین نرفته است.

    ولی چرا گدایی یا حتی تلاش برای گدایی یا به عبارت دقیقتر درخواست کمی پول از دیگران تا این حد ترسناک، انرژی بر، طاقتفرسا و غیرعادی است؟

    قسمت دوم کتاب Down and Out in Paris and London خاطرات زندگی جوروج اورول در لندن است. داستان فقر و گرسنگی و پیاده روی های طولانی بین خوابگاههای دولتی مخصوص بی خانمانها در لندن هشتاد سال پیش. قسمت اول کتاب خاطرات زندگی نویسنده در شهر پاریس است که تلاش می کند با روزی هفده ساعت کار طاقت فرسا در رستوران به زندگیش در آن شهر ادامه بدهد. جورج اورول در پایان کتاب به عنوان کسی که چند ماهی را از نزدیک با گداها زندگی کرده است و آنها را از نزدیک می شناسد نکته های جالبی را بیان می کند و باورهای رایج درباره گداها و زندگیشان را به چالش می کشد.

    چند خطی از این کتاب را برای شما ترجمه می کنم.

    “مردم فکر می کنند که یک تفاوت بنیادی بین گداها و آدمهایی که کار می کنند وجود دارد. گویی آنها از یک نژاد دیگری هستند. مثل جنایتکارها یا فاحشه ها. کارگرها کار می کنند. ولی گداها کار نمی کنند. آنها مانند انگلها، طبیعت بی ارزشی دارند. همه براین باورند که یک گدا مثل یک بنا یا یک منتقد ادبی کسب درآمد نمی کند. او یک زائده اجتماعی است و اصولا قابل دور ریختن، فقط به این دلیل تحملش می کنیم که در عصری انسانی زندگی می کنیم. ولی اگر کسی از نزدیک نگاه کند متوجه می شود که  بین زندگی یک گدا و زندگی بی شمار آدم محترم دیگر، هیچ تفاوت بنیادی وجود ندارد. گفته می شود که گداها کار نمی کنند، خوب مگر کار چیست؟

    یک عمله با حرکت دادن بیل کار می کند. یک حسابدار با جمع زدن اعداد کار می کند. یک گدا با ایستادن در بیرون در هر آب و هوایی و ابتلا به واریس و برونشیت مزمن و غیره کار می کند. گدایی هم کاری است مثل هر کار دیگری. البته تا حدود زیادی بی فایده. ولی خوب بسیاری از کارهای قابل احترام هم تا حدود زیادی بی فایده هستند. به عنوان یک طبقه اجتماعی، گدا چیزی از بقیه کم ندارد. او در مقایسه با فروشندگان بسیاری از داروها صادق است. در مقایسه با صاحب یک روزنامه یک شنبه روشنفکر است، خلاصه یک انگل است ولی از نوع بی آزارش.

    او به ندرت بیشتر از یک زندگی بخور و نمیر از جامعه می گیرد و مطابق اصول اخلاقی خودش، بهای چیزی را که بدست می آورد بارها و بارها با رنج کشیدن می پردازد. من فکر نمی کنم که چیزی درباره یک گدا وجود داشته باشد که او را در طبقه متفاوتی از بقیه مردم قرار بدهد یا به بیشتر آدمهای مدرن حق اینکه او را تحقیر کنند، بدهد.

    حالا این سؤال مطرح می شود که پس چرا گداها تحقیر می شوند؟ و در همه جای دنیا تحقیر می شوند. من عقیده دارم به این دلیل ساده که آنها نمی توانند درآمد خوبی داشته باشند. در عمل برای هیچ کس مهم نیست که کار سودمند است یا بی فایده، مولد است یا سربار. تنها چیزی که لازم است این است که سودآور باشد. در مکالمات مدرن امروزی درباره انرژی، بهره وری، خدمات اجتماعی و غیره، چه معنایی به جز “پول دربیار، از راه قانونی دربیار و به مقدار زیاد دربیار” وجود دارد؟

    پول به معیار بزرگ سنجش فضیلت تبدیل شده است. با این سنجش، گداها رد می شوند و به همین دلیل تحقیر. اگر کسی می توانست هفته ای حتی ده پوند از گدایی درآمد کسب کند، بلافاصله گدایی به شغل محترمانه ای تبدیل می شد. اگر به یک گدا واقعگرایانه نگاه کنیم، او هم به سادگی یک کاسب است که مثل بقیه کاسبها کسب درآمد می کند. او شرفش را، بیشتر از بسیاری از آدمهای مدرن نفروخته است. اشتباه او فقط اینست که کاری را انتخاب کرده که پولدار شدن در آن غیر ممکن است.”

     

  • علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    طرح یک بیماری

    بری بری (beriberi) یک بیماری سیستم عصبی است که به دلیل کمبود ویتامین ب یک در رژیم غذایی بیمار بوجود می آید. پزشکان مدتها تصور می کردند که عامل بوجود آورنده این بیماری هم مثل خیلی از بیماریهای شناخته شده در آن زمان یک عامل آلوده کننده (پاتوژن) است و به همین دلیل مدتها سعی می کردند که چنین عاملی را برای درمان بیماری بری بری کشف کنند. تلاشی که هرگز به موفقیت نرسید. تا اینکه یک پزشک ژاپنی به نام تاکاکی کانه هیرو با مطالعه خدمه دون پایه یک کشتی نیروی دریایی ژاپن توانست عامل این بیماری را در رژیم غذایی خاص آن افراد که محدود به برنج بدون سبوس بود شناسایی کند. بری بری به زبان سینگالی (Sinhalese) به معنای “ضعیف ضعیف” یا ” نمی توانم نمی توانم” می باشد. تکرار برای تاکید بیشتر است.

    علم زدگی هم یک بیماری است دقیقا شبیه بری بری. بیمار مبتلا به علم زدگی باور دارد که “نمی تواند نمی تواند”. مگر آنکه به فلان دانشگاه برود. یا فلان مدرک را بگیرد. و چون برای درمان بیماری “نمی توانم نمی توانم”ش به اشتباه دنبال عاملی که وجود خارجی ندارد می گردد، هرگز آنرا پیدا نمی کند. مبتلا به علم زدگی بعد از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک باز هم نمی تواند نمی تواند. باز هم نیاز به گذراندن فلان دوره را دارد. یا بهمان سمینار را . یا certificate  از فلان مؤسسه. یا شنیدن سخنرانی فلان دکتر از فلان کشور.

    آدم علم زده باور کرده است که چیزی هست که او نمی داند و اگر آن چیز را یاد بگیرد بیماریش برطرف خواهد شد. از اینرو آدم علم زده تا زمانیکه عامل اصلی بیماریش را نشناخته و یا کلا از درمان آن ناامید نشده است، به دنبال خرده علم می گردد. چیزی شبیه یک فرمول معجزه آسا. هر چه سهل الوصول تر بهتر. چیزی در حد کتاب راز. آدم علم زده اگر پیش روانشناس هم می رود بیشتر به فکر ارزیابی مدرک یارو است تا به فکر حل مشکلات خودش.

    ویتامین ب یک در بیماری علم زدگی، عمل است. عامل بوجود آورنده بیماری علم زدگی کمبود عمل در رژیم رفتاری روزانه بیمار است. گشادی درد بی درمان گشادی. علم زده بجای اینکه ورزش کند و غذای سالم بخورد ترجیح می دهد که به سخنرانی یک متخصص تغذیه گوش کند. به جای اینکه چیزی بفروشد ترجیح می دهد که در کارگاه فروش و بازاریابی فلان دکتر شرکت کند. به جای اینکه کسب و کاری راه بیندازد ترجیح می دهد که ام. بی. ای. بخواند. به جای اینکه آغاز کند ترجیح می دهد که در کارگاه خلاقیت شرکت کند. به جای اینکه برنامه نویسی کند ترجیح می دهد که لیسانس کامپیوتر بگیرد. به جای اینکه زندگی کند ترجیح می دهد که در کلاسهای مهارتهای زندگی شرکت کند یا کتابهایش را بخواند. و الخ.

    آدم علم زده نمی تواند باور کند که ونگوگ با نقاشی کشیدن نقاش خوبی شد نه با دانشگاه رفتن. موتزارت با آهنگ ساختن آهنگساز خوبی شد. سعدی با شعر گفتن شاعر خوبی شد. بوعلی سینا با طبابت کردن پزشک خوبی شد. آدم علم زده برداشت وارونه ای از “زگهواره تا گور دانش بجوی” پیدا کرده است. جستجوی دانش بر اساس نیاز عملی که در حال انجام است از جنس و مقوله دیگری است. دانش هیچ ارتباط مستقیمی با اطلاعات ندارد. دانش در حقیقت درک و برداشت ما از خود و دنیای اطرافمان است. برای کسب دانش اگر اطلاعاتی هم جستجو و کسب می کنیم در راستای وسعت بخشیدن به این درک است. علم زدگی جستجوی اطلاعات است بدون داشتن هیچ عملی یا هیچ کاربردی برای آن اطلاعات. حفظ کردن اطلاعاتی است که هیچ کاربردی ندارد و خیلی هم زود فراموش می شود.

    آدم علم زده بر این باور است که دلیل فلج بودن و ناتوانی حرکتیش، ندانستن است. دلیل اینکه نمی تواند کتاب بنویسد. یا کسب و کاری داشته باشد. یا ازدواج بکند. یا نقاشی بکشد. یا مسافرت برود. یا حتی از همینی که هست راضی باشد و از زندگیش لذت ببرد.

    “Life isn’t about finding yourself. Life is about creating yourself.” ~ George Bernard Shaw

    پانوشت

    1- واژه علم زدگی را من برای اولین بار اینجا به کار نبرده ام. هدف و برداشت دیگران از واژه علم زدگی را می توانید بر روی گوگل جستجو کنید. بیشتر از هفتصد هزار نتیجه بر می گرداند.

    2- استفاده از واژه “اطلاعات زدگی” شاید بهتر و دقیقتر بود ولی به نظر من علم زدگی خوش آهنگتر است. قافیه رو بچسب!

     

    مطلب مرتبط:

    اسم من علی است من یک معتاد به سلف هلپ هستم

  • معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

    “بزرگترین سمینار تحول فردی” برای ثبت نام و رزرو جا عدد 2233 را ارسال کنید. یا سمینار بزرگ موفقیت. یا سمینار ازدواج موفق. یا دوره تحول  در بازاریابی و فروش.

    آیا شما هم مثل من چنین پیامکهایی دریافت کرده اید؟ ما از چهار سالگی شستشوی مغزی داده شده ایم که نیاز به یادگیری داریم. البته در خوب بودن و فواید یادگیری شکی نیست. ز گهواره تا گور دانش بجوی. شستشوی مغزی جایی اتفاق می افتد که دریافت اطلاعات جدید و حفظ آنها معادل با یادگیری القا می شود. اطلاعات جدید در قالب کلاسهای مختلف. درسهای حفظ کردنی. حفظ کردن درسهای حفظ نکردنی. دوره های مختلف. کلاس زبان. برادرزاده من لغتهای جدید کلاس زبانش را ازمن می پرسد. وقتی به او می گویم که چرا از دیکشنری استفاده نمی کند می گوید “حالشو ندارم!” (چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید.)

    بعد از مدتی معتاد به اطلاعات جدید می شویم. چه خبر؟ تشنه اطلاعات بی ربط می شویم. بسیاری از مکالمات تلفنی اینجوری آغاز می شود: “سلام چطوری؟ کجایی؟” من سر چهارتا سکه تمام شرط می بندم که دانستن اینکه یارو کجاست هیچ فایده ای برای شنونده ندارد. روزنامه می خریم و اخبارش را واو به واو می خوانیم. نه تنها مذاکرات هسته ای بلکه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و مسائل حاشیه ای مربوط به زندگی خصوصی زن حافظ اسد را هم دنبال می کنیم. ما معتاد به اطلاعات جدید هستیم. چیزی که قبلا آنرا نشنیده ایم. یا اینکه زمان کافی از شنیدنش گذشته و فراموشش کرده ایم. چه خبر؟ دیگه چه خبر؟

    دیروز یکی از دوستان من می خواست درباره مکالمه اش با یک شخص سوم با من صحبت کند. می خواست بداند که نظر من چیست. نسبت به حرفی که یارو زده بود. نسبت به عکس العملی که دوست من نسبت به حرف یارو نشان داده بود. نسبت به همه احساسات منفی که در آن زمان نسبت به آن مکالمه پیدا کرده بود. من موافقت نکردم. شاید به دلیل اینکه هوش اجتماعی پایینی دارم. شاید به دلیل داشتن اسپرگر. من نمی توانم احساسات دیگران را درک کنم. مخصوصا اگر مربوط به یک مکالمه با شخص سوم باشد. من فکر کردم دوستم می خواهد نظر من را بداند. اطلاعات جدید. و اینکار کاملا بی فایده است. هم برای او و هم برای من. و همین را هم به او گفتم. که خیلی ناراحت شد. و قرار شد که دوستیمان را محدود به تبریک سال نو و تولد همدیگر بکنیم.

    به نظر من اطلاعاتی که ما برای آغازگری، خوشبختی، موفقیت، پولدار شدن، ازدواج موفق، تحول فردی، فروش بیشتر یا هر چیز دیگری که به نظر شما خوب است، لازم داریم را به سه دسته می توان تقسیم کرد: اطلاعات درباره چیزها. اطلاعات درباره دیگران. اطلاعات درباره خودمان.

    اطلاعات درباره چیزها

    منظورم از چیزها، چیزهایی است که برای امرار معاش و ادامه زندگی در این دنیا لازمشان داریم. شما نمی توانید طراح وب سایت خوبی باشید بدون اینکه همه چیز را درباره طراحی وب سایت بدانید. فرقی نمی کند. هر کاری که می خواهید انجام بدهید یا در حال انجامش هستید. باید همه چیز را درباره آن بدانید. فرض کنید من از امروز تصمیم بگیرم که سفالگری کنم و از اینراه امرار معاش کنم. اینها چیزهاییست که من نیاز دارم بدانم:

    – انواع روشها و سبکهای سفالگری

    – تاریخچه سفالگری

    – اهمیت خاک و آب و هوا در سفالگری، ترکیبات و فعل و انفعالات شیمیایی مربوطه و الخ.

    – نقش و اهمیت رنگ و انوع رنگها و متدهای رنگ کردن در سفالگری.

    – آدمهای برجسته و صاحب سبک در این هنر (صنعت؟) و زندگینامه آنها

    – هر کتابی که درباره سفالگری نوشته شده است. حتی کتابهای بین رشته ای. مثل روانشناسی سفالگری. اقتصاد سفالگری. سفالگری اینترنتی. رمانهای سفالگری. و الخ.

    – هر فیلمی که درباره سفالگری ساخته شده است.

    – بازارهای سفالگری. بهترین مکان و روش برای عرضه و فروش محصولات سفالگری.

    – بسته بندی سفالگری.

    – جاهایی که می توان محصولات/مواد اولیه سفالگری را با کمترین قیمت تولید کرد یا خرید.

     

    فرض کنیم که من هیچ چیز از سفالگری نمی دانم و تازه از امروز می خواهم شروع به سفالگری یا راه اندازی یک کسب و کار مرتبط با سفالگری بکنم. چیزی بین شش ماه تا یکسال طول می کشد تا من همه این اطلاعات را کسب کنم. یکی دو سال دیگر هم لازم است که در این راه تجربه بدست بیاورم. اینجوری من از نود و هشت درصد آدمهایی که در این صنعت مشغول به کار هستند بالاتر قرار می گیرم. پول بیشتری در می آورم. موفق می شوم. و به هدفم اولیه ام دست پیدا می کنم.

    من دو سال پیش که شروع به نوشتن کردم همین وضعیت را داشتم. یا مربی گری. یا شش سال پیش که می خواستم صدای سلامت را راه بیندازم. شش سال پیش من نیاز داشتم همه چیز درباره مشاوره تلفنی، مرکز تلفن، مشاوره، مشاور، سلامت، پزشکی، روانشناسی، تغذیه، مشکلات جنسی، مشکلات روانی، بازاریابی و فروش مشاوره تلفنی و اصولا هر چیزی که به این مفاهیم و ترکیباتشان مربوط می شود را بدانم. در آن زمان من هیچ چیز درباره این چیزها نمی دانستم.

     

    اطلاعات درباره دیگران

    دیگران که می گویم منظورم هفت میلیارد آدم دیگری است که بر روی کره زمین زندگی می کنند. مهم نیست که شما آنها را می شناسید یا نه. تنها چیزی که نیاز دارید درباره آنها بدانید اینست که همه آنها مشکل دارند. شاید در بچگی بدجور کتک خورده اند. شاید با کمبود محبت بزرگ شده اند. شاید کمبود سکس دارند. شاید بچه که بوده اند مادرشان دائما تحقیرشان می کرده است. هیچ اهمیتی ندارد که اون اونجا چی گفت یا چیکار کرد. یا اینکه یارو منظورش از حرفی که زد یا کاری که کرد چی بود.

    تنها کاری که می توانید بکنید اینست که با آنها همدردی کنید. دلسوزی لازم نیست و فایده ای هم ندارد. همدردی. کاری که از دست من بر نمی آید. من اسپرگر دارم ولی شما سعی کنید اینکار را بکنید. سعی کنید مثل من دوستان خوبتان را از دست ندهید. برای یک لحظه هم که شده خودتان را صادقانه جای آن آدم بگذارید و به طرف نشان بدهید که برایتان مهم است. قبل از اینکه معماری اطلاعاتی آغازگری را به طرف بگویید دهنتان را ببندید و سعی کنید با طرف مقابل همدردی بکنید. و بعد سعی کنید باز هم دهنتان را بسته نگه دارید. آن شخص اگر خودش احساس نیاز بکند این مطلب یا مطلب مشابهی که بدردش بخورد را پیدا خواهد کرد. فرقی نمی کند که آن شخص گارسون رستوران است یا کسی که دوستش دارید. این تنها کاری است که می شود برای دیگران انجام داد. “از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست” مشکل همه هفت میلیارد ساکن کره زمین است. شما تنها نیستید.

     

    اطلاعات درباره خودمان

    خودت را بشناس! ولی بدون “چرا”. یک تست ساده شخصیت کفایت می کند. یا یک تست کاملتر مثل این تست. (نیاز به فیلترشکن دارد) حتی این تستهای شخصیت هم بیشتر وقتها غیر ضروری و بی فایده هستند. من دائما مواظب خودم هستم که از خودم سؤالهای چرادار نپرسم. چرا من اینجوری هستم؟ چرا من اونجا اونکارو کردم؟ چرا من اونجا اونو گفتم؟ اینها همه سؤالهای بی فایده است.

    من خیلی چیزها در گذشته از دست داده ام. پول، رابطه، سلامتی. ولی فکر کردن و بدست آوردن اطلاعات درباره آنها امروز برای من بی فایده است. یک بار دوستم از من پرسید که “اگه یک چیز رو می تونستی در گذشتت تغییر بدی چی رو تغییر می دادی؟” هیچ چیز. من نمی خواهم هیچ چیز در گذشته من عوض بشود. چون اصلا نمی خواهم چیزی متفاوت با اینی که امروز هستم باشم (در همین لحظه). یک تغییر در گذشته هزار و یک تغییر غیر قابل پیش بینی و ناخوشایند در زمان حال می تواند بدنبال داشته باشد! تنها چیزی که درباره خودم باید بدانم اینست که من هم مشکل دارم. بنابراین باید با خودم هم همدردی کنم. درست مثل دیگران. من هم یکی از هفت میلیارد آدم دیگر هستم. از این نظر هیچ فرقی با بقیه ندارم.

    من اگر بخواهم کارهایی که در حال حاضر می کنم را ول کنم و به سفالگری بپردازم فقط باید یکسال وقتم را صرف دانستن همه چیز درباره سفالگری بکنم. همه مواردی که در قسمت اول به آنها اشاره کردم. بقیه اطلاعات بی فایده است.

  • چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

    چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

    اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

    چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

    حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

    اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

    زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

    بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

    اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

    اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

    اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

    بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

    شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

    در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

    “Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

     

    مطالب مرتبط:

    اشعار علی سخاوتی

  • شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

    قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

    راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

    برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

    بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
    تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
    نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
    تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
    بسیار بارز=5= very characteristic

    برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

    بسیار بارز=1
    تاحدودی بارز=2
    نه نامشهود  و نه بارز=3
    تا حدودی نامشهود=4
    بسیار نامشهود=5

    1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

    2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

    3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

    4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

    5- احساس افسردگی یا دمق بودن

    6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

    7- توهین به مردم

    8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

    9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

    10- احساس استرس یا نگرانی

    11- استفاده از کلمات دشوار

    12- همدردی با احساسات دیگران

    این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

    پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

    هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

    ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

    • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
    • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
    • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
    • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
    • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

    حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

    یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

    این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

    ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

    بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

    همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

    هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

    پانوشت

    کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

    سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

    سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

    سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

    برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

    سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

    برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

    برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

    سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

    8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

    Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

    Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

    Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

    Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

    Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

  • تنها شرط موفقیت در کسب و کار

    چند روز پیش در جلسه ای یک نفر معتقد بود ایده ای دارد که می تواند میلیاردها تومان در ماه درامد ایجاد کند. جزئیات ایده مهم نیست ولی کلیاتش این بود که به سه میلیون بیننده فلان برنامه پر بیننده تلویزیونی یک کالای 5000 تومانی بفروشیم و با پیامک در یک قرعه کشی بزرگ شرکت کنند و الخ.

    همینجا صبر کنید. یک سؤال که باید به تناوب از خود پرسید.

    یکی از بدترین ایده ها برای آغاز یک کسب و کار ایده ای است که موفقیتش نیاز به میلیونها مخاطب داشته باشد. هر وقت خودتان را در حال ضرب و تقسیم اعداد بزرگ برای راه اندازی کسب و کاری یافتید، بدانید و آگاه باشید و مطمئن باشید که در توهم محض به سر می برید. در شروع یک کسب و کار و حتی مدتها پس از آن عملگرهای ریاضی محدود به جمع و تفریق هستند و ضرب و تقسیم در معادلات آن کاربردی ندارد!

    و اما بهترین ایده برای راه اندازی یک کسب و کار چیست؟ یا چه ایده هایی برای کسب و کار خوب هستند؟

    بگذارید خیالتان را راحت کنم. ایده چیزی است که همه دارند. ایده دو ریال نمی ارزد. شاید بتوان گفت که چه ایده هایی خیلی بد هستند. مثلا ایده ای که اگر به مادر بزرگتان بگویید نفهمد. یا ایده ای که از ترس لو رفتنش سعی کنید مخفی نگهش دارید. یا ایده ای که نیاز به چند میلیون مشتری دارد. یا ایده ای که به سود رسیدنش چندین سال طول می کشد. اینها ایده هایی هستند که خیلی بد هستند. ولی ایده های خوب؟ هزاران ایده خوب وجود دارد. با هر آدمی که صحبت کنید دهها ایده خوب برای راه اندازی یک کسب و کار دارد. از راننده تاکسی گرفته تا مادربزرگ من. ولی چرا کسی این همه ایده خوب را اجرا نمی کند؟

    کسی ممکن است بگوید که اجرای یک ایده بسیار مهمتر از خود ایده است. من از روی تجربه به شما می گویم که اجرای خوب هم در درجه اول اهمیت قرار ندارد. تنها چیزی که یک کسب و کار خوب را از بقیه متمایز می کند داشتن مشتری است.

    داشتن مشتری از روز اول یعنی اینکه شما موفق به درست کردن چیزی شده اید که یک نفر حاضر است بابت آن پول بدهد. و از اینجاست که کسب و کار شما آغاز می شود. شما businessman می شوید! یاد گرفتن این فرمول ساده برای خود من سالها طول کشید و هزینه هنگفتنی بابت آن پرداخت کردم. ای کاش یک نفر این فرمول ساده را ده سال پیش به من آموخته بود.

    حالا سؤال اینست که چرا این اصل ساده را خیلی ها رعایت نمی کنند و پول و انرژی و وقتشان به فنا می رود؟ برای اینکه در کسب و کار، از پیدا کردن مشتری و فروختن به او کارهای راحتتری هم هست. مثل ثبت شرکت. اجاره و تجهیز یک دفتر کار. ساختن یک وب سایت. چاپ بروشور. استخدام منشی. شرکت در کلاسهای بازاریابی. شرکت در سمینارهای تخصصی. برقراری جلسات مختلف. و الخ. همه این کارها که به امید پیدا کردن مشتری انجام می شود، پیدا کردن مشتری را به تعویق می اندازد. گشادی بیزنسی! گشادی درد بی درمان گشادی. آدم ترجیح می دهد کاری که سخت است را بعد از بقیه کارها انجام دهد. در کسب و کار این گشادی می تواند به معنی از دست دادن سرمایه، شکست و بازگشت به پشت میز کارمندی یا فرمان پراید باشد.

    بعضی ها این کار را به طور طبیعی انجام می دهند ولی برای من پیدا کردن مشتری و فروختن به او کار بسیار سختی است. هیچ چیز را به هیچ کس نمی توانم بفروشم. می ترسم که یارو بگوید نه. ترجیح می دهم خودم را با تیر بزنم تا اینکه جواب نه از کسی بشنوم. شاید کمی اغراق کنم ولی باور کنید خیلی وقتها دقیقا همینطوری است. به هر حال مهمترین چیز در آغاز یک کسب و کار و ادامه آن داشتن مشتری و داشتن درآمد از روز اول است.

    دو قانون سرمایه گذاری آقای وارن بافت، ثروتمندترین مرد جهان و موفقترین سرمایه گذار تاریخ را هم به خاطر بسپارید:

    قانون اول: هرگز ضرر ندهید.

    قانون دوم: هرگز قانون اول را فراموش نکنید.